خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

تکلیف خودم؟!

1. بله خوب، اصلا این خیلی هم خوب است که از یک جناح چند نفر کاندید شوند، اما به شرطی که شما حتما می دانید و با این وجود من باز آخرش می گویم.

2. آقا این آقای مو.سوی چه می گوید؟ قرار است چی کار بکند؟ ما هر چی حرف هایش را توی تاب.ناک و این ور آن ور خواندیم خیلی چیزی دستگیرمان نشد. آن دوست اقتصادی ما هم که به شدت اظهار بی اطلاعی می کرد. رفتیم ببینیم هوادارهایش چه می گویند، دیدیم می گویند یک چیزی توی مایه های این که هر کی به مو.سوی رای ندهد خر است، یا دقیقا خود همین!

3. من خودم به شخصه تصمیمم را نگرفته ام هنوز، ولی یک نکته ای که برایم جالب است، این است که رای ندادن به کرو.بی بدیهی فرض می شود. این بابا که از آن یکی اکتیوتر است که طفلک. n ماه پیش که این کاندید شد که میر.حسین اصلا فکر آمدن هم نداشت، حالا دیگر معلوم نیست که چه شد آمد و آن هم از آن آمدن های ولی حالا چرا با آن همه مسئله پشت بندش.

4. خیلی دوست دارم من هم در این زمینه روشن بشوم، شاید چیزهای بدیهی ای وجود دارد و من حواسم نیست. کرو.بی می گوید شما قضاوت کنید، اگر من کنار بروم دیگر چطور توی این مملکت کار تشکیلاتی و حزبی بکنم؟ با این آدم هایی که دورم جمع شده اند چه کار کنم؟ چه کار بکند؟ آدم هایی که همین طور زیاد هم می شوند انگار. اول همان دار و دسته اعتماد ملی و کم کم کربا.سچی و بقیه و حالا هم مها.جرانی. فعالیت می کند، این طرف و آن طرف می رود، پشت درهای بسته دانشگاه ها برای دانشجویانشان حرف می زند، بیانیه در می کند، که وقتی می خوانیش بعید می دانی این حرف ها را آن آدم بلد باشد بزند و به خاطر همین امیدوار می شوی که چهارتا آدم حسابی احتمالا دور و برش هستند. از آزادی بیان، حقوق زنان و دانشجویان زندانی حرف می زند، در حالی که موسو.ی هنوز صراحتا نگفته است که اصلا اصلاح طلب هست یا نه، و من فکر نمی کنم که بعد تر هم بگوید...

5. میر.حسین که واقعا خیلی دیر هم آمده، با این وجود هنوز انگار خیلی دربند این نیست که امثال ما بشناسیمش. عوضش این فرصت کم را می گذارد با فاطم.ه رجب.ی دهن به دهن می شود و در دفاع از او بیانیه صادر می کند و آدم شاخ در می آورد و فکر می کند که انگار واقعا این آدم ها این سال ها را در جریان نبوده و اصلا نمی داند این بابا کیست و چقدر مرخص است و او را با یک خانوم اصولگرای موجه یا مثلا در بدترین شرایط با عشر.ت شا.یق اشتباه گرفته است. بعد هم از طنز ابرا.هیم نبو.ی که در جواب رجب.ی و در حمایت از خود موسو.ی بوده به شدت انتقاد می کند، طوری که نبوی بنده خدا از آن وقت بدجور خورده تو ذوقش و حداقل دو تا وبلاگی را که من ازش دارم به روز نکرده! نوشته بود این برخوردها ممکن است روند اظهارنظر آزاد خانم ها در جامعه را به خطر بیندازد، یعنی از مشکلات بانوان همین آزادی بیان همسر الها.م مانده بود که مطرح شود که شد. حالا هم همسر الها.م که تا الان عادت داشت داد بزند و فحش بدهد و بقیه بخندند و دوباره داد بزند، خوشش آمده و فکر کرده نکند واقعا آزادی بیانش به خطر افتاده و رفته از دو سه تا روزنامه و سایت شکایت هم کرده.

6. اصولا با دو تا دلیل عمده درباره عللی که به هیچ وجه نباید به کرو.بی رای داد آشنا هستم. مهمترین دلیل (از حیث تواتر) این است که کرو.بی لر است. خوب این هم دلیلیست ولی نمی دانم چرا من خیلی قانع نشدم. دلیل دیگر این است که قدرت طلب است. من چون مطمئن نیستم، اسمش را می گذارم ول کن قضیه نیست که شما هم احتمالا موافقید. خوب، حالا بد است این بابا ول کن قضیه نیست؟ یکی که ول کن قضیه باشد رییس جمهور بشود خوب است؟ احمد.ی نژ.اد چی؟ او هم که ول کن قضیه نبوده؟ انصافا هم کم نیاورده و تا جایی که توانسته حرف ها و عقاید خودش را پیش برده، هر چند آن عقاید، آرای ما نبوده باشد.

 7. عوضش به خاطر همین ول کن نبودنش، این پتانسیل را دارد که هر وقت لازم شد یک خاطره از سیره اما.م در بیاورد و بکند توی چشم و چار مخالفان. یادم هست فیرو.زآ.بادی یک زمانی حرف هایی زده بود که ریاست جمهوری جوانی و چالاکی می خواهد و خیلی مناسب افراد کهنسال نیست. کرو.بی هم در جا خاطره ای نقل کرده بود که اما.م به فرماندهان سپاه گفته بود وارد کار سیاسی نشوید و این ها. بعد هم گفته بود من فکر نمی کنم آمادگی بدنی خود شما هم برای پستی که دارید خیلی مناسب باشد! فیرو.زآباد.ی هم جوابی داده بود توی این مایه ها که ببخشید، اشتباه کردم! یا جوابش به جنت.ی.

8. و اما در مورد رای به میر.حسین یک دلیل اصلی وجود دارد: همان جمله معروف و تاریخ ساز یا من یا میر.حسین که معلوم نیست پس لرزه هایش قرار است تا کجا بکشد. سید.محمد گفت، خوب مگر معین را هم او نگفته بود؟ اگر معین حتی کاندید هم نشده بود الان احمد.ی نژ.اد رییس جمهور ما نبود، چون کرو.بی تقریبا بدون رای اصلاح طلبان هم آن همه رای از شهرستان ها آورد. اصلا پس چرا مها.جرانی شده نماینده کرو.بی در خارج از کشور؟ چرا ا.بطحی که رییس دفتر خا.تمی بود و معتمد او، شد مشاور فرهنگی کرو.بی؟!

9. باز هم تاکید می کنم که من هنوز تصمیمم را نگرفته ام، اما می دانم که برایم خیلی مهم است که بدانم دارم به چی رای می دهم، نه به کی. اصلا هم یک وقت دیدی دلم با هیچ کدام صاف نشد! چطور باید آدمی را که بیست سال از عرصه سیاست دور بوده و سه ماه قبل انتخابات آمده را شناخت و فهمید؟! غیر از این هم نیست که در چنین شرایطی، باید به خاطر حرف فلانی یا اصلیت بهمانی تصمیم بگیری و با خودت بگویی کاش یکی بودند و خیالمان راحت بود، وقتی خبری از کار حزبی و رقابت و انتخابات درون حزبی که منجر به شناخت بیشتر می شود در این مملکت نیست و حالا حالاها هم نخواهد بود.



جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸

تکلیف انسان مدرن


دیدید آدم بعضی وقت ­ها یک حرف­ هایی می ­زند خودش خوشش می ­آید؟! دیروز داشتیم با یک دوستی بحث می کردیم. این آقای دوست تا الان همیشه درسش را می خوانده و وضعش هم خوب بوده. بقیه وقتش را هم مثلا فیلم می دیده. اما حالا آستین هایی برایش بالا زده شده و در نتیجه کلی فکر جدید به وجود آمده. مثلا طرف شرط و شروطی گذاشته. به خاطر همین، تازه سر کار هم باید برود. می گفت چند وقتی است مضطرب است و نمی تواند دیگردرست درس بخواند. من هم چون تا حدی می شناختمش گفتم این به خاطر این است که آدم ایده آل گرایی هستی. خودش هم تایید کرد. تا الان همیشه یک کار داشته یعنی درس خواندن و مطمئن بوده که در حد ایده آل از پسش بر می آید. اما حالا که گرفتاری های دیگری هم درست شده، می خواهد همه چیز باز همان طور ایده آل بماند. درسش در همان حد عالی، کارش با یک درآمد خیلی خوب برای شروع، و و روابطش با آن طرف بدون هیچ گونه چالش و درگیری فکری. و اگر این طور نباشد، دیگر آن حال خوب را ندارد.

اما خوب مساله این است که این طور نمی شود. توی این عصر جدید، اگر بخواهی با زندگی درگیر شوی، هزار و یک مساله پیش می آید که خیلی بعید است همه شان خوب پیش بروند. ممکن است درک نکنند که تو وقت کافی برای این همه درس نداری، ممکن است سر کارت واقعا به چیزی که استحقاقش را داری نرسی، ممکن است فلان قسطت عقب بیفتد، با همسرت، نامزدت، دوست دختر یا پسرت، روابطت آن طور پیش نرود که تو می خواهی، توی عصر ارتباطات با این همه آدم، ممکن است یکی یک بیراهی به تو بگوید که از فکرت بیرون نرود، ممکن است یک رفیق قدیمی کاری بکند که انتظارش را نداشتی، حالا با همه این ها، خودتان حساب کنید چه بلایی سر یک آدم ایده آل گرا می آید؟! نابود می شود!

همین الان، من باید تا یکشنبه دو سری تمرین بدهم و برای جلسه دوشنبه، شصت تا مقاله خوانده باشم. به خاطر همین، چون می دانستم وقت کافی ندارم، ایمیل سوپروایزرم را که کلی ارد جدید هم توش بود جواب هم ندادم چه برسد به انجام. حالا من نه می زنم توی سر خودم که یعنی چی می شود، نه خودم را تنبیه می کنم که چرا کم کاری کردی، چون دیگر عادت کردم. مفهومی وجود دارد به نام پنالتی، جریمه. فقط کافیست تو آماده باشی که از هر کدام از این کارها اگر نشد، یک جایی بعدا پنالتی ای برایش بپردازی! این که درد ندارد که!

خوب قبلا ها این طوری نبود. این قدر موضوع نگرانی توی کله یک نفر نبود. شاید چون ارتباطات آدم ها این قدر وسیع نبود. اما حالا یا باید قید ایده آل گرایی را بزنی، یا پیشرفت. حالا اگر فکر کنی که می توانی کاری را انجام بدهی هم باید شروعش کنی حتی اگر یقین نداشته باشی. اگر هم چیزهای دیگری پیش آمد و نتوانستی، تازه باید بتوانی باز کلی قربون صدقه خودت هم بروی که تو کم نگذاشتی آخی طفلکی! آدم ها همه دنبال حس خوبند، حس رضایت. فکر می کنم هنر این نیست که فقط یک کاری را انجام بدهی و این رضایت را داشته باشی، هنر این است که تمرین کنی حتی وقتی گرفتار هم شدی باز این حس خوب را حفظ کنی، وگرنه یا درجا می زنی و یا زندگیت نابود می شود.

ماشاالله! چه حرف هایی بلد بودم بزنم ها! دوستم که فکر کنم شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت! اصلا چطور است بروم چه کسی پنیرم را قورت داد دو را بنویسم؟ موفقیت را در درون خودت جستجو کن، دیری دیریم!

خوب تکلیفتان را هم که معلوم کردم. بروید از روی همین ده صفحه بنویسید تا بعد.


1. بعد از یک سال، نشسته ام به تمرین حل کردن! تمرین یک از سری اول تمرین های درس را گذاشته ام جلویم، همین طور هی درش عمیق تر می شوم و هی بلد نیستم و هی دانسته هایم را مرور می کنم و در معلوماتم عقب تر و عقب تر می روم و باز بلد نیستم! همین طوری پیش برود کار به جدول ضرب و دست چپ و راست هم می رسد!

2. این (+) خیلی باحال است! نامردها عجب عکسی هم انتخاب کرده اند!

3. عجب هوای بنزی است ها! انگار اردیبهشت توپی در راه است! این بنز هم اصطلاحی است ها! اصلا اصطلاح بنزی است! هه!


پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

خاک بر سر چارتایی تون کنم!

نه خداییش، خیلی برام جالبه که بدونم الان که بین دو نیمه هستیم، کلینزمن حرفاشو خطاب به بازیکناش با چه جمله ای شروع می کنه؟ نه، جدی؟!

چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸

جوک سال

خوب، خیلی خوشحالم که این افتخار نصیب من شد که جوک هشتاد و هشت را پیدا کنم. فقط سعی کنید وقتی دارید این جوک را دهن به دهن یا وب به وب نقل می کنید و دستتان را روی شکم گذاشته، به بغل افتاده و از خنده می ترکید، حق کپی رایتش را حتی الامکان رعایت کنید. جعبه کمک های اولیه را آماده و شماره اورژانس را با خودتان مرور کنید چون می خواهم تعریف کنم و ممکن است یک وقت از خنده نفله بشوید. راستش اتفاقی شد. همین طور که منتظر نشسته بودم که مادرم و خواهرهایم از یک عیددیدنی زنانه برگردند، گفتم بعد پنج ماه یک نگاهی به دفترچه راهنمای ماشینم بیندازم، که جوک سال را دیدم:

"خودروی پراید با بالاترین سطح کیفیت و ایمنی طراحی شده است."

دفترچه راهنمای پراید، صفحه ١٠٢

دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸

شاید که چو وا بینی، خیر تو در آن باشد

بعدا می­ توانم بگویم چون این­جا، توی استادیومش همه تماشاچی­ ها ساکت هستند تا وقتی تیم گل بزند، آن­ وقت شروع می­ کنند با تمام وجود مربی را تشویق کردن تا وقتی تیم گل بخورد و درست در همین لحظات حساس دوباره ساکت می­ شوند و باز گل می­ خورد و با تمام وجود به مربی­ ای که تشویقش می­ کردند فحش  می­ دهند - و پدرم ­می­ گوید ما زمان مصدق هم صبح یا مرگ یا مصدق می­ گفتیم و عصر مرگ بر مصدق -  آن­ وقت همه­ اش می­ گویند این­ ها سرمایه­ های ورزش ما هستند چون کلا این­جا دولت باید مدام هی از مردم تعریف کند و بگوید ملت فهیم و بزرگترین ملت دنیا، تا در عوضش مردم هم کاری به کارشان نداشته باشند، مثل همین آقای لمپن که اصلا همین­ طوری هم رییس.­جمهو.ر شد و فعلا نحوستش همه مملکت را گرفته و اتفاقا توی همین بازی هم بود و هر وقت توی هر استادیومی بیاید چه کشتی باشد چه فوتبال، همه چیز به هم می­ ریزد و یک­دفعه یک­ طوری می­ بازیم که نفهمیم از کجا خوردیم، و همین آقا هم قرار است باز هم بماند، چون آن جناب گفته­ اند که نظر خاصی روی دولت خاصی ندارند ولی دولتی که از مستضعفین حمایت کند بیشتر ازش حمایت می­ کنند و هیچ نظر خاصی نداشته­ اند وقتی گفته­ اند یک زمانی مملکت افتاده بود دست یک سری کسانی که به یک عده هرج و مرج طلب چراغ سبز نشان می­ دادند که راه بیفتند توی خیابان­ ها و حالا خوشبختانه دوره آن­ها تمام شده. در حالی­ که مشخصا نظر خاصشان از این حرف اخیر، مربوط به سال­های ریاست آن سید است، همان وقتی که آن­ جناب خیلی صدایش در نمی­ آمد و به این فکر می­ کرد که چطور اوضاع را برگرداند و سید، فرصت­ سوزی می­ کرد و یارانش را تنها می­ گذاشت و از دست می­ داد و در توهمی عجیب پشت کاندیدایی نچسب ایستاد و شکست خوردیم و از محبوبیتش کاسته می­ شد تا مجبور شود در صحنه انتخابات بعدی با یک انصراف که حرکتی اخلاقی سیاسی تعبیر شد محبوبیتش را بازگرداند، ولی یواشکی بگوید که با آمدن نخست وزیر سابق ممکن بود کار انتخابات به مرحله دوم بکشد و این برایش افت داشت، و اصلا مگر همان وقت که ازش دعوت کرده بودند با خنده نگفته بود بروید یک پ... دیگری را گیر بیاورید؟ راستیش هم که نیاز به قدرت ندارد که، مردم به او نیاز داشتند که پشت سرش جمع شوند که نشد و داغش را به دلمان گذاشت که یک­بار دیگر الف­ نون را با همان قیافه آویزان واقعی­ اش که توی استادیوم هی نشان می­ داد ببینیم و لابد حالا قرار است دوباره بدتر از قبل، بساط نقد و انتقاد جمع شود و مدام به مردم تعارف شود که بهترینید. ولی ما بهترین نیستیم. ما مهربان، باهوش، احساساتی، غیرحرفه­ ای، زیاده­ خواه، ناراضی، ناشاد، عقب­ مانده، فردگرا، اسراف کار، سست­ همت، متوهم، ایرادگیر، بهانه­ جو، متقلب، دودره­ باز و ... هستیم که اگر ماشین کسی توی اتوبان خراب شده باشد کمکش نمی­ کنیم چون عجله داریم, عوضش با فک و فامیل و  رفیق حسابی تعارف می­ کنیم و حتی خیلی سخت نباشد کمکشان هم می­ کنیم، چون می­ توانیم خیری را که از او ممکن است مستقیما به ما برسد ببینیم اما هنوز آن­قدر رشد نکرده­ ایم که خیری را که از آن راننده کنار اتوبان ممکن است غیرمستقیم و از طریق جامعه­ ای سالم به ما برسد ببینیم و به همین خاطر انگار قرار است همین­ طور هی وضعمان بدتر شود و حتی ماها که از این حرف­ ها می­ زنیم هم اگر دیرمان باشد کمکی نمی­ کنیم و می­ گوییم حالا چرا من شروع کنم و کو تا این جامعه درست بشود و این خیر به من برگردد و به قول آن دوستم آدم که یک­ بار بیشتر زندگی نمی­ کند و اصلا به خاطر همین، به خاطر همه این­ها که گفتم بود که نماندم، رفتم.

یا که نه، خیلی ساده بگویم من می­ خواستم، خیلی دوست داشتم بمانم، اما دکترای شریف قبول نشدم.


یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸

فاینال فرمت

خوب به عادت هر ساله همان روز اول عید، رفتیم دیدن مامان بزرگ، که می شود تنها جد زنده من. مامان بزرگ خواب بود اما پرستارش حساب را دست ما داد که بیدار شود هم خیلی فرقی نمی کند. می گفت دیروز یک بند تا ساعت یک شب با خودش حرف می زده و معمولا فردای این روزها تا شب می خوابد. دیروز بیشتر از خان جان - مادرش - و ملیحه و محبوبه - خواهرهایش - می گفته و - قسمت دردناکش این جا بود - عمه جان را هم محبوبه صدا می کرده. تعجب مرا که دید بیشتر توضیح داد که بله، مامان بزرگ دیگر کسی را نمی شناسد. دائم در خاطره های قدیمی اش غوطه ور است. هر وقت بیدار شود فکر می کند صبح است و خان جان را صدا می زند که محبوبه را هم از خواب بیدار کند. بیشتر با همین سه تاست. آخرین باری که دیده بودمش از حالم و درس هایم و دانشگاه می پرسید. حالا دیگر هیچ وقت نمی پرسد، چون اصلا نوه اش را نخواهد شناخت.

خوب، مامان بزرگ فرمت شده بود. باز هم همان مشکل من با پایان انسان و این ها. باز سعی کردم به جای خوبش فکر کنم. این که مامان بزرگ با خاطره هایی از کودکیش - هفتاد سال پیش - سرگرم است یعنی این که می توانم مطمئن باشم هیچ کدام از خاطره هایم گم نمی شوند. همه را ممکن است به یاد بیاورم. بعد فکر کردم آن وقت، که من هم نوه ها و بچه هایم را نشناسم، یعنی چه اسم هایی را صدا می کنم؟... وای! عجب آبروریزی ای بشودها!

- مامان جون اینا دیگه کین بابابزرگ هی شما رو با اسم اونا صدا می کنه؟ شمام نمی شناسیشون نه؟! 


شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸

سال تحویلانه ها!

١. یک اصطلاحی هست حتما شنیده اید که می گویند فلان روزها سر عمر آدم حساب نمی شود. من الان درست یادم نیست که این را مثلا برای چه روزهایی به کار می برند، اما به نظرم مصداق واقعی اش روزهای قبل سال تحویل است! یعنی از بچگی همین طور بوده برایم! تا وقتی عید نشده اگر کاری کردی که کردی اما اگر هم نکردی خیالت راحت است که هنوز که عید شروع هم نشده! روزها که می گذرد اصلا حساب نمی آیند! به خاطر همین هر چقدر که از آن طرف بتوانی زودتر بپیچانی برد عظیم تری کرده ای! اما همین که عید می شود شمارش معکوس و اضطراب کم کم شروع می شود. فقط دوازده روز مونده، ده روز بیشتر نمونده، وای یه هفته همین طوری گذشت، سه روز مونه فقط، ای وای عید تموم شد هیچ کار نکردیم که!

٢. پارسال سال کبیسه بود. همان طور که شما خوانندگان فهیم و باسواد می دانید، گردش زمین به دور خورشید ٣۶۵ روز دقیق نیست و تقریبا ٣۶۵ روز و شش ساعت است. به خاطر همین هر چهار سال یک روز می چپانند آخر سال که مصداق همان روزهای فوق الذکر است و آی می چسبد! حالا مساله ای که من این جا براتون مطرح می کنم این است که این شش ساعت هم که شش ساعت نیست دقیقا! هر دور زمین دور خورشید ٣۶۵ روز و ۵ ساعت و چهل و هشت دقیقه طول می کشد! به خاطر همین دوازده دقیقه است که مثلا سال تحویل بعد از ظهر که زمان ساعت خوش و اینا پنج وسه ربع بود الان شده سه و ربع! با این حساب به نظر می رسد که باید هر  ١٢٠ = (١٢ / ۶٠ ) * ٢۴ سال یک روز از سال کم شود! اگر این نکته در تقویم های ما رعایت نشده باشد تا حالا floor (1380 / 120 ) = 11 روز از ابتدای واقعی بهار جلو افتاده ایم که وضعیت آب و هوایی هم این فرضیه را تقویت می کند! کسی در این باره چیزی شنیده؟!

٣. این را چون تا همین حالا دو مورد دیده ام می نویسم. به نظر من این که یکی هر سال یک بار به بهانه سال نو هم که شده به یاد آدم بیفتد اصلا اشکال ندارد و آدم باید قدردان هم باشد نه این که یواشکی غر بزند. اصلا بگو ببینم، اگر یک دوست دوران دانشگاه در زمان پیری، یک دفعه پیدایش شود و سراغت را بگیرد خوشحال نمی شوی؟ حالا چطور است یاد کردن سال به سال این قدر برایت گران می آید؟! ما که قول می دهیم هر کس هرجا و هروقتی و به هر بهانه ای که یاد ما کرد قدردانش باشیم ودلمان هم تالاپ تولوپ کند برایش، دیگر یک سال که جای خود دارد! البته اعتراف می کنم که آن دید ماورایی پست القبل الذکر! هم دریچه های جدیدی به روی ذهن ما باز کرده است که باعث شده هفتاد سال را هم سه سوت ببینیم، دیگر این که یکی بعد یک سال یاد آدم بکند که می شود مثل این که یکی یک بار زنگ زده قطع شده و دوباره زنگ زده!   

۴. داداشم کنکور دارد امسال. سال تحویل برایش این پیامک آمده بود:

"آیا می دانید تنها نود و نه روز به زمان کنکور باقی مانده است؟ ستاد ری*ن به تعطیلات نوروزی کنکوری ها!"

۵. همین جور هی عید بر شما مبارک بشود و هی خوش بگذرانید دوستان!