خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

درست بشو هستیم؟!

"علاقه به «کلی گویی» در کشور ما کم نیست و گاهی چنین پنداشته می‌شود که با تکرار پشت تکرار عبارات کلی از قبیل «با هم مهربان باشیم»، «حق یکدیگر را پایمال نکنیم»، «امر به معروف و نهی از منکر کنیم» و... کمک بزرگی به اصلاح جامعه شده است. در اصلاح رفتار اجتماعی اکتفا کردن به بیان کلیات و غرق شدن در عالم کلی گویی خطایی است بزرگ و در واقع متوقف ساختن آموزش در اوایل راه است. همین امر یعنی روشن نساختن موارد و مصادیق کلیاتی که معمولا همه می‌دانند، یکی از عواملی است که به گمان من، رفتار اجتماعی ما را عقب نگهداشته است..."

محمد مطهری فرزند شهید مطهری، در سایت تابناک (بازتاب سابق) مجموعه مقالاتی را منتشر می کند درباره رفتارهای اجتماعی ما ایرانیان. آسیب های اجتماعی مبتلابه ما را با مثال ها و مصادیق دقیقی که حاکی از تامل و تحقیق دور و دیری در این زمینه است مطرح و در بسیاری از موارد با نمونه های خارجی شان مقایسه می کند. در این راه و برای گیرا کردن متن هایش در کنار نثر روان و محکم خود بعضاً از تصاویر هم استفاده می کند. یازده بخش از این مجموعه منتشر و با استقبال زیادی روبرو شده است و قرار است ادامه هم داشته باشد. اسمش برای کسی حساسیتی برنیانگیزد، دید اجتماعی ارائه شده در این نوشته ها از دید مذهبی و اعتقادی نویسنده غالب تر است. خواندن این مجموعه را به شدت به هر کسی که ممکن است جایی از گوشه ذهنش حتی گاهی به این مملکت مشغول شود توصیه می کنم. این لینک آخرین بخش مجموعه است که در انتهایش پیوند بخش های قبلی هم دیده می شود. حتی خواندن قسمت هایی از آن به صورت گزینشی - مثلاً برای اطلاع از آمار بعضا تکان دهنده ای که نویسنده در اختیار دارد - خالی از لطف نخواهد بود. هر چند من حدس می زنم در این صورت، مثل من یک روزه سر تا تهش را خواهید خواند!

دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

بوی ماه مهر می آید. پسربچه هنوز نمی داند اسمش این است، فقط می داند که بوی کتاب های نویش را خیلی دوست دارد. دلش می خواهد همین طور نقاشی هایشان را نگاه کند و لابه لای صفحاتشان را بو بکشد. او حالا بزرگ شده است و به زودی، قرار است هر روز چندین ساعت دوری از پدر و مادر را تحمل کند...

خواهر کتاب هایش را چه تمیز جلد کرده! مادر نوک مدادهای سیاه و گلی اش را چه زیبا قد زده! چه مدادهای رنگارنگی دارد! سیاه و سفیدش دست نخورده مانده اند، این ها می توانند پدر و مادر یک خانواده شلوغ با ده تا بچه باشند! کجا زندگی می کنند؟ توی این کیف! خانواده خودکارها چی؟ همان ها که مدادتراش و پاک کن را به فرزندی دارند؟! توی جامدادی آهنربایی با عکس موش و گربه! دیوار به دیوار خط کش تنها و پیر و کم حرف! نوشتن با خودکار چقدر لذتبخش است، چه روان بر روی صفحه سر می خورد! او دیگر بزرگ شده است، چون می تواند اسم تابلوی دکترها و خیابان ها را بخواند! چون با خودکار می نویسد!

پسرک بزرگ شده است چون حالا درس اجتماعی به او می دهند با آقای هاشمی. بزرگ شده است چون حالا تاریخ و جغرافی دارد و چی بود؟ مدنی! اسمش که سخت به نظر می رسد! امسال دیگر معدل بیست آوردن مردی و بزرگی می خواهد، الکی نیست! پسرک حالا حتما بزرگ شده است. بالاخره ارشد دبستان است و باید توی حیاط مراقب سال اول دومی ها باشد...

حالا واقعا انگار بزرگ شده است، برای هر درسش یک معلم دارد! آن هم چه درس هایی، فیزیک و شیمی و زیست! کلاس های یک ساعت و نیمی! دیگر بچه بازی نیست! حالا دارد زبان می خواند! حالا ارشد راهنمایی است! حالا یک بچه دبیرستانی است، از همان ها که توی کوچه زورشان خیلی زیاد بود. حالا باید انتخاب کند، انتخاب رشته! حالا سوم دبیرستان است، فکرهای گنده گنده می کند، حتما خیلی بزرگ شده است که می تواند با پدر و مادرش از کنکور و آینده صحبت کند. پسرک حالا دیگر حتما بزرگ شده است، کنکور دارد...

***

فردا روز اول سال تحصیلی دانشگاه ماست. صد و شصت هفتاد نفر همیشگی با بیست سی نفر اضافه به خاطر شیرین کاری دولت، کاروانی هستند که پا به شریف می گذارند و همین طور که هاج و واج در و دیوار دانشگاه را سیر می کنند، فکر می کنند با گذشتن از این سد چقدر بزرگ شده اند. دوره ای بشوند این ها.

فردا شروع ترم جدید ماست. سال دومی ها به این فکر می کنند که بالاخره وارد دانشکده می شوند و درس های تخصصی می گیرند و سر کلاس الکترونیک و مدارمنطقی می روند. مثل بزرگترها آن ها هم دسته دسته دور هم توی عرشه می نشینند و بین کلاس هایشان تمرین کپ می زنند و سیصد و شصت چک می کنند. هر روز با هیجانی تازه در انتظارشان است، و اگر به سلامت بگذرند، آن چیز دیگر!

فردا هفت و نیم صبح که در کلاس را باز بکنی، همه شان را دوباره یک جا می بینی! چه هیجان انگیز است! اما توی سال سومی، فکر می کنی که بزرگ شدی و دیگر از تو گذشته. بله، سر تکان می دهی و می گویی: دیگر از ما گذشته! تو داری سمینار برگزار می کنی و به اداره گروه دانشکده در سال جدید فکر می کنی و می اندیشی که دیگر بزرگ شده ای کوچولوی من!

فردا پسرک سال چهارمی هم می آید. اپلای و رفتن، کنکور و ماندن، فرقی نمی کند در این که فردا، آغاز سال پایان ها، خداحافظی ها و جدا شدن ها باشد. این ها فکرهایی هستند که آدم را بزرگ می کنند، این چنین می اندیشد...

او مانده است. فردا شروع دوره تازه ای برای اوست اما این جا، همان ساختمان با آجرهای سرخ است با جا به جا، خالیِ رفته ها. و شاید امشب می اندیشد چه طنزیست که فردا، قرار است هفدهمین سال تحصیلی او باشد، و آن وقت اگر وبلاگی داشت، شاید چیزی بنویسد مثل این، و فکری به سراغش بیاید و تلنگر بزند که: بزرگ شدی پسر...

***

فردا اول مهر شریف است اما، پسرک این بار دیگر فردا جایی نمی رود. کتابی را جلد نکرده، مدادی را قد نزده. همه کتاب ها را چون برنامه فردایش را نمی داند توی کیفش نچپانده. فردا دیداری تازه نمی شود، ماچ و بوسه و آغوشی در کار نیست. از بوفه و تعاونی رفتن خبری نیست. فردا ساعت هفت و نیم صبح، قرار نیست در کلاسی را به شوق دیدن پنجاه شصت چهره پر از انرژی باز کند، قرار است در تاکسی ونک بنشیند که سر کار تاخیر نخورد، و به این فکر کند که نه، هنوز آن قدر بزرگ نشده است، حتما حالا باز هم جا دارد...

***

این ترم درس نخواهم داشت. بعد از هجده سال اول مهر سر کلاس نخواهم رفت. من هنوز بهت زده ام از سال ها. تصویرهای زیباتری از ما که نابود شدند و تصویرهای دیگری که به آن  ها خواهند پیوست. از همان کودکی هامان که این طور زیباست،  ولی آن هم بی هیچ نشانی نیست می شود. من...
میلم بر این است که تا جایی که می شود و برای پروژه ام مشکلی به وجود نمی آید، از محیط دانشگاه دور باشم. نمی دانم این چه شوقیست. دل سرکشم چه صابون ها به خود زده که دیگر، مال منی! امان از این بی آرام زیاده خواه! نمی دانم چه می شود، برنامه ای پیش رویم تنظیم نکرده ام که این روزها که گذشت، جای دیگری باشم و کس دیگری، اما همین که روزهایم بکرند و خالی برایم کافیست. کاغذهای سفیدی که برای اولین بار اصلا نمی دانم چگونه پر خواهند شد و این یعنی اگر حواست جمع باشد، شاید بالاخره غیرمنتظره را در پیچ بعدی جاده مسابقه ببینی!

جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

ایرانی ها

رسول خدا (ص) می گه:

"بیچاره ترین مردمان کسانی هستند که زود به خشم می آیند و دیر خشنود می شوند."

حالا معلوم می شه چرا ما ایرانی ها نسبتا ملت بدبختی هستیم. من که اگر بیچاره باشم بیشتر از آن طرفش (!) است. شما چی، شما از کدام طرفش؟!

چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

مرا روزی مباد آن دم، که بی یاد تو بنشینم

دیو بدهیبت روتین را می بینم که یکی یکی دوستانم را می بلعد. آقای هیولا، می شود همین طوری که یک کم عقب می ایستید بگویید که قرار است که کی مرا بخورید؟!

سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧

بنا به درخواست های مکرر شما بینندگان عزیز!


برد­ برد

سعید سررشته داری

1.


درب سنگین آسانسور را به سختی هل داد و آمد بیرون. بعد از دو­سه قدم با دیدن منظره گلدان­های جلوی در واحدی که به سمتش می­رفت یادش آمد که باز اشتباهی طبقه آپارتمان قبلی­شان را زده. توی همین دو روزی که آمده بودند این سومین بار بود. خوشبختانه آسانسور منتظرش ایستاده بود که پنج طبقه برگرداند­ش پایین. این بار درست به سمت واحدی رفت که نه گلدانی داشت و نه پادری و آویزی. کلید را به آرامی در قفل چرخاند. با این که کلید نو بود اما سر و صدایی ازش در نیامد. با فشار کف دست در را آن قدری باز کرد که برای عبور عرض خودش کافی باشد. دستش را روی دیوار برای پیدا کردن کلید برق کورکورانه چرخاند اما همین که پیدایش کرد پشیمان شد. باید راهش را به سمت پنجره از میان تاریکی و جعبه­ها و وسایل ولو شده کف هال پیدا می­کرد. هر چقدر چشم­هایش را بازتر می­کرد چیزی از تاریکی­ها روشن نمی­شد. حدس زد که احتمالاً امشب یک شب مهتابی نیست. دردی توی ساق پایش پیچید و توانست حجم کاناپه­شان را اریب وسط هال تشخیص دهد که با او ساق به ساق شده بود. تا رسیدن به پنجره با جعبه وسایل کشوی خودش، یک ستون از کتاب­های کتابخانه و بسته­ای که نتوانست بفهمد چی بوده برخورد کرد.

پنجره کشویی را به نرمی هل داد و به منظره خیابان فرعی بی­رهگذر خیره شد. یک چیزی برای فکر کردنش کم بود. در روشنی کم جان هلال باریک ماه، سایه مبل را تشخیص داد. مانع­ها را از سر راه برداشت و مبل را به سمت پنجره کشید. روی دسته آن نشست، سیگاری بیرون آورد و آتش زد. دود سیگار را از پنجره بیرون داد و سعی کرد فکرش را متوجه جای دیگری بکند، مثلاً این که در جای جدید چطور همسایه­هایی خواهند داشت.

صدای خش خش کاناپه که آمد برای دومین بار در آن شب مجبور شد چهار پنج طبقه برگردد پایین. زل زد به سمت صدا. بعد چند ثانیه بالاخره سایه­ای بر روی مبل عمود شد.

« بیداری شبنم؟ چرا اینجا خوابیدی؟ چرا نرفتی تو اتاق؟ »

سایه از روی کاناپه برخاست و آمد طرفش. چراغ را روشن کرد و دست­ها را جلوی چشم­هایش گرفت تا کم­کم به نور عادت کنند.

« کجا بودی؟»

«چطور؟ گفتم که می­رم خونه خواهرم؟»

«برای چی باز رفته بودی پیش کرامتی؟»

چشم­های مرد زودتر به نور عادت کرد. دید که زن موهای آشفته­ای دارد و چشم­هایش قرمز شده.

«یه چیزی بنداز رو دوشت، پنجره بازه، باد خنک می­یاد.»

«مرسی من راحتم. جوابمو نمی­دی؟» 

«چیز خاصی نبود.» رو به پنجره کرد و پک عمیقی به سیگار زد. «از کجا فهمیدی؟»

زن مبل را دور زد و مقابل نگاه مرد ایستاد. «خانومش زنگ زد باهام تلفنی صحبت کرد.»

مرد از دیدن عابری در کوچه ناامید شد و نگاهش را برگرداند. «یک کاره زنگ زد بگه من اونجام؟»

«نه، یه چیزایی از حرفاتون شنیده بود و نگران شده بود...» با نگاه دنبال ردی از تاثیر کلامش در صورت مرد گشت. مرد به چشم­های زن خیره شد و سعی کرد بفهمد واقعاً چقدر می­داند. «چی می­گفت؟»

«تو بگو. رفته بودی چی کار؟»

چیز خاصی دستگیر مرد نشد. یک پک دیگر سیگار و رهگذری که سوت می­زد بهانه خوبی بود برای شکستن خط نگاهشان. «حرف خاصی نبود که. الان جام ملت­های اروپاست. شام خوردیم، با هم بازی رو دیدیم و از فوتبال حرف زدیم.»

«از کی تا حالا فوتبالی شدی؟ قبل ورشکستگی نبودی؟»

کلمه مثل پتک خورد پس سرش. سیگار را نصفه از پنجره پرت کرد پایین. رهگذر سوت زن چپ­چپ بالا را نگاه کرد و فحشی حواله داد. به این کلمه حساسیت داشت. بعد از این که اتفاق افتاده بود شبنم همیشه خیلی ملاحظه می­کرد­ که صراحتاً به رویش نیاورد. این نشان می­­داد گفتگوی سختی در پیش دارد.

«منظور؟» آن بخشی از خشمش که با سیگار پایین پرت نشده بود هنوز در صدایش مانده بود.

«قمارباز شدی؟»

«منظورت چیه؟ بگو ببینم زنش دقیقاً چی گفته بهت؟» با حسرت نیم نگاهی به پایین انداخت، جایی که حدس می­زد سیگار نیمه بعد از برخورد با رهگذر سوت زن آنجا خاموش شده است.

«می­گفت تو حرفاتون از شرط بندی شنیده. برای همین هم نگران شده بود و به من زنگ زده بود. می­خواست بدونه خبر دارم یا نه.»

«خوب وقتی فوتبال می­بینی شرط بندی هم پیش می­یاد دیگه. چیز مهمی نیست که.»

تمام خشمی که شبنم قبل از نیمه شب با قدم رو رفتن دور اتاق سعی کرده بود از بین ببردش یک باره برگشت: «چرند نگو! فکر کردی من از شرط پیتزای شام یا مثلاً تی­شرت و عینک آفتابی حرف می­زنم؟ فکر کردی نمی­دونم چی کار کردی؟»

از روی دسته مبل  بلند شد و به سمت آشپزخانه راه افتاد. زن دورادور دنبالش می­کرد. «چقدر شرط بستی؟ پنجاه تومن؟! صدتومن؟! دویست تومن؟!»

لیوانش را برداشت و از آب سرد یخچال پر کرد. متوجه شد که دلش اصلاً آب نمی­خواهد. شبنم دنبالش آمده بود و تکیه داده بود به اوپن. «شیش میلیون؟! شیش میلیون؟! شیش میلیون تومن سر یه مسابقه فوتبال؟! اون وقت من باید از زن کرامتی بشنوم؟ من این­جا چی کارم؟ مگه این زندگی ما نیست؟» گلدان پلاستیکی را محکم به سنگ اوپن کوبید: «آخه یکی به من بگه من این­جا چی کارم؟اگه داری از این پولا این طوری باد بدی پس چرا منو آوردی این­جا توی این آلونک؟ آخه نداری هم که، اگه داشتی حرص نمی­خوردم. مگه اون وقتا که هر چی داشتی واسه اون شرکت نحست به باد دادی من چیزی گفتم؟ هر کاری خودت دلت خواست کردی، الانم که وضعمون اینه بازم هر غلطی خودت...»

«آروم باش همسایه­ها خوابن...»

«به درک که خوابن. خواب منم. منم که شیش ساله خوابیدم تا تو هر غلطی خواستی بکنی...»

و باز آن سخنرانی که شبنم بوده که پنج سال پیش از طریق آشنایی با زن کرامتی کار توی شرکت او را برایش جور کرده. او بوده که وقتی فکر جدایی و زدن شرکت خصوصی به سرش زده او را از این کار نهی کرده. او بوده که حتی بعد از زدن شرکت بهش توصیه می­کرده که ارتباطش را با کرامتی قطع نکند و تا هنوز درست حسابی سر پا نشده بشود یکی از شرکت­های اقماری کرامتی. او بوده که توی گوشش می­خوانده تک نرود و حداقل کار خودش را بکند و کاری نکند که رقیب به نظر بیاید. توی دست و پای کرامتی نپیچد و دنبال گرفتن پروژه­های او نرود. اما او گوش نکرده و حالا هم باز شبنم است که دارد می­سازد با دار و ندارش، اسباب کشی اش، بدهی­هایش، ورشکستگی اش و ...

«ااااااه­ه­­ه­ه­ه!»

لیوان را گذاشت توی یخچال. توی جیب­هایش را گشت. نیم­نگاهی هم به روی اوپن انداخت. رفت سمت پنجره. سوییچ ماشین را از لبه پنجره برداشت. باقی­مانده­ی ستون فروریخته­ی کتاب را با لگد محکمی به کنار پخش و پلا کرد و در را پشت سرش به­هم کوبید.

«کجا؟ ... خوب جواب بده، حرف بزن. بگو بی­راه می­گم. می­دونی که نمی­گم آخه. خوب بگو من چی کار کنم؟ بگو من باید چی کار کنم از دست تو آخه... »

کلماتش در هق­هق گریه محو می­شد. «این چه نکبتی­ایه افتاده به زندگی ما. آخه من چی کار کنم خدا...» روی کاناپه افتاد. سرش را در بالش کرد و لا­به­لای اشک­ها و هق­هق­ها، خواب از راه رسید و با خود بردش.  



2.


خیلی دیر به فکر آنتن افتاده بودند. حالا که بازی داشت شروع می­شد پنج دقیقه بیشتر نبود که از دردسرش خلاص شده بودند. در واقع هیچکدام­­شان تا همین سه چهار ساعت پیش یادش نبود که آنتن خودشان توی جابجایی وسایل آسیب دیده. اول برای راه انداختن آن­چه ازش باقی­مانده بود کلی تلاش کردند. بقایا تقریباً در تمام سیصد و شصت درجه ممکن قرار گرفت و یک دور شارژ موبایل هم تمام شد تا قانع بشوند که چیز آبرومندی از این آنتن شکسته دستگیرشان نخواهد شد. شبنم پیشنهاد می­کرد که خانه یکی از همسایه­ها بازی را ببینند اما حامد اصلاً از این کار خوشش نمی­آمد. تا آنجایی هم که می­شد مخالفت کرد. آن­قدر که پیشنهاد داد یک گیرنده جدید بخرند و نصب کنند. دوری هم در خیابان­های اطراف زد اما هم کمی دیروقت بود و هم او با محل جدید زندگی­شان هنوز آن­قدر آشنا نشده بود که بداند کجا باید دنبال چنین چیزی بگردد. از تلاش بی فایده خودش دست کشید و تسلیم شد. بالاخره پیشنهاد یکی از همسایه­ها به دادش رسید که می­گفت می­توانند سیمی از گیرنده او دریافت کنند. فرایند پیچیده و زمان­بری بود و هر لحظه هم که می­گذشت بر سردرگمی همسایه از اهمیت بازی بین دو تیم درجه دو اروپایی برای این زوج جوان افزوده می­شد. بالاخره همین چند دقیقه پیش آخرین تلاش آن­ها با موفقیتی نسبی خاتمه یافته بود  و حالا هر دو روی کاناپه لم داده بودند و مراسم شروع بازی را تماشا می­کردند.

«بالاخره نگفتی، تیم ما کدومه؟»

«اِ، نگفتم؟ تیم ما... خوب ما رو سفیدا بستیم دیگه.»

کاپیتان­های دو تیم با هم دست می­دادند. نگاه پرخواهش شبنم به کاپیتان سفیدپوش خیره شده بود .«وای منم سفید پوشیدم! ما می­بریم، می­دونم...» یک دفعه از جا پرید و رفت سمت آشپزخانه. «تخمه داریم یادم افتاد. فقط اگه بتونم اینجا تو این شلوغی پیداش کنم. از هر جایی ممکنه سردرآورده باشه...»

از صداها معلوم بود که حسابی با جعبه­ها و بسته­بندی­ها درگیر شده. «ولش کن بیا، بازی شروع شد.» توپ دست سفیدها بود و به نظر می­رسید هجومی آغاز کرده­اند. یکی دو تا حمله کردند اما خطر جدی­ای نبود. شبنم با ظرفی از تخمه که برای تا آخر جام فوتبال­بین­های حرفه­ای هم کافی به نظر می­رسید پیدایش شد. «چه خبره این همه؟!»

«هولم کردی دیگه هر چی بود آوردم!» خم شد که ظرف را روی میز مقابل کاناپه بگذارد و در همان حالت خشکش زد. توی برگشت یکی از همان حمله­ها توپ افتاده بود دست قرمزها. اگر قد مهاجمشان کمی بلندتر بود و توپ از روی سرش رد نمی­شد الان یک بلایی سر میز یا ظرف آمده بود.

«حامد من می­ترسم. این چه کاری بود کردی آخه...»

«بشین بابا نترس. تا الان هم که تو نبودی توپ همش دست ما بود. این اولین توپی بود که دست اونا می­افتاد. ما سریم از اونا. بازیکنامون تو تیمای حرفه­ای­ان. دروازه­بانمون دروازه­بان دوم دنیاس. یه بار تو همین مسابقات دوم شدیم. اونا هیچ مقامی ندارن.»

«راس می­گی یا دل خوش کنیه؟!»

«باور کن!»

اما شبنم باور نمی­کرد. حتی موج حملات سفیدها هم که ادامه پیدا کرد باور نکرد و با کوچکترین اشتباهشان و از دست دادن توپ نیم­خیز می­شد. تنها وقتی بالاخره با چشم­های خودش دید که توپ را توی دروازه حریف نشاندند نفس راحتی کشید، کمی آرام گرفت و توانست راجع به بازی حرف بزند و اولین تخمه را بشکند. «یعنی کرامتی از تو هم تو فوتبال پرت­تر بوده که روی اونا شرط بسته!»

«بابا کلی از سر شب براش مقدمه چینی کردم و جو درست کردم تا آوردمش پای قرارداد!»

سفیدها دست بردار نبودند و درست مثل قبل از گل حمله می­کردند. تا قبل از پایان نیمه یک تیر دروازه هم زدند و دو موقعیت تک به تک را هم از دست دادند. سر تک تک این موقعیت­ها شبنم نیم­خیز بود و واکنش نشان می­داد. توی آخرین ثانیه­های نیمه به خاطر یکی از همین عکس­العمل­ها دستش به ظرف تخمه­ها گرفت و هر چه تویش بود روی میز تخلیه شد. ظرف را لبه میز گرفته بود و با دست، محتویاتش را سر می­داد تویش. گفت: «تو چرا این­قدر بی­هیجانی؟!»

«خوب آخه من می­دونم چی به چیه. ما سریم از حریف، می­بریم، مگه ندیدی؟! نگران نباش!»

«خدا کنه.»

اما نیمه دوم اصلا مثل نیمه اول شروع نشد. معلوم نبود چه بلایی به سر سفیدها آمده بود یا مربی قرمزها چه وردی برای شاگردانش خوانده بود که این طور بی­محابا حمله­ور می­شدند. ورق کاملاً برگشته بود. هر موقعیت خطرناکی که روی دروازه سفیدها می­آمد شبنم دست­ها را در هم گره می­کرد و مقابل صورتش می­گرفت و با برطرف شدن خطر نفسی را که حبس کرده بود آزاد می­کرد و به حامد نگاهی می­انداخت که از ابتدای بازی همین­طور خونسرد و بی­تفاوت نشسته بود و تماشا می­کرد. هیجان بالای بازی از یک طرف و خونسردی حامد از طرف دیگر، حسابی عصبی­اش کرده بود. او این خونسردی را خوب می­شناخت. آن شبی که حامد برایش خبر آورد که ورشکستگی را به کارمندانش اعلام و مرخصشان کرده همین طرح را بر چهره داشت. آن روزی که گفت از شرکت کرامتی خارج شده همین قدر بی­تفاوت به نظر می­رسید. شبنم همیشه در برابر این خونسردی و آن­چه بعد از آن اتفاق می­افتاد عاجز بود، از این حالت متنفر یود. اگر جریان بازی آن­قدر تند نبود و یکی در میان نفسش حبس نمی­شد، دلش می­خواست همه این­ها را بگوید. مخصوصاً حالا که دیگر معلوم بود سفیدها آن­طور هم که او گفته بود نیستند و جریان بازی را کاملاً از دست داده­اند. تصور بردن برایش هیجان­انگیز بود اما بیشتر از آن، باختن ترسناک به نظر می­رسید. نمی­توانست اتفاقی را که در این حالت می­افتاد را بفهمد و ترجیح می­داد به جای فکر کردن به آن، فکر کند که هنوز برنده­اند. هر توپی که رد می­شد نگاهی به ساعت می­انداخت و با خودش می­گفت این یکی هم به خیر گذشت. «بیست دقیقه، فقط بیست دقیقه دیگه دووم بیارن و گل نخورن...» توپ در برگشت به سفیدها رسید. ضدحمله پرتعدادی را ترتیب دادند و با پاس­های سریع به دروازه حریف رسیدند. وقتی گل دوم را زدند جیغی که شبنم زد را می­شد با واکنش سرسخت­ترین هواداران ملی سفیدها مقایسه کرد. اما انگار هیجان جمع شده­اش به همین راحتی تخلیه نمی­شد. کنترل تلویزیون را از روی میز برداشت و صدایش را بست و دستگاه پخش دی­وی­دی را روشن کرد. صدای نامربوط گیتاربرقی بلندتر و بلندتر می­شد و شبنم جدا از آهنگ به دور اتاق می­رقصید، می­پرید و می­چرخید...

«او، یس! او، یس! او وی وون! او، یس! او، یس! او وی وون!»

 به سمت دیوار چرخی زد و لوستر را روشن کرد. بداهه خودش را با شور یک هولیگان قدیمی می­خواند و می­رقصید. حامد لبخند برلب نظاره­اش می­کرد و سعی داشت به خاطر بیاورد آخرین بار کی او را این چنین خوشحال و بر سر شوق دیده است، اما بی­فایده بود. نگاهش را به ساق­های برهنه دوخت که در هم می­پیچیدند و از هم پیشی می­گرفتند، سریع و کند می­شدند، لا­به­لای جعبه­ها و وسایل مرتب نشده از نظر گم می­­شدند باز آن سوتر از پشت مبل­های چیده نشده می­دیدشان. شبنم چنان شوری گرفته بود که حامد نگران بود مراقب وسایل سر راهش نباشد و اتفاقی برایش بیفتد و با احتیاط مسیرش را دنبال می­کرد. هر از چندگاهی هم نیم­نگاهی به بازی می­انداخت که خبری نشده باشد...

چند لحظه بعد فهمید که چه دیده بود و برگشت تا درست ببیند. قرمزها یک گوشه جمع شده بودند و آرام شادی می­کردند. هیجان زده بودند و ابراز احساسات می­کردند، لب­های­شان تکان می­خورد اما صدایی در نمی­آمد. انگار فهمیده بودند حواسش نیست و نمی­خواستند متوجه شود چه کار کرده­اند. یکی­شان توپ را برداشته بود و به سمت مرکز زمین می­دوید. صدای موسیقی قطع شد و شبنم را دید که بهت زده و آرام به تلویزیون نزدیک می­شد. «زدن؟»

حامد سر تکان داد. روی میز خم شد و دوباره گزارشگر بازگشت و گفت که این حداقل حق قرمزها در این بازی بوده. اما از نظر شبنم این طور نبود. آن­ها هیچ حقی نداشتند. حق نداشتند شادی­اش را از او بگیرند. حق نداشتند او را مجبور به فکر کردن به چیزی کنند که نمی­فهمید و خود را مستحقش نمی­دید.

گزارشگر اعلام کرد که تنها دو دقیقه به وقت قانونی بازی مانده است. شبنم روی کاناپه افتاده بود. ضعف کرده بود و توان نشان دادن واکنشی نداشت. نگاهش را دوخته بود به ثانیه شمار گوشه صفحه. قرمزها بعد از زدن گل هیچ موقعیت جدی­ای به دست نیاورده بودند. سفیدها هم بعد از خوردن گل خودشان را جمع و جور کرده بودند. بازی را کنترل می­کردند تا زمان بگذرد. توپی را در میانه زمین از دست دادند و قرمزها حمله­ای را از راست ترتیب دادند اما کم تعداد بودند. بازیکن­شان از همانجا توپ را روی دروازه فرستاد. دروازه­بان بیرون آمد و توپ را گرفت. شبنم نفس راحتی کشید. اما یک لحظه بعد در جا میخکوب شد. توپ از دست دروازه­بان درآمد، قل خورد و افتاد جلوی پای مهاجم حریف. او هم با یک ضربه ساده گل دوم­شان را زد. شبنم تنها توانست بگوید: «چرا؟ چرا این­جوری کرد؟!»

سعی کرد با آخرین توانش خودش را نگه دارد. لب­هایش نیز مانند تنش می­لرزید و اشک پشت چشمانش جمع شده بود. «الان چی می­شه؟ گل طلاییه بعدش؟! یا وقت اضافیه؟! من طاقت دیدن پنالتی ندارم خدا...»

«نه. اصلاً وقت اضافی نداره.»        

«یعنی چی وقت اضافی نداره؟»

«یعنی نداره. مستقیم پنالتیه.»

«چرت می­گی؟ از پشت کوه که نیومدم. این­قدر می­دونم بازی مساوی بشه وقت اضافیه بعدش پنالتی.»

«نخیر. اون برای بازی­های حذفیه. این بازی گروهیه و این دو تا تیم شرایطشون عیناً یکیه. به خاطر همین مساوی بشه پنالتیه.»

«چرند می­گی. چون گفتم من از پنالتی خوشم نمی­یاد اینو می­گی. وقتی گفتی این تیم دوم اروپاس هم چرت گفتی. این دروازه­بانم دروازه­بان دوم دنیا نیست، یه کودن مادرزاده. تو هیچی از فوتبال نمی­دونی. حالام اگه رفتی دنبالش واسه بدبختیته. می­خوای هر چیزی مونده هم به باد بدی و خلاص. اصلاً تو به چه حقی...»

«تو هیچی از فوتبال نمی­فهمی که دقیقه هفتاد فکر می­کنی بازی تموم شده. آره، اصلاً دلم می­خواد...»

فریاد گزارشگر بلندتر از آن­ها بود و مجبور به سکوتشان کرد. یادشان افتاد که بازی تمام نشده و در برابر صحنه ترسناکی قرار گرفتند. در تصویر فقط یک بازیکن از قرمزها وجود داشت که با سرعت به سمت دروازه­شان می­آمد. بازیکن حریف همین که وارد محوطه جریمه­­شان شد با ضربه­ای که احتمالاً به عمرش نظیرش را نزده بود توپ را به دورترین گوشه دروازه سفیدها چسباند...

مربی­هایشان می­دویدند وسط زمین. بازیکن­ها گلزن را رها نمی­کردند و انگار می­خواستند هر کدام یک تکه ازش بکنند و تبرک ببرند. دیگر معلوم نشد بازی کی تمام شد. حامد کنترل تلویزیون را برداشت و خاموشش کرد. شبنم زانوهایش را روی کاناپه جمع کرده بود و بی صدا گریه می­کرد. حامد این پا و آن پا می­کرد و نمی­دانست چه کار کند یا چه بگوید. نزدیکش شد. خواست حرفی بزند اما منصرف شد. اشک­های شبنم سرازیر شد. حامد خم شد و با پشت انگشت اشاره دست راست، اشکش را پاک کرد. دوباره خواست همان را بگوید، اما چیزی نگفت و کنارش نشست. چند لحظه بعد شبنم بلند شد و به اتاق خواب رفت. حامد صدای چرخیدن قفل پشت در را شنید و روی کاناپه ولو شد.


3.


پسر جوان حسابی سوال پیچش کرده بود. وقتی داشت این­جا را ترک می­کرد تازه کرامتی به عنوان منشی آورده بودش. خواهرزاده برادرزاده­ای، فامیلی می­شد با کرامتی. تعجب می­کرد که چطور با این وجود این­قدر خوب او را به یاد می­آورد و حتی می­تواند در مورد فیلمی که او دوست داشت صحبت می­کند.

«شکر خدا، بد نیست.» کم­کم دروغ گفتن درباره اوضاعش داشت خسته کننده می­شد. فکر کرد شاید دیگر وقتش رسیده  ورشکستگی­اش را رسمی کند. باز جای شکرش باقی بود که توی راه تا رسیدن به اتاق مدیرعامل، همکاران سابق خودش را ندیده بود وگرنه باید یک دوجین دروغ دیگر رو می­کرد. حس خوبی از آمدن این­جا نداشت. این­جا که می­آمد بیشتر از پرس و جوهای همکاران قدیمی، از خودش فرار می­کرد. می­ترسید یک آن توی یکی از همین واحدها خودش را ببیند که دارد شبیه­سازی اش را با آخرین تغییراتی که داده تست می­کند. انتظار تمام می­شود و بالاخره نتایج همانی است که باید می­شد. هیجان­زده از سر جایش بلند می­شود و می­رود تا کرامتی را گیر بیاورد و یک­بار دیگر سورپرایزش کند که خودش را بیرون در می­بیند، اما عجله دارد. به خاطر همین به لبخندی کفایت می­کند، دستی بر پشتش می­زند و از کنارش رد می­شود. منتظر آسانسور هم نمی­ماند و پله­ها را به سمت بالا دوتا یکی می­کند...

«انگار جلسه آقای کرامتی تموم شد.»

نه، یک حامد بیشتر این­جا نبود. همین­جا هم باید کرامتی را می­دید. جای دیگری نمی­شد گیرش بیاورد. اگر آن­شب باید حرف می­زد و حرف می­زد تا کرامتی را گرمش کند امروز دیگر حرف زیادی برای گفتن نبود. سر و تهش را همین جا باید خیلی سریع هم می­آورد. مدیرعامل از بدرقه مهمانانش که فارغ شد مستقیم آمد سمت میز منشی­ و موبایلش را گذاشت روی میزش. «آخرین فایل صوتی این رو همین الان پیاده کن. متن جلسه­س. فردا پای قرارداد یه چیز دیگه درنیارن یه دفه.»

«سندیت داره مگه؟»

«یه وقت دیدی لازم می­شه دیگه.» و برگشت سمت اتاقش.

«آقای کرامتی، آقای زمانی اومدن. با شما کار دارن.»

برگشت و حامد را دید. حامد بلند شد. «به، مهندس زمانی! نه جور سن؟!»

«چخ ممنون.»

«بیا، بیا اتاقم. چه عجله­ای بود حالا! رضا زنگ بزن پایین آشپزخونه بگو من مهمون دارم. کسی هم کار داشت بگو جلسم. بفرما، بفرما!»

اتاقش به همان سادگی بود که قدیم­ها حامد بعد دوتایکی کردن پله­ها منتظرش می­شد تا پیدایش شود. وقتی هنوز منشی­اش را نیاورده بود. کمدی که چهارتا کشو پر از فایل داشت، کتابخانه ساده طبقه­ای روی زمین، تخته سفید یزرگ و قاب عکس کوچک روی میز بی تغییر مانده بودند و فقط یک رایانه دیگر با نمایشگرش به میز اضافه شده بود. درباره کاربری­های احتمالاً متفاوتشان حدس­هایی زد. معلوم بود هنوز کرامتی مدام یادش می­­رود که می­خواهد برای پنجره اتاقش پرده بزند.

«خوب، خوش اومدی مهندس!»

«ممنون. به پایین چیزی نمی­گفتی. زود می­رم.»

«چرا حالا؟ بعد عمری این­ورا پیدات شده! بذار صفایی بکنیم! به رضام گفتم که بگه جلسه دارم، خیالت راحت!»

«نه دیگه، اومدم طلبو بدم و برم.»

«ای بابا حالا چه عجلیه. شما الان حالت خوش نیست می­دونم! بدجوری شد آخه! ولی خداییش قبول دارم شانسی شد یک کم! بعد بازی باورم نمی­شد چی شده بود!» حامد دسته چکش را از توی کیفش درآورد. «جدی می­گم، عجله­ای نیست.»

«نه باید بدم. دیر و زودش که فرقی نداره. فقط یک مساله­ای هست.»

«چی مهندس؟ دست و بالت تنگه؟!»

 «من فکر می­کردم این پول تو حسابم هست اما امروز که موجودی گرفتم دیدم فقط چهارمیلیون و سیصد و چهل و پنج هزار تومن دارم. این هم برگ اعلام اعتبارمه...»

کاغذ یک­تاخورده­ای را از کیف جیبی­اش بیرون آورد و بلند شد که نشان کرامتی بدهدش. کرامتی گره­ای در ابروها انداخت و دست او را به عقب راند. «این کارا چیه، بذار پیشت کاغذو. قبولت داریم مهندس.»

«در هر صورت من علی­الحساب یک چک به همین وجه می­نویسم. الباقی رو در اولین فرصت ممکن می­رسونم.» چک را امضا کرد و تحویل داد. «برای باقیش چک نمی­دم چون حسابم خالیه و واقعاً نمی­دونم موعدش کی بشه. اما در اولین فرصت که کمی گرفتاری­ها...»

کرامتی برگه چک را از دستش گرفت و روی میز گذاشت. «همین بس، حسابمون پاک.»

«نه این طوری که نمی­شه. من اون­شب مطمئن بودم این پول رو تو حسابم دارم.»

«گفتم حساب پاکه، تموم.» به جلو خم شد و با لحنی اندکی آرام­تر گفت: «مهندس بگو ببینم، اوضاع و احوال کارت چطوره؟ هیششش، چیز دیگه نگو! فقط به همین سوال من جواب بده!»

«بد نیست. یک­کم کارا گره خورده. پیش می­یاد دیگه.»

«آخه تو مناقصه­ها خیلی نمی­بینمت دیگه. متروی اصفهان یه پروزه تعریف کرده. حسابی به نظر می­یاد. مناقصش هم همین پس فرداس. از شما کسی نمی­یاد؟»

«نه بعیده. تصمیم گرفتیم یه چند مدت فشرده کار کنیم روی همین پروژه­ها که زیر دستمونه و یه­سرشون کنیم. کار جدید نمی­گیریم.»

«رو روال پیش می­رن؟ همه چی مرتبه؟»

«گیر که تو کار همیشه هست. کارفرماها خیلی بازی درمی­یارن ولی درست می­شه. من دیگه برم کم­کم.»

«کجا تازه گفتم چای و بیسکویت بیارن؟» هر دو از جا برخاستند. حامد در را باز کرد. کیفش را روی صندلی جا گذاشته بود. برگشت و برداشتش. «ممنون، دیرم شده.» و به سمت خروجی واحد راه افتاد. کرامتی چند قدمی به بدرقه­اش آمد. «جای تو این­جا همیشه خالی می­مونه مهندس! حکایت اون بازیکنای بزرگیه که شماره ­پیرهنشون رو بعد از خداحافظی نگه می­دارن و به کسی نمی­دن! اما تو که هنوز خداحافظی نکردی، کردی؟!»

حامد دیگر برنگشت. از پشت دستی برایش بلند کرد و سری تکان داد تا نشان دهد حرف­هایش را شنیده است، و رفت.

«خوش گلدی!»

 

 

4.


پشت ترافیک قبل پل که رسید گوشی را برداشت و یک­بار دیگر شماره را گرفت. باز جواب نمی­داد. دوست داشت کار هر چی که هست همین امروز یک­سره شود. می­توانست برود و مثل کرامتی او را هم محل کارش ببیند. آن حساسیت­های آن­جا را هم نداشت. اما محل کار فرشید را درست و حسابی به خاطر نداشت. توی سال­های بعد دانشگاه، ارتباطشان در دو سفر چند خانواده­ای شمال و طالقان و دو سه دور دید و بازدید عید و همین مهمانی آخری جند شب پیش خلاصه می­شد که توی آن فهمیده بود کار و بار فرشید برخلاف او حسابی گرفته است.

حدودش را می­دانست. هنوز خروجی بزرگراهی را که باید از آن می­رفت رد نکرده بود و به آن سمت پیچید. صدای آهنگ سریال آن شرلی توی فضای ماشین پخش شد. دکمه پاسخ را فشار داد و گوشی را برداشت، اما یک الو سلام که گفت، متوجه پلیس بزرگراه شد که در همین لحظه او را دیده بود. ترافیک کند بود. مامور پلیس کنار الگانس را ترک کرد و قدم زنان پشت سرش آمد و دست تکان داد.

«الو حامد؟! الو؟» از توی آینه پشت سرش را نگاه کرد، گوشی را چند ثانیه­ای بالا نگه داشت و گذاشت جلوی کیلومتر شمار، تا به افسر نشان بدهد که صحبت نمی­کند.

«الو اون­جایی؟ داری صدای منو؟»

افسر به شیشه ماشین زد. حامد شیشه را پایین داد. «صحبت با موبایل در هنگام رانندگی تخلفه. گواهینامه و کارت ماشین؟» حامد بیشتر به راست خم شد و گفت: «سرکار حرف نمی­زدم باهاش، آهنگ بود!»

«الو چت شد یه دفعه؟ مردی؟!»

افسر خنده­ای زد، دستانش را به لبه پنجره تکیه داد و توی ماشین را برانداز کرد. «این آهنگ­ها در شان شما نیست، چیزای بهتری گوش کنید!»

مدارک را داد، جریمه­اش را گرفت و پشت ترافیک سنگین به راه افتاد. «من صداتو ندارم، پشت خطی هنوز؟!»

«به درک که نداری! خوب دو دقیقه صبر کن جای داد زدن! پلیس بود جریمم کرد. لابد ده بیست تومنی هم هست!»

«اووووه، مرد حسابی من باید شاکی باشم تو طلبکاری؟ ده بار زنگ زدی؟!»

«طلبکار که هستم!»

«باشه خوب، جنبه هم خوب چیزیه! در که نمی­رم که! دزد گرفتی مگه؟! یکی ندونه فکر می­کنه حالا تیمش سه هیچ برده نه این که دو تا گل شانسی دقیقه نود زده!»

«ای بی انصاف! اون گل به اون قشنگی شانسی بود؟»

«قشنگی از دروازه­بان ما بود!»

«گل آخرو می­گم! ندیدی چی­جور زد تو سه کنج؟»

«خوبه حالا، یکی ندونه فکر می­کنه از زمان پله فوتبال نگاه می­کرده. من الان دو تومن از شیش تومنو کم دارم. قرار بوده همین امروز یه پولی بریزن تو حسابم که بیاد پول تو هم جور می­شه. بین زنگ هشتم و نهمت که داشتم حسابمو اینترنتی چک می­کردم هنوز چیزی نیومده بود ولی تا بعدازظهر می­یاد.»

به سمت چپ چراغ راهنما زد. «شرمنده­ها فرشید جان این­قدر زنگ زدم. آخه تو که اوضاع و احوال منو می­دونی. بدجور پول لازمم!»

«نه، می­دونم. مسئله­ای نیست. این طرف هم آدم خوش­حسابیه. تا بعد­از­ظهر پولتو جور می­کنم بیا بگیر. فقط یه چیزی می­خواستم بگم بهت حامدجان...»   

از دوربرگردان پیچید و وارد مسیر مقابل بزرگراه شد. «جانم فرشید­جان؟!»

«ببین اینو یکی دو روزه می­خواستم بهت بگم. حالا ما خر شدیم و یه شرطی بستیم و تو هم بردی. پولش رو هم می­دیم اصلاً خیالی هم نیست. اما این کارو دیگه نکن. امروز بردی، فردا می­بازی. تو که بازی نمی­کنی. می­دونم چاله چوله­های زندگیت یک­کم زیاد شده، اما اینا به درد پر کردنش نمی­خورن. الان که خاک شدن برا پر کردنش، فردا می­بینی بیل می­شن واسه گود کردنش. آخه تو که بازی خودت رو خوب بلدی، رو اون ببند. مگه تو...»

«الو فرشیدجان؟ من پشت خطی دارم، شرمنده­ها، خداحافظت!»

«دشمنت شرمنده. تا بعد­ازظهر تماس می­گیرم! خوش باشی.»

«الو سلام! چطوری رفیق؟!»

«سلام! بد! خوب در رفتی­ها!»

«اوه، چی جور! نزدیک بود الکی الکی شیش تومن ازم ببری! من که گفتم پایه شو و ببند!»

«آره مفت از چنگم پرید! از اول هم می­دونستم می­بریم اما نمی­دونم چرا نبستم! هنوز می­بندی؟ من روی بازی حذفی­شون هستم!»

«الان دیگه؟ الان که دیدی تیمتون حسابیه؟!»

«عوضش تیم حریف هم تیم سوم جهانه­ها! بازی سختی می­شه!»

«باید فکر کنم ولی احتمالاً هستم. اوه اوه، من شب بهت زنگ می­زنم، پلیس!»

افسر آمادگی بدنی بالای خودش را در پریدن از محافظ بین بزرگراه نشان داد و به او اشاره کرد که بزند کنار.

«این دفعه آهنگش چیه؟ برو گم­شو از جلو چشام دور شو؟!»

حامد برگه را از جلوی کیلومترشمار برداشت و نشان افسر داد. «همین پنج دقیقه پیش منو تو اون مسیر جریمه کردی سرکار! واسه یه خلاف که دو بار جریمه نمی­کنن!»

«آره.اتفاقاً واسه همین گفتم حتماً بگیرمت. ما این­جا واستادیم که مردم قانونو رعایت کنن، واسه این کار ده دفعه هم لازم باشه جریمه می­کنیم!»

«ولی شما که خودت تخلف کردی، اون پل عابر اون­جاست شما از وسط بزرگراه رد شدی!»

سرخوش­تر از آن بود که برای دادن شیرینی دست­دست کند. صبح مدارکی آورده بود تا به چندجا برای تامین اعتبار برای خرید قطعات و ادامه پروژه­ها مراجعه کند اما آن کارها را فردا هم می­شد انجام داد. حالا در راه خانه بود و به تنها مسئله­ای فکر می­کرد که حل نشده مانده بود. چطور بود همان موسیقی گیتار برقی را به عنوان مقدمه حرف­هلیش پخش کند؟ چه کلماتی را باید انتخاب می­کرد تا بیشتر از گلزن سفیدپوش شبنم را بر سر شوق بیاورد؟!

وارد آپارتمان شد. وقتی منتظر آسانسور ایستاده بود یادش افتاد که باید به شبنم بگوید که امشب برای شام یک سر به دیدن داییش بروند. مدت زیادی هم می­شد که رفت و آمدی نکرده بودند. هنوز به یاد داشت که دایی شبنم یک هوادار قدیمی و پر و پا قرص رقیب بعدی قرمزها بود و می­گفت که قهرمانی آن­ها بعد جنگ جهانی که عزت را به ملتشان برگردانده بزرگترین تاثیر فوتبال در زندگی مردم جهان بوده است، و فکر کرد که تاثیر فردی این واقعه فوتبال چقدر بزرگ­تر از آن­چیزیست که قرار بود برای زندگی او بکند.

آسانسور متوقف شد. درب سنگین آسانسور را هل داد و آمد بیرون. بعد از دو­سه قدم با دیدن منظره گلدان­های جلوی در واحدی که به سمتش می­رفت یادش آمد که باز اشتباهی طبقه آپارتمان قبلی­شان را زده است.


مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت


دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

عجب!

من یک روز (شاید هم بیشتر) یک مرده ام!

یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧

کامنت تبلیغاتی

ای وای، اینو همین الان تو کامنتای یه وبلاگی دیدم یعنی هنوز دارم می خندما:

"سلام، وبلاگ خوبی داری. به من هم سر بزن که یه وبلاگ عالی ببینی این قدر ادعات نشه."

پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧

قشر آسیب پذیر و پاکباز!

فکر می کنم خیلی سخت است که از سر کار که برمی گردی افطار نشده باشد و تاره دو ساعت هم مانده باشد. البته من که قبلا هیچ وقت ماه رمضان سر کار نبوده ام. این صرفا یک حدس است.

دستفروش جلوی مترو از این جعبه سی دی ها می فروخت. دو تا خریدم و آمدم سمت خوابگاه. جلوی در اتاق کلی چیزی ریخته شده بود. کلید را چرخاندم. نچرخید. دوباره امتحان کردم. نشد. قفل در نو شده بود. دوباره گونی های جلوی در را که نگاه کردم، شستم خبردار شد. اول خاطره تلخ پارسال یادم آمد و بعد، فورا یادم افتاد که پول قابل توجهی توی اتاق دارم. حقوقم بود که هنوز وقت نکرده بودم ببرم بانک. پس یاد یک خاطره تلخ دیگر افتادم.

آن موقع کسی نبود که جوابم را بدهد. نگهبانی هم فقط تایید کرد که امروز تخلیه بوده. بدون این که اعلامیه ای به در و دیوار بزنند. ورودی های ارشد ٨۵ باید اجبارا اتاق هایشان را تخلیه می کردند. حالا ما که همه مان ٨۶ی هستیم چرا این وسط برخورده بودیم نمی دانم. 

یکی دو ساعتی گیج زدم تا افطار. با آش رشته روبروی خوابگاه افطار کردم و رفتم خانه فرید. صبح زود برگشتم و منتظر نشستم تا مسئول خوابگاه بیاید. فقط گفتم که قفل در اتاقم عوض شده. گفت خوب ٨۵ی ها باید تخلیه می کردند، اعلامیه اش را ندیدی؟! گفتم همه مان ۶ی هسنیم. لیستش را نگاه کرد. گفت خوب یک کاغذی چیزی روی در می زدی... اگر ۶ی بودی احتمالا فقط قفل را عوض کردند، تخلیه نشده... یک چیزهای دیگری هم با خودش مرمر کرد. هیچی نگفتم. نگفتم فکر خریت شما را نکرده بودم. نگفتم مگر ما به تو لیست ندادیم؟ نگفتم وقتی کارگرها را انداخته بودی جان زندگی بچه ها، خودت کدام گوری بود جای این که بالای سرشان بایستی؟! فقط کلید را گرفتم به امید این که اتاق را تخلیه نکرده باشند...

در را باز کردم. اتاق پاک پاک را دیدم، آهی کشیدم. کلید انباری را پیدا کرد. کارگرها را جمع کرد که وسایل "مهندس" را برگردانند اتاقش، اشتباه شده. کت و شلوار را با جا رختی اش کرده بودند تو گونی. یکی یکی گونی ها را می آوردند و من خالی می کردم تا پول را پیدا کنم. همه شان بالای سرم ایستاده بودند و نگاه می گردند. پیدا که شد، خوشحال شدند. آن که از همه پیرتر بود گفت: دیدی مهندس، بچه های ما پاکن! طلا بیفته زمین کاریش ندارن! و سرخوش از رفع اتهام و این که مشکل من هم حل شده، رفتند.

 

 

پاک زندگی من بود. یک روزه. حالا باید نگاه کنم ببینم چی نیست، چی چه بلایی سرش آمده است. هیچی نگفته بودم. آن مرد گنده هم آخرش نتوانست یک کلمه عذرخواهی کند. چرا چیزی نگفتم؟ چی باید می گفتم؟ نمی دانم. شما بودید چه کار می کردید؟ حقم را باید می گرفتم؟ از کی؟ چه جوری؟ داد و بیداد بلدم، یعنی می کردم خوب می شد؟ چی می شد؟ این ها را هیچ نمی دانم. فقط می دانم که این خلق و خویم تازه است. حوصله درگیر شدن و بحث کردن را اصلا ندارم. خودم هم تعجب می کنم که تا چه حد خسارتی را حاضرم متحمل شوم، فقط برای این که با یک آدم نفهم دهن به دهن نشوم! شاید این یک عیب و علتی، بیماری ای چیزیست. شاید هم اثر نوع زندگیم است. هر چه که هست، آرامش گنج من است.

چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی!

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧

ها واز دت؟

امیدوار بودم با نظرات بیشتری برای داستانم مواجه بشوم اما عیبی ندارد، عوضش همین دو سه تا پرمایه بودند.

حامد پرسیده چرا زن که معترض است یک دفعه همنشین مرد می شود؟ نمی دانم چرا این از همان اول برایم غیرعادی نمی آمد. شاید روی حساب این که زندگی بالا و پایین زیاد دارد و از این بدترهایش را هم تو فک و فامیل خیلی نزدیک و در و همسایه دیده بودم! اما این را که گفته می شد خلاصه تر نوشت و از حذف نکردن نترسم کاملا قبول دارم! مشکل از روش خودم است! اول باید همه چیز را بنویسم که چیزی جا نماند، بعد ده بیست دور بخوانم و هی کوچکتر و کوچکترش کنم! یادم هست یک بار که داستانی چند قسمتی روی وبلاگم می گذاشتم هر بار که قسمت جدید را می فرستادم قبلی ها را هم قیچی ای می زدم! حالا فقط این بار دست نداد که کار به ده بیست بار خواندن برسد! این هایی را هم که گفته رابطه ها در میان کلمات گم می شوند و می شود مسلط تر نوشت درست حسابی نفهمیدم، اما احساس کردم چیزهای مهمی است که خوشحال می شوم اگر دوباره گذارش به این اطراف افتاد بیاید و روشنم کند.

فرید هم گفته فضاسازی قسمت آخر خوب انجام نشده. این هم فکر می کنم به خاطر این بود که می خواستم ضربتی تمام شود و دیالوگ ها را پشت هم قطار کردم. تازه فکر می کنم باز هم کمی زیاد شد. ولی با این وجود شاید جای کار بیشتر هم داشت.

و تنها نکته ای هم که توجه معین را جلب کرده این است که چرا آخر داستان آن طوری تمام می شود. حدس می زنم منظورش این است که مثلا با کمی توصیفات اضافی در انتهای بخش سه داستان تمام شود. ولی مسئله در این است که اصلاً تبدیلی در کار نبود. این طور نبود که آخر بخش سه به سرم بزند که حالا این طوری هم می توانست باشد. یعنی اصلا اگر این انتها نبود، این داستان متولد نمی شد. قطعا من هیچ وقت از زندگی مردی نمی نوشتم که شرطی را می بازد و بعد پرداختش می کند. بهترین نویسنده ها با استادانه ترین توصیفات هم اگر چنین قصه ای بنویسند برای من یکی که جذاب نخواهد بود. چیزی که زیاد دیده ام از این برش ها. البته این نظر شخصی من است. شاید هم پایان دیگری در نظر خودش بوده. مثلاً چه پایانی؟

این ها البته یک بازار گرمی ای هم بود که آن هایی که نخواندند، بخوانند و آن هایی که خواندند و نظر ندادند نظر بدهند و آن هایی که خواندند و نظر دادند و من هم این ها را گفتم، بیایند و باز روشن ترم کنند! این کارها را هم نکردید که فدای سرتان!




شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧

وقتی دیدی انتهای دریا در انحنای زمین گم است

ای بابا، عجب گیری کردیم تو این دنیا.