خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

انديشه های عابر

  امروز صبح تو همان پنج دقيقه راه خوابگاه تا دانشگاه٬ داشتم به اين فکر می کردم که چرا بعضی وقت ها٬ يادم می رود که به عنوان يک انسان٬ قرار است خيری هم از من به بقيه برسد٬ قرار است جايی اثری هم بگذارم...
  بعد فکر کردم که حالا که قرار است خير برسانم٬ مثلاْ چه کار کنم؟ مثلاْ در رابطه با دوستان نزديکم٬ چه کار بيشتری می توانم بکنم؟ اصلاْ بگذار ببينم٬ ديگران چه کار می کنند؟ آن ها چه طور خير می رسانند؟
  راستی٬ ديگران چه کار می کنند؟ در ذهنم خيلی گذرا٬ کل آدم هايی که در محيط های زندگيم می بينم و با ايشان سر و کار دارم را اسکن کردم٬ نتيجه نااميد کننده بود! نکته اين نيست که خيلی هاشان هيچ خيری برای بقيه ندارند٬ که فلسفه وجودی شان راحت زير سوال می رود٬ بلکه دقيقه اين مطلب٬ همان قسمت ياس آور داستان٬ اين است که می توانی شرط ببندی خيلی هاشان فکر چنين چيزی را هم از سر نمی گذرانند.  اين که حذف آنی وجودشان از عرصه آفرينش درست در همين لحظه کجا را هر چند بسيار اندک تکان می دهد٬ به کجا ذره ای ضرر می رساند؟! افق ديد ايشان هرگز از خود و مايتعلقش فراتر نمی رود.

  گم شده ايم در اعماق تو در توی بی پايان خود. حرکتی بايد٬ اين طوری بزرگ نمی شويم.

یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

آخيش!

  برای يک مرد آزاد٬ هيچ چيز با ارزش تر و لذتبخش تر از آزادی نيست.... آزادی ای که در نمی داند کی و کجا و چگونه از دستش داده و حال٬ به يک باره آن را به تمام باز می يابد. مشکل پسند است اما اگر چيزی بيابد که گمان کند ارزش زندگی کردن دارد٬ تا  تهش می رود. و وای به حالش اگر سر در پی توهم سرابی گذاشته باشد... ولی حالا٬ از ته ته وجودش نفس عميقی می کشد و می گويد: آخيش!

  پی نوشت: خدا خيرت بدهد٬ خوب اين را زودتر می گفتی عزيز! اشکالی ندارد٬ باز هم خوب است... يک اشتباه محاسباتی کوچک کرده بودم٬ من هم آدمم ديگر... خوب شد٬ باورت نمی شود کم مانده بود اين جا٬ برايت شعر بگذارم!

پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

اسلیپ ريجکشن

  پروژه بی خوابی به پايان رسيد. 

  بعد دو هفته تلاش٬ گويا موفق شدم به طور ضربتی٬ ميانگين خوابم را از هشت و نيم ساعت به حدود پنج شش ساعت برسانم٬ که البته تا حدودی هم توفيق اجباری بود. اين را وقتی امروز٬ بدون هيچ اجبار و عامل خارجی ای ساعت هفت و نيم از خواب بيدار شدم فهميدم.
  اصولاْ با خواب مشکل دارم. فعلاْ به نظر من٬ هر کس از خوابش بزند برده است٬ وقت نداريم آقا. دوستان می گويند نکن٬ عواقب دارد. مريضی مگر؟! همين جا از آگاهان تقاضا می کنم در صورتی که از عواقب دقيق کاهش زمان خواب اطلاع دارند٬ مرا هم در جريان قرار بدهند. بلکه هم قانع شدم و کوتاه آمدم.

  ۱. سوال اساسی: خواب اساساْ چيز خوبی است؟ مهم چی؟!  به نظر من که نه٬ فعلاْ! 

  ۲. اس ام اس جرج بوش به محمود بعد نامه: محمود جان بی زحمت فردا برای نماز صبح زنگ بزن منو بيدار کن!

چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

يار با ماست
اجازه بدهيد اعترافی بکنم٬ گاهی اوقات با لذت تمام٬ کناری ايستاده ام و به تمام تقلاهای آدم های بی اعتقاد - سست اعتقاد٬ و همین طور آدم های متکبر٬ خنديده ام. به تمامی تلاش های شان٬ و همه آن بيراهه هايی که به دنبال ذره ای٬ نشانی از آرامش سر می گذارند... و از خدای ساده ما٬ سر باز می زنند...

سرگرمی گناه آلوديست.

پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

من نو می شوم٬ پس هستم!

  و باز هم سوال٬ اين جاست: آدم ها تا چه حد در قبال گذشته شان مسئولند؟ خود اکنون ما دقيقاُْ٬ چه ارتباطی با خود گذشته مان دارد؟
  بالشخصه دست کم سعی کرده ام که در جهتی پيش بروم که هيچ احساس تعلقی نسبت به گذشته ام نداشته باشم. من می توانم خاطرات گذشته ام را بخوانم٬ گذشته ای شايد نه حتی دورتر از هفت هشت ماه پيش٬ و بدون هيچ تعصبی به آن بخندم. می توانم همه آن اعمال را منتسب به آدمی بدانم به کلی بيگانه از خود. می توانم گذشته ام را انکار کنم: نگاه کنيد دوستان٬ چه می کرده است! واقعاْ به نظر شما من چه ارتباطی می توانم با او داشته باشم؟!
  به اين ترتيب٬ شان گذشته هامان در حد مقدمه ای لازم و شايد حالا ديگر بی ارزش٬ پايين می آيد. من نو می شوم پس هستم٬ همينی که می بينی٬ و نه آن چه خاطره ايست از من...
  اما به نظر می آيد در اين بين٬ اشکالی وجود داشته باشد: اين طوری آدم ها٬ به سادگی گذشته هاشان را انکار می کنند! ديگر نمی توان يقه کسی را گرفت٬ که تو زمانی چنين و چنان گفته بودی٬ که آنی جلويت در می آيد که آن چه که گفته ام٬ مربوط به گذشته ام با همه شرايط خاص خودش بوده٬ و اينک خود را در برابر آن مسئول نمی دانم...
  پس تا چه حد می توان آدم ها را به خاطر گذشته شان٬ حرف هايی که زده اند و کارهايی که کرده اند٬ مسئول دانست و تا چه اندازه می توان از ايشان انتظار داشت که آن را انکار نکنند و پای بند باشند؟ آدم ها تا چه حد در قبال گذشته شان مسئولند؟
  
  پی نوشت۱: رفقا به جان خودتان٬ اين يکی ديگر ارزش فکر کردن و نظر دادن را دارد!

  پی نوشت ۲: طی يک موج جديد٬ بلاگ های دوستان و آشنايان يکی پس از ديگری بسته می شوند. به شدت استقبال می کنم که يکی از ايشان٬ من باب تبيين بنده در مورد فلسفه اين عمل توضيحاتی بدهد. خوب بود دوستان دست کم حرمت ارديبهشت را نگاه می داشتند! 

 

چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

ايشان را حقيست در اموالتان

 يک سررسيد تجاري خوشگل امسال٬ مرتضي عزيز براي تولدم بهم داده که مثل قبلي ها سياهش بکنم. اين ها را هم اولش نوشته:
 
  " تصور کنيد صبح٬ با بلند شدن از خواب چراغي با نور ملايم در اتاق خواب روشن مي شود. هم زمان بدون تلاش براي پيدا کردن راه در تاريکي٬ چراغ هاي راهرو روشن شده و راه به سوي حمام روشن است. در همان حال در طبقه پايين٬ قهوه جوش يا کتري برقي يا اجاق گار براي جوشاندن آب? آماده کارند.تستر نان گرم شده٬ آماده پذيرش نان براي گرم کردن است.
  تلويزيون در ساعت تنظيم شده براي آگاهي از اخبار بامدادي منتظر شماست و کامپيوتر براي کنترل نامه هاي الکترونيکي نيز روشن است. با ورود شما به طبقه پايين٬ پرده هاي اتاق به طور خودکار به کنار رفته تا نور روز وارد شود. در هنگام عبور از کنار گياه آپارتماني متوجه مي شويد که به طور اتوماتيک در حال آبياري است.
  اگر هوا سرد است٬ شومينه يا سيستم گرمايي با بلند شدن شما از رختخواب فعال شده است و اگر در گرماي تابستان هستيد٬ ايرکانديشن با هواي خنک براي آسايش شما فعال مي شود.
  در هنگام خروج بدون مزاحمت براي ديگر ساکنان منزل٬ سيستم هوشمند اقدام به خاموش کردن تمام دستگاه هاي فوق نموده و سيستم قفل الکترونيکي که فقط به اثر انگشت شما حساس است٬ امنيت خانواده را پس از خروج فراهم مي کند. البته نگران نباشيد٬ اگر چيزي فراموش شده توسط موبايل يا کامپيوتر محل کارتان مي توانيد دوباره کنترل کنيد.
  اين ها رويا نيست٬ سيستم مدرن کنترل خانه هوشمند٬ هم اکنون توسط ما در ايران به حقيقت پيوسته است. ‌‌"
 
  آن طور که از شواهد و قرائن بر مي آيد٬ آن چه که تبليغ شده يک سرويس ايراني موجود مي باشد٬ و براي يک چنين طرح بزرگي٬ صرف موجوديت و تبليغ شدنش کافيست که نتيجه بگيريم بازار مناسبش هم وجود دارد. شايد در امريکا يا کشورهاي اروپايي٬ اين چندان چيز عجيبي نباشد ولي در کشور در حال توسعه ما با شرايط خاص خودش٬ نه تنها عادي نيست٬ که حتي همان تصور کردنش هم تا حدودي آزار دهنده است...
  نمي توانم مجسم کنم که چه جور آدمي٬ ممکن است از اين سرويس استفاده کند. يعني آن آدم٬ همه مشکلات را حل شده مي بيند و تنها آبياري اتوماتيک گياه آپارتماني اش مانده؟!

  پي نوشت: چي؟ اُمُلم؟! نمي دانم. من که فهم نمي کنم. نظر شما چيست؟
  

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

اينزامنيا

  خرابم٬ گيجم٬ مستم...

  در بيست و چهار ساعت گذشته چه قدر خوابيده ام؟ شش ساعت؟ هفت ساعت؟ دو هفته گذشته چی؟ آخرين باری که حسابی خوابيده ام کی بوده؟ نمی دانم...
  چه چرندی می گويند اين ها٬ کجا بهار برای خواب است؟ پس من چرا خوابم نمی برد؟ اين از آن پست ها می شود که بعداْ پشيمان می شوم! همه تان را دوباره نااميد می کنم٬ نخوانيد! ديشب تقريباْ نخوابيده ام٬ يک ميان ترم و و يک کوييز داده ام٬ يکی هم فردا دارم٬ از صبح کلاس داشته ام و حالا تنها٬ آمده ام اين جا٬ انگشتانم را بی اختيار روی دکمه های کی برد رها کرده ام٬ و خودم هم نمی دانم چه می گويم! مخم نيم ساعت پيش رسماْ شات داون شده است.
  بهار به اين خوبی٬ برای چی بخوابيم؟ بهتر نيست مثل خرسها٬ خوابمان را بگذاريم برای زمستان؟ هوم؟ اصلاْ صبر کن ببينم٬ کلاْ برای چی بخوابيم؟ وقت نداريم٬ بايد برويم...من چه می دانم کجا٬ من فقط می دانم که وقت نداريم...
  تجربه مستی بايد تجربه جالبی باشد. آن قدريش که از جنس عصيان باشد. اصلاْ لحظات عصيان خيلی لذتبخش است! شروع می کنی به بد و بی راه گفتن به زمين و زمان٬ و حتی از همه جالب تر به پروردگارش٬ حالش را می بری! حالا خودت هم می دانی هيچ غلطی نمی توانی بکنی ها٬ اما حال می دهد! ولی مزه اش به اين است که تکراری نشود٬ قبول داريد؟! آن وقت که ديگر حال نمی دهد٬ حکمتش خالی شدن است٬ آن طوری که اصلاْ پر نمی شوی که خالی شوی! اين طوری حتی ممکن است احساس غروری هم بکنی که افکار گناه آلودی از سرت می گذرند٬ ولی آن طوری فقط می شوی يک عوضی بی خاصيت غرغرو. بماند که بعضی وقت ها هراسان می شوم که تا چه حد٬ توانايی گناه و عصيان در وجودم هست.

  پی نوشت: اين جانب سعيد٬ گواهی می کنم که متن بالا٬ در کمال عدم صحت جسمی و فکری نوشته شده و بنابراين٬ به هيچ وجه قابل استناد در هيچ مجمعی نمی باشد. اين حرف ها٬ حرف های من نيست.
  اوهوی٬ حضرت خدا! خودت هم می دونی من از اين چرت و پرت ها زياد می گم ولی آخرش٬ اين تويی که هر کاری دلت می خواد می کنی٬ پس گير بی خودی نده بذار حالمونو بکنيم!

  پی نوشت دو: فقط می خوام بخوابم...
 

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥

کيميای سعادت

  ۱. حس عالی و لذتبخشيست. از مصاحبت يک دوست عزيز می آيی٬ مثلاْ می روی به سمت مسجد٬ و بعد اتفاقی آن وقت شب٬ دوست ديگری را می بينی! هين طور است در بقيه روز٬ در دانشکده٬ در دانشگاه... محظوظ می شوی که ايشان را در کنارت - در کنار لحظه های تنهاييت - داری٬ دوستشان داری و دوستت دارند. خدا کند آن که به هر حکمتی اين دوستان عزيز را داده٬ خودش هم لياقت نگه داشتنشان را به ما بدهد.

  ۲. دقت کرده ای بعضی وقت ها خودخواه می شويم ما چه قدر؟! از همه دوستانمان التماس دعا می کنيم٬ اما خودمان فراموششان می کنيم... اين ديگر چه توقع بی راهيست؟! دعا کنيد٬ خيلی.

  ۳. آهای٬ همه! پسر خوب بالاخره به روز شد! خوب چيزی می شود وبلاگ اين پسر٬ اگر بنويسد! حالا ببينيد کی گفتم!

  ۴. کم در مورد آدم ها اشتباه می کنم٬ اما انگار حالا در مورد تو يکی اين اتفاق افتاده. معلومم شد که آن قدرها هم ساده نيستی٬ که چيزهايی داری و رو نمی کنی. معلوم شد که خيلی چيزها را می فهمی٬ که آن قدرها هم که فکر می کردم خوش قلب و مهربان نيستی. چه کسی فکرش را می کرد که تو٬ کنايه زدن را هم بلد باشی٬ آن هم به اين خوبی؟!

پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

اوری ثينگ ايز آندر کنترل

  "همه چيز تحت کنترل است" ٬ تو می گويی...
 

  من٬ خوب می دانم چه بايد بکنم. اگر اين طور بشود آن کار را خواهم کرد٬ و اگر فلان اتفاق بيفتد٬ بهمان می کنم. در صورت پيش آمدن چنين موردی هم٬ بهترين کار اين است٬ که انجامش خواهم داد. بدون شک٬ می دانم دارم چه می کنم٬ و چه بايد بکنم. اولين بارم هم که نيست٬ پيش تر نيز در چنين مصاف هايی آزموده شده ام٬ و سرفراز خارج گشته ام...
 
  " من٬ کشتيبانی کهنه کار و توفان ديده ام٬ چه هراس اين دريا دارم؟!" آن ناخدا می گويد...

  و می روی جلو.

  و نه دير٬ کم کم چيزهايی می بينی که خوشايندت نمی افتد. نشانه های نگران کننده ای ظاهر می شوند که انتظارشان را نداشتی. صدايت کمی می لرزد وقتی می گويی: "همه چيز تحت کنترل است". انگار کار کمی سخت تر است٬ گويا اين بار فرق می کند. ديگر جمله ات را فقط دردلت مرور می کنی٬ و آب دهانت را محکم می دهی پايين. نشانه ها بيشتر و بيشتر می شوند. ديگر خوب و بد را٬ درست و غلط را هم تميز نمی دهی. بله٬ بله... همين گونه اگر ادامه يابد٬ ديگر چيزی تحت کنترل تو نخواهد بود٬ نيک اين را دريافته ای!

  "ابرهای سياهی در آسمان ديده می شوند٬ ابرهای شوم توفانی..." ديده بان فرياد بر می آورد. "ولی نبايد هوا اين طور می شد٬ من مطمئن بودم..." کشتيبان می انديشد٬ شايد در محاسباتش اشتباهی کرده٬ چيزی را در نظر نگرفته...

  دست بالاتر را يادت رفته بوده٬ فراتر از محاسبات را! ندايی می آيد: گند زدی پسر! برو کنار ببينم! وا می دهی و می نشينی به تماشای استاد! ديگر نگران خوب و بد هم نيستی٬ حکماْ استاد خودش می داند٬ که همان ها را هم از او فرا گرفته ای... آهای پسر٬ حالا ننشين آن جا و نگاه نکن٬ بيا ببينم!..

  وان نشا نغرقهم فلا صریخ لهم ولا هم ینقذون الا رحمة منا ومتاعا الی حین.  (آيات ۴۳ و ۴۴ سوره يس) 

یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

هديه

  ۱.اين غزل هديه فريد عزيز است٬ بيت هفتم را هم با قلم و با آن خط خوشش نوشته برايم٬ که من هم زدم به کمدم که هی ببينمش!:

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنی
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
این​ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

  ۲. آهای همه٬ فکر کنم کشفی کرده ام! ماهيت زندگی بايد چيز خيلی لطيف و رقيقی باشد!

  ۳. دعا کنيد٬ خيلی.



شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥

بيست و يک تمام:مناجات حماسی ارديبشهتی!

  آرام و استوار٬ بر روی زمين خداوند قدم می زنم و شکوه جلوه ارديبهشتش را به نظاره می نشينم و بر نعمت وجود٬ سجده می گزارم٬ اين بار ناتوان از برخاستن...
  فصل عروسی زمين و انسان فرا رسيده٬ خداوند در عرش کبريايی خود٬ بادی در غبغب انداخته و به آفريده تمام خويش می نگرد٬ و بر خود می بالد. چون پادشاهی در بزمی سالانه٬ تمام مردمان شهر را شاد می خواهد و گره بر ابروان می اندازد٬ آن لحظه که يکی را گوشه ای درمانده و نااميد می يابد٬ که وای بر آن بيچاره محروم٬ که بی نصيب مانده باشد از اين رستخيز عظيم...

  بهار و زمستانت٬ زنده کردن و کشتنت٬ دستگاه عظيم آفرينشت٬ و جهل های بی پايان من٬ سپاهيان سياه پوش شيطان... تمام دست نايافتنی تو٬ و حقير محدود و بی يقين من! حقيقت تو و جان همه روز و شب آشفته و پريشان من٬ که بيم آن دارد که تنها بماند و بی پناه٬ در هجوم بی امان اين سيل وسوسه و گناه! خدايا منتی بر تو ندارم٬ خاضعانه سر بر آستان بی کران تو می سايم و تمنای رحمت تو را دارم! روح ناتوان مرا تنها مگذار در جهاد بی پايان جهل٬ کينه و تکبر که بی تو قدرت آن را در خود نمی يابم...خدايا خوارم و حقير٬ خدايا مغرورم و سربلند٬ خوار از بودنم در کنار تو٬ و مغرور از بودن تو٬ در کنار من!

  و آرام آرام٬ سر بر می دارم و بار ديگر٬ لبريز از اميد به آغوش زندگی بر می گردم و با فريادهايم٬ زندگی را به مبارزه می طلبم. اميد به گام زدن در راه حق و هدايت او٬ که خلق را جز اين دستاويز و يقينی نيست. ايمان دارم که رسالت نادانسته خويش بر زمين خداوند را به جا خواهم آورد و موجودی را يارای ايستادگی در برابر خواست و اراده من نخواهد بود٬ که ميل و خواست من همان مشيت حق تعاليست که در همه ذرات عالم جاريست و از تحققش گريزی نيست! 

جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

پيشواز...

  فيلم نمی بينم٬ کتاب نمی خوانم٬ موسيقی گوش نمی دهم... ايمان دارم که قصه زندگيم از هر داستانی جذاب تر٬ نمايش اوج گيرنده هرروزه ام از هر فيلمی پر هيجان تر٬ و آهنگ ملايم و کلاسيک زندگيم با آن پس زمينه غم انگيزش از هر موسيقی ای شکوهمند تر است... دوست دارم از محبوب ترين کاراکتر ها بين همه شخصيت های همه قصه های بی شمار خالق هنرمند و چيره دستم باشم...
  
  ارديبهشت تان مبارک!