خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

دانشگاه شريف. ايستگاه بعد٬...

ساختمان های قرمز رنگ٬ هوای دلگیر اول پاییز٬ بیدار شدن ها و ترس و عجله های تاریک روشن هفت صبح که متقی پور در کلاس را نبندد٬ قار قار مداوم کلاغ ها - که حتماْ از سهامداران این جا بودند- و یک بچه شهرستانی خالی از اعتماد به نفس که هاج و واج و با دهان باز به آدم ها نگاه می کند و نمی فهمدشان٬ نمی داند باید چه کار بکند. فقط یک چیز را می داند٬ که نمی خواهد این جا بماند...

چهار سال گذشت. خیلی اتفاق ها افتاد٬ خیلی. پنجاه شصت نفری به دویست و ده و دویست و پنج آمدند و رفتند. چهار پنج نفری حتی بیشتر جلو آمدند. بیشتر از اتاق کوچک خوابگاهمان. اما این و درست این - تصویری از ترم ورود -  اولین چیزی بود که بعد دیدن رتبه ام یادم آمد.

پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦

تن های تنها

سیزده چهارده ساله بگیر٬ پسر. می شود نوجوان. همیشه درسخوان بوده. تمام ابتدایی بیست. حالا یک دفعه ریاضی رد شده. چرا؟ چرا ندارد که. نمی شود مگر؟ رفیق ناباب٬ بازیگوشی٬ حواس پرتی و فکر و خیال های جدید٬ اصلاْ مریضی روز امتحان. الگوی بچه های فامیل. پدر و مادر همیشه از درسش تعریف می کرده اند. حالا ریاضی رد شده. می داند نمره قبولی نمی آورد با این امتحان که نصف را هم ننوشته. باز هم درس ها هست٬ کار هست. دست و دلش نمی رود دیگر. کتاب ها را بی خودی ورق می زند و دوباره می بندد. دلتنگ است. دلش محرمی می خواهد تا به حرف هایش گوش کند ٬ کمکش کند. بی قراری می کند. کم حرف است. دل و دماغ ندارد. وقت خواب که یادش می افتد چه اتفاقی افتاده (این جایش سخت است٬ این جا که باید باور کنی اتفاق افتاده) بغض می کند. آرام و بی صدا زیر پتو اشک می ریزد. دنیا به آخر رسیده انگار. هیچ چیز خوبی وجود ندارد.
تا یک روز که پدر بهش می گوید که چند روزی هست که مراقب اوست و می بیند که حال و احوال خوشی ندارد. تا الان منتظر بوده خودش بیاید و بگوید. چش شده؟ بگوید به پدر. بگوید هر چه که هست. یک نگاه در چشمان پدر٬ و بغض بالاخره می ترکد. سر بر سینه او٬ که این طور شده٬ که حالم خوش نیست. و نوازش٬ که فدای سرت٬ ناراحت نبینمت...

خوب که نگاه کنی تصویر مدام لابه لای زندگیت تکرار می شود. جزییات ممکن است تغییر کند٬ اما کل همان است. فقط یک قسمت هست از این تصویر٬ که گاهی احساس می کنی کم شده. گاهی احساس می کنی نیست. بدون آن تصویر بی رنگ و دلگیر می شود٬ آی می سوزاندت...

پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

اين ها را برای تو می خواهم عزيز!

ویکتور هوگو یک صد و پنجاه سالی قبل این ها را احتمالاْ برای خواننده هایش آرزو کرده. حالا هم از قول او٬ من برای تو آرزو می کنم!:

" اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، 
  و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
  و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
  و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
  آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
  بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

  برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
  از جمله دوستان بد و ناپایدار،
  برخی نادوست، و برخی دوستدار
  که دست کم یکی در میانشان
  بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

  و چون زندگی بدین گونه است،
  برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
  نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
  تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
  که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
  تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

  و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
  نه خیلی غیرضروری،
  تا در لحظات سخت
  وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
  همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

  همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
  نه با کسانی که اشتباه های کوچک می‌کنند
  چون این کارِ ساده‌ای است،
  بلکه با کسانی که اشتباه های بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
  و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

  و امیدوام اگر جوان هستی
  خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
  و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
  و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
  چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
  و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

  امیدوارم سگی را نوازش کنی
  به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سهره گوش کنی
  وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
  چرا که به این طریق
  احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

  امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
  هرچند خُرد بوده باشد
  و با روئیدنش همراه شوی
  تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

  بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
  زیرا در عمل به آن نیازمندی
  و برای اینکه سالی یک بار
  پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
  فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

  و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
  و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
  که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
  باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

  اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
  دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم! "

دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦

سرخوشانه کفر!

این رضا صادقی یادم هست از آن بچه های پشتکار بود. از همان سال های اول دهه هفتاد هم رسماْ کار موسیقی را شروع کرد و همان وقت ها هم مدام کاست می داد بیرون. یک چند سالی از یک طرف این آقا رضا سعی می کرد و  از طرف دیگر کاست هایش روی پیشخوان مغازه ها خاک می خوردند. تا این که زد و بعد عمری "مشکی رنگ عشقه" را داد بیرون. خلاصه این یکی از دستش در رفت و معروف شد. بعد باز هم این قدر تلاش کرد که این آخری ها این آلبوم وایسا دنیا را منتشر کرد که انصافاْ کار حسابی ای بود. حالا به نظر شما چه جور خواننده ای است ایشان؟ به نظر شما اگر در آن واحد ۲۰ تا کارش توی بازار بود چطور می شد؟ اگر صد تا بود چی؟ یا فرض محال که محال نیست شش میلیاردتا چی؟ نه خداوکیلی٬ نمی شد "خدا"ی موسیقی؟! 
گرفتید چی شد؟ همین دیگر. می خواستم بگویم خودمانیم٬ این نویسنده ما بعضی وقت ها عجب قصه های بی مزه ای می نویسد...

۱. زحمت این همه احوال پرسی های شما را که بخواهم کم کنم می گویم به مرحمت شما. هر وقت راحت می نوشتم و روان٬ شما هم حالتان بد نشد از خواندنش حالم خوب است. به قول معروف هر وقت نوشتنم می آمد. هر وقت هم که نه٬ نه. این طور فکر می کنم.

۲. شما هم اگر مثل من ترم هشتی بودید که ترم آخر باشد و کنترلی بودید که گلاب گرایش ها باشد و دوازده تا واحد بیشتر نداشتید که سه تایش فقط کنترل پروژه باشد٬ نمی زدید به کار سیر آفاق و انفس٬ که خودشناسی انفع المعارف باشد؟! می زدید دیگر.

۳. بهترین داستان کوتاه معاصر ایرانی٬ تجلی تکنیک و خلاقیت نویسندگی در کنار هم٬ بازتاب رنج ها و آلام مردمانی کنار ما٬ تصویری تلفیقی از مصائب بشری و مسائل اجتماعی٬ با بالارفتن این پست رفت پایین توی آرشیوم. بالاخره اسمش را هم انتخاب کردم: شب آخر. خوب بید؟!

جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

پايان شاعر

شاعر آرام آمد. نگاهی بین جمعیت پراکنده گرداند. دستی به ریش های تیره پرپشتش کشید و دو تا سرفه خشک کرد: اهم٬ اهم! جمعیت متوجه او شد: او کیست؟ شاعر است! چه می گوید؟ گوش فرا دار! به دور شاعر حلقه زدند و نگاه در وی دوختند.
-زندگی٬..
او از زندگی برایمان خواهد گفت!
- زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست!
شوری در گرفت و جمعیت به هیجان آمد. تعبیر شاعر ایشان را بر سر ذوق آورده بود: احسنت٬ به راستی که همین است! آفرین بر تو ای شاعر! یکی آن ها را به سکوت فراخواند.
- هر کسی نغمه خود٬ خواند و از صحنه رود...
و این بار٬ حزن بود که بر جمعیت حاکم شد: راست می گویی شاعر٬ نغمه ای می سراییم و می رویم...
- صحنه پیوسته به جاست!
زمزمه ای در گیر شد: آری٬ آری شاعر. اما چه باید کرد؟ صبر کنید تا برایمان بگوید... نگاه ها جویای حقیقتی ناب و نایافته بود: شاعر به فریادی هیجان آلود خواند: خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد! و باز چشم در جماعت گرداند.
همه ساکت شدند و به فکر فرو رفتند. کم کم زمزمه مبهمی بالا گرفت. دو نفر همدیگر را پرسشگرانه نگاه کردند. یکی از دیگری پرسید: یعنی چه؟ از چه حرف می زند؟ و یکی دیگر سوال کرد: این چه اهمیتی دارد؟
جمعیت٬ سرخورده پراکنده شدند. شاعر دوباره راه خویش گرفت.

پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

چريک!

مثل جنگ های پارتیزانی می ماند زندگی٬ فکر کنم. می زنی به دلش و بر می گردی٬ حمله می کنی و عقب می کشی. یورش می آوری و باز٬ آماده هجوم دیگری می شوی. می دانی گنج هایی دارد که اگر کناری بنشینی هیچ چیزش دست تو را نمی گیرد. هم این که حالیت است اگر حواست نباشد و وقت حمله زیادی بمانی٬ اگر برنگردی و برای تجدید قوا با خودت خلوت نکنی که ببینی چه به غنیمت گرفته ای٬ گرفتارش می شوی و دیگر برگشتی هم در کار نیست! هجوم و عقبگرد  تکرار شونده٬ تا لحظه پایانی٬ هر کدام درست به وقت خودش!

یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

فاندامنتال کوئسشن

۱. شباهت سلمانی با بیت الخلاء اگر گفتید در چیست؟ این که هر دو یک جور مستراح هستند. یعنی جایی که بنشینی و با خیال راحت فکر و خیال های جورواجور بکنی. و صد البته شما هم از کراماتی که بعضاْ در همین مکان ها به منصه ظهور می رسد آگاهید و به نقش انکارناپذیرشان در پیشبرد بشر اذعان دارید. 
البته این فکر و خیال امروز من توی سلمانی خیلی کرامتی نبود. داشتم فکر می کردم که این سلمانی ها احتمالاْ زیر نظر سازمان فنی و حرفه ای آموزش می بینند و مدرک می گیرند. یک دفعه برایم سوال شد که در این دوره آموزشی٬ این ها چطوری مهارت ها را تمرین می کنند؟
ببینید دوستان٬ یا مثل بچه آدم به این سوال من پاسخ می دهید و یا در غیر این صورت٬ مجبورم خواهید کرد دفعه بعد که می روم سلمانی از خود طرف سوالم را بپرسم. حالا خود دانید.

۲. کمی به هم ریختم امروز. خیلی جاها هست که می توانی به هر دلیلی٬ ساده تر از کنار ناکامی ها بگذری - مثل درس خواندن های ما - اما بعضی جاها نمی شود. آن جاها که دیگر٬ صحبت از وظیفه یا اجبار صرف نیست٬ که بحث به کلی چیز دیگریست. آن جایی که خودت را باور داری و به خودت اعتقاد. آن جایی که از خودت توقع داری٬ توقعی که خودت ایجاد کرده ای.
آقا معلم دیروز بگی نگی برجک ما را آوردی پایین. اما بی خیال٬ ما که کم نمیاریم...

۳."آری ، زندگي مملو از نشاط و سعادت است و حتي در زير زمين مي توان به نيك بختي نائل شد .آليوشا  تو نمي تواني تصور كني تاچه اندازه اكنون به زندگي دلبستگي دارم و چه عطشي براي وجود داشتن و شناختن درميان اين ديوارهاي بي رونق در دل من به وجود آمده است ، كليه رنج ها و دشواري ها را از ميان خواهم برد به شرط آنكه درهر لحظه بگويم من هستم ، اگر چه بي يارو ياورم ولي با وجود اين هستم و آفتاب را مي بينم و اگر هم نبينم با اين همه مي دانم كه وجود دارد. "

                                                                                برادران كارامازوف ص ۷۲۸

 

                                                                                

جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦

تکمله

ببینم٬ تو آمریکا به دنیا آمده ای؟ آن جا زندگی کرده ای؟ پس چرا در مورد وضع حجاب آن جا اظهارنظر های کارشناسانه می کنی؟ از کجا می دانی همه معقول می پوشند و هیچ کس مزاحم هیچ کس نمی شود و ...؟ این را بخوانید٬ نوشته یک ایرانی است که یکی دو سالی هست آن جا زندگی می کند و از دیده های خودش گزارش می دهد.

و بعد هم این که کورش علیانی (که کلاْ دریابیدش) در مورد مسئله حجاب چیزهایی نوشته. از آن جایی که نوشته ها از جنسی بود که به سلیقه من خیلی خوش می آمد٬ سعی همه جانبه ای کردم که تحت تاثیر قرار نگیرم. به خاطر همین تنها اثرش این شد که به این موضوع علاقه مند شدم٬ و در اسرع وقت از طریق منابعی که می شناسم در موردش تحقیق و پرس و جو خواهم کرد.

پی نوشت: فکر می کردم نیازی به تذکر نباشد که منظور من از دادن آن لینک٬ خواندن آن اباطیل نه حتی خنده دار نبود. و باز هم فکر می کردم مشخص باشد که دقیقاْ چه چیزی از آن متن مد نظرم بوده. بگذریم.

پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

ياد ايام

" ما چون دو دریچه روبروی هم
   آگاه ز هر بگو مگوی هم
   هر روز سلام و پرسش و خنده
   هر روز قرار روز آینده
   عمر آینه بهشت٬ اما... آه
   بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه...
"

امروز پارسال چهارشنبه بود یادم هست. هر چه که باشد روزهایی تکرار ناپذیر و فراموش نشدنی بود.

پی نوشت: خم می شود و از پنجره٬ سر می کشد توی ماشین و سرتاپای زن را براندازی کلی می کند٬ که مبادا طوری توی ماشین نشسته باشد که آزادی اش به محدوده آزادی من نوعی تجاوز کند. مرد اما٬ چیزی نمی گوید. می دانی چرا؟ چون می داند این بهتر از کار فرهنگیست. مزه کار فرهنگی را یک بار حسابی چشیده که یادش نرود٬ پس همین را ترجیح می دهد. (لینک را حتماْ ببینید.)

چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

يک بازی قديمی

دی دی دی ری دی دی دی ری دی دی دی رام (یا هر آلارم مسیج دیگری غیر از دیفالت پنتک).

الف؟ نه٬ فردا که تمرینی نداریم. ب؟ ب... نه امشب هم که رئال یا بارسلون بازی ندارند که برای هم کری بخوانیم. پ چطور؟ اوووه٬ پ برای قدیم ها بود. آن وقت ها که با هم درس های مشترک داشتیم. ت؟ نه٬ همین دو شب پیش خوابگاه بود٬ امشب دیگر نمی آید. ث؟ نه٬ تا همین سه ساعت پیش با هم بودیم و کلی حرف زدیم. ج هم که آن ماجرایش دیگر به کلی تمام شده... چ...

هان٬ شاید همین باشد. یا: نه٬ فکر کنم هیچ کدام! حالا دیگر حتماْ باید چیزی حتی کمی غیرمعمولی٬ اتفاقی تازه باشد! بروم اِسِمِسم را بخوانم! این بار چه؟ می برم یا می بازم؟! 

یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

بيست و دو دور تمام٬ دور بيست و سوم!

نه این که انگار کنی این طور آسوده که میان همه چیز و همه کس بُر خورده ام٬ این چنین سرخوش که می بینیَم٬ خیال آن سوداهای آشنایمان خسته ام کرده باشد. وهم برت ندارد که این همیشه شکارت این بار بند بریده و هوای دیگری کرده باشد٬ گیرم آن بند یک کم کشش بیشتر شده٬ نشان به آن نشان که گاهی به خیالم همین طور که دارم می روم وهمی شوم که از آغاز نه بندی بوده و نه شکاری٬ که این بار دیگر مرادی تازه کرده ام که خودم هم نمی دانمش...

اما تو خیالت تخت باشد٬ کار ما از کار گذشته. جای دوری نمی روم. بند تا ابدالآباد زمین و زمان هم که کش پیدا کند اسمش رویش است٬ بند! هان٬ سعیی بکن! دوباره آن سرش را که دست خودت است بکش٬ آمدنی نبودم محکم تر٬ ببین چطور همه فریادهای فروخورده ناشنیده ام را می شنوی و به شور می آیی! نشانه های همه آن رقیب ها را ببین٬ که چطور به آنی محو می شوند و تو٬ باز٬ آنی که چون اراده کرده ای خود را صاحب العنان مطلق یافته ای!

حالا چند صباحی دلمان به همین خیال ها هم که خوش باشد٬ راه دوری نمی رود. باز هم هر چه باشد٬ سالی یک شب٬ چنین شبی هست که ببینی٬ چطور همه مخفی شده ها را رها می کنم٬ تا ببینیشان و خیالت راحت شود. که چطور مهار از همه ان سوداها٬ فریادها٬ وعده ها و فتنه های آتشین بر می گیرم که همین یک شب٬ هر چه خواستند با من بکنند٬ مثل همان گذشته های - همیشه ی - بی تابی. تو هم خوب حواست باشد امشب٬ که تک تکشان را بشماری و اقرارم را بشنوی که سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید. و بعد٬ من که به وجد آمده ام٬ که تبارک اله از این فتنه ها که در سر ماست.

با همان دلشوره همیشگی - و همان ایمان مبهم و دلهره آور ولی اطمینان بخش - که یکی هست که می داند باید چه کنم - آرام به پیش می روم و ایستگاه های پرسش را پشت سر می گذارم. قدم ها را با اطمینان بر دارم٬ آن چنان که رهگذران٬ لرزه های خفیف هر از چند گاه رانوانم را نبینند... آن هنگام٬ پنهانی و اندکی مضطرب٬ رو به سوی او که کناری ایستاده می کنم و با نگاه می پرسم: همین است دیگر؟! صدایم می لرزد. سری تکان می دهد. یک آن دلشوره وجودم را به رعشه می اندازد به او می نگرم: دارم بد می روم؟ زمان٬ بگو ببینم فرصت کافی برای رسیدن خواهم داشت؟!

دوی دو٬ بیست و دو ساله شدم. چقدر دیگر مانده؟ فرصت کافی خواهد بود؟!..