خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

ميراث قرون

تاکسی: اوممممممم اوممممممم... [یا هر چی که هست.]
ضبط تاکسی: ناصریه٬ للا لا بلا ناصریه... [و برخی اصوات نامفهوم دیگر که نشان از پلی شدن آهنگی از ناصر عبداللهی دارند.]
راننده: آره٬ این جوریاس. ولی این طرف ناصر عبداللهی هم خوب صدایی داشتا٬ خدا بیامرزدش.
مسافر کنجکاو: آره. شما می دونین چی شد مرد؟!
راننده: کشتنش آقا٬ کشتنش.

 

 

یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

۲.۵

1.

آیا در گیر و دار امتحاناتی سخت هستید؟  آیا احساس آمادگی و تسلط کافی بر درس ها نمی کنید و نگرانید؟  آیا دل و دماغ درس خواندن ندارید و یا مکان و برنامه مناسبی برای درس خواندن پیدا نمی کنید؟ آیا در روابط خود با مادرتان اخیراً دچار مشکل شده اید؟
دیگر نگران نباشید! به دویست و پنج بیایید! خرداد 86 هم مانند ترم های گذشته برای شما برنامه ویژه ای داریم!

- جلسات آسیب شناسی دانشکده برق، شامل بحث و انتقاد پیرامون اهالی دانشکده و یادآوری ضعف های اخلاقی و رفتاری برخی اساتید و دانشجویان خاص، به قصد تعالی و تنبه و نیز تمدد اعصاب.
- بررسی آخرین وضعیت و  آمار در دسترس دانشکده، شامل آخرین وضعیت زوج های موجود در دانشکده – و نیز برخی فردهای خاص – و تحلیل و گمانه زنی پیرامون پیش بینی شرایط احتمالی ایشان در آینده.
- جلسات بررسی و کل کل در مورد عملکرد تیم های برتر اروپایی در لیگ های معتبر قاره سبز و جدیدترین نتایج فوتبال ایران و جهان و نیز مرور معلومات فوتبالی پنجاه سال اخیر پیش از امتحان.
- مشاوره و تقویت روحیه دانشجویان نیازمند در شب امتحان. تمرین روش های پاس کردن بدون مطالعه درس از طریق مهندسی معکوس، حدس زدن منظور طراح سوال٬ رایزنی با اساتید حل تمرین در صورت دسترسی و یا سایر تکنیک های روز دنیا.
 - برنامه های مفرح دیگر از قبیل فحش دادن به اح مدین ژاد، جلسات نقد فیلم و کتاب، مبادله و تماشای آخرین دستاوردهای کلیپ و طنز شبکه موبایل ایران، بحث پیرامون بازار فعلی پرینتر در ایران، نقد لیبرالیسم، موج نوی اصلاحات – چالش ها و راهکارها، کیفیت اعمال اخیر صورت گرفته روی دماغ بعضی بچه های دانشکده٬ مراسم شبیه خوانی مصائب دانشکده بر اساس روایات معتبر، فوتبال دستی، فوتبال پایی، چای بعد چای، گیر دادن به هم تا حد مرگ و ...
- درس.

۲.

دیشب که بچه ها این جا بودند به این ها فکر می کردم. به این چهار سال. این که یادش به خیر بشود این روزها به زودی. یک حساب سرانگشتی که می کردم دیدم حدودآ چهل تا از همدوره ای ها را این جامیزبان بوده ایم٬ یعنی یک سوم بچه های دانشکده. البته فقط یک سوم کسانی که بالقوه می توانسته ایم میزبانشان بوده باشیم٬ التفات دارید که چه می گویم. تازه این می شود بدون احتساب هشتادی ها و یکی ها و سه ای ها و چهاری ها و غیربرقی ها!
و باز هم این که فخر می کنم٬ و احساس غرور٬ که میزبانشان بوده ام. گیرم تنها به آماده کردن چایی٬ ایستادن در صف روزفروش شامی٬ یا گوش شنوا بودنی یا حتی هیچ کدام٬ که تنها به عنوانی٬ و این که چه قدر خوشنودم٬ اگر لحظه های هم را پربارتر کرده باشیم.

  

چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦

کامنت

قبل تر یک بار خواستم این ها را برای محمد بگویم. یک بار هم هوس کردم برای پست آخر کاوه بگذارمش. اما کمی طولانیست. پس آخر جایش شد همین جا:

گاندی در پاسخ جوان گفت: ایجاد اعتقاد به خدا در قلب شما فراتر از توان من است. برخی چیزها هستند که به خودی خود وجودشان را اثبات می کنند و برخی چیزها هم هستند که اصولاْ اثبات شدنی نیستند. وجود خدا مثل یک اصل هندسی است که گاه درک آن فراتر از سیطره عقل ماست٬ اثبات عقلانی آن که جای خود دارد. تلاش های عقلانی کم و بیش محکوم به شکستند٬ چرا که توضیح منطقی نمی تواند کسی را به وجود خدایی حی و زنده مومن گرداند٬ چنین ایمانی فراتر از تعقل است و از آن درمی گذرد. پدیده های بی شماری در عالم هستند که می توان وجود خدا را با توسل به آن ها منطقی انگاشت ولی من نمی خواهم با ذکر چنین استدلال هایی به هوش شما اهانت کنم. آن چه از شما می خواهم این است که همه این توضیحات منطقی را به سویی بیفکنید و آن گاه به سادگی کودکی خرد٬ به خدا مومن شوید!

جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦

پاکباخته

1. من فكر مي كنم اين شب شيشه اي متين و موقر است. تو فكر مي كني زرد است، آن هم زرد قناري. من از اين رشيدپور بدم نمي آيد، تو مي گويي فرزاد حسني تحت ويستا است. چه فرقي مي كند. بهتر از من و تو جماعت جورواجور ريز و درشتي كه دعوتش  را مي پذيرند درباره اش قضاوت كرده اند. آدم هايي كه بعضي شان توي اين قاب شيشه اي  تا به حال ديده نشده اند. ديشب هم برنامه بدي نبود. عماد اف روغ رييس كميسيون فرهنگي مجلس مهمان شان بود. ديديد؟

2. فصل جديدي براي تلويزيون بود؟ اتفاقي بود كه ديگر تكرار نمي شود؟ اصلاً مگر اتفاقي افتاد دلم خوش است من هم؟ چه مي دانم. انتقاد از دولت و سياست هاي حكومت به اين صراحت را من يكي كه از اين رسانه سراغ نداشتم. به خصوص آخر برنامه كه اف روغ بايد نظرش را درباره اح مدين ژاد مي گفت. گفت ايشان اصولگرايي هستند كه متاسفانه كمتر تن به مشورت با نخبگان مي دهند! به قول بازتاب، شايد اين شكسته شدن طلسم نقد اح مدين ژاد – شخص اول اجرايي مملكت - در تلويزيون باشد.

3. ولي من كشف تازه اي كرده ام: انتقاد از رييس جم هور فعلي ايران در حال حاضر چندان هزينه اي دربرندارد! حتي بسيار كم هزينه تر از انتقادهاي زمان دولت قبليست.  يك روزنامه قديمي  وابسته به جناح راست دارد اين قزوين ما، كه همه قوام و دوامش به خاطر موضع گيري هاي حكومتي اش بوده. همين روزها بود كه خيلي اتفاقي ديدم مطلب طنزي درباره اح مدين ژاد نوشته، آن هم چه قدر تند و صريح! هيجان زده شدم.

4. ولي اين اوضاع از يك منظر ديگر نااميد كننده است. هر چه قدر موج اين انتقادها بيشتر مي شود و صف منتقدان جدي دولت طولاني تر، اح مدين ژاد تكروي ها و بي توجهي هايش را جدي تر ادامه مي دهد و از آن جا كه ادعاي جايگاه مردمي دارد به جبران جايگاه از دست رفته خودش در بين نخبگان جامعه، برنامه هاي تبليغاتي - نمايشي اش را مصمم تر پيگيري مي كند. خودمانيم، بعضي وقت ها حس مي كنم اين دولت مهرورزي دولت مستعجل است و محم ودمان طفلي هم يك بازنده درست و حسابي است كه بقايش بسته به پفيست، البته پف يك شخص خاص. فعلاً كه كار به آن جاها نكشيده. حالا در اين گيرودار چه به سر مردم و مملكت مي آيد خدا مي داند. دلتان نسوخت؟!

5. يك جسارتي هم اف روغ به خرج داد ديشب. من خوشم آمد. سوال مسابقه اين بود كه ايشان در كدام جايگاه موثرترند، مجلس، دانشگاه يا هر دو. يك بار كه رشيدپور سوال را براي بيننده ها دوباره خواند اف روغ در آمد كه يك گزينه هم اضافه كنيد هيچ كدام! شانس آورد كه تا آخر برنامه خيلي نمانده بود اما باز هم 25 آخرش % كل اسمس ها شد گزينه چهار! فكر كنيد! با اين شرايط واقعاً عدد بزرگيست. متعلق به عده ايست كه رسانه اصلي حكومت هرگز صدايشان را اين طور گويا و بامعنا منعكس نكرده. همان ها كه راهپيمايي سالانه براي ابرازعقايدشان ندارند. همان ها كه هنوز يادشان نرفته مجلس نشينان هفتم از دل كدام انتخابات بيرون آمدند...

6. كه يعني كه انتخابات حساسي در پيش رو داريم، مجلس و رياست جمهوري آتي.

7. مانده ام اگراف روغ اين جسارت را از همان اول به خرج مي داد چه مي شد! هان؟ چه مي شد؟     

چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

بهشت

پيش نوشت: اين داستان برگرفته از واقعتي است تلخ، هر روزه، پيرامونمان. هر گونه تشابه ميان اسامي به كار رفته در داستان و اشخاص واقعي اتفاقيست.

اين كه رييس صدام مي كردن واسه خاطر سن و سال نبود. بود از من هم پيرتر. همين پيري خودمون، دو برابر سن منو داشت كه عمرشو داد به شما. انگاري آوردمش كه اين جا فقط حكم اجلشو تاخير زدم، اول و آخرش كه سر رسيده بود. ولي عوضش اين طوري راحت مرد. مثل اين همه بدبخت بيچاره ديگه از زور گرسنگي گوشه خيابون تلف نشد. دم مرگ بين كس و كاري بود.وصيت هم كرد. خيلي خاطر منو مي خواست. مي گفت رييس اگه تو نبودي اين چند صباح آخرم ترسا و كابوسام ولم نمي كردن. آخه خيلي زندگي سختي داشت اون خدابيامرز. همه بچه ها قبل اين سختي كشيده بودن. همين شازده. اگه به اصالت و اين حرفا بود بايد به اون مي گفتن رييس. مي گفتن اصل و نسب اشرافي داره. برا خودش كسي بوده قبلاً. اجدادش با شاها و شاهزاده ها نشست و برخاست مي كردن. اما روزگار بازي درآورده بود واسش. اين هم دووم نياورده بود. خل شده بود. كاراي عجيب غريب مي كرد، بي آبرويي مي كرد. بهشت كه اومد خيلي بهتر شد.
حتي به زور و قلدري هم نبود. سرهنگ لات چارتا محل بود. دار و دسته داشت واسه خودش. هنگش. دعوا مي گرفت، نصفه شب سر و صدا را مي انداخت، مردمو بي خواب مي كرد، محلو عاصي مي كرد از دست خودش. مي گفتن يه بار يكي رو تو همين دعواها كشته. خدا مي دونه. چيزي كه هست، از وقتي آوردمش بهشت، سر به راه شد. دقيق تر از اون وقتي كه خودم براش پا پيش گذاشتم و يكي از بچه هاي بهشتو واسش گرفتم. بعدش ديگه بچه و زندگي به راه انداخت و اهل شد. واستاد وردست من. همون اولين بار رييس صدام كرد.
من قبول كردم رييسشون باشم. مسئولشون باشم. خودم آورده بودمشون. مي شناختمشون. مي دونستم مي تونيم بسازيم با هم. چون مي دونستم با همه فرقامون يه اشتراكي هم داريم: هممون تنبل بوديم! اما اين جا ديگه لازم نبود كسي برا درآوردن نونش زور بزنه.واسه همين گفتنش بهشت. خيلي زود باور كرديم حكمت خدا بوده كه روزي ما رو به دست اين جماعت بند كنه. اهالي هم انگار قبول كرده بودن كه تو روزيشون، يه سهمي مال ما بيچاره هاس كه هر روز مي بيننمون. اون قدري نبود كه چيزي ازشون كم بشه ولي اون قدري بود كه زندگي ما رو بچرخونه و خدارو شكر كنيم. ما هم قانع بوديم. جاي امن بود و خوردني، پس خيالمون پي چيز ديگه نبود. بي خيال...وقتي صبحا كيفاشونو برمي داشتن و با عجله راهي مي شدن، مي شد تو نگاه بعضياشون ديد كه چطور خيره مي شن بهمون و به چرت زدن ما آس و پاسا غبطه مي خورن كه چيزي از دنيا نداشتيم اما عوضش خيالمون تخت بود...
همه چيز همين جور خوب بود تا چند روز پيش كه سرهنگ اومد. از خطوط درهم چهرش و صورت اخمو و سبيلاي افتادش، فهميدم كه خبراي خوشي نيست. همين طور بود. خبر شروع طرحو بهم داد...
نقل خوشگذروني يه جماعت طفيلي دور و اطراف كم كم مي پيچيد. من بهشون گفته بودم كه نبايد از وضعمون چيزي به غريبه ها بگن. گفته بودم نبايد بي آبرويي كنن يا مزاحمت درست كنن، اما مراعات نمي كردن. شايعه ها پخش مي شد و غريبه ها زياد مي شدن. حدس مي زدم اين اتفاق بيفته. حالا به حضورمون اعتراضاي جدي شده بود و اومده بودن بيرونمون كنن. مي گفتن بايد جمع آوري بشيم، مثل زباله ها. شب بچه ها رو جمع كردم. چندتاشون نبودن. بقيه هم خبري ازشون نداشتن. وقتي گفتم مي خوان بيرونمون كنن جدي نگرفتن. گفتم اينا مثل اهالي نيستن كه اگه از ما خوششون نيومد روشونو برگردونن. فقط پيري باور كرد. وقتي مطمئن شد روزاي خوشي داره تموم مي شه، وصيتشو كرد و مرد. نذاشت دوباره دست روزاي نكبتي بيفته.
اما از فردا كه جدي تر اومدن كم كم باورشون شد. روزاي بد يادشون ميومد و وحشت مي كردن. زرنگا به فكر يه جاي ديگه افتادن. نفهما لج كردن، مثل شازده. از همه بيشتر ترسيده بود. هذيون مي گفت و از خاطرات دربار و ملكه و مهموني هاي اعيوني حرف مي زد، بدتر از قبل خل شده بود. يه دفه جيغ و داد راه مي انداخت و مي زد تو اتاق مردم. مزاحمشون مي شد. اين آخريا پاك ديوونه شده بود. يه دفه مي ديدي بي هيچ خجالتي جلو چشم آدما مي شاشيد. آخرش هم سر همين كارا سر به نيست شد. بعد اون بود كه حساب كار دست بقيه اومد. روزاي خوب تموم شده بود. وقت خداحافظي هاي تلخ بود. هر كي برمي گشت پي كس و كار خودش. محله خودش. همون نكبتي قبلي. از بهشت رونده شده بوديم.
آخر همه هم سرهنگ رفت. بعد اين كه همه رو راهي كرد و از منم قول گرفت كه برم پيشش كه تلافي كنه اين روزا رو در حقم، اهل و عيال رو راه انداخت و رفت. حالا فقط من موندم. به حساب هر روز اين وقتاس كه مامورا سر برسن. درست وسط ظهر. يعني وقتي كه من بايد برم كار هر روزمو بكنم. ولو بشم زير آفتاب پاي اون ديوار بلند و چرت بزنم، انگار هيچ كس ديگه تو دنيا نيس. ولي خوب مي دونم چشمايي از پشت پنجره ها با حسرت نيگام مي كنن. هر چي باشه من رييس بهشتم، گيرم كه ديگه نه گربه اي مونده باشه و نه خوابگاه بهشت ما باشه.

دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

اين دو حرف

دوتاست. یکی را می دانی٬ خودم قبلاْ بهت گفته ام٬ یکی را نه. هنوز نگفتم. حالا اول کدام را بگویم؟ اول آن که نگفته ام؟ این هم به خاطر تو...
آن یکی که بهت گفته ام همان هیکلت است. خیلی با هیکلت حال می کنم. نمی دانید آخر٬ مثل درخت می ماند این دوست ما! البته یک درخت خوش تیپ. توپر٬ محکم و چارشانه. ستبر. بامزه اش این جاست که هیچ ورزش خاصی هم تقریباْ نمی کند. اصلاْ یعنی دوست ما را چه به این حرف ها. انگار خدا که می دانسته چی خلق کرده یک هیکلی بهش داده که کارش را راه بیندازد و نیازی به ورجه وورجه و تحرک زیادی هم نداشته باشد. بترکه چشم حسود.
اما دویم از مطالب٬ آن یکی که نگفته ام... خنده هایت عزیز٬ خنده هایت. خاطرخواه خنده های سرخوشانه اش هستم. دل آدم را باز می کند٬ آدم دلش می خواهد هر چی از شوخی و مزاح كه دم دست دارد بریزد وسط دایره. همین الان برایم خاطره شده اند. ده سال دیگر که دوران دانشگاه را می خواهم به یادم بیاورم و بگويم يادش به خير  یکی از چیزها که باهاش می آید همین خنده های از ته دل توست.
تولد بیست و دو سالگی ات مبارک حامد جان. همین طور سرخوش بمانی و دنیا هم به کامت باشد امسال و چشم کنکور را هم دربیاوری و هر چی می خوری هم گوشت بشود به تنت به کوری آن ها که چشم دیدنش را ندارند و ورزش هم نکن و خیلی به خودت حرکتی هم نده و همین طور بی خودی خوش باش و آخر این هم زندگی شد تو برای خودت درست کردی؟
از طرف هم کلاسی ها و هم تیمی هایت در پروژه میکرو - تیم یاران حمزه - و فامیل های وابسته.

جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦

هفت قطعه

۱. دی دی دی ریم... یعنی برنده خوشبخت ما چه کسی خواهد بود؟ چه کسی کانتر بیست هزار را می اندازد؟!

۲. من ساده رو نیگا... اگه دیگه از چرخش های سترگ فکری ام و دستاورد های عظیمم در حوزه اندیشه براتون چیزی گفتم... دریغ از یه دونه کامنت!
از شوخی گذشته اون پست برام مهم بود. فکر می کردم بیشتر مورد توجه قرار بگیره.

۳. آی سی رو از رو برد برداشتم که پروگرمش کنم. وقتی گذاشتمش تو پروگرمر احساس کردم چندتا پایه کم داره. خوب که نگاه کردم دیدم به جای میکرو سون سگمنت رو برداشتم. خوب می شم یعنی؟

۴. باور نمی کنید٬ گلویم هنوز درد می کند. بیست و یک دور دویدن دور سالن تربیت بدنی مثل یک حماسه می ماند. آن قدری که بعدش که تلو تلو خوران می روی که از سالن خارج بشوی٬ انتظار داری همه به احترامت برخیزند و کف بزنند٬ مثل یک قهرمان ماراتن!
قابل توجه تنبل هایی که پیچاندندندش!

۵. همین است که هست. بعضی حرف ها٬ هر چه قدر هم که قشنگ و پرطمطراق باشد٬ هر چه قدر زلم زیمبو هم که بهش آویزان باشد٬ به مذاق همه شاعرمسلک های پریشان هم که خوش بیاید تو کت من یکی نمی رود. فقط وقتی پشتش آن چیز - ادراک تجربی٬ دریافت اصیل یا هر کوفت دیگری که اسمش را بگذاری - را حس کردم٬ دل می دهم بهش.

۶. آسمان صاف بود. از لابه لای درخت های بلند حیاط خوابگاه٬ یک لحظه چشمم افتاد به مهتاب. بی اغراق منظره خیالی بود. هوایی شدم. یادم افتاد خیلی وقت است سیر نگاهش نکرده ام. آسمان را می گویم. دنیا را. یادم افتاد خیلی وقت است خیلی کارها را نکرده ام. شما هم همین طور. خوب فکر کنید یادتان می آید.

۷.آن نفسی که با خودی٬ یار چو خار آیدت
وان نفسی که بی خودی٬ یار چه کار آیدت

آن نفسی که با خودی٬ بسته ابر غصه ای
وان نفسی که بی خودی٬ مه به کنار آیدت

آن نفسی که با خودی یار کناره می کند
وان نفسی که بی خودی٬ باده یار آیدت

آن نفسی که با خودی٬ همچو خزان فسرده ای
وان نفسی که بی خودی دی چو بهار آیدت

جمله بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

جمله ناگوارشت، از طلب گوار توست
ترک گوارش ار کنی٬ زهر گوار آیدت

 جمله بی مرادیت از طلب مراد توست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو، عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر٬ عاشق زار آیدت

دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦

PC

- بچه ها!
- هممم؟
- پایین یکی یه اعلامیه زده بود.
- اعلامیه چی؟
- واسه تدریس.
- تدریس چی؟
- ...٬ برم؟ 
- خوب خوبه که! سرراسته٬ تو هم بلدی..
- ها٬ پس من زنگ بزنم...
- زنگ چیه؟ اسمس بزن دیگه!
- هان؟ اسمس؟
- آره دیگه پس چی؟ می خوای زنگ بزنی مثل این خوره ها؟! اسمس بزن بگو نرخ من این قدره...
- ها٬ راست می گیا٬ اسمس. چه نکته ظریفی. چرا به فکر خودم نرسیده بود... 
- ...
- خوب٬ چند بگم به طرف خوبه؟! پونزده خوبه؟!
- بگو بیست.
- بیست؟
- آره دیگه بیست. بیست تومن جلسه ای که چیزی نیست الان. کمتر بگی می فهمه کارت گیره.
- آخه یه بار یکی خواست بهش مدار درس بدم گفتم بیست دیگه پیداش نشد.
- ای بابا٬ الآن دخترخاله من سوم راهنمایی معلم ریاضی داره بیست تومن می ده جلسه ای.
- خورده دار نمی شه؟ هیجده مثلاْ؟
- نوچ. اون وقت باهات چونه می زنه رو پونزده. بگو بیست تموم.
- اوکی. بزنم.
- نه٬ صبر کن. نباید فوری بفرستی که. تابلو می شی.
- فکر کنم آگهیه خیلی وقته هست. حالا چی بزنم؟
- سلام٬ آگهی شما رو خوندم. نرخ من معمولاْ جلسه ای بیست تومن است...
- معمولاْ؟ آخه من که...
- ای بابا پس چی؟ می خوای طرف بفهمه تازه کاری؟ پس چی می خوای بزنی؟
- بچه ها این جا می گن بیست!
- آره بابا٬ خیلی مهمه که طرف فک کنه این کاره یی. اینو بزن٬ بعد ببین چند جلسه می خواد٬ البته بستگی به وضعیت طرف هم داره...
- ازش بپرسم هویج هویج که نیستی؟
- آره. بزن سلام. آگهی شما رو خوندم. نرخ من معمولاْ جلسه ای بیست تومنه. تعداد جلسات هم بستگی به شما داره. معمولاْ من این درس رو تو چهار الی پنج جلسه می بندم و ...
- همه اینا تو یه اس ام اس؟
- آره بابا همش تو یه اس ام اس. بگو تمپلیته.
- که یعنی زیاد می فرستمش این ور و اون ور؟
- آره٬ یعنی سرم شلوغه. این کارم. کلاست می ره بالا.
- پس این چطوره؟ یه من منشی آقای سررشته داری هستم هم اولش اضافه کنم؟
- آره خیلی خوبه. این جوری بگو٬ بگو از دفترشون زنگ می زنم.  
- سلام. من منشی آقای سررشته داری هستم. از دفتر ایشون مزاحمتون می شم. آگهی شما رو نشونشون دادم و موافقت کردن برای تدریس به شما. نرخ ایشون معمولاْ این قدره و این حرفا... 
- آره آره٬ یه علی رغم مشغله زیاد هم اولش اضافه کن. کلی کلاس می ذاری براش.
- یا این چطوره؟ تماس بگیرم و بگم سلام علیکم٬ من از دفتر آقای سررشته داری با شما تماس می گیرم. در کمال شرمندگی باید به عرضتون برسونم که ایشون این روزا سرشون خیلی شلوغه و متاسفانه قادر به تدریس به شما نیستند. هان؟ چطوره؟
- این که دیگه عالیه.
- اوکی٬ پس همین. 

سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

بعد مدت ها٬ حرافی

من می گویم سمبل آرامش است. نه این که تظاهر کند، یا هر چیزی. همین طوریست. همه صبح تا شب آب از آب توی دلش تکان نمی خورد. همه چیز هم به نظر همان طوری می رسد که می خواهد. مشکلی نیست. فکر می کنم از وضعیت خودش راضی باشد. نه این که تظاهر کند یا هر چیزی، راضیست. تو می گویی مهم همین است. از همه چیز مهم تر.

حالا من از تو، رفیق هایت، و رفقای آن ها دعوت می کنم که زندگیش را ببینی. مثلاً بگیر می آیی این جا و یک هفته ای با ما در کارش سیر می کنی.. دستت می آید که رفیقی ندارد، حرفی نمی زند، هر شب راس ساعت ده می خوابد و درست پنج صبح بیدار می شود، و عموماً اگر خواب نباشد در حال درس خواندن است. صدتا اگر شده باشید نود و نه تایتان می گویید از این زندگی بدتان می آید. خوب حق هم دارید. من یک مورد خاص انتخاب کرده ام برایتان. نمونه ای افراط شده از آن چیزهایی که من و تو و خیلی ها خوشمان نمی آید. این طور آدم ها خیلی پیدا نمی شوند، توضیح می دهم که خواسته ام بهترین مثال ممکن را برایتان بزنم. می گویی این که زندگی نیست! می گویم هان؟ این که خودش راضیست؟ بقیه اش چه اهمیتی دارد؟

چطور شد؟ قضیه پیچیده نشد کمی؟ من چند وقتی هست که آن طوری فکر نمی کنم. یک چرخش فکری اساسی! رضایت و آرامش آن قدرها هم نباید اصل باشد. سخت است اصل باشد. فریب نباشد. چه کسی هست که دوست نداشته باشد فکر کند اوضاعش عالیست، مشکلی، مسئله ای وجود ندارد؟ تازه فریب بیشتر به درد آدم های مغرور می خورد، قضیه پیچیده تر می شود وقتی فکر کنی توی همین مثال، این خود خود آرامش است، بدون هیچ رنگی از فریب! پس تکلیف نگاه من و تو و رفقای تو چه می شود؟ هان، چه می شود واقعاً؟

این طور آرامش و رضایت مثل مخدر می ماند. آدم را بی حس می کند، می برد به هپروت! درست نمی گویم؟ ندیده اید بعضی ها را که خیال کنید طرف توی هپروت زندگی می کند؟ راضی راضی، نشئه نشئه؟! نمی شود هم این را قبول داشته باشی و هم فلسفه تغییر را. این آن یکی را می کشد. بندیت می کند.

حالا از آرامش و رضایت که بگذری – چون خیلی دشوار است تشخیص سره اش از ناسره – چیزی می ماند؟ من می گویم شادی. شادی به نظرم اصیل است. همان مورد مثالمان اگر از خودش هم بپرسی قبول دارد شاد نبوده و نیست، من و تو ورفقایت که دیگر هیچ! همه مان بوده یک صبح بهاری از خواب بیدار شده ایم و ناکام از یافتن هیچ دلیل خاصی، تا عمق وجودمان احساس شادی کرده ایم. یا از آن طرفش شنیده ایم آدم هایی هستند که همه چیز دارند و شاد نیستند، یا آدم هست که شب عروسی خودش هم شاد نیست. این جا دیگر فریب در کار نیست. یا شادی – خالص – و یا نه. خودت که می فهمی، گیرم من نفهمم.

تو چی؟ احساس شادی می کنی؟ چه قدر شاد بوده ای؟ لحظات شادی عمرم اعتراف می کنم که پرشمار نبوده اند اما همان اندک، با همه جزییات در ذهنم نقش بسته اند. هنوز هم از یادآوریشان گاهی سرشار از لذت می شوم. سال، ماه، روز و حتی ساعت خیلی هایشان هم یادم است. حالا که چی؟ خلاصه کلام این که اگر همه چیز به نظرت خوب و رو به راه  می رسد خیلی هم خیالت تخت نباشد!

حالا ببینم رفیق، حالت چطور است؟!