خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧

چله پنجم

1. جشن پرشین بلاگ جای شما خالی! مجری همین که حرف زد همه حس کردیم این آشناست! بعد خودش تعریف کرد که همه فکر می کنند رادیویی ها زشتند، به خاطر همین هم می خواهند قیافه شان معلوم نشود! می گفت ما قرار بود بلندترین شب سال خدمت شما برسیم اما کلا برعکس شد و حالا در کوتاه ترین روز سال پیش شماییم! سعید پورمحمودی مجری باسابقه و البته زیادی سرزبون دار رادیو جوان اجرای برنامه را به عهده داشت که از پسش خوب برآمد! بالاخره سعید بوده دیگر!

2. یک جای بامزه جشن وقتی بود که مجری پرسید توی این جمع کیا فیتیله نگاه می کنند و همه سالن دستشان را بردند بالا! گفت خجالت نمی کشید شما آدمای گنده؟! البته آخرش گفت که خودش اصلا تلویزیون نگاه نمی کند اما حالا که این طوری شد شاید یک نگاهی بهش بیندازد! شما دیده ایدش؟ کار تمام حرفه ای است توی ایرانی که هنوز هیچ چیزش حرفه ای نشده، هر کی ببیند مشتریش می شود! البته این بهانه ای بود برای دعوت از شایا تجلی سراینده ترانه های آن برنامه که من از شعر زیبایی که راجع به شب یلدا خواند و حاضرجوابی های شعری اش خیلی خوشم آمد. راستی فال جشن بگو چی درآمد؟! یوسف گم گشته بازاید به کنعان غم مخور! طرف هم مدام قسم و آیه می خورد که به جان شما من نمی دانم چرا این آمد و باور کنید اتفاقی بود و من بی تقصیرم و این حرف ها!

3. ولی خوب بیشترین هیجان باز هم سهم یک بخش پیش بینی نشده بود! نمی دانم همین طوری یا از روی برنامه ای، مجری پرسید که این جا زوج وبلاگ نویس داریم یا نه که یک زوج آمدند و مجری هم تا می شد سربه سرشان گذاشت! مخصوصا وقتی پرسید شما خوشبختید و بنده خداها نمی دانم چرا مکث کردند و گیر داد که این درنگ یعنی چی! یک نکته خیلی باحال دیگر هم داشت! وقتی پرسید رابطه تان چه جوری شروع شد و کاشف به عمل آمد که یک جورهایی زنه از مرده خواستگاری کرده صدای سوت و کفی به هوا رفت که وقتی نگاه کردم در کمال تعجب دیدم که خانم های سالن هستند! این یعنی چی اون وقت؟!

4. این نبود که. بعدیش بود. وقتی پرسید دیگه زوج وبلاگ نویسی نیست تو سالن؟! حالا بعدا هم اگه زوج شدید اشکال نداره! اصلا بیایید شاید زوج شدید! که یکهو دو نفر آمدند! پسره هجده سالش بود و دختره ده سال از پسره بزرگتر بود و می گفت کانادا زندگی می کند و این ها قرار است زوج بشوند! اسم و فامیل پسره را پرسید که فامیلش را نگفت و اصرار کرد تا بالاخره گفت و در کمال تعجب پسر مدیر پرشین بلاگ بود که قرار بود توی همین برنامه خداحافظی کند! خلاصه سوال جوابی شد و وضعی شد که همه همین طور چارشاخ مانده بودیم!

5. در کل خوب بود. سرباز معلم و نیکی کوچولوی نصیریان و بهاره رهنما بیشترین تشویق ها را از آن خود کردند. رهنما کلا شاداب بود. رضا بنفشه خواه هر چند خیلی حرف نزد اما تابلو شد که بسیار موجود خاکی و دلنشینی است! یک شعر هم خواند از اقبال نمی دانم چی چی به قول خودش شاعر روزگار ما! که بسیار خوشگل بود! باید آمار طرف را در بیاورم. ما که نمی بینیم ولی این طرف فرعون آمون قطاب چهارم هم آمده بود و بنده خدا می گفت من نه مثل دوستان شعر بلدم و نه آدم بامزه یا خوش صحبتی هستم، فقط می تونم چندتا اخم جانانه تحویلتون بدم! 

6. توی دست اندرکاران برنامه زیادی بچه مچه بود که کسی هم بالای سرشان نبود و خودشان حسابی بی نظمی می کردند که خیلی جالب نبود. جای خواننده هم خالی بود مثل چی. وقتش را هم جا داشت بیشتر کنند! این قضیه خداحافظی زیادی کشدار شد. من اصلا انتظار نداشتم بعدش یکهو تمام شود. و یک چیز دیگر که خیلی دوست داشتم بعضی وبلاگ نویس های معروف را از نزدیک ببینم ولی خیلی نیامده بودند. انگار فقط ویولت بود که نامش برده شد. آن هم روی سن نیامد و از همان سرجایش فقط شب یلدا را شادباش گفت و گفت که آمادگی اش را نداشته! مجری هم مثل همه ازش می پرسید خودت چند سالته و وبلاگت چند سالشه! البته تقصیری هم نداشت خوب. یک آدم رادیویی در جریانات وبلاگستان که نیست. کارش اجراست که آن را بلد است. ولی شاید می شد این حداقل اطلاعات را به او داد که این یک کم با بقیه فرق می کند و وبلاگ برگزیده بانوان و وبلاگ دوم نظرسنجی وبلاگ های فارسی زبان دویچه وله شده. ولی کل یوم! و بلکم لیل! که نشاط رفت!

7. ...

بچه که بودم همیشه اول هفته روز شروع بود. هر تغییری باید از شنبه شروع می شد. همه تلاش های ناموفق نمازخواندنم از شنبه شروع شده اند تا شنبه آخر. یادم هست یک کاغذهایی درست می کردم که تویش به کارهای خوب امتیاز می دادم. امتیازها یا ثبوتی بودند مثل کمک به پدر و مادر که زیاد می شدند یا سلبی مثل دروغ گفتن که به ازای هر مورد از سقف کم می شدند. بعد آخر شب امتیازاتم را جمع می زدم. البته فقط تا سه چهار روز این کار را می کردم و بعد دیگر حوصله نداشتم یا به کلی قهر می کردم! ولی هر بار یک کاغذ جدید می ساختم با موردها و توقعات جدید از خودم. هنوز فکر می کنم اگر خوب بگردم یک جایی کاغذ آخری را پیدا می کنم که سقف امتیازش به چهارصد رسیده بود! حالا اگر این شنبه مصادف می شد با مناسبت دیگری مثل اول ماه یا شروع سال یا یک روز خاص و مهم، فکر می کردم که باید تصمیم های گنده تری بگیرم. یعنی یک شنبه مثل همین شب، که هم اول هفته است و هم شب یلدا و چنین جشنی و هم شروع یک فصل تازه و هم...

8. سالگرد وبلاگم است. یارباماست چهارساله شد. یادم هست اولین باری که یک وبلاگ چهار ساله را دیدم! آبان 86 بود و دختراردیبهشتی که همماهم است و آن وقت ها در وبلاگ قدیمی اش داشت از خاطرات دوره اش در روستای سان سوز می نوشت. خاطراتی که یک بار گفت انگار بلایی سرشان آورده که امیدوارم این طور نشده باشد. آن وقت ها به نظرم یک وبلاگ چهارساله خیلی اااااااااااااااا آمد. یعنی این چهارسال است دارد می نویسد؟ حالا خودم هم چهارساله شده ام! یک اعترافی همین جا بکنم، اوایل با خودم می گفتم چهارساله که بشوم کم کم روزی 20 تا کامنت خواهم داشت! حالا خوب یک کم کمتر است، ولی مهم نیست! مهم این است که یارباماست چهارساله شده! اااااااااا پسر، من شوخی شوخی چهارسال است چی می نویسم یعنی؟!

9. پس یک بار دیگر باید عوض بشوم. می دانم چه می گویم. مثلا باید برگردم به دنیای واقعی. خیالبافی های بیهوده را ترک کنم. و کلی کارهای دیگر! بزن برویم، سقف امتیاز، بی نهایت!

10. این ترانه به گرمای کرسی پیشکش این شب یلدایی شما! حافظ را هم می دانم که راضیست!

گفتم

            این باغ، ار گل سرخ بهاران بایدش؟!

گفت

            صبری تا کران روزگاران بایدش!

تازیانه ی؛ رعد و

نیزه ی؛ آذرخشان نیز هست،

گر نسیم و

            بوسه های نرم باران بایدش!

گفتم

            آن قربانیان پار،

                        آن گل های سرخ؟!

گفت آری،

            ناگهانش گریه آرامش ربود،

وزپی خاموشی طوفانی اش

گفت اگر در سوکشان

            ابر می خواهد گریست،

                        هفت دریای جهان، یک قطره باران بایدش...

گفتمش خالیست شهر از عاشقان؛ وینجا نماند

            مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش

گفت

            چون روح بهاران

                        آید از اقصای شهر

مردها جوشد ز خاک،

            آن سان که باران از گیاه،

وانچه می باید کنون

            صبر مردان و دل امیدواران بایدش!


دکتر شفیعی کدکنی


چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

ریزعلی هستم

اول نشان داد که معلم دارد درس دهقان فداکار را می خواند و بچه ها هم تکرار می کنند. بعد خودش آمد و گفت که من ریزعلی خواجوی هستم. بعد داشت قطار نشان می داد که توی کوه ها می رفت و ریزعلی که یک چیزی می گفت توی این مایه ها که الان قطارها خیلی پیشرفته شده اند. آخرش هم راه آهن جمهوری اسلامی ایران ضمن تبریک عید بنابر همان حدیث جلیل القدر گفت راه آهن، راه بهتر.

عجب زمانه ای. این هم از دهقان فداکارمان. احتمالا به زودی شاهد حضور کوکب خانم در تیزر تبلیغاتی کاله خواهیم بود. پترس را هم از یک سوراخی گیر می آورند برای پروژه های عمرانی مان که بگوید آب لای درزشان نمی رود. حسین فهمیده را هم اگر دستشان می رسید می گذاشتند مثلا برای یک گاوصندوق نسوزی، نترکی، چیزی. هی.

چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

راه رفتن لبه دیوار

فکر کنم این سوال کلاسیک برای خیلی ها پیش آمده باشد که واقعا چرا فیلم های هندی این طوری هستند. من هم تا یک وقتی فکر می کردم مشکل مثلا از آی کیوی کارگردان هایشان است تا وقتی خبری را خواندم که گفته بود مردم بمبئی ریخته اند و استودیوی فلان تهیه کننده فیلم را سرش خراب کرده اند چون آخر فیلمش شاهرخ خان را کشته بوده! خلاصه انگار واقعا ذهن و سلیقه شان یک بایاسی دارد که مثلا حاضر نمی شود یک مو از سر قهرمان فیلم کم شود یا رنگی به جز سیاه و سفید باشد و این ها. این پست هم مویدش. حالا این که قهرمان داستان را کمی انگولک بکنی در سینمای غیر هند! خیلی هم چیز تازه ای نیست اما اگر این شخصیت اصلی یک قهرمان داستانی و افسانه ای باشد - مثلا مثل بتمن - قضیه یک کم حساس تر می شود، و این انگولک هم کل قصه فیلم دارک نایت است. آخرین ساخته کریستوفر نولان کارگردان ممنتو، بی خوابی و پرستیژ که در دو هفته اول اکران در امریکا تا رتبه اول برترین فیلم های آی ام دی بالا رفت و حالا با فروکش کردن هیجانات اولیه تماشاچی ها در رتبه چهارم قرار گرفته است. البته خوب، انصافا حق هم داشته اند که این طور هیجان زده بشوند.



 

اسم فیلم ایهامی دارد که اتفاقا این طور فارسی نوشتن بهتر نشانش می دهد! قصه شوالیه تاریکی و شب سیاه. البته این که نولان اولین کسی است که این طور سر به سر قهرمان داستانش می گذارد در موفقیت این فیلم بی تاثیر نبوده. از این به بعد این ایده هم دست دو حساب می شود و چنین موفقیتی را برای هیچ کارگردانی تضمین نمی کند. حالا باید دید این جسارتی که به خرج داده و این بدعت شکست خوردن قهرمان چه عواقبی به دنبال دارد. یعنی دوره قهرمان ها تمام شده؟

 

 

یک عقیده ای در اسلام هست که خدا هر مسلمانی را که دیگر کارش روی زمین تمام شده باشد می برد. هیث لجر بازیگر نقش ضد قهرمان این فیلم - جوکر - مدت کمی بعد از پایان ضبط فیلم مرد اما بعید می دانم مسلمان بوده باشد. لجر برای درآوردن نقش جوکر، قبل از شروع ساخت چهارماه در یک هتل با او خلوت کرده بود و از دنیا و مافیها فارغ شده بود. آن شد که شد این. ضد قهرمانی که یک آدم معمولی است در برابر قدرت های فراطبیعی قهرمان داستان، و با این وجود هم شخصیت بتمن در داستان و هم بازی او در فیلم به کلی تحت تاثیر جوکر قرار می گیرد. این که بعد از صد سال نبرد قهرمان ها و ضد قهرمان ها، ضد قهرمانی خلق کنی که به کلی جای دیگری بایستد و داخل هیچ توده دیگری از آنها قرار نگیرد واقعا شاهکار است. و این که جوکر بالاتر یا بهتر از ضد قهرمان های تاریخ سینماست را شاید نشود با اطمینان گفت اما این که او بی نظیر است را نه. خوب خیلی ها دوست داشتند مرگ لجر را خودکشی بدانند و به شومی نقش جوکر نسبت بدهند اما حقیقت این است که دقیقا این طور نبوده. اما افسردگی شدید لجر هم که منجر به افراط در مصرف داروهای مسکن و خواب آور و در نهایت هم مرگش شد حتما به نقش او و این که آن طور با آن یکی شده بود بی ارتباط نبوده. یک جیزی بگویم بگویید عمرا؟ لجر فقط بیست و نه سال داشته. خلاصه این یادگاری را از خودش گذاشت و کارش تمام شد، پرفکت، فاااتحه.



 

فیلم سرشار از ایده های ناب است. دو تکه بودن فیلم عالیست. وقتی بخش اول تمام و جوکر دستگیر می شد من و علی همزمان به وقت باقیمانده فیلم نگاه کردیم که نکند تمام شده باشد؟ اما ناگهان دوباره بالا می گیرد. همین طور حذف موسیقی در صحنه های درگیری. یعنی این که مثلا اگر کشف کردید ایده سونار کمی زیادی تخیلی بوده خیلی هیجان زده نشوید، این قدر بی ذوق نباشید که این به چشمتان بیاید! ضمن این که من هم به عنوان یک طرفدار هالیوود انگار زیادی هیجان زده شدم! چکار کنم خوب! بر خلاف خیلی ها به نظر من قصه آدم های معمولی واقعا چیز هیجان انگیزی ندارد. حتما برای خیلی از ماها پیش آمده که احساساتی داشته باشیم که برای خودمان خیلی ارزشمند باشد اما بعضی ها اصلا درکش نکنند. من فکر می کنم هرچقدر شخصیت های قصه ها بیشتر معمولی نباشند، این احساسات، تعارض ها و درگیری ها را خیلی پررنگ تر می شود نشان داد. آن دیالوگ های آخر هاروی بنده خدا را ببینید مثلا. آدم هایی که از بعضی محدودیت ها گذشته اند، یا قهرمان ها و ضد قهرمان هایی که رسما دارند روی لبه راه می روند! چه دلیلی دارد برویم سراغ آدم ها و روایت های خیلی عادی تا مجبور شویم قصه خسته کننده ای با دیالوگ های پیچیده خلق کنیم.  یعنی منظورم این است، که چرا باید خودمان را از حق تخیل منع کنیم؟!



 

همه مان خیالبافی کرده ایم دیگر. حالا من بیشتر تو کمتر. البته تخیل آفت های خودش را هم دارد دیگر. اوجش می شود عاقبت همان بنده خدا جوکر. اگر خیلی بروی توی نقشت باید حواست باشد که فیلمبرداری یک روز تمام می شود و دوباره روز از نو روزی از نو! یعنی این که بالاخره برگشت واقعیت هم هست. اگر نبود که همه می رفتند و معتاد می شدند و صفا (ر. ک. دیالوگ های آغازین فیلم ترنسپوتینگ)! سر پست خاکستری و بازی کامپیوتری محبوبم! به همین چیزها فکر می کردم. این که چطور می شود اگر خودت را بسپری به دنیای شگفت انگیز قصه هایی که دیگران خلق کرده اند و از زندگی هم فقط همان تک لحظه هایش را که می ارزد به خاطر بسپری و بی خیال خرده ریزهایش بشوی. آن هم وقتی واقعا نمی توانی با اطمینان تعریفی از واقعیت ارائه بدهی. یا نه، نکند واقعا خودت هم می توانی قصه جانانه ای خلق کنی و روی لبه ها راه بروی؟!


دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧

بزرگ می شویم!

قضیه از این قرار است که بنده در مدت سه هفته دو کیلو زیاد شده ام! یعنی زمان بین دوبار خانه رفتنم. کلا مادرم هر وقت برمی گردم خانه می کشدم. شاید می خواهد ببیند چیزی کم و کسر نشده باشد. یک احتمال کمتری هم هست که می خواهد وقتی وزنم به یک حد قابل قبولی رسید بخوردم. مثل قصه ها. حالا از آن جایی که این اختلاف جرم که برای بعضی ها در یک دستشویی رفتن است در سهم ناچیز بنده از این دنیای فانی عدد قابل توجهی محسوب می شود و با عنایت به این که وزن بنده به غیر از این شش هفت ماه اخیر در تمام دوران دانشجویی با تلرانس دو هزارم ثابت بوده است، ظن آن می رود که یک ماده مقوی وارد رژیم غذایی من شده باشد. یعنی کدامشان می تواند باشد؟ خب اولین راهی که به عنوان یک مهندس برای دیباگ کردن مساله به ذهنم رسید حذف یکی یکی اقلام است تا معلوم شود کدامش اثرگذار بوده. اما مشکلی که وجود دارد این است که اگر قلم مورد نظر آخری باشد می میرم. اگر نمیرم حداقل نقض غرض می شود. بنابراین در اولین گام تصمیم گرفتم این اقلام خوردنی را به رای گیری بگذارم:

١- شام خوابگاه. پیشاپیش برای بی اطلاعی کسی که این گزینه را انتخاب کند عمیقا متاسفم.

٢- قورمه سبزی مامان. این گزینه منتفی است. اگر گفتید چرا بچه های زرنگ؟!

٣-ناهار شرکت. یک غذای کاملا رژیمی. نسبتش با دانه ای نمک مثل نسبت نمکزار است با قطره ای آب. در این رابطه روایتی هست که فشار خون مدیران بالاست.

٣- نوشابه پپسی. این را علی هم اتاقی ام می گوید که خراب پپسی است. تا جایی که یادم می آید بنی بشری تا الان خاصیتی از نوشابه نشمرده. اگر جواب این باشد باید فکر کنم ببینم به پوکی استخوان می ارزد یا نه. فکر کنم بیارزد. پوکی به مغز نزند قابل تحمل است.

۴- شیرکاکائوی یک لیتری کاله. کسی درباره خواص چاقی شیر یا کاکائو چیزی می داند؟!

۵- کیک آشنا. از این کاکائویی سیصد تومنی ها یا از این دوقلوها یا کلا. هر چیزی را گویند که ببرم سر کار به عنوان صبحانه.

۶- چای های آقای گ آبدارچی شرکت یا لیپتون های خودم یا هر نوع چایی را گویند.

٧- نسکافه. یک خاصیتش را که بلدم. به مقدار کافی توی کشوم برای مواقع بحرانی تعبیه شده. یعنی وقتی باز خریت کردی و شب بیدار ماندی و سر کار داری از خواب می میری و باید قهوه به قهوه بروی. البته اگر جایی که می روی خوابیدن خز باشد یک کم.

٨- سیب. موز. میوه های خوابگاهی را گویند.

٩- حرص و جوش. غصه. غبطه. افسوس و حسرت. رکب و رودست. گول و فریب. سرما. کتک! ای بابا! چرا همه خوردنی های نخوردنی اینطوری اند؟!

١٠- هیچکدام. (پس چی؟)

خلاصه می ریم که داشته باشیم! پیش به سوی توسعه! این ها را گفتم که اگر پس فردا به جای اسکین شصت کیلویی سعید یک دفعه با یک خرس گنده مواجه شدید جا نخورید!

چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

خاکستری

شب یک قهرمان شکست ناپذیر بودم. یک یانکی اسطوره ای هالیوودی! دختر رییس جمهور را دزدیده بودند و من باید از آن جزیره مخوف نجاتش می دادم. بعد از ساعت ها نبرد در آن فضای سرد و سیاه و کشتن همه شیاطین و موجودات مسخ شده (و صد بار کشته شدن خودم که نادیده گرفته شد!) آزادش کردم و با هم زدیم به دریا و به سمت آفتابی که بالاخره بالا آمده بود. قهرمان خسته بود. آخر این وسط سر و کله آن زن قرمزپوش اپیزود دوم هم پیدایش شده بود که از قرار دل قهرمان با وجود همه خوش تیپی و کاردرستیش پیشش گیر کرده بود، اما چه سود که طرف با کس دیگری بود که اصلا به خاطر او وارد قصه شده بود و توی قصه یک دقیقه هم پیش قهرمان بند نمی شد! اما حالا مهم این بود که سیاهی ها تمام شده بود و خانه انتظارشان را می کشید...

صبح ولی خودم بودم. باید می رفتم سر کار تا ببینم از ای تو دی چهارده بیت چطوری باید داینامیک رنج هشتاد دی بی در بیاورم که اصلا به هیجان انگیزی شغل دیشبم نبود. باید به این فکر می کردم که امشب که بعد سه هفته برمی گردم خانه  چه بحث های نچسبی با والدین انتظارم را می کشد درحالی که در داستان به این که آیا قهرمان و پدر و مادرش حرف هم را می فهمند اشاره ای نشده بود. باید یادم می ماند غذای هفته بعد را رزرو کنم ولی یادم آمد در داستان دیشب قهرمان انگار به روزی سه وعده غذا نیازی نداشت. یادم می افتاد که ازدواج چه چیز دور و ترسناکی است در حالی که همین دیشب دختر رییس جمهور را که ازم می پرسید این زن قرمزپوش کی بود می پیچاندم. دیشب تنها فکر برگشتن خانه آرامم می کرد و امروز باید مثل هر روز برای خودم باید بهانه ای بتراشم که چرا باید در این خانه ماند و مثل بقیه نرفت.

شب قهرمانی بودم در جنگ با سیاهی های محض، در دنیایی تیره به شوق روشنایی، روز خاکستری ای هستم که باید با خاکستری های اطرافم یک طوری با هم کنار بیاییم و روزهای خاکستریمان را بگذرانیم. چه می شود کرد. تقصیر خودمان نیست، بودن ما این مدلی است دیگر. گاهی هوایی چیزی هم بشوی ضرر نمی کنی. خبری نیست.