خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بیا فرید. بالاخره نوشتم. ولی خداییش چه سخت بود. اصلاً فکر نمی کردم این قدر زمان  بر بشود. یک سال و نیم ننوشتن واقعاً کارش را کرده بود. البته آن وقت ها هم که چیز خاصی نمی نوشتم ولی به قول بچه ها گفتنی دستمان گرم بود! تازه این برای داستانی است که شکل گیری ایده اصلی اش توی ذهنم آن قدر قدیمیست که نمی دانم به کمتر از یک سال پیش برمی گردد یا بیشتر. از شوخی بین دوتا از دوستانم توی سایت دانشکده متولد شد. توی این مدت یک سال که گرفتار بودم، هر ایده ای که به نظرم رسیده و جالب آمده را یادداشت کرده ام. هفت هشت تا شده اند کلا. این از همه شان قدیمی تر بود و معلوم بود نوبتش زودتر می شود. توی این مدت زیاد بهش فکر کرده بودم و تقریبا همه فضاها به خصوص دو بخش اول را توی ذهنم ساخته بودم. به خاطر همین فکر می کردم دیگر نوشتنش مثل آب خوردن است! اون که این طوری بود این شد، با این حساب یک وقت دیدی عطای بقیه را به لقایش بخشیدم! فکر می کنم یک نویسنده واقعا باید خیلی بزرگ باشد که بتواند چیزی بنویسد که خودش را راضی کند. چنین کسی سراغ دارید؟!

حالا این سختی ها یک طرف، کل این قضیه نیم فاصله یک طرف! گفتم بعد نوشتن نیم فاصله ها را هم درست کنم. کاربردشان یکی دو تا نبود که! پیر شدم! یکی نیست بگوید تو را چه به این سوسول بازی ها! آخر راستش دارم برای یک مسابقه کوچکی می فرستمش. می گویند این طوری با کلاس می شود و بعد از "می" آخر خطت فاصله بیاید خیلی شیک است ما هم کردیم وگرنه با شما که نداریم!

چند ساعت دیگر عازم نمک آبرودم. این شما و این داستان. دیگر سفارش نکنم ها، دوستان خوبی باشید و نظر بدهید تا وقتی آمدم بخوانم. خداحافظ.


(+)

شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧

اس او ام

این کاربرد موسیقی را بلتی؟ این که یک حافظه جانبی مطمئن می شود برایت؟ پس بگذار یادت بدهم. این طوری است که یک آهنگ خاصی را انتخاب می کنی و حال و هوایت را با همه جزییاتش در آن ذخیره می کنی. کاری که از پس خودت تنها بر نمی آمد. این طوری هر چه قدر هم بگذرد  دوباره آن آهنگ را که گوش کنی همان حال و هوای آن روزهایت با عمیق ترین جزییات را لود می کنی. مطمئنی که هیچ چیزش را از دست نمی دهی، همه اش خراب می شود سرت، و هرگز خلاصی از دستش نداری. سادنلی آنلی مموری.

سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧

از پارس تا ثریا - دو

 

فرودگاه ذاتاً جای غمگینی است. نیمه شب جمعه که رفته بودم برای بدرقه پدر و مادرم به سفر حج، یک بار دیگر این حدسم تایید شد. فرودگاه مهرآباد - که به گمانم دیگر تنها سفرهای خارجی اش همین جده و مدینه است - همان جایی بود که سلمان مان را دسته جمعی با سلام و صلوات و شوخی و خنده بدرقه کردیم تا به روی خودمان نیاوریم که چه دلتنگ هم خواهیم شد. همان جا که پارسال بقیه رفته هایمان پرواز کردند.

امسال دیگر مهرآباد این صحنه ها را نمی بیند اما چه فرقی می کند. اشک ها و لبخندهای جای دیگری خواهند بود. برای سفت ترین و جانانه ترین آغوش دوستان میزبان دیگریست. فرودگاه دیگری شاهد منظره وداع محزون پدر و مادری با فرزند خودشان است که هیچ کدام نمی دانند که بار دیگر کی و کجا همدیگر را خواهند دید، و تا آخرین فرصت چند ملاقات دیگر مانده است. هضمش هنوز هم برایم سنگین است...

اما برای من چرا غمگین است؟ پدر و مادر من که راه دوری نمی روند، دو هفته دیگر همین جا هستند و این بار باید بروم استقبالشان. دلتنگ رفته ها شده ام؟ فرسوده ام از خداحافظی ها؟ نه. راستش سلمان عزیز به کنار، بی باقی دلتنگ هیچ کدامشان نشده ام، که سهل است بگویم در این یک سال هوای تازه ای هم در این دانشکده تنفس کرده ام! نفس راحتی کشیده ام اولین صبحی که رفته ام و آن جو سنگین و خفقان آور را بر گلویم احساس نکرده ام!..

از همان ابتدا خیز برداشته بودند برای رفتن. هنوز نمی دانم چطور یک آدم هجده ساله می تواند در تصمیمی این طور عزمش را جزم کند. جزمیت، اسمی است برای همان احساسی که بر من می گذشت، وقتی تنها از کنار یک جمع چندنفره شان رد می شدم. دافعه ای که آن غریبه ترین کلمات با حال و هوای من - گفتگوهای همیشه شان از وضع نمره ها و پذیرش ها و ... - در من ایجاد می کرد و مجبورم می کرد بپذیرم غریبه ام. شاید حرفی هم از یک فیلم، قرار یا یک مسابقه فوتبال می رفت اما اصل چیز دیگری بود. رفتن، و دیگر هیچ. یک مسابقه، یک روزشماری معکوس که هر لحظه کم تر و جدی تر می شد. یک فرار که به خاطرش می شد قید همه چیز را بزنی...

چرا فرار؟ چه بر سرشان آمده بود مگر؟ ظاهرا هم که همه بی درد به نظر می آمدند؟ اگر این خاک را دوست نداشتند که لحظه ای تردید کنند، ترحمشان را هم بر نمی انگیخت؟ ترحم انگیزتر از روزگار مردم این خاک، سوزناک تر از قصه تاریخ این ها هم مگر هست؟! من نمی دانم. عوالمشان دیگر بود و هر کس آزاد است عقیده خودش را داشته باشد. اما من، بسیار دور بودم از این فضا، باغ. در عوالم متفاوتی سیر می کردم...

پس حکایت آن بغض چیست؟ قصه رفتن است. فرودگاه - مخصوصا اگر شب باشد - بدجور حال و هوای رفتن دارد. یک دفعه یک نسیم خنک شب تابستان می گذرد و آدم هوایی رفتن می شود. رفتن این جا و آن جا نه، رفتن. بروی. دور شوی، گم و گور شوی، جای دیگری باشد و قصه دیگری. غریب باشی و قانون دیگری. شوری می افتدت که هر چه غریب تر، هر چه بعیدتر بهتر...

خاصه اگر تنگ گذشته باشد بر تو. اگر در تنگت گذاشته باشند، دلگیرت کرده باشند، همین حس، تنگی. بیمناک شده باشی که نکند نباید بمانی. چشمت ترسیده باشد که نکند این جا به آن چیزهایی نرسی که وظیفه انسانیتت حکم می کند، نه حتی چیز دیگری. خوف کرده باشی که یک روزی رشد نکنی، در جا بزنی، چون اسبابش نبوده و با آن چه هست بیشینه ظرفیتت را پر کرده ای، یا خدایی نکرده عقبگرد کنی.
.. یا اصلا خیلی ساده تر از این حرف ها، همین که یادت افتاده باشد که چقدر دلت می خواهد فقط بروی...

خلاصه این که ترسیده باشی مبادا فردا بپرسند "مگر زمین خدا وسیع نبود؟"

...

 

دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

از پارس تا ثریا

خوب این وبلاگ را من پنج شش ماهی هست که می خوانم. سفرنامه اش را هم خواندم. من هم انگار قدمی توی پاریس زدم، چند ساعتی توی فرانکفورت بودم، بلوک شرق را آن طور که می گفتند در پراگ دیدم و موسیقی وین را از لابه لای سطورش شنیدم.

نه نمی خواهم بگویم سفرنامه را بخوانید، خیلی طلبگی می خواهد! اما بعدالسفرنامه - یا به قول خودش غلط نامه - اش خیلی وسوسه ام کرد به نوشتن.  مثلا  همان که  شکوه کرده که  چرا وبلاگش باید ٢٩ بازدید کننده در روز داشته باشد. خوب راست می گوید دیگر. بخوانش و ببین و انصاف بده. اصلا همین وبلاگ من، خداییش باید آمارش روی ١٨ باشد؟ تازه سال اول روی ٢٣ بود. یعنی همان اوایلش که کلی ذوق داشتم و می گفتم الان این طور خلوت است و فقط خودی ها هستند، چهارسال دیگر این جا برای خودش جایی شده، سر زبان ها افتاده، خوب بیا، دارد می شود چهارسال. همان چهاری که خیلی بزرگ بود. امروز توی شرکت بحث سر انتخاب جای توریستی بود. جاهای مختلف را می گفتیم و تعریف می کردیم که چطوریند. کار به برزیل کشید و اجماعا چنین فتوا دادیم که بسیار زیباست ولی سطح فرهنگی مردمانش پایین است، که یکی از بچه ها مثال حمله ور شدن ما و برزیلی ها به ارکات هنگام راه اندازی اش را آورد و گفت که چقدر آدم باید بیکار باشد و بعد هم تعمیم جانانه ای داد که مثلا این وبلاگ نویس ها چقدر علافند که یک چیزی می نویسند که بقیه بخوانند! دیگران هم متفق القوق همین نظر را داشتند و من هم مجبور شدم لبخند بزنم و سر تکان بدهم و توی دلم به خودم آفرین بگویم که چه عقل کردم و چیزی از این جا برایشان رو نکردم وگرنه مهدورالدم شده بودم!

حالا البته من که حالیم نیست، می نویسم. ننویسم اذیت می شوم. آن ها که ننوشتند چه پخی شدند؟ غرض چیز دیگری بود. یا آن جا که می گوید باور نداریم جهان سومی هستیم و به همین خاطر از رفتار هم می رنجیم. خوب من امروز وقتی جلوی صف متروی صادقیه بودم و آن پیرمرد آن طوری هلم داد و به تبعش بقیه هم، طوری که عطای صندلی را به لقایش بخشیدم حس بدی بهم دست نداد. یک کم قبل تر بود حتما توی دلم می گفتم مرد حسابی تو که به نظر نمی آید چیزی از زندگی برده باشی یا قرار باشد ببری، پس لااقل همه چیزت را نباز تا دلت به چیزی خوش باشد! خوب این یک حس قدیمیست که خوب به یاد دارمش...

یا از همه این ها مهم تر، از آرزوی نویسندگی خودش می پرسد. ببینم، این همان سودای من نیست؟ همان که مدام هشدار می دهد که کنار آمدنی در کار نخواهد بود و بی خود دلم را خوش نکنم؟ از داستان کوتاه و رمان می گوبد، مگر من هم پیشترها چند صفحه ای را سیاه نکرده ام؟!

و وقتی از اطلاعات می گوید. از این که نمی دانیم کجای دنیا چه خبر است. تبلیغ این تورها را دقت کرده اید؟ هر بار یک کشور جدیدی سبز می شود. الان همه جای دنیا یا زیباست یا اگر نیست هزار جور جاذبه دیگر تولید کرده است. عکس های همین برزیل را دیده اید؟ انصافا حیرت آورند. عکس های دوبی اوایل دهه هفتاد میلادی را چی؟

اما در تنگ نظری تاریخی ما مردم همین روایات در فولکلورمان بس که "اصفهان نصف جهان است". "یا هنر نزد ایرانیان است و بس". خوب اصفهان بسیار زیباست، اما نصف جهان نیست. آن چه از بقیه دنیا در اینترنت هم می شود یافت کمی بیشتر از نصف نشانش می دهد. اما انصافا با توجه به دومی، همین نصف را هم کلی تخفیف داده اند به دنیا... خوب حالا هم سر جایمان هستیم دیگر. ایرانیم، و درست سر جایمان هستیم. جای دوری هم نمی رویم.

گفتم ایران، حرف هایش آن قدری آشنا بود برایم تا حس کنم جایی هستم بین سر و ته پیاز تا بگویم...

یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

جوکینگ یورسلف؟

- Isn't it totally a random process, just happening?

- But I feel aware. mankind - over all beings - is aware. Or not, and somebudy over him is. borh are OK.

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

هی، تابستون!

شب است و باد ملایمی هم می وزد و پیاده راهی خانه هستی. عجله ای هم نداری و سلانه سلانه طی می کنی. اصلاً حال می کنی بزنی از کوچه پس کوچه ها بروی. ییهو یک صداهایی می آید و چشمت روز بد نبیند، در ده متری یک سگ ولگرد گرسنه می بینی که چپ چپ نگاهت می کند و مثلا آب هم از لب و لوچه اش آویزان است. می زنی به فرار. تو بدو اون بدو، حالا ندو کی بدو. هی می زتی به کوچه ها که دو درش کنی، فقط خدا کند بن بست نباشد. این وسط زمین می خوری، دردت می گیرد بدجور، تخم مرغ ها از دستت می افتد مثلا، جیبت ولوی کف کوچه می شود، به یک پیرمردی تنه ای هم می زنی، اما اصلا نمی فهمی. یا اگر بفهمی مهم نیست. مهم هست ها، ولی نه در این جا. الان فقط مهم این است که از شر اینی که دنبالت کرده خلاص بشوی!

خوب، خدا را شکر! صدایش نمی آید! مثل این که پیچاندیش! تکیه بده به دیوار و نفس عمیقی بکش و شاید لبخندی هم بزن! به خیر گذشت! حالا باید ببینیم این وسط چی ها را جا گذاشته ای!  نه صبر کن ببینم، اصلا یک سوال مهم تر، نگاه کن ببین سر از کجا درآورده ای؟!

بالاخره این ترم دوی لعنتی تمام شد.

یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

وود یو برینگ ایت بک تو می یلیز؟!

- Don't be upset boy, it seems tomorrow is simply yours!

- OK I know but, I want yesterday...

سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

سد اند واچ!

"لابد روزمره شده ام دیگر. شاید این روزهایی که گذشته و کار و درس مرا هم بالاخره تسلیم کرده. اصلا شاید این خاصیت کار باشد. این قدر که جدی و خشن است و در عین حال ناگریز، آدم را به خودش می آورد. حرف های قلمبه سلمبه و خوش آب و رنگ از سر آدم می پرد، خواب بچگی را با سیلی از سرت می اندازد، شاید یک کم که بگذرد فکرشان هم برود و ببینی غرق زندگی هستی...
من هم که انگار بدم نمی آید از این وضع. بدم نمی آید از فراموش کردن. حالا دیگر بیشتر دوست دارم سرم به کار خودم باشد. چه فایده که توی این سال ها این همه سرم توی کار این و آن - از رفقا و نزدیکان بگیر تا کل هستی - بود. چه فایده از خواستن چیزهایی که مال تو نیست، آن همه افکار بیمار و فرساینده من. خسته ام از بحث و جدل و جار و جنجال و... فکر؟ شاید هم فکر. هر چیز؟ حتی... نمی دانم، به زمان می سپارم. هر آن چیزی که این سال هایم را به مراتب بیشتر از پنج سال سنگین کرد. هر چه که بیهوده بود و فقط باری بر دوشم اضافه کرد و جانم را خسته تر... دوست دارم بنشینم و تجربه کنم، بی هیچ حرفی، تحلیلی. دوست دارم فکر کنم آمدنی - هر چه که هست - اگر بخواهد بیاید خودش می آید و در جانت می نشیند و لازم نیست نگران چیزی باش. دوست دارم حس کنم، تماشا کنم. مگر همین الان فکر این که ترم بعد درس ندارم و می توانم بعد پنج سال دور از دانشگاه باشم به شوقم نمی اندازد؟...
"

وقتی توی دوره قحطی هستی، کامنت ساده یک همدوره ای ممکن است این طورت بکند. آمده بودم جوابی بدهم، دیدم قصه ای شد و دارم درددل می کنم و به همه چیز شبیه است الا کامنت. امروز گفتم چه اشکال دارد، بگذارمش این جا.
شوخی رایجی داریم ما بین خودمان که "باید نشست و دید". آن طور هم که امین تعریف می کند این قضیه از این جا آب می خورد که انگار یکی از این تلویزیون های طاغوتی آن ور آب یک کارشناس سیاسی می آورد و ازش می پرسد که با توجه به این اوضاع و احوال و این که فلان چیز این طوری شده و بهمان چیز آن طور، نتیجه انتخابات را چطور پیش بینی می کنید؟ آقای کارشناس هم جواب می دهد که باید نشست و دید. خلاصه این هم حال و روز ماست. فعلا معتقدیم که باید نشست و دید.

استادم گفته باید تا جمعه گزارش فاز اول را برسانم که برسانند به پژوهشکده. دوشنبه هم ارائه و گزارش پروژه آخرین درسم است. به خاطر همین دارم می روم اصفهان. بعد یک ترم وحشتناک که هنوز هم یک هفته اش مانده، خدا کند خوش بنشینیم و ببینیم! زیاده عرضی نیست.

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧

در برزیل اتفاق افتاد

نمی دانم این چه مرضیست که آدم این صدای ترمزهای محکم را که می شنود گوشش تیز می شود برای "تق" بعدش! پنجره واحد ما به یک خیابان فرعی خلوت باز می شود که دو سه ساعتی یک بار ازش ماشین عبور می کند.  مشغول کار بودیم که از همین خیابان صدای ترمز و در ادامه هم همان صدای برخورد مذکور آمد. آقا سراسیمه و با ذوق و شوق از جا پریدیم سمت پنجره. یکی از بچه ها همین طور که داشت پشت سرمان بلند می شد و می آمد که خودش هم ببیند چه خبر شده گفت: "بابا ایرونی بازی در نیارید!" من هم جوابش را دادم که "برو بابا، بالاخره بعد مدت ها این جا یه اتفاق هیجان انگیزتر از اومدن ناهار افتاده!"

پی نوشت: مانده بودم که این رنوئه چطور توانسته بود توی خیابانی که هیچ ماشینی ازش رد نمی شود آن طور بزند به ٢٠۶ که خودش ۵ متر برود عقب! فکر کنم راننده ٢٠۶ وقتی پباده شد و ماشین ضارب را دید دلش سوخت وگرنه طرف باید سوییچ آن رنو را می گذاشت و می رفت! رنویی بودها!

پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧

چه کاریست این دست ما داده ای؟

آن آهنگ حماسی-جنجالی خیابان خواب های عصار را یادتان هست؟: "...سر به لاک خویش بردیم ای دریغ/ نان به نرخ روز خوردیم ای دریغ/ در صفوف ایستاده بر نماز/ ابن ملجم ها فراوانند باز/ صحبت از عدل و عدالت نابجاست/ سود در بازار ابن الوقت هاست..." اگر نه این شعر محکمه الهی را که دیگر حتما همگی از روی موبایل شنیده اید؟: "... خیال می کردی ما حواسمون نیس؟ نظم و نظام دنیا کشکی کشکیس؟ هر کاری کردی بچه ها نوشتن. می خوای برو خودت ببین تو زونکن..."

شاعر هر دوی این ها خلیل جوادی شاعری بسیار خوش ذوق و فروتن آذری و این هم لینک وبلاگش است که اگر بروید آن جا پیشش، شما را دعوت به تبسم و تفکر می کند. من هم علاوه بر این ها شما را دعوت به خواندن شعرهایش می کنم تا احتمالا شما هم از این به بعد، هر بار مشتاقانه بروید سراغش که ببینید این دفعه چه تازه کرده است!


تویی کـــه به قول خودت ساده ای

چه کاریست این دست ما داده ای

دلی را کــــه بـردی بـه دوز و کلک

دوبـــــاره به من پس فرستـاده ای

بیـــــا واقـعـــــا راستش را بگـــــو

چرا بـــــا دل من چپ افتــــاده ای

نگفتـم  نگهداریش  مشکل است؟

نگفتی که صد در صد آمــــاده ای؟

چگــــونه تـــــــرا پیش بینی کنم؟

تــــــو یک اتفــــاق نیفتـــــاده ای!