خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥

يک

سال چهارم دبستان بود٬ یعنی همان وقت ها که پسر بچه ها توی مدرسه شیطنت زیاد می کنند. خط خطی کردن دفتر هم نه٬ همان شیطنت های خاص بچه ها توی این سن٬ می دانید که چه می گویم... یک بار جدی جدی یکیشان را طوری از عذاب جهنم و آتش دائمش که می کشد و زنده می کند ترساندم که طرف آن کارها دیگر نرفت که هیچ٬ دوستان خوبی هم برای هم شدیم. یعنی همان وقت ها که هر چند ماه یک بار که شروع می کردم به نماز خواندن٬ یک کاغذ کوچک برمی داشتم و به کارهای خوب امتیاز می دادم: دروغ نگفتن٬ حرف بد نزدن٬ کمک به مامان و بابا و چیزهای دیگر. سقفش می شد چهارصد٬ هر آخر شب هم امتیازاتم را جمع می زدم. دو سه شبی مداومت می کردم تا دوباره بی خیال همه چیز می شدم تا دفعه بعد٬ یکی از آن کاغذها را هنوز دارم.

خانواده ام مذهبی نبوده اند اگر به آن بی التفات نبوده باشند٬ همین طور محیط مدرسه ها و دوستان و اطرافیانم٬ با این حال نمی دانم چه میل غریبی بود در وجودم برای پذیرفتن باورهای مذهبی! بهشت جاویدان٬ جهنم سوزان٬ کارنامه اعمال٬ چهره هایی که سیاه یا نورانی محشور می شوند٬ همه را به اشاره ای به حق الیقین می پذیرفتم! از همه ناملایمات به همین باورها پناه می بردم و آرامم می کردند٬ برای همین هم بود که شروع های دوباره ام یا بعد بگو مگو با پدرم بود یا دعوا با خواهرم... از همه چیز با طبع من انگار سازگازتر می افتادند...

بزرگ تر می شدم٬ اما آن باورها هم به جای رنگ باختن بزرگ تر و پرورده تر می شدند و هنوز هیچ چیز دیگری نمی توانست جایشان را بگیرد. خوش حال بودم که می دیدم بر خلاق بقیه آن چه دارم را خودم یافته ام. چه اهمیتی داشت که آن باورها افیونی خودساخته بودند یا حقیقتی نادر و گران بها٬ مگر ارزشمند تر از آرامش و رضایت هم وجود داشت؟ دانسته یا نادانسته٬ به نظر می رسید گمشده و هدف همه آدم های اطرافم همین باشد. آدم هایی که دوستشان داشتم و دلم می خواست این آرامش را با آن ها قسمت کنم٬ دلم می خواست آن ها هم حال و هوای مرا تجربه کنند... اوج این حال و هوا برای سال های اول دانشگاه بود٬ و چه اشتباهات کوچک و بزرگی که به خاطرش مرتکب نشدم... هنوز کسانی هستند که این جا را می خوانند و می دانند از چه حرف می زنم... و در نهایت جدی ترین ماجرای زندگی ام٬ که آن هم خوب که نگاه کنی٬ ریشه در میلی بچگانه و مشابه داشت...

طول کشید تا بفهمم که آن میل من٬ واکنش ناآگاهانه در درونم نسبت به از دست رفتن معصومیتی بود که آن قدر دوستش داشتم. اما با این وجود حتی حالا٬ حالا که دیگر مدت هاست لمس و سرگردان در جاده زندگی قدم می زنم٬ هنوز هم مذهب آخرین پناهم است. هنوز هم باورهایم و نه هیچ چیز دیگر٬ برایم آرامش می آورند٬ گیرم دیگر از آن رضایت خبری نباشد. هنوز هر وقت از ضعف ها و ظرفیت های شگفت خودم و دیگران برای گناه با خبر می شوم به او پناه می برم. می دانم٬ بی شرمانه است٬ ولی این دیگر مشکل من نیست. هر وقت کم می آورم٬ هر وقت می بینم که ناتوانم٬ هر وقت که هیچ چیز و مطلقاْ هیچ چیز دیگری آن بیرون راضی ام نمی کند٬ هر وقت روزمرگی و ابتذال به وحشتم می اندازد٬ هر وقت کسی با رفتارش شرمنده ام می کند٬ هر وقت همه چیز دنیا خیلی پیچیده به نظر می رسد٬ هر وقت از این نظام خشک و استثناناپذیر علی و معلولی که انگار همه چیز سر جای خودش است عاصی می شوم٬ هر وقت احساس می کنم یک چیزی کم است و دلم آن را می خواهد٬ هر وقت می خواهم یکی را با تمام وجود بپرستم٬ هر وقت می خواهم با تمام وجود به خاطر همه چیز از یکی گله کنم و بد و بیراه بگویم٬ هر وقت به معمای مرگ فکر می کنم و مستاصل می شوم٬ هر وقت دلم می خواهد تنها باشم اما نمی شود٬ هر وقت دلم نمی خواهد تنها باشم اما هیچ کس نیست٬ هر وقت دلم بدجور تنگ می شود٬ هر وقت دلم بدجور تنگش می شود...

یعنی همه اش هیچ چیز نبود جز یک معصومیت کودکانه٬ که آن هم قرار نیست ماندنی باشد؟ می دانم٬ خوبی زندگی همین است که بتوانی گناه کنی٬ کودکی که فایده ای ندارد٬ اما ببینم٬ پس آخر چرا هیچ چیز دیگر نماند؟ اما من ناامید نیستم. امیدی هم اگر دارم نه به این توبه های مکرر و سرگیجه های بی روح معنوی٬ که به صفای همان بچه ده ساله ایست که پیامبرگونه بشارت می داد و انذار می کرد...

تمام شد٬ خدانگهدار.

بسم الله الرحمن الرحيم٬ المر٬ تلک آيات الکتاب و الذي اُنزل اليک من ربک الحق و لکن اکثر الناس لا يؤمنون...و ان تَعجَب٬ فعَجِب قولهم ا اذا کنا ترابا ا انا لفي خلق جديد؟!..عالم الغيب و الشهادة الکبير المتعال... ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم٬ و اذا اراد الله بقوم سوءْا فلا مَرَدَّ له و ما لهم من دونه من وال...و لله يسجد من في السماوات و الارض طوعا و کرها و ظِلالهم بالغُدُوِّ و الآصال...للذين استجابوا لربهم الحسني و الذين لم يستجيبوا له لو ان لهم ما في الارض جميعا و مثله معه لَافتَدوا به اولئک لهم سوء الحساب و ماواهم جهنم و بئس المهاد ...الله يَبسط الرزقَ لمن يشاء و يقدرُ و فرحوا بالحياة الدنيا و ما الحياة الدنيا في الآخرة الا متاع ...الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله٬ الا بذکر الله تطمئن القلوب...

به نام خداوند رحمتگر مهربان٬ الف لام میم را٬ این است آیات کتاب و آنچه به حق از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده ولی بیشتر مردم ایمان نمی آورند...و اگر تعجب می کنی عجب از سخن آنان است که آیا وقتی خاک شدیم به راستی در آفرینش جدیدی خواهیم بود؟!..دانای نهان و آشکار و بزرگ بلندمرتبه است... حال قومی را تغییر نمی‏دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند و چون خدا برای قومی آسیبی بخواهد هیچ برگشتی برایشان نیست و غیر از او حمایتگری برای آنان نخواهد بود ...و هر که در آسمانها و زمین است‏ خواسته و ناخواسته با سایه‏هایشان بامدادان و شامگاهان برای خدا سجده می‏کنند... برای کسانی که پروردگارشان را اجابت کرده‏اند پاداشی بسیار نیکوست و کسانی که وی را اجابت نکرده‏اند اگر سراسر آنچه در زمین است و مانند آن را با آن داشته باشند قطعا آن را برای بازخرید خود خواهند داد. آنان به سختی بازخواست‏می شوند و جایشان در دوزخ است و چه بد جایگاهی است...خدا روزی را برای هر که بخواهد گشاده یا تنگ می‏گرداند ولی آنان به زندگی دنیا شاد شده‏اند و زندگی دنیا در برابر آخرت جز بهره‏ای ناچیز نیست... [ره یافتگان] آنانند که ایمان آورده‏اند و دلهایشان به یاد خدا آرام می‏گیرد٬ آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش می‏یابد...

 از آیات یک تا سی سوره رعد.

جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

دو: طرح

هوا بوی نم گرفته...
دوباره دلم گرفته...
صدای گریه بارون٬ تو خیابون دم گرفته...

باز تنت را در آغوش می کشم و از حس بی نهایت سرشار می شوم...  هنوز گرم است... شب تولد توست٬ تو می گفتی امشبمان باید فراموش نشدنی بشود٬ من که قانع بودم... باشد٬ حالا این طوری من که فراموش نمی کنم٬ تو چطور؟ می گفتی سوز سرمای این خیابان های خلوت زمستانی گرمای عشقمان را حریف نخواهد بود٬ و حالا ببین که من٬ چه زود سردم شده...

صدای خنده شادمانه ات که تا ابد همه جانم را پر می کند٬ آخر چه طور می توانی حالا نگاه پرخواهشم را با این همه سردی جواب بدهی؟ حتماْ چشمانت دارد سر به سرم می گذارد! ببین٬ یادت هست؟ لبانت را دزدیدی٬ دویدی و گفتی شرط دارد٬ باید بگیریَم؟ من رسیدم٬ نگاه کن چطور تنگ گرفته امت؟! ببین٬ ببین که دیگر تا هرگز نمی توانی از آغوش من فرار کنی؟! بازی تمام شد٬ من بردم! حالا جر نزن٬ آن طور نگاهم نکن! خوب من پیاده بودم٬ او سریع تر به تو رسید! تازه دیدی که٬ هیچ چیزی از تو نمی خواست٬ رفت. می گفتند اگر می ماند٬ تو هم می ماندی. حالا نمی خواهی جایزه ام را بدهی؟ ببین٬ دارم می لرزم... فقط هدیه تو گرمم می کند٬ تو که نمی خواهی من تا ابد بلرزم؟!

آه٬ این خیابان نفرین شده خاطراتمان چه سرد و خلوت است امشب... نور تار چراغ های دوردست از پس پرده اشکم به هم می آمیزند و من مایوسانه فریاد می کنم٬ اما چراغ ها به سمت من و تو نمی آیند... می بینی٬ هیچ کس از این حوالی رد نمی شود٬ همه شان بازی را بلدند به جز تو. حالم خوب نیست. بازی تمام شد٬ من از سهمم گذشتم... حالا تو را به خدا فقط بلند شو برگردیم خانه!

بلند می شوم٬ می دوم٬ فریاد می زنم٬ اشک می ریزم و دوباره کنارت می نشینم و موهایت را آرام نوازش می کنم. تو که می گفتی سردمان نمی شود٬ ولی حالا ببین تن خودت چه طور دارد آرام آرام یخ می زند! وجودت را تنگ تر از همیشه در بر می گیرم٬ می خواهم آخرین ذراتش را بدزدم و در خودم تا ابد مخفی کنم. عوضش اشک هایم که دوستشان داشتی برای تو٬ نگاهم کن! ببین چه بی دریغ دارم می بخشم!

انگار کم کم این جا دارد شلوغ می شود٬ بلند شو برویم دیگر. آخر خودت که نمی بینی٬ روسری ات پاک از سرت افتاده٬ سر و وضعت اصلاْ خوب نیست. ولی چرا هیچ چیزی به ما نمی گویند؟ ای وای٬ تو که داری یخ می زنی! هر لحظه بیشتر٬ من درد می شوم و تو سرد... شنیده ام جان را با بوسه ای از دهان می گیرند٬ لب بر لبت می گذارم تا کسی سهم مرا ندزدد...

.
.
.

باز تو را با یاد آورده ام٬ این چه تنبیه بزرگی برای هوس کوچک ما بود... یادت آمد شب فراموش ناشدنی را؟ بی اعتنا به التماس های من٬ نرسیده به بیمارستان در آغوش خودم جان دادی.

پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

سه: هر آن چه ديگر

۱. چرا نوشتن٬ چرا وبلاگ؟ شايد حالا براي گفتن اين ها ديگر دير باشد٬ نمي دانم.

۲. وقتي شروع کردم اصلاْ به اين چيزها فکر هم نمي کردم. فقط يک حس بود که بايد يک وبلاگ بزنم٬ و اسمش هم طبيعتاْ بايد يارباماست باشد. من نويسم براي چي٬ براي کي؟ نمي دانستم. هنوز هم درست و حسابي نمي دانم.

۳. مثل فلسفه هر عمل ديگري توي زندگيم٬ با همان حس مثبت شروع شد. اين کاريست که حالا بايد بکنم. بعدش بهتر مي فهمم چرا. بعدش متوجه مي شوم که خوب٬ حالا بايد چه کار کنم٬ حالا بايد کدام سمتي بروم٬ مهم عمل است.

۴. هفت از هشت٬ ۱۲۵ از ۱۴۰. از مهندس سينش مانده فقط!

۵. مي خواستم اين جا آن قدر خط خطي کنم تا نوشتن ياد بگيرم. ناگريز من به نوشتن نياز داشتم. دوست داشتم بتوانم به سادگي همان ها بنويسم که به قلمشان غبطه مي خوردم٬ و من به هيچ چيز هيچ کس ديگري در زندگيم غبطه نخورده ام.

۶. استاد عزيز ما گفت: "ما لرا اين جوري ايم٬ مثل کف دست! خوبتو تو روت نمي گيم که بعد بريم بدتو با يکي ديگه بگيم. من با فلان استاد تعارف ندارم٬ حاضر هم نيستم منافع دانشجو رو به خاطر خوشامدش به خطر بيندازم. آدم بايد يه رو باشه٬ درستش همينه. اصلاْ به نظر من هر کي جز اين باشه اون لر نيست!"

۷. نوشتن را براي فرار از روزمرگي مي خواستم٬ براي همين حاضر نمي شدم از چيزهايي که به نظرم پيش پا افتاده بودند بنويسم. اما از طرف ديگر٬ بايد مراقب هم مي بودم که قلمم نخشکد. وبلاگ نويسي همين است٬ تريدافي بين با وسواس نوشتن و راحت نوشتن٬ براي رسيدن به جايي که فقط خوب بنويسي٬ همان ايده آل دست نيافتني. اگر مي خواستم با نوشته هايم سختگيرانه برخورد کنم همان اوايل اين جا بايد تعطيل مي شد! همين که دغدغه اين جا را داشتم و هر چيزي که از ذهنم مي گذشت را بررسي مي کردم که به درد اين جا مي خورد يا نه کافي بود وگرنه٬ چه کسي مي خواست حق اشتباه کردن و ناپخته نوشتن در وبلاگ خودم را از من بگيرد؟!

۸. استاد عزيز ما سر جلسه امتحان در جواب دانشجويي که پرسيده بود متعامد يعني چي يک فيگور بازو گرفت و گفت: يعني اين! 

۹. به گيرنده هايتان دست نزنيد٬ اين پست از اول قرار بوده همين قدر طولاني و پراکنده باشد که مي بينيد. حالا آنتراکت٬ برويد استراحت کنيد. فرصت کافي براي خواندن همه اش را خواهيد داشت.

۱۰. دو سال وبلاگ نويسي يعني دو سال وبلاگ خواني. تعداد وبلاگ هاي ليستم به صد تا مي رسد. زياده روي کرده ام؟ کاملاْ محتمل است. به هر حال آن قدر هم وقتي از من نمي گرفت٬ به طور متوسط ده دقيقه در روز. آخر از اين صدتا چهل تايشان رسماْ تعطيل شده اند٬ بعضي هايشان هم تکليفشان خيلي معلوم نيست. با تخفيف چهل تايشان را مي شود گفت شکل وبلاگ دارند.

۱۱. جالب است٬ از اين چهل تا فقط شش تايشان قديمي تر از يارباماست هستند. دراي که البته در اين دو سال حال و هوايش کلي تغيير کرده٬ عابر پياده که از قديمي هاي شريف است٬ حسام که ارزش نوشته هايش به اين است که به قول فريد با مسائل پيرامونش خيلي اصيل برخورد مي کند٬ الهام که فکر کنم سابقه وبلاگ نويسي اش به چهار پنج سالي مي رسد٬ و دوتاي ديگر. یعنی این ها پیش کسوت های ما هستند.

۱۲. استاد عزيز ما گفت: يک بار اگر برگه ديگري را نگاه کنيد تذکر مي دهم و دفعه بعد برگه را مي گيرم. البته من الان بايد بروم. ايشان (حل تمرين) دفعه اول و دوم تذکر مي دهند و در صورت تکرار برگه را مي گيرند. ايشان از يک درجه آزادي بيشتر نسبت به من برخوردارند.

۱۳. از محمد در نقطه کلي چيز ياد گرفتيم. توي اين چهل تا از بهترين هاست. فقط نمي دانم چرا آن شمارشش را به انتها نرساند! وبلاگ مهران را رسماْ دوست دارم. بعضي ها هستند که خيلي دوست داشتم کاش بيشتر مي نوشتند٬ که قطعاْ کيان يکي از آن هاست.

۱۴. از بعضي وبلاگ ها هم بدم مي آيد. خصوصيت عمده اين وبلاگ ها و بعضاْ صاحبانشان دوري از ميانه رويست. آدم هايي افراطي که انگار بدشان هم نمي آيد انگ چيزي رويشان بخورد.

۱۵. اين بهترين نوشته نبوي را حتماْ بخوانيد. نمي دانم وقتي نبوي مي تواند اين قدر خوب بنويسد٬ اين چه اصراريست که بر طنزي دارد که گاه به هزل مي رود.

۱۶. و اما خودمان! فريد اگر بنويسد خوب مي نويسد٬ البته انگار برنامه دارد که بي پروا تر بنويسد. وقتي وبلاگ مي نويسي که اندازه اظهارنظر در يک جلسه بحث مسئول نيستي. سهم خودت اين جا بيشتر است. وبلاگ حمزه را دوست دارم٬ البته نه فقط به خاطر اسمش که خودم انتخاب کرده ام! نوشتن حمزه هم به نفع خودش است هم به نفع ما! محمدرضا معمولاْ تلافي کم کاريش توي وبلاگ را با کامنت هاي جالبش مي کند. مهمترين خاصيت نوشته هاي مرتضي صميمانه و دلنشين بودن است. وبلاگ هادي کلي خواننده سال پاييني دارد. اين يعني فرصت٬ يا از ديد ديگر مسئوليت. يعني حالا اگر بخواهد وبلاگش مي تواند شبيه دراي دو سال پيش بشود.

۱۷. يکي مي شود فرزانه٬ يکي هم مي شود مثل ساداتي. چه قدر اين ترم باهاش حال کرديم. حيف که پايان ترمش را خوب نداديم و حالا ممکن است فکر کند زحماتش ثمربخش نبوده. استاد عزيز ما٬ خسته نباشي!

۱۸. وسط کوير هشتاد و سه اي ها که علي رغم همه چيز اگر سرشان برود درسشان نمي رود وبلاگ هموم مثل چشمه اي مي ماند. البته برقي هايشان٬ چون هامون مي نويسد و خيلي هم خوب مي نويسد‌٬ نغمه هاي نو دارد يک وبلاگ حسابي مي شود. خوشبختانه دوره هشتاد و سه يک استثنا بود. از بين چهاري ها وبلاگ مجتبي و شهاب را خيلي دوست دارم. راستش را بخواهيد٬ هر دوشان يک جورايي مرا حسابي ياد حال و هواي دو سال پيش خودم مي اندازند.

۱۹.مدت هاست فهميده ام که اگر ننويسم آرامش نخواهم داشت٬ يک جورايي خودم را نخواهم بخشيد. هر خوشی ديگري برای من حکم مخدري کوتاه مدت خواهد داشت و بعد٬ باز من خواهم بود و نيازي برنياورده در وجودم. نمی دانم٬ چطور بگويم٬ نوشتن برايم يک مسئله جدي است. مسئوليتي است که در قبال وجود خودم احساس مي کنم. يک جور جوابي است که بايد به زندگي خودم بدهم. من همان قدر به نوشتن احترام مي گذارم که به مذهبم...

۲۰. عجيب است ولي انگار٬ کمي مضطربم و  دل نگران...

ما گدايان خيل سلطانيم٬ شهربند هواي جانانيم
گر برانند و گر ببخشايند٬ ره به جاي دگر نمي دانيم
چون دلارام مي زند شمشير٬ سر ببازيم و رخ نگردانيم
دوستان در هواي صحبت يار٬ زر فشانند و ما سر افشانيم...


 

  

سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

چهار: عاصيه

۱. این بخش هایی از گفت و گو با کدام شاعر معاصر درگذشته است؟ بسته به نمایشگرتان سی چهل خطی فرصت دارید حدس بزنید:

"این خاصیت را در زبان فارسی پیدا کردم که می شود ساده حرف زد. می دانید٬ من آدم ساده ای هستم٬ به خصوص وقتی می خواهم حرف بزنم. من هیچ وقت اوزان عروضی را نخوانده ام٬ آن ها را در شعرهایی که می خواندم پیدا کردم... می خواهم بگویم که حتی بعد از خواندن نیما هم٬ من شعرهای بد زیاد گفته ام. او راهنمای من بود اما سازنده خودم بودم. من همیشه به تجربیات خودم متکی بودم... 
یکی از خوشبختی های من این است که نه زیاد خودم را در ادبیات کلاسیک خودمان غرق کردم و نه خیلی زیاد محذوب ادبیات فرنگی شدم. من دنبال چیزی درون خودم و دنیای اطرافم هستم٬ در یک دوره مشخص که از لحاظ زندگی اجتماعی و فکری خصوصیات خودش را دارد. راز کار در این است که این خصوصیات را درک کنیم و بخواهیم وارد شعر کنیم. من پناه بردن به اتاق دربسته و نگاه کردن به درون را قبول ندارم. این یک جور عزلت منفی است. نه خود آدم را نجات می دهد نه سازنده است. نباید فرار کرد و نفی کرد٬ باید به دل زندگی رفت و تجربه کرد. حتی زشت ترین و دردناک ترین لحظه هایش را٬ البته نه مثل بچه ای بهت زده٬ بلکه با هشیاری و انتظار هر برخورد نامطبوعی. من فکر می کنم کار هنری باید همراه آگاهی باشد. من می گویم شعر هم باید مثل هر کار هنری دیگری حاصل دریافت ها و حس هایی باشد که به وسیله تفکر تربیت و رهبری شده اند. فکر می کنم کسی که کار هنری می کند باید اول خودش را بسازد و کامل کند بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی نگاه کند تا بتواند به تمام دریافت ها و فکرها و حس هایش عمومیت ببخشد.
عیب کار من در این است که من تنبل هستم. همیشه از جنبه های مثبت وجودم فرار می کنم و خودم را می سپارم به دست جنبه های منفی آن. به هر حال این ها نمی توانند در شعر آدم بی تاثیر باشند. من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از بقیه اعتقاد پیدا می کنم. بعدش خیلی زود زده می شوم و به نظرم ساده لوحانه می آید.
وقتی به شعرهایم نگاه می کنم می بینم از خودم انتظار بیشتری داشتم و دارم. شب که می خواهم بخوابم از خودم می پرسم امروز چه کردی؟ می خواهم بگویم عیب کار من در این است که می توانست خیلی بهتر باشد و خیلی سریع تر رشد کند اما من احمق عوض این که کمکش کرده باشم جلویش را هم گرفته ام. با تنبلی و هرز رفتن٬ با شانه بالا انداختن و نومیدی های خیلی فیلسوفانه و دلسردی هایی که حاصل تنگ فکری و  توقعات احمقانه داشتن از زندگی است...
فکر می کنم همه آن هایی که کار هنری می کنند لااقل یکی از علت هایش یک جور نیاز ناآگاهانه است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال. این ها آدم هایی هستند که زندگی را بیشتر دوست دارند و می فهمند و همین طور مرگ را. خوبیش این است که آدم وقتی شعر می گوید می تواند بگوید من هم هستم٬ یا من هم بودم...
و حالا شعر برایم یک مسئله جدی است. مسئولیتی است که در قبال وجود خودم احساس می کنم. یک جور جوابی است که باید به زندگی خودم بدهم. من همان قدر به شعر احترام می گذارم که یک آدم مذهبی به مذهبش..."

۲. برمی گردد به سه سال پیش٬ آن وقت ها که تازه وارد دانشگاه شدیم. فضای فرهنگی دانشگاه آن روزها شاداب بود٬ پویا بود.٬ اصلاْ مثل این روزها نبود. دوستان حتماْ تایید می کنند. دائم برنامه های متنوع غیر درسی و دعوت از آدم های مختلف بود که توسط گروه های متفاوت برگزار می شد و تالارها و سالن ها بود که کیپ تا کیپ پر می شد از آدم٬ هر کسی عشق هر چیزی را که داشت. دو تا از برنامه ها که از همان سال اول خوب یادم مانده یکی سالگرد فروهرها بود و دیگری دعوت از ناصر صفاریان و نمایش سرد سبز٬ اولی از مستند سه گانه اش درباره فروغ. صفاریان تعریف می کرد که چهارم ابتدایی خیلی اتفاقی با شعر فروغ آشنا شده و در همان شعر اول به عبارتی برخورده که معنیش را نمی فهمیده٬ که حق هم داشته. می گفت برایم سوال جدی شده بود که "آن هنگام که افق ها عمود بایستند" (به مضمون) یعنی چه. مادر و پدرم نمی دانستند٬ این شد که رفتم و از خانم معلممان پرسیدم. خانم معلم گفت این را از کجا خوانده ای٬ من هم کتابم را نشانش دادم. کتاب را ازم گرفت و گفت این کتاب ها را نباید بخوانی٬ فروغ یک زن خراب بوده. حالا من کتابم را از دست داده بودم که هیچ٬ سوالم هم دوتا شده بود: یکی این که افق چه طور عمودی می ایستد و دیگر این که زن خراب یعنی چه.
آن وقت ها هنوز از فروغ جز چند شعر و بخش هایی از آن کتاب نامه های معروفش چیزی نخوانده بودم و نمی دانستم٬ اما یادم هست که حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم. یک چیزی بود توی آن فیلم٬ توی آن زندگی که داشت روایت می شد٬ که بدجور قلقلکم می داد. بعدتر که دایره اطرافیان اهل فکر و قلمم وسیع تر شد٬ فهمیدم این همان چیزیست که آدم ها دوست دارند زیاد از آن حرف بزنند و ادایش را در بیاورند اما از هزارتایشان به تعداد انگشت های دست هم موفق نمی شوند٬ همان زندگی اصیل.

۳. خواندن این شعر به کسانی که ناراحتی قلبی دارند٬ افراد بالای سی سال٬ کسانی که احساساتی هستند یا به قدر کافی جدی نیستند و آن هایی که فکرهای معمولشان معمولاْ غیرمعمول است به هیچ وجه توصیه نمی شود. بدیهیست در صورت عدم توجه به این هشدار٬ مسئولیت هرگونه عواقب احتمالی بر عهده خواننده خواهد بود: 

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
 انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
 همچی که دس برد که به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
 دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
 میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها از ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
اما علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خوابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
 تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
 قد بکشی خال بکوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
 دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگیره
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
 عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
 صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکرای با وفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم ا...

شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

پنج: خاطره ها

خاطرات برای من کارکردی به کلی دوگانه و متفاوت دارند٬ یکی سازنده و دیگری فرساینده.

نوشتن را از اول دبیرستان به طور پراکنده آغاز کردم٬ تا همین چند وقت پیش دو سه سالی می شد که منظم شده بود.  چندی قبل هم که دوباره به سراغ نوشته هایم رفتم و خود گذشته ام را به تماشا نشستم.... وقتی یادداشت های قدیمی ام را می خوانم٬ آن ها را بیشتر از هر چیز پر از حسی می یابم که اسمش را می شود خامی گذاشت. نوشته های خیلی قدیمی ترم که حتی کارکرد یادآوری خاطرات را هم ندارند و اساساْ به هیچ دردی نمی خورند. می شود با خیال راحت سوزاندشان. کمی جدیدترها وضعشان این قدر خراب نیست٬ دست کم بیشتر از قبل حاوی تجاربم هستند تا شرح روزمره اعمال و افکارم. اما همین ها هم٬ در نظرم مملو از اشتباه و ناپختگی در مقام عمل و فکر می آیند.

کارکرد مثبتش همین جاست. همین که می بینی خیلی از این اشتباه ها دیگر هرگز از تو سر نمی زند و در قیاس با گذشته هایت پخته تر شده ای و در واقع به نوعی رشد کرده ای. آن وقت طبیعی به نظر می رسد که باز هم این نوشتن ها را ادامه بدهی٬ که همیشه بتواند محک خوبی باشد برای رشدت و به آن کمک کند...

اما مدتیست که این محرک٬ خوب ناکافی به نظر می رسد. آن وقتی که دیدن این همه تجربه های پراشتباه توان عمل را از تو می گیرد. احساس می کنی که هر تجربه تازه ای را که از سر بگیری٬ نهایتاْ باز هم فرجامی شبیه گذشته ها خواهد داشت٬ هر اندیشه ای را که ثبت بکنی٬ در گذر زمان پاک می ماسد. این است همان کارکرد فرساینده٬ که سستت می کند و میل و توان رویارویی با تجارب و افق های تازه را از تو می گیرد. با این سوال که تجربه و اصلاح تجربه تا به کی٬ اشتباه به چه قیمتی؟!

به گمانم من درباره گذشته خودم بیش از حد بی رحم عمل می کنم. اوایل برایم عجیب بود که می دیدم تقریباْ تمام آدم ها وابستگی زیادی به گذشته خود دارند و آن را از خود می دانند٬ حال آن که برای من به هیچ وجه این طور نبود. می دیدم که مثلاْ آدم ها حاضر نیستند به این سادگی ها نادرستی عقایدشان را که مرور زمان برایشان به اثبات رسانده بپذیرند: "نه٬ من هنوز هم فکر می کنم که آن موقع بهترین کار ممکن را  کردم." اما من می توانم گذشته خود را به کلی انکار بکنم٬ می توانم از اشتباهات بزرگ خودم در گذشته برای دوستانم بگویم تا با هم به او بخندیم. و نمی دانم این حال که برایم مهم است٬ این اکنون که بهتر و کامل تر از آن گذشته است٬ این همه می ارزد یا نه.

این طور می شود که خودم را در گذشته بی رحمانه تخطئه می کنم. آن چنان این کار را می کنم که در آخر٬ گویی هیچ چیز روشنی بر جای نمی ماند! و من نمی فهمم که زیاده روی کرده ام یا نه٬ به راستی آن گذشته ها این چنین بی مایه و مملو از هیچ بوده اند.

آن وقت است که این سوال قدیمی می آید و رهایم نمی کند. سوالی که انصاف اگر بدهید٬ انصاف نیست بی جواب بماند. این سوال ساده  که این زندگی٬ چرکنویس کدام پاکنویس است؟!

چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

شش: غريبه

از اولش هم خودش می دانست این همه کتاب ها و جزوه ها حریفش نمی شوند. می دانست همین طور که با هر بار نگاه گذرایم به ردیف کتاب های درسی و غیر درسی خوانده و نخوانده ام انگار قد می کشد و به من چشمک می زند که مرا بخوان! تاب ایستادگی ام در برابر وسوسه اش نیست...
کاش غریبه که داشت از این جا می رفت٬ این یادگاری اش را هم با خودش برده بود! حالا من ماندم و همین دفتر خاطرات با جلد نارنجی که انگاری ضخامت یک کتاب چهارجلدی را یک جا دارد که این طور نگاهم را بی اختیار می دزدد و می خواندم به خودش٬ که مرا بخوان!
و من٬ که از همان روزهای اول که غریبه رفت و نفهمیدم کی٬ ماندم که چه کار کنم با این یادگاری اش! خواندن این خاطره هایش٬ که رسم رفاقت نیست٬ اما یادگاری هم هست٬ نمی شود از جلوی چشمانم هم دورش بکنم!
چه پرهیزی می خواست! می خواستم دوباره به یاد بیاورم آن اینک غریبه را٬ و نمی خواستم٬ ولی آن همه پرهیزکار نبودم! سرانجام٬ همسفر روزهای دور و پرماجرای غریبه شدم...
معجون شگفت جسارت و حماقت مکرر٬ وه که غریبه چه روزهایی گذرانده بود! می خواندم٬ حیرت می کردم از او٬ که این همه دور بود از من٬ و به یادش می آوردم آن روزها که غریبه٬ هنوز آشنا بود...
و باز٬ این وسوسه چرا ناتمام مانده است؟ این چه میلی است در من٬ چه گستاخی بی حدی است که مرا می خواند٬ که مرا بنویس؟ مرا با خاطرات غریبه چه کار؟ من او و دنیاهامان٬ بسیار بیشتر از این ها دورند از هم... چه جسارت خفته ای در من بیدار شده که می خواهم خاطرات ناتمام غریبه را من٬ من که این همه از او دورم٬ ادامه دهم؟!
وسوسه تمام شده است٬ دفتر نارنجی دیگر می خندد. تمام جسارتم هنوز به یاریم نخاسته٬ قلم در دستانم می لرزد. غریبی می کند٬ زمان می خواهد تا دوباره به یادم آورد. سطرهای سپید٬ بار دیگر شادمانه میزبان کلمات می شوند:..

"وسوسه ناتمام یک لیوان نسکافه داغ٬ اولین منظره تمام برفی پشت پنجره٬ فشار خردکننده این روزها و یا نه٬ شاید همان اتفاق ساده ساعتی پیش؟! کدام یک بودند که روزه نیت ناکرده مرا بعد پنج ماه شکستند؟!.. "

غروب هفت دی٬ ۲۰۵ خوابگاه زنجان

پی نوشت: چه بارانیست هوای دلم امشب...

 

یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

هفت: وايد سنس استشناری رندوم ورییبلز

این هم از آن مقولاتیست که گذشته بیشتر بهش فکر می کردم. نه این که حالا حل شده باشد ها٬ نه. فقط رفته جزو بایگانی مطالب "به این چیز ها فکر نکنی بهتر است". چی؟ می گویم برایتان.

یک مدتی خیلی این کار را می کردم٬ یک آهنگی را در جمعی می خواندم و یا سوت می زدم و بعد منتظر می شدم که بقیه هم چند لحظه بعد ناخودآگاه تکرارش کنند! احساس لذتبخشی بود٬ این حس که انگار می توانی به ذهن بقیه جهت بدهی بدون این که بفهمند! این سرگرمی را حتی هنوز هم دارم٬ گیرم نه به آن شدت گذشته. اصلاْ همین نکته که هنوز هم گاهی سرگرمم می کند باعث شده که اعترافش کمی برایم سخت شود٬ چون دیگر روی کسی که این را بخواند اثر ندارد!

عمده اش همین آهنگ بود٬ اما خیلی جورهای دیگر هم می شد این کار را کرد. خودم بهش می گفتم "سوء استفاده از ناخودآگاه دیگران"! خیلی زود این را کشف کرده بودم که ما ناخودآگاه چه قدر تحت تاثیر محیطمان قرار داریم٬ و به همین خاطر در عین حال که آن رضایت خاطر توام با نوعی برتری را با سوء استفاده از این ویژگی (ضعف؟!) دیگران تجربه می کردم خودم حسابی از ذهنم مراقبت می کردم که چیزی از بیرون به افکار و اعمالم جهت ندهد.

اما موفق می شدم؟ اصلاْ ممکن بود چنین کاری؟ همان وقت ها هم بود که به این موضوعات بیشتر فکر می کردم. به این که تا چه حد از افکار و حتی اعمال ما تحت تاثیر عوامل خارجیست؟ انتخابات اخیر٬ امتحان٬ بازی فوتبال دیشب٬ رفتار فلان دوستمان٬ .... و هزار و یک چیز دیگر که می توانستند به کلی چیز دیگری باشند٬ که در آن صورت شاید ما هم به کلی چیز دیگری می شدیم! همان حوالی ترم سه هم بود که آمار و احتمال داشتیم٬ به خاطر همین خوب یادم هست که آن زمان ها با این دید که به مردم نگاه می کردم همه شان را "متغیرهای تصادفی" ای می دیدم که می توانستند در این لحظه هر مقدار دیگری را نیز اختیار کنند!

فکر کنم درک این نکته که باور چنین دیدگاهی چقدر آزار دهنده خواهد بود چندان کار دشواری نباشد. خیلی از فکرها و کارها بی ارزش می شوند و خوب ها و بدها کمرنگ تر می شوند٬ و همه چیز در فضایی مبهم قرار می گیرد٬ فضای متغیرهای تصادفی.

و من می اندیشیدم که من چیست٬ آن چیزی که خود من است و هویت من. آن چیزی که ثابت است و ماندگار٬ حتی اگر شرایط حاکم بر آن به کلی دگرگون شود...

به هر حال٬ دوره این فکر ها گذشت و به نتیجه خاصی نرسیدم. فقط سعی کردم که به هر چه که احساس کردم ممکن است اصالت داشته باشد بیشتر بها بدهم و تا جایی که می شود با دنیای اطرافم تعامل کنم٬ به جای این که منفعلانه اجازه دهم افکار و رفتارم را شکل دهد. نتیجه اش٬ همین شد که حالا می بینید...

پی نوشت: خوب دوستان٬ وقتش رسیده که امتیازات خود را جمع بزنید. فقط سه٬ چهار و پنج تا اولین علامت تعجب واقعی بودند. این را هم اگر بگیرید به جای دو٬ آن وقت چه طوری می شود؟ به گمانم از بدهی من به شما٬ می ماند فقط یکی...

شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

نعل و ميخ

به زندگی فحش می داد٬ از این فحش خارجی ها که معنی همه شان می شود لعنتی. بعد هم یک دفعه آخرش گفت: هی٬ شکرت خدایا. گفتم: تو که داشتی فحش می دادی؟ گفت: مشکلای زندگی که هستن٬ ولی اینا دلیل نمی شه که تو شکرگزار نباشی. گفتم: خودتو مسخره کردی یا خداتو؟ اونی که بستیش به فحش بزرگترین نعمت همون خداس. آدم یا مثل اونایی باشه که از زمین و زمون به انضمام خدا شاکین٬ یا اگه خدا رو شکر می کنه اتفاقی اگه افتاد باید جای فحش دادن زندگی دنبال گیری تو خودش باشه که این محرومیت رو براش به بار آورده. غیر از این دیگه مسخرس.

نیست؟!

سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥

لبخندی بر لبان دنيا

خبر: مراسم تشییع جنازه و ختم صدام با حضور یکصد نفر در روستای العوجه واقع در زادگاهش تکریت برگزار شد٬ همشهری.

[سه چهار نفری سر به پایین جلوی ورودی ایستاده اند. جماعت دو لایه پای دیوارها نشسته اند. زنانه هم که آن طرف است و معلوم نیست چه خبر است٬ فقط هر از چندگاهی صدای ضجه ای می آید که مثلاْ چرا ما را تنها گذاشتی یا درد برادر مرده برادر مرده می داند و از این حرف ها. یکی هم دارد خرما پخش می کند. دستشان را از جلوی چشمشان برمی دارند و سری بلند می کنند: غم آخرتان باشد. یکی سر منبر است:]
"بله٬ امروز ما این جا جمع شدیم دور هم٬ برای شادی روح عزیزی که پدری مهربان٬ شوهری دلسوز و رهبری محبوب بود. اونایی که به اون مرحوم نزدیک تر بودن٬ می گن که اون مرحوم هر کاری که توی این دنیا می کرد مخلصاْ لله و برای رضای خدا بود. همش مراقب بود که نکنه یه وقتی خدایی نکرده حقی از کسی ضایع بشه یا کدورتی ازش به دل کسی بشینه. همه دنیارو بهش می دادن حاضر نبود اشکی به گونه معصومی بیاد یا دلی رو چرکین کنه. شنیدم که گفتن اون مرحوم این قدر روح حساس و لطیفی داشت که اصلاْ انگار از آدما نبود٬ اصلاْ انگار یه چیز دیگه ای بود. توی این سی سالی که عاشقانه به این خلق خدمت کرد دنبال مال و منال یا قدرت هیچ وقت نبود٬ فکر و ذکرش همش خدمت به خلق و رضایت خدا بود...
[ یک کاغذ پنج سانت در پنج سانت از جیبش در می آورد.] یک ذکر مصیبتی هم بگم و این مجلس نورانی رو تمومش کنیم: می گن اون مرحوم٬ آخرین لحظه های مرگ خیلی آروم بود. وقتی پرسیدن ازش که می ترسی٬ گفت چرا بترسم... من که همه عمرم رو با کفار و متجاوزین جنگیدم... اوه اوه اوه [صدای گریه از طرف زنانه بلند می شود. همان طوری که متوجهید٬ این جا بیشتر بار فضاسازی به دوش شماست.] خواستن روی صورتش چیزی بکشن نذاشت٬ گفت نکنه یه وقت اون کافرا فکر کنن صورتم از ترس زرد شده... [این قسمت ذکر حقیقت نداشت. گفته مشابهی را در تاریخ به منصور حلاج نسبت داده اند.] وقتی داشت آخرین لحظه های عمرشو می گذروند٬ جماعتو دید... می گن اون شقی ها همون طور اون بیرون وایستاده بودن و هلهله شادی سر داده بودن... مرحوم گفت: باور کنید٬ من کینه ای از اینا به دل نمی گیرم... به دل نمی گیرم [گریه و ضجه. جوونمرگ شدی... یک نفر در زنانه سرش را به دیوار می کوبد که ما فقط صدایش را می شنویم] تا آخرین لحظه هم خار چشم دشمنا بود... اونایی که اون جا بودن می گن تا آخرین ثانیه ها هم اون حالت باوقار و نورانی خودشو داشت٬ تا این که اون شقی ها آویزونش کردند و به شهادت که آرزوش بود رسید. [عیناْ به نقل از روزآنلاین٬ ابراهیم نبوی:دختر صدام حسین پدرش را شهید خواند. دختر صدام حسین غلط کرد. به قبر پدرش خندید. این مردک مرحوم این همه جنایت کرده بود، دخترش هم فعلا مشغول الواطی در بلاد اسلام است، به قبر پدرش خندید که او را شهید خواند.]
[اعلامیه درگذشت صدام را بهش می دهند.] از همه اونایی که این جا جمع شدن و باعث شادی روح اون مرحوم و تسلای خاطر بازماندگانش شدن از طرف خانواده های فرزندان اون مرحوم٬ عدی و قصی٬ تشکر می کنم. از همه خانواده های محترم... [کمی مکث برای تقلب] حسین٬ تکریتی٬ ابوالناصر و ...

چه قدر در حق تو بی انصافی شد! این حکم عادلانه نبود٬ یک بار مردن چه قدر تو را ناکافی می نمود! لعنت تاریخ ابدالآباد بر تو باد.

پی نوشت: یک برنامه ضدحالی چند سال پیش کانال پنج داشت که پنج تا ماجرای عجیب را تعریف می کرد که بعضی هایشان واقعی نبودند. ضدحال از این بابت که هیچ استعدادی در حدس زدن این که کدام داستان حقیقت دارد و کدام یک ساختگیست نداشتم. حالا منظور؟ خوب٬ من یک کم در بازی جر زده ام! تمام آن چیزهایی که گفتم واقعی نبودند! حالا حدس هایتان را بزنید تا بگویم...

شنبه ٩ دی ۱۳۸٥

يک بازی ساده٬ فقط همين!

اين سه روز اصلاْ به اينترنت دسترسی نداشتم. امروز ظهر که برگشتم دانشگاه مجتبی از عرشه صدام کرد: که نوشتی؟! گفتم: [تعجب با حالات سر و چشم.] گفت: کامنتمو نخوندی مگه؟ گفتم الان می رم می خونم. وقتی وبلاگم را چک کردم ديدم مرا به بازی دعوت کرده. ضمناْ٬ کفرم هم درآمد وقتی ديدم اين پرشين بلاگ مادر مرده گزينه تاييد برای نمايش کامنت هايم را فعال کرده٬ چيزی که حالم ازش به هم می خورد.
بازی را که ديگر همه بلديد٬ هرکس پنچ راز درمورد خودش که احتمالاْ ديگران نمی دانند می گويد و بعد رد می کند به پنج تای بعدی. بعضی ها هم رازهايشان حقايقی گران بار است و از اين رو اين لهو و لعب را بر نمی تابند. خوش به سعادتشان٬ ما که کماکان پايه هر جور بازی و گل واژه گويی و اين حرف ها هستيم پس اين رازهای مرا داشته باشيد تا بعد:

۱.اولين تجربه ام را در ۱۶ سالگی داشتم. قبلش دوستانم از تجربه های خودشان می گفتند و من احساس می کردم که بدجور می لنگم. آن نیم ساعت تجربه بزرگترين عصيان عمرم بود و می دانيد که هيچ لذتی با تجربه های نهانی همپايگی نمی کند٬ مخصوصاْ اگر در دوران پرشور نوجوانی باشند. اگرچه خيلی زود فهميدم آن طوری هم که فکر می کردم نبوده و اواسطش کم کم به صرافت اين افتادم که نکند پدر بفهمد و ... هنوز هم معتقدم که به لذتش می ارزيد٬ اگرچه تاوان سنگينی برای همين هوس کوتاه دادم. پدر که فهميد هيچ٬ دردسری حسابی هم برايم به بار آمد که تا مدت ها توی خانواده نمی توانستم سرم را بلند کنم و نگاهشان کنم. يک اشتباه کوچک و يک تاوان يزرگ...
يک لحظه چهارراه شلوغ شد٬ هول شدم و جای ترمز گاز دادم! خرج ماشين آن زمان شد ۲۵۰ هزار تومان. بابام فقط گفت: خوب می گفتی می دادم بهت٬ چار-پنج جلسه کنارت می نشستم و بعد می دادم دست خودت...

۲. وقتی دو ساله بودم تا حد مرگ مريض شدم. مادرم می گويد خدايی شد ماندی. فکر می کنم کمی زياده روی می کند٬ مادر است ديگر. ولی به هر حال آن بيماری آن قدر شديد بود که تاثيرات ماندگاری بگذارد. الان هر سال بايد بروم چکاپ٬ که به خودم باشد نمی روم. آخرين بار دو سال پيش که از دکتر خواستم برايم توضيح بدهد که چه مرگم است توضيحات خوب و جامعی داد که چيزی متوجه نشدم. فقط فهميدم که از جنس يک نارسايی قلبيست. می گفت اين طور که جدی نمی گيری ممکن است الان اذيتت نکند٬ اما از سی- سی و پنج از زندگی می اندازدت! يکی نيست بگويد آقای دکتر٬ نه که الان خيلی روی زندگی هستيم؟!

۳. يک معلم حسابان داشتيم خيلی ازش بدم می آمد. سال آخری تمرين نمی نوشتم می گفت بيا واستا گوشه ديوار تا آخر کلاس. يکی همش پاتخته بود و تمرين ها را حل می کرد به ما می گفت اگه اين فردا شريف قبول شد نگيد چرا. رتبه اون دوستمان شد پانزده هزار. اصلاْ از اين تریپ ها ندارم که بگويم دبيرستان بچه باحال بودم و اين حرف ها٬ هيچ حس خاصی هم به دوران قبل دانشگاه ندارم ولی درس نمی خواندم. اصلاْ قرار نبود اين جا قبول شوم. رتبه های سنجشم چهاررقمی می شد! اين شد که وقتی فريد رتبه ام را خبر داد  پرسيدم حالا خوبه؟!

۴. ديوانه فوتبال بودم٬ بعد عاشقش شدم٬ بعد واقعاْ بهش علاقه دارم. ولی راهنمايی فقط پشتکار داشتم. از اين ها بودم که يارکشی می ماندم آخر. اين وری ها می گفتند برو اون ور واستا اون وری ها می گفتند برو اون ور واستا. ولی من که ول کن اين قضيه نبودم. حالا چه می شود مگر٬ حداکثر يک کم کيفيت بازيتان پايين می آيد ديگر. به لطف پشتکارم تا اواسط دبيرستان بالاخره فوتبالم را به حد آبرومندی رساندم. يعنی در واقع٬ فوتبال را خر می زدم.

۵. قبل رفتن به مدرسه می توانستم بخوانم و بنويسم. از عشق به نوشتن دزدکی کتاب فارسی خواهرم را می خواندم. مثلاْ يک آخر شب که زير نور چراغ خواب درس ناظم و ظهر و مواظبت را می خواندم خوب يادم مانده. اولين داستانم را همان وقت ها حاشيه روزنامه سلام نوشتم. خيلی چيزی يادم نيست٬ فقط يادم هست که در مورد مرد خوبی بود به نام جک که آخرش می مرد و می رفت بهشت. ديگر رفت تا دو سال پيش. همان وقت ها که با آن کف اعتماد به نفسی که وارد دانشگاه شده بودم وضع خوبی هم در درس ها نداشتم و برای توجيه خودم درس خواندن را عار می دانستم! می رفتم حوزه هنری کلاس های نويسندگی مصطفی مستور٬ همين که روی ماه را نوشته. کارش بد نبود هر چند من هم خيلی دنبالش را نگرفتم. آخر يک بار به کلی نااميدم کرد٬ وقتی شروع کرد به تعريف کردن از قلم من! های٬ جوانی... 

اين هم از اين. من محمد را دوباره٬ الهام٬ حسام٬ حمزه و هامون را به بازی دعوت می کنم.

چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥

در چهار جبهه٬ همزمان!

۱. بدون شک روزهایی را که در پیش رو دارم٬ قبل تر هرگز تجربه نکرده ام با این حال می توانم حدس بزنم که چالشی حسابی خواهد بود. حقیقتش من چندان هم عادت ندارم که به خودم سخت بگذرانم٬ بنابراین اولین احساسی که از تجسم این روزها دارم نوعی ترس و دلهره مبهم است. نمی دانم٬ فقط خدا کند زیاده روی نکرده باشم و بیش از حد گرفتار نشده باشم. ولی اول و آخرش که کاریش نمی شود کرد٬ زندگی کم کم دارد جدی می شود...
این ها را برای چه به شما می گویم؟ حق دارید. فقط برای این که بگویم ممکن است نتوانم به این جا برسم٬ همین.

۲. زیادی جدی شد؟ باشد٬ پس عجالتاْ این را داشته باشید تا بعد. (دومی از پایین به طور خاص.)

۳. یک چیز بامزه ای دیدم امروز٬ یکی از دوستان جمله من اول شعر پست چهارده آذرم را در وبلاگش از فریدون مشیری نقل کرده بود! از آن بامزه تر وقتی بود که دیدم یکی دیگر کامنت گذاشته که اتفاقاْ من هم از این شعر مشیری خیلی خوشم می آید! کلی نشاط رفت٬ و البته بعداْ فهمیدم که منظور ایشان شعر دیگری از فریدون مشیری بود نه جمله من!

۴.عادت های قدیمی هنوز با تو اند٬ همان حواس پرتی های آگاهانه٬ همان بازی های همیشگی! بازهم که لا به لای سطور این نامه های بی نام و ناشناس٬ امضاهای آشنای خود را جا گذاشته ای!

دعا کنیم٬ خیلی.