خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧

بیا شادیت را با ما قسمت کن ببینم! و:ببخشید آینه همراهتان هست؟ و:خبر خوش کامنتی

بعد ماه رمضان توی شرکت تا دو سه هفته خوش خوشانمان بود. سبب هم این که انواع و اقسام شیرینی های بچه ها تلنبار شده بود و هر روز نوبت یکی می شد که ماشینی که خریده حلال کند یا قدم نورسیده اش را حلال، نه چیز، مبارک. این قضیه شیرینی هم اصلا یک ماجرای دوستانه و رفاقتی و دورهمی نیست، کاملا جدی و بی رحمانه است و شوخی برنمی دارد.  به محض این که تغییری در زندگی کسی اتفاق بیفتد اسمش می رود روی برد و بقیه در مورد شیرینی واقعه مزبور بسته به عظمت آن برحسب دلار جلوی اسمش نظر می دهند و میانگین برایش در نظر گرفته می شود. حالا می خواهد خرید دمپایی باشد یا خانه یا تصدیق من که طبیعتا عظمت اولی کمتر از دوتای دیگر است و انصاف رعایت می شود.

حالا بیشترین مورد شیرینی هم مربوط به بچه هایی بود که آخر شهریور تز فوقشان را دفاع کرده بودند. به خاطر همین هم وقتی آقای گ نوبت دوم چای را آورد و پرسید بالاخره شما کی دفاع می کنی؟! این را به حساب جو گذاشتم. ولی وقتی درست چند ساعت بعد مدیر بخش RF ازم پرسید شما دکترا می خونی آقای سررشته داری؟! دیگر نگران شدم. راستش تا جایی که یادم می آید من همیشه عادت داشتم دست پایین تخمین زده شوم و فکر می کردم اصولا چهره ام یک طوری است که این طوری می شود و حداقل دلم خوش است که جوان می ماند! حالا بیا و تحویل بگیر. دکترا؟ آخر اصلا به قیافه من می خورد لیسانس هم داشته باشم؟ خیلی داشته باشم بیست و دو، نه آخرش بیست و سه. والا.

یاد حرف آن خانم منشی پست قبل هم افتادم. یک تذکری هم قبل تر خواهرم داده بود. من به تاثیر زندگی و روحیات آدم ها روی قیافه شان اعتقاد عجیبی دارم. جدی یا  اهل مزاح بودن، بدجنس یا مهربان بودن، تیز یا کند بودن، حساس یا سفت و سخت بودن، امیدوار یا ناامید بودن و کلی چیزهای دیگر، هر کدام بازتاب خودشان را در چهره دارند. قیافه برای قضاوت خوب نیست اما - اگر این کاره باشی - برای تخمین بد نیست. حالا یعنی من چه شکلی دارم می شوم؟!

پی نوشت: با قدردانی از تمام آن هایی که با عکس های گلشیفته در هالیوود (آمار سرچ وبلاگم بالا رفت) به روز بودند،  آن ها که اتفاقی به وبم سر زدند، آن ها که دوست داشتند لینکشان کنم و می گفتند باحالم، آن ها که به جای یک وبلاگ دیگر اشتباهی توی صفحه کامنت های این وبلاگ نظر داده بودند که قلم خوبی داری، آن ها که تبریک گفته و آرزوی موفقیت کردند، آن ها که مرامی کلی خندیده بودند، آن ها که یاد خاطره ای افتادند و به ویژه خودمان چهارتا که بی خودی شلوغش کردیم مفتخرم اعلام دارم که با همیاری تک تک این دوستان توانستیم حماسه ای خلق  کنیم و آمار کامنت های این وبلاگ را به بیشترین در تاریخ خودش در سراسر خاورمیانه برسانیم.


شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧

قصه تصدیق

این که در بیست و سه سال و نیمگی تازه به صرافت این بیفتی که از عمر پاسی گذشت و تو بی گواهینامه ای، دست کم این یک خوبی را دارد که اگر قبول بشوی کسی طلب شیرینی بابایش را از تو ندارد. هم دور و برت خلوت است و هم شاخ غول را که نشکسته ای. نخیر الان هم می خواستی نگیری. ولی باز این هم دلیل نمی شود که ذوق کودکانه ای نکنی. مخصوصا که مربی ات آن آقاهه بوده باشد که مدام تکیه کلامش این بود که الان n جلسه س اومدی هنوز نمی فهمی کی ماشینت کجه؟! الان جلسه n+1 امه هنوز فاصله پارک دوبلات رو درست نمی تونی درآری؟ 3n+1 جلسه کلش به توان دو داری میای هنوز کلاجو یه دفعه ول می کنی؟ اگر هم یک پارک درست در می آوردم و به شوق جمله مهربانانه ای به حالت دونقطه دی نگاهش می کردم، بعد چند ثانیه می گفت: حرکت کن دیگه واستادی چرا. و آخرهایش فهمیدم که این یعنی کارم را خوب انجام دادم.

به ندرت حرف می زد. صبر می کرد پارک بکنم و بعد می گفت کج است. فاصله زیاد است. دوباره بعدی. نشد بهش بگویم این ها را که مادربزرگم را هم کنارم نشانده بودم  می توانست بگوید. این طور فهمیدم که به روش سعی و خطا و رانندگی وجدانی اعتقاد داشت اما این را که به روح اعتقاد داشت یا نه آخرش روم نشد ازش بپرسم. خلاصه با این وضع، چهارشنبه ای برای سومین بار گفتم دیگه به من مرخصی نمی دن، بذار برم امتحان بدم! که دل رحیمش عزم صلح کرد و گفت ولی با این وضع صد در صد ردی.  از حسن نظرش تشکر کردم و با هم برگشتیم آموزشگاه. آن جا یکی دیگر از کارآموزهایش را دید و به در (یکی از سه منشی خانم آن جا) طوری که دیوار (من و دو منشی دیگر) بشنود گفت این آقای فلانی کارش خیلی درست است. پارک هایش حرف ندارد. امروز هم آخرین جلسه اش است و همین الان برای امتحان تاییدش می کنم و حتما قبول است. بعدش هم خیلی لوس از فلانی پرسید چایی می خوری برات بریزم؟! در هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت بله ایشون دائم ماشینای گرونقیمت نمایشگاه باباشونو این ور اون ور می کنن اگه حرفه ای نبودن که الان ورشکست شده بودن! بور شد.

این در هم خیلی خانم مهربانی بود. سر این که بی نهایت کارش را کند انجام و گیرایی کمی بروز می داد یک بار یک گیری بهش دادم. یک روز که از تمرین برمی گشتم گفت شما استرس امتحان دارین؟ می ترسین قبول نشین؟ تعجب کردم. گفتم نه، چطور؟ گفت آخه هر وقت میاین این جا خیلی پکرین! لبخندی زدم و گفتم احتمالا خستگی است، چون همیشه بعد از کار می آیم این جا. در دل از این که حالات و خستگی مرا در نظر داشت و دم غروبی به چنین احوالپرسی ساده وصمیمانه ای مهمانم کرده بود حس خوبی داشتم و از احساس قبلی ام شرمنده بودم. خستگی ام دررفته بود! این از آن کارها بود که فقط از عهده خانم ها برمی آید.

القصه. پنج شنبه آیین نامه را دادیم و قبول شدیم. از جلسه که بیرون آمدم آقای فلانی را دیدم که رد شده بود و کلاس اضافی ست می کرد. دلم خنک شد. سری آخر بودیم و به طرز عجیبی دختر! مسئول آموزشگاه هم مدام تذکر می داد که کسانی که احساس آمادگی نمی کنند یا مربی شان تایید قطعی نداده بگذارند برای هفته بعد و تمرین بگیرند. افسر اگر تایید نکند اضافه می زند. منظورش دقیقا من بودم ولی از پسرها فقط من ماندم! ته دل همه را خالی کرد و دخلش را صفایی داد با جلسات اضافی نه تومانی! ولی من دلم خوش بود که ممکن است گیر افسر راحتی بیفتم. شنیده بودم بعضی ها فقط دنده عقب می گیرند.

تا افسر بیاید آمارش را از همراهان پرسیدم. گفتند سه تا یکی قبول می کند. نوبتم شد. تیمسار پیر و سیبیلو ازم پرسید استرس داری؟ گفتم یک کم. فکر کردم یک "تیمسار" (با حروف بزرگ بخوانید) نباید خیلی خوشش بیاید جلویش بنشینی و بگویی من اصلا استرسی ندارم. امتحان فقط شامل حرکت، تعویض دنده، دست انداز، دنده معکوس، پارک سی سانت، پارک دوبل در سربالایی، دور یک فرمان، دور دو فرمان، فرعی به اصلی، اصلی به فرعی، نیم کلاج و دنده عقب شد. نفهمیدم چکار کردم فقط تند تند انجام دادم.

وقتی راستی ام ثابت شد و تصدیق شدم رمز موفقیتم را برای همراهان باقی مانده چنین توصیف کردم که اصلا استرس نداشته باشید و بگویید یک کم دارید و همین طور تند تند هر کاری کرد بکنید. فقط امضا ندادم. در برگشت به آموزشگاه شاخ به شاخ مربی درآمدم که تا آمد چیزی بپرسد از نایلون رانی های دستم که یکی را تعارفش کردم فهمید چی شده. بعد هم رفتم و شادی ام را با در و دیوار تقسیم کردم.

خوب، این هم از این. بالاخره یکی دیگر از دغدغه های زندگیم حل شد. این که سال ها بعد بتوانم در جواب سوال پسرم لبخندی بزنم، کمی مکث کنم و رو به پنجره پکی به سیگار بزنم (نمی دانم کی قرار است سیگاری بشوم) و بگویم بله پسرم، پدرت همان اولین بار قبول شد. فقط خدا کند خیلی کنجکاوی نکند که مجبور شوم درمورد سه جلسه تمرین اضافه ای که خوردم توضیح بدهم.

جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧

یک کاغذپاره

دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧

زشت

دست راستم را به سمت پایین و جلو می گیرم و انگشت اشاره اش را رو به پایین می چرخانم. پراید به من چراغ می دهد. این یعنی من گفته ام که می خواهم به آزادی  بروم و او مسیرش با من موافق بوده است. سلام می دهم و از راننده که جوانی است بیست و شش هفت ساله جواب می گیرم. آن که کنار دستش نشسته مردی است پنج شش سال مسن تر. وقتتی راننده ناگهان صدای ضبط را کم می کند متوجه می شوم که موبایلش دارد زنگ می خورد. گوشی را بر می دارد و فقط می گوید: زنگ نزن پوران. و چیز دیگری که من نمی شنوم و قطع می شود. و به کناری توضیح می دهد:

- خانومم بود.

- خانومت بود؟

- آره. می خوایم بریم کنسرت شجریان. بلیطاش اینترنتی فروش می ره. تا شروع می شه ده دقیقه ای رفته. رمز کارت اینترنت رو می خواد که من الان یادم نیست کجا گذاشتم.

جوان جلوی ایستگاه اتوبوس حتی توقف کامل هم می کند اما انگار آزادی این جا مشتری ندارد. با خودم تجسم می کنم که باید چه زوج جالبی باشند. یک زوج جوان که مرد زحمت می کشد و مسافرکشی (هم) می کند و حتی از یک جای خالی ماشینش به این راحتی ها نمی گذرد تا پولی دربیاورد که با هم بروند کنسرت شجریان ببینند! خوشم می آید و بوق زدن های راننده برای مسافری که عرض خیابان را طی می کند انگار موید حدسم است. دختر خوش اندامی را می بینم که با آن روسری زرد و مانتوی سبز حسابی توی چشم است. کنار خیابان که می رسد پراید کاملا متوقف شده و جوان سرش به سمت اوست. دختر سبزپوش می پرسد: پونک؟ و راننده سرش را به بالا تکان می دهد و بعد با خودش یا با ما یا با او می گوید:جیگرتو بخورم که می ری پونک...

فقط وقتی از شوک خارج می شوم که ماشین توی دست اندازی می افتد و راننده چند فحش رکیک حواله می کند.

***

صحنه را دیدم.  از آن جایی که دو سرنشین بنز قدیمی 190 از ماشین پیاده شدند و با عصبانیت به سمت راننده پیکان حمله ور شدند که لابد مقصر بوده و سرش داد زدند. خیابان آزادی لاین کنار بی آر تی. راننده پیکان سریع عقبگردی به سمت ماشین کرد و دست پر برگشت. باتومی که دستش بود خیلی خطرناک به نظر می آمد. بنزی ها جفت کردند. تا به خودشان بجنبند و در بروند پیکانی یقه راننده شان را گرفت و مشتش را حواله چانه مرد کرد و کله طرف به عقب پرتاب شد. وقتی حساب کار دستش آمد خودش را جمع و جور کرد و به عقب در رفت. پیکانی که یکی بود همسن همان بازیگر اصلی اپیزود قبلی، دست راست مسلحش را کمی عقب گرفته بود، دنبال دوتای دیگر می کرد و داد می زد: به من حمله می کنید؟ دونفر به یک نفر نامردا؟! هر دوتا دور ماشین می چرخیدند و در می رفتند و پیکانی به سمت ماشین هایی که سرعتشان را برای تماشا کم می کردند داد می زد: دونفری به من حمله کردند نامردا! یکی پلیس رو خبر کنه! و سوییچ بنز را از پشتش برداشت. 

یکی از دور فقط انگار با راننده پیکان حرف می زد اما او مدام یادش می آمد که دونفری به او نامردی حمله کرده اند. این را که می گفت خونش به جوش می آمد. باتوم را در هوا تکان می داد و دنبالشان می دوید. دوباره می ایستاد و دوباره می دوید. آن دو نفر اگر لازم می شد تا خود میدان آزادی هم جاداشت بدوند و در بروند. پیکانی ول کن نبود و گفتم الان است که صورت یکی شان را متلاشی کند. بدون این که بدانم دقیقا چه کار می خواهم بکنم از پیاده رو خارج شدم تا عرض خیابان را طی کنم که دیدم پیکانی ایستاد. کمی صبر کردم. بالاخره موبایلش را درآورد و زنگ زد. حدس زدم شاید پلیس باشد. کمی منتظر ماندم و وقتی دیدم اتفاق دیگری نیفتاد رفتم.

جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧

میم مودب پور بودن یا نبودن (یک پست فرهنگی)

١. آقا خیلی جالب شد قضیه. امروز کاشف به عمل آوردم که این آقایی که دیروز تعریفش را کردم در اردر میم مودب پور و این ها که نیست هیچ، برای خودش انتشاراتی و دفتر دستک و بیا و برویی دارد. بعد هم یادم آمد که خودم یک مجموعه داستان کوتاه معروفش را که اسمش هم خیلی تحریک کننده بود خوانده ام هر چند هیچ چیزی ازش یادم نیامد. قضیه وقتی پیچیده تر شد که دیدم رضا امیر.خانی هم ازش تعریف کرده و گفته ایشان در نویسنده های مذهبی ما چیز دیگری هستند و از این هندوانه ها. گاوگیجه گرفتم حسابی. آخر در این داستانی که من خواندم همه شخصیت های داستان خوب هستند و در مورد این صحبت می شود که شا.ه چه آدم ظالمی بوده و انقلاب و جنگ چه عالی بوده اند! گره داستانی که حرفش را نزن، مطلقا ندارد. توی نامه های قبل انقلاب ادبیات و کلماتی به کار می برند که سابقه اش به ده سال هم نمی رسد! اسم داستان را باید می گذاشت دستمال یزدی. عمیق ترین و پیچیده ترین حرفی که می زند این است که ممکن است آدمی گذشته خوبی نداشته باشد اما عوض شود. کاملا هم مستقیم می گوید. شوخی ها که هیچ، در حد بچه های راهنمایی.  این ها بدون اغراق است. حیف که سریع برش گرداندم وگرنه مثال می آوردم. کلا که پیس آف شت بود. حالا شاید هم از دستش دررفته بود. عوضش به نوشتن امیدوار شدم.

٢. یکی هم اسم خودم برای پست قبل کامنت گذاشته بود. مرتضی ازم پرسیده بود این کامنتی که برای خودت گذاشته ای در جواب من است؟! من هم توضیح دادم که سعید دیگریست! حالا این درست که ما کمبود توجه داریم ولی نه در این حد! خوشبختانه هنوز کارم به جایی نکشیده که خودم برای خودم کامنت بگذارم!

٣. پرسپولیس فیلمی در ستایش آزادی است. یک نکته به نظرم رسید برای کسانی که هنوز ندیده اندش و قصدش را دارند. هدف این فیلم با این تصاویر سیاه و سفید،  سیاه نمایی کاملی از فضای ایران است که حقا سازنده اش با بغضی که نسبت به این حکومت داشته به بهترین نحو کارش را انجام داده و به بیش از هدفش هم رسیده. اما فقط یادتان باشد این تمام آن چیزی نیست که هست. این فیلم کاملا پتانسیلش را دارد که عنان افکارتان را ببرد همان جا که می خواهد. پس قبلش چیزهایی خوبی را که این جا دارید یک دور مرور کنید تا با تقابل آن ها و فیلم امکان قضاوت و تفکر منصفانه را از خودتان نگرفته باشید! اگر هم با این اوصاف فکر می کنید جنبه دیدنش را ندارید بروید سراغ فیلم دیگری! جو دارد بد، از ما گفتن بود.

۴. یک نکته هم برای آن هایی که می روند دعوت را ببینند. یادتان باشد که برای دیدن فیلمی از سازنده به نام پدر می روید نه برای تماشایی اثری ساخته کارگردان از کرخه تا راین یا آژانس شیشه ای. این طوری راحت ترید.

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧

بالاکشی و میم مودب پورها

چند وقت پیش من همین طور که توی خیابان راه می رفتم یک دفعه درس گرانبهایی گرفتم. بچه ها یک کار خیلی مهمی که قبل مردن یادتان باشد حتما بکنید، حتی اگر یک دانه عکس بشاش زورکی هم شده از خودتان باقی بگذارید. وگرنه ممکن است توی مراسم ختمتان بازماندگان که دارید چپ چپ نگاهشان می کنید معذب شوند. خیلی هم بشاش نشد نشد، همین که فکر نکنند خدای نکرده دنیایتان مثل آخرت یزید بوده کافیست.

 

 

پی نوشت: تا یکی دو ساعت دیگر که هوا روشن می شود مجبورم این کتاب را بخوانم. یک رمان ایرانی است. دیدم دوساله به چاپ چهارم رسیده، گفتم ببینم چیست. به خاطر بیو.تن امیر.خانی که یک هفته ای به چاپ دوم رسید و من او که شانزده هفده بار تجدید چاپ شده، فکر می کردم کتاب خوب اگر باشد مردم می خوانندش و تجدید چاپ می شود. بعد دیدم نه، حساب کتاب ندارد. می رفتم از میم مودب پور می خواندم سنگین تر بودم. نسرین ثامنی شرف داشت به این. اسم کتاب را هم نمی آورم چون خجالت می کشم بگویم این را خوانده ام. واقعا که کار این ملت عقل و حساب بردار نیست. امیر.خانی هم نمی تواند پیچیدگی شخصیتی این ملت را دربیاورد که یک دوره به خاتمی رای می دهند و یک دوره به ا.حمدی. ن.ژاد. گند زد توی حال بیو.تن خواندنم. امان از این عادتم که حتی همین کتاب را هم نمی توانم نخوانده رها کنم! راستی گفتم بیو.تن. می خواهم یک چیزی بنویسم درباره اش. بنویسم؟ کسی خوانده؟ نه؟ پس زود بروید بخوانید که بنویسمش!

دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

کشتارگاه

این روزها با همان کنجکاوی کودکی که می پرسیدیم آدم ها چطوری بچه دار می شوند و - یادتان می آید؟ - پدر و مادر را کلافه می کردیم می پرسم که آدم ها چرا بچه دار می شوند. مگر این به معنای فرستادن یک نفر دیگر به کام مرگ نیست؟ یک نفر دیگر را داری بی اختیارش می کشی. پدر و مادرت تو را کشتند دلیل نمی شود که تو هم یکی را بکشی. بچه ات -دخترت، پسرت -یک جای خلوت و آرامی یک گوشه خوابیده باشد و برای همیشه کسی کاری به کارش نداشته باشد و دست مرگ بهش نرسد بد است؟ جنایتکارها هم وقتی بالاخره آرام خوابیده اند معصوم و خواستنی می شوند چه برسد به بچه تو.

شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧

عمیقا دونقطه دی شدن

صبح توی شرکت بحث سر سریال بزنگاه بالا گرفته بود. می خواستیم بفهمیم بالاخره این ها که نشان می دهد بدآموزی است یا واقعیت. داشتیم با حرارت ابراز عقیده می کردیم که امیر تذکر داد: آروم تر، آروم تر! دو سه دفعه که گفت همه ساکت شدیم و من آرام و از همان دور ازش پرسیدم کسی تذکر داد؟ دوباره پرسیدم اما باز هم نشنید. پشت کامپیوترم نشستم و از طریق کامونیکیتور (نرم افزاری است برای برقراری ارتباطات درون شرکتی - بخوانید چت کردن) پیغام فرستادم: باز رییس گیر داد؟!

جواب نیامد. روی صفحه مونیتور دقیق تر شدم و، عمیقا دونقطه دی شدم! بله، اسم رییس بالای پنجره بود و برای او فرستاده بودم!

ای وای٬ دیدی چی شد؟ اشتباهی این پست را جای این که توی پرشین بلاگ آپ کنم به میل رییس فرستادم! نه بچه ها فشارتان نیفتد. این یکی را شوخی کردم. همان قضیه اصلی هم رفع و رجوع شد. شکر خدا رییس هم از شوخ طبعی بی بهره نیست.


پی نوشت: می خواستم سه تا پست دیگر بگذارم و اسم خودم را در کتاب رکوردهای گینز به عنوان دارنده اولین وبلاگ بدون کامنت ثبت کنم. مطمئنم رکورد می شد چون خودم توی این چهارسال کار فرهنگی و میلیون ها وبلاگی که خوانده ام به چنین چیزی برنخورده ام. حیف که این علی نگذاشت. اشکال ندارد، دوباره تلاش می کنم.



پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

لبه

من: ما روزهای خوبی با هم داشتیم!

او: مطمئنم همین طور بود!

من: اما می دونی، بعضی وقت ها دیگه نمی شه ادامه داد... با این اوضاع، من واقعا فکر می کنم بهتره همه چیز برای همیشه همین جا تمام بشه... امیدوارم بتونی درکم کنی...

او: از شنیدن این حرف از تو اصلا خوشحال نیستم، اما مثل همیشه حق تصمیم گیری با توئه!

من: ممنون، تو مثل همیشه عالی هستی! منم که نمی تونم ادامه بدم. ولی مطمئن باش هیچ وقت تورو فراموش نمی کنم!

او: به خدا می سپارمت!

***

این مکالمه ای است که بین من و هیچ کس دیگری اتفاق نیفتاده است. چند وقتی است فکر می کنم زندگی بدون خدا هم می تواند وسوسه انگیز باشد. بعد از این مراسم پرشور، راه می افتی و نفس عمیقی بیرون می دهی. آخیش... دیگر دوره امید و ناامیدی تمام شد. دیگر دنبال معجزه یا پی علت بدبختی نمی گردی. هی عقایدت را با هر اتفاقی که افتاد بالا و پایین نمی کنی. یک عقیده داری که بالا و پایین شدنی نیست: به روی آدم ها لبخند بزنی تا بمیری! خدایت اگر این یکی باشد شک نداری که هست...

ولی فعلا که از سر ما دست بردار نیست.


چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧

دورید بانو

دقیقه ها رخوت زده اند. ثانیه ها معنی نگاه های خسته مان را نمی فهمند. لابه لای صفحات وب بیهوده دنبال دوایی برای این ملال می گردم و هر چند وقتی برنامه ام را برای به دست آوردن درصد موفقیت بیشتری که دیگر غیرممکن است یک بار دیگر اجرا می کنم. شاید فقط برای این که مونیتورش روی محافظ نرود. ساعت آخر دم افطار است. می دانی چه حال و هوایی دارد؟! حس و حال پنج شنبه های دبستان! آن هم پنج شنبه های صبحی که اگر این زنگ آخر را تحمل می کردیم، تعطیلی بی نهایت پیش رومان بود! یادت می آید بانو؟!

تاریخ بود یا جغرافی؟ تعلیمات دینی بود یا اجتماعی؟! من هم یادم نیست. فقط یادم هست تمام نمی شد. بی تاب می شدیم و یک باره معجزه می شد! در باز می شد و ما را صدا می زدند! فلانی، مادرت آمده نوبت دندان پزشکی داری! پدرت آمده دنبالت، حالت خوب نیست برو استراحت کن! کیفت را که برمی داشتی و می رفتی سمت در، بقیه چپ چپ نگاهت می کردند و تو کیف دنیا را می کردی! در کلاس بسته می شد و پشت آن، لبخند مادر را می دیدی که انگار در سرزمین ناشناخته ها را برایت باز می کند... یادت هست بانو؟!

فقط این طوری می توانستی بروی. مادرت اگر می آمد و دستش را محکم می گرفتی، دیگر خانم معلم و ناظم و سرایدار بهت نمی گفتند که ساعت یازده کجا داری می روی. این جا هم همین طوری است بانو. دقیقه ها اگر به ما ترحم کنند و روز بگذرد، فردا روز دیگریست. این بار دیگر گرفتار یک هفته بی پایان شده ایم بانو! این جا هم باید با بزرگترمان بیاییم تا بگذارند برویم. بارها در همین ساعت های ملال، شما را دیده ام که از در آمده اید، مستقیم به اتاق رییس رفتید و گفته اید او با من است، و او دیگر هیچ نگفته و با شما روانه شده ام، و من برایتان گفته ام که این چند وقت که نبوده اید، بدجور بیمار شده ام، شاید لازم باشد اجازه ام را از درس و دانشگاه هم بگیرید! با هم راهی شده ایم و به یکی یکی شان فهمانده ایم و چقدر همه با رشک نظاره ام کرده اند: درس، خانواده، دوستان ... و بعد درست همین جا که تعطیلات بی نهایت ما آغاز شده رویای من پایان گرفته است...    

اما دورید بانو. خسته نباشید گفتن ها می فهماند که رویا تمام است. به سیل خاکستری می پیوندم و راهی می شوم. سر بالا نمی کنم. دو سال است به خاکستری عادت کرده ام، می دانم حتی سیاه و سفید هم در انتظارم نخواهد بود که به زحمت سربالا کردن بیارزد. اما انگار آن جا رنگی را دیدم! خاکستری ها را کنار می زنم و به سمتش می دوم. نه دو نفرند، شما نیستید. آن جا ایستادند. پسرک با دخترک فال فروش شوخی می کند و دختر خم می شود و یکی بر می دارد. پسرک بر می گردد و می بینمش. من بهت زده در جایم خشک می شوم. تا به خودم بیایم باز از آن ها عقب افتاده ام که دارند می روند سمت ایستگاه مترو. از میان خاکستری ها عبور می کنند اما من باید کنارشان بزنم. صبر کن، این جا هم خاکستری نیست... کجاست؟ مترو را فراموش می کنم. این جا همه جور رنگ هست. از خنده کم رنگ بگیر تا اشک و آه پررنگ. بی تابی است و خداحافظی. باید همین جا ها باشی دیگر... همه رنگ ها را به خاطر می آورم... این یکی مادر است. این یکی اتاق رو به آفتاب حیاط کودکیمان. "اتاق آفتابی" که من و تو و سیمین همبازی بودیم. و این جا پیش کودکی که از خواب پرید و گفت که تو را دیده است؟! اما نه، مادر لبخند می زند و می گوید که چیزی نبوده... چیزی بود، نبود بانو؟ چیزی هست، نیست بانو؟!

جایی است که همه رنگ ها به هم می رسند. آن جا آخرین جایی است که هنوز دنبالتان نگشته ام.  


بامداد ۲۳ رمضان ۱۴۲۹


سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧

دو سال دفاع مقدس؟!

"قبلا جواب دادم که من نمی‌گویم که این جنگ مستقیما با دستور آمریکا بود. فکر نمی‌کنم کسانی که عاقل هستند، این گونه بگویند. می‌گویم آمریکا هم از این جنگ راضی و خوشحال بود و شاید هم در شکل گیری آن نقش داشت...بر هیچ کس مخفی نبود که اما.م معتقد بودند باید بجنگیم و دفاع کنیم. می‌گفتند کمترین چیزی که باید به دست بیاوریم، محاکمه صدام است که طبعا نمی‌تواند در رأس حکومت عراق باقی بماند و ملت عراق هم آزاد می‌شوند... اما آشکارا از اینکه صدام را می‌توانیم ساقط کنیم، خوشحال بودند. البته در عین حال، عمیقا از ضایعات جنگ ناراحت و آزرده می‌شدند...سه روز پس از فتح خرمشهر، یعنی ششم خرداد، چند تن از فرماندهان جنگ از جمله آقایان محسن ر ضایی و صیا د شیرازی، یعنی سران ارتش و سپاه به تهران آمدند تا از امام کسب تکلیف کنند.من و آ.یت‌ال له خام نه‌ای هم در آن جلسه بودیم، ولی حرف نزدیم و اما.م و فرماندهان نظامی حرف می‌زدند. اما.م پس از تبریک و تشکر گفتند: می‌خواهید برای ادامه جنگ چه کار کنید؟ نظر فرماندهان این بود که اگر می‌خواهیم جنگ را ادامه دهیم، باید از مرز بگذریم. اول از اما.م پرسیدند که جنگ را ادامه بدهیم یا نه؟ اما.م گفتند: باید ادامه دهید و هیچ کس حق ندارد از توقف جنگ و آتش بس حرف بزند. هر کس چنین حرفی بزند با او برخورد می‌کنم. چون پاسخ اما.م قاطع بود، از این مرحله گذشتند. خودشان هم همان نظر را داشتند... این که بگویند من جنگ را برای تثبیت قدرتم می‌خواستم از حرف‌های بچگانه است. اتفاقا اگر کسی ترمز بود، من بودم..."

از خاطرات اکبر هاشمی رفسنجانی

تاریخ با کسی رودرواسی ندارد. زیادی خشک و بی تعارف است و با قدیس سازی هم که اصلا میانه خوبی ندارد. تاریخ دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. ما خیلی ساده می خواستیم بدانیم که چرا این همه آدم مردند. این طوفانی که هشت سال دو کشور اسلامی را درنوردید و ویران کرد از کجا آمد. کم کم می فهمیم. هم این را، هم چیزهای دیگر. چه کسی است که نداند نگفته ها از جنگ ما بیشتر از گفته هاست. بگذار سال ها بگذرد... مگر از سال های تکرار بعثی های گنده و احمق و سبیلو و بسی جی های ریشو و نورانی در  فیلم ها نگذشتیم؟! این سال ها هم می گذرد و حقیقت اندوهبار طولانی ترین جنگ قرن بیستم را از پس این غبارها عریان خواهیم دید.