خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸

قبول باشه

کمر ماه شکست.

پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸

گل بخندید که از راست نرنجیم، ولی...

بزرگ تر می شویم و گاهی، شگفت زده در می یابیم که هنوز، در حال یاد گرفتنیم. اعتراف می کنم که باز هم، یاد می گیرم. حالا یاد گرفته ام که آدم ها لیلی و مجنون نیستند، ریک و لیزا فقط توی قصه ای مثل کازابلانکا پیدا می شوند. آدم ها نه قهرمان هستند و نه در ذهن کسی قهرمان می مانند، آدم ها فقط آدمند. عشق ابدی بی معناست، آدم ها معشوقشان را می خواهند برای این که کنارشان باشد، تا پیش او غم و غصه شان را فراموش کنند. اگر روزی در خیال کسی قهرمان بودی، و اگر ماجرای پرسوز عاشقانه ای داشتی که به فراق ختم شد تا به خیال خودت داستان عاشقانه ات اصیل باقی بماند و در ورطه تکرار رنگ نبازد، بهتر است باور کنی که فراموش می شوی. بهتر است خودت را به این فریب سرگرم نکنی که در قلب معشوق جایی ماندنی داری حتی اگر با دیگری باشد، کسی که نه قهرمان است و نه ادایش را در می آورد و فقط یک انسان معمولیست، چرا که آن هنگام که دیگری را در آغوش می کشد محبتی که به او خواهد داشت اصیل تر از هر آن اندک باقیمانده از احساسش به توست، چرا که به یاد می آورد این کسی که اکنون در کنارش است و به سادگی همدرد و همشادی زندگی و شنوای قصه های ساده و تکراری روزمره اش است با او مهربان بوده است، ولی تو مهربان نبوده ای. نبوده ای. آدم ها می توانند بارها عاشق شوند و بارها بقایای عشقشان را در دورافتاده ترین حیاط خلوت دل خاک کنند، به همین سادگی.

(+)

جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸

یک روز با آنی!

گزارش از سعید شماره سه به آنی!

سال های سال پیش (!) در چنان روزی (دیروز!)، در خانواده ای، و در شهری، دختری به اسمی به جز آنی به دنیا آمد که بعدها وبلاگستان فارسی را ترکاند. گویند پیش از تولدش منجمان و طالع بینان نیز خبر از تولد چنین پدیده ای داده بودند که اسنادش هم در نسخ قدیمی موجود است. البته چون ملت درست و حسابی نفهمیدند منظور منجمان از وبلاگستان دقیقا چیست و وبلاگستان فارسی کجاست و منجمان هم در جواب گفتند ما فقط پیشگوییم و خودمان هم نمی دانیم این وبلاگستان کدام سرزمین است، خیلی به این پیشگویی وقعی ننهادند.

تا سالیان سال بعد، که آن دختر که اینک با اسم مستعار آنی وبلاگستان را ترکانده بود به مناسبت این مناسبت، فراخوانی داد که ملت در پارک قیطریه دور هم جمع شوند تا ببینند حالا چکار باید بکنند. ما هم که کلا هر کی به جز ا.لف نو.ن فراخوان گردهمایی بدهد می پریم وسط. این شد که در این مراسم، عده زیادی بالغ بر سی نفر گرد هم آمدند و با این حضور پرتعداد موجبات تعجب خودشان و صابمجلس را فراهم آوردند. این جماعت از ساعت چهار در حالی که به جز آنی همدیگر را نمی شناختند دور هم جمع شدند و حوالی ساعت هشت در حالی که هنوز هم همدیگر را به جز آنی نمی شناختند از هم جدا شدند. البته قرار گذاشتند که از طریق لینک وبلاگ ها بروند همدیگر را بشناسند.

در ابتدای مراسم به علت آب نشدن یخ سیستم، همه متکلم وحده و آنی به تنهایی همه مخاطب ها بود. به این ترتیب که اگر مثلا موبایل آنی زنگ می خورد و می رفت آن طرف جواب بدهد، سیستم کلا هنگ می کرد و دلشوره عجیبی بر جمع مستولی می شد تا آنی دوباره برگردد و یک چیزی بگوید. همچنین به همین علت، هر کسی که از یک کیلومتری به جمع نزدیک می شد، جمعیت یک دفعه ساکت می شدند و با چشمانشان طرف مقابل را تا به جمع برسد می بلعیدند و امیدوار بودند فرشته ای باشد که از آسمان فرستاده شده و الان است که بیاید و درباره یک موضوع خیلی خیلی بامزه چهل و پنج دقیقه صحبت کند و وقتی به اندازه کافی به جمع نزدیک می شد اسم رمز را از او می پرسیدند که آنی بود و بعضا هم این آدم به جمع ما ربطی نداشت و وقتی ازش اسم رمز را می پرسیدیم به سرعت فرار می کرد.

ولی کم کم با شروع مراسم معارفه، یخ جمع باز شد و استعدادهامان در شوخی و تیکه انداختن و این ها شکوفا شد! اولین کسانی که خودشان را معرفاندند، یک زوج با دو فرزند بودند که آقا به نام سعید و دختر کوچک هشت ساله  بلاگ نویس بودند. مادر دخترکوچولو گفت که دخترش خودش مطالبش را آماده می کند و حتی خودش تایپ هم می کند که با تحسین حضار همراه شد و من به نظرم رسید که کد html قالب وبلاگم  را هم بدهم یک دستی به سر و رویش بکشد که فراموش کردم. سپس دخترها خودشان را معرفی کردند تا نوبت به آنی رسید اما آنی به بهانه این که خیلی شناخته شده است، از معرفی خودش سرباز زد، در حالی که به نظرم جا داشت کلی برایمان از تاریخچه خودش و وبلاگ خودش و برخوردها و خاطره ها و این ها بگوید که شاید هم ملاحظه تنگی وقت را کرد. بعد از آنی، یک سعید دیگر و مردی از مترو، نوبت آقایی رسید که از آفریقا کوبیده بود آمده بود این جا که در جشن تولد آنی شرکت کند. البته احتمالا این فقط یکی از دلایلش برای برگشتن به ایران بوده. سپس جمعیت متوجه شدند که ایشان، یک سمبل دیپلماسی فعال خارجی دولت ماست، چون داشت در گینه استوایی راهسازی می کرد! وقتی داشت توضیح می داد که این کشور زیرپونزی دقیقا زیر کدام پونز نقشه قرار می گیرد یکی از دوستان پرسید این همان گینه بیسائو است که توضیح دادم این صاحاب دارد و با آن گینه بیصاحاب فرق می کند. در ادامه ایشان توضیح داد که روزی ده تا پست می گذارد که این سوال برای جمع پیش آمد که پس راه ها را کی می سازد و به این نتیجه رسیدیم که چون کشور کوچکی است احتمالا خیلی هم راه ندارد و الان همه اش را ساخته اند و فقط گلکاری وسطش مانده. همچنین این آقا در پایان متذکر شد که شاید دیگر خیلی آن جا نماند و برود ونزوئلا! به جان خودم! در ادامه هم یک سیدی از جاذبه های طبیعی افریقا به آنی هدیه داد که احتمالا خیلی خوش به حالش خواهد کرد!

سپس آقای آرامی امیر آرام نام، خودش را معرفی کرد و آنی ساعتی در وصف ایشان سخن راند و مشخص شد که همه فن حریف است. خودش هم گفت دوست داشت سازدهنی می زد این جا برای جمع، اما فراموش کرده همراهش بیاورد و آه از نهاد جمع بلند شد.

سپس نوبت معرفی من رسید. من ابتدا با توجه به این که نیمی از آقایان تا الان اسمشان سعید بوده مراتب عذرخواهی خودم را از اسمم به اطلاع جمع رساندم و آن سعید دیگر هم اطمینان داد که کلا سعید این قدرها هم که می بینید اسم زیادی نیست. یکی از دوستان (آنی؟) جهت دلداری گفت بابا اشکال نداره، حالا اسمت محمود نیست که، سعیده، محموده که همون یه دونشم زیادیه! وسط معرفی والده تماس گرفت و من به جمع اطمینان دادم که در پایان تماس بقیه معرفی ام را خدمتشان خواهم داشت و اصلا جای نگرانی نیست. اما وقتی برگشتم نفر دو تا بعد از من بود و هر چه منتظر شدم هم کسی نخواست من معرفی ام را تکمیل کنم. حالا این جا می خواهم عرض کنم که می خواستم عرض کنم که من خیلی پرسابقه ام و سابقه ام از این وبلاگ آنی هم بیشتر است و وبلاگم دارد پنج ساله می شود. نزدیک پنج سال پیش با نوزده بازدید کننده در روز کارم را شروع کرده ام و در این سال ها با پشتکار زیاد و پست های فراوان، توانسته ام این تعداد را به بیست بازدید کننده در روز برسانم. هرچند آنی کمی از من سبقت گرفته است و در حال حاضر بازدیدکنندگان دو هفته وبلاگش ار بازدید کنندگان وبلاگ من از ازل تا الان بیشتر می شود.

آن دوست باحال و خونگرم اصفهانی هم که در حقیقت باعث و بانی جمع بود، ظاهرا به اندازه کافی خودش را لابلای صحبت های بقیه معرفی کرده بود و فقط فرصت شد اصفهانی بودنش را تکذیب کند و بگوید آبادانی است و همه جمع را هم اصفهان دعوت کرد به شرط این که خانه شان نیایند. کلا بعد آنی، اصفهان رمز دوم بود و هر کس هر چی جوک اصفهانی بلد بود گفت مثل این که اصفهونیه به مهمونش می گه آب می خوری یا رادیو رو روشن کنم؟!

دیگر این که آنی گفت که احتمالا دیگر خیلی از عمر وبلاگش نمانده به این بهانه که قرار است کتابی از وبلاگش در بیاید و این که مگر آدم راجع به یک موضوع چقدر می نویسد؟! که با روترش کردن حاضرین مواجه شد و آنی در واکنش قسممان داد که اگر متاهل بشود اصلا خیلی بهتر از این ها هم خواهد نوشت! من هم برایش آرزو کردم که در تولد بعدش ما نباشیم و وقتی پرسید وا، چرا؟ گفتم خوب خودتان دوتایی باشید دیگر!

بعد هم عکس گرفتیم و آنی شمع هایش را روی دوتا کیک یزدی روشن و خاموش کرد و بعضی هامان جدا شدند و بقیه رفتیم برای شب شعری که آنی دعوت بود. آنی دوتا شعر خواند که کلا از بقیه سر بود و خودش در توضیح گفت که آخر این شب شعر کمی درپیت بوده و شب شعر شکرخند یک چیز دیگریست و دعوتمان کرد! آنی چند دقیقه بعد از شعر خواندنش پاشد و ما هم پاشدیم و به علت زیاد بودنمان کلا برنامه از رسمیت افتاد! بعد با هم خداحافظی کردیم و نخود نخود!


چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

نرم بوده بچه ها

رئیس کمیسیون اجتماعی مجلس شورای اسلامی در ادامه گفتگو با مهر، برخورد نیروی انتظامی با آشوبگران در حوادث اخیر را بسیار نرم توصیف کرد و گفت: حاکمیت با کسانی که به نام اعتراض به انتخابات به اموال مردم تعرض کردند بسیار خوب و نرم برخورد کرد و باید اذعان داشت ، برخورد پلیس با آشوبگران بسیار ضعیف بود و انتظار داشتیم برخوردها جدی تر صورت می گرفت.

بچه ها شانس آوردیم نرم بوده ها. فک کن اگر می خواستند اون برخورد سفته را نشانمان بدهند چی می شد. احتمالا دوستان صحنه اسلوموشن درگیری ها را به جای اصلش دیده اند که خیلی نرم از کار درآمده این جوری. پلیسِ به خوبی به سمت براند.از نرم می رود و بر.انداز، خیلی نرم شروع می کند به حرکت در سمت مخالف. بعد گذشت زمان بسیار، پلیس باتومش را بسیار نرم بر سر بر.انداز پایین می آورد و مغز بر.انداز، نرم نرمک می پکد و افکار کثیفش به همراه خون، خیلی خوب و نرم می پاشد کف خیابان و در و دیوار. اما برخورد باتوم و سر، ضعیف است و آن قدری که انتظار می رفت جدی نیست، در نتیجه بر.انداز در جا نمی میرد، بلکه دو روز بعد در اثر شیوع ناگهانی مننژیت در سرش فوت می کند.

هر چند اگر ماجراهای سفت کهر.یزک حقیقت داشته باشد، در مقابل آن ها باتو.م و ا.شک آور واقعا نرم بوده است و حالا حالاها کلی کار لایت دیگر هم می شود کرد که هنوز به آن سفتی نشده باشد.

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸

زندانی هسته ای، حمایت، استعفا!

در این راهپیمایی برادران با سر دادن شعار "زندانی سیاسی، حق مسلم ماست" ضمن اعتراض به آسان گیری و آزادسازی تعدادی از زندانیان جریانات بر.اندازی اخیر و سنگ اندازی در مسیر متعالی تلاشگران ندامتگاه انسانساز کهریز.ک، خواستار صدور اشد مجازات برای زندانیان محاکم دو هفته اخیر و استرداد محکومان به برادران لباس شخصی برای تکمیل کارهایی ناتمامی که با ایشان دارند شدند. ایشان همچنین با سر دادن شعار "انرژی هسته ای، آزاد باید گردد" خواستار تسریع در شتاب دادن، تصادم و فروشکافت هسته های او.رانیوم موجود و تبدیل آن ها به کریپتون و باریم جهت امحاء برخی نقاط و نیز برخی آدم ها و معاندین از صفحه کائنات شدند.

پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸

خونه مادربزرگه، هزار تا قصه داره...

مادربزرگ آخرین جد زنده من بود. آن قدری زود خبردار نشدم که بتوانم برای مراسم تشییعش از شرکت مرخصی بگیرم، اما برای هفتم برگشتم شهرستان. به خانه پدری، یا نه، همان طور که در این سال ها بین خودمان خواهر برادرها مرسوم شده بود، خونه مادربزرگه...

من در این خانه به دنیا آمده و بزرگ شده بودم. خانه ای قدیمی، بزرگ و دو طبقه در خیابانی که شاید معروفترین خیابان شهر ما باشد. پدربزرگ و مادربزرگ پایین می نشستند و ما بالا. تا وقتی پدربزرگ رفت، و اختلافات سر ماترک شروع شد تا آن روزی که خوب یادم هست مادرم خواست بازی ام توی اتاق آفتابی را نیمه کاره رها کنم، شاید چون باید به جمع کردن وسایل کمک می کردم، شاید هم قرار بود فرش آن اتاق جمع بشود، و آن روز آخرین باری بود که خانه پدری ام را دیدم، تا یازده سال بعد، که برگشتیم به خونه مادربزرگه...

شاید از اصل خیلی چیزهای دیگر مطمئن نباشم اما خوب می دانم که رگ و ریشه هر نشانه ای از یکدندگی و کله شقی که در خود سراغ دارم، به همین آخرین جدم برمی گردد، و پسر بزرگترش که پدرم می شود. دقیقا نمی دانم که چهار سال پیش چه اتفاقی افتاد که بعد ده سال، ما روز اول سال نو به دیدن مادربزرگ رفتیم اما، مطمئنم شروعش هر چه که بوده، از جانب مادربزرگ من نبوده است. هنوز یادم هست یک بار که با پدرم بحثش شده بود و پدرم سر نوبتش نرفته بود می گفت مگر این ده سال که نبودی پیشم چه شد؟!

این طور شد که بعد سال ها، پا گذاشتیم به خانه پدری، که از آن به بعد اسمش می شد خونه مادربزرگه... هیچ وقت یادم نمی رفت که من و سیمین که فقط یک سال از من بزرگ تر است، چقدر حیرتزده شده بودیم. توی حیاطش قدم می زدیم و از هم می پرسیدیم این جا که خیلی بزرگتر بود وقتی تویش دنبال هم می کردیم؟ حوضی وجود داشت از کنار همین آبنما به موازات جدول و تا آخرش، و من یادم می آمد و نمی آمد که چطور می خواستیم توی این حوض واترپلو بازی کنیم!؟ از آن رمپ سمت چپ پایین می رفتیم و وارد زیرزمین سرد و تاریک می شدیم و ناگهان در یک لحظه مکاشفه می فهمیدیم که ته زیر زمین را از این طرفش هم می شود دید، که حوض ماهی های توی زیرزمین - که حالا فقط آبی مانده و سبز تویش بود - قدر یک استخر نبوده، که میز پینگ پنگ توی زیرزمین یک میز با اندازه های معمولی بوده...

و بعد برمی گشتیم به اتاق آفتابی، یعنی همین جایی که عکس  بالکن مقابلش انداخته شده. جایی که به تمام و کمال کودکی کردیم، و یادمان می آمد که چطور ساعت ها با هم همبازی می شدیم، بی نیازی به بچه های کوچه و محله. یادمان می آمد که چطور خورشید از بالای ساختمان کوتاه روبرویی مان درمی آمد و آفتاب از درهای تماما شیشه ای این اتاق، بی مانع و بی دریغی پهن می شد کف اتاقی که هیچی تویش نبود که جلوی بازی و دست و پای ما را بگیرد، و کودکی ما را نورانی می کرد، روشن تر از هر نور دیگری که بعدها دیدیم، نوری که حالا شاید مثل خیلی چیزهای کودکی تنها تصویری اغراق شده از آن در ذهنم مانده اما همین تصویر، آن قدر ماناست که برایم، در ذهنم و خواب هایم، سمبلی باشد از شروع و پایان، از مبدا و مقصد، نوری که آن طرفش پیدا نیست...

این شد که ما به آن جا گفتیم اتاق آفتابی، و پدر و مادر هم گفتند. بقیه هم گفتند. حالا اما، اتاق آفتابی هم بکر و بی کران به نظر نمی رسید. شاید به خاطر این مبل هایی بود که چیده شده بودند، تا میزبان چهره های سیاهپوشی باشد که فکر می کنی چون دارند مدام برای هم خاطره و ماجرا تعریف می کنند و به هم لبخند می زنند - می زنی - غمی ندارند - نداری - تا وقتی که بروی سر خاک و فاتحه ای بفرستی و بفهمی نه، این طوری نبوده، که شادی های زندگی آدم مثل جرقه ای روشن می شوند و می روند اما غم هایش، لامذهب، تلنبار می شوند...

و من شاید بیشتر از این ها هم متاثر شده بودم، اگر آن ده سال نبود. اگر خاطره های بیشتری از مادربزرگ داشتم، مثل خواهر بزرگترمان سیما، که می گوید وقتی پدر و مادرمان می رفتند مدرسه و می گذاشتندش پیش مادربزرگ، وقتی کنار پنجره می ایستاد به انتظارشان، به هوای این که این یکی صدای ماشین پدر است، قصه های مادربزرگ بوده که بی تابی را از یادش می برده و آرامش می کرده. اگر مادربزرگ می فهمید که زندگی چقدر کوتاه است، ارزشش را ندارد... یا اگر من می فهمیدم. اگر این آخری ها هر بار که از تهران برمی گشتم خانه و پدرم می گفت یک سر به مادربزرگ بزن، خوشحال می شود، بهانه ای نمی آوردم و با خودم نمی گفتم دفعه بعد که برگشتم و بیشتر وقت داشتم، که حالا که دیگر دفعه بعدی وجود ندارد، تلخی اش این طور گلویم را نگیرد و آزارم ندهد... آخر نمی دانم چرا هیچ وقت به رفتنش فکر نکرده بودم. تا آن روزهایی که زمینگیر نشده بود، تا این اواخر که حافظه اش دچار مشکل نشده بود، می دیدمش اما شاید دل دیدن این طوریش را نداشتم و می گفتم بگذار شاید حالش بهتر بشود آن وقت...

از دست دادن جد آخر یک درد دیگر هم دارد. تا آن وقت پدرت هنوز با خواهرها و برادرش نوبت می گذارند و برای نگهداری از مادر برنامه می ریزند، و این که مادر او خودش هنوز زنده است، برای تو یک تسکینی می آورد که نمی دانم از چه جنسیست، اما همین که بالاتری ها رفتند، دیگر دلت قرص نیست و به هول و ولا می افتد که...

خوب، شاید این آخرین دیدار ما از خونه مادربزرگه باشد. شاید این خانه قدیمی و بزرگ در منطقه استراتژیک شهر، پرسودتر باشد که تبدیل بشود به یک آپارتمان ده بیست واحدی. شاید دیگر این گیاهانی که همین طور روی دیوار حیاط خونه مادربزرگه رشد می کنند را نبینم بی آن که بفهمم دقیقا به این ها چی می گویند، یا به آن یکی ساقه ای که از یک گلدان توی هال درآمده بود و روی دیوار رشد می کرد و برگ هایش تمام سقف را دور می زدند تا بالاخره یک جایی به زور بیاورندش پایین. شاید این آخرین ملاقات در اتاق آفتابی بوده باشد هر چند، دیگر آن قدرها هم دلتنگ کننده نیست. آخر اتاق آفتابی مدت هاست که نیست. اتاق آفتابی هر کسی چهار بعد دارد، که یکیش هم که نباشد کافیست که اتاق آفتابیش، دیگر برایش آن اتاق آفتابی نشود... چهاربعدی که فقط در خیال او دست نخورده مانده اند، و یا شاید، در جایی دیگر...

جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

چهل روز رفته که ندا رفته. دیروز بهشت زهرا بودیم. میر.حسین را نگذاشتند بیاید، ولی عمو کر.وب آمد. خا.تمی هم نیامد و لابد قرار است عوضش امروز فردا یک حرفی بزند که از برگزاری رفراندم هم شاخدارتر باشد. نیامد و دوباره یادمان افتاد که همه این اتفاقات دارد ده سال دیرتر می افتد. یک دور یگا.ن ویژه ها با مردم درگیر شده بودند و از سر مزار عقب رانده بودندشان که ما رسیدیم. الحمدلله بعد نمازجمعه رفتن و الله اکبر گفتن، فاتحه خواندن سر قبر مرده ها هم در جمهو.ری اسلا.می ممنوع شد. فردا لابد همین سردار نادان و امثاله می آیند توی تلویزیون و می گویند یک عده اغتشاش گر می خواستند سنگ قبرهای بهشت زهرا را تخریب کنند که ما نگذاشتیم. کلی هم الان مرده های محل ازمان تشکر کردند که آرامش و امنیت را بهشان برگرداندیم. حدود پنج و نیم از جمعیت جدا شدیم که به برنامه مصلا هم برسیم اما جدا شدن ما همان و حمله به مردم همان. یک دفعه صدای شعارها بلندتر شده بود و دود اشک آور هوا را پر کرد. بعد صدای چندتا تیر هم آمد که ان شا الله هوایی بوده باشد. همین موقع بود که این مبارز کوچک را هم دیدیم که اشک آور خورده بود و بابایش داشت توی صورتش سیگار دود می کرد!

ورودی های نواب و راه آهن را بسته بودند. همین طور بوق بوق کنان از طرف جوادیه وارد شهر شدیم. همه جا ترافیک بود و معلوم بود دیگر به مصلا نمی رسیم، هرچندکه خبر شدیم مصلا را با هجوم نیروهایشان بسته و مردم را متفرق کرده اند. اما مردم و ترافیک، کشیده شده بود به همه خیابان های اطراف. جابه جا ماشین ها بوق می زدند و مردم شعار می دادند. توی خیابان ولیعصر از بالای چهارراه تا میدان ونک درگیری های شدیدی اتفاق افتاده بود. می گویند شا.ه وقتی بالاخره یک بار می خواهد سوار هلیکوپترش کنند تا اعتراضات مردم را ببیند، از انبوه جمعیت شگفت زده می شود و ساواک را بازخواست می کند که چرا پس به من نگفته بودید؟! وقتی ایستاده بودیم و از روی همت خیابان ولیعصر و بوق های بی امان و اعتراض مردم را نگاه می کردیم، به این فکر کردم که چه حس تلخی است که بدانی مردم، نمی خواهندت...

مردم در صحنه هستند. این موج خوابیدنی نیست. اگر بود دیروز بین پنجاه تا صد هزار نفر آدم این همه راه نمی کوبیدند بیایند بهشت زهرا و این همه بقیه هم توی راه مصلا باشند. کم و زیاد دارد اما هست. ماندنیست. شب هم رفتیم و ما هم مثل خیلی از مردم شهرمان، به یادبود شهیدان توی خوابگاه شمع روشن کردیم. حتی با دوربین ضعیف موبایل من با لنز ترک خورده اش هم قشنگ است، نیست؟!

من مطمئنم ندا یک برنامه هایی برای این روزها داشت. برای تابستانش، برای سال بعدش، یک چیزهایی توی فکرش بود. آخر مطمئنم برنامه رفتن آن هم این طور یک دفعه ای نداشت. سهر.اب هم همین طور، رامین و بقیه هم همین طور. دیروز داشتم فکر می کردم بازهم بد نیست که توی این مملکت هستیم. من آدم وطن پرستی اصلا نیستم، اصلا هم عقلانیش نمی بینم، اما چه کنم که دلم برایش می رود هنوز. حالا امثال ما پس فردا که توی این مملکت به یاد بدبختی اش دلمان گرفت، لااقل قبر ندا و سهراب را آدرس داریم که یک شب جمعه ای برویم تنهایی یک دل سیر سرش زار بزنیم و دلمان را خالی کنیم.

هرچند ممکن است آنجا که بروی، ببینی خیلی هم تنها نیستی. ببینی شده است میعادگاه و مثل تو هم بوده که آمده و بر سر این مزار ندا سوگواری می کند. برای من این سوگواری، برای دینم هم خواهد بود. آن ها هر کاری می کنند به نام دین است، ما هم همین طور. این همه آدم دارند الله ا.کبر می گویند. مذهبی هم نباشند ولی می بینند هیچ شعاری این قدر خوب آرام نمی کند آدم را. چه کنیم. آدم وقتی می بیند ظلم و بی شرمی از یک حد بیشتر شده، ناچار پناه می. برد به یکی بالاتر که قرار است حق همه را بگیرد. خبر فاجعه جدید را که می شنود ناخودآگاه می گوید یا خدا، یا علی...

می گویند صدام به جلسات دادگاه که می رفته با خودش همیشه قرآن می برده. تا آخرین لحظه هم تزلزلی پیدا نکرد و خودش را شهید می دانست. حالا این وسط بالاخره حق چیست؟ دین کدام است؟ انگار هر کس سهمی از آن را به نام خودش زده. ما احادیث رحمت و مهربانی می خوانیم، آن ها آیات غضب را می خوانند. ما از ظلم و بی عدالتی آن ها می نالیم و آن ها هم بر مزار دینشان می نشینند از ظلمی که بر آن رفته فریاد می کنند (+). توی بازی ورق اگر دست یکی کم و زیاد شده باشد، یا کسی اشتباهی کرده باشد یا احتمالش برود، از دست هر کس هر چی دارد می گیرند و دست را به جا می دهند. این بازی دیگر معتبر نیست، کاش می شد یکی می آمد و دست های ما را هم به جا می داد و دوباره از اول پخش می کرد اما حیف...

خبرگزا.ری فار.س در آخرین خبری که بنابر شیوه رایجش در اثر استعمال قرص روانگرادان منتشر کرده، می نویسد: "پس از انتشار خبر همکاری خبرنگار شبکه BB.C در قتل ندا.آقا.سلطان و انعکاس وسیع آن توسط رسانه‌های داخلی و خارجی و بعد از پخش گزارش تلویزیون در این زمینه که تلویحاً خبر را تأیید می‌کرد، شواهد جدیدی در این زمینه به دست آمد. بنابراین شواهد، پس از اعلام خبر کشته شدن خانم ندا .آقا.سلطان در تهران فردی به همین نام در یونان اعلام موجودیت کرده و در تماسی با سفارت ایران در یونان و وزارت خارجه اعلام کرده که زنده است! وی همچنین گفته که عکس‌هایی که در شبکه‌های ماهواره‌ای و برخی از سایت‌ها منتشر شده است عکس‌های وی است! این خانم اعلام کرده که برای پیگیری این موضوع به زودی به تهران خواهد آمد."

اما نه دوستان، مطمئن باشید آنی که بر سر قبری نشسته و زار می زند که مرده ای تویش نیست ما نیستیم، شمایید.

چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

تا الان حتما همه تان صحبت های عمو قالی.باف را که مثل توپ صدا کرده است شنیده اید. خوب، تکان دهنده است. چیزی که در بدو امر به نظر آدم می رسد، اوج کثافتکاری موجود در سیستم است، آن قدر که تصویری که از احمد.ی نژ.اد ارائه می دهد حتی ما را که با دیدنش عقمان می گیرد هم شگفت زده می کند، مثلا همان جا که ادعا می کند اسناد دزدی در شهرداری قبلی را در اختیار دارد. بعد هم با تعجب می فهمیم که وضع مملکت حتی از چیزی که ما فکر می کردیم هم خراب تر است. در ادامه هم عمو قالی.باف گوگولی شبیه یک افشاگر حق جو به نظر می رسد. اما به جز این ها، چندتا نکته دیگر هم هست...

١. حالا ببین چقدر وضعشان خراب شده که سی سال از انقلاب نگذشته، مجبورند پشت آدمی با چنین توصیفات تکان دهنده ای بایستنند. جالب است. فکر می کنم با این روند نمایی تفرقه ها و انشعاب ها، بیست سال دیگر چه کار می کنند؟ سی سال دیگر چه می شود؟ پنجاه سال چی؟

٢. گول نخورید. خوشبختانه عمو با.قر قبلا صراحتا گفته است که چه کاره است. یک بار در اعتراض در یک جمع دانشجویی به انتقادناپذیری اش پاسخ داد من رضاخان حزب الهی هستم. آن که نمی گوید من د.یکتاتو.رم، این حال و روز خودش و ماست، کسی که از به بیان آوردن این حرف زشت شرمی ندارد را که دیگر خدا به خیر کند. خود من همیشه فکر می کردم این آدم که بالاخره پرواز کرده، باید با بقیه فرقی داشته باشد و حساب دیگری برایش باز می کردم اما ببینید که چطور با صحبت های آخرش بعد از "ما قالتاق ترین مردم دنیاییم" و آن ماجرای دور از ادب و بی مزه، دقیقا تصریح می کند که با چه جور آدم هایی طرف هستیم. به قول خواننده ما دیگه بچه نمی شیم، دیگه بازیچه نمی شیم.

٣. اصولا به هیچ حرکتی جز حرکت هایی با ریشه مردمی دل نمی بندم. من فقط به آگاهی امید دارم و به 25 خرد.ادها. چی؟ وضع ا.ن. خیلی خراب است؟ رسانه ضدملی هم علیهش حرف می زند؟ مجلسی های اص.ول گرا هم به او گیر می دهند؟ کارش را می سازند؟ خوب، این فرضیه رایج را ببینید، به نظرم که خوب با شرایط این روزها فیت می شود:

حذف ا.صلاحات و شخصیت های آن و تبدیل کردنش به یک طیف معاند مثل نهضت آ.زادی و امثالهم قطعیست. آن قدر در آن هشت سال خون دل خوردند که قدر لحظه لحظه اهمال های دو.م خردادی ها را بدانند. با این حال، انتخابات پرشور و حضور در صحنه، نیاز به تضارب آرا دارد. لازمه این کار به وجودآمدن یک جناح مخالف و منتقد جدیست. آن قدر که باورپذیر باشد. اگر حمایت ها و انتقادهای رسمی را جمع و تفریق بکنید درست به عدد چهارسال می رسید، چون آن وقت دیگر با ا.ن. کاری نیست و نوبت عمو با.قر یا دکتر ر.ضایی از منتقدان جدی دولت است که علی رغم نفرت از سیاست با دستور از بالا بیایند. ا.صلاحات هم که دارد آب خنک می خورد یک جایی. به نظرتان طبیعی است که قالی.باف برای ادای چنین صحبت های جنجالی ای، برای این که حاضران صداها را ضبط نکنند به خواهش اکتفا کند و آن وقت یک آقایی از اول تا آخر را ضبط کند تا درست هشت ماه بعد یعنی در این موقعیت منتشرش کند؟ فقط یک لحظه تصور کنید این حرف ها دو ماه پیش منتشر شده بود!

اما در محاسبات شان همیشه یک اشتباه کوچکی می کنند: مردم و قدرت آگاهی را دست کم می گیرند.

۴. تناقض های بامزه ای در صحبت های قالی.باف دیده می شود. اولیش این ادعای عجیب است که من اصلا قرار نیست حرف سیاسی این جا بزنم، و در ادامه هم هیچ حرف غیر سیاسی ای نمی زند. او همین طور در ابتدای صحبت هایش، از مطهری نقل می کند که پیامبر خدا با آن عظمتش رسول ظاهری بود و رسول باطنی عقل است و این عقل این قدر مهم است که عمو با.قر اگر ببیند یک دستور شرعی با عقلش جور در نمی آید، پی اش را می گیرد و بالاخره درمی آورد که پایه شرعی قضیه لق بوده است. در ادامه هم یک بند در تقبیح ا.ن. حرف هایی می زند که مو به تن آدم راست می شود و یک در میان می گوید که اگر دستور بدهند که به ا.ن. رای بده، می دهم و به شما هم می گویم بروید بدهید. خوب البته این مصداق زیر پا گذاشتن و بی توجهی کردن به عقل نیست، بلکه صدقفله کردن و به فحش خواهر و مادر کشیدن آن است.

۵. اگر عقل داشتیم که وضعمان این نبود. اگر عقل داشتیم که بی خودی مقدس سازی نمی کردیم. دست بوسیدن نداشتیم، عنوان های عجیب و غریب نداشتیم. اگر عقل داشتیم که احساساتمان را به بازی نمی گرفتند. اگر عقل داشتیم که صد سال بی وقفه در جنگ و ناآرامی نبودیم، بدبخت نبودیم. اگر عقل داشتیم که سیاستمان به زندگی که نه، به گوشت و خون مردمانمان این طور گره نخورده بود. اگر عقل داشتیم خون در رگمان را حداکثر به بیماران خاص اهدا می کردیم و در عوض برای سلامتی و پیشرفت همه مسلمانان دعا می کردیم.

پی نوشت: بعضی چیزها عاشقی را از یاد آدم می برند٬ اما عاشقی همه چیز را از یاد آدم می برد...



دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

با ما به از آن باش که با خلق جهانی

کروبی نامه بی پروایش (+) را خطاب به اژه ای می نویسد با این توضیح که  رییس قوه قضاییه در حال جابجاییست و نامه نوشتن خطاب به او بی حاصل است، غافل از این که خود این بابا هم در حال کله پا شدن است. دوستمان پاک زده به سیم آخر. یکی دو هفته به آخرش مانده زد دولت خودش را از اعتبار انداخت. من خراب این روحیه نقدپذیری اش هستم. به همه دهن کجی می کند.  حالا دوباره مجلس را توی دردسر انداخته که با این دولت غیرقانونی توی این دوهفته چکار کنند که کاری هم نمی تواند بکنند. توی تکروی کاکروی فوتبالیست های سری دوم را روسفید کرده.  حالا احتمالا فقط افراد کاردانی مانند وزیر صنایع مانده اند که در دادگاه عمومی تهران محکوم شده، چون اختراع یک بابایی را رفته به نام خودش ثبت کرده! فک کن! (+) حادثه سقوط حوالی دیار ما هم کماکان در حال پیگیری است و فعلا علمای قم در حال بررسی هستند که چکار کنند که یک وقت خاکستر ارمنی های سوخته با خاکستر مسلمان ها قاطی نشود (+). قضیه جودوکاران تقلبی را هم که حرفش را هم نزن. مصلحت ملی دچار خطر می شود. از جعبه سیاه هواپیما صدا در آمد از این قضیه هم در می آید. مادر سهراب اعرابی هم توی شورای شهر حرف زده (+) و مجلس ختم رو.ح الامینی را هم نگذاشته اند برپا شود (+) (+).

پی نوشت: می گفت بیهوده ترین کار دنیا می دانی چیست؟ این که کسی را دوست بداری که دوستت ندارد. راست که نمی گفت، نه؟!