خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸

با صدای حیایی مجری اخبار بخوانیدش!

امسال هم در روز جهانی قد.س این یادگار امام را.حل، مردم سایر کشورهای اسلامی در اقصی نقاط آسیا، اروپا و افریقا نیز هم‌پای ملت غیور ایران به خیابان‌ها ریختند و هم‌صدای با ایشان‌ شعارهای "ن.ه غ.ز.ه، ن.ه لبن.ان‌، جا.نم فد.ای ایران" و "ایر.ان شد.ه فلس.طین، ملت چر.ا نشستین؟!" سر دادند.

پی‌نوشت: آقا این یه ساعت خواب اضافه صبحو داشتی چه حالی داد؟!

یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

دختر نمی دیم بهتون؟!

یعنی هر تصوری از مراسم خواستگاری داشتم جز این که شد. فکر می‌کردم یک بحث‌هایی می‌شود و کلا در مجموع قضیه یک فان می‌شود برای خودشٰ، ولی این بیشتر به فایت شبیه شد تا فان.

حالا فایت که نه دعواها، ولی کلا مراسم خشنی بود و هیچ‌کس کوتاه نمی‌آمد. بیشتر ما البته. آقای خواستگار مشغول کار بود با یک حقوق معمولی، یک مغازه هم قرار بود نصفش به نامش شود و خانه‌ای را هم رهن کامل کند. پدرم هم می‌گفت که این که همش اما و اگر شد، که مادر طرف هم یک‌دفعه گفت ما دیگه هر چی در توانمون بود رو دایره گذاشتیم حالا اگر شد که شد نشد که خداحافظ! آقا خلاصه این حرف همانا و کش و قوس‌های بعدی هم همانا! آخر داستان هم به سبک پایان باز تمام شد!

اهل فن‌ها و با تجربه‌ها یک راهنمایی بدهند که آقا مال ما این‌طوری شد یا کلا این‌طوری می‌شود؟ هرچند خواهر بزرگ‌ترم گفت که در خواستگاری خودش هم از این بدترش پیش آمده که البته من نبودم! می‌گفت پس اگر طرف جدی باشد، مثل آن یکی دامادمان خودش می‌ایستد و جا نمی‌زند با این تشرها. خودم هم ماندم. از یک طرف آدم این همه می‌شنود که سخت نگیرند به جوان‌های بنده خدا، از یک طرف هم می‌بیند اگر سفت و سخت بایستی چندان هم در جدی بودن طرف بی‌تاثیر نیست و حساب کار دستش می‌آید که مثلا حداقل یک برنامه قطعی برای تامین زندگی‌اش ارائه دهد.

چه می‌دانم والا. خدا هر چی خیر است قسمت بکند برای خواهر دسته‌گلم، هم‌زادی که یک‌سال از من بزرگ‌تر است!

پی‌نوشت: توی این پست شرح دادم که چطور معافیت کفالت گرفتم. دوباره توضیح می‌دهم که کفیل تنها پسر بالای هجده سال پدر بالای پنجاه و نه سال است. البته شرایط کفالت متنوعی داریم و این رایج‌ترین‌شان است. پدر و برادرم به ترتیب چهار تیر و یازده مرداد پنجاه و نه ساله و هجده ساله شدند و در واقع من فقط کمی بیشتر از یک ماه فرصت داشتم. به نظرم نمی‌رسید این سوال جدی باشد اما وقتی هم از دوستمٰ، هم از همکارم و هم در این وبلاگ در کمال تعجب شنیدم که من حق برادرم را خورده‌ام و فرستاده‌امش سربازی، خواستم توضیح بدهم که برادرم - چه من معاف می‌شدم چه نه - هیچ‌وقت نمی‌توانست تنها پسر بالای هجده سال پدرم باشد مگر این که مرا به قتل می‌رساند که اگر چنین قصدی هم داشته‌باشد باز بحث دیگریست و ربطی به این قضیه ندارد!

شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

هپی نیو فطر!

آقا من این قضیه عید فطرو گرفتم چی بوده که قرار بود عید نشود و شد. اول که گفتند به احتمال هفتاد درصد ماه رمضان سی‌روزه می‌شود و خیلی بعید است عید دوشنبه اعلام شود. بعد هم که توی اخبار ساعت هشت فرمانده کل ستاد استهلال (که رییس مرکز معارف دانشگاه ما هم می‌شود) آمد و اعلام کرد که نیروهایشان را با چشمان تا دندان مسلح در همه‌ پشت‌بام‌های ایران مستقر کرده‌اند که هلال را شده نصفه‌شبی از خانه‌اش بکشند بیرون که روی ماهش را ببینند. اما به علت ابری بودن و نامساعد بودن هوا این احتمال خیلی کم است که امشب هلال دیده شود.

خوب، حالا چی شد که عید شد؟ هیچی، از هواشناسی خبر دادند که این توده هوای باران‌زا کم‌کم تا دو هفته دیگر توی آسمان است و با این استدلال شما ماه رمضان سی و هفت هشت روزه می‌شود نه سی‌روزه. این‌طوری شد که سر و ته قضیه هم آمد.

پی‌نوشت: برای اولین و آخرین بار یک قسمت از این سریال شبکه سه را دیدم! (پز تلویزیون ندیدن رو داری؟!) جریان سی قسمت‌ قبلی را خواهرم در چهل و هفت ثانیه برایم تعریف کرد. چه پایان‌بندی خوب و هوشمندانه‌ای داشت، نه؟! خوشم آمد! راستش من غیر از این هیچ‌کدام از سریال‌های ماه رمضان را از بچگی تا الان یادم نمی‌آید که هپی‌اند تمام نشده باشد، مخصوصا که قسمت آخرشان هم می‌خورد به شب عید فطر!

شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

صل علی محمد، اشک خدا درآمد!

آخرین (ایشالا!) روز ماه رمضان و ساعت دو و نیم بامداد است. مثل بقیه روزهای ماه مبارک تووووپ خورده‌ام و گفتم قبل خواب هم چندخطی خط خطی بکنم این‌جا، این بار اگر شد فارغ از لینک این و آن. همین‌طور که رعد و برق می‌زند و باران می‌بارد، من یاد این شعار توی عنوان پست افتادم که مردم وقتی موقع اذان ظهر باران زد و اثر اشک‌آورها را برد فی‌البداهه سر داده بودند! هر چند من فکر می‌کنم اشک خدا خیلی زودتر از این‌ها درآمده بود، آخر او که مثل ماها منتظر نمی‌ماند که کلیپ‌ها دربیاید و به دستش برسد...

کاری شد کارستان‌ها! نمی‌خواهم از این‌طرف و آن‌طرف لینک بگذارم، که بحمدالله فت و فراوان در وبلاگ‌ها و فی.س‌بو.ک، خبر و کلیپ ازش ریخته! فقط می‌خواستم بگویم که دست مریزاد! من که اصلا فکر نمی‌کردم این‌طوری شلوغ بشود! ‌خدا را صدهزار مرتبه شکر که این بار با کمترین خشونتی سر و ته قضیه هم آمد! من فکر می‌کنم این ماجرا دیگر درس خوبی به بعضی‌ها بدهد، که نه با خشونت، نه با تهدید، نه با زندانی کردن و  دادگاه و نه با وقت‌کشی، نشد که چنین جمعی باز جمع نشوند در چنین روزی. انصافا اگر نگاه کنند، همه‌جور راهکاری را امتحان کرده‌اند. امروز روز قد.س بود و اتفاقا پی به تشابه جالبی بردم. این‌که این جنبش که دیگر امروز همه را از فروکش کردن خودش ناامید کرد، دارد تبدیل می‌شود به یک حرکت مستمر و طولانی و ماندگار، درست مثل انتفا.ضه آن‌ها! فکر کنم بالاخره دارد آن روزی نزدیک می‌شود که یکی از مسئولان برای اولین بار در یک جلسه‌ای، یا راپورتچی‌ای در گزارشی به سران بالا، با کمی هراس بگوید که این‌ها مردمانند، و از استکبار جهانی خط نمی‌گیرند. آن مقام بلندپایه هم اخم کند و بگوید مردمند؟ حالا چه می‌خواهند این‌ها واقعا؟! و آن وقت است که تازه قصه شروع می‌شود، قصه شکاف و دودستگی عظیمی بین یک ملت که با سخنرانی‌ها، ترساندن‌ها و قرقره کردن مکرر کلماتی مثل انسجام و اتحاد پر نمی‌شود. من می‌دانم که زودتر از این‌ها اگر بود، راحت‌تر از این‌ها پر می‌شد، اما حالا را دیگر نمی‌دانم، و فقط امیدوارم هنوز خیلی دیر نشده باشد...

من می‌دانم که از همین حالا، ترس در دل آن‌هاست و شوق در سر ما، برای میعادگاه بزرگ دیگری که صد و چهل و شش روز تا آن مانده! فقط شده از امروز ریشمان را کوتاه نکنیم یا چادری بشویم، آن روز دیگر باید وسط میدان آزا.دی باشیم، گفته باشم‌ها!

شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸

هوپیتال؟!

یعنی من رسما کم آوردم و اعتراف کردم که لیاقت جایی که در آن هستم را ندارم وقتی این را خواندم: (+)!

حالا به نظر شما ایده چی بوده؟! من که حدسم رو تو عنوان پست گفتم. البته یه راه حل دیگه هم به ذهنم می‌رسه که اگه تو کامنتا بهش اشاره نکردید می‌گم!

پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸

پاره شوید ایشالا به حق این شب های عزیز

1. خوب، سخنرانی شب‌های قدر که به دلیل پاره‌ای از تعمیرات ضروری در حرم امام انجام نشد. مسئولان مصلی تهران هم بعد چهارسال یک‌دفعه احساس کرده‌اند مصلی به پاره‌ای تعمیرات نیاز دارد و نمی‌تواند امسال میزبان نماز عید فطر باشد و تا همین‌جایش را هم نمازگزاران شانس آورده‌اند که سال‌های قبل مناره‌ای چیزی نیفتاده رویشان. حالا با این وضع فقط باید بنشینیم و منتظر باشیم خبر بدهند که راه‌پیمایی روز قدس هم به دلیل پاره شدن مسجدالاقصی و نیاز به تعمیر امسال برگزار نمی‌شود و به‌جایش ملت شهید‌پرور می‌توانند توی هال خانه‌شان راه‌پیمایی کنند و شعار بدهند.

2. نه دیگه... خوب اگه این آقا بازجوهه این‌قدر بیان نافذی داره که با هر کی حرف می‌زنه اعتقاداتش زیر و رو می‌شه، خوب پس چرا نمیارینش تلویزیون برا مام حرف بزنه؟ نه بگو دیگه، هان؟ این جوری که بهتره، همه ملت با یه هفته برنامه میان در خط مورد نظر؟ با تواما، هان؟!

3. "فرمانده نیروی انتظامی کشور شرایط ویژه معنوی ماه مبارک رمضان و اعتقادات دینی مردم کشورمان را عامل اصلی کاهش 30 درصدی جرایم در این ماه می داند: در ایام ماه رمضان هم اینگونه است معمولا سرقت ها، قتل ها و آدم ربایی ، تعرض و... کاهش می یابد چون برخی از این جرایم با اعتقادات مذهبی مردم که معمولا در ایام مذهبی مثل ماه رمضان و محرم شدت پیدا می کند در ارتباط است ."

بعد از هشت ماه بدون کوچکترین حادثه، در ماه رمضان امسال، دوستان دزد حوالی خوابگاه به ماشین من زدند و زاپاس، جعبه ابزار و چند تا لباس را بردند. نشد از طرف بپرسم ولی احتمالا به روح اعتقاد نداشته است.

البته دزد بامزه‌ای بوده. از دو تا حصیر صندلی‌ها، یکی‌اش را برداشته. ضبط را هم دست نزده. بعد هم دست کرده توی داشبرد و جای این‌که عینک آفتابی‌ام را بردارد، کلید خانه دوستم را برداشته و الان لابد دارد تک‌تک خانه‌های تهران را با آن کلید امتحان می‌کند.

4. همسر محمدر.ضا جلا.یی پو.ر برایش، این گونه می‌نویسد: (+).

نه. شنیده‌ام که امسال ماه رمضان، دیگر مجری تلویزیون دائم نمی‌گوید که برای آزادی زندانیان دعا کنید که، اللهم فک کل اسیر...

5. Life is like riding bicycle. In order to keep your balance, you must keep moving.

یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸

دانشجو! می میرد! ذلت نمی پذیرد!

موبایل من که کیفیت ندارد ولی عکس را فعلا حسابی سیر کنید تا بگویم:

معاف شدم مثل بنز! یک معافیت روووووویایی!

راستش از اول هم یک‌جورهایی می‌دانستم که من سربازی برو نیستم، حتی یک روز! نمی‌دانستم چه‌جوری فقط می‌دانستم من زیر بار این حرف زور نمی‌روم و هیچ‌وقت توی هیچ‌کدام از پلن‌های آینده‌ام، خودم را سرباز نمی‌دیدم! آخرین شانس معافیت من که لاغری بود هم برداشته شده بود. هر چند وقتی بود هم فایده‌ای نداشت و آن‌زمان‌ها که با همین قد وزنم ده کیلو کمتر بود باید ده کیلوی دیگر هم کم می‌کردم. اسکلت کلاس زیست‌شناسی‌مان هم احتمالا باید دو سه کیلو کم می‌کرد که شرط قد و وزنشان را ارضا کند.

قصه از مسابقه تلویزیونی 101 شروع شد که با حضور کارکنان نظام‌وظیفه برگزار می‌شد. سوال این بود که سن پدر برای معافیت کفالت پدر باید چقدر باشد؟ شرکت کننده و پدرم پای تلویزیون جواب دادند 60، اما جواب درست 59 سال تمام بود! پدرم همان شب زنگ زد تهران و ماجرا را برای من گفت. کفیل تنها پسر بالای هجده سال پدر بالای 59 سال است و پدرم هم 4 تیر 59 سالش تمام می‌شد! اما مشکل کوچکی وجود داشت: سیامک برادرم هم 11 مرداد هجده سالش تمام می‌شد! یعنی من فقط پنج هفته وقت داشتم!

جای درنگ نبود! سه تیر برگشتم شهرمان، برای پدرم هدیه تولد خریدم و فردایش شروع کردیم. اقدام از نظام‌وظیفه تهران با آن عظمت یک ریسک واقعی بود. اولین مواجهه با نظام وظیفه شهرمان را فراموش نمی‌کنم. یک محوطه مستطیلی با دیوارهای کوتاه و سیم خاردار که در یک گوشه‌اش ساختمان‌ اداری یک‌طبقه قرار داشت. فقط یک چهارپایه و طناب کم داشت که بشود عین حیات‌های اعدام توی فیلم‌ها. با این تفاوت که به جای گرگ و میش صبح، آفتاب داغ تیر مراجعین را بی‌تاب کرده بود که شامل عده زیادی غایب و فراری می‌شدند و در فاصله بین دو میله که قرار بود صف باشد همدیگر را فشار می‌دادند و دستشان را از زیر بغل و توی دماغ و دهن جلویی رد می‌کردند که پرونده‌شان را برسانند دست تنها متصدی دریافت مدارک که نگران بود مبادا فکر کنند بیشتر از یک نفر است و مدام این را یادآوری می‌کرد که یک‌نفر بیشتر نیست، ولی توضیح نمی‌داد چرا یک سرباز وظیفه کنارش نگذاشته‌اند. وقتی بالاخره پرونده‌ام را دادم دستش برای مطالعه، داشتم فکر می‌کردم که تازه از این‌جا که رد شود باید بروم سراغ رییس و معاون و دادگستری  و اداره ثبت و بایگانی نظام‌وظیفه با آن دفتر سه متر در یک متر و قفسه‌های فلزی و پرونده‌های کاغذی که کامپیوتر هم از رونق ننداخته بودشان و ثبت‌احوال و پلیس 10+ و دانشگاه برای گرفتن اصل مدرک و ... که صدای طرف به خودم آورد. پرونده را انداخت جلوم و گفت وقت نمی‌کنی به فرجام برسونی.

با ترس و لرز برگرداندم دستش که کار غیر قانونی که نمی‌کنم، فوقش به فرجام نمی‌رسد دیگر... از زیر عینک نگاهی به من انداخت و قبولم کرد، و دویدن‌ها شروع شد. بارها دویدن بین آن‌جاهایی که گفتم، استشهاد محلی، استشهاد فامیلی و شاید کلی دویدن دیگر که کارت را که ببینی از یادت می‌رود همه‌اش. آخرش هم به جلسه تصمیم‌گیری کمیسیون ختم شد که موهایم را کوتاه کرده بودم و یه‌وری زده بودم و سر به زیر نشسته بودم جلوشان و فقط یادآوری می‌کردم که همین الان هم در جبهه دیگری مشغول خدمت به وطنم و شاید صلاح باشد که همین را ادامه دهم. پدرم هم خیلی زحمت کشید و کلی کارها را در غیاب من انجام داد. امیدوارم خدا یک‌جوری قسمت بقیه هم بکند، حرف زور است دیگر. توی این مملکت هزار و یک قانون و سنت زوری وجود دارد که به مذاق یک عده‌ محدودی خوش می‌آید و بقیه هم باید تحمل کنند. البته این مردم ناراضی نیستندها، ملت هم خوشحالند و عین آن‌ها فکر می‌کنند و شلوغی که بشود توی این کشور کار اینگیلیسی‌هاست.

بدجور زدم به خاکی. گفتم شاید این پست به‌درد یکی دیگر مثل من بخورد و بشود مسابقه 101 او. آخر خیلی‌ها بعد این که از قصه من باخبر شدند فهمیدند که چنین فرصتی را قبلا از دست داده‌اند. آقایان مشمول هم حالا خیلی غصه نخورند، فوقش رفتند هم مرد می‌شوند دیگر! ما که با همین نامردی فعلا داریم بدجور حال می‌کنیم و به قول دوستم به دسته صلح‌طلب‌ها پیوسته‌ایم (اعتبار این کارت تنها در زمان صلح می‌باشد. تبصره یک، پشت کارت.)!


دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸

همایش روز جهانی وبلاگ

1. امروز بود.

2. آنی مثل همیشه با دست پر آمده بود. یک مثنوی در ابعاد ویس و رامین منتهی از جنس ترشیده شان سروده بود که بسیار نشاط آورد جمع را. فقط شعر را انگار از روی کتاب می خواند. خوشحال شدم که کتابش چاپ شده! این را به خودش گفتم. گفت نه، دفتر خودش بوده که شکل کتاب بوده. ولی کتاب شعرهایش هم قرار است به زودی چاپ شود، چون همین چند وقت پیش یک صبح تا شب (!) نشسته و نوشته استش!

3. ویولت آمده بود تا درباره نوید مجاهد، موسس سایت اسپشیال صحبت کند که چند وقت پیش بر اثر بیماری ژنتیکی دوشن درگذشته بود. اول گفت وبلاگ نویسی اش و دوستان خوبی که از این طریق به دست آورده را مدیون نوید می داند. ولی بعد که مجری پرسید که اگر الان این جا نوید بود بهش چی می گفتی، گریه اش گرفت. از نوشته های وبلاگش فهمیده بودم که متاثر شده، ولی فقط در همین حد. این بود که رسما شوکه شدم. فکر نمی کردم این طور احساساتی بشود آن هم حالا که این قدر گذشته. این را به خودش گفتم. گفت آخر برایش خیلی ناگهانی بوده. من هم گفتم این یک مصداق ناکافی بودن دنیای مجازی است که هیچ وقت نمی توانی به عمق احساسات کسی از نوشته هایش پی ببری. بعدتر با خودم فکر کردم و فهمیدم چرا شوکه شدم. برخوردی که من از ویولت انتظار داشتم یک برخورد مردانه بود. یعنی عکس العملی که مثلا از خودم در چنین شرایطی انتظار می داشتم. انگار فراموش کرده بودم که او یک زن است، و کشف چندباره این جلوه زنانگی نیز باز دوست داشتنی است. کاش خدا رحمی کند که دل بنده هایش سنگی نشود و همین طور شیشه ای بماند تا آخر...

4. بالاخره یکی از این خانم مجری های رادیو را دیدیم! اجرایش عالی بود. یک آقای وبلاگ نویس معروفی، رفت آن بالا و در راستای مشکلات وبلاگ نویسی گفت که مثلا خیلی بعضی از خواننده های مجازی اش ابتدا عاشق قلمش شده اند و بعد عاشق خودش. خوب حرفی بود که خیلی جا نداشت بروی آن بالا بزنی دیگر. مجری هم نامردی نکرد و پرسید ببخشید می تونم بپرسم عاشق چی شما شدند؟! من این پایین سرخ و سفید شدم که برسد به خودش. این قدر سر به سرش گذاشت! خانم حقی گفت که مجری رادیو پیام است. به نظرم این بذله گویی و سرخوشی اش توی رادیوی جدی ای مثل پیام یک کم حیف بشود. این را به خودش گفتم.

5. خانمی هم به نمایندگی از فراخوان دوست و همکار جایزه ادبی آمده بود بالا و تبلیغ کتاب هایشان را می کرد. می خواستم همان جا فریاد حق طلبی سر بدهم و بگویم برای چی با شاهکار من آن کار را کردید و با احساسات یک جوان بازی کردید؟ این را به خودش گفتم. ولی بعد مراسم. گفت که پیگیری می شود و اظهار تعجب و تاسف کرد.

6. این دفعه حضور جمعیت کم بود و اصلا قابل قیاس با برنامه های قبلی پرشین بلاگ نبود اما نمی دانم من چرا احساس کردم صمیمی تر است. بعدتر فهمیدم به خاطر این که حالا چهار نفر را این وسط می شناسیم و با هم سلام علیک می کنیم، به خاطر همین خوش می گذرد، به خاطر همین خستگی روزی که اسباب کشی پدرت را درآورده یک دفعه از تنت می رود. هر چند می دانم با شرایط فعلی من، هیچ چیز بدتر از درست کردن تعلقات جدید توی این جا نیست، حواست هست چه کار داری می کنی؟!

7. خیابان های تهران بعد افطار بدجور خلوت و باصفاست، حتما تجربه اش کنید! ول کنید این تلویزیون را تورو خدا!

8. خسته بودم حال نداشتم نیم فاصله بذارم! سعی می کنم تکرار نشه!

جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸

بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم

١. یک عادتی دارم که لینک‌های مورد علاقه‌ام را همین‌طوری توی فایرفاکس باز نگه می‌دارم. معمولا تعداد تب‌های مرورگرم همین‌طور هی زیاد می‌شود تا برسد به چهل پنجاه تا که یک‌دفعه فایرفاکس کِرَش می‌کند و تب‌ها فرت. چرا واقعا؟ شاید می‌خواهم به بقیه هم نشانشان بدهم. پس شاید از این به بعد هر هفته یک روز خاص، همه‌شان را تخلیه کردم این‌جا و خلاص!

٢. شاید بپرسید چرا لینک‌ها را همین بغل وبلاگ نمی‌گذارم؟ جوابش این است که پرشین‌بلاگ تا جایی که می‌دانم امکان اتوماتیکی به نام پیوندهای روزانه ندارد. سپس شاید مطلعم کنید که چنین امکانی را یک‌جایی توی اینترنت می‌توانم گیر بیاورم که در این صورت باید بگویم حال هر روز به روز کردنش را ندارم (حالا کجا هست این؟!). در نتیجه شاید پیشنهاد بدهید که مطالب را توی گودر شِر کنم که باید بگویم جی تاکم خیلی فعال نیست. آن‌وقت احتمالا می‌گویید خوب ملت را اد کن! که من چانه‌ام را می‌خارانم و می‌گویم خوب خودم هم می‌خواهم یک چیزی راجع بهشان بنویسم! شما راست راست توی چشم من نگاه می‌کنید و می‌گویید خوب با کامنت شِر کن! من کفری می‌شوم که خوب شاید طولانی باشد! شما می‌گویید اشکال ندارد! بعد من یک چیز خیلی بدی زیر لب به شما حواله می‌کنم و داد می‌زنم که بالاخره من باید صفحات این وبلاگ را یک‌جوری پر بکنم یا نه؟!

٣. رکورددار کنکور ایران را فکر کنم می‌شناسید. رستگار رحمانی متولد شهر محروم جوانرود کرمانشاه، اولین کسی است که در دو گرایش کنکور اول شده. تجربی و زبان. ببینید این عکس‌ها را! با صفاست! فقط غیر از روایت آمده در این خبر، قصه دیگری هم در مورد او وجود دارد. بنا به آن یکی روایت، او همسن من است و یک بار رتبه سی ریاضی هم شده! من تا یک ماه دیگر فوق را دفاع می‌کنم و او لیسانس را شروع! آخ، باز اشتباه شد! دوره پزشکی عمومی، نه لیسانس! اولین بار هم که خبرش را خواندم همین اشتباه را کردم و به سرم زد یک ماه دیگر توی جشن ورودی‌های جدید بروم و از نزدیک ببینمش که یادم افتاد رشته‌اش تجربی است! هر چند دیپلمش ریاضی بوده انگار. خیلی دوست دارم بدانم از این روایت‌ها که هر دو از قول خودش نقل شده، درستش کدام یکی است. البته دومی خیلی بار درامش بیشتر است! هر کجا هست خدا پشت و پناهش باشد.

۴. راستی همین‌طور که دیدید سنجش به این بنده خدا شک کرده بوده و ازش دوباره امتحان گرفته. این هم داد و بیداد نکرده که چرا نتیجه را زیر سوال می‌برید و شبهه تقلب را پیش می‌کشید. رفته مثل بچه آدم دوباره امتحان داده و درصد بالا زده. کسی که حسابش پاک است که از محاسبه باکی ندارد که. قابل توجه بعضی‌ها.

۵. این لینک راجع به مرگ است. اکیدا توصیه می‌کنم کسانی که فکر می‌کنند ممکن است حالشان گرفته ‌شود لینک و این بند مطلب من را نخوانند. نوشته جالبی است. مثلا من فکر می‌کردم غرق شدن خیلی دردناک‌تر باشد. البته ظاهرا سوختن همان‌قدر که فکر می‌کردم دردناک هست. نکته این‌جاست که ظاهرا مرگ مصادف با از کار افتادن مغز یا همان از دست دادن هوشیاری است. هر چند ممکن است تا مدتی (حتی ساعت‌ها در مرگ مغزی)‌ فعالیت ارگان‌های بدن ادامه داشته باشد اما دیگر احساسی از درد وجود نخواهد داشت. پس تنها درد مرگ مربوط به قبل از کار افتادن مغز است. برای مثال این درد در حمله قلبی مربوط به تقلای ماهیچه‌ها برای دسترسی به اکسیژن است. پس هر چقدر علت مرگ به سیستم عصبی و مغز نزدیک‌تر باشد درد کمتری در انتظار خواهد بود. به عنوان مثال برق گرفتگی (ده ثانیه تا بیهوشی) یا سقوط از ارتفاع زیاد (آنی) به نظر راهکارهای مناسبی می‌آیند. با این حال من به شما شلیک یک گلوله در مغزتان را پیشنهاد می‌کنم، هر چند اصلا تضمینی در مورد چیزهایی که گفتم نمی‌دهم.

۶. رمضان... نزدیکی به خدا... معنویت... دعا... هممم... این‌ها فقط من را یاد دلشوره شیرین آن سحر‌های کودکی می‌اندازد که قاچاقی بیدار می‌شدم و از مامان می‌خواستم که منم روزه بگیرم... یا ظهرهایش که نمی‌توانست من را به کله گنجشکی گرفتن قانع کند چون باید نشانش می‌دادم که مرد شده‌ام... و غروب‌هایش که پای سفره افطار دست و پایم می‌لرزید از شوق حماسه‌ای که خلق کرده بودم... نه حالا که همان قبل خواب، یک چیزی می‌خورم و سحرهای رمضان تخت خوابیده‌ام که مبادا ساعت طبیعیم به هم بخورد و افطار را هم به جای آب جوش پر صبر و حوصله توصیه شده مامان، با پپسی باز می‌کنم... حالا پس جای تعجب ندارد که از شوق لبریز شوم با دیدن هر سفره‌ افطاری که جایی پر از امید ودعا پهن شده است و کسانی که دورش نشسته‌اند وقتی دعا می‌خوانند، اشک در چشمانشان جمع می‌شود و می‌دانند که جز خدا یاوری ندارند، حتی اگر آن‌ جا، پای دیوار او.ین باشد... (+)

٧. لینک قبلی مربوط می‌شد به یادداشتی از وبلاگ همسر تا.ج‌زا.ده. اولش وقتی روحیه بالای این آدم را می‌دیدم و آن حجم قابل توجه اسمایلی که توی نوشته‌هایش به کار می‌برد، شک کردم که کسی باشد که ادعا می‌کند! این یکی هم لینک وبلاگ همسر محمدر.ضا جلا.یی‌پو.ر است که او هم مثل رحمانی، دو تا رتبه یک دارد یکی توی رشته انسانی و دیگری المپیاد ادبی کشور. همسران‌شان فعلا تمام‌وقت درگیر پروژه یک سریال آبکی هستند. (+)

٨. با توجه به این‌که همگان تاکید کرده‌اند که برخورد با زندانی‌ها خوب بوده از جمله خودشان، احتمالا جنس مسواک شر.یعتی خوب نبوده - مثلا از سنگ گرانیت بوده - که دندان‌های جلویش شکسته. اصلا هم شبیه این‌که بازجو از پشت بکوبد تو سر آدم که دهن آدم بخورد به میز و دندان هایش بشکند نیست.

٩. ا.بطح.ی را دریابید که دارد از زندان آپ می‌کند! یکی آقای گینس را صدا کند دفتر و دستکش را ببرد او.ین، اسم ایشان را در لیست رکورد زن‌هایش بنویسد! بعد هم یک سر برود پیش این آقا که خیلی ظاهر معقولی هم دارد و آدم تو خیابان ببیندش عمرا فکر کند طرف یک زرادخانه توی خانه‌اش دارد. بیشتر عصبانی‌اش می‌کردند تانک چبفتن و اف چهارده هم از زیر تختش در می‌آورد و سرآخر بمب صلح‌آمیز هسته‌.ای را هم رو می‌کرد فکر کنم.

١٠. آنی را هم دریابید که این‌جور که پیداست می‌خواهد تا آخر ماه رمضان شبی یک ختم قرآن را داشته باشد! اگر در این طرح شرکت کنید هم آنی یک رکوردی زده است، هم یک رکورد دیگر به رکوردهای موجود در این پست من اضافه می‌شود تا شاید من هم رکورد پررکوردترین پست وبلاگستان را بزنم و هم ثوابش را می‌توانید تقدیم کنید به همه آن‌هایی که این روزها یک‌جورهایی گرفتارند، حتی خود شما دوست عزیز! ما رو هم فراموش نکنید، التماس دعا.


چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸

خوبه الان؟!

یعنی در شادابی ملتی که سی سال پیش انقلاب کردند همین بس که لابلای شعارهای‌شان، شعار آزادی هم سر می‌دادند!

سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸

از اون لحاظ!

 تا حالا از این نظر به قضیه نگاه نکرده بودم. چون اصولا من با ماشین که هستم خیلی آرام و قرار ندارم و کلا سرعت دو رقمی توی اتوبان به ندرت از من دیده شده، حتی وقت خروج از آن (این آخری رو دیگه خالی بستم. پرادو هم نمی‌تونه این کارو بکنه چه برسه به این پرایدوی ناقابل ما). از آن‌جایی که همان‌طور که دوستان نزدیک می‌دانند، برخوردهای سابق پلیس مقتدرمان ظاهرا خیلی تاثیری روی من نگذاشته‌است، حس می‌کنم هر قانون سختگیرانه جدیدی که وضع می‌کنند برای من است! لاین‌های یک اتوبان سه لاینه را به شرح زیر می دانم: لاینی که خط مقطع سمت چپ وسط آن قرار می‌گیرد، لاینی که خط مقطع سمت راست وسط آن قرار می‌گیرد و لاینی که خط پیوسته کنار گاردریل وسط آن قرار می‌گیرد. هر نوع سوراخی به شدت تحریکم می‌کند! منظورم از سوراخ فاصله بین دو تا ماشین بود! پراید هم که جمع و جور! آن‌قدر که چند روز پیش که یکی از دوستان کنارم نشسته بود ازم می‌خواست چند دقیقه برای تمرین پشت یک ماشین در لاین سرعت حرکت کنم و اگر لازم شد و احساس کردم باید تندتر بروم مثل آدم بهش چراغ بدهم! خیلی سخت گذشت انصافا! فکر کن راه‌به‌راه اسباب تحریک را جلوی خودت ببینی و هی خودداری کنی!

تا چند وقت پیش، که قصد داشتم یک خلوتی با خودم بکنم و به همین مناسبت از همان بالای یادگار و در راستای سال اصلاح الگوی مصرف، خلاص کردم و سُر خوردم آمدم پایین تا خود دانشگاه. اما مگر می‌گذاشتند دو دقیقه با خودت خلوت کنی؟! چشمت که به آینه می‌افتاد می‌دیدی مثلا یک ماشین سیاه از این‌هایی که صاحاب اتوبان‌ها هستند در ارتفاع اتوبوس دوطبقه، یک‌دفعه از فاصله نیم‌متری بین آخرین ماشین سمت راست و حفاظ، در حالی‌که مثلا به علت کمبود جا دو تا از چرخ­‌هایش را انداخته روی گاردریل و یه‌وری شده، ظاهر می‌شود و مثل فشنگ می‌آید سمت تو. طوری می‌آید که من اگر می‌دانستم بابام هم اون تو نشسته بهش اطمینان نمی‌کردم و ترجیح می‌دادم خودم هوای خودم را داشته باشم و فرمان را دو دستی بچسبم که مبادا آقا اشتباهی بکند. خلاصه با یک چنین وضعی پایین آمدیم. به مناسبت این احساس همدردی با خلوت‌گزینان اتوبان، شاید از این به بعد یک کم مراعات گوشه‌نشینان اتوبان را بیشتر کردیم و کمتر وحشی‌بازی درآوردیم. گفتم شایدها، قول ندادم من.

پی‌نوشت: بچه‌ها اگه گفتید نوشتنم چه تغییری کرده؟! اگه فهمیدید؟!