خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸

گیم اور

بازی تمام شد. دفاع کردم با نمره نوزده و هشت دهم. یک‌کم خورده کاری مثل رفع و رجوع کردن ایرادها مانده که حالا حالاها حسش نیست انجامشان بدهم. از دید من فوق همین‌جا تمام شده است.

بازی تمام شد چون تا اینجایش واقعا بازی بازی بود. من این‌ رشته‌ای را که خواندم توی این دانشگاه، خواندم چون رتبه‌ام می‌گفت. بیست تا پایین‌تر بود الان چیزهایی به کلی متفاوت یاد گرفته بودم. برای کنکور فوق خواندم چون دم دست ترین و گشادانه‌ترین گزینه ممکن بود. درستش را که نگاه کنی، هیچ جا توی زندگیم تصمیم درست و حسابی‌ای نگرفتم. تا می‌شده از برابر تصمیم‌های سخت فرار کرده‌ام. آدم ذاتا خوش‌گذرانی بوده‌ام که شوربختانه، همیشه در شرایط سختی صرفا گرفتار شده است. اما این‌جا دیگر انگار آخر خط است...

شنبه امتحان زبان جی آر ای دارم. دیروز و امروز را بیشتر به استراحت و تجدید قوا اختصاص داده‌ام تا سر جلسه سرحال باشم، چون قبلش به اندازه کافی در مورد امتحان مطالعه کرده ام، از تجربیات بقیه یادگرفته‌ام و کلی استراتژی برای امتحان دادن بلدم که فقط مانده این‌که کدامشان را انتخاب کنم. مثلا یک استراتژی می‌گوید بهتر است پاسخ‌نامه‌ات را رج بزنی. یکی می‌گوید همه را سی بزن. یا یکی در میان، یا تصادفی، سی و دی بزن، یا دی و ای.

یک ماهی هست که دوستانم، جستجو در دانشگاه‌های خارجی و نامه‌نگاری با استادها را شروع کرده‌اند. پس حق دارند که فکر کنند برای من کم‌کم دارد دیر می‌شود. اما من تا دیروز، می‌توانستم بهانه بیاورم که فعلا روی تزم متمرکزم. خوب، آخرین سنگری که پشتش پناه گرفته بودم هم از دست رفت. من ماندم و این حقیقت عریان روبه‌رویم، که بازی بازی دیگر تمام شد و وقت تصمیم‌گیری است...

شب قبل دفاع توی عروسی یکی از همین بچه‌ها باز همدیگر را دیدیم. بی‌نهایت خوش گذشته بود اما من، همان برگشتن‌ها فهمیدم که حالم دارد خراب می‌شود. آن دلتنگی عمیق آن شب حداقل این یک حسن را داشت که فکر و خیال جلسه دفاع را از سرم بیرون کرد. نمی‌فهمیدم یعنی چه، چه فایده از این خنده‌ها، وقتی دیگر دور هم نخواهیم بود؟ از بس که عادت کرده‌ایم به هم، از بس که در این سال‌ها با هم بوده‌ایم و حالا، به زحمت تصوری از خودم بدون آن‌ها دارم، که تقریبا بدون استثنا قصد رفتن دارند. اگر روزی من هم بروم، برای فرار از این "غربت" است، نه برای آن آرامش موعود که هیچ‌گاه وسوسه‌ام نکرده است... اصلا ایرانی جماعت اگر همه چیز روال باشد تازه احساس می‌کند یک چیزی انگار کم است...

کاش می‌شد کشورمان یک‌کم جای بهتری می‌شد. کاش مال همه می‌شد. کاش ارث بابای بعضی‌ها نمی‌شد. کاش مردمش می‌توانستند این دو روزه زندگی را آن‌طور زندگی کنند که می‌خواهند. بابا ما هم که زورمان را زدیم که. ندیدی مگر؟ شور و امید مگر فرا نگرفت ما را. رای مگر ندادیم؟ بعدش هر روز هر روز توی خیابان نبودیم مگر؟ خوب نشد دیگر. نه این‌که نشدها نه، یک بذری سبز شد که حالا حالاها باید بزرگ شود و درویدنش شاید قسمت خود ما نشود. خوب ما هم دل داریم دیگر. همین یک ذره هم اگر بود دیگر برای مثل منی جای شک نبود. با همین مردمی می‌ماندم و حال می‌کردم که همه می‌خواهند کلاه هم را بر می‌دارند. همین‌ها که می‌زنند به هم و قفل فرمان درمی‌آورند. وگرنه که من شک ندارم که زندگی را همین‌جا هم می‌شود مزمزه کرد، که به دل است، که غربت آن جایی است که دلت غریب باشد.

اما فعلا که اوضاع این‌طوریست. حتی نمی‌توانی درخواست کنی یک ماه به تو استراحت بدهند که خوب فکرهایت را بکنی، چون همین الانش هم دیر است. اول و آخر که مجبور می‌شوی تصمیم بگیری، وقتی حتی تصمیم نگرفتن هم خودش یک تصمیم بزرگ خواهد بود.


دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸

استارت می‌زنم پس هستم!

جمعه صبح بود که ماشین را استارت زدم و روشن نشد. با هل راهش انداختم و بردم جایی که می‌شناختم. رفتم پی کارم و یک ساعت بعد برگشتم. نفهمیدم گفت سر باتری شل بوده یا چی چی. گفتم پس این الان دیگه درسته؟ اذیتمون نکنه باز؟ گفت برو خیالت راحت. فردا صبح به دلم افتاده بود باز روشن نمی‌شود و نشد هم. عصبانی بودم. بدون ماشین رفتم سر کار و برگشتنی از خود طرف خواستم بیاید و ماشین را روشن کند. این‌بار مرا برد پیش یک باتری‌ساز جدی. طرف هم یک دستگاه درآورد و زد به باتری و نچ‌نچ کنان گفت خرابه. هیچی نگه نمی‌داره. قبلیه هم دستگاه را نگاه می‌کرد و با سر تایید می‌کرد که آره، مجبوره عوض کنه. بعد شروع کرد قیمت باتری‌های خودش را گفتن که این یکی نود تومنه ولی آمریکاییه و ... تقریبا داشت باتری را به زور عوض می‌کرد. نمی‌دانستم باید چی‌کار کنم، فقط یک چیزی که یاد گرفته‌ام این است که با عجله تصمیم‌گیری نکنم حتی اگر به نظر قطعی یا عالی می‌آمد. گفتم حالا صبر کنید دوجای دیگر هم سر بزنم، و خیلی مصمم نشستم پشت ماشین. ولی مشکلی وجود داشت: روشن نمی‌شد! کم نیاوردم و به خود طرف گفتم یه دستی برسون قربونت!

یک بابایی بود که باتری‌ساز هم نبود. گفت اگه دستگاه زده پس خرابه. فکری به ذهنم رسید و گفتم ماشین چند روز خوابیده. گفت آهان... پس امشب رو دست نگه دار و یه دوری ماشینو تو شهر بچرخون و بهش گاز بده، و تهران‌گردی یکی دو ساعته من شروع شد. شیخ فضل‌الله، ستارخان، توحید، چمران تا ته، مدرس (از ترافیک صدر ترسیدم)، همت تا ته، دهکده (بالاخره جایی پیدا شد توی این شهر که بشود به ماشین گاز داد!) اتوبان کرج، شیخ فضل‌الله، یادگار جنوب،طرشت.

فردا صبحش استارت زدم. پس فردایش هم. دو شب گذشته را هم احتیاطا آخر شب روشن کردم و گازی دادم. فردا هم استارت می‌زنم، پس فردا هم استارت می‌زنم، اصلا اینٔ‌قدر استارت می‌زنم که چشم باتری‌سازه در بیاید. چی می‌شد راهنمایی می‌کرد؟ به نظر من که یک‌جایی به خودش برمی‌گشت. چرا این‌جا همه می‌خواهند کلاه هم را بردارند؟! اصلا شاید از فردا هر روز از سر کار که برگشتم جلوی مغازه‌اش نگه دارم، ماشین را خاموش کنم، دستی تکان بدهم و استارت بزنم و بروم. اصلا به کوری چشم طرف که شده، یک کاری می‌کنم سی سال دیگر که ماشین مشمول طرح خودروهای فرسوده شد بیفتم روش و نگذارم ببرندش چون باتری‌اش هنوز کار می‌کند!

شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸

اومانیست؟!

صبح یک‌کم دیر رسیدم. همین رسیدم سلام کردم و نشستم کنار همکارم که کاری را که از آخر هفته قبل مانده بود دنبال کنیم. روی آرنج چپم که ستون شده بود ولو شده بودم و زل زده بودم به مونیتور. همکارم احوالپرسی کرد که چه حال، چه اخبار؟! خوبی. بدون این‌که سرم را برگردانم مثل همیشه گفتم آره، شکر. خوبم. بعد یک‌کم فکر کردم و گفتم خوب نیستم. پرسید چرا؟ گفتم حالا دیگه، به دلایل نگو. گفت باشه. باز یک‌کم فکر کردم و گفتم چرا نگو؟ اصلا یک همچین مشکلی برام پیش اومده. خلاصه توضیح دادم که چی شده و چی نشده. گفت اشکال نداره، می‌گه مرد را دردی اگر باشد خوش است، باشد خوش است! گفتم برو بابا! اینا چون می‌دونستن مردم این مملکت همیشه بدبختی دارن، از این شعرا می‌گفتن که سرشونو گول بمالن! ته و توش رو که در بیاری یه دفه می‌بینی شعرو فتحعلیشاه قاجار وقتی تو حرمسراش بوده گفته! وگرنه مرد درد نداشته باشه مگه چشه؟ خوشحال باشه لذت ببره چی می‌شه مگه؟! هان؟ هان؟! یک چیزهای دیگری هم گفتم که خندید و گفت شبیه یکی از این چی چی ایست ها شدی که الان درست یادم نیست! من‌هم همان‌طور که دستم زیر چانه‌ام بود و ولو شده بودم روی میز و خیره به مونیتور، با صدای این خوانندهه هست شهرام ناظری، همچینی یه پرده پایین‌تر، یه هوا نازک‌تر زدم زیر آواز که مرد را دردی اگر نباشد خوش است، نباشد خوش است! درد بی دردی عجب حالی می‌ده، حالی می‌ده، امان امان داد و بیداد از این روزگار و این صحبتا!

پی‌نوشت: شعر نیستان اثر ماندگار شهرام ناظری را اتفاقا تا جایی که می‌دانم یک شاه سروده ولی نه آن شاهی که گفتم. فکر کنم این یکی جدا شاه دردمندی بوده. (+)

سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸

اسکن ممنوع!

توی پست قبل نوشته بودم که توی مسابقه، یک نصفه تور برنده شدم و یکی از خواننده‌ها هم پرسیده بود که یعنی چی؟ یعنی مثلا رفت با توره برگشت با خودم؟! بعد که خودم خواندم دیدم واقعا حق دارد و جمله من هیچ معنی روشنی ندارد! خلاصه اولا آمدم بگویم که یعنی نیمی از هزینه یک تور یک روزه را برای من تقبل خواهند کرد.

دوما هم این‌که یک چیزهایی به این بهانه یادم افتاد که دیدم طولانی‌تر از جواب یک کامنت می‌شود و گفتم جداگانه این‌جا بنویسمشان. در مورد این‌که چرا همچین اتفاقی افتاد. خوب علتش بی‌دقتی من در اثر عجله است، که مبادا پست طولانی بشود. چون می‌دانید که پست طولانی، این روزها یک‌کم بی‌کلاسی محسوب می‌شود. عادت ملت هم از خواندن دارد تغییر پیدا می‌کند به اسکن کردن. یعنی اگر متن کمی طولانی تو خوانده هم بشود، بعید است که چیزی از آن یاد خواننده حرفه‌ای این روزهای ما مانده باشد. وقتی شروع می‌کنم به نوشتن، ورد کانت که از بیست بالا می‌زند می‌گویم ای‌وای، الان دارد به ساعتش نگاه می‌کند، پنجاه تا اسکرول داون می‌کند ببیند بخواند یا نه، اگر خیلی خاطرت را خواست که بخواند رسید به صد تا در حالی‌که چیزی از اول متن یادش نمانده زیر لب فحش می‌دهد، صد و پنجاه تا جد و آباد و فک و فامیلت را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد و دویست به بالا هم که لابد می‌افتد دنبال آدرست که گیر بیاورد و بزندت.

یادم هست توی این مراسم روز چهانی وبلاگ، دوستی از این توییتربازها و فرفری‌ها آمد و گفت که دوره وبلاگ‌نویسی سر رسیده اصلا کلا. ای بابا چه عجله‌ای دارید شماها. بابا مگر زندگی ما، همین‌جوری کم سرعت گرفته که شما هم می‌خواهید اضافه‌اش کنید؟ این همه هول بودن چه لذتی دارد مگر؟! بله، متن‌های 20 کلمه‌ای جالبی می‌توان نوشت اما همه‌چیز را هم در 20 کلمه نمی‌شود نوشت که. اگر این‌طور بود دیگر فقط فیلم و داستان کوتاه داشتیم و دوره رمان و فیلم بلند هم سر رسده بود. حالا فقط اتفاقی  که افتاده این است که توی دوره‌ای هستیم که داریم پیش می‌رویم به سمت سرعت. دوباره هزار سال دیگر میلمان به آرامش می‌کشد. مثل جامعه‌های مذهبی که در آن‌ها مذهب رنگ می‌بازد یا جوامع لاییک که کم‌کم در گوشه و کنارش آدم‌ها دین را به عنوان یک درمان پیدا می‌کنند. جامعه آدم‌ها همیشه حول یک تعادلی به سمت دو انتها در نوسان است. اصلا مثل کل کائنات که یک بار ترکیده و دارد منبسط می‌شود و هر وقت نیروی باقی‌مانده از نیروهای گرانش کم‌تر شود دوباره منقبض می‌شود و دوباره می‌ترکد و اوووووه! از کجا رسیدم به کجا!


یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸

در جستجوی الیم


حتما فکر می‌کنید این عکس پس‌زمینه‌ای، مربوط به پارک‌های طبیعی محافظت شده در ایالت فلوریدا یا یک جنگل استوایی در سواحل کاراییب یا همچین چیزی است اما این‌طور نیست و این عکس از جنگل‌های "الیمستان" در شمال کشور گرفته شده‌است که می‌تواند یک ایده عالی برای یک تعطیلی کوچک یک‌روزه باشد. برای این منظور از شرق تهران خارج شده و با سلام به آقای دماوند، از ایشان اذن دخول به جاده هراز را می‌گیرید:


خوب به جاده دقت می‌کنید چون باید در بیست کیلومتری آمل بپیچید سمت جاده‌ای که تابلوی امامزاده قاسم دارد، وگرنه باید بروید لب دریا. لیدر محترم فرمودند دو روایت در مورد اسم اینجا وجود دارد. اول این‌که یکبار که امامزاده محترم توسط کفار تحت تعقیب بودهٰ، فرار می‌کند می‌رود بالای کوه و علمش را همان‌جا فرو می‌کند و ساکن می‌شود. خوب مشکل این روایت این است که علم با عین است نه الف. حالا البته ممکن است که آن آقا واقعا الیمش را آن‌جا فرو کرده باشد نه علمش را و این که این الیم که آن‌جا فرو شده چی بوده هنوز برای محققان مشخص نیست.روایت دوم البته آبرومندتر است که می‌گوید آلو در اصطلاح محلی می‌شود هلیم و این‌جا هم هلیمستان بوده و بعد شده الیمستان. باشد. ما که یک درخت آلو هم ندیدیم ولی قبول.


یک جاده پرپیچ و خم تو را می‌برد به ارتفاع 1500 متری که دیگر باید پیاده‌روی‌ات را شروع کنی. پوشش گیاهی را یادم نیست اما گفت که خرس و گراز کم نیست این طرف‌ها و بیشتر هم شب‌ها در می‌آیند. اوایل مسیر که منطقه ییلاقی محسوب می‌شود، پر است از خونه مادربزرگه:


برای دیدن الیمستان باید همین زودی‌ها اقدام کنید که هنوز آن‌قدر کشف نشده و طبیعتش به غارت نرفته. اولین کمپ پیاده‌روی جنگل چمنزار مسطحی است که ظاهرا قبلا دهی بوده که کاملا سوخته. خوراک سیزده بدر! با بالا رفتن در ارتفاع، مه کم‌کم فرا می‌رسد:


تا این که در ارتفاع 1800 متری مثلا، کل جنگل را مه می‌گیرد:


این‌جا یک‌دفعه واقعا سرد می‌شود. آفتابی که عرقت را در می‌آورده گم‌ و گور می‌شود پشت مه و درخت‌هایی بلندی که تهشان معلوم نیست و اگر خیلی دلاور بازی درآورده باشی و لباس گرم همراهت نباشد، بعید است از یک لرز درست و حسابی در بروی. کمپ ناهار ما درست توی همین یخبندان بود و بعد راه افتادیم بالاتر. عکس پایین در ارتفاع نزدیک 2100 متری است که ما از آن بالاتر نرفتیم. این‌جا با وجود این‌که بالاتر است، اما هوا به سردی پایین نیست و تنها دلیل می‌تواند وجود درخت‌ها بوده باشد که دیگر خبری ازشان نیست. راستی من هم هستم‌ها این‌جا!


لیدر گفت بالاتر دیگر خبر خاصی نیست و رفتن سمت امامزاده برای برنامه دو روزه است!  خلاصه نشد الیم طرف را ببینیم. ظاهرا ارتفاع نهایی 2500 متر است. می‌گفت اگر مه نباشد این بالا دماوند و حتی دریا دیده می‌شود. توی اینترنت که گشتم، امکان دیدن دماوند از این بالا تایید شد. موقع برگشتن هم یک مسابقه داشتند که من به سوالش جواب دادم و یک نصفه تور مجانی برنده شدم! بعدا که برگشتیم با دیدن عکس‌ها، خودم تعجب کردم که عجب جای قشنگی بودیم و حواسم نبود! قشنگ نیست خداییش؟! همین‌ها دیگر فعلا، باز اگر چیز خاصی یادم آمد می‌نویسم!


1. یکی این دوتا پست آخرم را بخواند فکر می‌کند من توی تور ایرانگردی کار می‌کنم!

2. با توجه به این‌که ده روز به دفاعم مانده و من روم ددر، شاید فکر کنید این دفاع اصلا موضوع حساسی نیست، اما حقیقت این است که برای نتیجه‌گیری باید ده روز صبر کنید!

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸

جایی همین اطرافمان

ببینید، بنده خودم اصولا آدم تندی هستم. معمولا شصتاد کار را دارم با هم پی‌گیری می‌کنم. زندگی‌ام سرعت بالایی دارد و به قول خودمان گفتنی، کلاکم بالاست. طبیعتا این‌طوری هم عادت کرده‌ام و با چیزهای این‌طوری حال می‌کنم. مثلا هیچ‌وقت وسوسه نشده‌ام که ببینم رانندگی یواش و در آرامش چه لذتی دارد یا از این موسیقی‌ها که نوازنده هر بار از خواب می‌پرد یک آرشه‌ای هم مرامی می‌کشد لذت نبرده‌ام. این از این. بله، اسم موزه­ و آثار باستانی هم که می‌آید، اصلا هیجانی احساس نمی‌کنم و فکر می‌کنم شاید به وقت این‌طور برنامه‌هایم هنوز سی چهل سال دیگر مانده باشد. این هم از این. خلاصه خواستم بگویم اگر چنین استدلال‌هایی دارید برای رد آن‌چه در ادامه خواهم گفت، اصلا پذیرفتنی نیست.

دیروز بعدازظهر در اختیار مادرم و خواهرم بودم و باید با برنامه‌ای که آن‌ها چیده بودند هماهنگ می‌شدم. برنامه چه بود؟! بازدید از کاخ گلستان و دو جای دیگر. محض یادآوری کاخ گلستان محل حکومت شاهان قاجار بوده است. همان که توی فیلم‌هایی مثل کمال‌الملک دیده‌اید. حوالی توپخانه و دقیق‌تر ایستگاه پانزده خرداد مترو. البته توی همان اولی آن‌قدر ماندیم که دیدیم دیگر به بقیه نمی‌رسیم. طبیعی است که واکنش من در درجه اول، همراهی صرفا از سر مجبوری باشد. خوب شهر ما خودش زمانی پایتخت ایران بوده برای خودش، چندان هم از این جهات ضعیف نیست. اما هیچ‌وقت آثار قدیمی شهرم را که کم هم نبوده‌اند، چیزهای خیلی شکوهمند و تحسین برانگیزی نیافته‌ام. حالا گمان می‌کردم کاخ گلستان هم جای خسته کننده‌ای مثل آن‌ها باشد، اما از همان لحظه اول که از نرده‌های بیرونی عطمت مجموعه را دیدم، شوک من شروع شد و هر لحظه بیشتر تحت تاثیر قرار گرفتم. قشنگ یک تکه از تاریخ بود آن‌جا که وقتی می‌رفتی توش، از جهان بیرونش مستقل می‌شدی. اصلا فکر نمی‌کردم این‌قدر بزرگ باشد، و این‌قدر زیبا و تاثیرگذار. هرچند ما تازه دیر رسیده بودیم و کلی جاها را نشد ببینیم. نکته جالب این‌جا بود که تعداد توریست‌های خارجی که وارد می‌شدند با ایرانی‌ها کاملا قابل مقایسه بود.


لازم نیست حتما شیفته تاریخ یا هنر ایرانی باشی یا دنبال تاییدی بر این مدعای تنگ‌نظرانه بگردی که هنر نزد ایرانیان است و بس. بلکه کافیست توی این زندگی پرتنشی که همه‌مان توی این شهر گنده بی در و پیکر داریم، یک جایی بی هوا آرامشت پر کشیده و رفته باشد. آن وقت ممکن است اگر به این‌جا بیایی روی نیمکت‌های مشرف به حوض و فواره‌های سنگی‌ و قارقار تاریخی کلاغ‌هایش، لابه‌لای طرح‌های گچبری ستون‌ها و سنگی درهایش، توی نوربازی دیوارهای آینه‌کاری‌ تالارهایش، در شلوغی طرح‌های مینیاتوری کاشی‌ها و طاق‌های حیاطش، از بین رنگ‌های ارسی‌های چوبی‌ و شیشه‌ای‌اش و یا حتی در جستجوی پرسپکتیو گم‌شده توی نقاشی‌هایش، یک دفعه ببینی که این‌جاست و پیدا کرده‌ای‌اش و با خود برش گردانی!

با آن احساس وارد شدم و با این احساس - که هیچ توجیه و دلیلی برایش ندارم - خارج، که برای هر کسی که اهل این شهر یا مدت قابل قبولی ساکن آن بوده و این‌جا را ندیده باشد، جدا متاسفم.     


سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸

کافه‌های بعد تو

خوب توی اینترنت و بلاگستان، خانم‌ها چون در مجموع سرشان خلوت‌تر است بیشتر می‌نویسند (آره؟! به هر حال این در حد یک نظریه خام است و تعصبی رویش ندارم). پس طبیعی است که از هر جور مطلبی سهمشان بیشتر باشد، مثلا عاشقانه‌ها. عاشقانه‌های زنانه معمولا کوتاه، در روایت گذشته‌ای دور و پر از یادبودها هستند و خواندنشان لطف خاص خودش را دارد. اما به من یکی که خواندن یک عاشقانه مردانه، یک‌طور دیگری می‌چسبد. شاید چون نادر است گرانبهاست. از آن‌ها که لابلای خط‌خطش، زندگی و سالیان موج می‌زند. از آن‌ها که بی ادا و اطوار و ساده نوشته می‌شوند اما تا عمق ذهن آدم نفوذ می‌کنند که هیچ، همین‌طور آن‌جا هم می‌مانند تا تو هر بار که یادت می‌افتد کسی جایی چنین چیزی نوشت و تو خواندی، هیجان زده ‌شوی و بروی برای چندمین بار بخوانیش و لذتش را مزمزه کنی، هر چند اگر برای خود نویسنده، چندان مهم یا جالب نباشد که از خواندن کلماتی که راوی عمیق‌ترین احساسات او هستند، کسی حظ ببرد به جای این که غمگین شود، آن‌هم وقتی چنان خالصانه نوشته باشد که احساس کند تازه کلمات یافت نمی‌شوند: "خوب . دیگر چه باید گفت ؟ حرف زیاد است . اما کلمات پیدا نمی شوند."

شاید آن‌طرفی‌اش هم باشد. یعنی آقایان از نوشته‌های مردانه و خانم‌ها از نوشته‌های زنانه خوششان بیاید چون احساسات خودشان را آن تو بهتر پیدا می‌کنند. شاید هم به خاطر این باور قدیمی است که فکر می‌کنی یک مرد دیگر باید چه بر سرش گذاشته باشد که به حرف بیاید و آن‌طور بنویسد که تو فکر کنی اگر کلماتش را پیدا می‌کرد دیگر چه می‌خواست بکند؟! و این‌طوری می‌شود که بعد نزدیک یک هفته هنوز یادت مانده.

حالا واقعا یک همچین چیزی است این نوشته یا من زیادی تحت تاثیر قرار گرفته‌ام؟! (+)

پی‌نوشت: عنوان پست از اینجا گرفته شده (+).

شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸

سیریش

پنجاه (در خوش‌بینانه‌ترین حالت!) درصد سی‌پی‌یوی من که خیلی وقت است ددیکیتد یک‌جای دیگر است. این که هیچی. برای خودش خوشحال است. می­‌ماند (به سکون نون!) پنجاه تا (باز هم در خوش‌بینانه‌ترین حالت!) دیگر که مسئولیت رتق و فتق امور مختلف را از قبیل کار و دانشگاه و خانه و خانواده و وبلاگ و نوشتن و خواندن و رفیق‌بازی و غیره را برعهده داشت (بمیرم چقدر کار داره این بدبخت!). خلاصه این که این پنجاه درصد هم یک چند وقتی است ددیکیتد در اختیار فرایند دفاع گذاشته شده. یک هفته است سر کار نرفته­‌ام و امروز هم زنگ زدم و خیالشان را تخت کردم که برای فلان کار هم روی من حساب نکنید که این هفته هم نیستم! گفتند تو فقط شر اون لامصبو بکن! (تو بدم، بمیر و بدم!)

نشان به آن نشان که خواب­‌هایم هم حالت دفاعی به خود گرفته­‌ا‌ند (خواب­‌های آن پنجاه درصد دیگر البته به جای خودش محفوظ است ها!). دیشب یکی از عتیقه­‌ترین هم‌دانشکده­‌ای­‌هایم که از اول لیسانس با هم بودیم آمده بود به خوابم. حالا که نمی‌فهمید راجع به کی حرف می­‌زنم بگذارید بگویم که یکم خل وضع می­‌ز‌‌د. البته خوشبختانه خیلی زود و همان سال چهارم لیسانس فیلد هایمان از هم جدا شد و از زیارت ایشان معذور شدیم به فضل الهی. خلاصه این پونه دیشب، توی خواب ما سبز شده بود، آن­‌هم کجا؟ سر راه من که داشتم می­‌ر‌فتم جلسه دفاع! لپ­‌تاپش هم دستش بود و دنبالم می‌آمد و می­‌گفت من این روشی رو که تو گفتی شبیه­‌سازی کردم، به جوابایی که گفتی نمی­‌رسم، بیا ببین! الله اکبر! آقا ما هی ماله می­‌کشیدیم این هی ول نمی­‌کرد! داشت میومد سر جلسه دفاع! یادمه خواستم بحث را عوض کنم و ازش پرسیدم اوضاع تزت خودت خوبه؟! گفت هنوز هیچ کاری نکردم! فک کن! ترم پنج فوق طرف برا تزش هیچ کاری نکرده باشه، اون‌وقت یک‌کاره ورداره تز منو شبیه‌سازی کنه بیاد جلسه دفاعم بگه جواب نمی‌ده! مریضی؟! آخه پدرت خوب، مادرت خوب، به تو چه؟! جواب نمی‌ده که نمی‌ده. فدای سرت. به زانوی پای چپ اسب حضرت عباس که جواب نمی‌ده. تو استاد راهنمای منی، ممتحن منی، چی­کاره منی؟! تز منو از کجا آوردی؟ اصلا چی جوری ازش سر در میاری؟! یعنی ربط فیلد ما دوتا در حد ارتباط تربیت­‌بدنی و متالورِژیه (حالا سریع نگید علی دایی چیه پس ها!)! یک (به فتح ی) استرسی گرفته بود منو! خواب هم خواب­‌های آن یکی پنجاه درصد قربانش بروم، والا! نه؟! (به این می‌گن یه پست پرانتزی!)


سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

یعنی تو همچین مملکتی هستیم ما الان

بنا به آخرین اخبار واصله، طرح جدید برگزاری مسابقه فوتبال با یک داور، دو کمک داور، یک داور ذخیره و دو قاضی، قرار است برای اولین بار در ایران و در داربی آخر هفته تهران به طور آزمایشی اجرا شود. برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر در مورد نقش قاضی در مسابقه به این خبر مراجعه کنید (+).

دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸

دانشگاه کویت می شود

یک نیم ساعت پیش دوستم مرتضی، پیامک داد که توی آزمایشگاهش تنهاست و اگر خواستم سری بهش بزنم. من هم گفتم دم غروبی بد نیست که دست خالی نروم و دو ست های بای و آبمیوه از این قوطی‌ای‌ها بگیرم و ببرم. مسئول بوفه آبمیوه‌ها را که دستم داد، گفتم پلاستیک هم بده. پلاستیک را داد و بعد یک‌دفعه گفت: برا دختر می‌بری؟!

من فکر کردم اشتباه شنیدم و همین‌طور هاج و واج نگاهش می‌کردم. ادامه داد که پس بیا این دو تا نی رو هم ببر! و من مطمئن شدم درست شنیدم! تشکر کردم و گفت ببین چه کلاسی داریم ما! و همکار خانمش هم ریز ریز می‌خندید!

آقا والا، به خدا، زمان ما از این چیزا نبود که! اون از تیپ‌های عجیب و غریب با موهای بافته و شخم‌زده دخترها و سیخ‌سیخی پسرها جلوی بوفه و تعاونی که رسما یک سالن فشن شده، این هم از کلاس گذاشتن این آقا! اصلا همین شد که ما سرمان به درس خودمان گرم بود دیگر (جان خودم!)! غلط نکنم توی این سال‌های اخیر، یک درصدی از سهمیه‌ ورودی‌های دانشگاه را به معاونت زیباسازی فضای دانشگاه واگذار کرده‌اند!

پی‌نوشت: جمعه همه برای جن.بش سب.ز به دیدن بازی داربی تهران می‌رویم. یعنی ما قرمزها که حتما برای همین می‌رویم. یک‌وقت هم فکر نکنید این قضیه ربطی به وضع درب و داغان و اوضاع خطری تیممان دارد و می‌خواهیم بحث را عوض کنیم‌ها! خلاصه اگر با هر موقعیت خطرناکی که روی دروازه ما ایجاد شد دیدید نصف ورزشگاه شع.ار یا حس.ین، م.یر حس.ین سر دادند شما هم همراهی کنید! حالا یا گل می‌شود یا نمی‌شود دیگر، ول کنید بازی را! دیدن ندارد که!

پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن...

مره‌گی شاید معنای پیچیدن بدهد وقتی روزمرگی می‌نامند این احاطه مدام و میراننده کلاف هزارتوی خاکستری روزها را بر جان روزی بی‌تاب تو. هر دور این کلاف ایام که بی رنگ تازه‌ای بر تو می‌پیچد، برای تسلیم به این باور که "هی فلانی، زندگی شاید همین باشد" سست‌تر می‌کندت، خمار و نشئه و بی‌اراده از هزارتوی بی معنای خودش به پیش - یا پس - می‌راندت و از همه بدتر، به تو گستاخی انکار رنگ‌های قشنگی را می‌دهد که روزی دیده‌ای، یا می‌خواستی ببینی.

آن‌وقت باید گاه به گاه، یک روزی فرا برسد که ناگهان صدایی را بشنوی و وقتی فهمیدی از بیرون نیست، شگفت‌زده به سمت چپ سینه‌ات نگاه کنی که خاک‌های چندین ماهه و چندین ساله‌اش، به کناری رفته‌اند و آن‌گاه با هیجانی کودکانه و فراموش شده بپرسی که هان، قلب کوچک من؟! پس من اشتباه می‌کردم و تو هنوز این‌چنین پر زندگی تپیدن را از یاد نبرده بودی!


چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸

من و دولت الکترونیک

کارت دانشجویی، کارت تغذیه، کارت خوابگاه، کارت حضور و غیاب شرکت، کارت بانک پاسارگاد، کارت بانک اقتصاد نوین، کارت بانک سپه، کارت هدیه پاسارگاد که فک کنم بیست تومنی توش مانده باشد، کارت مترو، کارت معافیت سربازی، کارت سوخت، گواهینامه و کارت ماشین.

چی؟ با این‌ها باید جمله بسازی؟ نه بابا! فقط نگاه کردم و دیدم همه این‌ها همراهم هست و یک لحظه احساس کردم شاید در این زمینه یک رکورددار باشم برای خودم! کارت دیگری هم هست که من جا انداخته باشم؟!

پی‌نوشت: بچه‌ها این واقعا یک معماست. هر کس بفهمد این آقا با این شعا.ر می‌خواسته با زبان بی‌زبانی! چی بگوید به ما و منظورش چی بوده واقعا باهوش است! فقط اگه قبلا دیده باشید قبول نیست‌ها! (بعدا نوشت: تو کامنت ها توضیح دادم.)