خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

آب و هوای خاکیان٬ نیست به عشق سازگار ...

۱.  منیرو روانی پور می نویسد:

گاهی دستپاچه می شوم  و دور خودم می گردم و می گردم .این را برای بچه های جوانی می گویم که در ایران هستند و زمان زیادی دراختیار دارند ...زبان ...زبان بخوانید ...ادم وقتی توی کشور خودش است خیال می  کند زبانش خوب است اما وقتی می اید اینجا تازه متوجه  خام خیالی خود می شود .گستره غریبی است مثل اقیانوس می ماند و تو شناگری هستی که باید بتوانی در هر عمقی ا ز اقیانوس شنا کنی ...وگرنه  در عمق کم حتی قورباغه ها می توانند زنده بمانند ...خیلی به حرف اقای مهاجرانی فکرمی کنم که میگفت تلاش می گنم زبان یاد بگیرم و به انگلیسی بنویسم ... این کار اگر غیر ممکن نباشد بسیار سخت است .شبانروز هم که بخوانی نمی توانی جبران عقب ماندگی ات را بکنی ...

۲. جواد رفیعی اعتقاد دارد  فارسی زبان بن‌بستی است. در مقایسه با عربی یا انگلیسی، فارسی آدم را زندانی یک جزیره‌ی کم حاصل و جامعه‌ای منزوی و فروبسته می‌کند...

۳. من می گویم زبان فارسی...

داشتم آن کلی حرفم را دسته بندی می کردم برای گفتن٬ که خیلی اتفاقی به غزلی ناب از شهریار برخوردم که این چند بیت از آن است. و می دانید که با هر حرف و حدیثی٬ تولد شهریار به عنوان روز شعر و ادب پارسی انتخاب شده. حرف هایم را گم کردم. باشد٬ فعلاْ چیزی نمی گویم٬ زبان می خوانم...

وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا
پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا

پای به دام جسم و دل همره کاروان جان
آه چه حسرت آورد زمزمه جرس مرا

گرگ درنده ای به من تاخت بنام زندگی
پنجه که در جگر زند نام نهد نفس مرا

طوطی هند عالم قدسم و طبع قند جو
وه که به گند خاکیان ساخته چون مگس مرا

آب و هوای خاکیان نیست به عشق سازگار
آ
تش آه گو بسوز آنچه به دل هوس مرا...

 

چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

همين طوری ميای می خونی و می ری؟! ای خداتو شکر!

بچه که بودیم مامان بیشتر از هر موقع دیگری سر نمازهای هول هولکی بعد وقتش حواسش به ما بود. این طور وقت ها کوچکترین درگیری لفظی هم که بین من و سیمین پیش می آمد یک الله اکبری چیزی از لابه لای همان نمازش گیر می آورد و سمتمان پرتاب می کرد که معنی اوهوی حواسم هست می داد. کلاْ این طور واژه ها با معانی خیلی بعید توی کیسه قدیمی ها کم پیدا نمی شد. مثلاْ ممکن بود وسط دعوا یک استغفرالله معنای مرتیکه عوضی بدهد یا لا اله الا الله کاملاْ جایگزین یک فحش رکیکی بشود که به معنای آب زیر کاه و کلاش و از این حرف هاست. یا مثلا پدرت خوب مادرت خوب یعنی ای پدرفلان مادر بهمان. مصبتو (مذهبتو) شکر یعنی به کمرت بخورد این نماز و روزت٬ و مثال هایی از این قبیل که کم نیستند. این گزاره های جایگزین لزوماْ مذهبی نیستند اما در هر حال از جنس اعتقادند. مثلاْ یادم هست توی فیلم آمیلی یک شخصیت زن بود که هر وقت عصبانی می شد چندبار بلند داد می زد زنده باد فرانسه.

خلاصه منظور این که چند روزی می شود دوباره حالی به سیستم فیلترینگ خودم داده ام که دیگر داشت خیلی کند و بی اثر می شد. انواع و اقسام فکرهای بد٬ منفی٬ و حتی نامثبت پیگیری و شناسایی شدند و فیلتر مناسبشان طراحی شد. فقط فیلترش صفر و یکی عمل نمی کند٬ یک تابع تبدیل غیرخطی دارد که خروجی هایی از همان جنس که تو بند بالا گفتم می دهد. حالا هم به حمدالله این قدر وضعم خوب بوده که دارم صبح تا شب ذکر می گویم!

 می خواهی آرامشت را - خودت را - ریکاور کنی؟! بسم الله! به چی اعتقاد داری؟ خدا٬ عشق٬ یک آدم اصلاْ؟! فیلترش را طراحی کن! اگر هم اعتقادی نداری من که از سیستمت سر در نمی آورم. من فقط می دانم خدا٬ یک شادی ناگهانی و بی دلیل است٬ و تمام.

جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

تو جهان پاک داری٬ نه وطن به خاک داری...

پاک داشت یادم می رفت.

اولین بار که توی یک وبلاگ به این موضوع برخوردم٬ گفتم چه جالب! اگر خودم بخواهم راجع به وطن بنویسم چی می نویسم؟! شروع کردم به فکر کردن. اول فقط چیزهای بد به ذهنم می رسید ولی به مرور چیزهای خیلی بدی هم آمدند. همین طور که فکر می کردم٬ انواع و اقسام محرومیت ها٬ عقب ماندگی ها و تحمیل ها توی ذهنم ردیف می شدند و من لحظه به لحظه کفری تر می شدم. آخرش آن قدر جری شده بودم که اگر یکی دم دستم بود ممکن بود بپرم و کله اش را دودستی بگیرم و چندین دفعه محکم بکوبم به دیوار. این طوری بود فکر کنم. خودم هم از غلیان و حتی وجود این همه احساسات منفی حیرت زده شدم. مشاهدات٬ دیده ها٬ شنیده ها٬ خوانده ها و گپ و گفت های این سال ها آرام آرام کارشان را کرده بودند.
هفته قبل معین دعوتم کرد به این بازی. یعنی وقتی که این موضوع دقیقاْ آخرین چیزی بود که ممکن بود خودم درباره اش بنویسم. به هر حال٬ شد حالا. یاد آن روز و آن حس افتادم. گفتم بنویسمشان٬ دیدم این ها را که نمی شود نوشت. غرغر است. من هم که سرقفلی این جا را به شرط و شروطی گرفته ام. بعد بهشان فکر کردم و گفتم که خداوکیلی همه اش هم که غرغر نیست٬ بنویسم که ببینند؟! بعد هم گفتم چه کاریست. غر٬ غر است دیگر. منطقی و غیر منطقی٬ با دلیل و بی دلیل که ندارد. گیرم هم که نباشد٬ چه می خواهی بنویسی که کسی خودش احساسش نکرده باشد؟! کی هست که بخواند و دلتنگی های دم غروب این وطن تنگ تر از غربتی های هر پرت آباد حتی نادیده ای گلویش را سفت نچسبیده باشد؟!
پس چه کنیم؟! یک چیزی بنویسم. چیزی که از این جا دارمش. پدر و مادر و خاطرات کودکی و دوستان و جغرافیا و نوستالژی و عشق و خیلی چیزهای قشنگمان مال خودتند. مال خود خودت هم نباشند مال این جا نیستند. هرجایی می شد باشند. تعارف که نداریم. آخر دیده بودم بعضی این ها را بسته اند به سبیل گربه پیر و کمی خجالتش داده اند. باید چیزی باشد که اگر این جا نبودی می فهمیدی کم است٬ مثل زبانت که الان می فهمی چقدر کم دارد٬ مثل حکومتت که می دانی نظیرش را دیگر کمتر جای دنیا گیر می آوری.
مثل چی برای من؟! مثل حافظ و مولوی٬ و تا حد زیادی دینم. خوب شد٬ این ها را دست کم شانس آوردم! خوشحال می شویم! شاید چیزهای دیگری هم باشند. شاید اصلاْ خیلی زیاد باشند. فعلاْ که چیز زیادی در مورد وطن نمی دانم٬ فهم نمی کنمش. اصلاْ چه کاریست٬ یک چیزهایی این جا بنویسم و یک وقت فردا یک دفعه یزنم زیر همه شان و بروم؟! مگر نه این که حالا دور و روزیست که حتی من هم دارم به رفتن فکر می کنم؟!  

و اما وصیت بازی. اکیداْ وصیت می کنم محمد آن نوشته اش را تکمیل کند. اما بقیه٬ از نوشتن هر کسی که این جا را می خواند استقبال می کنم. فقط نوشتند خبرش را هم بدهند بلکه هم خواندیم و ما هم سری از کار این خانم مام وطن درآوردیم. زیاده عرضی نیست.   

 

پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

تقديم به همه دخترانی که از فوتبال بدشان می آيد (وقتی خواهر من فوتبال می بيند)

 [پرسپولیس-ذوب آهن٬ نیمه اول٬ صحنه آهسته گل مردود]

- اینجارو نگا! هند نیکبختو ببین! با دست گل زد!
- کو؟.. نه بابا٬ هند نشد که. آخرش با پا زد.

جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦

نيايش

بانوی خاطره های دور٬ سلام! نخندید بانو٬ خودم می فهمم. این جا نمی دانم در کدام شبیخونشان به اردوهای شبانه بی تابی من نامتان را از لا به لای مدهوشیم دزدیده اند. نشان به آن نشان تازگی ها زیاد سر به سرم می گذارند بانو. جسارت است اما٬ گاه به گاه یادتان را در سرم می اندازند. از من می پرسند تازگی ها خبری از شما دارم و - نمی فهمند که آخر٬ می خندند آن ها - آتشم می زنند. شما نمی دانید که٬ صبر زیاد کردم که با شما ننویسم اما نشد. آخر می دانید بازی جدیدشان را؟! می گویند از تو سراغ گرفته. بی انصافی می کنند بانو...   
آن طور نخندید خواهش می کنم. می دانم. به چشم هایم خیره نشوید. بگذارید - اگر خاطرتان را مکدر نمی کند - حرف بزنم. دلم خواسته. به جایی اگر که بر نمی خورد٬ بگذارید بازی شان را جدی بگیرم. باشد؟! ممنون٬ هنوز بهترین همبازی هستید!
گفتند از حال من پرسیده اید. یادتان هست توی عالم بازی های کودکی هرجا من کم می آوردم شما لبخند می زدید؟! قند توی دلتان آب می شد؟! حالا هر وقت دلتان خنده حسابی خواست از من سراغ بگیرید. بیچاره شده ام بانو. روزها دل سنگینم را تکه پاره می کنم و می بخشم به هر غریبه ای که سبک تر بشوم - نشنیده بگیرید: که خبرش را به شما برسانند -  و شب ها٬ دربدر دنبالش می گردم ولی از غریبه چیزی یادم نمانده جز چشم هایش٬ لبخندش٬ آن طرحیش که به شما می زده و من ساده نفهمیده ام و به خیال خودم زرنگی کرده ام! خلاصه که خوب بازیتان شده ام بانو! نمی آیید آخر که٬ امانتیتان را پس بگیرید. امانتدار خوبی نبوده ام دیگر. کم آورده ام. باز هنوز اگر بگردم باور کنید یک چیزهاییش پیدا می شود. برای خاطر من که نه٬ برای این ها هم شده سری به این حوالی بزنید! روی من حساب نکنید٬ یک باره چیزی اگر مانده بگیریدش و خلاصمان کنید٬ چه کاریست این بانو... 
بانو شروع کردم به نوشتن دستم می لرزید. خیلی وقت است برایتان ننوشته ام. ترسیدم حقتان را ادا نکنم. گفتم نکند شرمسار همان کاغذهای قدیمی مان بشوم. (راستی هنوز دارمشان. چند شبیست بر سرشان می گیرم و اسم شما را می خوانم! حیرت نکنید٬ آخر من هرگز قدردان نبوده ام!) اما حالا تازه فهمیده ام که کار من از این کارها گذشته. با همین کلمه هایی اندکی که هنوز نباخته امشان هم می توانم هر شب برایتان آتش بگیرم و زنده بشوم٬ اما شما چه بانو؟ می خوانیدشان؟ بنویسم٬ بگیرم؟!
راستی از این شناسه های جمع هم نرنجید. نادیدشان بگیرید. می دانم از همان اول قرارمان چیز دیگری بود اما چه کنم. گفتم برایتان٬ کلمه هایم را باخته ام. تو را که همان روزهای اول بعد شما باختم. با این همه حریف نشسته ام تا به حال٬ کدام صبح بعد مستی به یادشان آورده ام که سراغ تو را ازشان بگیرم بانو؟!
ولی باز آمده ام این جا بانو. بازی را که شروع کردند دیگر تاب شهر بزرگ را نیاوردم. آن جا زیاد باخته ام. می دانم چیزی اگر جا گذاشته باشیم همین جاها باید دنبالش بگردم. این کلمه ها را هم از زیر گرد و غبار خاطره های گوشه و کنار همین جا گیر آورده ام و برایتان می فرستم. این جا انگار هنوز آفتابش طرح چهره شما را دارد٬ انگار هنوز خاک کوچه هایش - که میزبان کودکانگی هایمان بودند - به همان جای پای شما گرم و حاصلخیزند٬ زیر پای آدم می تپند! این جا می شود هنوز هوا خورد با طعم شما بانو. این طرف ها که می آیید دیگر٬ حالا اگر خواستید ردی هم از من بزنید. آخر شنیده ام بانو قصه ما هم یک جا تمام می شود. عجیب نیست؟! همیشه فکر می کردم از آن ها نیست که آخری داشته باشد. تازه می گویند دیر هم نیست. که اصلاْ چشم بر هم زدنیست. من فقط می خندم و نمی فهمم که تمام ما یعنی چه.
چقدر گلایه داشتم بانو. حالا می گردم و جای خالیشان فقط یک سوال پیدا می کنم : این کدام معجزه در خیال تبسم ساده شماست که هربار دهانم را می دوزد و بی قراری هایم را از یاد می برد؟! بردید! باز مثل همیشه آخرها همه شما شده ام بانو! بخندید بانو! اصلاْ نشنیده بگیرید این ها را! بازی شمایید و برنده شما! راه شمایید و مقصد شما! زندگی شمایید و مرگ شما! خطی بر طرح خنده تان نیفتد از خاطر خیال من! غباری بر دلتان ننشیند از بی مبالاتی من! سراغ ما نیایید اصلاْ. دلتان به حال ما نسوزد. این جا همه مرده اند. چندتایی هم مثل من جانی می کنند که مگر دستی به شما برسانند اما٬ گذرتان اگر به این حوالی افتاد دامنتان را بالا بگیرید بانو! لمس ما آلوده تان می کند٬ بالا بگیرید٬ لبخند بزنید٬ و از میان ما بگذرید! شما بالا بگیرید که ما بیشتر جان بکنیم بانو! یا ما هم بمیریم و یا - نشان بدهید که راه دیگری نیست - شما بشویم بانو! بالا بگیرید که بالا بگیریم بانو! بالا بگیرید بانو...  

 بامداد ۲۳ رمضان ۱۴۲۸ قمری - قزوین

جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦

از رويایی به نام زندگي

۱. ریسک بزرگی کردیم. مثل این که اسهال باشی و یک کار بد را به طور خاص انجام بدهی. البت به موقع عضلات را سفت کردیم٬ و گرنه که...
رفتیم جشن معارفه ورودی های جدید. تقریباْ از اول تا آخرش. تو سالن کهربا٬ همان صندلی های چهارسال. همان جایی که تویش ان تا جشن برگزار شدیم و کردیم. از اولیش - جشن معارفه - تا آخریش٬ همین چند وقت پش٬ جشن فارغ التحصیلی. یکی یکی شان می آمدند جلوی چشممان. حالا آن ها آمده بودند٬ تر و تازه٬ ترگل ورگل و فرش٬ آن قدری که هر خالی شاخداری بتوانی ببندی و باور کنند. دخترهایشان آرام نشسته بودند و پسرهایشان پشت سالن جمع شده بودند و خزبازی در می آوردند. بالاخره این از سنت های تحویل ناپذیر روزگار است.  آمده بودند تازه شروع کنند. راهی را شروع کنند که ما تازه تمامش کرده ایم. تمام٬ همین طوری که گذشت٬ راه هم ندارد. ریسک خطیری نبود انصافاْ؟ 

۲. چه قدر گلند این ۸۴ی های ما. آدم تازه می شود وقتی با هم می بیندشان. از بین همه دوره هایی که دیده ام رفاقت هاشان بیشتر شبیه خود ماست. عمیق٬ یعنی افه ای نه٬ و در نتیجه پدر در بیار.
همان شب جشن با مهدی شان چت می کردیم. دلتنگ شده بود. از آن دلتنگی های شب بعد این طور برنامه ها٬ که تمام می شوند . تنها می شوی. دلتنگی بعد اردو مثلاْ. و انصافاْ خوب می فهمیدم چه می گوید. این قدر تجربه اش کرده بود٬ یا این قدر تجربه اش سنگین بود٬ که می گفت این دلتنگی به فکرش انداخته و توی آینده مرددش کرده. که سمینار با بچه هایشان باشد یا نه٬ توی رسانا کار بکند یا نه٬ وقتی خربزه رفاقت چنین لرزهایی هم دارد.
کاریش نمی شود کرد. آدم ها یا حساسند یا نه. یا شاخک هایشان کار می کند یا نه. وقتی دیدی از بد حادثه از آن هایی درآمده ای که شاخک هایشان کار می کند - بد هم کار می کند - فاتحه ات خوانده است. با این طور کارها هم نمی توانی از کارشان بیندازی. باید همین طور بروی جلو که آخرش بفهمی چه می شود آخرش. برو. رو که کشاکش خوش است٬ روزگار پدر تو را در می آورد و تو روزگار را عاصی می کنی بس که راه نمی آیی...

راستی! فردا صبحش که دوباره بچه ها را دیدی٬ انگار نکردی که چنان دیشبی نبوده اصلاْ؟!

۳. جالب این که انگار همگی با هم جدا جدا دلتنگ شده بودند! قبل آن سه ربعی هم با شهاب چت کرده بودم. وقتی گفت می خواهد داد بزند٬ تنم لرزید. یاد همان داد نزده خودم افتادم که همیشه می گفتم یک روز سر می دهمش. یادم رفته بود انگار. حالا باید خیلی کلفت شده باشد. دادی به قطر چهارسال. می زنمش. شاید همین روزها. شاید اصلاْ همین جا. فقط ممکن است یک طور دیگر داد بزنم. یک طوری که نفهمیدش...
ولی اگر یک وقت صدایش را شما هم شنیدید٬ بدانید که گوش فلک را جر داده ام.

مخمور و مست و تشنه و بسیارخواره ایم٬ بس کرده اند جمله و ما بس نمی کنیم...

 

یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش (يا: يک کف دست باز و کشيده)

خوب گوش کن این ها را برای بار آخر است که برایت می گویم: آن جا که رفتی خارجه٬ خوب حواست را جمع می کنی. درست را می خوانی که برای مملکت و خانواده ات افتخارآفرین بشوی. آن جا دیگر خانوم بازی را بگذار کنار و این قدر مثل این جا دنبال ناموس مردم توی خیابان ها راه نیفت توی شهر غریبی. دین و ایمان درست و حسابی هم که ندارند و خانواده دار هم که نیستند٬ بیشترشان هم نانجیب از آب در می آیند. اگر هم نگذاشتی کنار که مسائل احتیاطی را رعایت کن. صبح تا شب چت نکن و وبلاگ نخوان. دم ساحل ابداْ نرو. اگر دیدی از جایی خیلی صدا می آید با دود و نور آن جا ها هم نرو. این چینی مینی ها چیزی بهت تعارف کردند بخوری مودبانه رد کن. یک جایی پیدا کن که گوشت بسمل کرده بدهند بهت. سعی کن کم کم آشنای خانوادگی استادهای معروف آن جا بشوی و به خانه شان رفت پیدا کنی. سر امتحان دوتا مداد با خودت ببر. بقیه اش را هم که قبلاْ گفتم٬ الان یادم نمی آید. دیگر سفارش نکنم ها٬ برو خدا به همراهت...

۱. سلمان رفت. یک ساعتی هست که از بدرقه اش در فرودگاه برگشته ایم خوابگاه. وقت عجیبی است برای آپ کردن. نخوابیده ام. مخم باد شکم داده. با حال و روزی که از خودم سراغ داشتم فکر می کردم به قول معروف دامن از دست برود و خلاصه چه مراسم پرسوزی بشود ولی برعکس٬ نفهمیدم چرا این قدر خندیدیم که بی حال شدیم. شاید چون زیاد بودیم. شاید چون گرم بودیم٬ و حتی هنوز غریبه با رفتن و جدایی. چه خوب است که جماعتمان دست کم هنوز اینجاییم. سلمان یکی را فقط به نمایندگی از خودمان راهی دیار استکبار جهانی کرده ایم. شاید هم همان طور باشد که در لحظه آخر به سلمان گفتم٬ که الان این طوریست ولی یک کم بعدتر٬ وقتی فیلم هایش را ببینی آن وقت...
یک عکس دسته جمعی مان را هم قاب کردیم و دادیم بهش که اگر احیاناْ یک دم غروبی آن جا که ما هنوز خوابیم دلتنگمان شد برود و ببیندش که دلتنگ تر بشود.

۲. یک چیز با مزه سلمان. داشتم مرور می کردم. دیدم توی این چهار سال با تو این جوری (یک کف دست باز و کشیده) بوده ام. با هر کسی در مقطعی خاص از گذشته - هرچند خیلی کوتاه و به هر دلیلی - این طوری (یک کف دست باز و کشیده) نبوده ام اما با تو یکی همیشه خدا این جوری بوده. کمیتمان اگر می لنگیده کیفیت داشته. به سلامت سلمان جان٬ به سلامت...