خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

جام ملت های انتخابات!

ای وای تو رو خدا این خبر را ببینید!


اوج ماجرا همزمانی دو تا مناظره آخر است! ای وای خدا چقدر خندیدم! آخه به چی فکر کردند که دو تا مناظره آخر رو همزمان گذاشتند؟! انگار بازی های گروهی جام جهانی است! یا قرار است بعد مناظره های شب آخر تکلیف صعود کننده معلوم شود! البته قرار است صحنه های حساس بازی همزمان را هم توی اون یکی استودیو پخش کنند! مثلا ممکن است یک دفعه محمود را ببینیم که دارد می دود دور آن یکی استودیو و پیرهنش را هم کشیده روی سرش! نتیجه اش را هم روی اسکوربرد نشان می دهند! یکی هم هر چهل و پنج دقیقه می آید و وقت تلف شده را به مجری اعلام می کند! محمود بازی آخرش آسان افتاده، خورده به رضایی! احتمالا اگر امتیازهای لازم را قبلش جمع کرده باشد خودش نمی آید تو زمین و جوان ها و مشاورهایش را می فرستد که در چنین میدان بزرگی هم تجربه اندوزی کرده باشند! اگر نه هم که احتمال تبانی به شدت می رود! برخی شایعات از دعوت اپرا وینفری به عنوان مجری و داور بی طرف حکایت می کنند اما مجری های داخلی ادعا می کنند خودشان شایستگی از پس این مصاف بزرگ برآمدن را دارند! کسی که از این گروه صعود کند احتمالا توی مرحله بعد می خورد به برنده اون یکی گروه یعنی اوباما!
کلا با مزس! شما هم لت یور ایمجینیشن فلای!

پی نوشت: احتمالا تکراری شدن تاریخ هفدهم در خبر اشتباه تایپی بوده و شاید الان که دارید می خوانیدش درست شده باشد. احساس می کنم این واقعا یک روزن کوچک برای دموکراسی، و یک فرصت بزرگ برای ماست. این از تمام سخنرانی ها، شهرستان و دانشگاه رفتن ها، گردهمایی ها و کمپین ها مهم تر است، این تلویزیون است. پنجره ای که سرانجام، تنها برای ساعاتی بازخواهد بود، بگذارید خوش بین باشیم، باز باز. احمد.ی نژا.د بدون شک با همان خونسردی خودش حاضر خواهد شد. حمله زیادی به او ممکن است نتیجه عکس بدهد و باعث از کوره رفتن خود طرف شود. طبیعتا این خطر در مورد کروبی به شدت بیشتری وجود دارد. بنابراین نباید از ارائه برنامه غافل شوند. به خصوص برنامه هایی که بتواند مردمی که هنوز شیرینی چک ها و پول های مفت را فراموش نکرده اند جلب کند، که این جا خطر در مورد موسوی بیشتر وجود دارد. امیدواریم که کار به اما و اگرها نکشد و نود دقیقه آخر ما، یک بازی تشریفاتی باشد!

سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

لینک باران می شوید!

1. این نوشته را یک بابایی همین طور بی نام و نشان گذاشته بود تو کامنت های یک وبلاگی. ما هم حس کردیم شانش اجل این حرف هاست و بی صاحاب هم که هست و لینک دادن نمی خواهد، گفتیم بگذاریمش این جا توی وبلاگ خودمان:

 "یکی از این لطایف همان داستان ملانصرالدین و پسر و خرش است. روزی ملا برای آموزش پسرش تجربه مشترکی را انجام داد. او و پسرش سوار بر خر بیرون شدند، هنوز چند گامی نرفته بودند که اولین نفر با دیدن آنان زبان به طعنه گشود که چه افراد بی‌انصافی هستند که دو نفری بر خر زبان‌بسته سوار شده‌اید. ملا فوری دستور داد که پسر پیاده شود. چند قدمی نگذشته بودند که نفر بعدی با دیدن ملا زبان به طعنه گشود که چه پدر خودخواهی که خود سوار بر خر است و پسرش پیاده درپی او روان است. ملا فوری پیاده شد و پسرش را سوار کرد، چند قدم بعد، با طعنه یکی دیگر همراه شد که پسر بی‌ادبی که خود سوار بر خر است و پدر پیرش پیاده درپی اوست. ملا پسر را هم پیاده کرد و هر دو پیاده درپی خر رفتند که نفر بعدی گفت چه افراد احمقی که خود پیاده هستند و خر را سوار نمی‌شوند. گرچه یکی یا چند تا از موارد چهارگانه برحسب مورد ممکن است قابل نقد و اعتراض باشد، اما نمی‌توان همه از موارد آن انتقاد کرد و افراد را در برابر چهارراهی قرار داد که تمام خیابان‌های منشعب از آن ورود ممنوع باشند. و این لطیفه مصداق انتخابات کنونی در ایران است. وقتی نامزدهای انتخاباتی طرح‌های مختلفی ارایه می‌کنند، گفته می‌شود که اینها انتخاباتی است و ارزش علمی ندارد، و طرح‌ها را باید افراد اهل نظر و متخصص ارائه دهند، هنگامی که طرح‌های اقتصادی غیر انتخاباتی را که اقتصاددانان معتبر فارغ از گرایش‌های سیاسی تهیه کرده‌اند، به عنوان برنامه می‌دهید (مثل مورد اخیر طرح تقسیم سهام شرکت‌های وزارت نفت) می‌گویند این طرح پوپولیستی است!! وقتی تنها وارد میدان می‌شوی، می‌گویند، تیم و گروه همکار ندارد و در کسوت قهرمانان به تنهایی می‌خواهد مملکت را اداره و اصلاح کند، اما وقتی با تیم و گروهی قوی وارد میدان شوی و حرف بزنی می‌گویند اینها حرف‌های خودش نیست، اطرافیان او این موارد را می‌گویند. وقتی به تنهایی مصاحبه کنی و طبعاً به هر سوال بی‌ربط و باربط پاسخ دهی با تمسخر می‌گویند، در همه زمینه‌ها اظهارنظر می‌کند، اما وقتی با همکاران خود در مصاحبه شرکت کنی، می‌گویند آدم زنده وکیل و وصی نمی‌خواهد و باید نامزد انتخاباتی خودش اظهارنظر کند!! اگر نامزد انتخاباتی به مطالب و پرسش‌های دیگران پاسخ ندهد می‌گویند؟ چرا پاسخگو نیست، اگر هم پاسخ بدهد خواهند گفت دیگران نوشته‌اند! خلاصه اگر مرحوم ملانصرالدین زنده بود، احتیاجی نبود برای آموزش و عبرت دادن به پسرش چنان صحنه‌ای را به تجربه بگذارد، کافی بود وی را به میدان سیاست در ایران گسیل می داشت تا به استدلال‌های افراد مدرن و شبه مدرن موجود توجه می‌کرد تا ببیند که جامعه ما تا چه حد کاریکاتوری است و لطیفه‌های خیالی در آن به واقعیت پیوسته است!"

2. تقریبا تصمیمم را گرفته ام. خدا را شکر این آخری ها هر دو کاندید دارند بهتر کار می کنند. از حرف ها و پاسخ های کروبی توی اصفهان خوشم آمد.(+)  تیغ این نامه های سرگشاده اش هم که این بار به رییس صدا و سیما یک حالی داد. (+) صدور اولین بیانیه انتخاباتی در مورد حقوق زنان هم که حرکتی بود! (+) آن بخش از سخنان مخملباف (+) هم که از خاطرات همبند بودنش با کروبی تعریف می کرد و همین طور آن قسمت مشابه از بیانیه کدیور (+) هم یک سری نگرانی هایی که در مورد این آدم داشتم را برطرف کرد. البته هر دوی این ها نهایتا از میرحسین حمایت کرده اند. او هم خوب دارد هوادار جمع می کند. یعنی روندش خیلی بهتر شده. بیانیه حقوق شهروندی اش هم خوب بود. (+) شاید یکی بگوید این ها وعده و حرف است که زیاد شنیده ایم، اما این بیانیه ها یعنی در اختیار قرار دادن وسیله ای برای هواداران تا در صورت برآورده نشدن وعده ها بتوانند مطابق آن، نامزدشان را بازخواست کنند. یعنی هر طوری که حساب بکنی، بودنشان خیلی نشانه بهتری است از نبودنشان.

3. اوووم، دیگر از لینک های انتخاباتی چه می ماند؟! این یک شوی خیلی بامزه است که تلویزیون باز دم انتخابات راه انداخته و هیچ وقت دیگری چنین حرف هایی از آن جعبه نخواهید شنید: (+) این هم جالب است (+) از خواندن این یکی هم پشیمان نمی شوید (+) این هم انتخاباتی نیست ولی بامزه که هست! (+) این شوی منطقه آزاد توی دو برنامه آخرش در دانشگاه علم و صنعت (+) و خواجه نصیر (+)، حسابی دچار مشکل شده.

خداییش تنوع منابع خبر را حال کردید؟!

4. گاهی می ترسم، از روییدن بذر نفرت در دل های مان، و دوباره قد کشیدن همان درختی که ثمره اش ویرانی است و هیچ. میوه ای است که هر فصل این تاریخ که به بار نشسته، اگر عطش عده ای را برای اندک زمانی فرو نشانده، برای جوع دائمی این ملت هرگز درمانی نبوده. با این همه تاریخ پر مشقت پشت سر، توقع زیادی است اگر کسی از ما بخواهد به صرف تغییری که روزی در راه است، دل خوش کنیم. مگر ما تغییر، کم دیده ایم؟! من از آن چه که در دل های مردمانی قوت می گیرد که دیده و شمرده نمی شوند، نگرانم. من گاهی از این باد، نه امید آن باران روحبخش، که هراس سیلی دوباره را احساس می کنم.

نه نه، ما شیفته و واله کسی نمی شویم، ما عقلمان را سر کوچه جا نمی گذاریم، ما از هر هدفی برای رسیدن به وسیله استفاده نمی کنیم، ما آن چه دوست نداریم با ما بکنند با دیگران نمی کنیم، اگر حرف نداریم توهین نمی کنیم، مسخره نمی کنیم، ما توی سیاست عاشق نمی شویم، ما متنفر نمی شویم، ما اگر سواددار هم شدیم و روشنفکر، همین فحش های چارواداری را در لفافه بیانیه های ادبی سمت هم پرت نمی کنیم، ما انتقام نمی گیریم، ما می دانیم اگر روزی جای سوار و پیاده عوض شود معامله منصفانه تری می کنیم، ما فکر می کنیم... درست می گویم دیگر، هان؟!


چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

بابا، تو دیگه کی هستی!

این جانب در سلامت کامل عقل و روح، ضمن تاکید چندباره بر این نکته که به هیچ وجه راضی به ادامه کار دولت حاضر نیستم، با پذیرفتن این نکته که حتی اگر انتخاب بین بد و بدتر بود هم باید وارد عمل شد، با اعلام برائت از هر گونه تخریب و حرکت سیاسی غیراخلاقی، با اذعان به این نکته که تضعیف هر کدام از دو کاندیدای حال حاضر مخالف دولت آب در آسیاب رقیب ریختن است، با عرض تاسف از این بابت که نمی توانم درست ببینم که آن شیخ چه دیو دو سر وحشتناکی است و چقدر تشنه قدرت است و آب همین طور از لب و لوچه اش می ریزد و وعده هایش هم همه از دم تو خالی است و تیم دور و ورش هم همه آدم هایی مشکل دار هستند که این را همه تازه فهمیده اند و با ابراز شرمندگی از این بابت که به عنوان یک دانشجو به جای این که همین که اسمش آمد بخندم، بیانیه ها و حرف ها و پاسخ هایش را هم خوانده ام و حتی در مقاطعی روم به دیوار به رای دادن به او فکر هم کرده ام و با عذرخواهی از ساحت تمام دانشجویان و فرهیختگان عزیزی که خیلی حال و حوصله فکر کردن و همین طور آن هایی که یکدست نمی شوند را ندارند و با پوزش از این که آن قدر که باید و شاید تحت تاثیر مچ بند های سبز و سرود دزدی چریکی و خوش تیپ و آقا و مهربان بودن آن یکی کاندید محترم قرار نگرفته ام، اجازه می خواهم این قسمت از گفته های مهندس در جمع دانشجویان شیراز که دکترین جدیدی را در بحث فعالیت های انتخاباتی سراسر دنیا با عنوان "دعوت از مخالف و سپس استقبال ناگهانی" برای اولین بار مطرح می کند را با ذکر این نکته که این نقل قول صرفا به منظور تقسیم کردن لبخندی که بر لبانم نشست با دیگران آورده شده و هیچ ارزش استنادی دیگری ندارد خدمتتان بیاورم:

"مو.سوی با بیان اینکه ما نیاز به تغییر در کشور داریم وگرنه نظام با مشکلات جدی مواجه می شود، اظهار کرد:‌ من حتی مخالفان را هم به حمایت از خودم دعوت می‌کنم و از این مساله استقبال خواهم کرد."

(+)

پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

شب های اردیبهشتی

1. بین دو نیمه بود که اول صدای برخورد محکم دو تا ماشین آمد و کم کم داد و قال و دعوا شروع شد. سری تکان دادم و با خودم گفتم الان است که همه بی جنبه ها بریزند بیرون ببینند چی شده. ولی صدای چک و لگد که آمد از جا پریدم سمت تراس و سعی کردم از زاویه مناسبی بین شاخ و برگ درخت ها منظره روبروی خوابگاه را ببینم. مشت و لگدش مثل این فیلم هندی ها بوم بوم صدا می داد. در بیرونی ترین مقطع عرضی جنوبی بلوک دوی خوابگاه، می شد همه کله ها را دید که از تراس زده بودند بیرون. جمعیت محل حادثه هم لحظه به لحظه بیشتر می شد و صدای فریادهای مرد ضارب و یک زن هم به گوش می رسید. نفهمیدیم پلیس که آمد چیزی از مرد کتکخور باقی مانده بود که ببرندش یا نه. بالاخره همه شان را جمع کردند. مرد ضارب ادعا می کرده که کتکخوره زنش را سوار ماشین کرده. می گفته از آزادی تا اینجا دنبالش کرده و بالاخره سر این کوچه از پشت کوبیده به ماشین طرف. بعد هم پیاده اش کرده بودند و ددددددد بزن. کتکخوره هم بدجور مست بوده. زنه هم لباس درست و حسابی نداشته. خودش ادعا می کرده که رفته بوده از همسایه شان فیلم بگیرد به خاطر این این طوری بوده. حالا چطوری سر از ماشین این بابا درآورده معلوم نیست. کلا هم که با هم فامیل بودند و آشنا. مرده همدست هایش را آن وقت شب از کجا آورده هم معلوم نیست. زنه این وقته شب - که تلویزیون فوتبال به این خوبی نشان می دهد - رفته بوده چه جور فیلمی بگیرد هم ایضا. یعنی آخر گنده کاری ها. اسمش هم می شود دعوای ناموسی. خداییش می روید آن ور آب از این جور چیزها دیگر گیرتان نمی آیدها!

2. گفتم فوتبال، خیلی خیلی خیلی وقت بود فوتبال تحت تاثیرم قرار نداده بودها. اما امشب خودم هم تعجب می کنم اعصابم این قدر خورد شد. اِ اِ دیدید چه حق و ناحقی شد؟  نوذر رود نیل را داور می گذاشتند بهتر از این بود. باز خوب شد قبل شروع بازی تذکر دادند لباس زردش را عوض کرد. کلا یک شوت زدند توی چارچوب! مدافعشان هم که با آن خطای هند روی بازیکن اوت دستی خودمان را سفید کرد. احتمالا اگر بازی یک کم دیگر ادامه پیدا می کرد توی محوطه جریمه چاقو می کشیدند و سه بار تا دسته می کردند توی شکم مهاجم حریف و داور دستور ادامه بازی می داد. حالا اشکال ندارد، فینال در خدمتشان و آن دفاع پنیر سوییسی شان هستیم.

3. یا شاید هم اعصابم از این خبر خرد شد. (+)  پیمان ابدی بدلکار کبرا یازده - همین که پارسال پیارسال می آمد توی تلویزیون - فوت کرد. سر صحنه فیلم برداری یک چیزی درست کار نکرد و اتوبوس ترکید و تمام. به همین سادگی. خیاط توی کوزه افتاد. نمی دانم، ولی آخر این دیگر چه جور زندگی بود؟ اصلا این زندگی کلا چی چی است دیگر؟!

4. گفتم خبر، به این خبر خوب دقت کنید. (+)

خوب دقت کردید؟ چی؟ این که یک خبر معمولیست؟ خوب که چی؟ خوب که همین! آیا منظور من چه بوده است؟ آیا با نشان دادن این خبر می خواسته ام نگرانی های شبانه روزی شما در مورد بودجه گم و گور شده را اندکی کم کنم؟ آیا می خواسته ام اذهان عمومی شما را تشویش کنم و دولت خدمتگزار را زیر سوال ببرم؟ آیا شما را سر کار گذاشته ام؟ آیا چی؟!

بله، نکته همین جا است که این یک خبر معمولی است! به شمارنده بالا تقریبا وسط صفحه نگاه کنید! بله، این خبر ساده که فعلا هفت ساعت هم از عمرش نمی گذرد، تا الان بیش از پنجاه هزار بازدید دارد! این یعنی بسیار بیشتر از کل بازدیدهای به عمل آمده از کل وبلاگ من - که شامل گستره وسیعی از مطالب متنوع فرهنگی، اجتماعی، آموزشی، سیاسی، ادبی، تاریخی و ... و برهه های گوناگون زمانی می شود -از ابتدای تاریخ بشر تا کنون، که تازه سه چهار درصدش هم خودم بوده ام!

خلاصه این که می گویند نباید مادی فکر کنی، اذیت می شوی همین است!

5. گفتم خبر، آقا کلا چه خبر؟ من یک سوال فنی داشتم. این که رای رییس جمهور باید از نصف آرا بیشتر شود که به مرحله دوم نکشد، با احتساب رای های سفید است؟ اگر این طور است که با خیال راحت برویم مرحله اول رای سفید بدهیم و خودمان را از این سردرگمی و دوراهی گیج کننده نجات بدهیم!

6. امشب داشتم به مرتضی می گفتم این پست آخرم دارد به شدت کامنت نمی گیرد! که مرتضی یک دفعه برگشت و گفت دنیای مجازی را که کلا بگذار کنار که از تویش هیچ چیزی در نمی آید. نمی دانم دقیقا چه ایده ای توی فکرش می گذشت که این اظهار نظر شدیداللحن را کرد، شاید چیزی تو مایه های همان حرف های خودم (+). این شد که شب نشستم به ورق زدن این دفتر خاطرات حجیم چهار - پنج ساله. جابجا از نوشته های گذشته ام، چیزهایی پیدا کردم که لبخند بر لبانم نشاند. از آن بهتر، آدم های عزیزی را پیدا کردم که هر کدام در مقطع خاصی - و اکثرا گذرا - همراهم بوده اند. این گذرا بودنشان، باعث شده بود یادآوری این که روزی این جا بوده اند برایم هیجان انگیزتر و شیرین تر شود، چون شاید فراموش کرده بودم. این برای من خیلی عجیب بود اما با یادآوری این که یادگاری هایشان را این جا برای همیشه دارم نه فقط یک حس خوب خالی، که کاملا احساس اقناع و ارضا شدن کردم، که بیشتر از این مگر دیگر چه می خواهم. شاید گذر زمان باز چیزهایی را عوض کند اما دست کم امشب، من از این تو چیزهایی درآورده بودم.



پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

سال کبیسه

من این اردیبهشت را دوست ندارم. اردیبهشتی که همه اش باران ببارد را دوست ندارم. بهاری که از زمستان سردتر باشد، زمستانی که از بهار گرم تر شود را دوست ندارم. این یکی از تفاوت های کلاسیک من و فرید است. فرید با هوای بارانی حال می کند. احتمالا پر حس و حال ترش می داند. حتما الان هم دارد کلی حال می کند. اما من دوست دارم آفتاب را ببینم. شاید ساده ترین دلیلش همان دلیل فیزیولوژی ثابت شده و ساده است که آفتاب، آدم ها را پر انرژی تر و شادتر می کند. من اردیبهشت را، آن طور که بود دوست دارم.

اما باز باید قدر این اردیبهشت و این هوا را دانست، اگر بتواند بعد نه ماه آدم را دوباره دست به قلم کند، هر چقدر هم که ضد حال و غمگین باشد. سال کبیسه هم مثل این روزها خورشید گم و سرد و دوری را در پشت ابرهایش دارد. سال کبیسه داستانیست، در هوای اردیبهشتی غریب.

(+)

یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

شش روز گذشته بود از اردیبهشت...

هر چند عاشقان قدیمی

از روزگار پیشین

                   تا حال

از درس و مدرسه

                    از قیل و قال

بیزار بوده اند

اما

اعجاز ما همین است:

ما عشق را به مدرسه بردیم

            در امتداد راهرویی کوتاه

                    در یک کتابخانه کوچک

                    بر پله های سنگی دانشگاه

                               و میله های سرد و فلزی

گل داد و سبز شد


آن روز روز چندم اردیبهشت بود

یا چند شنبه بود

                   نمی دانم

آن روز هر چه بود

    از روزهای آخر پاییز

              یا آخر زمستان

                   فرقی نمی کند


زیرا

ما هر دو در بهار

- در یک بهار -

                   چشم به دنیا گشوده ایم


ما هر دو

        در یک بهار چشم به هم دوختیم

آن گاه ناگهان

    متولد شدیم

       و نام تازه ای بر خود گذاشتیم

فرقی نمی کند

آن فصل

- فصلی که می توان متولد شد -

           حتما بهار باید باشد

نام تازه ما حتما

           دیوانه وار باید باشد


فرقی نمی کند

 امروز هم

        ما هر چه بوده ایم همانیم

ما باز می توانیم

        هر روز ناگهان متولد شویم

ما

همزاد عاشقان جهانیم...

 

زنده یاد قیصر امین پور


پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

بیست و چهار سالگی: دوستانی بهتر از آب روان

دیروز بیست و چهار سالم تمام شد. این یعنی بیست و چهار ساله شدم و اصلا هم اصرار نکنید که یعنی بیست و پنج ساله شدم. هر چند در هر دو حالت، این یعنی همان یک سومی که گفتم (+) از عمر گذشت، و همین دو تا همین قدر کوتاهی که ازش مانده...

دیروز اولین باری بود که توی این پنج سال، دوم اردیبهشت این جا چیزی ننوشتم، اما اولین باری نشد در این سال ها که تولدم را، بدون مراسمی برگزار کرده باشم. شاید اگر قبل تر ها بود دیروز این جا باید مثلا یک بیانیه ای چیزی می نوشتم. آن وقت ها این طوری بود آخر. خیلی ناآرام بودم، خیلی بی قرار. خیلی متوقع از زندگی. خیلی ناراضی از خودم، از دیگران. خیلی پایم به فرار بود، خیلی دستم به خراب کردن و زیر و رو کردن. سرم خیلی به دنیی و عقبی فرو نمی آمد و تبارک الله، خیلی فتنه ها توی کله ام غلغل می کرد.

اما دیروز، فقط به همان شبش فکر می کردم و این که بچه ها بیایند، این که خوش بگذرد، همین. این دنیا مثل امتحانی می ماند که استاد، انگار خودش تخمینی از سختی امتحانش نداشته. همین طور که با سوال ها کل کل می کنی، هر از چند دقیقه ای هم سری بلند می کنی و با تعجب به استاد نگاه می کنی که این بابا واقعا چطور فکر کرده این سوالارو می شه توی این وقت حل کرد؟ فرصتی برای اثبات قضیه های پیچیده نیست. باید بیخیالش بشوی و همان شهود خودت از قضیه ها را به جایش بنویسی، شاید نمره گرفتی.

چقدر خوش گذشت دیشب. هشت تا هشتاد و دویی تو دوی دوی هشتاد و هشت! چراغ ها که خاموش شد و رسما بیرون انداخته شدیم، آن بیرون هم یک ساعتی وایساده بودیم به حرف و قصد دل کندن نداشتیم! یکی دو ساعت طول کشید خوابم ببرد و قلبم همین طور تاپ تاپ داشت می زد! حالا دوم اردیبهشت هر سال به جز این که وقتی است که اندازه یک سال انرژی می گیرم، زمانی هم هست برای این تنبیه خودم که پسر، تو چققققققدر ناشکری. چقدر زود توی لحظه های سختی و دلتنگی که بالاخره برای همه هست، وا می دهی و همه چیز از یادت می رود و فراموش می کنی که چنین گنجی داری!

من آدم ایده آل گرایی هستم. چیزی یک ذره پرفکت نباشد ممکن است زیراب کلش بخورد. آفرین، دقیقا از همان آدم ها که گفتم پتانسیلش را دارند که خودشان را بیچاره کنند. با این که کلی با این بیماری جنگیده ام و یک عالمه بهتر شده ام، اما بالاخره هنوز خوب خوب نشده ام. شاید به خاطر همین است که مثلا این دوستی های مجازی و قربان صدقه هم رفتن از راه دور، به دل من یکی برخلاف تقریبا همه دوستانم نمی نشیند. من دوست دارم غم و شادی دوستم را آن قدر از نزدیک حس کنم که انگار خودمم، و او آن قدر که انگار خودش. ممکن است این طوری خیلی کارم سخت شود اما عوضش یک شب مثل دیشب که خلق شود قلبم هی تاپ تاپ می زند، و این یعنی دیشب، یک شب پرفکت بوده، یعنی دیشب چقدر خوش گذشت.

من خیلی خوشحالم که احساس می کنم جمعی صمیمی هستیم. صمیمیت چیز قیمتی ای است و تا به دنیا بیاید و بزرگ شود پدرت در می آید. اما عوضش به دست که بیاید، جای خیلی چیزها می شود توی زندگیت. خوشحالم که برای ما این طور است. بهای به دست آوردنش هم فکر می کنم پنج شش سالی است که با هم زندگی کرده ایم، و از بالا و پایین زندگی هم خبر گرفته ایم و جیک و پوک هم را می دانیم. حواسمان بوده کی کِی دلش گرفت، کی کِی خوشحال شد. سرمایه ای برایش خرج کرده ایم که حواسمان است ممکن است دیگر آن قدر نداشته باشیم خرج کنیم و یا اگر داشته باشیم، حس و توانش نباشد، پس قدر هم را می دانیم، هر چند اگر از برخوردهای روزمره و معمولی مان - مثل ناهار خوردن های سلف و سر زدن های گاه و بی گاه - معلوم نباشد و توی همچین شبی معلوم شود، و حواسمان است چقدر به هم نیاز داریم، توی این روزها که تقریبا همه مان درگیر و خسته درس های فوق و پایان نامه و کار و زبان و رفتن و ... هستیم.

وقتی هم که این صمیمیت نباشد، پای خیلی چیزهای دیگر وسط کشیده می شود. آن وقت مثلا شش دانگ حواست باید باشد به شامی که می خواهی بدهی، به سر و وضعی که باید بیایی، به فلانی که حالا خبر بدهم یا نه، می آید یا نه، و هزار و یک چیز دیگر و آخرش هم هیچ. این طور زندگی همه مان دیده ایم. این طورکه به زمین و زمان گیر می دهی به خاطر چیزی که نداریش. یک بار از درس و گرفتاری کارها می بینی ناخوشیت را، و یک بار اصلا از مملکتی که فلان است و بهمان، چون نمی دانی چنین شبی اگر داشتی اصلا حواست هم نبود توی کدام مملکت هستی، و فکر می کنی مثلا آن گمشده ات را با رفتن پیدا می کنی، و حواست نیست که مملکت آدم آن جاست که دلش آن جا باشد، که یکی از هر خاک و مردمانی می تواند وطنی بسازد برای خودش و همه جای دنیا را وطنش کند و یکی به هیچ گوشه ای از این زمین وطنی نداشته باشد، آن بی ستاره باشد از هفت آسمان.

فعلا که مملکت من، هنوز همین جاست. با تشکرات ویژه از امین، رضا، فرید، مرتضی، مجید، هانیه و نسیم!