خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

اين گونه خطاب است!

۱.هیچ حواستان هست خواهر؟ این چه وضعش است آخر؟ مانتوهایشان هی هر روز بالاتر می پرد٬ رنگ های جینگیل مستون می پوشند٬ برجستگی های اندامشان پیدا می شود٬ کاری باید کرد آخر... با بگیر و ببند که نمی شود - اصلاْ آن جای خودش - شما باید کار زیربنایی خودتان را بکنید خواهر ...
فراخوان داده می شود. بهترین هامان در زمینه طراحی پارچه و لباس از دانشگاه های تهران و هنر و ... می آیند. طرح ها ارائه می شود. رد می شوند٬ تصویب می شوند. باید طوری باشند که هم پوشش مناسب تلقی شوند و هم ترجیحاْ از نماد ها و نشان های ملی مان بی بهره نباشند. از همه مهم تر٬ این طرح برای جوان هاست. پس باید جذابیت کافی برای آن ها را هم داشته باشد تا بتواند با نمونه های خارجی برابری کند. باید بخواهندش٬ نه این که احساس کنند بهشان تحمیل شده... احسنت خواهر!
طرح ها تصویب شد. وقت عملی کردن است. تولید انبوه. پارچه و خیاط٬ یک عالم. پروژه چندساله بالاخره به پایان می رسد. همه چیز خوب است. وقت راه انداختن نمایشگاه هاست. اسمش چه باشد؟ نمایشگاه جلوه حجاب و عفاف! 

۲.خوب نکن! این اسم را نگذار! این همه کار خوب کردی حیف نیست؟! نه٬ باید اسمش همین باشد! خودمانیم٬ چه دافعه ای دارد ولی! نیست؟! من که این کلمه عفاف را که می شنوم یا یاد این سیاهپوش های تک چشمی با عینک های گنده می افتم یا خانه عفاف! دست خودم نیست خوب٬ چه کار کنم. ولی هر طور حساب می کنم می بینم راه ندارد این جماعتی که من توی خیابان ها می بینم از نمایشگاه جلوه حجاب و عفاف بازدید کنند!

۳.اصولگرایی همین است دیگر. تو ذات بعضی آدم هاست. مختص این آدم ها و این طور اصول هم نیست٬ انواع و اقسام عقاید هست که صاحبانشان منزه از خطا می دانندشان. به من که باشد اصل این قدرها هم نیست. آن چندتایی هم که هست خیلی کلی تر از این حرف هاست که کار ریز زندگی تو را راه بیندازد. بقیه هر چه هست تجربه و ادراک  است٬ تکامل است٬ یافتن و گذر است. چه می دانم٬ از جنس یقین نیست! آخر آدم (انسان نوعی!)٬ یک نگاهی به خودت بینداز! فیزیک نحیف تو به یقین و این حرف ها می خورد اصلا؟! یقین جای ایستادن است٬ ذات انسان عبور و پویایی است. خودت را ببین دیگر٬ فیزیکت این است...

جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦

موجی بر زلال آب

- دو سه سالی از من بزرگتر است. امسال هم نبود، مثل عید دیدنی پارسال. یعنی انگار بود، از اتاقش بیرون نیامد که ببینیمش.  از مادر می پرسم. جواب می دهد که مگرنگفته بودم برایت؟! نگفته بوده. همیشه حرف هایی دارد مادرم که  فکر می کند برایم گفته: مریض احوال است، یعنی سالم نیست. می گویم نه، نگفته بودی. یعنی همیشه اشاره هایی کرده ای، اما من دقیقاً دستگیرم نشده. این بار چه؟ سکوت. یعنی مادر این جا نیست، یعنی در سال های دور است. خواهد گفت...

- بازدید هفتگی بچه های  دانشکده ما از آسایشگاه خیریه سالمندان و معلولین کهریزک، با 1600 مددجو، 940 نفر پرسنل کاری، و 700 نفر نیکوکار داوطلب مستمر و 2000 نفر غیر مستمر، که نمی دانم ما هم در این حساب هستیم یا نه. در فضای 420000متر مربع در نزدیکی روستای کهریزک در جنوب تهران. ربع قرن پیش تاسیس شده، به نظر جای با صفایی می رسد...

- برمی گردیم. بچه ها بحث راه انداخته اند. قرار است از چیز دیگری بگوییم، از این که چه کار کنیم که در مقابلشان بهترین رفتار را داشته باشیم. این خوب است، چون فاصله تا دانشگاه آن قدری نیست. می شود بنشینم و گوش بدهم.  آخر چندتایی از بچه ها قبلاً هم آمده اند این جا. تجربه کرده اند لابد. اما نمی فهمم یک دفعه چه می شود، انگار دارند حرف های دیگری می زنند. می خواهند فلسفه آفرینش اینان را بشکافند، تا رسیدن به دانشگاه. ولی فکر کنم فاصله تا دانشگاه آن قدری نیست...

- می گویند، گوش می دهم،  می بینم...

- "به نظر من خدا اینا رو برای امتحان ماها آفریده..."
و اوست کسی که شما را در زمین جانشین قرار داد و بعضی از شما را به بعضی دیگر به درجاتی برتری داد تا در آن چه به شما داده است آزمایشتان کند. سوره انعام٬ آیه ۱۶۵.
 آمده ایم بابک را برگردانیم توی اتاقش. اسمش را خودش به من گفت. وقتی صدایش کردم حاج آقا گفت من حاج آقا نیستم. حاج آقا پول مفت می خوره، من نمی خورم! من بابکم. هر بار می بینمش به شوخی حاج آقا صدایش می کنم، او هم جیییییگر صدایم می کند. اما حالا که داریم می رویم حرف نمی زند. توی راهرو یکی اسممان را می پرسد و بعد صداهای عجیبی از خودش در می آورد.  از یکی از اتاق ها یکی دارد نعره می زند. بلند و آزار دهنده...

- "عدل خدا اینه که از هر بنده ای به اندازه توانایی و استعداد خودش مسئولیت بخواد. پس اینا کارشون از ما راحت تره. دینی دوم راهنمایی..."
من فکر می کردم این کتاب ها را فقط برای درصد بالا زدن می خوانند...
 دور حوض محوطه جمع شده ایم، با آن ها شان که اهل حرفند. یکی گوشه روی صندلی چرخدارش نشسته، نگاهم می کند. یک دفعه صندلی اش را راه می اندازد سمت من، محکم می خورد یه ساق پاهایم و متوقف می شود. من یک دست سفید پوشیده ام. با صدایی به زحمت شنیدنی اسمم را می پرسد. جواب می دهم. می فهمم که همسال من است، یک ماه کوچکتر. می شنوم: سعید، من دستام کثیفه، می خوای بزنم به لباسات؟! شوکه می شوم: آخه برای چی؟ جوابم را نمی دهد. حتی کمی هم صندلی اش را عقب نمی کشد. فقط نگاهم می کند.

- " اونا اگه گناه بکنند به خاطر شرایط خاصشون خدا راحت می بخشدشون ولی ما نه. به خاطر همین راحت تر از ما می برن تو طبقات بالای بهشت..."
خدا فرکوئنت ترین کلمه شان است. خوش به حالشان.
پیرزن هیچ چیز نمی گوید. نمی گوید. نمی گوید. بغضش می ترکد. بی صدا می گرید. بی صدا می گرید. بی صدا می گرید.

- "خدا به خاطر این که ازشون یه توانایی ای رو گرفته، عوضش توانایی های دیگه ای بهشون داده. پس ما اصلاً نمی تونیم بگیم ما از اونا برتریم یا وضعمون بهتره."
توانایی٬ ظرفیت٬ استعداد شکوفایی٬ پتانسیل...
بوی چی بود تو این اتاق؟! – شاش! بوی شاششون بود! روزی چند دفعه باید جاشون عوض بشه و شستشو داده بشه!

- یک قطره اشک روی گونه مادرمن سر می خورد: من باید خبر به دنیا اومدن بچه اش رو می دادم. خواست ببیندش. باید می گفتم. گفتم این جا نیست. برده اندش تهران. بی قرار شده بود: چیزیش شده مگه؟ - یه عمل ضروری باید می شد... پسر من سالمه یا نه؟ - آره، ولی... ولی؟ ولی رودش کوره...

- " ما فکرو ذکرمون هر روز درگیر هزار و یک مساله بی ارزشه. ما به اشتباهای رییس جمهورمونم فکر می کنیم ولی اونا نه. آرامش اونا خیلی بیشتر از ماست، و ما اینو نمی فهمیم..."
محرومیت.
پنج شنبه روز شستشوست. دخترهایمان را برای همین نگذاشته اند بیایند این ور. یکی شان سراغ آن ها را می گیرد. می گویم چه کارشان داری؟ می گوید که می خواهد مخشان را بزند. اصرار دارد می تواند. باهاش شوخی می کنم: من که می دونم تو می تونی، ولی برای خودت می گم. اینا همش درس خوندن، برات زن زندگی نمی شن! من یه چی می دونم بهت می گم دیگه! می خندد و خواسته اش را تکرار می کند...

- " بله، به نظر منم همین طوره که اگه یه امکانی ازشون سلب شده عوضش قدرت ها دیگه به خصوص قوای روحی شون تقویت شده. مثل هلن کلر..."
هلن کلرها...
روح الله و برادرش همشهری من در می آیند. قزوینی. این یکی به نظر معقول است: من اهل شعر و شاعری ام! بارک الله به شما! ولی آن رفیقتان آن روبرو بدجور داشت برای دخترهای ما بی تابی می کرد! – اکبر معرکه رو می گی؟ اون همین جوریه! هر وقت دخترا میان می رن عیادتش و براش گل هم می برن ولی پیش ما نمیان! ولی من همه رو به یه دید نیگا می کنم، دختر پسر برام فرقی نداره! خوشم می آید ازش. تولد نادر است، بچه ها از هفته قبل می دانسته اند. جشن کوچکی ترتیب داده اند. دور حوض جمع شده ایم. آهنگ گذاشته ایم و می خوانیم یا حرف می زنیم. فکر می کنم. حتماً سرحال آمده اند. مثل خودم. روح الله صدایم می کند: الآن اگه برقصن خیلی خوب می شه. دختراتو نمیان این جا؟! جا می خورم. می مانم چه بگویم: خوب می خواهی برو ببینشان..." نه، شوخی کردم، همین جوری گفتم..." من دیگر سرحال نیستم...

- " خیلی از ماها سرمونو شلوغ کردیم و از زندگیمون راضی نیستیم. مثلاً من از این جامعه حالم به هم می خوره. چرا من نباید تو آمریکا به دنیا اومده باشم؟ چرا این جا به دنیا اومدم؟ این هم مثل همونه دیگه! یا مثلاً من می خواستم تو جامعه ای که پیامبر یا اما معصوم هستن به دنیا بیام، درسته که الان اعتراض کنم؟... بله، درسته! من تو کشوری زندگی می کنم که وقتی با یه آمریکایی چت می کنم می پرسه شما با شتر مدرسه می رین؟ اون تصورش این جوریه ولی واقعیتو نمی دونه. معلومه که ما هم با این دو ساعت واقعیت زندگی اونا و درونشون رو ندیدین، که شاید خیلی بهتر از ما باشه..."
مخم سوت می کشد...
برادر روح الله ازمن و مرتضی می خواهد ببریمش آن طرف. وقتی حسابی دور می شویم، درخواستش را مطرح می کند. پول می خواهد. می گوید برای کارت تلفن، می گوید به کسی نگوییم. ولی مددکارها گفته اند چیزی ندهیم! نگران نباشید از اون بابت، نمی فهمن! ... به سختی و با نشان دادن جیب خالی خلاص می شویم. با حمید ] شاید این اسمش نباشد. همان که صورت گرد و قد کوتاهی داشت و پا نداشت و پوستش می ریخت. هان، حمید بود؟![ حرف می زنیم: آره خلاصه، من هفده سالم بود. زمستون بود. تو تجریش. من نشسته بودم و اون دوتا داشتن میومدن. هوا سرد بود و زمینا یخ زده بود. یکی شون سر خورد و خودشو انداخت رو من! ] ذوقزده می شود.[ و گفت چه هوای خوبیه!.. روح الله می اید وسط حرفش، که می خواهد از یچه های ما دختر و پسر شعر یادگاری بگیرد. حمید فحش بدی زیرلب به مزاحم ناخوانده می دهد. وقت رفتن آن طرف تر، برادر روح الله یکی دیگر از بچه ها را گوشه ای به حرف گرفته...

- گفتند، شنیدم، دیدم، می گویم...

- یعنی چی؟ یعنی انتهای رودش به جایی که باید برسه نمی رسید. یعنی سوراخش بسته بود. بعد باز کردن اولیه، هر یکی دو سال باید عملش می کردن، چون بدن رشد می کرد اما لوله مصنوعی واسط نه. هر عملی هم چهار پنج میلیون تومن. تا همین چند وقت پیش من هیچی نمی دونستم. فوق دیپلمش رو هم از هنرستان گرفت و من نمی دونستم. اما حالا این سیستم دچار اختلال شده. دفعش به شدت مشکل پیدا کرده، تقریباً خارج از کنترله. امکان ترمیمش انگار توی ایران نیست، و خرج های رفتن و عمل فعلاً خارج از توانشونه، و تازه هیچ عملی نهایی نیست، و ...

- جملاتشات توی مغزم تاب می خورد. عصبی شده ام. هرگز فکر نمی کردم باز هم در بحثی کنترل خودم را از دست بدهم. نگاهشان می کنم و می اندیشم که همین جملات را می توانند بنشینند و توی روی آن فامیل نزدیک من هم بزنند یانه؟! و بعد احساس می کنم که می توانند. آخر ایمانشان قویست. یادم می آید که مادرم می گفت بعد زایمان اهل فامیل به آن مادر گفته اند که ناشکری کرده و این طور شده. این ها احتمالاً اگر آن جا بودند همین را می گفتند، و فقط مادر من بود که تاییدشان نمی کرد...

- توچیهی برای بودنشان، دیدنشان، که دلت نشکند. ارسالشان به نزد اعلی علیون بهشتی، به واسطه مسئولیت سبک شان، فکر پاک و قوای برتر روحیشان، در ازای محرومیت ناچیز جسمی. که می گوید؟ اصلاً ما بدبخت تریم... این گونه شکرگزار نعمت سلامتی شانند.

- یادم می آید که این یکی کارش را کرد. آن فامیل که عقب مانده ذهنی بود که خودش چیزی نمی فهمید. آن یکی که تالاسمی داشت و تاوان خبط والدین را می داد ناراضی بود ولی هنوز وا نداده بود، اما این یکی... یادم می آید که همه بنیان های اعتقادی ام لرزید. لرزیدنی که هنوز می لرزد... یاد آن وقتی که ماجرا را برای فرید تعریف کردم، بحث هایمان توی آشپزخانه خوابگاه، من با این ها درگیر بوده ام، زندگی کرده ام... غبطه می خورم به ایمان این ها، که چه آسوده این سخن ها را بر زبان می آورند!

- اما من، پرده از کدام راز برداشته ام که این دیگری باشد؟ از وجود، خلقت کائنات، پیدایش شگفت انگیز مفهوم زندگی از میان جمود، بی انتهایی زمان و مکان، خلقت انسان، خودم، مبدام، مقصدم... در کدام قفلی کلیدی را چرخانیده ام؟ بنا به گشودن و کشفی هم اگر باشد که آن ها اولی ترند! من عنان خود را به باوری خوش داده ام، و جز به واردی های هر لحظه بر قلبم، سراغی از چیزی نگرفته ام! من اعتماد کرده ام، می توانم هرگز چیزی از این ها ندانم٬ یا بدانم! اصلاً مگر فرصتی هم برای دانستن هست؟ زندگی یک لحظه کوتاه و ماندگار است، لمحه گذرای عشقبازی.   

 

چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦

در قرنطينه

پنج شش ساعتی می شود که دارم روی کد کار می کنم. نیم ساعتی هم هست که کار به گیر خورده و پیش نمی رود. هر چقدر که برنامه را بالا پایین می کنم سر از کارش در نمی آورم و نمی فهمم خطای کار کجاست. محمد می آید به کمک. در جریان ریز برنامه نیست٬ اما با یک نگاه می فهمد فلان رجیستر را عوضی به کار برده ام. درست می شود. حالم جا می آید و فکر می کنم چطور خودم این همه که نگاه می کردم متوجه این نکته ساده نشدم؟
خیلی پیش می آید. برای تو هم حتماْ پیش آمده. بعضی وقت ها مخ آدم قفل می کند. وسط پروژه٬ کار٬ حل یک مسئله یا هر کار مفصل و طولانی دیگری. گیری که توی کار هست شاید خیلی کوچک باشد اما خودت هر چقدر زور بزنی پیدایش نمی کنی. آن وقت یکی می آید از بیرون٬ و با یک نگاه می فهمد. دیگر از خودت کاری بر نمی آید اما یک نفر دیگر  راحت گیر کارت را پیدا می کند. شاید حتی پیش خودش تعجب هم بکند که خودت چطور نمی بینیش.  اصولاْ این طور مواقع یا باید یکی بیاید و از بیرون - از یک فضای فکری دیگر - کارت را ببیند یا دست کم خودت حال و هوایی عوض بکنی و بعد دوباره بنشینی سر کار. و گرنه ممکن است اشکال های ریزتر از این هم توی کارت باشد و خودت نفهمی.

مثل زندگی می ماند.

۱. این یکی از دستاوردهای فاز سه پروژه میکرو بود که توسط پنج نفر و به طور شبانه روزی و متمرکز در خانه محمد به انجام رسید. تجربه خوبی بود. وقت جدا شدن از هم٬ دوباره یک حس قدیمی آمد سراغم. حس دلگیری بعد تمام شدن اردوها یا سفرهای خوب! بچه ها متشکریم!

۲. خوبی و برکت همه تو٬ بدی و نقص همه من. تکرار می کنم...

جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦

جاودانه

دشمنترين مردم در نزد خدا ، دو كس باشند:

 يكى آنكه خداوند او را به حال خود رها كرده ، پس ، از راه راست منحرف گشته است ، به سخنان بدعت‏آميز دلبسته و مردم را به ضلالت فرا مى‏خواند . فريبى است براى كسى كه بدو فريفته شود . از راه هدايتى كه پيشينيانش به پيش پاى گشانده‏اند ، رخ بر مى‏تابد و كسانى را كه در ايام حياتش يا پس از مرگش به او اقتدا مى‏كنند ، گمراه مى‏سازد . بار خطاهاى ديگران بر دوش كشد و در گرو خطاى خود باشد .

ديگرى ، كسى است كه كوله‏بار نادانى بر پشت گرفته و در ميان جماعت نادانان امت در تكاپوست . در ظلمت فتنه و فساد جولان دهد و ، همانند كوران ، راه اصلاح و آشتى را نمى‏بيند . جمعى كه به ظاهر آدمى‏اند ، او را دانشمند خوانند و حال آنكه در او دانشى نيست . آغاز كرده و گردآورده ، چيزى را كه اندكش از بسيارش بهتر است . خويشتن را از آبى گنده سيراب كرده و بسا چيزهاى بى‏فايدت كه در گنجينه خاطر خود نهان دارد . در ميان مردم به قضاوت نشست و بر عهده گرفت كه آنچه را كه ديگران در شناختش درمانده‏اند برايشان آشكار سازد . اگر با مشكل و مبهمى روياروى گردد ، براى گشودن آن سخنانى بيهوده از رأى خويش مهيا كند ، كه آن را كلامى قاطع پندارد و بر قامت آن جامه‏اى مى‏بافد در سستى ، چونان تار عنكبوت .  نادانى است ، در عين نادانى ، دستخوش خبط و خطا ، و با اين حال ، بر اشترى سوار است كه آن هم پيش پاى خود نبيند ...

از خطبه هفدهم نهج البلاغه علی (ع)

 

دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

تريپ نامه

۱۰. خسته ام. چهار پنج ساعتی می شود که از کلکچال برگشته ایم. من و مرتضی٬ و یک عالمه هشتاد و چهاری و پنجی پر از انرژی و انگیزه! یاد جوانی ها. نشسته ام کافی نت تا دلی از عزای ایام امتحانات اینترنت در بیاورم. شبکه خوابگاه مدت هاست که قطع است.

۱۱. فرصت برای جبران بیدار خوابی ها تا دلت بخواهد هست. برنامه های اولین روز رسمی تابستان هنوز تمام نشده٬ بچه ها می رسند: وحید٬ امین٬ و برادرش علی. هیچ کدام هم لینک ندارند که بگذارم. مقصد؟ بیرون شهر طرف شرق و شمال شرق٬ تا هر کجا که بشود. زمان؟ تا هر وقت که طول بکشد. تریپ بی هدف. بزن بریم.  

۱۲. باران نازی می زند. قرابتی ندارد چندان٬ این هوا با این فصل سال. نه به رگبار پرشتاب بهارانه می ماند و نه به باران های سرد و سنگین زمستانه. ملایم می بارد و پرحوصله٬ مثل اولین باران های پاییز.
علی صبح کنکور ریاضی داده. از کنکور حرف می زنیم. علیرضا را هم بین راه برداشته ایم. مجبور شده بگوید می رود مراسم خداحافظی هم دوره هایش که دارند از کشور می روند٬ وگرنه چه دلیلی بیاورد برای این عازم شدن بی هنگام؟ یادم می افتد که دو تا از بچه ها هم اجازه همراهی با ما را پیدا نکرده اند٬ و به استقلال مطلق خودم فکر می کنم٬ و این که یک خوابگاهی چیزی ارزشمند تر از این نمی تواند به دست بیاورد!

۱. یک مشکل پیش بینی نشده: ما نیم ساعتی هست در صف بنزینیم. به خیال خلوتی از تهران زدیم بیرون که با صف یکی دو کیلومتری پمپ بنزین لواسان مواجه شدیم. برای این وقت شب و این جا کمی زیاد است. می روم ببینم چند ماشین مانده به ما. اوایل صف یک پراید جوش آورده. خانم مسن راننده با سطل روی کاپوت ماشینش آب می ریزد و  با صدای بلند شب جمعه ای به روح مسئولان رده بالای مملکتی خیرات حواله می کند٬ ولی من باز نمی فهمم که چرا توی صف ماشینش را خاموش نکرده. نیم ساعت بعد بنزین تمام نمی شود و ما از جایگاه خارج می شویم٬ بعدش را نمی دانم.

۲. اوشان و فشم٬ یا همان "اوشون فشم". خیابان اصلی اش شبیه یک شهر کوچک هست٬ اما توی پیچ در پیچ کوچه هایش که بروی یک ده را پیدا می کنی با نزدیکترین تصوری که از آن داری. دهی بعد لواسان٬ با ویلاهای بعضاْ چندصد میلیونی و میلیاردی٬ در کنار ده٬ یا به قول پیرمردی از اهالی٬ آبادی فشم. و نیز البته خود لواسان.
این سوز بامدادی هوا اگر آزارمان ندهد - حسابی نامجهزیم آخر - لطافت پس از باران توی این خلوتی کیف خودش را دارد. فقط باید مراقب باشی از پای خانه ها و مغازه ها که رد می شوی از بامشان یک قطره گنده باران سر نخورد توی لباست که خودت را جمع کنی و دندان هایت را بهم فشار دهی که فقط زیر لب بگویی: آخ٬ یخ زدم!
گرسنه ایم. یک رستوران باز! می گویند جوجه چیز مطمئن تری است این طور مواقع. اما طرف خودش نشسته و به عنوان سمپل دارد کوبیده می خورد٬ پس هر دو. اما حالا کو تا آماده شود. اگر این همه حرافی نداشتیم بکنیم٬ حتماْ شاکی می شدیم. دو نفر دیگر هم مثل ما هستند٬ منتظر.

۳. "شوماها قیافه هاتون به این دانشجوهای معدل بالا می خوره. این آقا اصلاْ تیپ استاد دانشگاهاس خداوکیلی. پیکاسو باید بیاد جلوش لنگ بندازه. آره. من خیلی دوست داشتم درس بخونم. نشد دیگه. مردود شدم. تا جوونین پول جم کنین و بیاین این جور جاها عشق کنین. بی خودی تو رستورانا خرج نکنین٬ اصلاْ خان وم بازی نکنین٬ پولتونو الکی دور نریزین. دونگاتونو بریزین وسط٬ یکی خوردنی جور کنه٬ یکی وسیله بیاره٬ بیاین این جاها حال کنین به خدا. آره. منم خودم جوون بودم دیگه٬ اینا تجربه هامه که دارم بهتون می گم. آره..."
صدای اذان سکوت آبادی را می شکند٬ اما مرد تازه سرش گرم شده. علی - همان استاد دانشگاهمان که تازه صبح کنکور دانشگاه داده - او را گرفته به حرف. سر به سرش می گذارد. بهش می گوید تو کیس خودمی٬ مرامت ایده آل آمال منه. و می پرسد: کیش میش جایی سراغ داری برا یه هفته؟!
"چرا ندارم؟ شما جوونای با عشق که باشین خوبشم دارم. شمارمو می دم خواستین جور می کنم واستون. جنسیه که دو نداره٬ من الان خودم خونه زدم و اومدم٬ آره... هان؟ کیش؟ آهان٬ من خیال کردم می گی کیشمیش! آره! گفتم شما به قیافتون نمی خوره اهل این حرفا باشین!
کیش الان به درد نمی خوره. واسه چی می خواین برین کیش؟ بیاین همین طرفا عشق کنین. چند کیلومتر جلوتر یه جایی هست حملون٬ بهترین منظره ها رو داره تو ایران. صخره٬ آبشار٬ یعنی جای دلیه. پولاتونو بریزین رو هم یه چادر برزنتی بخرین بزنین کنار رود همون راحتی هتل رو هم داره. مگه هتل چی داره؟ تازه این امنیتشم بیشتره.. آره٬ ویسکی می خواین ببرین همون جا٬ خان وم بازی می خواین بکنین همون جا٬ دور هم می خواین عشق هم بکنین همین جاها٬ کیش به چه درد می خوره؟ آره... شما که اهل این حرفا نیستین ولی همین حملون می گن جن و پری داره. من رفیقام که می گفتن باور نمی کردم تا این که یکی گفت که خودش دیده بود و چون خودش مهندس بود و مشروب نمی خورد من باور کردم. آره... خلاصه این که جوونی تونو هدر ندین٬ تا می تونین عشق کنین٬ تا می تونین ثک ص..."
خوب بس است دیگر. دارد زیاده روی می کند. ما برویم: "صفا کردم باهاتون٬ به سلامت."

۴. آبی برای وضو٬ جایی برای نماز. پمپ بنزین با دو سه تا سرباز اسلحه به دست٬ تا کسی دست از پا خطا نکند - اما تا کسی باشد. خوب می سوزیم که این جا از جنبنده ای اثری نیست و ما یک ساعت توی صف بوده ایم. " مسجد٬ از آن سمت." یکی ازشان می گوید. و پیرمرد گرفته و بی حوصله بومی٬ که فقط عصایش را در جواب چندمین سوال مزاحمین بی وقت به سمتمان پرتاب می کند که "آن جا٬ توی آبادی."
و ناگهان٬ تاریکی. برق می رود. برق تمام روستا به یکباره می رود. در تمام آبادی٬ چند متری روشن است. چند متر متغیر. هر آن جا که در برد نور چراغ های یک ۲۰۶ باشد٬ و دیگر تاریکی. پیچاپیچ کوچه ها و بن بست مخوفی که مسجد در انتهایش جا گرفته. مسجد بسته است. مخروبه مانندیست. بیشتر می ماند که جز آدمیان خدایشان را نیایش کرده باشند این جا. مرد مست آن قدر هم ناموزون نگفته٬ اجنه جایی اگر باشند حتماْ همین جاست. منظره ای از خانه یا کوچه مخروبه ای می بینی و حیرت می کنی و تا برگردی که دقیق شوی در آن٬ سیاهی به تمامی جایش را گرفته. این چه جای زندگیست؟ چه سنخیتی دارد این با فضای زندگی ما؟ و کدام تضمین بوده که ما جای اینان نبوده باشیم٬ یا هر کس و هرجای دیگر؟! غریب است.
خیابان اصلی. میدان کوچک را رد می کنیم. هیچ اثری از رهگذری نیست. مرزی برای تاریکی در آسمان٬ آفتاب دارد تیغ می زند از پشت کوه های عظیمی که چهار طرف روستا را در بر گرفته اند و در تاریکی مطلق٬ سایه هایی مهیب و مبهمند. فکر کنم این را پگاه می نامند. روستای کوچک تاریک در پگاه٬ همه مان را یاد فضاهای بازی محبوب من رزیدنت اویل می اندازد. آن قدر قریب که انتظار داری هر لحظه نیمه مرده ای سرش را از شیشه ماشین بکند تو٬ شهر کوچک پر از زامبی در دامنه کوه!
" مسجد بسته بود٬ می شه ما همین جا بخونیم نمازمونو؟ تا شهر بریم قضا می شه آخه! " باشد. این بطری آب٬ این هم مقوا. تنها روشنایی هنوز نور چراغ هاست. شرط می بندم هیچ چیز را قبل آمدن ما نمی توانسته اند ببینند. امین دارد می خواند. من وضو می گیرم. وحید بعد من است. می بینم که یک لحظه لرز می گیردش. می گویم: "دلم نمی یاد تو این حال و هوا یه نماز شب نخونم وحید!"
"راسته که این طرفا جن داره؟!.."

۵. در جاده ای که تا ساعات دیگر به عادت هر جمعه غلغله ای خواهد شد تا انتهای تیررس نگاهت چیزی در حرکت نیست. امین شب قبل فقط دو ساعت خوابیده٬ از استرس کنکور برادرش. دوغ همراه کباب هم کارش را کرده. خواب می راند و پیچ های تند متوالی را رد می کند. حالا شبیه یکی دیگر از بازی های محبوبم شده٬ جاده های ان اف اس تو!
به خلاف رفت٬ حرفی نیست. کلمه حرمت لحظه را می شکند گاهی. کم کم زمین ما - خسته و خواب زده - دارد رویش را به خورشید نشان می دهد. خیره شده ایم به منظره های اطراف. شگفت آورند؟ نمی دانم. شاید نه. اما غریبند. متفاوتند از فضاهای هر روزه مان٬ عناصر آشنا و تکراری بازی روزانه مان.
این هم شهر. بابایی٬ صدر٬ مدرس٬ بی کلامی جز گاه گاهی کسی به اشاره ای. مثلاْ امین به صف های طویل بنزین این وقت صبح - آن قدر که بصرفد تا فشم بروند٬ بنزین بزنند و برگردند - یا علیرضا به این که به خانه چه بگوید یا من به روشنایی روز شهر قبل پنج صبح و فحش به اح مدین ژاد - رسالتم - و محاسبات کارشناسانش که تغییر ساعت هیچ تاثیری در هیچ چیزی ندارد. پنج صبح٬ خوابگاه. خسته ام...

گاهی باید در هوای دیگری دم زد.


 

چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦

مايند هاپينگ

‌‌" ببین به نظر من این که اینا خواسته و هدفشون رو این طوری اعمال کنن اصلاْ هوشمندانه نیست... یعنی منظورم اینه که نیگا کن٬ الان مثلاْ توی کشورهای پیشرفته دنیا از نظر اجتماعی٬ چطور این مسئله حل شدس؟.. یعنی می خوام بگن اینایی که می گن اشکال از آدمای اینجاست بیشتر تا سیستم٬ خوب اینا که هنوز اون سیستمو امتحان نکردن؟ یعنی شاید این آدم دیگه همون آدم نباشه و اون مشکلات رو نداشته باشه. یعنی مثلاْ همین طرف رو ببین الان با این سر و وضع؛ می خوام بگم به نظرت این چرا این جوریه؟ یعنی..."

خوب. خسته شدم. مایوسانه نگاهش می کنم و می پرسم که توانسته ام منظورم را بهش بفهمانم یا نه. می گوید کلیت حرفم را فهمیده. اما بعد که حرف می زنم می فهمم هیچ چیز نفهمیده و نخواسته به رویم بیاورد.
اسمش را گذاشته ام پرش ذهنی. یک اختلال فصلی مقطعی است. کل ماجرا این جاست که تو نمی توانی منظورت را درست و آن طور که می خواهی حالی طرفت بکنی٬ به این علت که کلامت از ذهنت عقب می ماند. فکر تو با سرعت کار می کند و نتیجه گیری ها را پشت هم ردیف  می کند٬ اما گفتارت به این سرعت قادر به تعقیبش نیست. مثل رعد و برق که با هم می آیند اما رعد جا می ماند چون سرعتش کمتر است. این می شود که ممکن است آشفته هم بگویی. ممکن است خودت ارتباط منطقی حرف هایت را بفهمی اما طرف شنونده قادر به درکش نباشد. چند نفری را هم دیده ام که این مشکل را دارند. یکی از آفات زیاد فکر کردن است! وقتی با خودت تنهایی زیاد فکر کنی و منطق بچینی که مجبور به بیانشان نباشی این طوری می شود. دیده اید بعضی ها برای روشن تر کردن جمله قبلی شان چیز دیگری می گویند و بعد یکی دیگر و گاه بی اختیار به پر حرفی می افتند؟ منظورم این است که نظام فکری آن ها و فرایندهایی که در ذهنشان در کار است را می خواهند با همان سرعت به شنونده منتقل کنند و طبیعتاْ قادر به این کار نیستند. یعنی می خواهم بگویم که زیاد فکر کردن بدون خروجی یکی از عواقبش این است. نه این که منظورم از خروجی فقط گفتن باشد ها نه٬ حرف اصلی من این است که...

ببخشید٬ می توانم منظورم را بفهمانم؟!

۱. بابت تشبیه رعد و برق از همه اهالی ادب عذر می خواهم.
۲. آخرین امتحان لیسانس را هم دادم. کسی هست که هنوز حسی از تابستان برایش مانده باشد؟!