خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

احتياط: خطر خفگی با بدون سيم

سه دو یک ... سه دو یک ... خوب٬ حله. دوستان اگر از این به بعد سر افطار٬ ساعت چهار صبح و یا وسط ظهر مرا آنلاین دیدید تعجب نکنید. به هر حال گرجوییت شدیم و از این پس در اتاقمان وایرلس داریم. فقط دعا کنید جنبه اش را داشته باشم و گرنه ممکن است خودم را خفه کنم باهاش.

۱. خیلی هیجان زده شدم واقعاْ. بعدش به فکر افتادم که آخرین باری که هیجانی از این جنس داشته ام کی بوده. بعد با کمال تاسف فهمیدم که غیر از یک سری موارد خاص که اصلاْ قابل مقایسه نیستند بر می گردد به کودکی خیلی دور. به طور خاص آن روز سال های اول ابتدایی یادم آمد که بابا بی خبر دستگاه بازی ای که به میکرو معروف بود آورد خانه. آن بازی با قاب بنفش چهارلبه معروف به ماریو هم همراهش بود. وای که من و سیمین مردیم و زنده شدیم تا این دستگاه نصب شود. دسته هایش را گرفته بودیم و هی این دکمه های زرد و قرمز و آبی اش را بی خودی فشار می دادیم. داشتیم از هیجان دیوانه می شدیم تا بالاخره بابا - که از حال ما خودش هم به هیجان آمده بود - و آن دوستش راهش انداختند...

دیگر تکرار نشد. حسی چنین مایل به بی نهایت. تکرار هم نخواهد شد. حتی همان هیجانات خاص هم احتمالاْ تکرار نشدنیست. نمی فهمم٬ این یعنی چی؟! 

۲. سه روز از فوق گذشت. سه روز عجیب. عجیب.

یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

همشاگردی سلام٬ همشاگردی سلام!

نه جان من٬ آن طورها هم نیست که فکر می کنی. نگران نباش. می شود جمع و جورش کرد. زیاد است اما می تواند. اسماْ شش میلیارد پرونده زیر دستش است ولی خیلی کاری ازش نمی برند. بیشترشان - تقریباْ همه شان - پرونده های روتینی هستند. روال پرونده های معمولی هم که مشخص است. بالاخره ده ها هزارها سال است که عین همین پرونده ها باز می شوند٬ روند مرسوم را طی می کنند و مختومه شده و به بایگانی سپرده می شوند. حالا بعد این مدت روند دیگر تقریباْ خود به خود طی می شود. چهارتا مهر و امضا و ثبت و بدهکار بستانکار است دیگر٬ بعد هم تمام. برو بایگانی.

اما تک و توکشان - چندسالی جایی - پیدا می شوند که یک کم اذیت می کنند. روال را طی نمی کنند٬ وقتش را می گیرند٬ مجبور می شود بهشان جداگانه رسیدگی کند. نمی خواهند به این راحتی ها بایگانی شوند. اما باز هم آن قدری نیستند. خوبند. خودم را که نگاه می کنم اگر جایش بودم با این ها از بیکاری در می آمدم. تنوعی می شدند. یک دست و پنجه ای با هم گرم می کردیم. اصلاْ دوستشان داشتم.  

۱. حسین چه حال خفنی دادی ناگهانی! باور کن وقتی خواندم همان طوری شدم که برایت کامنت گذاشتم. خیلی لطف داری تو. ولی با کمال احترام باید بگویم این صرفاْ نظر شخصی توست! می بینی که اوضاع را خودت.

۲. فردا روز اول سال تحصیلی جدید ماست. یعنی فردا هفدهمین سال تحصیلی ام آغاز می شود. خنده دار است نه!؟ 

جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

آواره

تقریباً از خواب پریدم. چهارتایی یکی یکی آمدند تو. خیلی خوشایند نیست که یک غریبه آدم را با لباس راحت (!) و سر و وضعی که تازه از خواب بیدار شده ببیند. چه برسد به چهارتا. رفتند سر اصل مطلب که اتاق را تخلیه کن که وسایلمان را بیاوریم. این جا از این به بعد اتاق ماست. من هم گفتم که ترم بعد باید بروم بلوک فوقی ها و اتاقی که هنوز تخلیه نشده. گفتند نمی شود، ما آمده ایم اتاقمان را عوض کنیم و برگردیم شهرستان تا اول مهر. گفتم خوب من یک گوشه ای را خالی می کنم برای وسایل شما تا اتاق من هم تخلیه شود. خوب است؟ گفتند خوب است.
خیال کرده بودم توافقی شده که برگشتند و یکی شان درآمد که نه، ما می خواهیم همین امروز سمپاشی هم بکنیم و وسایلمان را بچینیم. ضمناً الان تخلیه اجباری این طبقه هم هست. گفتم ده بیا. خوب من چه کار بکنم؟! گفتند وسایلت را بده جمع کنند ببرند انبار. گفتم مرد مومن، وسایلم را بدهم برود، خودم را چه کار کنم؟ خودم را هم بدهم ببرند انباری تا اطلاع ثانوی!؟
خلاصه، در گیر و دار بحث بودیم که یک دفعه نیروهای ضربتی ریختند تو. کارگرهای گونی به دست. مانده بودم بروم بالاسری این ها را گیر بیاورم یا مراقبشان باشم ببینم که با وسایل چه می کنند که خود مسئول خوابگاه پیدایش شد. گفتم بیا به دادم برس که این ها زندگی ام را دارند می برند! گفت چیزی نمی شود که، همه را می برند انباری، بعداً که خواستی بروی اتاق جدید بیا بگیر! گفتم خودم چه کار کنم؟ گفت حوله و مسواکت را بردار و برو یکی از این اتاق هایی که خالیست! گفتم من تنهام٬ هم اتاقی هایم نیستند. یک وقتی اگر بدهید خودم جمع و جور می کنم. گفت چرا سخت می گیری این قدر٬ کاری نیست که. الان تا بری پایین و یک بستنی بخوری (!) همه چیز را این ها جمع کرده اند!
دیگر نگفتم که این دقیقاْ آن چیزیست که نمی خواهم. دیدم اصلاً فرصت بحث کردن نیست و طرف از خودم هم ریلکس تر است. کارگرها هم که انگار روزه زده بودشان. مثل ربات کار می کردند و هرچی دم دستشان می رسید می کردند توی گونی. از قابلمه با غذای مانده و کاغذ اعم از باطله و فرم اداری تا کیفم که مقدار قابل توجهی پول تویش بود. وقتی گفتم این را چرا انداختید توی گونی یک نگاه بی معنی ای کردند و کارشان را ادامه دادند. در بهترین حالت فقط می شد بهشان تذکر بدهم که چی را چطوری و کجا بچپانند. به مسئول خوابگاه هم که تذکر دادم گفت ای بابا چه می گویی، این ها وقتی کار می کنند اگر حواست نباشد خودت را هم می اندازند توی گونی.

وقت فکر کردن نبود. یا الان یا هرگز. با یک نگاه سریع دور و ورم را اسکن کردم. این چیزها به ذهنم رسید و فرصت کردم بردارمشان:
1- کتری و چای کیسه ای. طبیعتاً این اولین چیزی بود که به ذهنم رسید.
2- عینک آفتابی. در همان حدود بهش معتادم.
3- حافظ.
4- دمپایی. به دقت مراقب بودم کارگرها که می آیند و می روند اشتباهی نپوشندش و گم و گور نشود. قدر زر زرگر بداند و علاوه بر آن خانم ها ولی قدر دمپایی را فقط یک خوابگاهی می فهمد.
5- همین سیستم. توی این یک ماه این قدر از این که خریده امش خوشحال نشده بودم.
6- شلوار سفیده که تازه هم اتویش کرده بودم. فکر چپانده شدنش توی یک گونی تمام تنم را به رعشه ای سرد انداخت.
7- سررسید یا همان دفتر یادداشتم. گذاشتمش توی همان کیف کذا. فکر کنم اگر توی یک جزیره برهوت گیر بیفتم زمان زنده ماندنم بیشتر از غذا به مقدار جوهر خودکار و کاغذی که در اختیار دارم بستگی خواهد داشت.
8- یک قاب عکس یادگاری. آخر کسی چه می داند انبار چه جور جاییست.
9- بالش. ممکن است زیادی بی کار بمانم. بالاخره باید یک جوری وقتم را پر کنم.
10- دسته. دسته دیگر. باشد. شما خیلی با کلاسید. همان جویستیک. مهم تر از دلیل بالا ممکن بود در این مدت نامعلوم یک مهمان خاص داشته باشم!
11- کفش و یک دست لباس. بعدازظهر بیرون قراری داشتم که برایش زیرپیراهن و دمپایی خیلی لباس مناسبی به نظر نمی آمد.

جالب این جاست که جوراب را miss دادم.حوله و مسواک را هم وقتی یادم آمد که دیگر معلوم نبود توی کدام گونی و با چه جور اجسامی محشور هستند. فقط با شناختی که از جوراب هایم داشتم امیدوار بودم آن ها نباشند. علاوه بر این ها، هرگونه وسایل حمام و اصلاح و تهیه یا حتی صرف غذا و پولی کمی خردتر از ان چه که توی کیف وجود داشت از مهمترین چیزهایی بود که فراموششان کردم. این بود قصه آوارگی من.

پی نوشت: تجربه جالبی بود. پیشنهاد می کنم خودتان را در این موقعیت قرار بدهید. یک نگاه سریع به دور و بر بیاندازید و بگویید که اگر در فرصتی خیلی کم انتخاب های محدودی برای مدتی نامعلوم داشته باشید کدام ها را با خودتان می برید. نمی دانم این انتخاب ها چیزی را نشان می دهند یا نه، فقط می دانم که تست جذابی خواهد بود.


سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

فيثفول

درست مثل بذرهایی که پاشیده می شوند توی یک زمین خالی. هر کدامشان اول فکر می کند درخت تناوری می شود برای خودش اما بیشترشان یک درخت معمولی هم نمی شوند. همان نهال های جوان را همه جور باد و باران و بلا می زند و می شکند. آدم دلش می سوزد ولی این طوری است دیگر. عوضش از یک جایی که بگذرد آنی که خیلی مقاوم باشد دیگر ماندنیست. درخت سالخورده همه جور طوفان را هم به سخره می گیرد و تنه ستبر خودش را به رخ ناظرها می کشد و با زبان بی زبانی بهشان می گوید: ببینید٬ من مانده ام!

سال اول بعد عید بود اگر درست یادم مانده باشد. هجده ساله بودیم یعنی. چندوقتی بود می خواستم بیایم این رسانا را که می گفتند بچه باحال ها می روند آن طرف ها ببینم. فقط نمی دانستم از چی باید حرف بزنم که تو جمع بر بخورم. خوشبختانه خیلی جمعی در کار نبود. تو آن جا بودی شاید با یکی دیگر که یادم نیست. لیریک تایتانیک را هم کامل روی برد رسانا نوشته بودی! فهمیدم همانی هستی که فرت و فرت به گروه لیریک (به طور خاص کریس دی برگ) میل می زنی و من هم مثل خیلی ها نمی خوانم! بعد هم از آهنگ ها حرف زدیم و یک دفعه بحث به فیلم کشیده شد و تو گفتی دیشب فیلم unfaceful را دیده ای و خیلی خوشت آمده! چند روز بعد هم به جای این که فیلم را بیاری برای من آمدی و گفتی که اسم آن فیلمه unfaithful بوده نه unfaceful و سوتی داده ای!

این طوری کاشته شد، به دنیا آمد. مثل خیلی های دیگر، همان وقت ها. من هم از این بذرها زیاد کاشتم، ولی خیلی هاشان را از دست دادم. خیلی هاشان هم که مردنی و نحیفند. با هیچ قلمه ای هم درست بشو نیستند. هستند دیگر. حالا چهارسال از عمر این یکی گذشته. خوب، ما هنوز با همیم. شده همان درخت کلفت. درختی که نشان داده از آن بیدها نیست که با این بادها بلرزد که هیچ، مهیب ترین طوفان ها را هم از سر گذرانده! می دانی که از چه حرف می زنم!؟

بیست و دو سالگی یک جهش است. مثل هجده سالگی. شنیده ام بیست و شش سالگی و سی سالگی هم همین طوریست. بی اغراق حسش کردم. بیست و دو سالگی ات مبارک مرتضی خوبم.

جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦

تحريرزنان ناخودآگاه زندگي

توی حمام آواز می خوانم معمولاْ. مثل بیشتر آدم هایی که صدایشان گوشخراش نباشد. باز هم مثل آن ها ممکن است فکر کنم که نه٬ ته صدایی هم دارم ها انگار. تو خوابگاه خیلی حال می دهد. تو یک عالمه حمام ردیفی٬ یک جای دلباز. هفده سلول یک جا. صدا همچین می پیچد که. البته فقط وقت هایی توی حمام خواندن بهم حال می دهد که بی خیال باشم. خوب من هم که همیشه بی خیالم.

ولی بعضی وقت ها نمی خوانم. یکی هست که صدای خیلی قشنگی دارد. از صدای خودم بهتر است. گوش می دهم و لذت می برم. هر بار که می روم به این فکر می کنم که چقدر خوب است که او هم باشد. سنتی می خواند و تحریر می زند. اتفاقاْ بر خلاف غالب صنف حمام خوانان پسر بسیار کم رو و توداری است. بعید می دانم خودش بداند چقدر خوب می خواند. این همه که شنیده امش٬ یک بار هم نرفتم بگویم که چه صدای خوبی داری تو. نمی دانم چرا ولی٬ احساس می کنم ا گر بهش بگویم دیگر این طوری نمی خواند. لطفش به این است که خودش نمی داند.

و بعضی ها٬ ناز زندگی می کنند. آن طورش که تو نمی دانی٬ آن جاهایش که تو نمی توانی. آن وقت است که می خواهی بنشینی و تماشایشان کنی و لذت ببری٬ انگار که ناداشته هایت را داری٬ و به خودش هم نگویی. همه نازش آخر به همین است. این ناخودآگاهی اش٬ این بکارت بعیدش که نباید خطی بر آن بیندازی.

شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦

فکر پليد

هیچ نفهمیدم این فکر پلید از کجا از کله من سردرآورد. فقط یک دفعه دیدم چنین خیال پلشتی در سر دارم و می خواهم عملیش کنم. جمعه شب بود و شهر بازی غلغله. پسربچه خیلی داشت شش سال می شد. یک پیراهن و شلوارک آبی هم تنش بود و دست مامانش را گرفته بود و تاتی تاتی می کرد. البته شاید این اصطلاح مناسبی برای یک بچه شش ساله نباشد٬ به هر حال سعی می کرد به پای مادرش بیاید که می خواست سوار سفینه اش بکند. مامانه بچه های دیگر را نشان داد که سوار شده اند و منتظر و خوشحالند تا تردید بچه را برطرف کند. سفینه یک چیز کوچولوی گردالی زردرنگ بود که با سرعت بسیار یواشی می چرخید. خیلی کار خفنی می خواست بکند پنج سانت هم می رفت بالا. 
شاید  تردید پسربچه این نقشه شوم را در ذهنم رقم زد. فکر کنم خواهرم هم باید جای این که هرهر بخندد منعم می کرد. وقتی بچه ها سوار شدند که کمربندها و در سفینه بسته شد٬ خودمان را یواش و دور از دید مادرها به نرده های کنار وسیله رساندیم و همین که نگاهم کرد نقشه را عملی کردم. چشمانم را گرد کردم٬ لبم را گاز گرفتم و آرام سرم را به چپ و راست تکان دادم و یواشکی گفتم: وای٬ خیلی خطرناکه این...
طفلی راه فراری دیگر نداشت. دستگاه کار افتاده بود و اشکش سرازیر شده بود. از نگاه های خطرناک مامان ها فهمیدم که لو رفته ایم و  با بیشترین سرعت ممکن از منطقه فرار کردیم. 

اوه خدایا٬ منو ببخش و کاری بکن که مامان اون بچه عوضش براش یک عالم شکلات بخره.

پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦

زلف بر باد مده٬ گره بزن

دانشکده را هیچ وقت مثل ساعت چهار سه شنبه خلوت یادم نمی آید. پرازدحام ترین جایش جلوی دفتر دکتر آشتیانی بود که من و یکی دیگر منتظر امضایش بودیم. چندتایی سوال از پروژه کرد و من هم جواب را دادم. قلمش که می رفت بچرخد و آخرین نمره ام را بدهد٬ پرسید نمره اش که برایت خیلی مسئله ای نیست؟ من گفتم نه. بعد از معدلم پرسید. گفتم تعریفی نیست. نفهمیدم چرا پرسید چرا. یک کم هم از فوق حرف زدیم. گفت ترجیحاْ کار نکن. بعدش هم جای نمره نوشت هجده و نیم و پای برگه را امضا کرد. لیسانس تمام شد. ماند فقط یک کم کار اداری.   

این برنامه بیژن بیرنگ شبکه چهار یک بار محمد صالح علا را آورده بود. همه جور کار هنری می کند اما اصلش ترانه سراست. خیلی گوگولی و رمانتیک بود. خوشم آمد. یک اصطلاح بامزه ای هم داشت که وقتی می خواست بگوید با یک چیزی مانوس شده و الفت گرفته می گفت باهاش زلف گره زده. خلاصه این که من هم کشف کردم که توی این چهارسال برق خواندن هر کاری کردم اما با مهندسی زلف گره نزدم. دل ندادم بهش. دل به چی دادم و زلفم کجاها بند شد بماند. خودم هم درست نفهمیدم. هر چه بود برق نبود. نشد مثل خیلی ها با شور و علاقه دنبال فلان درس یا زمینه علمی بروم یا احساس کنم که بهمان درس چقدر بی خود و حال به هم زدن است. خیلی زور آورد ولی ۵ درصد سی پی یو یوزیجم را هم نتوانست بگیرد. ولم می کردی دهمین چیزی بود که بهش فکر می کردم. فکر و خیالم همان طور دست نخورده ماند برای آن چیزهای دیگر. برق هم همین طوری بود برای خودش. حالا قرار است فوق بخوانم. همین طوری. این هم یک مدلی است. هر چند حالا دیگر آن قدر دیده ام که بدانم این رسمش نیست٬ که بپرسم این دیگر چه مدلی است واقعاْ. به قول یارو گفتنی اخلاق حرفه ای ندارم. خدا عاقبت به خیرمان کند.

دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦

از روزگار ما

" وفا همزاد راستی است. سپری نمی شناسم که بهتر از آن آدمی را از گزند در امان دارد. کسی که بداند بعد از مرگ به کجا باز می گردد هرگز مکر نمی کند. ما در زمانی قرار گرفته ایم که بیشتر مردم مکر و حیله را نوعی زیرکی می پندارند و نادانان نیز چاره جویی و زرنگی را به آن ها نسبت می دهند. اینان چه به دست می آورند؟ خدا نابودشان کند! انسان دل آگاه حقیقت حیله و نیرنگ را می بیند و امر و نهی خدا مانع او می شود. پس در حالی که قدرت به کار بستن آن را دارد با چشم باز وامی گذاردش٬ و کسانی که از دین ترسی ندارند هیچ فرصتی را برای حیله گری در کار مردم از دست نمی دهند. "

این ها را چه کسی گفته؟ فکر کنم سه چهار خطی فرصت حدس زدن داشته باشید. این هم منظری است. پیشنهاد می کنم خودمان را توی این آینه نگاه نکنیم. چون ممکن است اثری از زرنگی و فراست در وجنات خودمان پیدا نکنیم که هیچ٬ تازه کشف هم بکنیم که حمق و گولی از تمام وجودمان می بارد. حماقت اعظم. این خطبه چهل و یک نهج البلاغه است که خیلی کوتاه اما پرمغز است. ترجمه اش هم از خودم است بنابراین ببخشید اگر فصیح و رسا از کار در نیامده.

پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

ا کامنت فور مای الد فرند

مرتضی نوشته:

" تهران - فرودگاه مهرآباد- ترمینال ۲- پرواز های خروجی
  اونجا یک گیت هست، که خیلی خصلت جالبی داره!
  اونم اینه که تا وقتی که اینورش ای، اینجایی، ولی پات رو که بذاری اون ور، دیگه اینجا
  نیستی! یکی از مصادیق تابع پله در طبیعت! "

باز این گیت که خوب است. یک گیت دیگری هم هست عین همین٬ فقط نمی دانی آن ورش کجاست. ما که از این گیت رد نشدیم ولی آن یکی را نمی شود کاریش کرد.