خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

مقدمه آخر (یا: يادداشتی با شانزده پست تاخير)

فکر انجام این پروژه در ایام قبل از کنکور هم زیاد به سراغم می آمد٬ آن قدر که در همان شرایط هم نتوانستم از آغازش خودداری کنم. فاز اولیه پروژه به صورت تحقیقاتی مطالعاتی و در زمان نا محدود صورت گرفت و شروع رسمی آن بعد از پایان گرفتن مطالعات مقدماتی و گسترده در این مرحله بود. در این مدت غیر رسمی انجام پروژه٬ هر روز تعداد زیادی از موارد مشابه داخلی و خارجی مورد بازدید قرار می گرفت که با دقت و وسواس خاصی نیز همراه بود٬ چرا که موردی که در این مرحله برگزیده می شد٬ زیربنای مراحل آتی کار را تشکیل می داد.
اما از این جا به بعد٬ کار من تنها نبود. پس از انتخاب نمونه خام و اولیه مناسب٬ کار به طور رسمی کلید خورد. طرح کلی و اولیه ریخته شد و نیروهای کارامد و باتجربه از اقصی نقاط کشور جذب پروژه شدند. با نزدیک شدن به مقاطع پایانی و زمان اتمام پروژه در اواخر سال گذشته٬ فعالیت ها جدی تر شد و دو تیم عملیاتی مستقل در تهران و قزوین به صورت موازی کار آماده سازی نهایی را دنبال می کردند. فعالیت های فنی آماده سازی و پرداخت طرح اولیه زیرنظر مهندس هادی فریبرزی در تهران دنبال می شد و از سویی دیگر٬ امور مربوط به تدارکات و تجهیز و تامین زیر نظر مهندس معین فرخی در قزوین در دست پیگیری بود. کار تطبیق دستاوردهای دو تیم و پرداخت نهایی زیر نظر دکتر سیامک سررشته داری انجام شد و در نهایت٬ این پروژه عظیم با یک هفته تاخیر نسبت به برآورد اولیه٬ در هشتم فروردین سال جاری به بهره برداری عمومی رسید. لازم به ذکر است در کنفرانس مطبوعاتی اخیر کارشناسان این دستاورد را از تمام نمونه های مشابه داخلی و خارجی خود باحال تر ارزیابی کردند و آن را گامی بزرگ در دنیای اینترنت و نشانه ای دیگر از توانمندی های مهندسان و نویسندگان متعهد ایرانی دانستند و در پایان تصریح نمودند که: پیگیری یارباماست٬ حق مسلم ماست.

پی نوشت: هادی که دیگر یک پا استاد دارد می شود توی این کار. هر چند این دفعه فکر کنم کارش یک کم سخت تر بود. تگ های سورس اصلی باید به تگ پرشین بلاگ تبدیل و مچ می شد. (درست گفتم هادی؟!). معین هم که تازه خودش از این کارش به این قشنگی خوشش نیامده بود و می گفت که یک لوگوی قشنگ تر از این هم طرح کرده. دستشان درست. 

چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

پيشواز (شروعی ديگر)

۱.به نام خدا.

۲."من نیک دانسته ام که چه باید بکنم.آن چه در درونم هست و هرگز مرا فریب نمی دهد اکنون به من می گوید باید در مقابل تمام دنیا بایستی٬ حتی اگر تنها بمانی. باید چشم در چشم دنیا بدوزی حتی اگر دنیا با چشمان خون گرفته به تو بنگرد. ترس به دل راه مده. به سخن آن موجود کوچکی که قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید: دوستان٬ همسر٬ همه چیز و همه کس را رها کن و فقط به آن چه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده..."
                                                                                                                            گاندی

۳.اردیبهشت عزیز در راه است٬ من هم به طبعم٬ دارم می روم توی همان حس و حال همیشگی این وقت ها٬ همان که بهش می گویم هایپر مود.

۴.چه قدر حرف در این روزهای ننوشتن روی دلم ماند. به خاطر همین می خواهم توی پست های بعدی از آن ها حرف نزنم! درس زندکی غنی تر از این هاست که حرف های کهنه را تکرار کنی. چون ممکن است حواست نباشد و آموزه های های جدید را هم از دست بدهی!
اوکی٬ دتسی ناف. نَو٬ لتس گو...

۵.

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد...

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می کرد!

دیدمش خرم وخندان و قدح باده به دست
واندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟
گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد!

بی دلی در همه احوال خدا با او بود٬
او نمی دیدش و از دور٬ خدایا می کرد...

دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

آخر (پانزده٬ شانزده٬ و هفده)

امين ديگر هيچ چيزي نگفته بود و راه افتاده بود كه برود، اما تلو تلو مي خورد. مسعود جلويش را گرفته بود و گفته بود كه مي رساندش، و او هم مقاومتي نكرده بود و دنبال مسعود راه افتاده بود. وقتي داشتند به سمت ماشين مسعود مي رفتند، مراقب بود كه ماموري، چيزي اين طرف ها نباشد و در اين وقت مشكوك و در اين جاي مشكوك آن دو را با اين وضع مشكوك نبيند كه حسابي دردسر مي شد...
مقصد دومين مسافر امشب هم مانند اولي بود و خودش هم مثل او حرفي نمي زد. در رانندگي مسعود هيچ عجله اي ديده نمي شد و امين هم چيزي نمي گفت. ديگر تا اين موقع هر كس هر طوري بود خودش را به خانه اش رسانده بود و خيابان ها خلوت خلوت بودند. مسعود از بين خطوط  رانندگي نمي كرد. چشم هايش را دوخته بود به خط هاي بريده بريده جاده كه يكي يكي از زير ماشينش رد مي شدند، و كلماتش را آرام و شمرده ادا مي كرد:
- من و فرزين هم رشته بوديم. سال اول دانشگاه خيلي با هم بوديم و بهترين رفيق هاي هم به حساب ميومديم، اما كم كم حسابمون از هم جدا شد. فرزين خيلي بااستعداد و زرنگ بود و از اول دانشگاه سرش تو كار بود. بيشتر هم برنامه نويسي و كاراي كامپيوتري كه از قبل دانشگاه بلد بود مي كرد تا كار مربوط به رشتش. سر و گوشش هم از همون اول مي جنبيد. به مرور فهميديم كه خيلي ربطي به هم نداريم و از هم جدا شديم، تا سال آخر كه بعد از اين كه يه دور كامل همه دانشگاهو زد، دوباره به من نزديك شد كه اون وقتا بيشتر با شما بودم. سفر ابيانه سال آخرو هم كه با هم بوديم و من فهميدم كه چرا دوباره اومده سراغم. از ليلا خوشش اومده بود و بعد سفر اينو بهش گفت، اما ليلا به خاطر تو بهش نه گفت. من فكر مي كردم اين قضيه هم براش مثل همون مورداي قبليش باشه ولي انگار اصلاً اين طوري نبود. قبل از اون اتفاق هم خيلي قيد و بندي نداشت اما بعدش ديگه حسابي زد به خاكي، و بالاخره هم كه اين جوري… حالا پدر و مادرش تقريباً تركش كردن و جز هموني كه آدرسش رو بهم داد، كس ديگه اي سراغشو نمي گيره…
وقتي رفتم در خونش، گفتم خانم نيكنام تاكسي تلفني خواسته. وقتي ليلا اومد هم توي يه جمله همه چي رو بهش گفتم، اون هم سريع خودش رو رسوند…
وقتي رسيدند امين سريع پياده شد. قبل رفتن يك لحظه مكث كرد و نگاهي به مسعود انداخت، كه تمام ناگفته ها را گفته باشد، و رفت…

.

امين در را به عقب پرتاب كرد و وارد هال شد. مكثي كرد، كسي نبود. خودش را با عجله به اتاق خواب رساند. ليلا لبه تخت نشسته و سرش را بين دو دستش گرفته بود. هنوز هم تنش لرزش نامحسوسي داشت. كسي آمده بود. سرش را بلند كرد، امين با چشماني وحشت زده مقابلش ميخكوب شده بود و هيچ چيز نمي گفت. تمام وجودش يك پرسش شده بود، و نگاهش ملتمسانه او را مي نگريست…  يخ هاي ذهن ليلا آب شدند و چيزي كه راه گلويش را بسته بود با خود بردند پايين. سرانجام، بغض تركيد:
- من… من چي كار داشتم مي كردم امين؟..
و خودش را رها كرد تا امين بنشيند لبه تخت كنارش، سرش را در آغوش بگيرد، آرام ببوسد و نوازش كند، و هيچ نگويند…
- واي، دستت چرا اين طوري زخمي شده؟ خيلي بدجوري شده، اين ممكنه عفونت كنه، بذار يه چي بيارم ببندمش…

.

- ليلا؟
- جان!
- يادته پارسال شب عيد اميرو خونه مردم جا گذاشتي؟
- تو جا گذاشتي، صد دفعه راجع بهش بحث كرديم.
- تو برديش و يادت رفت بياريش.
- تو قرار بود بياريش و يادت رفت. چطور حالا؟
- هيچي، امروز هم بهم گفته بود برا سال تحويل بيدارش كنم. مي گفت بابايي سال تحصيل منو بيدار كنيا!
- اي جونم! تو هم كه باز يادت رفت!
- وا، ليلا؟ مي خواستي بيدارش كنم هان؟
- راست مي گي ها، نمي شد!
- آره، بد آورد! هر شب ديگه اي بود مي شد جز امشب!
- امين؟
- جانم!
- نگفتي ها، دستت چي شده؟
- چاقو خوردم!
- آخي! حتماً مي خواسته بزنه تو شيكمت، جا خالي دادي خورده كف دستت!
- منظورت چيه؟ باور نمي كني؟ من امروز با يه عوضي اي دعوام گرفت. مي خواستم كف گرگي برم تو صورتش كه چاقو رو كشيد و خط انداخت!
- خوب، چه تيريپ خفني شد! بعد چي شد؟!
- چی شد؟ باريكلا! تيريپ خفنو از تلويزيون ياد گرفتي؟! هر هر هر! بعدش من زدم تو شيكمش و چاقو رو از دستش درآوردم و محض اطلاعت تا دسته فرو كردم تو پاش. كلي خط خطيش كردم و بعد فرار كردم. فكر كنم فلج بشه طرف.
- واي، امين، تو چه قدر خشني! همين خشونت جذابت ديوونم كرده!
 - باور نمي كني؟ آره، فردا كه طرف با مامور اومد جلبم كرد بي شوهر شدي اون وقت مي فهمي... فقط كاش تونسته باشه شماره ژينارو برداره... نخند، مرگ! اصلاً تو چرا هنوز حرفاي منو باور نمي كني؟ سال عوض شد تو باز آدم نشدي؟ چه فايده از اين همه سال كه بياد و بره و تو عوض نشي. چه سود از تكرار بهار طبيعت اگر درونت را دستخوش انقلاب نكند بيچاره...
- بگير بخواب بنده خدا، كه فردا صبح زود بايد بري سر كار و گندي رو كه زدي درست كني! تويي كه بايد بهشون نشون بدي دستخوش انقلابات دروني شدي كه شايد اخراجت نكنن!
ليلا داشت سرخوشانه مي خنديد. ساعت حدود چهار بود و بيست دقيقه اي مي شد كه وارد سال جديد شده بودند. امين دست هايش را زير سر قلاب كرده بود و از خنده هاي ليلا محظوظ مي شد. شوخي بردار نبود، بايد عوض مي شد. مسعود مي گفت كاش آدم ها فكر نمي كردند كه عوض شدن در سال جديد چيزي مربوط به كودكي هاست. كاش همين يك بهانه را براي تغيير نگه مي داشتند. غرور و تكبر، ضعف و بي عملي، تنبلی و  بي خاصيتي، بداخلاقي و بي حوصلگي، دروغ و غيبت، سطحي نگري و روزمرگي، ناامیدی و افسردگي، بدخواهي و بدبيني، حرص و طمع، ترس و محافظه كاري... بالاخره هر كسي توي اين ليست بلندبالا چيزهايي مربوط به خودش را پيدا مي كرد، پس چرا آن ها تغيير را تمام شده مي دانستند؟!.. چه قدر دلش مي خواست امشب تا صبح فكر بكند...
- راستي ليلا! يادت باشه فردا يه كليپ دارم با هم ببينيم. كليپش كاري نيست، خيلي باحاله...
ليلا من و من مبهمي كرد. امين همين طور به سقف نگاه مي كرد و وسط فكرهايش حرف مي زد: آره، امير گفت بابايي برا سال تحصيل بيدارم كن! گوش مي دي كه ليلا؟ مي گفت مامان بزرگ گفته هر كي لحظه سال تحويل تو هر حالي باشه همه سال همون طوري مي مونه. گفت يعني اگه من خواب باشم همه سال مي خوابم. منم گفتم خوب عوضش خستگيت در مي ره!.. فكر كن قرار باشه من و تو هم همه سال تو همون حال لحظه سال تحويل باشيم!.. ليلا يه چيزي رو مي خواستم بگم... ممكنه مثل احمق ها به نظرت بيام ولي... ولي مي خوام بهت بگم كه... يعني مي خوام بدوني كه... من هنوزم عاشقتم، هنوزم ديوونتم!
نفسش را حبس كرد. چشم هايش را بست و منتظر عكس العمل ليلا شد. خبري از خنده نبود. روي آرنج نيم خيز شد: ليلا؟ خوابي؟ صورتش را نگاه كرد، هيچ نشانه اي از هشياري نداشت. نفس راحتي بيرون داد و دوباره ولو شد: درست است، فردا بايد برود و كارش را راست و ريس كند. مردم به خاطر او ايدز مي گيرند و مي ميرند، اين كه ديگر چيزي نيست... يك راست مي رود سراغ مسئول بخش و عذرخواهي مي كند، و از بچه ها مي خواهد وساطتش را بكنند... نه، اصل كار فيروزي است. اول مي رود سراغ فيروزي... آره٬ این طوری بهتر است. می رود سراغ فیروزی و بهش می گوید که فلان و بهمان...
می رود سراغ فیروزی. فيروزي توي اتاقش نيست. راه مي افتد دنبالش، بالاخره توي بخش خودشان پيدايش مي كند... فيروزي توي بخش افتاده دنبال بچه ها... مسعود اين جا چه كار مي كند؟ كي استخدام سازمان شده؟ مسعود طرفش فرياد مي زند كه مراقب باشد، فيروزي ايدز گرفته و دارد مي ميرد. حالا هم راه افتاده و توي صورت بچه ها يكي يكي عطسه مي كند كه آن ها هم ايدز بگيرند... اما دير شده، فيروزي مي بيندش و مي آيد سمتش. مسعود ماسكي را كه به صورتش زده درمي آورد و به صورت امين مي زند و از او مي خواهد كه فرار كند و او را تنها بگذارد... امين مي گويد كه نمي تواند او را تنها بگذارد، اما مسعود یک شال گردن به او مي دهد و مي گويد كه اين را از جيب فيروزي درآورده و او بايد برساندش خانه پيش ليلا چون فرزين آن جاست. امين وارد خانه مي شود اما كسي كه دارد با ليلا حرف مي زند خود مسعود است انگار نه فرزين. خشكش مي زند و به ليلا نگاه مي كند. مسعود فرزين مي شود، چاقويي را كه خيلي شبيه مال خودش است از جيبش درمي آورد و تا دسته توي ران امين فرو مي كند. مي افتد زمين. ليلا بالاي سرش مي ايستد و هي صدايش مي كند و چيزهايي مي گويد... امين نمي شنود. ليلا باز هم صدايش مي زند...
- پاشو امين... بيدار شو. ژينا نيست، فكر كنم ژينا رو دزديدن... بلند شو ديگه امين...

پايان.

فروردين هشتاد و شش -  قزوين

یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

چهارده

دست هاي امين توي جيبش هم انگار داشتند يخ مي زدند، خيلي سرد بود. باران خيلي وقت مي شد كه بند آمده بود اما هواي اين جا هميشه خيلي سردتر از خود شهر بود. بيست دقيقه اي بود كه رسيده بود، ولي هنوز كسي آن جا نيامده بود. هيچ وقت اين جا به اين خلوتي نبود. قبلاً هم اين وقت بامداد آمده بودند اين جا ولي آن موقع ها هم حداقلش اين بود كه معتادي بي كس و كاري چيزي را از لابه لاي درخت ها  مي شد ديد. امشب انگار آن ها هم جايي براي گذراندن شب عيد پيدا كرده بودند. 
 قديم ها بهش مي گفتند پاتوق مجردي. از همان سال اول كه بيشتر جشن تولدها و برنامه هاي گله اي شان را تويش مي گرفتند، تا بعدتر كه شور و شر از سرشان افتاد و كم كم سال بالايي شدند و ديگر بيشتر خودشان دوتايي مي آمدند اين جا. حتي بعد از ازدواج هم به اين قول وفادار مانده بودند و فقط خودشان دوتايي اين جا سر مي زدند، اگر چه آن هم با گذر سال ها و گرفتار شدنشان كم تر و كم تر شده بود... نگاه كن، مسعود دارد از دور مي آيد. مثل جواني هايشان، انگار نه انگار كه ده سال گذشته... امين انديشيد كه سرد است مثل مرگ، مثل مرگ سالي كه داشت نفس هاي آخرش را مي كشيد... مسعود سلام مبهمي داد و نشست رو به رويش. آشكارا گرفته و غمگين بود. امين پرسيد: اوني كه دنبالش بودم تو بودي نه؟ مسعود با سر جواب مثبت داد. امين حس كرد كه حالا ديگر قدر مرگ هم سرد نيست: خوبه، بهتر شد! ولي نمي دونستم دست فرمونت اين قدر رديفه ها! ماشينو كي عوض كردي؟ مسعود با لبخند سردي جواب داد: برا خودم نيست.  امين دوباره پرسيد: ليلا كجاس؟ مياد؟
- نه، اين جا نمياد. بردمش خونتون.
- چرا؟ خوب مياورديش. خودتم كه بودي، اتفاقي نمي افتاد. مي ديدمش خوب... بعدم با خوبي و خوشي مي رفتيم خونه هامون پاي هفت سين!
امين خنده اي عصبي سر داد. صداي مسعود به طرز عجيبي آرام و گرفته بود: احساس كردم اين طوري بهتره، هر دو تون آروم تر مي شيد. در ضمن، مي خواستم با خودت هم حرف بزنم...
- نه مسعود، تو رو خدا نصيحتو بي خيال شو. هر چي مي خواي بگي خودم مي دونم... به جون خودت امشب اين قدر زجر كشيدم كه همه اشتباها و گناهام جلو چشمم اومده... اما حالا ديگه داره سال عوض مي شه... اين سال نكبتي مي ره و من يه سال خوب رو شروع مي كنم، من عوض مي شم، حالا ببين... از فردا دوباره شروع مي كنم، چه اهميتي داره كه چه اتفاقي افتاده؟ گور باباش، مگه من چي كار مي تونم بكنم؟ هه، هيچ كار!
كمي مكث كرد. رو كرد به مسعود و پرسيد: ليلا بهت نگفت كه چي... يعني بهت نگفت تو اين جند بار، اون طرف... ليلا بهت چي گفت؟
- هيچي نمي گفت. شرايط هم طوري نبود كه من چيزي بپرسم. اما امين يه چيزي رو بهت قول مي دم، اون حتماً پشيمونه... پشيمون تر از اون چيزي كه بتوني فكرش رو بكني...
- اوهوم...
امين از جايش بلند شد و شروع كرد به قدم زدن. لعنتي، اين مسعود چش بود امشب؟ چرا اين طوري بود؟ مسعود كه هميشه بر خودش مسلط بود و به او آرامش مي داد، چرا امشب انگار مي خواهد گريه بكند!؟ امين كاملاً احساسي شده بود و با دست هايش حرف مي زد، و سوز سختي كه در هوا بود را حس نمي كرد: حالا چه فرقي داره؟ مگه كاري هم از پس من بر مي آد؟ يادته يه بار گفته بودي آبروي مردارو مي برم؟ حق داري! مي دوني چرا؟ چون امشب مثلاً اومده بودم كه بكشمش، اما حالا واقعاً خوشحالم كه نفهميده من دنبالش بودم، چون اين طوري راحت تر مي تونم خودمو به نفهمي بزنم و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده!
- اون فهميده.
آب سردي روي امين ريختند. آرام سر جايش نشست و گفت: مسعود، تو هميشه يه نخ سيگار پيشت برام داشتي، هنوزم داري؟
- نه. تو قول دادي ترك كني.
-اوكي، اوكي... خوب مي دوني، بازم خيلي فرقي نداره... چيزي يادش آمد: راستي ببينم، تو چطور يه دفعه اون جا سرو كلت پيدا شد؟
- حالا ديگه چه اهميتي داره؟
- بگو، مي خوام بدونم!
- براي چي؟
-اول تو بگو، بعد منم مي گم.
- همون اوايل كه گفتي نمي دوني ليلا كجا مي ره، حدس زدم هر كي هست ليلا بايد توي بيمارستان ديده باشدش، آخه كار ديگه اي كه نداشت. تونستم  با همكاراي نزديكش صحبت كنم و يكي شون گفت كه فلاني كه تا چند روز پيش بستري بوده يه بار سراغشو گرفته و باهاش حرف زده، مطمئن شدم خودشه. امشب هم كه فهميدم زدي بيرون از اداره و حالت هم خوب نيست، خودمو رسوندم كه اتفاقي نيفته...
- صبر كن، آدرس رو از كجا آوردي؟ نمي خواي بگي كه فاميل بيمارو به بيمارستان گفتي و اونام آدرشسو دادن؟
- ول كن امين...
- بگو.
- طرفو مي شناختم. تلفني از دوستا پي شو گرفتم و آدرسشو در آوردم...
- كي؟ كي بود؟ منم مي شناسمش؟
- فكر كنم آره. فرزين شكيبا. هم رشته اي خودم بود، سال آخر با ما بود. تو رو خدا ولش كن امين، باور كن ديگه فرقي نداره...
امين سري تكان داد: آره، راست مي گي. ديگه فرقي نداره. همه چي گذشته، همه چي حقم بوده. يه آشناي قديمي بوده، هر كسي نبوده... وقتي تورو دم در ديدم فكر كردم كه اوضاع خيلي بدتر از اين هاست، مي فهمي كه چي مي گم مسعود؟
مسعود سرش را پايين داد – كه مي فهمد – اما همان طوري ماند.
- ولي اگه تو نميومدي همه چي مي تونست خيلي بدتر بشه. من اصلاً خودم هم نمي دونستم كه اون جا مي خواستم چي كار بكنم، ولي حالا مي فهمم كه مي تونستم كاراي خيلي وحشتناكي بكنم... ديوونه شده بودم... نمي دونستم اگه تو نميومدي چي كار مي كردم... مسعود من امشب، دو نفرو با چاقو زدم...
- چي؟ منظورت چيه كه دو نفرو با چاقو زدي؟
- منظورم اينه كه من امشب دو نفرو با چاقو زدم... اولي خيلي جدي نبود اما دومي رو فكر كنم بد زدم... فقط شانس بيارم طرف نتونسته باشه شمارم رو برداره، فكر كنم اون موقع هنوز باروني بود هوا...
- تو چي كار كردي امين...
- مهم نيست. آخه همه اين چيزايي كه اتفاق افتاده مال ساليه كه يكي دو ساعت ديگه تمومه! امينِ سال بعد يه آدم ديگس، قول مي دم بهت. فقط اينارو گفتم كه بدوني چه قدر حالم خراب بود و امشب چه قدر خودم رو بهت مديون احساس مي كنم... مي دوني، تو مثل يه گنجي تو زندگي من... اه، امان از اين ادبيات خراب... مي خوام بگم تو خيلي برام مهمي، خيلي! اون قدر كه من، مني كه مي شناسيم، بعضي وقتا شك مي كنم كه تو برام از ليلا هم مهم تر باشي، مي فهمي كه چي بهت مي گم؟! بارها به زندگي ما كمك كردي و امشب هم يه بار ديگه، يه جورايي زندگيمون رو نجات دادي!
انتظار واكنش گرم تري از مسعود را داشت، اما حال مسعود جداً خراب بود: دوست خوب تو زندگي، چه رفيق و چه همسر، بزرگترين نعمت خداس. اين قضيه هم اگه ختم به خير بشه خواست خدا بوده...
چه مي ديد؟ مسعود اشك ريخت؟! هر چه بيشتر مي گفت، بيشتر كنترل خودش را از دست مي داد و صدايش بلند تر مي شد، آخرش به هق هق افتاد: مرد، چته تو امشب؟! اگه ختم به خير بشه؟ ببين، اين لعنتي زندگي منه، مي فهمي؟! پس ختم به خير مي شه! نمي خوام هيچ كس به خاطر اين نكبتي ها كه تو زندگيمونه تاووني بده جز خود من! حتي نمي خوام اوني كه جريمشو مي ده خود ليلا باشه چه برسه به تو! تو ديگه آخه براي چي ناراحتي، تو كه منو مي شناسي! مي دوني كه وضعم خيلي خراب تر از ايناس، خيلي وقته كار از كارم گذشته! من آبروي مردارو مي برم! بعد همه اين چيزايي كه گذشته جلوي تو نشستم و دارم باهات حرف مي زنم، ولي دلم مي خواد زود برم خونه و ببينمش، مي بيني؟ مسخرس ولي قضيه همين الانم برا من ختم به خيره!...
مسعود آرام بود. امين هم سعي كرد خودش را جمع و جور كند: آره مسعود، مي خوام برم. ولي قبلش بايد مطمئن باشم تو رو با اين حال نمي فرستم پيش مينا خانوم! نمي خوام به خاطر من، سال تحويلتون خراب بشه، باشه؟!
- باشه امين، پس فقط حالا كه داري مي ري، يه چيزي مونده كه بايد بهت بگم...
- چي؟
- اون كسي كه آدرسشو مي دونست بهم اين رو هم گفت كه فرزين سال هاست كه بيماره...
- يعني چي؟ نكنه مي خواي تو عيد دسته گل بخرم و با ليلا برم ديدنش؟ سلام آقاي شكيبا، خوب هستيد شما؟! سال نوتون مبارك! شنيدم كسالتي عارض شده، خدا بد نده... مي خواستيم با عيال زودتر...
مسعود نفس عميقي كشيد: فرزين هشت ساله كه مبتلا به بيماري ايدزه... 

شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

سيزده


بالاخره متوجه برف پاك كن ها شد و خاموششان كرد. باران چند دقيقه اي مي شد كه بند آمده بود. ليلا را هم كه ديگر نمي دانست كجاست. يك جاي ديگر است لابد، چه فرقي مي كند. حالا ديگر هيچ عجله اي هم در كار نبود، كلي وقت داشت. مي شد توي يكي از همين كوچه هاي خلوت، سيگاري دود كند و سر فرصت فكر كند، فقط كافي بود خوب دقت كند كه ماشين را جلوي پاركينگ كسي نگذارد. سيگارش كو؟ يك نخ براي روز مبادا اين جا كنار گذاشته بود، چه شده يعني؟! خودش گذاشته بود...
سرش بدجور كبود شده بود و هنوز درد مي كرد اما دست كم زخم دستش ديگر نمي سوخت. در مجموع حال و روزش از ژينا خيلي بهتر بود. جلو كمي تو رفته بود، عقب كاملاً داغان شده بود، در سمت چپ به هزارجا خورده بود تا بالاخره لابد خودش بسته شده بود و چند قطره خون هم روي صندلي كناري ريخته بود، عجب وضعي! اما ژينا هيچ چيزي نمي گفت، دختر خوبي بود. دخترهاي خوب را دوست داشت، دختر خودش هم حتماً دختر خوبي بود اما هفت هشت ماه پيش مرده بود... ژينا، دختر خوب؟ شوخي بسه ديگه، بده سيگار بابارو...
فقط يك بار ديگر اين همه احساس فلاكت را يك جا تجربه كرده بود، توي دوران دانشجويي. اگر درست يادش مانده باشد اتفاقاًً آن موقع هم چيزي به سال نو نمانده بود. سر ماجرايي كه يادش نمي آمد، اما بدجور به هم زده بودند و ليلا تقريباً به او گفته بود كه بايد فراموشش كند. او هم مثل هميشه همه چيز را براي مسعود تعريف كرده بود. مسعود چه گفته بود؟ آن قضيه "مغالطه تاريخي" را همان موقع گفته بود انگار... يعني چه، كجاست اين سيگار لعنتي؟
مسعود كه حالش را ديده بود خواسته بود بحث را عوض كند و بحث زن و مرد پيش آمده بود. اتفاقاً چند روز پيش از آن انگار روز جهاني زن بود، آن روزها هم كه تازه دوم خرداد شده بود و دانشجوها پر شور و شر بودند، همايش حقوق زن راه انداخته بودند و اعتراض به جامعه مردسالارانه و... خواسته بود بحث را به اين جا بكشاند، امين هم گفته بود ليلا شركت نكرده! اختلاف نظر داشتند. مسعود مي گفت مردها به خاطر برتري هاي عقلي و روحي، در طول تاريخ قوانيني به نفع خودشان وضع و بر زن ها تحميل كرده اند و وقتش شده كه اين قوانين تعديل شوند، اما نه اين طوري با داد و قال، كه با تلاش و فهم زنانگي از سوي زن ها. اما امين مي گفت كه همين حالا هم برتري با زن هاست، چه برسد به آينده! مي گفت اگر يك مرد بخواهد مثل زن ها باشد حال آدم ها را به هم مي زند اما برعكسش نه، روشنفكري هم تازه حساب مي شود و كلاس دارد و اگر حال كسي را به هم بزند خودشان دوتاست با لابد چند نفر ديگر. و بعد هم گفته بود كه برتري اساسي زن ها در عالم نامحسوس احساسات است، برتري سرنوشت ساز اين جاست! و بعد مسعود آن قضيه را مطرح كرده بود... گفته بود فقط سند اين عالم احساسات در اين دنيا به اسم زن ها خورده كه او اعتقاد داشت اين باور تقريباً همه پذير هم از بيخ غلط است و در احساسات هم مردان برترند. مي گفت اين جا يك مغالطه تاريخي خيلي عظيم صورت گرفته، چون معروفترين عشاق دردكشيده ما مردها بوده اند، فرهاد، مجنون... (يكي ديگر را هم گفته بود، واصل؟ نه، اين نبود...) احساسات شيرين و ليلي در برابر آن ها به حساب هم نمي آيد... و امين هم حاضرجوابي كرده بود كه خوب همين مغالطه به قول تو بزرگ زير سر كيست؟ زير سر زن ها ديگر! كه كسي نفهمد و بهتر بتوانند مطالبه حقوق بيشتر كنند، اين هم يك دليل ديگر... و مسعود گفته بود كه او بايد پيش فرضي را در بحث هايش رعايت كند، و آن شرايط خاص خودش است. گفته بود او آبروي مردها را مي برد!
فرهاد، مجنون، آن يكي، خودش... احساسات ليلا به شمار هم نمي آمد... مسعود به شوخي آن را گفته بود ديگر، هان؟ يا نه، شايد واقعاً خيلي با همه مردهاي ديگر فرق دارد و بقيه هيچ كدامشان مثل او نيستند؟ يا شايد هم واقعاً او، فرهاد و مجنون و آن يارو آبروي مردها را مي بردند؟ يعني غيب شده اين سيگار لعنتي؟ حتماً آن مردك علاوه بر مهربان و پرحرف سيگاري هم بوده...
موبايلش زنگ مي زد. ديگر حتي دليلي براي جواب ندادن به آن هم وجود نداشت:
- امين ليلا پيش منه. بيا لواسون، همون جاي هميشگي.  باشه؟ مياي ديگه؟ خوبه، پس فعلاً...

جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

دوازده

يك نگاه به آينه مي كرد و يك نگاه به ليلا. ذهن ليلا يخ كرده بود و چيزي انگار توي گلويش گير كرده بود. صورتش مثل گچ سفيد شده بود. در خودش پيچيده بود و داشت مي لرزيد. انگار ديگر امين جا مانده بود اما براي احتياط، ترجيح داد از سرعتش كم نكند. ليلا بالاخره سكوت را شكست:
- مي توني يواش تر بري، جا مونده.
- چي؟ كي جا مونده؟
- ديدم ژينا رو...
پس سعيش براي اين كه ليلا نفهمد بي فايده مانده بود. مي شد حدس زد. آخر سرعتش خيلي غيرعادي بود، اما  حالا ديگر نيازي به آن نداشتند. نمي دانست بايد حرفي بزند يا نه، و اگر بايد چيزي بگويد چه كلماتي را بايد انتخاب كند، اگر چه انتخاب هاي زيادي  هم نداشت:
- فكر مي كنم الآن بهترين كار اين باشه كه تو بري خونه. امين فعلاً خونه نمياد. من بهش مي گم تو پيش مني، و اون وقت اون خونه نمي ره...
خوب؟ همين. ديگر حرفي نداشت. يك نگاه به ليلا مي كرد و يك نگاه به ليلا، كه سرش پايين بود و حالا ديگر طوري داشت مي لرزيد كه صداي به هم خوردن دندان هايش را مي شد بشنود. هوا آن قدر ها هم سرد نبود، هواي بعد از باران بيشتر لطيف و خنك است تا سرد، اما ليلا بدجور مي لرزيد. باراني اش را درآورد: ليلا، بدجور داري مي لرزي. اينو بنداز رو خودت...
و ذهن ليلا از لا به لاي يخ ها به او گفت: حالا ليلا؟ مگه نه اين كه هميشه ليلا خانوم بودي؟!.. 

پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦

يازده

دوباره يكي به شيشه مي زد. شب عيد، توي اين كوچه خلوت، چرا مردم دست از سرش برنمي دارند؟ سر كه بلند كرد ديد همان مرد قبليست. چه كار داشت؟ چيزي دستش بود انگار... يك ليوان، احتمالا چاي داغ؟ در اين صورت واقعاً كه مرد مهربان بود. فقط چرا از آن طرف آمده بود؟ پنجره را داد پايين و شنيد: چايي تو اين هوا مي چسبه ها!
- خيلي ممنون!
- با اجازه!
آهان، پس براي اين بود. مرد كه نشست، ليوان را داد به امين و گفت: دستمو روش گرفته بودم كه خيس نشه! و خنديد. امين لبخندي كمرنگ به نشانه قدرداني تقديم مرد كرد. مرد دست هايش را به هم ماليد و گفت: عجب هوايي شده شب عيدي، مزاحم كه نيستم؟ امين فكر كرد كه اين جا ديگر مرد مهربان به جاي خنديدن بايد منتظر جوابش مي شد: سفر خوش گذشت؟
- خوب بود، جاي شما خالي. اين آخري ها اگه هوا باروني نمي شد بهترم بود. تو جاده خيلي تصادف ديديم. هه، خانومم هي نگران بود و مي گفت اصلاً امشبو يه جايي بين راه بمونيم، مهم نيست، ولي من هميشه با احتياط مي رونم. فوقش آدم يه ساعت ديرتر مي رسه، عوضش مي رسه. تو اين مملكت كه يك پنجم روزاي سال تعطيل رسميه، يه ساعت تاخير كه به جايي برنمي خوره كه! عوضش حالا اين طوري برگشتن به گرماي خونه و اين چاي بيشتر مزه مي ده. خانوم چاي رو گذاشت و رفت كه سفره هفت سينو بچينه. همچين اين بخارش رو كه ديدم يه دفعه ياد شما افتادم. از پنجره نگاه كردم ديدم هنوز اين جاييد، گفتم برا شمام بيارم حتماً خوشحال مي شيد.
- بله، حق با شماست.
- راستش اومدم يه صحبتي با خودتم بكنم. بدجور پكري، خوب نيست شب عيدي. از اون موقع كه ما اومديم اين جايي. چند ساعت ديگه سال تحويله، خوب نيست كسي تنها باشه. حتماً گرفتاري اي، مشكلي برات پيش اومده، نه؟!
امين چيزي نگفت و فكر كرد كه مرد بيشتر مهربان است يا پرحرف؟
- زن داري؟
چه سوال حساسي!: مي گن!
- ها، حدس مي زدم! با خانومت مشكل پيدا كردي! حالا سر چي هست؟
بيشتر پرحرف.
- بابا بي خيال. من كه مي گم هر چي باشه ارزشش رو نداره. مگه سر چي مي تونه باشه؟ يا...
ديگر به مرد پرحرف گوش نمي داد چون تقريباً رو به روي همان خانه كه مي پاييدش، يك ماشين متوقف شد. توي باران خوب نمي شد تشخيص داد، اما هر چه بود شبيه آژانس نبود. برف پاك كن را به راه انداخت كه بهتر ببيند. انگار راننده اش با يكي از اهالي همان آپارتمان كار داشت. اين مردك چه مي گفت كنار او؟ زخم دستش دوباره مي سوخت، چطور است كار همين را بسازد؟
- ما دوست داريم هميشه مشكلامون رو بزرگ نشون بديم و بگيم كه خيلي آدم پر درد و رنجي هستيم ولي اصلاً اين طوري نيست. تو هم الان فكر مي كني كه خيلي مسئلت جديه. منم با زنم دعوا داشتم، مي دونم ديگه. قول مي دم الان پشيمونه و نشسته خونه منتظرت. برگرد خونه پيش خانومت، سال تحويل كنار هم باشيد...
مرد دم در ايستاده بود. منتظر كسي بود. كسي كه الآن مي آمد بيرون... لرز امين را گرفته بود، چاقو را در جيبش دوباره لمس كرد، انگار مي خواست مطمئن بشود سرجايش هست... يكي داشت مي آمد بيرون... امين آب دهنش را قورت داد... بدون اين كه كلمه اي بينشان رد و بدل شود، مرد او را به سمت ماشين هدايت كرد... امين در جايش ميخكوب شده بود و چشمان وحشت زده اش به منظره اي كه در مقابل مي ديد خيره شده بود، ليلا بود... نه، هرگز اشتباه نمي كرد. خدايا، ليلا بود...
- يا خانومت چيزي ازت خواسته كه پولشو نداري، يا از كار خسته شده...
امين ديد كه سوار شدند و ماشين سريع راه افتاد. نعره اي زد كه خودش را هم مي ترساند، چه برسد به مرد پرحرف: زنم اونیه که همین الان با اون مرده رفت، فهمیدي؟! حالا ديگه برو گمشو!
مرد ترسيده بود و يك دستش به دستگيره در ماشين بود، گفت: و... ولي من نمي تونم اجازه بدم شما با اين حالتون رانندگي كنيد...
امين چاقو را در آورد تا اجازه مرد را بگيرد. مرد شانس آورد كه زود فهميد. در را باز كرد كه خودش را پرت كند بيرون. نوك چاقو روي بازويش خط بلندي انداخت، فريادي زد و در گل و لاي كوچه افتاد. امين توجهي به در باز نداشت، همين طوري هم زياد عقب افتاده بود. اما اگر سريع مي رفت، حتماً مي توانست بگيردش...
بالاخره ديد و پايش را بيشتر روي گاز فشرد. عجيب بود، انگار ماشين جلويي هم به سرعت خودش اضافه كرده بود. يعني ليلا مي دانسته كه او آن جاست؟  سريع تر كه رفت، مطمئن شد. راننده ماشين جلويي حتماً مي دانست كه دنبالش كرده، اما چطور؟
ماشيني كه دنبالش بود پيچيد به خيابان اصلي. امين فكر كرد توي شلوغي هاي دم سال تحويل، تعقيب دشوارتر هم خواهد شد. بايد زودتر مي گرفتش. از سرعتش كم نكرد و با سرعت سرسام آوري به پيچ نزديك شد...
در ورددي خيابان اصلي ناگهان پرتاب شد به جلو و سرش محكم با فرمان برخورد كرد. درد اول كم بود و بعد، يك دفعه تمام بدنش را گرفت. سعي كرد خودش را جمع و جور كند و سريع نگاهي به پشت سرش انداخت. راننده عقبي پياده شده بود و در حالي كه فحش مي داد به سمتش مي آمد. خيلي بد آورده بود كه با كسي تصادف كرده بود كه حال و روزش انگار خيلي دست كمي از خودش نداشت، ولي گردن كلفت به نظر مي آمد. خانواده هم توي ماشينش بود. وقت زيادي نداشت، يك كاغذ و خودكار از توي داشبرد درآورد و شماره موبايلش را روي آن نوشت و درآمد بيرون. راننده عصبي به سمتش مي امد و فرياد مي زد: چته با اين سرعت مثل گاو مي پيچي تو اصلي؟ مگه مستي مرتيكه حمال؟
امين شماره را به او داد: اين شماره منه، من الآن كار اورژانسي دارم. مرد گردن كلفت انگار كه فحش ناموسي شنيده باشد برآشفت و تمام صورتش از خشم سرخ شد: زنم تو ماشين از حال رفته، بچم از ترس داره مي ميره، اون وقت تو شماره به من مي دي؟ فكر كردي كي هستي مرتيكه مافنگي؟ شمارت مي كنم... كاغذ را توي صورت امين پاره پاره كرد و محكم هلش داد به سمت در ماشين. امين پاي در ولو شد. مرد يقه هايش را گرفت و بلندش كرد كه باز بزند. وقتش بود. چاقو را درآورد و تا دسته توي ران مرد گردن كلفت فرو كرد. مرد افتاد و صداي نعره اش تمام خيابان را متوجه آن ها كرد: بگيريدش!
اما تا بيايند امين دور شده بود. خيابان آن قدر هم كه فكر مي كرد شلوغ نبود، مي توانست هنوز ماشيني را كه در تعقيبش بود در دور ببيند. خواست سريع تر برود اما نمي شد. جلويي به يكي از خيابان هاي فرعي پيچيد. وقتي امين خودش را به آن خيابان رساند ديگر ديده نمي شد. پس حتماً پيچيده بود اين سمت... حالا يك چهار راه، مستقيم كه نه، چپ يا راست؟ چپ... اين جا كجا هست اصلاً؟ نكند رفته باشد توي اين كوچه ها؟ باز هم چهارراه... باز هم مستقيم كه نه، اين دفعه راست... بعدي... اين را كدام وري؟ خودش هم نفهميد كدام سمت پيچيد. بهتر بود ديگر از سرعتش كم كند، گمشان كرده بود... 

چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦

ده

خانه فرزين شكيبا آپارتماني جمع و جور بود توي كوچه پس كوچه هاي بالاي شهر، جايي كه قطعاً بارزترين ويژگي اش دنج بودنش بود. خود فرزين با لباس راحتي منتظرش بود.  اگر چه نشسته بود و رنگ و رويش كمي بهتر هم شده بود، اما نشانه هاي صعف در بدنش و به خصوص صدايش آشكار بود. نشانه هاي يك بيماري مزمن. ليلا همين طور كه دور مي زد و خانه را وارسي مي كرد، فكر مي كرد كه فرزين بايد كمي رسمي تر منتظرش مي شد. از آن صبح هايي بود كه خورشيد به آدم هاي محكوم به اعدام هم لبخند مي زد.
- بهتري انگار؟!
- مي بيني كه.
- ولي هنوز مثل اين كه خوب خوب نشدي؟
- درديست غير مردن كان را دوا نباشد، خوب شدن تو كار ما نيست!
- اين جا چه قدر آرومه! تنها زندگي مي كني؟
- آره. پدر و مادرم با شرايطي كه زندگيم داره قبولم نمي كنند.
- چه قدر خونت خالي به نظر مياد!
- زندگي يه آدم مجرده ديگه. يه آدم مجرد آزاده. به چيز زيادي هم نياز نداره! اون كافي ميكر رو مي توني راه بندازي؟ همه جور قهوه هم تو كابينت بالا سرت هست.
ليلا خواست بگويد من فقط آمده بودم اين ها را بدهم و بايد بروم، ولي نگفت. 
- تو چي، بهتر شدي؟!
- صدات ضعيفه، بلندتر بگو.
اما فرزين صبر كرد ليلا كارش را بكند و بيايد. ليلا كه آمد دوباره پرسيد.
- من؟ من كه چيزيم نبود!
- يه جور حس دلتنگي، كه هيچ چيزي اوني نيست كه مي خواي، هوم؟ يا ديگه آه نمي كشي؟!
ليلا خنديد و نشست و رو به روي او: فكر كنم تقريباً همون چيزي بود كه تو مي گفتي. ديگه اون جوري نشدم. ولي عوضش انگار يه حس ديگه دارم.
- چي؟
ليلا رفت تو فكر، كه چه طور اين احساسش را بگويد، يا اصلاً بگويد يا نه؟: يه جور حس دلشورس انگار، احساس مي كنم همه بدنم سست شده، بي حس شده. ولي خوب با اين وجود، احساس خوب و مطبوعيه. چطور بگم... چيزي يادش آمد. كارت را از توي جيبش در آورد: امروز يه اتفاق عجيب برام افتاد!
- چي؟ اون چيه دستت؟
خم شد و كارت را ازش گرفت: خوب اين شماره كيه؟
- امروز تو راه اومدن، اينو از يه دويست و شيش انداختن تو ماشينم.
فرزين زد زير خنده: اي بابا، باور كن اين از معمولي ترين اتفاقاتيه كه هر روز توي اين شهر مي افته!
- آره، اما نه براي من.
- چرا؟ مگه چته؟ من كه خوشم اومد، پس هنوز هستن بعضي ها كه كارشونو بلدن!
- چي مي گي؟ من تقريباً همسن و سال خودتما!
- خوب منم هنوز جووني مي كنم! تازه، طرف كه سن و سالتو تشخيص نداده، فقط ديده خيلي خوشگلي! من مي گم بهش حق بده!
- نخند!
- يعني چي؟ مي خواي بگي پياده شدي و با كيفت زدي تو سرش كه خجالت بكشه؟ نه، تو حتماً اين كارو نكردي! چي كار كردي حالا؟!
آن موقع هنوز خيلي گيج بود ولي حالا مي فهميد چه قدر گند زده. از احساس جديد خودش گفت، ماجراي آن تصادف كوچك و وساطت پسره را هم تعريف كرد، و خودش، كه خشكش زده بود. فرزين هم فقط مي خنديد. ليلا گفت: آره خوب. الان كه فكر مي كنم، مي بينم حتماً اون جور مثل احمقا كه وايساده بودم خيلي خنده دار شده بودم!
فرزين خنده هايش كه تمام شد پرسيد: حالا ببينم، طرف خوش تيپ بود؟
ليلا خواست بگويد شوخي نكن، اما احساس كرد اين جمله زيادي تكراري شده. چيز ديگري گفت: نه بابا!
فرزين دوباره خنديد: واي ليلا، چه قدر منو مي خندوني تو امروز. من فكر مي كنم مرداي خوش تيپ مثل زناي خوشگل مي مونن، جفتشون نادرن. مي فهمي كه چي مي گم؟ و انگار كه چيزي يادش آمده باشد: فهميد شوهر داري چي كار كرد؟
ليلا هم چيزي يادش آمد. نفهميده بود: مي رم قهوه رو بيارم... و در سكوتي كه چند ثانيه دوام آورد رفت سمت آشپزخانه. مشغول كه شد، احساس كرد فرزين باز چيزي گفت و او نشنيد...
- چيزي گفتي الان؟
- از امين پرسيدم. چي كار مي كنه؟
- گفتم كه، اونم كار مي كنه ديگه.
- راضي اي از زندگيت؟
ليلا فهميد كه مكثش دارد طولاني مي شود: آره، خوبه. بحث عوض مي شد بهتر بود: تو چي؟ اين طوري، تنهايي؟
- آره، من راضيم. فكر كنم بيشتر از هر كس ديگه اي از زندگيم لذت بردم. چه تو سالاي دانشگاه و چه بعد اون. ولي دانشگاه يه چيز ديگه بود، به خصوص سال آخر. از وقتي ديدمت مدام ياد اون وقتا مي افتم.  
- آره، فكر كنم آخريا تو هم با ما بودي.
- آره، حيف كه بيشتر نبودم. من و تو و امين و مسعود. چه قدر خوش مي گذشت! ما اون جا بهترين بوديم و بعد چند سال، از همه گذشته بوديم و همديگرو پيدا كرده بوديم! يادته؟ مي تونستيم ساعت ها با هم حرف بزنيم و بخنديم و بازم براي هم حرف داشته باشيم! هيچ وقت مثل اون موقعا احساس سرخوشي و غرور نكرده بودم، حس مي كردم بقيه هر چه قدر از ما دورترن مفلوك تر و بدبخت ترن، همونايي كه فقط براي هم حرفاي صدتا يه غاز داشتن، همونا كه ما ازشون رد شده بوديم. ولي ما... يادته يه بار سه ساعت تمام با هم حرف مي زديم؟! وقتي گفتن بايد راهبيفتيم براي برگشت من خورد تو حالم!
- آره. اردوي ابيانه بود فكر كنم، سال آخر.
- آفرين. فرزين پاكتي را كه از قبل كنار گذاشته بود به ليلا داد. عكس هاي ابيانه بود: هنوزم نگهشون داشتم، بهترين سفر عمرم بود.
- من يادمه يه بازي ورق رو همون موقع ياد گرفتم و بردم، خيلي حال داد!
- برديم! شلم بود كه خودم يادت دادم و گفتم ما يار هم باشيم چون من وارد بودم! ولي مشاعره توي اتوبوس برگشت اوجش بود، يادته؟!
- يادمه خيلي طولاني شد، آخراش همه جمع شده بودن و مارو نگاه مي كردن!
- آره، هيچي هم نمي گفتن چون مي دونستن ما همه شو قبلاً گفتيم!
- تو و مسعود خيلي شعر مي دونستيد!
- آره! مسعود آشيخمون بود! اون تخصصش مولوي بود و من حافظ! هر كدوممون بايد يه طرف مي شديم كه چون امين از من خوشش نميومد من و تو باز يار هم شديم. فضايي شده بودا، همه تو كف بودن و سال پاييني ها هيجان زده نگامون مي كردن! يادته چه حس عرفاني اي مي گرفت مسعود وقت شعر خوندن و چه قدر با شور و جذبه  شعر مي خوند؟
- يادمه تو هم شعراتو با همين لبخند و آرامش مي خوندي! من و امين هم كه تعطيل!
- نه، چند بار گفتم ديگه كم آورديم اما شماها يه دفعه مي رسوندين! اگه نبودين بازي تا وقت رسيدن طول نمي كشيد و ضايع مي شديم!
- آره! يادمه با امين هماهنگ كرده بوديم هر چي يادمون اومد هر وقت شما كم آورديد بخونيم كه هدر نره!..
گشت و گذار در خاطره ها، فكر رفتن را از خاطر ليلا برده بود. عكس ها را مي ديدند و در مورد آن ها كه مي شناختند حرف مي زدند. فرزين پرسيد: مسعود چي، شما هنوز مي بينيدش؟!
- آره، زن گرفته. تو يه كارخونه كار مي كنه كه اسمش يادم نيست، وضعش خوبه.
- مي دونستي ما همه مون مي خواستيمت؟
ليلا جا خورد.
- من، امين و مسعود!
- مسعود؟ نه!
- چرا! از همون سال اول، روز ثبت نام كه ديده بودت! ما هم رشته اي بوديم، اوايل خيلي با هم بوديم. كم كم فرقامون معلوم شد.
- ولي من اونو سال اول اصلاً يادم نمياد!
- آره، آخه صورتشو اصلاح نمي كرد! من بهش گفتم اين طوري كه نمي شه، اين شد كه برا اين كه به تو نزديك شه و با امين طرح رفاقت بريزه يكم تغيير كرد! اون حتي با خانوادش هم حرف زده بود و اونام اول از همه از بحثاي خانوادگي و اعتقادي پرسيده بودن و تو در جا رد شدي! بعد از اون بهم مي گفت كه دوست نداره ديگه در اين مورد باهاش حرف بزنم.
ليلا حالا ديگر كاملاً گرفتار خاطرات شده بود. تصاوير مختلف پيش چشمش مي آمدند و مي رفتند، تصاويري در هم از خودشان چهار نفر...
- من هم كه بعد ابيانه اومدم سراغت. گفتي متاسفي و هفته بعد نامزدي تو و امينه... جز اون يه بارهيچ كس تو زندگيم نتونست غافلگيرم كنه... رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن، ترك من خراب شبگرد مبتلا كن... مي بيني ليلا؟ مسعود رو كه يه پا عارف كردي و من رو هم به اين روز تنهايي انداختي!
ليلا چيزي نمي گفت. ماييم و آب ديده؟ نه، عجيب بود. فرزين انگار هنوز هم لبخند مي زد:
- تو سفر ديده بودم امين باهات زياد حرف مي زنه، ولي فكر مي كردم يه رابطه يه طرفس، حد اكثر يك و دو سه دهم! آخه من تازه به شماها اضافه شده بودم، خيلي از رابطتتون نمي دونستم! براي همين هم شوكه شدم. فكر مي كردم بتوني بفهمي كه برام با بقيه فرق داري، اما نشد. فقط به خاطر همون بود كه خودمو سرزنش مي كردم كه كاش آمارمو اين قدر خراب نكرده بودم...
ليلا فكر كرد توانسته در مورد معني عبارت آخر فرزين حدس هايي بزند.
- من تازه داشتم دوست داشتن رو تجربه مي كردم. هميشه با خودم فكر كردم – و هنوز هم مي كنم – كه تو دست كم مي تونستي كمتر عجله كني. حداقل به خاطر اين كه اين جمعمون كه تازه تشكيل شده بود بيشتر دووم پيدا كنه. ما بهترين بوديم، تو اوج بوديم، داشتيم از زندگيمون لذت مي برديم... حالا چي ليلا؟! حالا چي  كار مي كني؟
ليلا چيزخاصي براي گفتن نداشت. فرزين انتظار داشت او چه بگويد؟!: فرزين يه سوال. چرا تو بيمارستان صدام كردي؟!
- ناراحت شدي كه باهات حرف زدم؟
- نه. راستش بايد بگم كه حرف زدن با تو تو بيمارستان خيلي آرومم كرد.
- باور كن توي بيمارستان، هيچ منطوري ازصدا كردنت نداشتم. اون موقع خودم هم نمي دونستم چي كار مي خوام بكنم. يك لحظه گذرا ديدمت و با وجود اين كه بايد فكر مي كردم اشتباهي شده، شك نكردم كه خودت بودي. گفتم صدات كنن كه فقط ببينمت، زيرچشمي. باور كن خودم هم نمي دونستم چي كار مي خوام بكنم. ولي وقتي موقع رفتن آه كشيدي، ديگه طاقت نياوردم. بايد مي دونستم ليلا نيكنامي كه من مي شناختم، ليلا خانوم مايه دار و زيبا و هنرمندي كه يه دانشگاهو منتظر خودش كرده بود، ليلايي كه اون قدر دوستش داشتم، حالا بعد اين سال ها چرا بايد آه بكشه. چرا ليلا؟! تو بيمارستان گفتي زندگي خرج داره و اين كارمه و نقاشي علاقم. چندتا نمايشگاه آثار راه انداختي؟ از علاقه تو زندگي تو چي مونده ليلا؟
و ليلا ديگر نفهميد كه چه گذشت كه او سفره دلش را باز كرد. حرف هايي كه قبل از اين به هيچ كس نگفته بود، حرف هايي كه به خاطر موقعيت امين حتي براي كسي از خانواده اش هم نمي توانست بود بگويد. همه سختي هاي زندگي توي اين سال ها، و به خصوص اين سال آخر. بچه، كيش، شال، و كلي چيز ديگر كه امين حتي به ياد هم نمي آورد. چيزهايي كه فقط يك زن در خاطرش مي ماند… يك باره به خود آمد و خودش را ديد كه دارد گريه مي كند، و فرزين كه براي اولين بار لبخند روي صورتش نبود...
- مي دوني فرق من و مسعود چيه ليلا؟ من هنوز همون طوري مي خوامت!
ليلا هشيار شده بود. همه چيز را گفته بود و حالا احساس عدم امنيت مي كرد. احساسي كه وقتي كسي زياد از تو مي داند دچارش مي شوي: من ديگه بايد برم فرزين! خيلي دير شد! خداحافظ!
- ليلا تو خودت ديدي كه من چه قدر تنهام. تنهايي براي آدمي مثل من واقعاً كشندس. قبل مريضي اين طوري نبود. حالا ديگه خودت مي توني حدس بزني كه ديدن تو و حرف زدن باهات چه قدر خوشحالم مي كنه. مي تونم باز ببينمت؟
چند ثانيه اي چشم در چشم هم داشتند. يك دفعه ليلا كيفش را برداشت و رفت سمت در. در را كه باز كرد شنيد: راستي نمي خواي اون احساس جديدت رو كه برام گفتي بشناسيش؟ برگشت. فرزين دوباره لبخند مي زد: از معروفترين احساسات تاريخه، ديگه همه مي شناسنش... چيزيست درونم كه مرا خوش دارد، انگشت بر او نهادمي نتوانم!
و ليلا رفت و نديد كه لبخند فرزين دوباره محو شد.

چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦

نه

اين آخرين تلاشش براي بهبود اوضاع بود و در اين مقطع، گذار از دوران جبران به دوران لجبازي در زندگي شان صورت گرفت. البته دقيق تر، از وقتي كه فهميد بايد كم كم قرض هاي سفر را برگرداند. اگر خوش مي گذشت هيچ اشكالي نداشت اما حالا انگار آن پول را خودشان دور ريخته بودند، و اين آزارش مي داد. درگيري ها با خانواده ليلا هم كه هميشه بود و حالا وضع نابسامان خودشان تشديدش مي كرد. بي تابي هاي امير هم بيشتر شده بود. توي خانه تنها بود و ليلا هم توجه كافي به او نمي كرد. هر دو خودشان را غرق كار كرده بودند. ليلا توي بيمارستان مي گشت ببيند چه كسي مي خواهد برود مرخصي و هيچ فرصتي براي اضافه كاري را از دست نمي داد، خودش هم يك شركت خصوصي براي كار پاره وقت پيدا كرده بود.
اما اين اواخر، ديگر خود او بود كه فرصت ها را مي سوزاند. ليلا خانه كه بود چيزي مي بافت. توجهي نشان نمي داد تا وقتي فهميد كه يك شال براي او بافته. سه روز نشد كه توي اداره جايش گذاشت. به هواي اين كه پيدايش مي كند چند روزي به ليلا دروغ مي گفت تا فهميد كه پيدا بشو نيست، و آخر از همه هم آن روزي كه ليلا از سفر توي عيد حرف زده بود، تمام ماجراي كيش را به رويش آورد...بايد دلش را زياد شكسته باشد. شايد اگر ليلا گريه كرده بود يا چيزي مي گفت زودتر اين را مي فهميد...  
كار كار كار، تا آن روز كه يكي از بچه هاي شيفت ظهر گفت انگار وقت آمدن ژينا را حوالي خانه شان ديده. صبح ماشين را گذاشته بود براي ليلا كه برود مادرش را ببيند كه مي گفت ناخوش است. اولين كسي كه داشت مسعود بود. مسعود مي گفت حتماً شبيه بوده. كلي با خودش كلنجار رفت تا بالاخره بعد مدت ها به خانه مادر ليلا زنگ زد و دستگيرش شد كه اصلاً صبح آن جا نبوده...
مسعود مي گفت حتماً فاميلي چيزي آن طرف ها دارند. فردايش از ليلا كه پرسيد گفت حال مادرش خوب بوده و سلام مي رسانده. كنترل ها شروع شد. مدام ليلا را سوال پيچ مي كرد. هر چه قدر ليلا خونسردتر جواب مي داد و دروغ مي گفت، عصبي تر مي شد و بيشتر داد مي زد. مي خواست گيرش بياندازد. از سر كار مدام به او زنگ مي زد و مي پرسيد كه كجاست و چه كار مي كند، كه ليلا هم خرابي موبايل را بهانه كرد و خودش را از دست او خلاص...
نزديك عيد هم شده بود و اوج كارشان. آن قدر كارها و فيلم هاي آمده زياد بود كه بچه هاي بخش هاي مختلف با واحد دوبله هم همكاري مي كردند. خود او را هم براي يك فيلم خواستند، اما هوش و حواسش جاي ديگري بود و درست كار نمي كرد. فيروزي نامي نوي بخش چند وقتي بود كه از شوخي هاي گاه و بي گاه امين سر كار پي برده بود كه اعتقاد درست و حسابي ندارد. مسعود مي گفت كه دارد زيرابش را مي زند و بايد حواسش را بيشتر جمع كند كه طرف از آن هاست كه به هر دليلي، چيزي بارش نيست اما حرفش حسابي برو دارد...
و امشب هم كه شب عيد بود و حساسترين زمان كاري. همه بسيج شده بودند توي استوديوهاي پخش، تمام شبكه ها تا وقت سال تحويل برنامه زنده روي آنتن داشتند... آرام و قرار نداشت. مي دانست كه ليلا مي داند مثل هميشه، امشب تا خود صبح بايد اين جا بماند، و نمي دانست كه الآن چه كار مي كند. مسعود نگران حالش بود و تلفني در تماس. سراسيمه و مضطرب بود،  شنيد كه يكي از همكارانش سعي مي كرد او را پيش فيروزي رفع و رجوع كند  كه پاكدل هميشه نزديكي هاي سال تحويل همين طور دچار استرس مي شود كه براي خود آن ها هم جالب است...
بالاخره زد بيرون. برگشت خانه. امير خواب بود و ليلا نبود. به مرز جنون رسيده بود، اما نمي دانست كجا بايد برود و چه كار بايد بكند، و اين درماندگي ديوانه ترش مي كرد. بالاخره تصميم گرفت بي هدف بزند به همان سمت، كه كاغذ آدرس را كه ليلا توي ماشين جا گذاشته بود پيدا كرد... هم همكارش و هم مسعود سراغش را مي گرفتند. همكارش مي خواست بداند يك دفعه وسط اين همه كار كجا غيبش زده و از فيروزي و توبيخ و اخراج مي ترساندش. به مسعود هم گفته بود كه از اداره زده بيرون. گفته بود مي خواهد برود تكليف وخودش را با زن خرا... و مسعود حرفش را قطع كرده بود و بعد از اين همه سال براي اولين بار سرش داد كشيده بود.
حالا هم اين جا بود، و باران كه هنوز مي آمد، و دستش كه بي امان مي سوخت...

    

سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦

هشت

آدرس را كه يادداشت كرده بود يك بار ديگر نگاه كرد. صبح قبل رفتن به امين گفته بود مادرش ناخوش شده و مي خواهد برود براي ديدنش كه ماشين را نبرد. به نظرش اين موضوع آن قدر اهميت نداشت كه به خاطرش فكر امين را مشغول كند.
ترافيك خيابان روان بود. هوا دوباره آفتابي شده بود و هم زمان، آن حس دلتنگي هم جاي خود را به احساس ديگري داده بود. بهترين وقت بود كه روشي را كه ياد گرفته به كار ببندد و احساس جديد را در خودش ريشه يابي كند.
خوب، در اولين برخورد، اين يك جور نگراني بود، يك جور حس دلشوره مطبوع كه همه بدنش را سست مي كرد. مثلاً همين حالا كه به دنده نگاه مي كرد، احساس مي كرد كه توان عوض كردنش را نخواهد داشت. كاملاً مطمئن بود كه اين حس را قبلاً هم تجربه كرده، وقت هايي كه همه آدم ها را به اين ديد نگاه مي كرد كه بفهمد اگر بخواهد كلاً برود مرخصي و بار زندگي اش را به دوش يكي بياندازد، كدامشان مناسب تر به نظر مي آيند.
حالا بايد مي ديد در چه شرايطي دستخوش اين احساس مي شده. نزديكي هاي عيد؟ نه، اين كه مال قبلي بود. وقتي هوا آفتابي مي شد؟ نه، از آفتاب تابستان جزيره كه داغ تر نداريم. پس چي؟ نكند وقتي ترافيك روان است؟ از شوخي خودش خنده اش گرفت. چند وقت بود نخنديده بود؟
ترسيد. چيزي از پنجره ماشين افتاد تو: اين جوك آخريتو مثل اين كه نشنيده بودي نه؟!
برش داشت، شماره بود. بهت زده به ماشين كناري كه يك دويست و شش اسپورت بود و دو سرنشين جوانش كه سه چهار سالي از خودش كوچكتر به نظر مي آمدند خيره شد. پسر نزديك تري گفت: بابا نترس، بمب  ننداختم تو ماشينت. شمارمه. فقط شيش تا دوازده نه، خونم، دردسر مي شه. شرط مي بندم اين شانسو از دست نمي دي!
اما نگاه خيره مانده ليلا كم كم لبخندش را ذوب مي كرد. به راننده گفت: اين يه جوري نيس؟! و جواب شنيد: من كه گفتم، تو نشونش كردي. گفتم كه نيم ساعته افتادم دنبالش طرف انگار نه انگار، تو باغ نيست اصلاً. ببين، اين انگار حواسش به چراغ قرمز هم نيست...
- بپا بابا، قرمزه.... اوه، زد. بابا اين يارو خيلي خرابه. واستا ميام الان...
وقتي راننده داشت شدت خسارات وارده به ماشينش را برآورد مي كرد، دوان دوان خودش را به او رساند: آقا خيلي شرمنده، اين خواهر من امروز خيلي حالش به جا نيست... حالا چي شده؟ اي بابا، يك كم ماليده ديگه، چيزي نشده كه. پول دسته عينكتم نمي شه. حالا افسر و دردسرو ...ارزشش رو نداره خداوكيلي وقت خودمون و مردمم بگيريم... دم عيدي شما گذشت كنيد ديگه، ببينين، همم همينو مي گن... آره ديگه، يك كم مريضه. ببين چطور اون جا مثل ميخ واستاده؟!.. بزرگواري از شماست... چشم، خودم مي شينم پشت فرمون از اين به بعد... قربون مرامت داداش...
مرد بالاخره بي خيال شد و راه افتاد و جمعيت متفرق شدند. جوان كه برگشت ديد ليلا همان طور ايستاده: ترافيكو نمي بيني؟ دِ بزن كنار ديگه! ليلا به خودش آمد و سوار شد. مرد جوان هم دنبالش رفت. صداي رفيقش را شنيد: بابا مگه دنبال دردسر مي گردي؟ اين طرف كه سن بالام مي زنه...
- عاشقي؟
- خيلي ممنونم ازت...
- يعني هيچ كي قبلاً به تو شماره نداده؟
ليلا فقط بي اختيار، انگشت هايش را در جيبش محفي كرد.
- اصلاً ولش كن بابا. حالت خوبه، مي توني خودت بروني؟ مي خواي من برسونمت؟!
- نه، حالم خوبه، مرسي. فقط يه سوال ازت داشتم، سرو وضع من غير عاديه؟!
- هان؟! آينه نداري همرات مگه؟!
- مي خوام بدونم برا چي بهم شماره دادي؟
- آهان، خوب معذرت مي خوام. فكر نمي كردم اين طوري بشي. همه جورشو ديده بودم جز اين.
- نه، از اون نظر نمي گم. مي خوام بدونم...
پسر ديگر پاك گيج شده بود: ببين، تو اين آينه بغل خودتو نگاه كن.تو خوشگلي. تقريباً هم خوب پوشيدي و به خودت رسيدي. كافيه يا بگم باز؟

- كافيه. بازم بابت كمكت ممنون...
ليلا به خودش گفت خوب كه چي؟ قرار نيست كه بعد از سال ها با لباس كار برود ديدن يك  دوست قديمي؟..
.
.
.
- راست مي گفتي، طرف رواني بود. فقط خدا كنه زنگ نزنه سيريشمون بشه!
- آره، از اين تيريپاي لاو داغون بود كه نسلشون در حال انقراضه. خدا به دادش برسه...

 

 

دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦

هفت

... رشته فكر و خيالش را اين بار مردي هم سن و سال خودش شكست كه به پنجره مي زد و با اشاره  از او مي خواست كه شيشه را بدهد پايين: بله؟!
- جناب شب به خیر، سال نو مبارك! بي زحمت يه لطفي مي كني ماشينتو از جلو در پاركينگ برداري ما بريم تو؟!

نگاهي به دور و برش انداخت. مرد راست مي گفت، دقت نكرده بود: شرمنده، اصلاً حواسم نبود. الآن.
- خيلي ممنون!
دنده عقب ژينا هميشه بد جا مي رفت. فكر كرد عيد شبيه ماه رمضان مي ماند، آدم ها بي خودي مهربان مي شوند. توي اين هوا در حالت عادي بايد مثلاً مي شنيد: اين همه كوچه رو ازت گرفتن عدل اومدي جلو در پاركينگ من پارك كردي؟!
بالاخره جا رفت. عقب مي رفت و جلو را نگاه مي كرد. مرد مهربان از صندوق عقب چندتا وسيله برمي دارد، صندوق پر است. پس تازه از مسافرت آمده اند، بگو چرا مرد اين قدر مهربان بود. حتماً كلي خوش گذشته. همسر مرد مهربان هم پياده مي شود. دوتا بچه هم دارند، يكي خوابيده بغل مادر است و دومي را مرد مهربان تازه از خواب بيدار كرده و گيج مي زند. زن و شوهر يكي دو جمله اي رد و بدل مي كنند، مثلاً اين كه برا بردن وسائل بيام كمكت؟ نه الان خسته ايم باشه فردا، تو زود برو بالا بچه ها رو هم ببر كه تو بارون سرما نخورن؛ و بعد زن راه مي افتد و مرد سوار مي شود. پس حتماً بچه ها كه خواب بوده اند يكي دو ساعتي توي جاده باراني با هم رانده اند، چه شود... شب و جاده باراني جان مي دهد براي يادآوري خاطرات...آن طور كه حتي دست تكان دادن مرد مهربان به نشانه تشكر را هم نديد...
هر كدام چند سالي اين ور و آن ور، شايد مي شد او الآن جاي مرد مهربان باشد كه ژينا را هول هولكي پارك مي كند تا زودتر خودش را برساند به گرماي خانه به هوس چايي كه مي دانست ليلا دارد دم مي كند، و جاي آن پسره هم امير بود كه با چشمان نيمه باز كاناپه را جستجو مي كند و ولو مي شود و كلمه اي از ليلا را هم نمي شنود كه امير جان، برو سر جات بخواب، و به جاي آن يكي...
گرفتاري هميشه هست، مي آيد و مي رود، اما مصيبت فرق دارد. بدبختي هميشه ريشه در يك بد بياري بزرگ دارد. در زندگي خودش و ليلا، ناسازگاري هميشه بود، اما بدبختي را مي دانست كي شروع شد. از تابستان همين سال نكبتي، كه ليلا بچه شان را در همان بيمارستاني كه توي آن كار مي كرد، مرده به دنيا آورد...
ليلا مثل سنگ شده بود. كارهاي خانه را انجام مي داد، اما سرد و كم حرف شده بود. نه فقط با او، كه حتي با پسرش. و امير كه مدام غر مي زد كه آن ها دوستش ندارند و عيدي اش را نداده اند. وقتي سال گذشته همين موقع ها به شوخي به امير گفته بود كه عيدي اش پيش ليلاست و خواهر يا برادريست كه چند ماه ديگر مي آيد، فكرش را هم نمي كرد كه اين طور يادش بماند...
مي گفتند آن قدر مسئله مهمي نبوده و كمي كه بگذرد حال و احوال ليلا بر مي گردد، ولي مي گذشت و خبري نمي شد. پيشنهاد كيش را مسعود كرد. كمي قرض از خود او – كه مسعود بايد مي نوشت به حسابش – و يكي دو نفر ديگر و پس انداز بانكي، كه فكر مي كرد اگر براي وقتي و چيزي ذخيره شده، همين است. مي خواست سنگ تمام بگذارد. از يك هفته قبل، تمام فيلم ها و عكس هاي عروسي و سفرها و تولد ها و مهماني ها و خلاصه هر چه كه داشتند جمع آوري كرد تا كليپي بسازد. آخر وقت توي اداره مي ماند و از امكاناتش براي كار شخصي استفاده مي كرد كه اگر كسي بو مي برد احتمالاً اخراج مي شد. اوج مهارتش را به كار بست و كار شب قبل رفتن آماده شد و خواست كه نشانش بدهد، اما ليلا سر درد داشت. سر دردها هميشه بودند، اما اين طور از پا نمي انداختندش. نكند آن شب وقتي فقط پرسيده بود كه: يك كليپ جالب جديد درست كردم، نمي خواي ببينيش؟! و جواب نه گرفته بود، ليلا فكر كرده بوده كه باز هم يك كليپ كاريست؟ و فراموش شد...
سفر كابوس شد. سر دردهاي ليلا انگار جدي شده بود و در طول سفر كاملاً افسرده به نظر مي رسيد. يادش مي آمد كه هر كاري مي شد كرده بود و هر پولي به نظرش مفيد مي آمد خرج كرده بود و آخر سر، توانسته بود صنوف مختلف جزيره را دلشاد كند، اما ليلا را نه. اواسط سفر يك هفته اي به ليلا گفته بود كه مي توانند زودتر هم برگردند، اما ليلا كه تلاش او و خرج هايي را كه مي كرد مي ديد مي گفت مشكلي نيست و سعي بي ثمري مي كرد كه خودش را خوشحال نشان بدهد...
فكر كرد كه دردناك است، بعضي وقت ها يك مرد، فكر مي كند قادر به انجام هر كاري هست. مي تواند همه مشكلات پيرامونش را تحت كنترل خودش در بياورد، مي تواند به دوستان و اطرافيانش كمك كند و به آن ها هم آرامش و  انرژي مثبت بدهد، و حتي آن ها را نيازمند خودش بكند، مي تواند به قوه عقلش سر از هر رازي در بياورد و خلاصه همه كاري بكند، در حالي كه قادر به خوشحال كردن يك زن – كسي كه دوستش دارد – نيست.

 

دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦

شش

فرزين شكيبا هم دوره اي خودش و امين بود. به ياد نمي آورد كه از بعد از ازدواج خودشان ديده باشدش. حسابي زرد و زار شده بود اما انگار روحيه خوبي داشت. يادش آمد كه با مسعود بود، پس او هم طراحي صنعتي مي خواند. آن وقت ها كه بسيار زرنگ بود و وضع مالي خانواده اش دست كمي از خودشان نداشت. بيشتر آن چيزهايي كه دخترها را به يك پسر جلب مي كند داشت. خودش هم خوب به اين شرايطش واقف بود و تا مي شد از آن استفاده مي كرد و توي اين دانشكده و آن گروه مانور مي داد. آخر سر هم كه به آن ها اضافه شد و حتي به خود او ابراز علاقه كرد، وقتي كه او تقريباً قول و قرارهايش را با امين گذاشته بود.
- تو چرا اين طوري شدي؟ نتونستم بشناسمت.
- زردروي عاشق همينه ديگه!
- شوخي نكن. بيماريت چيه؟
- يه چيزي كه اسمش رو هم نمي دوني. يك عالمه ويروس و باكتري وجود دارند كه بدن شما آدماي معمولي از پسشون بر مياد، ولي بدن من ضعيفه. اينه كه اونا مشتري دائم منن و من هم مشتري دائم اين جور جاها. پنجره رو باز كن. خودم خواسته بودم باز بذارنش، نسيم بهاريه!
هوا هنوز گرفته بود اما حالا ديگر مي دانست كه تقصير هوا نيست. خوشي هاي گمشده... همين طور كه پنجره را باز مي كرد گفت: ايشالا خوب مي شي. چي كارا مي كني؟ زندگي خوبه؟، زن، بچه؟! فرزين انگشتان كشيده اش را به سمت او گرفت: ميان اهل دل جز دل نشيند، جز اين دلدار دلداري نخواهم، مولوي! و خنديد: من تنهام. و ليلا فكر كرد كه چه قدر انگشتانش لاغر شده: گفتم از اين شوخي ها نكن!
- اما كار، از بعد دانشگاه اين ور و اون ور كار زياد كردم، بيشتر همون جاها كه تو دوره دانشگاه هم مي رفتم. اين كارخونه، اون شركت، مشاوره مي دادم. تجربه كاراي دوره درسم خيلي كمكم مي كرد. ولي يه جا بند نمي شدم، به طبعم نمي ساخت.حالام كه چند وقته مريضي از پام انداخته. تو چي؟
- مي بيني كه!
- آره، خيلي هم تعجب كردم! تو چه طور سر از اين جا درآوردي؟
- زندگي خرج داره ديگه! ما كه مثل شما تنها نيستيم!
- تا جايي كه يادمه، بابات جراح خيلي معروفي بود! فكر مي كردم اون قدر گذاشته باشه كه براي بچه هات هم كافي باشه!

- زندگي خودمه، مال بابا مامانم كه نيست!
- پس امين چي كار مي كنه؟
- اونم كار مي كنه، استخدام صدا و سيماست. خوب منم دوست داشتم كار كنم. نقاشي هم كه پول نمي شه. اين كارمه، اون علاقم...
همكارش آمد تو: خانوم نيكنام شما از اون موقع اين جاييد؟ بايد صبحونه ببريم، سريع تر لطفاً... شما كه ديگه شرايط دم عيدو مي دونيد...
ليلا به همكارش گفت كه الان خودش را مي رساند، و با نگاه پرسشگر فرزين مواجه شد: تو، واقعاً اين كارو دوست داري؟ رفت سراغ ميز كنار بيمار تا از اين نگاه فرار كند، اما چيز زيادي آن جا براي مرتب كردن وجود نداشت: خوب كاره ديگه، مشغولم مي كنه. كار نكنم چي كار كنم... هنوز نگاه مي كرد، چه چيزي را مي خواست از او بفهمد؟: خوب من ديگه بايد برم. خوشحال شدم كه ديدمت، شايد بازم بيام سري بهت بزنم. خوب بشي!
نگاه پرسشگر محو شد و همه چيز به همان حالت معمولي فرزين برگشت، لبخند: نمي توني، آخه من دارم مرخص مي شم. فقط مي خواستم يه لطفي بهم بكني...
خواهش از او؟ مثلاً براي ترخيصش تخفيف جور كند؟ نه، اين كه نه... يا شايد سلام گرمش را به امين و مسعود برساند؟!: خوب، من همون طور كه مي بيني خيلي حال خوشي ندارم و واقعاً دست تنها هستم. اين داروهاي منه. بيماري من خيلي درمون خاصي نداره، اينام تقريباً همشون مسكن هاي خيلي قوين. با شرايطي كه دارم جور كردن اينا واقعاً برام سخته، مي توني اين لطفو برام بكني؟!

- ...

- باور كن تنهام، يه كار انسانيه!
يعني براي همين خواسته بودش؟ حتماً مي دانست كه جواب او اظهار شرمندگيست، ولي چرا عنوانش كرده بود؟ فرزين را ديد كه دوباره خواند: چون نالد اين مسكين كه تا رحم آيد آن دلدار را، بابا راه دوري نمي ره! و خودش را ديد كه شماره فرزين را گرفت و گفت حالا ببيند چه مي شود و اگر خواست خبرش مي كند...

 

یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦

پنج

و تازه، يك چيز ديگر... از بچگي از خون مي ترسيد  نه اين كه بترسد، هر جا مي ديد احساس بدي مي كرد. يك بار ديگر نااميدانه شماره ليلا را گرفت: دستگاه مشترك مورد نظر، خاموش مي باشد... چند روز بود كه ليلا به بهانه تعمير خودش را از آن خلاص كرده بود.
از توي داشبرد سيگاري درآورد. خواست كه آتش بزند، ياد قولش به ليلا افتاد. دو سه ماهي مي شد كه ليلا فهميده بود و او قول داده بود كنار بگذارد، و حتي توي اين سخت ترين روزها هم به قولش وفادار مانده بود. نگاهي به آپارتمان انداخت،  حالا ديگر هيچ دليلي براي وفادار ماندن وجود نداشت...
با سيگار توي دستانش بازي مي كرد. چه مي شود؟ تازه داشت مي فهميد ممكن است باز هم خودش را نااميد كند، توي عمل كم آورده بود انگار. همه آن فكر و خيالاتي كه قبل از آمدن كرده بود حالا شبيه فيلم ها شده بودند، ولي آخر او كه فيلم بازي نمي كرد... همه برمي گردند خانه هايشان و از فردا، روز از نو، روزي از نو. آدم اين كارها نبود. باز هم او مي نشيند و هر كس هر چه كه خواست، با زندگي او مي كند، زنش هم...

نه. امشب بايد جور ديگري مي شد. به خودش قول داده بود. سيگار را پرت كرد بيرون. چاقو را در آورد و خطي كف دستش انداخت. فكر نمي كرد اين قدر درد داشته باشد...
براي خودش خط و نشان كشيده بود، اين طوري ديگر قولش يادش نمي رفت، اين چاقو نبايد امشب بي كار مي ماند. حالا اگر حتي اين قدر عرضه نداشت كه حالي به آن مردك عوضي بدهد، مجبور بود كار ديگري بكند...

احساس كرد بعد يك هفته – بدترين هفته عمرش – بالاخره لحظه اي آرام گرفته... 

شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦

چهار

- به من گفتند شما كارم داشتيد.
- خوب پس بيا بشين اين كنار.
پس دفعه اول هم اشتباه نشنيده بود، بيمار عجيب او را تو صدا مي كرد.
- نگفتي چرا آه كشيدي؟

- كار شما همينه؟!

- حالا تو بگو، به اون هم مي رسيم!
اين هم از خود "تو"! پس حتماً آشناست. شايد يك فاميل دور بود و حالا به خاطر آثار همان بيماري سخت بود كه نمي توانست درست به جا بياوردش؟! مثل صداي آشناي آرام و ضعيفش، كه مطمئن بود قبلاً رساتر و محكم تر بوده...
- چيز مهمي نيست، دلتنگي. هميشه هست.
- ولي اين موقع ها بيشتر، هان؟

- آره. هميشه نزديكي هاي عيد مياد. البته هميشه هست، ولي اين وقتا واقعاً مزمن و آزار دهنده مي شه. دوست داشتم حداقل مي دونستم چرا.

- مي دونستي فقط تو نيستي كه اين طوري مي شي؟ بيشتر آدما اين وقتا از هميشه دلتنگ ترن. يكيش خود من!
- جداً؟ چه جالب! البته خوب آره، فكر كنم بيشتر دوستاي خودم هم همين طوري بودن. شمام نمي دونيد چرا، نه؟

- دونستن كه نمي دونم، ولي بهش فكر كردم! درست مثل خودت، منم مي خواستم بدونم چرا!؟
- جالبه! خوب، به نتيجه اي هم رسيديد؟!
- يه چيزايي. اول نشستم و با خودم فكر كردم كه چرا دم عيد؟ بايد با ناخودآگاهم ور مي رفتم تا ببينم اين دلتنگي دقيقاً از چه جنسيه. ديدم يه جور نارضايتيه كه هيچ چيزي راضيت نمي كنه. هيچ چيزي اون چيزي نيست كه مي خواي...
- آره، منم احساسش كردم! هيچ چيزي راضيت نمي كنه، در صورتي كه تو يه چيزي مي خواي كه نمي دوني چيه. من بهش مي گفتم "آن چيز ديگر"! من "آن چيز ديگر" رو مي خواستم، ولي خوب نمي دونستم چيه، شايدم همين دلتنگ ترم مي كرد!

- "آن چيز ديگر"، خوبه! هيچ وقت سعي كردي بفهمي "آن چيز ديگر" چيه؟!

- نه، من جلوتر از اين نرفتم!

- ولي من بهش فكر كردم. از اونجايي كه احساسش مي كردم، پس چيزي بود كه وجود داشت و من تجربش كرده بودم. و بايد به عيد هم مربوط مي شد. فكر مي كني چي؟

- نمي دونم، چي؟!

- شايد اگه دقت مي كردي يه سرنخي هميشه بود. يه حس نوستال‍ژيك كه همراه اون دلتنگي ميومد. يه دفعه مي پيچيد توي وجودم و مي رفت. خاطرات كودكي، پس ريشه اون جا بود، لحظه پرشكوه يك مكاشفه!
- واو!
- عيد بهشت كودكي بود. مدرسه حالا حالاها تعطيل بود، دلمون رو براي عيدي هاي تا نخورده صابون مي زديم، فكر و ذكرمون اين بود كه چي كارا باهاش بكنيم، اول عيد كه همه فاميل خونه مادربزرگ جمع مي شديم تا شب، چه آتيشايي كه با بقيه بچه هاي فاميل نمي سوزونديم، و چه قدر برامون سخت بود لحظه اي كه بهمون مي گفتن بايد بريم... همه اين لذت ها فقط عيد بود، عيد براي ما با بقيه فرق داشت، اوج لذت ممكن براي تصور كودكانه ما بود!
- ...
- و حالا... فهم و درك ما بزرگ تر شده، ولي چيزي ارضاش نمي كنه. ما از زندگي لذت نمي بريم، و درست همين وقت هاست كه يه حسي مثل همون حس رفتن كه گفتم مي پيچه تو وجودمون، اون وقته كه ما حتي ممكنه سنگ بشيم، اين همه دلتنگ بشيم...
- ...
- خوب، فلسفه من چطور بود؟!
- خيلي جالب بود، تحت تاثير قرار گرفتم. شايد واقعاً همين طوري باشه. خوب چرا اين طوري شده، واقعاً ديگه چيزي نيست كه راضيمون بكنه؟
- خاصيت كودك آزاديه. بچه ها از قيد همه چيز آزادن، به خاطر همين مي تونن تا اوج فهمشون لذت ببرن. ولي بزرگ تر كه مي شن، كم كم گرفتاري ها و قيد و بندها مياد. دغدغه تحصيل، كار، زندگي آينده... اونا نگران همه اين چيزان در حالي كه مي تونن بشينن و موعظه كنن كه زندگي فقط پول و كار نيست و چيزهاي مهم تري هم هست و از اين قبيل حرف ها، و جالب اينه كه واقعاً بهش اعتقاد دارن! چون اونا واقعاً نمي دونن كه چه اتفاقي براشون افتاده، و چه قدر از حرفي كه مي زنن دورن! تعلق ها بيشتر و بيشتر دست و پاشون رو مي بنده و قدرت لذت بردنشون كم تر و كم تر مي شه...توجيه بزرگترين دشمن سعادت بشره...
- ...
- زندگي مدام پيچيده تر و دشوارتر به نظر مي رسه، در حالي كه اين طور نيست. فهم كودك كم تره اما دنيا براش ساده تره. چرا؟ چون اون رمز زندگي رو مي دونه. هدف زندگي سعادته، مذهبي ها هم همينو مي گن. سعادت هم آميزه اي از شادي، آرامش و رضايت خاطره، به همين سادگي! بايد ببينيم به اينا چه طور مي رسيم، مسلماً نه با اين هزار و يك اجباري كه خودمون براي خودمون درست كرديم! كودك اين كارو مي كنه، هر چي كه خواست مي گه و سعي مي كنه به دستش بياره. اما كم كم كه بزرگ تر مي شه، بايد مراعات بكنه. اگه چيزي بهش مي گه شايد به رشته ديگه اي علاقه داره بايد يه جوري خودشو قانع كنه كه رفتن به اون رشته به صلاحش نيست. اگه پسره و دختري رو دوست داره، نبايد بي گدار به آب بزنه تا از شخصيتش كاسته نشه و اگه دختره هم نبايد چيزي بگه چون اصلاً درست نيست و و و... اما افسوس، كه اونا نمي دونن چه شانس هايي رو از خودشون مي گيرن و چه بلايي سر خودشون ميارن. ديدي فلسفه زندگي چه ساده شد؟! مذهبي و غير مذهبي هم نداره، مي توني بري و امتحان كني!
- ...
ليلا خيلي چيزي از آخرهاي صحبتش نفهميد، چون همه حواسش رفته بود به صداي او. حالا كه شوري هم داشت، صدايش كمي جان گرفته بود. مغزش فقط سيگنال هاي دريافتي از گوش را تحليل مي كرد، خاطرات مبهم... يك هم دانشگاهي...
- شما منو مي شناسيد، چون از اول "تو" صدام مي كرديد، اما من هنوز نتونستم شما رو به جا بيارم...
لبخندي بر چهره اش نقش بست و خواند: بر شاه خوبرويان، واجب وفا نباشد، اي زردروي عاشق، تو صبر كن، وفا كن! تا بوده همين بوده، وفا سهم عاشق و بي وفايي خصلت معشوق!
... پلي بك، آهان، كمي جلوتر، كمي شفاف تر، دانشگاه هنر، هشت نه سال پيش، اين جا چهارتا هستند، اين جا تنهاست، اين جا دو نفر ولي اين نيست، اين يكي را كمي واضح تر كن: پشت ساختمان گرافيك، گيرش آورده و برايش مي خواند: در خواب دوش پيري، در راه عشق ديدم، با دست اشارتم كرد، كه عزم سوي ما كن!..
- فرزين؟!
- داني كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن!..

 

شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦

سه

اين طوري نمي شد. برود زير باران كه اين منگي از سرش بپرد...
حالا بهتر است، شايد هوش و حواسش سر جا بيايد. توي جيبش برآمدگي ها و فرورفتگي هاي چاقو را لمس كرد تا با خودش مرور كند براي چه آمده اين جا. خشم آورده بودش اين جا و گفته بود كه مي رود تحقير را تمام كند، كه مثل خوره به جانش افتاده و دارد امانش را مي برد... باران حالش را جا آورده بود، حالا تقريباً مي دانست چه كار مي خواهد بكند، اما دقيقاً نه...
مي خواست كار ليلا را بسازد؟ همين كه از در آپارتمان خارج شد مي پرد جلويش و تمام. ليلا يقه هاي باراني او را گرفته و همين طور كه چشم در چشم او از پا در مي آيد با صدايي ضعيف مي گويد: متاسفم، منو ببخش. و او بي توجه و بي احساس، زير باراني كه حالا تند شده بود مي رفت. ماشين را روشن نمي كرد، يله مي داد روي فرمان و به خودش فحش مي داد و لعنت مي فرستاد... كه اين غلط ها را چه به او، كه مي داند طاقت آخ ليلا را هم ندارد... كه نمي دانست كي، برايش نوشتند عاشقي يعني خواري و او محكوم شد تا ابد به اين زاري... اين جمله آخر را كجا خوانده بود؟
كات، كات، اين آخري ها توي فيلمنامه نبود...

جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦

دو

يادش مي آمد كه سال هاي قبل هم اين جا همين طوري بود. نزديكي هاي عيد كه مي شد، بيمارستان يك هو آرام مي گرفت. حمله هاي بيماري، مريض هاي اورژانسي، جيغ و داد بيماران، همه انگار كم تر مي شدند. شايد بيمارها بودند كه در توافقي ناگفته، مراعات آن ها، يعني دكترها و پرستارها را مي كردند كه مثل بقيه تعطيلي نداشتند، يا شايد هم خود بيماري ها كه امان داده بودند. يك چيزي مثل يك مرخصي كوتاه مدت، يا يك عيدي كوچك. سكوت صبحگاهي راهرو را صداي همكارش شكست:                            
- خانوم نيكنام!
- بله؟!
- دنبالتون مي گشتم. بيمار اتاق 214 مي خواست شما رو ببينه.
- من؟ باشه، ممنون!
اين ديگر چه جورش بود؟ مگر او دكتر بود كه سراغش را گرفته بودند؟ پرستار كه با پرستار توفير ندارد! يا نكند بيمار اتاق 214 آدم مهمي كسي بود و سفارش يك پرستار حرفه اي و كاربلد كرده بود و آدرس او را بهش داده بودند؟ از تحويل گرفتن خودش خنده اش گرفت: او را سفارش كرده بودند اما نه به عنوان يك پرستار حرفه اي، بلكه به عنوان خواهر دكتر نيكنام معروف تا بتواند اين جا كار كند! پس چه كارش دارد يعني؟!
بيمار اتاق 214 خواب بود. مگر خود او صدايش نكرده بود، نخواسته بودش؟! رفت جلوتر. در چهره بيمار حتي قبل تر از آن طرح مبهم آشنايي، يك جور رنجوري و ضعف كه دل آدم را به رحم مي آورد خودش را به او نشان داد، آخر هنوز چشم هايش بسته بود. حتماً خيلي خسته بوده كه به اين زودي خوابش برده. از وضع و حالش حدس زد كه بايد بيماري بسيار سختي را پشت سر گذاشته باشد كه به اين روزش در آورده، و حالا اين طور آرام دارد دوران نقاهتش را مي گذراند. ولي اگر اين طور بود، پس چرا هيچ دسته گلي، چيزي برايش نياورده بودند؟!
پرده تكان خورد. حتماً پنجره اتاق باز مانده بود. اين يعني پرستار بي حواس تر از او هم اين جا پيدا مي شد. رفت كه ببنددش، پاي پنجره گير كرد. هوا گرفته بود، مثل دل خودش. اين چه هوايي بود ديگر؟ مثلاً بهار دارد مي آيد، طبيعت قرار است تازه شود، پرنده ها صبح ها بخوانند، آن وقت حالا اين همه ابر توي آسمان؟! بعد يادش آمد كه خيلي هم هواي بي ربطي نيست، كه اين ابرها هم مادر باران بهاري اند.
بهانه گيري از زمين و حالا هم آسمان، اما دلش كه تنگ بود. هميشه آمدن بهار را از همين دلتنگي خودش مي فهميد، اما هر چه كرده بود، نتوانسته بود راز اين دلتنگي غريب را بفهمد. آخر شايد اگر مي فهميد، مي شد كاري كرد كه اين قدر دلش را چنگ نزند.
پنجره را بست و ديد كه بيمار هنوز خواب است. پس او هم كاريش نداشت. شايد اشتباهي بوده، يا شوخي بي مزه اي. آهي كشيد و رفت به سمت در، اما صداي بيمارمتوقفش كرد: چرا آه كشيدي؟ يك چيزي توي دلش تکان خورد: شما بيداريد؟..  

چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦

يک

باسم الرحمان

يكي دو قطره ديگر روي شيشه جلو چكيد. مسيرش را با نگاه دنبال مي كرد كه آرام آرام روي شيشه سر مي خورد تا بيايد پايين. مي دانست همين طور كه بيايد نزديك اين قطره ها كه برسد يك دفعه مي كشندش توي خودشان و يكي مي شوند، و نمي دانست كه چرا تماشاي اين هميشه برايش جالب بوده،: قطره بازي. ردش را با نگاه دنبال مي كرد و ديگر چيزي نمانده بود كه در بُرد جاذبه بقيه گرفتار شود، كه يك هو عيشش منقص شد. باران حسابي گرفت، همه اش يك سر شد جاذبه.
نگاهش را به باران دوخت، و بعد جلوتر، و كمي بالاتر، يك بار ديگر آپارتماني را كه در چند متريش متوقف شده بود برانداز كرد.خيالش خواست مجسم كند كه الآن، توي يكي از اين دو اتاقي كه چراغشان روشن است چه مي گذرد، و دلش اين خيال را نخواست. ولو شد روي فرمان ماشين...
مي شنيد كه هي آرام مي شد و تند مي شد باران. مثل همه دم عيدها، خسته بود از كار زياد. آن قدر كه با خودش فكر كرد اگر ريتم سنفوني باران اين قدر تغيير نمي كرد شايد تا الآن خوابش برده بود. فكر كن، همين مانده بود بعد اين همه تلفن مسعود كه بي جوابش گذاشته بود كه چه كار مي كني فردا مجبور شود بگويد كه ديشب آنجا خوابش برده... ولي انگار همين اتفاق جدي جدي داشت مي افتاد...
صداي ويبره موبايل به خود آوردش. منگ بود هنوز. دست گرداند توي ماشين كه ببيند گوشي را كجا گذاشته. كنار دنده، روي داشبرد؟ چراغ را روشن كرد: نه، اين جاست. روي صندلي بغل. مسعود بود كه انگار ديگر از زنگ زدن نااميد شده بود:
 mishe faghat be man begi daghighan oonja rafti chi kar?
اه، اين چه وقت چُرت زدن بود؟ ريست شده بود انگار، كه حالا نمي توانست جواب اين سوال را در جا بدهد. راستي، دقيقاً براي چه آمده بود اين جا؟!..