خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

شب های اسپرسو

فرض کن به موضوعی علاقه مندی که فکر تو را زیاد مشغول می کند. گرفتاری یا وظیفه ای نیست که مجبور به درگیر شدن با آن باشی.مثلاً یک مسئله کمی پیچیده ریاضی که به علت علاقه می خواهی ته و تویش را در بیاوری. من فکر می کنم که اگر زیاد به این مسئله فکر کنی و به جواب نرسی - یا اصلاً حتی پیشرفتی نکنی - کم کم ذهنت به هم می ریزد. از کار و زندگیت می شوی که جوابش را پیدا کنی. به تدریج این آشفتگی بیشتر می شود٬ تا جایی که "آرامش" را از تو سلب می کند.

حالا فرض کن مسئله کمی جدی تر از این حرف هاست. مثلاً یکی که ویرش گرفته بفهمد دنیا چطور و از چه به وجود آمده٬ یا مثلاً ابعادی دارد یا نه. یا یک مورد خیلی جدی تر این که دقیقاً با مردن چه به سر آدم می آید. ویژگی خاص این موضوعات شاید این باشد که اگر نپذیری که هیچ وقت به جواب نمی رسی نمی توانی مطمئن باشی که پیشرفت می کنی و به چیزهای بیشتری پی می بری. کلاً به نظر می رسد که اگر فکر و ذکرت به چیزی مشغول باشد که جوابی برای آن وجود نداشته باشد این "آرامش"درونی ات را می گیرد٬ در صورتی که اگر راه حلی وجود داشته باشد و کسی که از آن آگاه است در میانه های کار با راهنمایی به جواب نزدیکت کند - یا به هر نوع دیگر که به آن چه که می خواهی نزدیک شوی - این پیشرفت برای تو آرامش و انگیزه به دنبال خواهد داشت.

داشتم فکر می کردم حالا اگر یکی همه اش می خواست بداند که خدایی وجود دارد یا نه٬ و این خدا چطوریست و چطور می شود شناختش و به او نزدیک شد٬ و در عین حال در زندگیش "آرامش" به معنای واقعی کلمه وجود داشت٬ می توان نتیجه خاصی گرفت؟!

چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

و سرانجام٬

...گيرم ديرتر از همه شماها٬ من هم فهميدم که "تواضع" ارزشمندتر و نيکوتر از "غرور" است. اولی گنجيست ناياب٬ و دومی متاعی بی ارزش که نزد مضحک ترين آدم ها نيز می توانی بيابيش! 

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

من٬ خانوم مهربون٬ کنترل دیجیتال و غيره

این که سر و کار ما در دانشگاه با آدم های باهوش و فهمیده ای است که به بهترین نحو ممکن کارمان را راه می اندازند همیشه برایم جای شکر داشته. پیش تر یک نمونه بسیار بارزش را عرض کرده ام که عجالتاْ با آن کاری ندارم٬ این قضیه برای امروز صبح و کتابخانه دانشکده خودمان است. مسئول آقای کتابخانه نیست و همان خانم مسن دوست داشتنی قرار است به کار من رسیدگی کند:

- سلام. کتاب کنترل دیجیتال فرانکلین هست؟
- نمی دونم. باید بگردی اون تو سرچ کنیش.
- نه٬ فکر نکنم لازم باشه. کتاب معروفیه آخه٬ بچه هامون همین یه ساعت پیش اومدن یکی گرفتن.
- من که نمی دونم آخه. برو رو اون کامپیوتر سرچ کن شمارش رو در آر.
کنترل دیجیتال را سرچ می کنم٬ فقط یک رکورد نامربوط می آید. خانم کارراه انداز می آید بالای سرم:
- همینه.
- نخیر.
- خوب٬ یه چیز دیگه سرچ کن.
- اسم نویسنده را جستجو می کنم. رکوردهایی که می آیند از آب شناسی شروع می شوند و به هواپیما ختم می شوند.
- تو اینا نیست؟
- نه٬ می بینید که. اینا نه در مورد کنترلن نه حتی اسم نویسندشون فرانکلینه. (چرا این ها را آورده بود؟!) اگه اجازه بدین من خودم برم تو پیدا کنم.
- نه بابا٬ خودت که نمی تونی. کلی کتابه. باید همین جا پیداش کنی. صبر کن...
آن طور که او می نشیند جای من٬ مطمئن می شوم که برخلاف ظاهر غلط اندازش حتماْ مدرکی یا تخصصی در فناوری اطلاعات دارد.
- خوب٬ چی بود اسم کتاب؟
ـ کنترل دیجیتال.
یک انگشتی تایپ می کند. با لبخندی بر لب به نشان رضایت برمی گردد و نگاهم می کند:
- این نیست؟
- نه. اینو که یه دفه آورده بود.
ـ خوب یه چیز دیگشو بگو. ادامه نداره؟
- چرا٬ غیر خطی. اسم دقیق کتاب کنترل دیجیتال و غیر خطیه.
و را فشار می دهد. می خواهم بگویم که وقتی کنترل دیجیتال نبوده٬ کنترل دیجیتال و ... هم نیست دیگر! اما چیزی می بینم که دهانم همان طور باز می ماند: کنترل دیجیتال و غیره خطی!!!
- نه٬ اینم پیدا نکرد. حالا چی کنیم؟..
هیچ چیز نمی توانم بگویم. خشکم زده و مستاصل نگاهش می کنم. سرش سخت به کار خودش است. حالا این بار کنترل دیجیتال را حذف می کند و غیره خطی را سرچ می کند.
ـ عجیبه٬ چرا پس پیدا نمی کنه؟..
آن قدر گرم کار خودش است که حتی متوجه نمی شود که من از کتابخانه خارج شده ام:
- اصلاْ بذار ببینم٬ چطوره این دفعه اینو سرچ کنیم هان؟!..

شب توی خوابگاه با یک محاسبه سرانگشتی توانستم نشان بدهم که میز چوبی ای که این خانم پشتش نشسته در صورت مراجعه می تواند حدوداْ با نرخ ده کیلو بایت بر ثانیه بیشتر از خانم مسئول در مورد کتابخانه و کتاب مورد نظر اطلاعات در اختیار مراجعین قرار دهد. 

یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥

رزونانس

حتماً شنيدينش تا الان. همش چند جمله خيلی ساده بيشتر نيستا٬ گيرم با همون ادبيات خودش و يه لحن صميمی و دلنشين٬ ولی نمی دونم چرا هر بار که ميشنُفَمِش يه حاليم می شه... :

" خدايا ما را از اين حالی که داريم عوض کن. ما گرفتار هواهای نفسانی هستيم و تو می دانی٬ و تو می توانی ما را نجات بدهی. خداوندا٬ اين حجاب ها را از پيش چشمان همه ما بردار٬ و ما را موفق کن که قلبمان به نور معرفت تو روشن شود... "

می لرزونَتَم٬ يه طوريم می کنه... مُلتَفِتی که چی می گم؟!

جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥

دو در دو

(۱)

برای نقد کردن چکی دیگر
که روی آن نوشته بود دوستت دارم
تمام شهر را زیر پا گذاشتم!
نمی دانم٬ شاید روزی نمایشگاهی دائر کنم
از این...
چک های بی محل در وجه حامل!

(۲)

سرافراز از فتحی بزرگ
پا به سلول انفرادی قلبت نهادم!
کلمه ای در خور احساسم نمی یابم
حال که یادگاری های
نوشته بر در و دیوار را می خوانم!

میلاد تهرانی

چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

يادبودها

تو باید طوری باشي که اگر بعد از مدت ها گرد و خاک نشسته روی دفترچه خاطراتت را کناری زدی و به مرور تجربه های تلخ و شیرینت نشستی٬ سری تکان بدهی و نهایتاْ لبخندی هم چاشنی کار کنی. چرا که روز به روز کامل تر شده ای و تجارب دیروزت دیگر امروز اهمیت و ارزشی ندارند. پس غبار باز هم رویش را خواهد پوشاند٬ بعضی ها می گویند... 

یادبودها و خاطره هایت٬ تمام آن چیزهای با ارزشی که جایی برای خودت از دستبرد زمان دور نگه داشته ای باید طوری باشند که هر بار با مرورشان به خود ببالی و امیدوار باشی! طوری که هر بار عقب گرد و سیر در گذشته ها دورخیزی باشد که انرژی لازم برای پرشی بلندتر رو به جلو را به تو بدهد! پس غبار هرگز رویش را نخواهد پوشاند٬ بعضی دیگر می گویند...

تو و خاطره هایت باید...
 

دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥

توتاليتر

هیچ ازش خوشم نیامد.
من از انحصارطلبی و انحصارطلب ها هیچ خوشم نمی آید.
به خاطر همین هم٬
همیشه دقت می کنم٬
و فقط از جملاتی استفاده می کنم که هیچ اثری از انحصار در آن ها نباشد!

یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

اميد من!

می گویند هرگز و در هیچ شرایطی نباید ناامید شد. داشتم با خودم فکر می کردم که حالا من می توانم امیدوار باشم یا نه٬ ممکن است هنوز شانسی وجود داشته باشد؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که برای من تنها یک امکان بیشتر قابل تصور نیست٬ که آن هم کمی بعید و دور از ذهن به نظر می رسد:

- الو خوابگاهه اون جا؟
- بله. می دونید الان ساعت چنده؟!
- شرمنده٬ کارم خیلی فوریه. با آقای سررشته داری کار دارم.
- خودم هستم٬ امرتون؟
- من استاد فرزانه هستم٬ یادتون که هست؟!
- بله٬ البته! چه طور ممکنه یادم بره! امرتونو بفرمایید.
- می خواستم بگم که بنده در مورد شما واقعاْ مرتکب اشتباه شدم٬ حق با شما بود. فردا بیاید پیش من که ترتیب کارتون رو بدم.
- جدی آقای دکتر؟ ولی شما اون روز اون طوری٬ حالا الان نصفه شبی... خیلی عجیبه!
- به هر حال منو ببخشید. من در حق شما ظلم کردم.
- ولی آخه چه اتفاقاتی افتاده که نظرتون یه دفه..؟
- دیگه اصرار نکنید و بیشتر از این شرمندم نکنید...
ـ ولی شما این موقع زنگ زدید٬ خیلی مشتاقم بدونم چرا؟!
- حقیقتش٬ خوابیده بودم که با سرو صدای عیال از خواب بیدار شدم. رفتم و بیدارش کردم. پرسیدم خواب بد دیدی؟ گفت استاد فرزانه٬ راستش رو بگو٬ سررشته داری نامی پیش تو اومده این روزا؟ -نمی دونم٬ چطور؟ -بگو٬ خیلی مهمه! -خوب آره! چطور؟ -خواب دیدم که دو تا غول بی ریخت تو رو گرفتن و دارن می برن به یه دخمه تاریک و ترسناک. ترسیده بودم. گفتم استاد رو کجا می برید؟ اون که خیلی آدم خوبی بوده؟ اونا گفتن ای آبجی٬ کجای کاری! اگه می دونستی با سعید سررشته داری چی کار کرده این حرفو نمی زدی! و بعد بدون توجه به زاری و التماس من تورو بردن. تو چی کار کردی استاد؟ و من شرمنده از عملم٬ چیزی برای گفتن نداشتم. عیال گفت اگه می خوای من آروم بگیرم برو و کار این بنده خدارو راه بنداز٬ تو نباید این کارو می کردی٬ می دونی که هیچ منطقی کار تو رو در موردش توجیه نمی کنه٬ کما این که تمام اون استادای دیگه قبولش کرده بودن. و تازه٬ برخوردت هم با اون تو اون جلسه روز چهارشنبه خیلی بد بوده. گفتم باشه٬ حتماْ فردا این کارو می کنم٬ حالا تو بگیر بخواب. گفت نه٬ تا همین الان باهاش تماس نگیری من نمی خوابم. این شد که مزاحمتون شدم.
- باشه آقای دکتر٬ من فردا میام.
-در هر حال شرمنده٬ شب خوش.
- شب شما هم به خیر٬ روزه نمازتون قبول.

جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥

در محضر استاد فرزانه!

- ...
- ...
- به هر حال باید تابع قانون بود. یه مرزی مشخص می شه و دیگه بعد از اون رو کاریش نمی شه کرد. 
- بله٬ حرف من هم همینه. تا جایی که من می دونم ضابطه خودتون این تعداد نفر بوده نه یه مرز مشخص. حالا هم که یکی کنار کشیده من توی اولویت قرار دارم.
- حالا این که ضابطه چی بوده رو شورای آموزشی می دونه نه من. من فقط می تونم مثل یک پدر نصیحتت کنم و بگم که چی کار باید بکنی. می خوای؟ می خوای بهت بگم؟
- ببخشید آقای دکتر٬ ولی شما خودتون عضو شورای آموزشی هستید!
- البته که هستم!!! ببین پسر من٬ این موضوع این قدر هم که تو برای خودت بزرگی کردی چیز مهمی نیست! نباید تو خودتو ببازی و این طوری زانوی غم بغل بگیری که...
- آقای دکتر٬ من خودم رو نباختم فقط فکر می کنم...
- یک کم لاغری انگار؟
- ...
- ورزش می کنی؟
- هر از چندگاهی فوتبالی بازی می کنم.
- خوبه. ورزش خیلی خوبه. خونت کجاست؟
- خوابگاهی هستم.
- بچه کجایی؟
- قزوین. آقای دکتر...
- به! قزوین که دیگه همین بغله که! دیگه چی می خوای؟ هیچ خودتو نباز٬ برو خیلی جدی درسات رو بخون٬ ورزش هم بکن که سلول های مغزو به کار می اندازه٬ هر از چند وقتی هم سری به خونه بزن. ببین پسر من٬ تو باید خدا رو شکر کنی! بگو برای چی؟
- ...
- پدر و مادرت هر دو در قید حیاتن؟
- بله.
- برای پدر و مادر؟ برای امنیت؟ برای چی٬ بگو؟
- ...
-  برای دانشگاه خوبی که توش درس می خونی؟ برای؟
- ...
- برای سلامتی که از همه مهم تره! باید برای سلامتی خدا رو شکر کنی! اون وقت تو این جوری برای چیز به این بی اهمیتی خودت رو ناراحت می کنی!
- به نظر من در هر حال باید خدا رو شکر کرد. برای این یا برای اون هم معنی نداره. فرق نداره سالم باشی یا چلاق٬ باید خدا رو شکر کنی. اگه حالا هم این جا هستم٬ باز هم خدارو شکر می کنم. فقط احساس می کنم که حقی از من پایمال شده که نباید کوتاه بیام.
- حـــــــق چیه بابا٬ بچه نباش! این بچه بازی ها کدومه؟ مرد باش! دانشجوی دکترا این جا تو کنکور قبول می شه ما قبولش نمی کنیم٬ پس اون باید چی بگه؟ تو که به هر حال این جایی٬ پس اون باید چی بگه که یک سال درس خونده؟ مرد باش! شما هنوز خیلی جوونی. حالا تو زندگی به چنان سختی هایی برخورد می کنی که این جور چیزا هیچه. باید از همین الان یاد بگیری جطور کم نیاری...
- آقای دکتر٬ این بحث ها به کنار. من هنوز نفهمیدم که برای چی؟ این حق من نیست که بدونم؟ من گفتم این تصمیم شما برای من چه تبعاتی داره٬ اما شما هنوز هم نگفتید که تبعاتی که دانشکده در صورت پذیرش درخواست من متحمل می شه چیه؟
- ببین عزیزم٬ این رو نمی تونم قبول کنم. این که حقی پایمال شده از شما رو نمی تونم قبول کنم. تبعاتش رو هم بسپار به شورای آموزشی. من فقط به عنوان یک پدر بهت می گم که هیچ اتفاق مهمی نیفتاده.
- خیلی ممنون٬ خدا نگهدار آقای دکتر.
- ببینم فهمیدی اینارو برای چی بهت گفتم؟ برام مهمه که فهمیده باشی؟! فهمیدی یا نه؟
- شاید فکر می کردید که لازمه که یه چیزایی در مورد علت تصمیمی که گرفتید بدونم.
- نه٬ حالا اون که هیچی. می خوام بدونم فهمیدی یا نه؟
- نکته خاصی به ذهنم نمی رسه آقای دکتر.
- اینارو گفتم که هیچ ناراحت نباشی٬ هیچ خودتو نبازی٬ بری قشنگ درسات رو بخونی و خدا رو شکر کنی که...
- روزه نمازتون قبول.

پی نوشت: از کرامات دکتر قبلاْ فقط این را شنیده بودم که پی دی ای را چشمی حل می کند٬ خوب شد فرصتی دست داد و با فضایل ایشان بیشتر آشنا شدیم.
نمی فهمم جرا بین این همه استاد٬ سر کار من باید عدل با چنین آدم بی نظیری می افتاد؟ هر طور که حساب می کنم می بینم از این یکی نمی توانم بگذرم...

سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥

باشه٬ هر کی کم بياره...

۱. شُکر.

۲. حالا من مانده ام و همه چراهای بزرگ و کوچکم که جای بی جواب ماندنشان بدجور درد می کند. آخر اگر می فهمیدم که این طور شوکه نمی شدم٬ این طور هاج و واج به شما خیره نمی ماندم و ازتان مطالبه دلیل نمی کردم! از طرف ديگر اين احساس که "حق"ی پايمال شده هم مدام آزارم می دهد.
خودم که به کنار٬ در حیرتم از این همه لطف خواسته و ناخواسته دوستان که بی جواب و بی ثمرماند. آن هم چه کسانی! یک بار یکی که فکرش را هم نمی کردم آمد و گفت که وبلاگم را خوانده و برای برطرف شدن این گرفتاری دعا کرده. همان وقت بود که گفتم اگر با قبلی ها هنوز قطعی نشده باشد با این یکی دیگر تمام است٬ حل است! از همه آن هایی که لطف داشتند ممنونم. دکتر شمس الهی٬ دکتر آشتیانی٬ دکتر صالحی و تمامی دوستان!

حالا فقط می خواهم بدانم چرا؟

۲. خوب شد یادم آمد که پیش ترها جایی لا به لای نوشته های شخصی ام این را یادداشت کرده ام. بارها خواندمش٬ بلکه هم تسکینی...:

" خدا کاری به کار ما ندارد. می خواهيد قبول کنيد می خواهيد نکنيد. خدا بی خدا٬ او به ما شعور داده٬ آزادی داده و دست از ما شسته! آيا او از ما متنفر است؟ ما را نمی خواهد؟! يا از بس ما را دوست دارد عذابمان می دهد؟! من ديگر اين را نمی دانم. من بنده گناهکاری بيش نيستم و نمی توانم از اسرار خداوند چيزی بفهمم.
من فقط يک چيز را می دانم که مو لای درزش نمی رود٬ و آن اين که اين راه بسته است٬ بن بست است... "

برادرکشی٬ نیکوس کازانتزاکیس

یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥

مبانی همدردی!

همدردی اصولاْ چیز خوبی است. وقتی گرفتاری و مشکلی برای فردی به وجود آمده٬ بسیار پسندیده است که دوستانش جويای احوالش باشند و او را دلداری دهند و به نوعی با او همدردی کنند. این کار به استحکام دوستی ها هم خیلی کمک می کند. فقط یادمان باشد که اگر خواستیم با دوستی همدردی کنیم٬ دو کار را به هیچ وجه انجام ندهیم:

۱. به شدت از به کار بردن جملاتی نظیر اين ها: " می دونم چی می گی " يا " احساست رو کاملاْ درک می کنم " يا " حالا بی خودی بهش فکر می کنی که چی؟! " و از اين دست بپرهيزيم. ما آدم ها يک خصوصيتی داريم؛ هر چه قدر هم که از گرفتاری ای که برای دوستی به وجود آمده ناراحت شويم٬ باز هم يک جورهايی خوشحاليم که اين اتفاق برای ما نيفتاده. اين اصلاْ چيز بدی نيست٬ به شرط اين که دقيقاْ به همين دليل به هيچ وجه ادعا نکنيم که حال و روز طرف مقابلمان را کاملاْ درک می کنيم٬ جون اين طور نيست و او هم قطعاْ خودش اين را می داند! ما هم اگر گرفتاری ای برای خودمان پيش بيايد قطعاْ مثل الان مطمئن و خونسرد برخورد نمی کنيم٬ پس نشان بدهيم که ناراحت شده ايم! دارم فکر می کنم که شايد حتی به کار بردن جمله ای نظير اين: " وای٬ چه قدر بد! نمی دونم اگه جای تو بودم چی کار می کردم! " که با لحنی ناراحت و حاکی از همدردی ادا شود کارکرد مناسب تری از اين گونه جملات داشته باشد!

۲. يادمان باشد که برای چه کاری آمده ايم!  ما قرار است دردی از دردهای دوستمان بکاهيم٬ قرار نيست که درد او را بيشتر کنيم و با ياد آوری اشتباهات و کوتاهی های او در گذشته که منجر به بروز اين وضعيت شده بازخواستش کنيم! پس به کار بردن اين ها هم ممنوع!: " ای بابا٬ خوب آخه چرا اين کارو کردی؟! "٬ " نبايد فلان کارو می کردی... ". اين ها به وضوح هيچ سودی به حال دوستمان ندارد٬ اگر ناراحتی اش را بيشتر نکند و از دست بی ملاحظگی ما حرص نخورد! مثلاْ می توان بعد از کمی مکث پس از جمله بند يک٬ با همان لحن ناراحت که کمی چاشنی ترديد هم به آن اضافه شده به دوستمان بگوييم: " حالا نمی شه اين کارو کرد؟! " يا " حالا اگه فلان کارو بکنی شايد بد نباشه ". اين بهترين کاريست که می توانيم بکنيم٬ چون دوستمان گرفتار است و به قدر کافی تمرکز روی مشکلش و آن چه که بايد حالا بکند ندارد.

اين ها تجربيات اخير من بود٬ خوشحال می شوم اگر شما هم به این موارد چيزی اضافه کنيد.