خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است...

یک لحظه صبر کن، چقدر چهره تو آشناست! تو را دوشنبه توی آزادی ندیدم که مثل ما از درک عظمت واقعه ای که در آن قرار داشتیم، به هیجان آمده بودی و فریاد می زدی آخر هفته، احمد.ی رفته؟! تو همان نبودی که سه شنبه توی مسیر جام جم و حماسه سکوت، با دلنگرانی داشتی این طرف و آن طرف را نگاه می کردی که لبا.س شخ.صی ها نریزند؟ ببینم، مگر تو نبودی با دوستت توی را.هپیمایی هف.ت تیر، که زیر زیرکی به شوخی های من و رفیق هایم می خندیدی؟ همان دوستت که پنج شنبه نشسته بودی روی دوشش که توانستی می.ر حسین را ببینی که دارد وارد میدان توپخانه می شود و سکوت جمعیت سوگوار را با فریاد یا حسین شکستی؟ مگر تو با دوستت شنبه کنار من سوار آن تاکسی ون سبزرنگی نبودی که مقصدش آزادی بود و تو به من با خنده می گفتی که هیچ کیفی هم با خودت نیاوردی و هر کس یک خانم جوان را این طور دست خالی ببیند در جا می فهمد که برای شلوغ کردن آمده؟!..

حالا این جا چکار می کنی، حوالی متروی نو.اب؟! چرا روی زمین دراز کشیده ای، توی خیابان؟ تو که سبز بودی، چرا سرخ شدی؟! تو این جا چکار می کنی؟ نمی آمدی هم که چیزی نمی شد. آن ها روی تو حساب نکرده بودند. به حسابشان الان تو قرار بود توی یک پارتی با موزیک رپ شاد باشی و برقصی، نه این که توی ا.نقلاب باشی و لا به لای جیغ و فریاد و گلوله، ... . مگر هیچ کس دلنگران و چشم به راهت نبود که سر از این جا درآوری؟ هیچ کافی شاپی گوشه ساکتی از شهر وجود نداشت و کسی نمی خواستت و کسی را نمی خواستی که با او خلوت کنی که این طور سرنوشتت را با آد.م کش ها گره زدی؟! مگر آغوشی برای عشق ورزی به رویت گشوده نشده بود که این آتشی را انتخاب کردی که به "مهر.ورزی" به رویت گشودند؟

راستی می دانستی دیروز هیچ کدامشان شللیک نکردند؟ می دانستی که تو را یک مشت اغتشاشگر به این روز درآوردند؟ می دانستی همان ها به دوست من مقابل خانه اش تیراندازی کردند و حالا در بیمارستان است؟ می دانستی وقتی مادرش برای کمک به پسرش آمد او هم بی نصیب نماند؟ می دانستی که دوستم، هنوز نمی داند که دیگر برای همیشه، مادر نخواهد داشت؟! مثل مادر تو، که آن روز صبح نمی دانست دیگر برای همیشه، ...

این آخر هفته نشد آن آخر هفته. نشد آن یکی. ما به قدر عمرمان صبوریم. بلند شو، ناسلامتی تو جهانی شده ای.

پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸

هوای تهران: جریان های پر فشار مردمی همراه با خس و خاشاک ملایم محلی!

یکی برایم کامنتی خصوصی گذاشته که با این تمام می شود: "دوست ندارم بعد از حادثه کوی، شاهد از بین رفتن بقیه دانشجو ها باشم. قصد رعب و وحشت ندارم، اما مواظب خودت باش. خودت می دونی که اینا با کسی شوخی ندارن". والا من خودم هم خیلی دوست ندارم از بین بروم. شما که از در رفاقت درآمده بودی یک زبونم لال هم می گفتی خوب. از آن طرف هم که سپا.ه یک بیانیه که چه عرض کنم، التیماتوم (+) تند و تیزی داده که آدم فکر می کند "گرداب" دیگری در راه است. من خیلی نگران خودم نیستم. اما نگران این صفحه چرا! بالاخره من که همین دیروز این وبلاگ را نزده ام که اخبار انتخا.بات را بدهم و معروف بشوم! نام و نشانی ام را هم که تپ چسبانده ام این بغل! چهار سال و نیم است این جا می نویسم، شوخی نیست که! مثل بچه آدم می ماند! دست کم تا وقتی این جا خبر عروسیم را بدهم کلی آرزو دارم برایش!

القصه این شد که دیروز این جا نگفتم که هفتِ تیر بودیم. ولی همچین که یک دور زدم و دیدم وبلاگ هایی که خبر می دهند هنوز برقرارند و ماشاالله یکی دو تا هم نیستند، یک کم دلم قرص تر شد که بگویم را.هپیمایی هفت تیر با دوربین ضعیف و لنز ترک برداشته موبایل من و از روی دوش دوستم (که همین جا به خاطر همکاری های بی دریغش در این زمینه جا دارد دوباره ازش تشکر کنم!) و از قله پل کریمخان به سمت پایین یک چیزی بود توی این مایه ها که تا چشمِ موبایل کار می کند آدم است:


ایول! شعارها باز هم آپدیت شده بودند. همین طور عکس ها. جدیدترین عکس مربوط به دستبند سبز بازیکنان تیم ملی (+) بود که بین دو نیمه درآورده بودند و گفته بودند که نذر حضرت اباالفضل بوده و اصلا هم نمی دانستند که ممکن است معنی های دیگری هم داشته باشد! اصولا یک چیزی که در این را.هپیمایی ها فهمیدم این بود که من خیلی استعدادی در تخمین جمعیت ندارم. به خاطر همین در مورد جمعیت هر سه روز گذشته جواب می دهم بین سیصد تا هشتصد هزار!

برنامه دیروز هم تحصن در میدان امام بود که تنهایی را.هپیمایی کردن را هم تجربه کردم، چون قبلش کار داشتم و نتوانستم با بچه ها هماهنگ کنم. تخمین جمعیت را هم که گفتم دیگر، ولی دوستانم می گویند میلیون بوده. بروید دو تا سایت دیگر بخوانید و میانگین بگیرید و جمعیت را اعلام کنید، فقط جمعیت نقطه به نقطه را اعلام نکنید. خود مو.سوی هم آمد و گفت که شنبه را.هپیمایی انقلاب - آزادی است که دارند سعی می کنند برایش مجوز بگیرند. ولی خوب مجوز هم نباشد می رویم، چون ممکن است عین این چهارسال مو.سوی توی وزارت کشور دنبال مجوز باشد. البته شاید بتواند یک پارتی ای جور کند کارش را سریع تر راه بیندازند. باز هم گیس طلا (+) گزارش خوبی از تحصن امروز به خصوص شعارهایش داده. فقط یک شعار اختصاصی هست که من دیدم و افسوس و صد افسوس که شارژم تمام شده بود و نتوانستم از آن دختر بچه هفت هشت ساله عکس بگیرم که کاغذی دستنویس بالای سرش گرفته بود که: رای مامانمو پس بدید! مو.سوی چیزی راجع به نماز جمعه نگفت. فکر کنم فردا استراحت است. کرو.بی چی ها که می.روند. البته برای آن ها خیلی خوب است چون فکر کنم حداقل چیزی حدود دو برابر رای دهندگان به خود کرو.بی بشوند. خروجی سمتی از میدان  که بودیم بسیار تنگ بود و رسما بر اثر گرما و اصطکاک بخار شدیم. من پیشنهاد دادم را.هپیمایی بعدی را بگذارند همت که هفت هشت تا لاین هم هست. مثل آقاها از آن طرف میدان خارج شدم و متروی ملت را سوار شدم و در ایستگاه بعد مشاهده کردم که اگر متروی خود توپخونه را سوار شده بودم چه بلایی به سرم می آمد. ساعت هفت رسیده بودم خوابگاه. یعنی آخر را.هپیمایی افیشنت بودها.

برنامه شستشوی دولت توسط حاج محسن را دیدید؟ مجری نامرد کاملا جهت دار سوال می کرد اما دمش گرم حاج محسن که در جوابش می زد به صحرای کربلا. می پرسید شما در نامه تان به ر.هبر گفتید که مردم منافع خودشان را با دشمنان گره نمی زنند، ر.ضایی در جواب گفت اول بگذارید نظر خودم را درباره انتخابات بگویم که در مورد پیگیری شبهات و جلوگیری از جابجا شدن حتی یک رای مردم که نشان داده اند مثل ناموسشان می ماند بسیار جدی ام! مجری فقط درباره دشمن خارجی و اتحاد می پرسید. اوج داستان جایی بود که گفت بله اتفاقا شما که در صحبت هاتون به انقلاب اقتصادی اشاره کردید، خیلی از کسبه های محل های تظاهرات هم این روزها ناراضی بودند! فک کن! اون می گه انقلاب اقتصادی این می گه کسبه محل! فکر کنم اقتصادی ها یک نمیچه سکته ای زدند! ر.ضایی هم جواب داد که در این انتخابات هفتاد تا حوزه با مشارکت بالای صد در صدی داشتیم، یعنی مثلا صد و چهل درصد واجدین شرایط! کلا هم که احمد.ی را هیچ حساب نمی.کرد! هممی گفت اصلا بیا همین رای هایی که برای من هم شمرده ای برای خودت! یا یک بار با عنوان یکی از آقایانی که در راس یکی از قوه ها قرار دارد ازش یاد کرد! انگار دارد از نماینده شورای شهر بومهن نقل قول می کند! بدجور دارند پشتش را خالی می کنند. عسگر او.لادی هم که گفته احمد.ی از بندگی خداوند خارج شده! یکی نیست بگوید آخر مرد حسابی، حالا حتما باید رکورد می زدی؟ شش میلیون از رای هایت را به آن ها می دادی نمی شد؟ شوخی شوخی با حاج محسن هم شوخی؟ حالا بیا و درستش کن (+)!

این اغتشاشگر و آشوبگر که اموال عمومی و دولتی را تخریب می کند و این روزها لقلقه دهان این ها شده می دانید به کی می گویند؟ نه؟ خوب دقت کنید پس: (+)‌. یکی از همدوره ای های لیسانس که الان آمریکا درس می خواند شب آنلاین بود و نگران خانواده اش که برخلاف همیشه که بعد را.هپیمایی به او زنگ می زنند هنوز خبری ازشان نشده. من هم توی این وضع موبایل ها شماره شان را آن قدر گرفتم تا جواب داد و بنده خدایی را از نگرانی یک خانواده نجات دادم! می گفت ما هم این جا تظا.هرات می کنیم ولی به زحمت دویست تا می شویم! گفتم ما که دومیلیون می شویم خس و خاشاکیم شما که دیگر میکروب هم نیستید. راستی، ناامید نباشید. حرف های ناامیدانه نزنید. آخرش هیچ فایده ای ندارد، مگر حالا مو.سوی کی است؟ من امیدی ندارم به این کارها... این ها را فعلا بگذارید کنار. کاری که داریم الان می کنیم قطعا اولین قدم مشترک در راه خواسته های من و تو است که ممکن است حتی در گام های بعدی مشترک نباشند.  انگیزه هایمان را مرور کنیم و به یاد ناامیدها هم بیاوریم. ما برابر دروغ ایستاده ایم. می خواهید یک نمونه تازه اش را یادتان بیاورم؟ (+). بی شرمانه نبود؟ هیچ کس نمی تواند چون قیم ماست به خاطر صلاحدیدمان به ما دروغ بگوید. در ضمن مو.سوی هم با در نظر گرفتن تمام شرایطش انصافا خوب کار کرده. همین امروز ما نمی دانستیم قرار است بیاید توی میدان و وقتی آمد جدا نگران تر.ورش بودیم. بعد این همه ناامیدی برای چی؟ به این فکر کنید که آخر برای چی باید نظام برای حفظ ا.حمدی این قدر هزینه بپردازد؟ چرا این قدر بعید است که به یک مهره سوخته تبدیل شود؟ از این فکرها بکنید خوب. این جا (+) را هم کماکان دنبال کنید.

فعلا همین ها دیگر. با توجه به این که فردا احتمالا خبری نیست و استراحت است شاید چیز جالبی به ذهنم آمد یا دیدم که اضافه کنم.

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸

مشاهدات بیست و ششم خرداد

خراب بودم. ویران. وقتی امروز کم کم در جریان آمار وحشتناک تظا.هرات دیشب قرار گرفتم و از عمق فاجعه ای که خودم هم به نوعی در بطن آن بودم مطلع شدم، دیگر فکر نمی کردم هیچ چیز بتواند دوباره حالم را به جا بیاورد. هیچ چیز جز دیدن دوباره مردم که صحنه را ترک نمی کنند. مردمی که حتما آگاه ترین ملت سیاسی دنیا هستند. مردمی که از بودن در بینشان به وجد می آیم. مردمی که می فهمند، مردمی که ماهند.

داشتیم از خدامی وارد ولی.عصر می شدیم. با بچه ها می گفتیم که تهدیدها کارش را کرده و هیچ کس نیامده، که یک دفعه وارد ولی.عصر شدیم و دهانمان باز ماند از دیدن جمعیتی که به سمت جام جم روان بودند. چندصد هزار نفر شرکت کرده بودند. این ها در شرایطی است که راهپیمایی ها بدون مجوز و با هشدارهای مخالفان و حتی موافقان و به صورت خودجوش دارد برگزار می شود. یک مشاهده عجیب این روزهایم این است که دخترها بسیار نترس ظاهر می شوند. حتی بیشتر! خوشبختانه راهپیمایی امروز برخلاف دیروز بدون خشونت و درگیری به پایان رسید و قرار خودجوش بعدی برای فردا و میدان هف.ت تیر ساعت پنج گذاشته شد. این وسط مدام آمبولانس ها را به سمت جام جم روانه می کردند که مردم را بترساند. این تاکتیک علاوه بر بی اثر بودنش، ناجوانمردانه هم هست. خدا می داند چقدر آمبولانس دیدیم که آژیر می کشیدند تا مردم را بترسانند در حالی که حتما جاهای دیگری مردم و بیمارهایشان چشم انتظار خدمتشان هستند. توی راه به مردمی برخوردیم که دور یک عکس جمع شده بودند. عکس معروفی است که حتما دیده اید. یک مرد میانسال با ظاهری بسیار موجه که با شلیک گلوله به مغزش به شهادت رسیده است. بالایش هم نوشته بود که دیشب فقط بیمارستان پیامبران (پیامبران بود یا ابوذر؟) هشت کشته و بیست و شش زخمی داشته. احساساتی شدم و گفتم لابد این ها هم خس و خ... که یک دفعه دهانم باز ماند. پیرمردی فرتوت و سیاه پوش عکس را بالای سر گرفته بود و بی صدا به پهنای صورت اشک می ریخت و مردم همه در سکوت فرو رفته بودند. گریه بی صدای او از آل پاچینو توی پدرخوانده سه تاثیرگذارتر بود، می دانید چرا؟ چون او واقعا یک پدر فرزند از دست داده بود. صحنه تکان دهنده ای بود...

وقتی برمی گشتیم از آزادی دود بلند می شد. نتوانستیم مقابل وسوسه اش مقاومت کنیم و رفتیم آن طرف. باورکردنی نبود که هنوز یک روز نگذشته از حادثه کشتا.ر آزادی، ریخته بودند و پایگاه دیگری را به آتش کشیده بودند. این ها دیگر چه جراتی دارند. امیدوارم بدون تلفات جانی بوده باشد. بسی.جی ها با اشک آور داشتند مردم را عقب می راندند. توی فرار نسبت به دفعه های قبلی پیشرفت کرده بودم و جرات می کردم برگردم و پشت سرم را به هوای دوستانم نگاه کنم. فرار اول که تمام شد دوباره رفتیم جلو، تا یک نوری توی آسمان آمد طرفمان. اشک آ.ور بود. همین طور نگاه می کردم و منتظر بودم بخورد زمین اما همین طور مستقیم می آمد. انگار جاذبه را از بین برده بود. دیگر هیچ تخمینی از محل برخوردش نداشتم و فکر کنم همان قدر که خورد پنجاه متر جلوتر ما امکان داشت به ما هم بخورد. این هم تجربه امروز که برد پرتاب یک ا.شک آو.ر (احتمالا با تفنگ مخصوصش) می تواند چند صد متر باشد. خلاصه این را که دیدیم دیگر در رفتیم.امیدوارم هیچ کدام از حوادث امشب تلفات نداشته باشد.

یک دسته از خبرها می گوید که دو تا از پنج کشته کوی دانشگاه دختر بوده اند و یک دسته دیگر کلا کشته شدن در حادثه کوی را تکذیب می کند. کسی خبر موثقی دارد بگوید لطفا. خوابگاه تک و توک آدم دیده می شود. بعید است امشب این جا خبری شود. ظاهرا تلفات ماجراهای دوشنبه در کل شهر خیلی بیشتر از هفت نفر بوده. تجمع میدان ولی.عصر امروز حسابی فشل بوده. یکی می گفت تعدادشان به ده دوازده هزار نفر هم نرسیده. این (+) گزارش را بخوانید تا ببینید چه وضع رقت باری داشته اند. یعنی از آن بیست و چهار میلیون با تبلیغات گسترده رسانه ملی و روزنامه ها، بیست هزار نفر هم جمع نمی شوند و آن وقت میلیون تا آدم بدون لینک تبلیغاتی و با همه هشدارها و ترساندن ها برای کاندیدایی که دوم شده و نصف نفر اول رای داشته جمع می شوند؟

راستی امروز تظاهرات در سکوت کامل برگزار شده. سکوتی که بیشتر از هر فریادی رعب در دل مخالفان ملت خواهند انداخت. با این اوصاف بعید است تلویزیون راهپیمایی امروز را پوشش دهد، چون هیچ جور نمی توان انگ اغتشاش و آشوب را به این جمع ساکت چسباند. این جا (+) خوب به روز می شود و خبررسانی می کند.  مها.جرانی هم پیشنهاد داده همین جمعیت در نماز جمعه هم شرکت کند و صدایش را در جایی که سرکوب محال است برساند. بدکی هم نیست. باید دید استقبال می شود یا نه. به هر حال مردم را تنها نگذارید. راستی این روزها همه اش خبر بد داشتیم. این (+) را بخوانید که در یک اظهار نظر شوکه کننده، شورای نگهبان گفته امکان ابطال انتخابات دور از ذهن نیست. هرچند ما با درکی که از شرایط به دست آورده ایم انتظار چیز دیگری را می کشیم، اما بگذارید به همین خیال کمی دلمان را خوش کنیم. به خیال روزی که انتخابات ابطال شده و من و تو سر از پا نمی شناسیم و در خیابان جیغ می زنیم و به هم شیرینی می دهیم و همدیگر را در آغوش می گیریم. شما را نمی دانم ولی من که فعلا می خواهم با همین خیال بخوابم...

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸

حماسه

خسته ام. مغزم خیلی کار نمی کند. یک چیزی این جا می نویسم که فقط نوشته باشم امروز چه گذشت. ساعت چهار و نیم بود که به خیل جمعیت در میدان توحید پیوستیم. حیرتزده شده بودم از این جمعیت. با وجود همه هشدارها و تحذیرها، جمعیت بود که مثل رود جاری می شد به دریای آزادی. تا میدان آزادی رفتیم و شعار دادیم. شعارها چقدر عالی بودند: خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی... احمد.ی، به گوش باش، ما مردمیم نه اوباش... و واقعا هم مردم بودند. از هر قشری که بگویی. هم رای داده بودند و هم حالا آمده بودند پای رایشان بایستند و حقشان را بگیرند.

ظاهرا هم کرو.بی و هم مو.سوی و هم خا.تمی توی جمعیت بودند. ما کرو.بی را جلوی دانشگاه خودمان دیدیم و شعار کرو.بی با غیرت، برس به داد ملت دادیم. جمعیتی بالای میلیون نفر، سرازیر می شدند آزادی. بالاخره رسیدیم به میدان. مردم در دوطرف زیرگذر آزادی ایستاده بودند. یک طرف شعار می داد و یک طرف جواب. کم کم داشت شعارها تند می شد و هوا هم تاریک...

یک دفعه دیدیم همه دارند می روند یک سمت. الان حتی نمی توانم تشخیص بدهم که سمت جناح بود یا اکباتان. ضلعی از میدان که یک کلانتری یا پایگاه بس.یج دارد. آن جا درگیری شده بود. مردم داد می زدند و به آن سمت می دویدند. دود وحشتناکی هم آسمان را پرکرده بود. انگار چندتا موتور آتش زده بودند. یک دفعه صدای تیراندازی آمد و مردم دویدند به عقب سمت میدان. جوانی به سمت ما می آمد که دستانش را در خون زده بود و پیراهن خونی به دست داشت. مدام فرار می کردیم، می ایستادیم و برمی گشتیم. نصف بچه ها را هم گم کردیم. فضای مخوفی بود. میدان آزادی پر از آدم، صدای مداوم تیراندازی و پرتاب اشک آور، فرارهای گاه و بی گاه مردم، آژیر آمبولانس هایی که لاینقطع از راه می رسیدند و دود مهیبی که داشت همه آسمان گرگ و میش و بارانی را می پوشاند. هر کس که برمی گشت یک چیزی می گفت. هیچ کس کشته ها را کم تر از پنج نفر نمی گفت. فضای عجیبی بود که نه می دانستی چه خبر است جلوتر و نه می توانستی به حرف این ها اعتماد کنی که نکند برای متفرق کردن جمع شروع به شایعه پراکنی کرده اند...

دانشگاه راهمان ندادند. لبا.س شخص.ی ها و بس.یجی ها با پیراهن های سفید روی شلوار و روی موتورهای دو ترکه راهی میدان بودند تا باقیمانده اجتماع را متلاشی کنند. در خیابان های آن حوالی مدام می چرخیدند و مانور می دادند. خوابگاه گفتند که امشب با وجود این جماعت در این حوالی احتمال حمله است و کسی نماند. جمع و جور کردم و رفتم خانه دوستم. الان هم از همان جا این ها را آپ می کنم و بی نهایت خسته ام. ظاهرا آزادی کشته داشته و یک نفرش قطعی اعلام شده. شایعات که همان جا به ده هم می رسید. این هم دو تا از شعارها برای پایان:

فردا ساعت پنج، میدون ولی عصر...

نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم...

شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸

طوفان درو خواهید کرد

چی می شود نوشت؟ از کجا می شود شروع کرد؟ یک چشمم اشک است یک چشمم خون. همین الان دوستم زنگ زد و تعریف کرد که چطور گا.ردی که فقط باید در صورت حمله مردم از خود دفاع کند، پیشدستی کرده و با باتوم، لگد، سنگ، زنجیر و گاز اشک آور به جان مردم افتاده. مردمی که فقط تجمع کرده بودند، دختری که با مادرش از پیاده رو رد می شد و از همه جا بی خبر ضربه زنجیر کلفت دادش را به هوا برد... نگران نباشید منبعش موثق است. دوستم از این باتوم ها بی نصیب نمانده آخر خودش...

سه شنبه امتحان مخابرات پیشرفته دارم. جزوه ها همین طور جلویم بازمانده. هاج و واجم. گیجم. غصه دارم. سرگردان توی فیس بوک . سایت ها می چرخم، سایت هایی که یکی یکی فیلتر می شوند، پنجره هایی که یکی یکی بسته می شوند. من که قبلش همچین فعال انتخاباتی نبودم. من که طرفدار عقل ورزی بودم. پس چطور حالا فقط من این جا هستم؟ چرا هیچ خبری از آن هواداران دوآتشه مو.سوی نیست؟ رااااحت نشسته اند و درسشان را می خوانند، نه؟ انگار امتحان سه شنبه را فقط من قرار است بیفتم...

فیس بوک هم فیلتر شده انگار. دیگر خبر را فقط باید از توی خیابان ها شنید. غصه دارم. .عکس فیس بوکم را سیاه کرده ام. چه فایده، دیگر که کسی نمی بیند. احساس می کنم این غم که این طور راه گلویم را می بندد خیلی سنگین تر از این حرف هاست، به سنگینی دردهای صد ساله ملتی...

غم دارم...

جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸

تخلف اتخاباتی می کنیم!

بالاخره ما هم در ساعات میانی انتخابات در پای صندوق های اخذ رای حاضر شدیم! با دوستم رفته بودم رای بدهم مدرسه ای حوالی خوابگاهمان. صف طول حیاط مدرسه را می گرفت و از در خارج می شد و از کنار دیوار مدرسه دور می زد تاااا کوچه بغلی. با یک آقای خیلی اصولگرایی که جلومان بود هم کلی حرف زدیم. با وجود این که می گفت احمد.ی نژ.اد نیتش خیر بوده و در جواب ما می گفت به راست و دروغش هم کاری ندارد، اما بهش رای نمی داد! چون کارمند بانک سپه بود و بانکشان تحریم شده بود و همه معاملات ارزی شان به خاطر سیاست های خارجی خوابیده بود و بانک تا مرز ورشکستگی رفته بود! یعنی با همه وجود قضیه را درک کرده بود!

بالاخره ما هم توانستیم وارد محل اخذ رای بشویم و بدون قصد قبلی کمی تا قسمتی آن جا را به هم ریختیم! خانم معلم ها به صف نشسته بودند. یکی شان شناسنامه من را گرفت و پرسید کارت ملی؟ گفتم ندارم. مشخصاتم را که نوشت جای شماره ملی خالی ماند. از همکارش پرسید این جا را چکارش کنم؟ گفتم من می دونما، بگم؟ بعد خودم خنده ام گرفت و دوباره پرسیدم بگم؟! طرف هم با خنده تکرار کرد بگم؟ و شناسنامه از دستش افتاد و رفت برش دارد. همین طور داشت می خندید. این شد که دوباره پرسیدم بگم؟ چهارصد و سی و دو ... مدارکشم خونمون موجوده! او هم همزمان می گفت بگو بابا، هی می گه بگم بگم نمی گه!

یک خودکار داشتیم. اول من رایم را نوشتم و خودکار را دادم دوستم. حاج آقایی که پشت سر ما بود از دوستم خواست برایش رایش را بنویسد. خودش می گفت دستش درد می کند. شاید هم سواد نداشت. خلاصه من رفتم رایم را بیندازم که یک دفعه دوستم انگار مار دیده باشد پرید عقب: نه نه حاج آقا، قربونت برم. این یکیو من نمی نویسم! قربونتم برم ولی بگو یکی دیگه برات بنویسه! خواست خودکار را بدهد که من گرفتم و گذاشتمش توی جیبم. همه حوزه می خندیدند!

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸

وصیت نامه انتخاباتی!
  1. بنده اطلاع موثق دارم که در این انتخابات، چنان مشارکتی بشود که اگر یادشان برود و مقدار ثابت هر انتخابات را این بار هم اضافه کنند درصد مشارکت بزند بالای صد در صد. حالا می پرسید چرا؟ می گویم. این آخر هفته ای که برگشته بودم شهرمان، یک دفعه پدرم برگشت و گفت من می خواهم توی این انتخابات شرکت کنم و به میرحسین رای بدهم! من قاشق از دستم افتاد! دو سه بار پرسیدم جدی؟ تا مطمئن شدم. شناسنامه بعد انقلاب پدرم سفید است. البته من به هیچ وجه در صدد بحث با پدرم برنیامده ام و همیشه دلایلش را محترم دانسته ام. پدرم یک معلم بازنشسته است و پدرش کارمند آموزش و پرورش رژیم سابق بوده. پدر من با خانواده اش اصلا دوران سختی را تجربه نکرده، اما ما یادم هست جز این تجربه نکردیم. تازه مادر من هم معلم بوده و مادر پدرم خانه دار. پس یک جورهایی می شود بهش حق داد. این طوری شد که چارشاخ ماندم وقتی فهمیدم می خواهد رای بدهد. حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
  2. خوشحالم که فهمیدم کروبی بیش از هر چیز دلسوز است. دلگرم شدم که آدمی مثل او داریم. می دانم که محبوبیتش از قبال این انتخابات حتما بیشتر شده. خوشحالم که دیدم آن طور غیر رسمی کنار کشید و در تایید حرف های آخر موسوی سر تکان داد. به خاطر حزبش، آدم های پشت رسش و این چند ماه نمی تواند رسما این کار را بکند. من ذاتا به آدم ها به شدت خوشبینم. وقتی همه دارند کاریکاتور می کشند و فحش می دهند، من هنوز از خودم می پرسم یعنی واقعا احمد.ی نژ.اد دروغ می گوید؟ آخر چرا؟ به خاطر همین خوشحالم که موسوی بالاخره آن طور از کوره در رفت. انگار داشت سر من داد می زد نه مجری برنامه! من هم بالاخره تصمیم گرفتم!
  3. حساسیت عجیبی دارم نسبت به استفاده کلماتی مثل عوام. برا عوام که نمی فهمن فلان طوره، عوام که رایشون بهمان طوره... با اتوبوسی داشتم برمی گشتم شهرمان که تبلیغ های میرحسین را چسبانده بود پشت شیشه هایش. کنارم کارمند اداره ای توی جنوب تهران نشسته بود که داشت با هیجان از حمایت خودش از موسوی می گفت و تعریف می کرد که چقدر استدلال کرده برای یکی که داشته برای احمد.ی نژ.اد تبلیغ می کرده و طرف مانده چه بگوید و من با ولع ازش می پرسیدم که اوضاع چطور است و مردم به کی رای می دهند. همان مردمی که اول و آخر بیشتر هزینه ها را آن ها باید بپردازند، نه من و توی فیس بوک نشین. و می گفت این بار همه خسته هستند، به دلیل گرانی ها، به دلیل سخت شدن وام ها، کسب و کارهای راکد و احساس ترس، عدم سرمایه گذاری... گفتم برای این می پرسم که دوره قبل ما دانشجوها فکر می کردیم بیرون هم همین جو است ولی اشتباه کردیم، بدجوری هم، و گفت که این بار فرق دارد. مردم از بغض به احمد.ی نژ.اد رای دادند. این بار اما موسوی را می شناسند و رای خواهد آورد.
  4. مردم چهارسال قبل خوب کردند که به کاندیدای من و تو رای ندادند. من به پدری که خواست برای فرزندش کاری بکند و نتوانست، چه لباس شب عید بود و چه اتومبیل، کاملا حق می دهم که به رییس جمهوری رای داد که به او وعده نزدیک تر شدن آرزوها و پایان شرمندگی اش را می داد. حالا هم او بهتر از من و تو و این آمارها و جنجال ها می فهمد که شد یا نشد. عذری بر آن ها نیست. الان هم مطمئنا کاری را خواهند کرد که به صلاح است. اصلا هر کاری هم که بکنند، صاحبان این سرزمین بیشتر از من و تو دوست عزیزم که در غربت نشسته ای و هنوز کسری از بدهی ات به این مردم را پرداخت نکرده ای - و نخواهی هم توانست پرداخت کنی -  کسانی هستند که تویش درد کشیده اند. من اصلا قصد زیر سوال بردن کسی و کاری را ندارم، چون خودم هم ممکن است سال بعد این جا نباشم. من فقط می گویم من و تو حداقل باید در برابرشان فروتن باشیم، حساسیت بیشتری در به کار بردن این کلمات به خرج بدهیم و هرگز فراموش نکنیم به خاطر یک موهبت خدادادی، بر شانه های چه کسانی بالا رفته ایم، یا دست کم از همان کاندید مورد حمایتمان یاد بگیریم که در موردشان چطور صحبت می کند. دوستان با اجازه شما این بار من برای انتخاب، از روی دست آن ها نگاه کردم!
  5. صبح زود داشتم با سواری برمی گشتم تهران. صبح زود می آیم که از وقتم استفاده بکنم و بخوابم. قبل این که چشمانم کاملا بسته شود، نوار سبز کوچکی را دیدم که خیلی نامحسوس به زیر دسته راهنمای سمند بسته شده بود. لبخندی زدم، چشمانم را بستم و با خیال راحت خودم را سپردم به دست راننده، تااااااا خود مقصد!

پی نوشت: حیف که این آخرین امتحان پایان ترم فوق ما که سه شنبه هفته بعد است - و امتحان سختی هم هست - اجازه نمی دهد بیشتر از این ها توی این جا، فیس بوک و یا حتی خیابان و بین مردم به انتخابات بپردازم! شاید (یا امیدوارم؟!) این آخرین نوشته انتخاباتی من باشد! شاید هم این وسط، چیزی به ذهنم برسد. آن وقت اضافه اش می کنم تنگ همین پنج بندی که تا الان شده.


سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸

شب مبادا

آقا برای چی داریم توی این کشور زندگی می کنیم که تویش آزادی بیان وجود ندارد؟ نویسنده نمی تواند آزادانه بنویسد، کارگردان نمی تواند حرفش را بزند، رسانه ها دربست در اختیار حکومتند... آقا ما دیگر به این جایمان (اشاره به فرق سر) رسیده. تا کی سانسور، تا کی فیلتر، تا کی تبعیض؟! یک نویسنده و کارگردان با چه امیدی بنشیند سال ها روی اثرش وقت بگذارد و آن وقت سال های دیگر همین طوری پشت ممیزی ارشاد اثرش خاک بخورد بی هیچ امیدی؟ تا کی باید روشنفکران از جامعه کنار گذاشته شوند؟ آخر من "نویسنده" با چه انگیزه ای کار بکنم؟ من "نویسنده" چه تامینی دارم؟! چرا من "نویسنده" باید بترسم از این که آزادانه حرفم را بزنم؟! چرا باید من "نویسنده" مجبور شوم برای تامین معاشم به جای این که در این اندیشه باشم که کدام اثر ماندگارتر است به این فکر کنم که کدام حرف به مذاق حکومت نشینان خوش تر می آید، و به این قیمت روز به روز بیشتر از مخاطبان حقیقی من "نویسنده" فاصله بگیرم؟ های، خلق الله، ببینید چه می کنند این ها با من "نویسنده"!

عجب دوری برداشتم ها! حالا این ها که شوخی بود ولی واقعا فکرش را هم نمی کردم که در اولین گام، تیغ ممیزی به تن ما هم بخورد! این (+) داستانی است که فرستاده بودم یک جایی قرار بود توی یک کتابی چاپ شود، مثلا قاطی دویست سیصد تا داستان خیلی کوتاه دیگر. (مینی مال می گویند به این ها؟ حالا هر چی.) وقتی دیدم چاپ نشده، یعنی هر احتمالی را مثل ضعیف بودن کار و این ها می دادم جز این یکی. نگو مضمون داستان مشکل داشته و ارشاد اجازه چاپ نداده. حالا این قضیه که کلا مصداق "مورچه چیه که کله پاچش چی باشه" حساب می شود، ولی فکر کنم یک گاو هم می فهمید که درون مایه این داستان برخلاف ظاهرش امید و بازگشت به زندگی است. توجه داشته باشید که غالبا وقتی به کسی بگویی گاو به او توهین کرده ای، ولی موارد خیلی خیلی نادری وجود دارد که این طوری نیست، چون طرف گاو است و این مورد یکی از همان موارد است. دارم فکر می کنم واقعا چه جور موجوداتی نشسته اند آن بالا و نظر می دهند؟ و به چه حقی؟ چه پدری از هنرمندهای واقعی درمی آورند که عمرشان را بر سر آثارشان گذاشته اند؟ شاید اگر چنین پاراگرافی را به انتهایش اضافه کرده بودم این مشکل پیش نمی آمد و مورد فهم و در نتیجه تاییدشان قرار می گرفت:

"از این داستان نتیجه می گیریم که ما همیشه باید به زندگی امیدوار باشیم و هیچ وقت نباید از زندگی ناامید شویم و باید همیشه امیدمان را به زندگی حفظ کنیم و امیدوارانه به آینده فکر کنیم و شب ها هم قبل خواب دندان هایمان را مسواک بزنیم. و امید در ضمن."

پی نوشت: حالا احتمالا مجبورم یک جوری سال کبیسه را در همین حد و حدود خلاصه کنم و برایشان بفرستم، تا چه پیش آید و چه در نظر افتد.


سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸

مردی از شازند!

1. همه کار ما ملت برعکس است. زندگی های خودمان را با این منطق های خشک می گذرانیم، به احساساتمان بی اعتنا می شویم و جایشان را بی حسرتی خالی می گذاریم و آن وقت، همه اش را در سیاستی خرج می کنیم که جای منطق و عقل ورزیست. حقیقتا هم که عقلانیت، بسیار دور است از آن ملاک هایی که برای پیروزی در عرصه یک انتخابات و لزوم تاثیرگذاری میلیونی لازم است، و همه جای دنیا در رده های چندم اهمیت است که به شمار می آید. جای سرزنشی البته نیست. آن چیزی که می تواند به سان معجزه ای، پیروزی را از دوردست ها نزدیک بکشد، سوار شدن بر موجی از احساسات است. این طور می شود که عقلانیت ،روز به روز ناکافی تر به نظر می رسد و کمرنگ تر می شود در نزد مردمانی که ابتدا مدعی آن بوده اند، و به همان نسبت هم بخت کسانی که بی ادعا اما نزدیک تر به عقلانیت صحبت می کنند کم تر و کم تر می شود. این اولین بار بود که مینی بوسی های استادیوم رو، خیالشان راحت بود که هر اتفاقی هم که بیفتد می توانند وقت برگشتن از استادیوم بوق بزنند!

2. ما به آن سید و این میر ارادت داریم / ما به لبخند گل سرخ شباهت داریم / رای هر پیر و جوان موسوی است / ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

این پیامک وارده بود. خواستم من هم فعالیت انتخاباتی ای کرده باشم و فرواردش کنم که چشمم خورد به مصرع دوم و شک کردم و حسابی خودم را برانداز کردم که به لبخند گل سرخ شباهت دارم یا نه. ولی مشکل این بود که لبخند گل سرخ را درست به جا نمی آوردم. راهنمایی که بودم صاحبخانه مان دو تا دختر داشت نیلوفر و لاله که لبخندشان را دیده بودم ولی متاسفانه بچه ای به اسم گل سرخ نداشت. از بدشانسی من، هر چی هم یادم می آمد این همه گل سرخ که دیده بودم تا الان هیچ کدامشان در حال لبخند زدن نبوده اند، اگر اخم نکرده باشند. این شد که عجالتا و تا وقتی لبخند گل سرخ را ندیدم بی خیالش شدم چون به نظرم آمد این پیامک برای آن هایی بوده که به لبخند گل سرخ شباهت داشته اند. هر چند باز هم شک کردم که یعنی واقعا کسی که این را برایم فرستاده به نظر خودش به لبخند گل سرخ شباهت داشته و از خودش پرسیده یا نه یا بالکل حواسش به این قضیه شباهت به لبخند گل سرخ نبوده. به هر حال از نظر من که استفاده از این پیامک برای آن دسته از خوانندگان این وبلاگ که به لبخند گل سرخ شباهت دارند بلا مانع است.

3. "در قضیه پرتاب ماهواره امید، ملت های دیگر دنیا به هم تبریک می گفتند و شیرینی پخش می کردند."

فرازی از خطبه "ملت ایران یا همان خودم"، دکتر احمد.ی نژ.اد.

[داخلی، سازمان حج و زیارت مجمع الجزایر کومور (قمر)]

آقای کومبا کومبا با یک جعبه بزرگ کیک یزدی وارد می شود و در حالی که نیشش تا بناگوش باز است و سفیدی دندان ها در صورتش برق می زند و از فرط شور و شعف آب دهانش بیرون می ریزد به همه شیرینی تعارف می کند. دیالوگ ها به زبان سواحیلیست.

آقای بانجو جامپینگ: به به، آقای کومبا کومبا! خیلی خوشحالی امروز، چی شده؟! بالاخره منزل فارغ شدن؟!

آقای کومبا کومبا: نه بابا، ایران ماهواره ماهواره امید پرتاب کرده!

آقای آموکاچی: ببببببببببببببببببببببببببی خیال! آقا مبارک باشه ایشالا!

آقای کومبا کومبا: خیلی ممنون! ایشالا قسمت شما بشه ایران ماهواره امید پرتاب کنه، شیرینی شما رو بخوریم!

آقای بانجو جامپینگ: ایشالا قسمت بشه همگی مون با هم ایران ماهواره امید پرتاب کنه!

رییس شیلا شیلا که از دور شاهد این گفتگوها بوده است: چه خبر عزت آفرینی! به این مناسبت به همه تا آخر هفته مرخصی می دهم! ایشالا یه روزی رو ببینیم که همه ملت ما بتونن ایران ماهواره امید پرتاب کنه!

همه ان شا اللهی می گویند و کارمندان برای مرخصی به سواحل مجمع الجزایر می روند تا آفتاب بگیرند و سبزه شوند. رییس هم می رود تا طی نامه هایی به همتایان خود در جیبوتی، سوازیلند، سنت وینست و گرنادین،  ونزوئلا، السالوادر، کاستاریکا، گینه بی صاحاب و تریپونی (بیخود گوگل را سرچ نکنید، پریشب مستقل شده) ، به ملت آن ها تبریک بگوید و برایشان با پست دی اچ ال کیک خامه ای بفرستد. صحنه تاریک می شود.