خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥

تابستانه

۱. تابستان به کلی متفاوتیست!

۲. فاز اول کارآموزی ما بعد از یک ماه بالاخره هفته بعد به پایان می رسد و وارد فاز جدیدی می شویم. عنوان فاز اول این بود: "برو هفته بعد بيا". آخر اين چه مملکتيست که ... (کمی غرغر.)
ولی معلوم شد از هفته بعد شروع که بشود حسابی جديست٬ بايد فکری به حال دودر کردنش بکنم. کلاس های آموزشی و پروژه و امتحان (!) و ...
يک خاطره: امروز عده نسبتاْ زيادی بوديم٬ مسئول کارآموزی پرسيد: "خوب٬ از اين جمع کيا ليسانسن؟!" دستم را بالا بردم و نگاهی انداحتم٬ عده زيادی نبوديم. يک لحظه از اين همه ارشد در جمعمان ترس برم داشت که طرف پرسيد: "بقيه فوق دیپلمن ديگه؟" و بقيه با خوشحالی سر تکان دادند! خيالم راحت شد. يکی از همان جمع هم وقتی قرار شد اسم دانشگاهشان را بنويسند به دوستش گفت: "بنويسيم دانشگاه صنعتی شريف!" و انگار که شوخی خيلی بامزه ای کرده باشند کلی خنديدند!

۳. هيچ می دانستيد حجم قابل توجهی از قاچاق کالا و ارز از طريق رانت خواری و سوء استفاده از مناصب دولتی و منافذ قانونی صورت می گيرد؟! مثلاْ يک راه شايع اين سال ها اين است که آدم های با نفوذ کالاهای قاچاق کشف شده را مصادره می کنند و بعد به بهانه اين که همان کالای قاچاق اين روزها خيلی در بازار زياد شده٬ به مقامات اعمال فشار می کنند و آن کالاها را از بازار جمع می کنند و بعدش٬ همان کالای قاچاق احتکار شده خودشان را به فروش می رسانند! واقعاْ اوضاع نااميد کننده ايست...
تذکر: جدی نگيريد٬ عوارض کارمان است!

۴. ياد آن دلاوری ها که می کرديد به خير! واقعاْ صحبت کردن بعضی ها در باب آن نشريه فقيد آدم را ياد حرف زدن اين پيرمردهايی که در جبهه ها شهيد نشده اند می اندازد٬ دل آدم را کباب می کند: "يادت هست حاجی چه روزگار با صفايی داشتيم؟ ديگر دور دور اين هاست٬ حيف..."
هنوز هم هر از چندگاهی چيز تازه ای در باب آن دلاوری ها به گوش ما می رسد...

۵. آدم ها يک دنيای درون دارند يک دنيای بيرون. دنيای درونشان همان سهم از هستی است که بر وجودشان تاثير می گذارد از وجودشان تاثير می گيرد. عمده ترين بخشش هم می شود افکار و عقايد شخصی آدم ها. نمی دانم٬ شايد مثلاْ دنيای خصوصی مناسب تر باشد. آن يکی هم می شود بقيه دنيا (دنيای تقريباْ مستقل از من!).
من هم عادت دارم که از دنيای خصوصی خودم و تجربه های فکری و عملی خودم بنويسم. اين طوری آدم عقيده پيدا می کند. دوست ندارم بنشينم و ببينم چه اتفاقی در بيرون می افتد و مثل بقيه در موردش حرف بزنم٬ اين طوری آدم تحت تاثير قرار می گيرد٬ بدون عقيده فکر می کند و حرف می زند.

۶. مسئله لبنان اين روزها جدی تر شده٬ اين هم از آن مسائلی است که مربوط به دنيای بيرون می شود.. تا جايی که وظيفه ام است و می توانم سعی می کنم اخبار را پيگيری کنم و از حقيقت آگاه بشوم٬ اما خوب واقعاْ نوشتن در وبلاگ مگر سودی دارد؟‌ (لحن اين جمله کاملاْ سواليست.)
ولی بعضی از اين لينک ها ديگر دل آدم را می شکند (حتی دل من را در اين برهه از زمان!) و کاسه صبرش را لبريز می کند٬ ا
ين را ديگر تا به حال حتماْ ديده ايد... معتقدم يک چيز ساده فرای همه اين بحث ها هست: نمی توانيد اين عکس ها را در اينترنت در مورد اسراييلی ها هم پيدا کنيد٬ آن ها دارند ظلم می کنند...
اما واقعاْ هنوز برايم مشخص نيست که ما چه کار می توانيم بکنيم٬ وظيفه مان چيست٬ اصلاْ کاری می توانيم بکنيم يا نه؟ شما اگر می دانيد به من هم بگوييد.
اين نوشته صالح را بخوانيد٬ به دل من که نشست...
پی نوشت: ببينم الان که نوشتم خوب شد؟!

۷. گر تو نگیریم دست٬ کار من از دست شد /  زانکه ندارد کران، وادی هجران من...

پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٥

لطف الهی بکند کار خويش!

  يك بار با يكي از دوستان در مورد گناه حرف مي زديم. مي گفت هر از چند گاهي دچار حالت خاصي مي شود و اين احساس بهش دست مي دهد كه خيلي گناهكار است. بعد شروع مي كند به يادآوري ريز و درشت گناهان گذشته اش، و اصولاً در اين حالت از گناهانش و سنگيني آن ها دچار هراس مي شود. بعد هم چند تا گناه را كه به گمانش در حق من مرتكب شده بود برشمرد، و خواست كه ببخشمش، اگر چه ممكن است در نظرم خيلي ناچيز بيايند.

  مي دانيد نكته چه بود؟ كارهايي كه در حق من كرده بود و ان ها را گناه مي دانست واقعاً ناچيز بودند! خوب يادم است كه يكي دو تاشان را كه هر چه زور زدم يادم نيامد! سعي نكردم از عذرخواهي كردن منصرفش كنم، چون به نظر مي رسيد اين كاريست كه احساس مي كند واقعاً در اين لحظه بايد انجام دهد. من آدمي نيستم كه به اين سادگي ها از بدي كسي در حق خودم بگذرم (كينه اي ام؟!)، ولي با وجود اين مواردي كه مي گفت به نظرم بي اهميت مي آمدند! آخر اگر اين طور نبود كه همان موقع بي جوابش نمي گذاشتم!

  از آن موقع به اين موضوع زياد فكر كرده ام. با يك دودوتا چهارتاي ساده پيش خودم حساب كردم كه احتمالاً اگر قرار باشد من هم روزي چنين نگرش و طرز فكري داشته باشم، با شناختي كه از خودم دارم احتمالاً بايد هفته اي يك روز دوره بيفتم و از دوست و در و همسايه طلب مغفرت و حلاليت بكنم، چون اين خرده ريزها را اگر به من تخفيف ندهند خوب مي دانم كه حسابم خيلي بالا مي زند. اما چرا؟ چرا من هيچ وقت به طور جدي دچار چنين حالتي نشده بودم و از گناهانم نترسيده بودم؟

  سعي كردم ريشه يابي بكنم: بدون شك اين طرز تفكر برخاسته از يك ديدگاه خوفي در باب رابطه انسان و خداوند است و خوب،  با كنكاش هايي در خودم بعد از آن روز، فهميدم اين چيزيست كه من خيلي از آن دورم. بيشتر كه دقت كردم ديدم كه هيچ وقت چنين ديدگاهي نداشته ام، پس به خاطر همين بوده كه كمي به نظرم عجيب آمده...

  بي تعارف بگويم دوستان، خداي من گنده تر از اين حرف هاست. اگر قرار باشد به خاطر خرده گناه ها (كه نه، شايد فقط اشتباه ها) ي گذشته ام دائم در هراس باشم كه مي بخشدم يا نه، بهتر است همين الان ببوسم و بگذارمش كنار، چون خودم را مي شناسم و مي دانم كه هر چه قدر هم كه تلاش كنم در آينده باز هم اين طور گناه ها يا اشتباه ها پيش مي آيند و احتمالاً با بزرگتر شدن من آن ها هم  بزرگتر و جدي تر خواهند بود، آن وقت ديگر توان و اراده زندگي هم از من سلب مي شود. عجالتاً نه فقط خودم، كه هيچ كس ديگري را هم در بين دوستان و اطرافيانم پيدا نمي كنم كه مرتكب چنان گناه بزرگي شده باشد كه فراموش نكردنش را توجيه كند! از خداي بزرگي كه مي شناسم توقع دارم كه اشتباهاتي را كه مي شناسم ببخشد وگرنه آني نيست كه من مي شناسم! خودم هم ترجيح مي دهم به جاي اين كه نگران گذشته ام باشم با ارجاع به لطف و رحمت خداوند خيالم را راحت كنم و اين طوري با دغدغه كم تر فقط و فقط به اين فكر كنم كه حالا و در اين لحظه چه طور مي توانم به بهترين نحو او را عبادت و اطاعت كنم، اين مهم ترين چيز است! به نظر من این نگرش مومنانه تر است!     

پي نوشت: خوب كه فكر كردم، ديدم اين بحث بي ارتباط به همان بحث "انكار گذشته" كه يك بار پيش كشيده بودم نيست. لازمه داشتن طرز فكري شبيه اين، اين است كه فرد چندان در مورد گذشته اش حساسيتي نداشته باشد و اصالتي بيش از حد براي آن قائل نشود. وگرنه خوب بديهيست كه به اين سادگي ها نمي تواند از فكر و خيال گناهان و اشتباهات گذشته اش خلاص شود. ارزش فكر كردن را دارد.     

 

سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٥

آرمان های بلند٬ اهداف متعالی: بابا کوتا بيا حالا!

  نمی دانم از این دست آدم ها که می گویم شما چه قدر دیده اید یا نه٬ ولی به هر حال پیدا می شوند آدم هایی که مدام دم از آرمان ها و اهداف بلند و متعالی در زندگی شان می زنند٬ ولی هنوز که هنوز است حضورشان بر هیچ کجای این کره خاکی اثر غیر قابل صرف نظر کردنی نگذاشته. یک مثال کوچک اگر بخواهم بزنم که دستتان بیاید چه می گویم٬ مثلاْ می شود همین آدم هایی که پیدا کردشان دور و ورمان خیلی سخت نیست٬ آدم هایی که در بهترین حالت انگیزه شان از این همه درس خواندن به عوض زندگی کردن را خدمت به مردم٬ پیشبرد فناوری و رفاه مملکت و بعضی چیزهای دیگری عنوان می کنند که عموماْ خودشان سر در می آورند. یا اگر بخواهید برایتان یک مثال دور هم بزنم٬ مثلاْ آدم هایی می شوند که به بهانه پیشبرد اسلام و برافراشته شدن پرچم آن دست به هر کاری می زنند. اگر دقت کنید آدم هایی از این دست٬ واقعاْ برای این هدفی که به آن اعتقاد دارند کلی هم تلاش می کنند٬ و عموماْ هم توجه چندانی به نکات زیر و درشت دیگر زندگی اعم از رفتارشان و رابطه شان با اطرافیانشان و این طور چیزها نشان نمی دهند.
  من ولی برایم چندان آسان نیست٬ پذیرفتن این که این طور آدم ها بتوانند تاثیرگذار باشند. آدمی که در جامعه کوچک خودش و دوستانش موفق نبوده٬ آدمی که تا به حال دردی از دوستی کم نکرده٬ به قول خودمان حالی به کسی نداده٬ یعنی می شود دردی از دردهای مردم کم کند؟ آدمی که هیچ وقت حواسش به خودش و اطرافیانش نبوده٬ می شود که مثلاْ مشکلات مردم را بفهمد و حل کند؟ کسی که نمی تواند یک رابطه دوستی سالم و طبیعی برقرار کند٬ چطور قرار است با چامعه اش در ارتباط باشد؟ آدمی که نبودنش در این لحظه غیر از پدر و مادرش خیلی کس دیگری را ناراحت نکند و به کسی ضرری نزند٬ بعداْ بودنش قرار است به چه دردی بخورد؟ 
  به اعتقاد من خیلی از این آرمان ها توهمی بیشتر نیست٬ توهمی که بیشتر وقت ها به یک توجیه تبدیل می شود.  آدم ها تا وقتی در همان جامعه کوچک خودشان٬ و در مراحل بعد جوامع بزرگ تر٬ تاثیر گذار نباشند توانایی تاثیرگذاری در مراتب و درجات بالاتر را ندارند. هدف های زندگی باید مرحله به مرحله شناخته و برگزیده شوند٬ متناسب با رشد تدریجی شخصیت خودمان. در هر مرحله هدف بعدی پیش پای ما گذاشته می شود٬ بدون این که یک دید کلی و روشن نسبت به آینده و اهدافمان و کاری که قرار است بعداْ بکنیم داشته باشیم. این لازمه ذات و فطرت ما انسان هاست٬ و لازمه عقل و بینشمان که در گذر زمان کامل تر و کامل تر می شود...
  اصولاْ من به آرمان متعالی و بزرگ برای زندگی در حالت کلی اعتقادی ندارم!

یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٥

امتحان

امتحان. انسان های برگزيده خداوند همواره در گذار تاريخ مورد سخت ترين امتحان ها قرار می گرفتند. همه انبيای بزرگ الهی به واسطه شدائد و سختی ها امتحان می شدند تا ايمانشان آب ديده تر شود. حضرت ايوب را شنيده ام که خيلی ازش امتحان گرفتند٬ گويا دست به امتحان دادنش خوب بوده٬ شايد سی چهل واحدی بيشتر از بقيه پيامبران امتحان داده باشد. 

امتحان... شنيده ام که می گويند ما هم امتحان می شويم. توی قرآن گفته که مثلاْ مال و فرزند "فتنه" هستند. گفته که با آن ها آدم ها را "مبتلا" می کنيم. من عجالتاْ هيچ کدامشان را ندارم٬ از قيد داشتن٬ بردگی مالکيت٬ آزادم. مالکيت بندگی می آورد و ابتلا.

امتحان؟ امتحان نمی شوم؟ بعيد می دانم. شرط می بندم قرآن فقط دانه درشت هايش را گفته٬ که دست کم همه مان به وساوس سخت و گناه آلود امتحان می شويم... 

امتحان! امتحانات تمام شد٬ پروژه ها هم! تابستون شده٬ من چه قدر کار دارم! ... ما بايد از پس امتحانات درسی مان هم خوب بر بياييم. وطيفه مان است٬ نبايد کم کاری کنيم. امتحان های درسی هم مهم هستند٬ ولی نه به اندازه...

امتحان. من هم مثل شما فکر می کنم امتحاناتی مهم تر از امتحانات درسی در زندگی وجود دارند. بعضی از اين امتحان ها سخت ترند٬ بعضی ساده تر. بعضی هاشان محسوسند و بعضی ديگر نامحسوس. بعضی ها اگر از پسشان بر بيايی حسابی امتياز دارند٬ حسابی عيارت را می برند بالا. 

امتحان! "امتحان؟ زندگی همه اش امتحان است!"٬ بعضی ها می گويند٬ شعار می دهند. شايد به همين خاطر است که در عمل احساس می کنی کم تر حرکتی يا عملی از آن ها سر می زند. آخر آن ها همه اش دارند امتحان می دهند٬ همه اش هم همين جوری!

امتحان؟ من هميشه امتحان می شوم؟ خوب٬ به نظر می رسد اگر هم چنين باشد اين عبارت در بهترين حالت فرضيه ايست که کارکرد خاص و محسوسی در مقام عمل ندارد! من ترجيح می دهم امتحان های درست و حسابی زندگيم را بدانم٬ بفهمم. دوست دارم آگاهانه درگيرشان شوم و عکس العمل های مناسب و درخوری داشته باشم. در مورد آن امتحان های نامحسوس هم کاری از دستم بر نمی آيد٬ هنوز به مقام وجدانی آن دوستان نرسيده ام که می گويند زندگی همه اش امتحان است! فعلاْ بگذار از پس همين ها بر بيايم!

امتحان... بعضی امتحان ها ناگهانی و ضربه ای اند٬ برخی طولانی و فرسايشی. بعضی امتحان ها قدرت و توانايی تو را محک می زنند و برخی ديگر صبر و استقامتت را اندازه می گيرند... آخر اين امتحان های طولانی احتمالاْ تو کارنامه ات هم نمره های خوب پيدا می کنی هم نمره های بد... برخی از اين امتحان ها انگار فراتر از طاقت تو٬ استقامت توست. حتی ممکن است بعضيشان به نظرت ناعادلانه و نامنصفانه برسد... بعضی وقت ها ديگر کم می آوري٬ دلت می خواهد فقط امتحان تمام شود. اگر تا الان برايت مهم بوده که موفق شوی٬ ديگر برايت مهم نيست٬ درست مثل آخرين امتحان های هر ترم...
بعضی وقت ها ديگر فقط می خواهی امتحان تمام شود... بعضی از اين امتحان ها که به پايان می رسد٬ تنها می دانی که ديگر تمام شده٬ ديگر هيچ چيز نمی دانی... آخر سر٬ نمی دانی بالاخره موفق بودی يا نا موفق٬ از پسش برآمده ای يا نه فقط...

کارنامه را بعداْ می دهند. تمام شد٬ همين.

شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥

زنده باد شهر من!

۱. همین چند روز کمی هم که به عنوان تعطیلات بین دو ترم برگشتم شهرمان حسابی حالم را جا آورد٬ عجب شب های تابستانی دارد قزوین! فوق العاده است، رویاییست. جان آدم را تازه می کند. یک پیاده روی تنهایی نیمه شب کافی بود که احساس کنم دوباره پر از انرژی ام برای یک شروع چندباره، احساس کنم که هرگز هیچ چیز ناراحتم نکرده و نخواهد کرد، همه چیز را فراموش کنم...
انصافاْ چه کار می کنید شما، در این هوای لعنتی که حتی شب ها هم تکان نمی خورد؟ به خاطر شب های تابستانش هم که شده بعید می دانم هرگز شهر دوست داشتنی ام را فراموش کنم.

۲. در مراحل خودشناسی و رشد شخصیت، آدم ها به حدی می رسند که دیگر فقط پرداختن به خود ارضایشان نمی کند. این درست که بهترین و مطمئن ترین کسی که هر فرد می تواند به او اعتماد و رویش سرمایه گذاری کند خودش است، اما آدم ها نمی توانند برای خودشان زندگی کنند. آدم ها نیاز دارند جایی باشند که احساس کنند وجودشان به درد می خورد، جایی که حضورشان را طلب می کنند و به آن نیاز دارند. حالا این طلب و نیاز، هم می تواند از جنس کار راه انداختن باشد، هم از جنس دوست داشتن و هم هر دو.
انصافاْ خانواده من که این نیازم را خوب برآورده می کند!

۳. خدا را شکر معلوم شد ماتراتزی به زیدان چی گفته و جام جهانی و همه قائله هایش تمام شد. هر چه قدر از دیدن بازی های این جام لذت بردم از حضورش در تمام محفل ها و این که چه قدر راحت همه چیز را تحت الشعاع قرار می داد رنجیدم. ولی حق با آن هاست، برای حرف زدن و وقت گذراندن، چه بهانه ای بهتر از جام جهانی؟
و حالا همان روزهاییست که بی صبرانه منتظرش بودم. جام جهانی تمام شده، حالا دیگر آن ها راجع به چه چیزی حرف خواهند زد، در وبلاگ هایشان در مورد چه چیزی خواهند نوشت؟
 آه، چه قدر ساده ام من! آن ها کارشان را بلدند، بدون شک بهانه های مبتذل و پیش پا افتاده دیگری پیدا خواهند کرد...

۴. تعطیلات تمام شد، حالا از فردا دوباره گرفتاری و کار. سر خودم را حسابی شلوغ کرده ام. نمی دانم چرا، فقط احساس می کنم این طوری خوب است.
نسبت به دانشگاه هم حساسیت پیدا کرده ام، عجالتاْ ترجیح می دهم حتی الامکان کمتر بروم آن جا. به همین دلیل این که می توانم وقت زیادی را خارج از دانشگاه بگذرانم خرسندم می کند.
حس غریبی دارم... بعضی وقت ها احساس می کنم که مثل سنگ سرد و بی عاطفه شده ام، به قدری که از خودم می ترسم و وحشت می کنم... خوب می شوم بچه ها، نه؟

 

 

 

سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥

چشم های تو٬ دست های تو...

  پيش نوشت: ايده اين داستان از يك خاطره قديمي حدود يك ماه پيش توي اتوبوس بين شهري به سرم زد و توي ايام امتحانات و پروژه ها مدام تو ذهنم وول مي خورد. تا اين كه اول همين هفته بالاخره سرم خلوت شد و تصميم گرفتم يه فكري به حالش بكنم. براي نوشتنش هم اداي حرفه اي ها رو درآوردم: روز يكشنبه چهار پنج ساعت تنهايي توي پارك لاله!

  قبلاً هم گفته ام، حساب داستان هايم برايم كمي متفاوت از بقيه نوشته هايم است، اين ها عمومي ترين و غير خصوصي ترينش هستند. به خاطر همين برايم خيلي مهم است كه ببينم نظر بقيه چيست. پس فراموش نشود.

 

  پارك كمي شلوغتر از آن چيزيست كه از يك بعدازظهر گرم اواخر بهار، فصل امتحانات، انتظار مي رود. روي يكي از نيمكت هاي جايي وسط پارك - جايي كه سر و صداي چهار خيابان اطراف كمتر از هر جاي ديگري احساس مي شود -  يك دختر حدوداً بيست ساله نشسته است و با بي حوصلگي با در گوشي تلفن همراهش بازي مي كند، منتاوباً باز مي كند و مي بنددش. از سرو وضعش پيداست كه دانشجوست، يعني از همان قشري كه  اصولاً اين حوالي زياد ديده مي شوند! سه تا دختر دبيرستاني با سر و وضعي عجيب از آن جا رد مي شوند. نگاهش مي كنند و چيزي به هم مي گويند.  

  دختر هر از چند گاهي نگاهي هم مي اندازد به دختر و پسري كه روي نيمكت روبرو كمي دورتر نشسته اند و از حضور او و آن جفت چشمان روشن كه به آن ها خيره شده به هيچ وجه معذب و يا ناراحت به نظر نمي رسند. پسر درشت هيكل كه گردنبندي، چيزي از آن فاصله دور روي سينه اش برق مي زند دستش را دور گردن كناريش انداخته و مدام چيزهايي در گوشش زمزمه مي كند و مي خندد. نگاه دختر فقط بي تفاوتي را منعكس مي كند: احتمالاً با دارو خودش را اين طوري كرده، اين روزها زياد است!" . آشكارا حوصله اش سر رفته و حتي شايد كمي عصبيست.

  از دور يكي با لبخند به سمت او مي آيد و نزديكش مي شود. نگاهش را به پسر مي دوزد، تا لحظه اي كه مي آيد و درست مي نشيند كنارش:

-         كجايي تو يه ساعته؟

-         گفتم كه، دستشويي!

-         از اون موقع رفتي دستشويي؟!

-         خوب آخه خيلي شلوغ بود.

-         تازه، بايد از اين ور مي رفتي، اوناهاش. ولي تو اصلاً از اون طرفي رفتي!

-         ها، آفرين! به خاطر همين بود كه اين قدر طول كشيد ديگه! كلي بيخودي دور زدم تا پيداش كردم! حوصلت سر رفت نه؟ ببخشيد.

-         من هنوزم نفهميدم، كه چي ما الان اين وقت روز اومديم اين جا؟ حالا اگه اومديم، چرا اومديم اين جا نشستيم؟ اون پشت تو چمنا مي نشستيم كه خلوت تر هم بود. اين جا هي آدم رد مي شه، الان كه نمي اومدي من همش بايد اون دوتارو نگا مي كردم.

-         اوووووووه، چه قيافه هاي عتيقه اي هم دارن! فكر مي كني اين الان چه چيز با مزه اي داره تو گوش اون يكي مي گه؟ به نظرت واقعاً اين قدر بامزس؟!

-         من فكري نمي كنم. تو گفتي امتحانات تموم شد؟

-         نه، شيش واحد مونده. سال بالايي ايم ديگه بالاخره!

-         ولي براي من امروز تموم شد.

-         مي دونم، براي همين هم امروز آوردمت اين جا ديگه!

-         براي چي؟

-         خوب بالاخره كلي امتحان دادي، خسته شدي. گفتم بد نيست اگه يه كم منو ببيني، خوش بگذروني!

-         واي، چه از خود راضي!

  بالاخره دختر لبخند مي زند و رديف دندان هاي سفيدش نمايان مي شود. حالا معلوم مي شود كه آن بي حوصلگي اش هم چندان جدي نبوده و با آمدن پسر مرتفع شده است. خوب، نوبت پسر است كه چيزي بگويد. نگاهش مي كند اما انگار او قصدي براي اين كار ندارد. به منظره روبرو خيره شده و دختر نمي داند چرا احساس مي  كند كه او منتظر چيزيست. او هم ناگريز امتداد نگاهش را به سمت ديگري مي دوزد: " اون جا رو، روزبه! اون دختر بچه رو نگاه كن! آخي، چه خوشگله!"

  يك دختر بچه يازده دوازده ساله جعبه اي پر از پاكت هاي كوجك دستش دارد و طرف يكي يكي آدم هاي پارك مي رود، فال مي فروشد. حالا هم دارد مي رود سمت همان عتيقه ها.

-         كوليه نه؟ به اينا مي گن كولي؟!

-         نمي دونم، فكر كنم. ولي خيلي خوشگله ها، نه؟!

-         آره، با مزه س.

-         مي بيني چه چشاي تيله اي قشنگي داره؟

-         آره، ولي به نظر من كه چشاش زيادي روشنه. چشاي تو كه قشنگ تره!

    دختر يك آن برمي گردد  و با شك و ترديد پسر را نگاه مي كند. انگار تا به حال چشم هاي خودش را توي آينه نديده، با همان حالت از پسر مي پرسد: راستشو بگو روزبه، به نظر تو چشاي اون قشنگ تره يا من؟! پسر بلافاصله جواب مي دهد: چشماي تو!..

    دختر در عين حال كه ار اين تعريف آشكار ذوق زده شده با خودش سبك سنگين مي كند كه تا چه حد ممكن است پسر راست گفته باشد. به آن دختر بچه و چشم هايش نگاه مي كند ولي انگار هر كاري مي كند درست در اين لحظه خاص و مهم چشم هاي خودش به يادش نمي آيد! يك آن وسوسه مي شود آينه را از توي كيفش در بياورد، و بعد به اين تصورش مي خندد. بايد يك كم هم جنبه داشت!

-         نگاه كن روزبه، فكر كنم اون عوضيه داره سر به سرش مي ذاره.

-         مي خواي برم حالشو بگيرم؟

-         نه تورو خدا، يه نگاه به هيكل خودت و اون بنداز! حال و حوصله  نعش كشي ندارم!

  دختر بچه كم كم از عتيقه ها نااميد مي شود و به سمت آن ها مي آيد. عتيقه ها دوباره حواسشان را داده اند به كار (!) خودشان. پسر انگشتش را به نشانه تهديد چند بار به سمتشان تكان مي دهد: ببين گنده بك، خيلي شانس آوردي! به خاطر خانوم ازت گذشتما!

-         رحم كردي واقعاً بهش! ببين، داره مياد سمت ما. آخي، آخه چرا اين دختر بايد جاي درس خوندن بياد از اين كارا بكنه؟

-         حالا تو از كجا مي دوني درس نمي خونه؟

-         يعني مامان و بابايي كه بچشونو بذارن درس بخونه، مي ذارن از اين كارا هم بكنه؟

-         نمي دونم، چطوره از خودش بپرسيم. آهاي خانوم كوچولو، بيا اين جا... چند سالته خانوم كوچولو؟!

-         فقط پونصد آقا!

-         مي بيني ليلا، فقط پونصد سالشه، يعني هنوز وقت مدرسه رفتنش هم نشده! نمي دونم چرا فكر مي كردم دست كم بايد دو سه هزارو داشته باشه، ولي اون مي گه كه فقط پونصد سالشه!              

-         نه، اذيتش نكن روزبه! دختر خانوم تو مدرسه مي ري؟

-         فال انبيا فقط پونصد تومن خانوم!

-         وا، فال انبيا ديگه چه صيغه ايه؟!

-         پونصد تومن آقا، پونصد تومن بده فالتو ببين!

-         ببين خانوم كوچولو، من از اين پولا ندارم به تو بدم، از اين بگير!

-         بيا دختر خانوم، بگير...

-         مرسي خانوم!

  نگاهشان دختر بچه را در حال دور شدن تعقيب مي كند: همه جورشو شنيده بوديم به جز اين. حالا بخون ببينيم چي هست؟

-         صبر كن بازش كنم... مي گه كه "اي صاحب فال، تو تا چندي پيش در غم و اندوه فرومانده بودي و در فكر كسي بودي اما حالا خداوند بر تو نظر لطف كرده و شفايت داده و درهاي خوشي و رحمت بر تو گشوده. قدر داشته هايت را بدان و ناشكري نكن، عمر طولاني مي كني و روزگار سخت اما خوشايندي خواهي داشت. دل تو پاك است، اما جمعي در ظاهر با تو دوست و در باطن دشمن هستند، دوست حقيقي ات را بشناس و به او اعتماد كن. راز دل خود را با كسي مگو و عبادت خداوند را فراموش نكن تا به مقصود برسي" آخرش هم گفته "دل مي رود ز دستم، صاحبدلان خدارا / دردا كه راز پنهان، خواهد شد آشكارا."

فقط منتظر بوده كه تمام شود، مي زند زير خنده. با دست مي زند روي سينه اش و مي گويد: دوست حقيقي ات را بشناس!!.. دل مي رود ز دستت!.. ولي نه، جالب بود. ببين، دقت كردي اين براي همه درست در ميومد؟!

-         آره خوب، بامزه س ديگه يه جورايي!

-         اِ، حالا اين دختره چرا نمي ره؟ چرا همش دور ما مي چرخه؟

-         شايد مي خواد تو هم ازش بخري!

-         عمراً. ببينم، تو واقعاً به اين طور چيزا اعتقاد داري؟

-         به فال؟ نه بابا!

-         پس براي چي خريدي؟

-         خوب اون دختره خوشحال شد ديگه، نديدي مگه؟

-         ولي يادمه انگار يه دفعه گفته بودي به اين چيزا اعتقاد داري؟

-         نه، من هيچ وقت نگفتم به فال اعتقاد دارم.

-         ولي خودت گفته بودي ها؟ انگار يه دفعه تعريف كرده بودي كه با مامانت اومده بودي اين جا و فال گرفته بودي و درست در اومده بوده؟!

-         آهان، نه بابا. گفته بودم يه دفعه مامانم اومده بود پيشم، با هم پياده از دانشگاه اومديم اين جا، مثل همين امروز. مامان به كف بيني و آينه بيني و اين طور چيزا اعتقاد داشت. من هم اون وقتا همش بهش مي گفتم اينا چرنده، گوش نمي كرد. همين جا بود كه يكي از همين كولي ها اومد كه كف بين بود. باورت نمي شه، كف دستاي مامانمو ديد و همه چي رو دربارش گفت. اسمشو، اسم بابامو، اينو كه خيلي همديگرو دوست داشتن و باورت نمي شه، حتي اين كه بابام دو ساله فوت كرده و مامانم هنوز به خاطرش ناراحته و كلي چيزاي ديگه كه يادم نيست.

-         حرفي مي زني ها، آخه چي جوري از رو خطاي كف دست مي شه همه اين چيزارو گفت؟ اينا كه همشون مثل همن، نيستن؟!

-         نه، اون جوريا هم كه نيست. يه فرقاي كوچولويي دارن كه فقط اونا مي فهمن.

  پسر دستانش را بالا مي آورد و كنجكاوانه پشت و رويشان مي كند، انگار دنبال چيز تازه اي در آن ها مي گردد كه تا به حال متوجه اش نشده باشد. دختر هم ناخودآگاه كف دست هاي خودش را وارسي مي كند. پسر سرش را بلند مي كند و آرام مي گويد: بذار ببينيم چه فرقي دارن، هان؟! و با دست راست، مچ دست چپ دختر را مي گيرد و مي گذارد كنار دست چپ خودش: حالا مي تونيم مقايسه شون كنيم! دختر اندكي متعجب و جاخورده به نظر مي رسد، اما چيزي نمي گويد. انگار ته دلش از اين بازي جديد بدش هم نيامده، دوست دارد ببيند پسر اين بازي را چطور ادامه مي دهد: ولي نه، انگار حق با توئه. با هم فرق مي كنن، مي بيني؟ خيلي هم با هم فرق مي كنن، مثلاً نگاه كن: خطاي دست من شبيه هفتاد و يكه، ببين، ولي براي تو، ايناهاش، مثل پونصدو چهل و نهه! دختر يك جوريش شده، نمي داند چه جوري. مي خندد. پسر نگاهي مي كند و راضي از رضايت او، ادامه مي دهد: ببين، خيلي فرق دارن. يكيشون بلندتر و بزرگتره، ولي يكيشون باريك تر و كوچيك تره. يكيشون اين پايين يك ذره مو هم داره ولي اون يكي نداره! يكي شون تيره تره، اون يكي روشن تره، از همه مهم تر، يكيشون قشنگ تره... -كدوم؟ دوباره خيره مي شود در چشمانش: دستاي تو! دست هاي دختر را رها مي كند...

   همان دخترها دوباره به سمتشان مي آيند. نامزد، خوشگل، عوضي و نه بابا از لا به لاي حرف هايشان شنيده مي شود. وقتي دوباره از جلوي آن دو رد مي شوند موضوع صحبتشان انگار به كلي عوض مي شود... صدايي كه منشاش جايي توي روسري نيمه باز يكي از دخترهاست مي خواند: "خواستم عاشقت كنم، گفتي محاله ، گفتي كه تو هم دلت، چه خوش خياله!"

-         ...

-         ...

-         ولي با وجود همه اينا، چي جوري مي شه از روي اين فرقا اون چيزارو گفت؟!

-         كاش خودت اون موقع اون جا بودي و باورت مي شد!

-         آره، كاش اين دختر بچه هم كف بين بود، اون وقت همين الان صداش مي كرديم و كلي مي خنديديم!

-         آره، اون وقت تو هم مي ديدي و باورت مي شد!

    درست در همين لحظه دختر بچه كه انگار چيزي را شنيده كه تا الان منتظرش بوده مي دود به سمت آن ها: مامان من كف بينه! دختر متعجب پسر را نگاه مي كند، او هم شانه هايش را بالا مي اندازد: كاش لااقل چيز بهتري آرزو كرده بودم!

-         صداش كنم خانوم؟

-         خيلي طول مي كشه؟!

-         نه همين دور و وره. الان مي گم بياد...

    دختر كمي دستپاچه ساعتش را نگاه مي كند، يا شايد هم به اين بهانه مچ دستش را. كمي نگران شده. پيش خودش به اين فكر مي  كند كه دليلي براي نگراني وجود دارد يا نه؟ نكند بايد طور ديگري عمل مي كرده؟!

-         ديرت شده؟

-         هان؟ نه، خواستم ببينم به بازي ايتاليا مي رسم يا نه!

-         به، چه جالب، منم طرفدار ايتاليام! فورتزا ايتالي!

-         تو؟ بي خودي دروغ نگو! خودم شنيدم چطور وقتي تو دانشكده با دوستات از اون بحثاي مسخره فوتبالي مي كني هي برزيل برزيل مي كني! همش هم كه زرد مي پوشي، مثل الان!

-         نه بابا، باور كن من ايتاليايي ام! از امروز صبح كه بيدار شدم به طرز عجيبي نسبت به ايتاليا علاقه مند شدم، حس مي كنم مدت هاست طرفدار ايتاليام، حس مي كنم مادرزاد يه ايتاليايي بوده ام!

-         آره جون خودت!

-         پس تو هم فوتبال مي بيني؟

-         نه زياد، تو جام جهاني فقط از ايتاليا خوشم مياد.

-         چند تا بازيكناشو  بگو؟!

-         فكر كردي الكي مي گم؟ توتي، دلپيرو،  نستا، اينزاگي، مالديني...

-         خيت كردي، مالديني ديگه نيس.

-         آهان، اشتباه كردم. مي دونستم.

-         ببين، انگار رفيقت اومد...

زن ميانسالي به سمتشان نزديك مي شود. در نگاه اول دختر احساس مي كند زن بيشتر شبيه گداهاست تا كف بين ها. به خصوص كه به طرز عجيبي چيزي هم از وسايل به همراه ندارد.

-         سلام خانوم. دخترم اومد گفت شما مي خوايد براتون كف بيني كنم.

-         بله.

-         دستاتونو بدين من...

-         خانوم، دختر شما چند سالشه؟ مدرسه مي ره؟

كف بين شوكه مي شود، انگار چيز نگويي گفته شده. نگاهي به پسر مي كند و او هم خيلي نامحسوس شانه بالا مي اندازد:

-   مي دونم به ما ربطي نداره ولي اين خانوم همين جوريه ديگه. حالا يه چي بگين راضي بشه!

-         دخترم ده سالشه، مدرسه هم نميره.

-         آخه چره؟ اون حق نداره درس بخونه؟ اون هم حتماً بايد كار شمارو بكنه؟

زن ميانسال پاك گيج شده: مدرسه مي ره خانوم، الان نمي ره. تعطيل شده. تازه اصلاً مدرسه غيرانتفاعي هم مي ره!

-         آهان، خيالم راحت شد! البته ببخشيدا، من هم مي دونم ربطي بهم نداره ولي دختر كوچولوي شما خيلي دوست داشتني و معصومه. حالا كف دستام چي مي گفتن؟

-         مال اين جا نيستي، بچه شهرستاني. وضع مالي خونوادت خوبه، اين جا درس مي خوني. خانوم تحصيل كرده و با سوادي هستي، خيلي مي فهمي. به خاطر همين با آدماي ديگه فرق داري و تو زندگي يه كم اذيت مي شي، ولي عمر درازي مي كني. اسمت با "ل" شروع مي شه، لاله، لادن، ليلا، همچه چيزي. زندگي سختي داشتي و پدر بالا سرت نبوده و بزرگ شدي، اما زندگي برات همين طوري سخت نمي مونه. يه نفر يكي از همين روزا مياد سراغت، كه خيلي دوستت داره و كليد سعادت و خوشبختيت پيش اونه...

پسر مي خندد و حرف زن را قطع مي كند: ببينم، اسم اون طرف "كاوه" نيست؟! زن ميانسال چشم غره اي به پسر مي رود و  خطي را روي كف دست دختر نشان مي دهد: نخير، ايناهاش. اسمش با "ر" شروع مي شه. در ضمن شما هم خيلي بي ادبي آقا، ببينيد خانوم، من لنگ دوزار پول شما نيستم كه بذارم اين آقا اين طور مسخره بازي در آره، از اولم فهميدم منو صدا كردين كه بخندين و خوش بگذرو نين اما كور خوندين... دست دختر را رها مي كند و عصباني از پاي نيمكت بلند مي شود و راه مي افتد... دختر بهت زده است، چهره پسر هم همين را نشان مي دهد. دختر حركتي نمي كند، پسر بعد لحظه اي درنگ، مي رود دنبال زن: خانوم ببخشيد، من معذرت مي خوام. اجازه بدين حساب كنم. چه قدر بايد بدم خانوم؟ كيف جيبيش را در مي آورد و پولي به زن مي دهد. همان جا ايستاده و رفتنش را نگاه مي كند تا حسابي دور مي شود. برمي گردد به سمت دختر كه همان طور بهت زده بر جايش نشسته. با دو دستش كيفش را گرفته و نوك پايش را نگاه مي كند...

  "مي خوام بگم جون مني، آتيش به جونم مي گيره، مي خوام بگم دوست دارم، اما ز زبونم مي گيره!" اين صدا يعني همان سه تا دختر دوباره از جلويشان رد مي شوند. در تمام اين مدت خيلي هم دور نشده بودند، اگر پسر و دختر حواسشان بود مي ديدند كه كمي آن طرف تر نشسته و تماشايشان مي كنند. آن دو نفر حالا حتي حواسشان نبود كه عتيقه ها هم مدتيست از كار خود دست كشيده اند و دارند ماجراي آن ها را كه جذاب تر هم به نظر مي رسد تعقيب مي كنند.

-         ...

-         ...

-         ليلا؟ حالت خوبه ليلا؟

-         ...

-         ببخشيد، اشتباه كردم. نبايد اون كارو مي كردم، بايد مي ذاشتم حرفشو بزنه.

-         ...

-         ليلا ديرت نشه؟ بازي ايتاليا؟

دختر بدون حرف از جايش بر مي خيزد، نگاهش هنوز نوك قدم هايش را دنبال مي كند. هر دو بي حرف به سمت نزديكترين خروجي پارك به راه مي افتند. بالاخره پسر سكوت را مي شكند: چرا هيچي نمي گي ليلا؟

-         خيلي عجيب بود روزبه، اون چيزايي رو كه گفت...

-         آره ، نمي دونم چي بگم، من هم گيج شدم...

-         چيزايي كه راجع به من مي گفت همش درست بود.

-         خوب حدس زدن اين كه تو دانشجويي و مال اين جا نيستي و  پولداري و اينا كه كارشونه، قيافه شناسي مي كنن. همه هم كه با بقيه فرق مي كنن، هيچ كي بدش نمياد بهش بگن بيشتر از بقيه مي فهمه، عمراً انكار نمي كنه، مي كنه؟ تقريباً همه دخترا هم كه از رنگ آبي و ايتاليا خوششون مياد!

-         روزبه؟! اون كه حرفي از رنگ آبي و ايتاليا نزد؟

-         اِ، نزد؟ چرا؟ يعني چرا فكر كردم يه چيزايي در اين مورد گفت؟ احتمالاً خودمون در موردش صحبت كرديم، من اشتباهي كردم فكر كردم اون گفت. تازه اشتباهم كرد! تو فقط سه چهار ساله پدرت مرده، اون مي گه بي پدر بزرگ شدي!

-         آره اما چي جوري فهميد من بابام مرده؟ از همه مهم تر، از كجا فهميد اسمم با "ل" شروع مي شه؟

-         نمي دونم چي بگم. راستش خودمم گيج شدم. دارم فكر مي كنم كاش مي ذاشتم ادامه بده، چه اشتباهي كردم...

-         راستي، چرا ازش پرسيدي اسم اون طرف كاوه نيست؟!

-         راستش فكر مي كردم اين جوري فكر مي كنه من اسمم كاوه س و از خدا خواسته مي گه آره، اون وقت مچشو مي گيرم، يا اين كه هيچ چي نمي گه كه خنديديم ديگه، ولي...

دوباره سكوت برقرار شده. اين بار پسر سرش را پايين انداخته، فكري نشان مي دهد. دختر مدام جمله آخر كف بين را به ياد مي آورد، و خاطراتي از گذشته را، و به پسري نگاه مي كند كه كنارش قدم مي زند. چه قدر اين قيافه متفكرش جذاب است! حسي آميخته از دلشوره، ترس، هيجان و چيز ديگري كه نمي داند دقيقاً چيست در او به وجود آمده. دوباره سر را به زير مي اندازد و صبر مي كند تا پسر چيزي بگويد...

-         مي دونم ليلا، شوكه شدي انگار يه كم. خوب حق داري، من هم اگه يكي مثل اون يه چيزايي راجع بهم مي گفت كه تا حدودي درست بودن خوب شوكه مي شدم و تعجب مي كردم، ولي باور كن اينا همشون يه كلكايي تو كارشونه، من قبولشون ندارم. نمي دونم چي جوري سر از كار آدما در ميارن، تو هم بهتره هر چي گفته فراموش كني و اصلاً خودتو اذيت نكني، همشو فراموش كن... نه، يعني همشو هم كه فراموش نكن، بعضياشو فراموش كن... بعضياش خوب حالا شايد چه مي دونم... دختر با لبخند پسر را نظاره مي كند كه در اين حالت تا حدودي دستپاچه و در عين حال با مزه به نظر مي رسد: چه مي دونم چي؟ پسر مي گويد: اَه، چه مي دونم! خوب همشو فراموش كن! بعد سه قدم دوباره سر بلند مي كند: آخه مي دوني چيه ليلا، مي دونم يه كم مسخره و احمقانه س اين حرف از من، اما خوب نمي دونم دقت كردي يا نه، اسم منم روزبهه... نگاهشان تلاقي مي كند در هم. مدتي خيلي طولاني – شايد حدود پانزده ثانيه – در همان حال مي مانند...

-         ببينم روزبه، تو به كف بينه يه كم زيادي پول ندادي؟

-         اِ، تو حواست به من بود؟ خوب آره، آخه مي دوني، يه كم ذوق زده و هيجان زده شده بودم اون وقت...

-         ببينم روزبه، يه چيز ديگه: راستشو بگو، اون اول كه يه ساعت غيبت زده بود كجا بودي؟

-         اِ، يعني چي ليلا؟ منظورت از اين سوالا چيه؟ ببينم، اصلاً نكنه من طبق يه نقشه قبلي اين مادر و دخترو گير آوردم و آوردمشون سر تو، هان؟ آره خيلي بامزه س اين جوري... آهان، ببين اون جا، اون آقاهه رو مي بيني؟ اون آقاهه يبوست داره، تو صف دستشويي هم درست جلوي من بود. بعد كلي مدت خوشحال بودم كه الان نوبت من مي شه... حتي بهش هم گفتم كه آقا سريع تر، من با يه خانوم محترم قرار دارم، اما اون بي ادب در جوابم گفت كه اين مشكل رو داره. و مي دوني ليلا، اين بزرگترين بدشانسيه. به يه همچين آدمي هيچ چيزي نمي توني بگي، فقط بايد صبر كني و منتظر بموني و دعا كني كه مشكل طرف خيلي حاد نباشه... ببينم، چطوره خودت بري و از خودش بپرسي، من هم اين جا منتظر مي مونم! برو و ازش بپرس آقا ببخشيد، شما فلان ساعت توي توالت مشغول نبوديد؟ يا نه، اگه اين طوري بي ادبيه برو و ازش بپرس ببخشيد آقا، شما يبوست داريد؟!!

  دختر مي زند زير خنده، پسر هم. يكي دو دقيقه اي مي خندند، شايد هم بيشتر. گر چه شوخي بامزه اي بوده اما به نظر نمي رسد اين خنده شان فقط به خاطر آن باشد، احتمالاً چيزهاي شاد كننده ديگري هم در ميان است كه آن ها به خوبي احساسش كرده اند. از خروجي جنوبي پارك خارج مي شوند. كنار خيابان پسر يك تاكسي براي دختر مي گيرد، وقت خداحافظيست:

  -  روزبه!

  - چي؟

  - دوست دارم!     

  -  منم كه اون گفت، مراقب خودت باش!

  راه نارنجي باريك تر و باريك تر مي شود. وقتي به كلي از نظر پسر ناپديد مي شود او دوباره به محوطه پارك برمي گردد و مسيري را دنبال مي كند. سه دختر همچنان همان حوالي مي چرخند و در مورد ماجرايي كه شاهدش بوده اند حدس هايي مي زنند. آن عتيقه ها هم حالا كه كم كم پارك دارد شلوغ مي شود به دنبال جاي خلوت تري به راه افتاده اند.

  در انتهاي آن مسير، زني كه خيلي شبيه آن زن كوليست از يك نفر پول مي خواهد، بدون اين كه قبل تر چيزي در كف دست او ديده باشد!  

 

پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥

تحسين می کنم!

  عادت خاصی دارند بعضی ها، که اگر از نویسنده ای یک کتاب خیلی خوب بخوانند، دیگر سراغ کتاب های دیگر او نمی روند. به هر حال تقریباً هر نویسنده ای یک کتاب دارد که از بقیه آثارش سر است، یک جورهایی می ترسند مزه اش برود از زیر دندانشان. مثلاً فرید این طوری است، چون وقتی کتاب "عروسک فرنگی" اثر "آلبا دسس پدس" را دست من دید، بی معطلی گفت:" من که دیگه از پدس کتابی نمی خونم."!

  برمی گشت به تجربه خیلی خوبی که هر دومان از کتاب "از طرف او" – شاهکار این نویسنده – داشتیم. این کتاب هر چه هم که بود احتمالش خیلی کم بود که اثر بهتری باشد. خود من هم در مورد نویسندگان ایرانی ناخوداگاه تا حد زیادی این طوری عمل می کنم اما حالا که می خواستم بعد کلی مدت دوباره کتاب بخوانم، ترجیح می دادم خطر نکنم و به نویسنده ای که تجربه خوبی از او داشتم اعتماد کنم، که انصافاً هم جواب اعتمادم را خوب داد!!

  داستان نه کوتاه است نه بلند، قصه یک وکیل دعاوی حقوقی است که درگیر ماجرایی با یک دختر ساده از طبقه عوام می شود. وکیل مجرد چهل ساله که اصولاً آدم بی قیدی به نظر می رسد، گمان می کند که این تجربه هم یکی مانند دفعات قبلییست، اما دیری نمی پاید که متوجه می شود دختر دست نیافتنی تر از آن چیزیست که فکر می کرده، و به این ترتیب درگیر ماجرایی می شود که به این سادگی ها راه خلاصی از آن پیدا نمی کند...

  از طرف او نمی شد ولی باز، حظ بردم از خواندن این کتاب. از هنر پدس، از این که این قدر می داند! باز هم پدس پنهانی ترین احساسات و افکار آدم ها را به تصویر در می آورد و دانستنش را به رخ خواننده می کشد، با این تفاوت که این بار شخصیت اولش یک مرد است تا نشان دهد این بار دیگر نمی شود توانایی هایش در توصیف احساسات و خواسته های آدم ها را به حساب زن بودنش گذاشت.

  با خواندن این کتاب دوباره این سوال برایم پیش آمد که زندگی شخصی چنین نویسنده ای چطور باید بوده باشد؟ این همه تجربه های منتوع آدم ها که او روایت می کند تا چه حد الهام گرفته از زندگی شخصی اوست، تا چه حد این احساسات را تجربه کرده و یا از نزدیک دیده است؟ یک نویسنده خیال پرداز نمی تواند خیلی موفق باشد، بدون شک یک نویسنده هر چه قدر بیشتر در عمق زندگی و احساسات و افکار و تجربه های انسانی پیش رفته باشد آثار بهتری هم خلق خواهد کرد، و این عامل تجربه در آثار پدس یا هر نویسنده دیگری برای من که که اساساً آدم تجربه گرایی هستم همیشه جالب بوده..

  یک چیز جالب دیگر هم هست، پدس تابلوهایی از زندگی خلق می کند و به نمایش می گذارد. از هر اثری که این طوری باشد خوشم می آید، چه کتاب و چه فیلم. اثری که خالقش حرفی را دست کم به وضوح به مخاطب نزند، بلکه ماجرایی حتی نه لزوماً با پایانی مشخص را روایت کند و تابلویی را که ترسیم کرده به نمایش بگذارد تا مخاطبان در موردش قضاوت شخصی خودشان را بکنند، که چه بسا همان فکر و حرف اصلی نویسنده هم باشد که خیلی مبهم ورای همه جزییات اثر وجود داشته است. بدون شک این نوع آثار بهترین نوع احترام به مخاطبان تیزهوش است، آن هایی که دوست ندارند احساس کنند حرفی مستقیماً به خوردشان داده می شود و عقايد شخصی خودشان را دارند. حالا این تابلو، این تصویری از یک زندگی ( که معمولاً یک زندگی عادی و معمولی نیست، چیزیست که ارزش روایت کردن دارد) چه قدر هنرمندانه تصویر شده باشد، چیزیست که با آن می توان در مورد کار نویسنده به قضاوت نشست. درست مثل یک تابلوی نقاشی که هر کس می تواند از مفهوم آن تعبیری داشته باشد، و در عین حال می تواند از نظر هنری متناسب با مهارت خالقش اثری خوب، معمولی یا ضعیف باشد. وجود همین خاصیت باعث می شد که کتاب از جایی به بعد اگر هر لحظه اگر تمام و قطع می شد و بدین شکل هم به پایان نمی رسید احساس رضایت بکنم.

  پی نوشت1: البته یک چیزی هم هست، من این کتاب را در شرایط خاصی خواندم. بعد دو هفته سخت، حسابی خوابیدم و وسط ظهر هم که بیدار شدم بدون این که از جایم تکان بخورم شروع کردم به خواندنش! انصافاً آدم در این شرایط اگر گلستان سعدی را هم بخواند کلی حال می کند چه برسد به اثری از پدس!

  پی نوشت2: اسم عجیب و غریبی دارد، شاید اشتباهی شده. یعنی سس پدس واقعاً واقعاً یک زن بوده؟!

چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥

کمی زدگی!

۱.گاهی زندگی بدجوری سخت می گيرد به آدم٬ که وسوسه می شود حسابی غرغر کند و خالی شود٬ اما اين نيز بگذرد.

۲.اين طوری که بخواهی زندگی کنی٬ دست آويزت٬ بهانه ات٬ انگيزه ات٬ هدفت  يا هر آن چيز خوب و قشنگ و ارزشمندی که برايش زندگی می کنی اسمش را هر چيزی که بگذاری بايد يک چيز درست و حسابی باشد که بتواند توجيهت کند و نگه داردت٬ خيلی درست حسابی تر و کلفت تر از آن چيزی که اول فکر می کردم. وگرنه کم می آوري٬ شک نکن.  اين را توی اين دو هفته کم کم دارم می فهمم٬ درس٬ پروژه٬ کار... 

۳.بعد از سه سال تقريباْ اولين بار است که خودم دلم هوای خانه کرده! هم از طرفی کارم دارند و قول هايی داده ام٬ هم مدتيست که دوست دارم از حال و هوای دانشکده و دانشگاه بيايم بيرون٬ درگيری های فکری ام را به سمت چيزهای ديگری سوق بدهم. حالا هم که بعد مدت ها اين طوری شده٬ مگر می گذارند؟ پروژه بعد پروژه... اساتيد محترم٬ آقايان٬ رخصت!

۴.تا حالا شده کار خوبی را بدون توقع چشمداشتی٬ تشکری انجام دهی؟ شده تا به حال برای رضايت خاطر شخصی يا هر دليل ديگری کار خوبی را انجام دهی٬ بدون اين که کسی بفهمد؟ و آخر از همه٬ تا به حال شده برای کسی کار خوبی انجام بدهی بدون اين که خودش خبردار شود ٬ حتی شايد تا هيچ وقت؟ آن وقت احساست چه بوده٬ يا فکر می کنی چه باشد؟
من که عبارتی نزديک تر از اين پيدا نکرده ام: ذوق زده ام... 

۵. ای بی ادب! آره با خود خود توام!

۶. وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم٬ که در طريقه ما کافريست رنجيدن...

دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥

وسواس نوشتن

  دوست ندارم اين جا دير به دير به روز شود. دوست ندارم دفترم توی کمد خيلی انتظار بکشد٬ دير به دير بروم سراغش. دوست دارم زود به زود بنويسم٬ هی بنويسم٬ ولی نمی شود. يک مشکل کوچک هست انگار: من وسواس دارم!
  مثلاْ همين جا. دست کم هفته ای سه موضوع به ذهنم می رسد که در موردش بنويسم٬ که جالب باشد. کلی هم بهشان فکر می کنم اما نمی نويسم. به خودم می گويم که اين موضوع مهميست٬ شوخی بردار نيست. الان خيلی سرم شلوغ است٬ بايد بنشينم حسابی سرش فکر کنم و چيز درست و حسابی بنويسم٬ الکی که نيست...
  همين طوری می شود که اين افکار ثبت نشده هی زياد و زياد می شوند بدون اين که اتفاقی بيفتد. خيلی هاشان فراموش می شوند خيلی هاشان نه٬ ولی به هر حال ثبت نمی شوند.
  يا يادداشت های شخصی ام٬ حتی خاطراتم٬ وضع آن ها هم خيلی فرقی نمی کند. بعد يک ماه يک دفعه سی چهل صفحه می نويسم٬ وقتی که سرم حسابی خلوت بشود...
  ولی اين روزها که سرم حسابی شلوغ است٬ کم کم دارم به اين نتيجه می رسم که بايد اين وسواس را کنار گذاشت. ناسلامتی آخر قرار است حالا حالاها سرم شلوغ باشد٬ نمی شود که همين طوری ادامه بدهم. بايد تمرين کنم٬ تمرين راحت نوشتن...

  ۱.نبايد هر چيزی نوشت٬ نبايد بدون فکر حرف زد٬ اگر هدفی از حرف زدن و نوشتن داريم٬ اگر دوست داريم که جايی تاثير بگذارد٬ حتی کسی خوشش بيايد٬ اما اين دليل نمی شود. بايد بين اين وسواس و راحت نوشتن مصالحه ای برقرار کرد.

  ۲.شايد بعضی ها بگويند نوشتن حسيست٬ اين حرف ها را بر نمی دارد٬ اما انصافاْ سر آدم که شلوغ است٬ وقتی حسابی خسته می شود٬ چشمه احساساتش هم انگاری می خشکد٬ قريحه و الهام هم کم رنگ می شود.

  ۳.اين نوشته خودش هم يک تمرين بود٬ فقط ۲۵ دقيقه وقت گذاشتم. چطور است؟!

پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸٥

من ساده مظلوم!

  از زير پل سيدخندان تا خود آزادی٬ تمام مسير را با سررسيدم مشغولم که همراهم است. يادداشت های گذشته را می خوانم.
  .
  .
  .
  می گويد. می گويد و من طبق عادت بيشتر گوش می کنم٬ سعی می کنم تحليلش کنم: "سعيد جان٬ تو برای من مثل پسر خودم می مونی٬ مثل بهمن خودم دوستت دارم. به باباتم گفتم. به خاطر همين هم هر کاری از دستم بربياد برات می کنم. الان هم خودت يک کم کوتاهی کردی٬ يه کم دير کردی... اگه زودتر اقدام می کردی٬ من هم زودتر اين کارتو رديف می کردم و اين جوری نمی شد." کار کارآموزيم است٬ دقيقه نودی جور شد.
  "... اين حرف ها رو هم بذار کنار٬ هيچ خودتو قاطی اين مسائل نکن. زرنگ باش و زندگی خودت را بکن..."
  "...آره٬ اين طوريه. ولی يه چيزی بگم٬ حالا کم کم ميری تو محيط کار٬ تو زندگی٬ می بينی اين طوری نمی شه زندگی کرد. خيلی خجالتی و مظلوم هستی! "
  عضلات صورتم ناخودآگاه از هم باز می شوند. تلاش دشواری می کنم که لبخندم را در طول زمان امتداد دهم تا در عرض صورتم. ياد حرف مادرم می افتم که يک بار می گفت تو ساده ای٬ اين روزا آدم بد خيلی زياد شده! باز هم هيچ چيز نمی گويم و فقط تاييد می کنم.
  "آدما گرگن٬ بايد خيلی زرنگ باشی." از روی دلسوزی و خيرخواهی می گويد٬ می دانم. "از اين سمت بايد بريد. يه کم جلوتر يه ميدونه٬ بايد بپيچيد سمت چپ... شما کی بازنشست می شيد؟"
  -نمی دونم٬ راستش خودمم خسته شدم ديگه از اداره. ولی با خودم می گم خودمو بازنشست کنم که چی٬ بعدش چی کار کنم؟ برم مسافرت؟ مسافرت رفتنامون هم که همش خوردن و خوابيدنه. مجبورم بشينم خونه با عيال کل کل کنم. اصلاْ نمی دونم چی کار کنم.
  - يعنی اگه يه دلمشغولی داشتيد٬ بازنشست می شديد؟
  - آره٬ اما ندارم ديگه. اينو بايد برم چپ؟..
  .
  .
  .
  بازش می کنم و دوباره نگاهش می کنم٬ نسخه زرنگی ای را که فاميل مهربانمان برايم پيچيده. کمی ترسيده ام٬ وقتی می فهمم که اين استيصال غريب احتمالاْ پايان کار قصه خيلی آدم هاست. در آخرين سال های زندگی٬ با کوله باری از هيچ. هيچ حرف بوداری نبايد زد٬ هيچ کار نامعمولی نبايد کرد٬ عقيده نبايد داشت. فکر می کنم پس چرا نسخه زرنگی اش برای خودش کارگر نيفتاده٬ چرا حالا می گويد نمی دانم چه کنم٬ حالا نااميد است؟ چرا حالا برای اين روزهايش هيچ چيزی ندارد؟
  با خودش فکر می کرد چه طور ديوانه ايم اگر مثلاْ می فهميد که تا همين الان حدود هزار و پانصد صفحه فقط برای خودم و از خودم نوشته ام؟ حالا دست کم من می دانم که در شرايط او بايد چه کار کنم٬ پس کداممان زرنگ تريم؟
  موضوع صحبت هايشان همه چيز هست الا خودشان. هرگز به خودشان نمی پردازند٬ خودشان را کنکاش نمی کنند٬ نمی شناسند. وقتی از چيزی صحبت می کنند٬ حرف های ديگران را تکرار می کنند٬ عقيده ای از خود نمی توانند داشته باشند. هيچ چيز غير معمولی و غير عادی در زندگی شان وجود ندارد٬ در مقابل هر حرف و فکری که برايشان عادی نباشد سريع عکس العمل نشان می دهند٬که اين حرف ها را رها کن. نسخه قديمی و کهنه ای از زندگی ديگران را تکرار می کنند٬ زندگی ای که هر کسی از عهده اش بر می آيد. چيزی از خود٬ و برای خود ندارند٬ چيزی که فقط برای خودشان باشد٬ زندگی ای که فقط قصه خودشان باشد..."
  اين بدترين تابلوی ممکن است. بيشترمان حالا خيلی دوريم از اين تصوير. ما حالا خيلی آزادتريم. اما برای روزهای ديرترمان چه؟  تضمينی هست که آن وقت٬ وقتی به گذشته مان٬ خاطره ها و اندوخته هامان نگاه می کنيم چيزی از خودمان و برای خودمان داشته باشيم٬ چيزی که فقط برای خودمان باشد و به آن بباليم؟ راستی مگر زندگی قرار است چه بلايی سرمان بياورد؟!
  .
  .
  .
  رسيده ايم به مقصد. دفتر يادداشت هايم را می بندم و به سينه ام می فشارم. من اگر ننويسم می ميرم٬ مطمئنم.

یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥

اند٬ اسپشال تنکس تو...

  ترم شش تمام شد٬ بهترين ترم دوران دانشجويی من تا به حال٬ هم از نظر درسی و هم از نظر تجارب و خاطره های بی نظيری که به دست آوردم. تئوری زندگی رو به جلو که اقتضا می کند که بهترين ترم دانشگاهم نباشد٬ تا ببينيم چه می شود...
  حالا منظور؟ می خواستم اين جا از همه آن هايی که اين چيزهای خوب را بيش از همه بهشان مديونم تشکر کنم. من که می دانيد٬ اصولاْ پايه اين طور بازی هام!:

  چهارشنبه های عزيز: چهارشنبه بايد آقا باشد٬ اين را از همان اولين چهارشنبه های اين ترم احساس کردم. ممنون آقای چهارشنبه٬ به خاطر اين که اين قدر با بقيه فرق داشتی٬ به خاطر اين که هميشه برايم چيزهای تازه داشتی!  تا آخر عمر فراموشت نمی کنم!

  سوراخ سنبه ها: آهای همه گوشه و کنار های دانشگاه (و بعضاْ حتی خارج دانشگاه٬ مثل مترو و ...)٬ که يادبودهای مرا بين خودتان تقسيم کرديد٬ از شما هم ممنونم! حالا يک خاطره پيش تو دارم٬ يکی پيش تو٬ يکی پيش تو... می بينيد٬ حتی شما را هم فراموش نکرده ام!

  ۲۰۵: خوشم آمد از تو٬ کم نياوردی! کل ۲۱۰ را هم زدی! يادت هست اول ها برای دلداريم می گفتی که اتاق ۲۱۰ برای بچگی هايت بود؟ انگار حق با تو بود! ولی من هم که برای تو کم نگذاشته ام٬ اصلاْ مگر نه اين است که بهترين يادگاريم را به تو سپرده ام؟!

   اينترنت: از خجالت اين يکی ديگر هيچ رقمه نمی شود درآمد! وبلاگستان هنوز هم برای من جذابيت و سودمندی خودش را از دست نداده است.

  پردازش سيگنال های گسسته (دی اس پی): آخرالزمان شده است! چه کسی ديده بود تا به حال٬ که من درسی را با علاقه بخوانم؟!

  ميز پينگ پنگ جلوی دانشکده: مظهر اوقات فراغت! اوه خدای من٬ دارم احساساتی می شوم٬ من چه قدر آدم قدردانيم!!

   يار قديميم٬ "ف": يار قديميم٬ "ف"٬ تشکر می کنم! با هم بودن هايمان خيلی شد اين ترم! خيلی به حرف هايم گوش دادی٬ بگذريم که فقط بعضی وقت ها٬ درک نمی کردی! حسابی مديونتم٬ می دانم. راستی می دانی که تو خيلی خيلی بيشتر از بقيه از من می دانی٬ نه؟! پس خيلی مواظب خودت باش!

  پسر خوب: حالی دادم به تو٬ اصلاْ فکرش را هم می کردی؟! گفتم کانتر که نمی اندازد٬ تو را هم بگويم!.. از شوخی گذشته٬ نمی دانم چرا اين اواخر اين قدر دل هامان به هم نزديک شده بود٬ درست نمی گويم؟!! فکر کنم ديگر هيچ چيز نمی تواند ما را از هم جدا کند٬ سرنوشتمان به هم گره کوری خورده است!!

  هم اتاقی خوب: بالاخره "ع" يک بار يک حالی به من داده است٬ گفتم خوبيت ندارد تلافی نکنم و بدهکار بمانم! لبخند بزن دوست عزيزم!

  الف: آخی٬ فکر کنم اين ترم برای تو ترم خوبی نبود٬ البته شايد به غير از آن چهل و هفت دقيقه کذاييش! راستی٬ آن نوشته های پيش از مرگت را که گفتی کی می دهی من بخوانم٬ پيش از مرگت؟!

  سِر: سِر خيلی سرش شلوغ است٬ عمراْ اين جا را نخواند! بنابراين٬ يک نفر بايد خبرش را به او بدهد. سِر "ح" تو بی نظيری٬ مقاومت نکن! اين را ديگر همه می دانند!

  م: راستی گفته بودم به تو يا نه؟ بهترين رفيقمی! آن کتاب رسانا را هم بی زحمت هر چه زودتر تمام کن و بيار!

  و...

  تو.

 

جمعه ٢ تیر ۱۳۸٥

لوکينگ فروارد...

  ۱. دو تقه آرام به در می زند مادر:عزيزم؟! از آن طرف فقط سکوت جوابش را می دهد. - مامانی شام حاضره٬ نميای؟ - نوچ! - هنوز با من قهری؟ - اوهوم! - حرف هم نمی زنی؟ - نخير! - حالا بيا شامتو بخور٬ سرد می شه ها. آخه ناهارم که نخوردی... بيا شامتو بخور٬ بعد می شينيم مثل دوتا آدم بزرگ با هم صحبت می کنيم ببينيم تقصير کی بوده٬ باشه مامانی؟..
  از ظهر همان جا روی تختش دراز کشیده و در را هم بسته. به خودش قول داده که دیگر با او حرف نمی زند. اما مادر کوتاه نمی آید٬ چند دقیقه ای هست که پشت در منتظرش ایستاده و نازش را می کشد که بیاید. یک کمی گرسنه اش هم هست؛ چه اشکالی دارد؟ می رود ولی با آن ها حرف نمی زند. فقط غذایش را می خورد و مدرسه می رود و می آید...
  اما راستش این بار هم قضیه چندان توفیری با قبل نمی کند. یک روز نشده که پسر تقریباْ همه چیز را فراموش کرده٬ کم آورده! مادر باز هم توانسته نرمش کند٬ توانسته برش گرداند. چیزی که آن وقتی که خیلی خیلی ناراحت بود فکرش را هم نمی کرد. به هر حال٬ مادر است دیگر...

  2. این تابلو بعضی وقت ها شبیه قصه ما آدم ها می شود٬ گاهی که چیزی را از دست می دهیم یا به شدت احساس تنهایی و ناامیدی می کنیم: مثل روز روشن است برایم٬ که من دیگر به زندگی آن آدم ها بر نمی گردم! نهایتاً ممکن است در بینشان زندگی کنم بدون این که با آن ها باشم. دیگر چیز ارزشمندی٬ چیز قشنگی در زندگی آن ها برای من وجود ندارد.زندگی خواهم کرد چون باید زنده باشم٬ بدون هیچ شوق و انگیزه ای...
  اما خیلی وقتی نگذشته که می بینی دوباره در دل زندگی هستی! آن قدر نازت را کشیده تا برت گردانده٬ همان زندگی ای که فکر می کردی برای تو دیگر تمام شده٬ دیگر چیزی ندارد. تو دوباره برگشته ای و زندگی می کنی! دوباره شوق داری که دوست داشته باشی و دوست داشته شوی!

  3. اگر بشود می خواهم این تابستانی رونقی به این جا بدهم. شاید هم نشود٬ نمی دانم. یک چیزی را می دانم: خیلی این جا را دوست دارم٬ با آن لوگوی زیبای حمید که هنوز هم برایم آرامش بخش است!
  فرید می پرسد تو به وبلاگت وابسته ای؟ کمی فکر می کنم...نمی دانم!