خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

۱

و بالاخره، این هم خود منم، در نیمه بیست و سه سالگی. زبان نفهمی که حرف توی سرش نمی رود و در کمال فروتنی، اجازه می خواهد که هیچ کس و هیچ چیز را قبول نداشته باشد، حتی خود دو ساعت قبلش را! وحشی ای که می خواهد همه چیز را تجربه کند و بگذرد و به هیچ کجا آرام نمی گیرد، آرامی که خودش هم نمی فهمد بالاخره چه چیزی قرار است این قرارش را از او بگیرد. بره کوچک خداوند که که از خوف او لرز لرزان بر زمین گام برمی دارد و شیطان کوچکی که گاهی خیال بزرگترین گناهان از سرش می گذرد. پسرکی آن قدر دلرحم، که یک خروار محبت برگردانده نشده دارد و با این همه هنوز بلد نیست یا نمی خواهد بی توقع خرجش کند و آن قدر سنگدل که گاهی به حال رقت آورترین و گمراه ترین بندگان خداوند هم رحم نمی آورد. مردی آن چنان معمولی که با این همه سر می کند و آن چنان غیرعادی که دارد این ها را برای شما می نویسد!

شب یلداتان مبارک! سه سال پیش در چنین شبی بود که یارباماست عزیز به دنیا آمد. این یعنی از خیلی از چیزها – بیشتر چیزهای عمرم! –  هنوز سه سال هم نگذشته و این کمی عجیب است. بسیاری از تصاویر گذشته که در این یک هفته به این بهانه مرور می کردم بسیار دورتر و غریبه تر از سه سال به نظر می آمدند. از یک طرف که خیلی بدیهی است این حس جای خوشحالی دارد اما از طرف دیگر، هر چه باشد از جنس سالند. سال ها هم که آخر سر روی هم جمع می شوند و کار خودشان را می کنند و بار خودشان را هم دارند، حالا اگر این همه چگال هم باشند که...

هفتگانه ام را دوست دارم. سر فرصت بخوانیدش! و این که در این سه سال، این جا همیشه پر از سایه ها بوده! سایه هایی که بی نشانی می آمده اند و می رفته اند اما من سنگینی شان را از شمارنده صفحه احساس می کرده ام! سایه های عزیز، آفتابی شوید! مشتاقانه یادگاری های تان را پذیرا هستم، تا بعد، خدا نگهدارتان.   


اِلهى! ما اَلْطَفَكَ بى مَعَ عَظيمِ جَهْلى وَما اَرْحَمَكَ بى مَعَ قَبيحِ فِعْلى! اِلهى ما اَقْرَبَكَ مِنّى وَاَبْعَدَنى عَنْكَ وَ ما اَرْاَفَكَ بى! فَمَا الَّذى يَحْجُبُنى عَنْكَ؟! لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْح انَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الراجین! لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْح انَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الراغبین!

خدايا! چه اندازه به من لطف دارى با اين نادانى عظيم من و چقدر به من مهر دارى بـا ايـن كـردار زشـت مـن! خـدايـا چـقـدر تـو بـه مـن نـزديـكـى و در مقابل چقدر من از تو دورم و چه اندازه تو نسبت به من مهربانى! پس چه چیز تو را از من پوشیده می دارد؟! معبودى نيست جز تو منزهى تو و مـن از مـشـتـاقـانـم! معبودى نيست جز تو منزهى تو و مـن از امیدوارانم!

دعای عرفه

جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

۲

"این برنامه بیژن بیرنگ شبکه چهار یک بار محمد صالح علا را آورده بود. خیلی گوگولی و رمانتیک بود. خوشم آمد. یک اصطلاح بامزه ای هم داشت که وقتی می خواست بگوید با یک چیزی مانوس شده و الفت گرفته می گفت باهاش زلف گره زده. خلاصه این که من هم کشف کردم که توی این چهارسال برق خواندن هر کاری کردم اما با مهندسی زلف گره نزدم. دل ندادم بهش. دل به چی دادم و زلفم کجاها بند شد بماند. خودم هم درست نفهمیدم. هر چه بود برق نبود... ولم می کردی دهمین چیزی بود که بهش فکر می کردم. فکر و خیالم همان طور دست نخورده ماند برای آن چیزهای دیگر. حالا قرار است فوق بخوانم. همین طوری. این هم یک مدلی است. به قول یارو گفتنی اخلاق حرفه ای ندارم. خدا عاقبت به خیرمان کند."

و این یکی٬ از همین نزدیکی هاست.  قلم نخراشیده اش را هم داده صافکاری٬ شاید گره از نوشتنش باز شود٬ چیزی از هارمونی کلمات دستگیرش شود. دارد حالیش می شود بعضی ها را باید نوشت و بعضی ها را باید نگه داشت. دارد سر در می آورد... دارد آماده می شود برای یک خیز دیگر. تابستان هشتاد و شش.

۱. دقت کردی؟ شیخ فضل الله را که می روی بالا٬ تا یک جایی برج میلاد توی افق سمت چپ توست و بعد یک دفعه می پرد سمت راست. خیلی پدیده بامزه ای است. بعد خروجی جلال است اما هر بار می خواهم ببینم دقیقاْ کجا اتفاق می افتد حواسم پرت می شود.

۲. بدجور به تک گویی افتاده ام. آخرش گفتم ول کن٬ همه اش را بسپار به او. و زیر لب اضافه کردم: هر چند خرجش یک کم زیاد است! و بعد خندیدیم. 

پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦

۳

"طول کشید تا بفهمم که آن میل من٬ واکنش ناآگاهانه در درونم نسبت به از دست رفتن معصومیتی بود که آن قدر دوستش داشتم. اما با این وجود حتی حالا٬ حالا که دیگر مدت هاست لمس و سرگردان در جاده زندگی قدم می زنم٬ هنوز هم مذهب آخرین پناهم است. هنوز هم باورهایم و نه هیچ چیز دیگر٬ برایم آرامش می آورند٬ گیرم دیگر از آن رضایت خبری نباشد. هنوز هر وقت از ضعف ها و ظرفیت های شگفت خودم و دیگران برای گناه با خبر می شوم به او پناه می برم. می دانم٬ بی شرمانه است٬ ولی این دیگر مشکل من نیست. هر وقت کم می آورم٬ هر وقت می بینم که ناتوانم٬ هر وقت که هیچ چیز و مطلقاْ هیچ چیز دیگری آن بیرون راضی ام نمی کند٬ هر وقت روزمرگی و ابتذال به وحشتم می اندازد٬ هر وقت کسی با رفتارش شرمنده ام می کند٬ هر وقت همه چیز دنیا خیلی پیچیده به نظر می رسد٬ هر وقت از این نظام خشک و استثناناپذیر علی و معلولی که انگار همه چیز سر جای خودش است عاصی می شوم٬ هر وقت احساس می کنم یک چیزی کم است و دلم آن را می خواهد٬ هر وقت می خواهم یکی را با تمام وجود بپرستم٬ هر وقت می خواهم با تمام وجود به خاطر همه چیز از یکی گله کنم و بد و بیراه بگویم٬ هر وقت به معمای مرگ فکر می کنم و مستاصل می شوم٬ هر وقت دلم می خواهد تنها باشم اما نمی شود٬ هر وقت دلم نمی خواهد تنها باشم اما هیچ کس نیست٬ هر وقت دلم بدجور تنگ می شود٬ هر وقت دلم بدجور تنگش می شود..."

اینها سطوری از لابه لای یادداشت های یک فصل خالیست٬ زمستان هشتاد و پنج. از یک فصل خالی چه می توان گفت؟!

۱. برف را دیدید؟ اگر زود بیدار شده باشید دیده اید. هنوز هوا روشن نشده بود که زدم بیرون. وقتی دیدمش چند لحظه مکث کردم٬ یقه بارانی ام را بالا دادم و گفتم: اوه خدای من٬ چه برف غمگینی می بارد!

۲. هنوز آن قدر گرمم که نشده حساب کنم دویست تومن پول چندجلسه تدریسم می شد. دیشب بعد مدت ها حسابی هیجان زده شدم. با دوستی داشتیم درباره ایده یک داستان بحث می کردیم و می پروراندیمش. هر دومان حسابی ذوقزده شده بودیم. هر چند شاید فکر پیاده کردنش کمی بلندپروازانه باشد اما مگر چه اشکالی دارد؟ چیز خاصی را بین آن ها که معمولی فکر کرده اند پیدا نکرده ام که نگران از دست دادنش بشوم. خدا کند عملی شود. ملول شدم بس که این مدت به اجبار چیزهایی گفتم و شنیدم که دلم با آن ها نبود. بس که این جو غریبه بهم فشار آورد. اما همین دقایق هم کافیست. به حساب من اگر فقط همین ها باشد یک شبانه روز هم برای کل زندگی یک  اور استیمیت است...

می بخشید دوستان مرا که گاهی٬ اکسیژنی که تنفسش می کنید به مزاجم سازگار نیست.

 

سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

۴

"باور نکردنی. اولین و بهترین چیزی که به ذهنم می رسد. این جا باور نکردنیست٬ آن قدر که شاید باور نکنی که غار علیصدر معروف تر از آن چیزی نیست که تو فکر می کنی... در مسیر برگشت دیگر خیلی حواسم به اطراف نیست. با بچه ها نشسته ایم و می گوییم و می خندیم. هر چه قدر به آخر مسیر نزدیک می شویم در کنار سرخوشی بی اندازه ام این حس مبهم و غریب هم بیشتر قوت می گیرد که انگار با کناره گرفتن قایقمان و تمام شدن این مسیر٬ کلی چیزهای دیگر هم تمام می شود. سوختن دارد. نگاه می کنم: حالا که مانده...
اما بالاخره تمام می شود. این آخرین اردوی ما بود..."

آفرین پسر. بالاخره یک چیز را درست فهمیدی. این جایی از زمان که ایستاده ای دقیقاْ همان است که حدس زده ای. این جا یک آخر است. یک گذار خیلی برا و شارپ. گذاشتن و رفتن است. قاب آویزان شده و عکس دسته جمعی و دفتر خاطرات کاغذی قبل از ام اس ورد است. وقتش است که کم کم بنشینی و فکر کنی که اصلاْ چی شد. این جا شروع سال آخر لیسانس٬ شهریور ۸۵ است.

۱. عزیزجان سیاست شلغم نیست که همین اسمش را می شنوی رویت را بر می گردانی. این قدر (اشاره به یک مقدار حداقلی) هم ازش بدانیم و حواسمان باشد ضرر ندارد به خدا. مثلاْ این را بخوان.
بد بود؟!

۲. تا بیستم باید هر سه تا پایان ترمم را بدهم و پروژه دو تا از درس ها را هم انجام بدهم که هنوز بهشان فکر هم نکردم. تمرینات درس ها هم که هست و تمرین-پروژه های هر هفته شبکه. از آن طرف ددلاین تحویل پروژه شرکت هفته بعد تعیین شده. یک نفرمان هم بخواهد مرخصی بگیرد پروژه نمی رسد٬ اگرچه اگر هیچ کداممان هم مرخصی نگیریم باز هم نمی رسد. اصولاْ سختی شرایط از یک حدی که می گذرد و کار از دست آدم در می رود دیگر جای ناراحت کننده بودن خنده دار می شود. الان اوضاع تقریباْ به همان مسخرگیست. حداقل بعد اتفاق دیشب.

۳. سیاست فشار از پایین و چانه زنی از بالا را در پیش گرفته ام. تا می توانم فشار می آورم اما ناکافیسیت. این جاست که با بالایی ها چانه زنی می کنم. برای رییسم از اوضاع امتحان ها و تمرین ها و پروژه ها می گویم وننه من غریبم بازی در می آورم که اساتید متوجه نیستند تا دلش بسوزد و برای استادها هم از شرایط ویژه ای می گویم که متاسفانه این روزها برایم پیش آمده (شرایط ویژه نه کار. اسم کار را بشنوند دو ساعتی برایت روی منبرند و بعد هم هیچ.) تا موقعیت خاصم را درک کنند. فعلاْ فک کار می کند. احمقانه است اگر فکر کنم می شود آخرش از پس همه این ها برآمد٬ عوضش به روش هایی فکر می کنم که بشود تهش خسارات و تلفات وارده را حداقل کرد.

دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

۵

"يک چيزی هست در وجود ما٬ بچه های بهار٬ که ناگريز هر وقت که بيايد٬ احساسش می کنيم. انگار بذر يک گياهی هست درونمان که با کوچکترين نشانه های حضورش٬ شروع می کند به ريشه دواندن و بزرگ شدن٬ که بهار آمده. شما بگوييد بچه ها٬ درست نمی گويم؟! ... آن وقت بهار که می آيد٬ يخ دل تو کم کم آب می شود. سنگ هم اگر شده باشد از تنهايی خزان و سرمای زمستان٬ می شود مثل آينه٬ آن قدر رقيق٬ آن قدر حساس که باور نکنی! آن قدر که گره ای هر چند کوچک بر پيشانی دوستی هر چه قدر دور را تاب نمی آوری! دلت می خواهد هر کاری بکنی تا او جلوه بهارت را ببيند و مثل تو لذت ببرد. دلت می خواهد اين همه شور را که نمی دانی از کجا آمده٬ که سراغ نداشتی در خودت تا همين چند وقت پيش٬ پخش کنی بين همه! می خواهد هيچ کس هيچ کس٬ دردی نداشته باشد و گرفتاری ای...   انگار قرار است زنگ تفريحی٬ استراحتی چيزی باشد برای دل پر دردت. خدا آن قدر آسان می شود که يک دوست آشنای خيلی قديمی٬ ملکوت هم انگار ارتفاعش٬ چند کيلومتری می آيد پايين٬ و می شود هم قد مثلاْ خود تو! "

برو پسر٬ هیچ کس نداند من که می دانم چه ات می شود! خوب بهار هم هست اما٬ همه چیز نیست! چیز دیگر درکار است! خودت هم دو ماه دیگر حسابی دستت می آید!  آن وقت که حس می کنی هدیه ارزشمندی فراتر از شایستگی ات گرفته ای! تجربه ای که برای همیشه به تو یاد می دهد که ممکن است بشود جور دیگری زندگی کرد و تو خودت هرگز متوجه نباشی!   
بهار است دیگر. بهار هشتادوپنج.

۱. این علی ما درست همین یک ماه مانده به کنکور همه ذوق شاعرانه اش دوباره شکوفا شده. حالش را ببرید.

۲. خوشحال بودم که دلارام امشب برای خود خودم می شود. دویست تومن آخرش را آماده کرده بودم که شب بدهم به فرید. از فوتبال که آمدیم اثرش ازش نبود. بازهم مرام دزد٬ خود دلارام رانبرده بود!

۳. (بعدالتحریر): اوه٬ خدای من! تمام این مدت حقیقت در مقابل چشمم بوده و من نمی دیده ام! پول وقت فوتبال دزدیده نشده٬ بلکه قبلش وقتی سرکار بودم به سرقت رفته! به خاطر همین هم دلارام را نبرده٬ چون پیش خودم بوده! می دانم چه کسی آن موقع اتاق بوده و امشب هم پیدایش نیست. حتماْ در حال فرار از کشور است. پیگیری ها را آغاز کردم فقط خدا کند دیر نشده باشد. به همه فرودگاه های بین المللی خبر دادم و تا اطلاع ثانوی تمامی پروازهای خارجی معلقند. با مرزهای آبی هم هماهنگی های لازم صورت گرفته و طرحی مدادی از تصویر متهم به تمامی پاسگاه های مرزی کشور مخابره شده. با این حال حدس می زنم گزینه احتمالی اش عبور قاچاقی از مرزهای غربی کشور و درخواست پناهندگی به دشمنان قسم خورده مان باشد...
ببخشید٬ شما شماره اینترپل را ندارید؟!
  

یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

۶

"اين جا را با تمام خوبی ها و بدی ها و آدم های غير عاديش دوست دارم.به رشته ای که دارم می خوانم علاقه دارم و حتی از بقيه رشته ها بدم می آيد در حالی که بدون هيچ ديدی وارد شده ام.چنان به اين جا و آدم هايش عادت کرده ام که تصور بودنم در هر جای ديگر برايم عجيب است.آن قدر شيفته اين آدم ها و داستان های عجيبشان شده ام که به شدت وسوسه می شوم که روزی داستان زندگی های عاديشان را در حماسه ای بسرايم! ... زندگی نیز چنين است:جايی آن وسط هايش بالا و پايين عوض می شود.دوست دارم همان جا ترکش کنم٬در اوج!"

امممم... این. خیلی دور است ولی این را هم می شناسم. باید بیست سالش باشد جایی حوالی تابستان هشتادوچهار. خمار چای های شب زنده داری های دسته جمعی شبانه و بوفه نشینی های روزانه. گفتن و شنیدن٬ گفتن و شنیدن، گفتن و شنیدن... نشئه رفاقت. می دانم که حالا می دانید اما چیزی از صبح و خرابیش به او نگویید٬ عیش شبانه اش را مکدر نکنید٬ آخر او به سختی چیزی برای زندگی کردن گیر می آورد!

پی نوشت:
اصلاً این صدای چلپ چلپ چارچرخه ها تو چاله چوله های چارراه روبرویی که می آیدها،..
همه دلتنگی خودم و کل آبا و اجدادم را انگار  از دورترین ناخودآگاه هستی لود می کنم.
این یکی را می دانستی؟: خیلی دلم از دستت گرفته، خیلی.

شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

۷

"برای شروع کار يک وبلاگ گفتن از مرگ چطوره؟ به نظر من که بهترين گزينس. آخه تو فلسفه کوچولوی زندگی خودم همه چيز از اون شروع ميشه٬ جالبه نه؟ از اونجا که ميبينی هيچی از مرگ و بعدش نمی دونی.می بينی که میراث چند هزار ساله علم نياکانتم هيچی بهت نمی گه و با وجود پيشرفت تو همه جنبه ها دونستنی هات از مرگ از بابابزرگای خودت تو عصر حجر تجاوز نمی کنه٬تازه اگه مطمئن باشی اونا بيشتر نمی دونستند!خيلی جالبه ها٬تو رو خدا بهش فکر کن!بعد می فهمی که موجود ضعيفی هستی چون جهلی عظيم بر تو مقرر شده.حد اقل تا وقتی که نفس می کشی و زنده هستی... " 

این آغاز است. پسرکی است مرگ اندیش٬ یکپارچه خوف موجودی برتر. بسیار بیگانه با جان پرشور زندگی٬ خاص و متوهم. مراقبش باش که ترسی که این طور در اعماق وجودش می دود ریشه های درخت عملش را نیفسرد٬ هستی؟!

پی نوشت: هان راستی. آن فامیلمان هم فوت کرد. انگار دوشنبه بعد پسرش را شناخت٬ چهارشنبه پسرش برگشت کانادا و یکشنبه بعدی هم خودش برگشت همان جا که از آن آمده بود. قرآن و فاتحه مسجد را روز و خنده های بی دغدغه مان را شب نثار روحش کردیم که شادتر شود. این نوشته فرید را هم اگر هنوز نخوانده اید بخوانید و لذت ببرید.  

پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦

مردی در هپروت
دقیقاْ به همین ترتیب و موالاتی اتفاق افتاد که می گویم. ظرف ها را گذاشته بودم خیس بخورد. اول رفتم پیش مهدی و راجع به تمرین دوم شبکه ازش پرسیدم٬ گفت که خودش هم انجام نداده و پایه شد جمعه شب با هم انجام بدهیم. (هرچند همین امشب هم اگر تحویل می دادیم هفتاد درصد نمره اش را به خاطر تاخیر از دست می دادیم. احتمالاْ شنبه صبح که بفرستیم یک چیزی هم ازمان کم می شود.) بعد یک دفعه یادم افتاد که من جمعه دیروقت می آیم و ما هیچ شماره ای از هم نداریم! برگشتم٬ شماره ام را گرفت و قرار شد یک میسد بندازد برایم.  رفتم بالا سراغ ظرف ها. دیدم یک چیزی کم است. یادم رفته بود مایع ظرفشویی بردارم. برگشتم اتاق دیدم میسد دارم.  این کی بود از مشهد این وقت شبی؟

- سلام.
-سلام. ببخشید٬ از این شماره با من الان تماس گرفتن؟!
- موبایل آقای سررشته داریه؟!
- بله٬ بفرمایید...
- امممم...
- اوه٬ مهدی تویی؟!
- دو دقیقم نشده الان که گفتی برام میسد بنداز!
- خوب من گیجم٬ تو یه چی بگو اول!
- آخه تو خیلی جدی بودی! صداتم عوض می شه پای تلفن!
- آره٬ صدای تو هم خیلی عوض می شه٬ واسه همین اشتباه کردم! برا کسی تعریف نکنیا!

حالا نخند و کی بخند. هوش و حواس مگر می گذارند برای آدم این روزها. والا!

پی نوشت: آخییییی...بالاخره اینترنت! دیدم اینترنت خوابگاه وصل بشو نیست٬ نصفه شبی توکل کردم و زدم بیرون! حالا هم تو یک کافی نت زیرزمینی ام تو میدان جمهوری! کشت ما رو این یارو٬  باشه بابا٬ الان کارم تموم می شه!

شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

تو قدر آب چه داني٬ که در ميان فراتی...

۱. "ابن سیرین گوید دست ارنجن که دستبند باشد در خواب زنان را شوهر است (مردان را چی؟) ومردان را غم و اندوه و تنگدستی (از این بیشتر؟!). اگر بیند که دستبند سیمین داشت دلیل که غم و اندوهش کمتر باشد. جابر گوید اگر مرد بیند که دستبند سیمین داشت دلیل که او را مال و نعمت به رنج حاصل شود..."  

۲. از تمام آن رویای بلند٬ خودم باقی ماندم در زمینه ای محو٬٬ به همان تیپ همین روزها٬  و دستبندی طلایی بر دست چپم٬ بالای ساعت مچی و پایین آستین آبی پولیور٬ به صورت یادی آشکارا عمیق٬ که بی هیچ نشانه و توضیح دیگری مدام خودش را یادآور می شد... 

۳. بنده خدایی هر شب قبل خواب دعا می کرد که یا امام رضا٬ یک کاری بکن بزند من این بی ام و بانک ملت را ببرم٬ اولین تیریپش را می آیم پابوس خودت٬ هر سال برایت قربانی می کنم٬ فلان می کنم٬ بهمان می کنم٬ فقط یک کاری بکن من برنده بشوم... خلاصه هر شب و هر شب دعا می کند تا یک شب که امام را به خواب می بیند که بهش می گوید: د لامذهب٬ آخه تو یک حساب باز بکن تو این بانک...

۴. غیر از این آقایان بند یک کسی نظری در این باره ندارد؟

۵. صبح تا شب فریادش می کنی که با من حرف یزن٬ با من حرف بزن٬ مرد مومن چطور با تو صحبت کند وقتی زبانش را - زبان نشانه ها را - نمی دانی و از این همه سر و صدا که حکماْ باید گوشت را کر می کرد هیچ نمی شنوی؟! تو بگیر این رویا هم برای همین بوده٬ خواسته یک حالی بهت بدهد٬ که صدایت حالا حالاها درنیاید...

۶. جمع کنید بابا٬ برویم با هم حساب باز کنیم. داریم هر روز یک امتیاز از دست می دهیم. راستی٬ کسی می داند آخرین مهلت افتتاح حساب یا تکمیل موجودی کی است؟!

یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦

خدا خيرت بدهد امين!

تعریف کرد:

" آقا بچه که بودیم یکی از سرگرمی هامون این بود که جمع شیم دور هم و زنگ بزنیم خونه مردم و مزاحم بشیم. مثلاْ یه مدت گیر داده بودیم به این. زنگ می زدیم و می پرسیدیم آقا اون جا باغ وحشه؟! بعد که طرف می گفت نه می گفتیم پس چرا تو گوشی رو برداشتی؟! بعد کلی حال می کردیم.
آقا یه بار این پسر داییمونم اومد و خواست اونم امتحانی بکنه. اما از شانسش خورد به یکی از اون بداصفهونیای حاضرجواب. همین که پرسید آقا اون جا باغ وحشس؟!  طرف درجا جواب داد: بعله٬ آقادونِم (آقاتونم) این جا زنجیرِس!
 "

ولو شدم کف سنگ های سرد و نمور حیاط خوابگاه و تا می شد خندیدم. حتی شاید بیشتر از آن چه می شد و می باید! از ته دل. خنده ای که بالاخره لبخند نبود.
یک ماه٬ سه ماه٬ نیم سال٬ یک سال٬ بیشتر؟ خدایا٬ این خنده های چند وقت بود که آن ته گیر کرده بود؟!