خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥

قرعه

  عزيزم زنگ زده٬ صدايش خسته است. حال و احوال هميشگی را می کنيم٬ دردی هست در صدايش٬ و شوقی بيشتر از هميشه٬ که با من صحبت می کند. نمی پرسم چيزی شده٬ همان چه خبر معمولی کافيست٬ که حرف هايش را به من نزند٬ به که بگويد؟!:
  - سعيد جان ديروز٬ ما آمده بوديم تهران.
  - ای بابا! خوب خبری می دادی ببينيم همديگرو!
  - امکانش نبود٬ آمده بوديم پارک ارم٬ با بچه های مدرسه...
  - خوب؟
  - همه چيز خوب و طبق برنامه بود تا ساعت يک و نيم. يه وسيله ای بود که بچه ها همه سوار می شدن. دور پنجم شيشم بود که اون اتفاق افتاد... دوتا از بچه ها... برديمشون بيمارستان... خيلی ترسيده بودم٬ آخه مسئولشون هم من بودم... خلاصه بقيه بچه ها رو برگردونديم و اون دوتا رو هم برديم بيمارستان... احتمال ضربه مغزی می رفت٬ موهاشون رو زدن٬ و عکس گرفتن... خدا رو شکر٬ اين خطر برطرف شد... شب اجازه بچه ها رو گرفتيم که برشون گردونيم قزوين٬ حالا حالاها سر پا نمی شن... سعيد خيلی مواظب خودت باش٬ خيلی...
  خيلی ناراحت شده ام: خدارو شکر که ضربه مغزی نبوده. حالا خودت خوبی؟ حتماْ خيلی اذيت شده ای؟
  - آره٬ خيلی سخت بود. می دونی سعيد٬ دورای قبلی هم با بچه ها سوار شده بودم! اين دور هم يکی از همين دوتا خيلی اصرار کرد که خانوم يه دورم با ما سوار شين٬ نشدم... همون دور اين جوری شد...
  بی اراده در دلم٬ خدا را شکر می کنم.حقيقت دارد که آدم٬ اگر از بد برای ديگران ناراحت شود٬ ته دلش به هر حال خوشحال است که سراغ او نيامده. تازه مگر مادر پنجاه ساله من٬ قوت دختربچه های چارده پانزده ساله را دارد؟!
  بعد٬ يک آن می انديشم که اين اتفاق٬ ممکن بود يک دور قبل تر بيفتد... ممکن بود اتفاق بدی (بدتری!) بيفتد و من اين جا٬ بی خبر بوده باشم... ممکن بود... ممکن بود... اولين بار است که جدی اين فکرها را می کنم٬ دلم می لرزد... و يک دفعه احساس می کنم که صد و پنجاه کيلومتر٬ چه قدر زياد دور است...

  پی نوشت: مادران ايرانی٬ موجوداتی به غايت پيچيده اند که هنوز٬ عاجز هستم از درکشان٬ و در مقام حيرت...

دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥

حرف هايی از جنس نگفتن

  آهای پسر! گل پسر٬ رفيق! يک دقيقه بنشين اين جا٬ کارت دارم. يک دقيقه گوش کن ببين چه می گویم...
 

  غرض از مزاحمت اين که عزيز٬ صبر من هم حد و حدودی دارد... شورش را ديگر در نياور که حرمت دوستی و خيلی چيزها را نگه داشته ام تا همين الان که هزار و يک بچه بازی تو را تحمل کرده ام و بدان که به قول آن دوست عزيزمان٬ حرمت امامزاده به متوليش است٬ حرمت خودت را حفظ کن! دست کم تو يکی٬ که بهتر از خيلی ها می داني٬ که من چه راحت می بُرم!
  بگذار همين الان برايت بگويم که شديداْ متاسف و متاثر و عميقاْ از تو نااميد خواهم شد که اگر فکر کنی که من مثلاْ کينه ای به دل گرفته ام از آن چرندی که ديشب گفتی يا هر دليل مزخرف ديگری که ممکن است به ذهنت برسد٬ که امثالش در اين يک سال٬ کم از تو نشنيده و نديده ام و هيچ چيز نگفته ام. ده تا که گفته ای و صدتا هم که از دلت گذرانده ای... می دانی که چه می گويم٬ فقط کافيست برای نمونه همين يک ماه اخير خودت را مرور کنی...
  القصه چه شد که اين ها را برايت می گويم؟ هان! همين امروز که داشتم قدم می زدم٬ آنی به ذهنم رسيد که نکند اين حق تو باشد که بدانی چه می گذرد بر من٬ با آن چه می کنی و من محرومت داشته باشم؟! پس می گويم که بدانی٬ يک بار برای هميشه.
  اين را يک بار هم به او گفتم٬ من چيزی به دل نمی گيرم.هر کسی که هر رفتاری در مقابل من می کند٬ انتظار و توقعم از او٬ بالا يا پايين می رود. وقتی تو از کسی توقعی نداشته باشی٬ چه طور ممکن است برنجاندت؟! ايده خوبيست٬ نه؟ می شود به کار بستش و جواب گرفت! خيلی آدم ها خودشان را هر روز رنجه می کنند با افکاری از اين دست٬ که فلانی چرا اين طوری کرد؟ چرا بهمانی اين جوريست؟ و يا امثال اين٬ غافل از اين که فلانی٬ بودنش به اين طوری بودن است! 
  و حالا٬ همين بود که فکر کردم شايد تو هم حق داری بدانی! تو يا هر کس ديگری که ممکن است زمانی بينديشد که اشتباهی در حق من کرده. گفتم شايد٬ شايد٬ اين برايت مهم باشد و نخواهی چنين پروسه نامطلوبی در ذهن من٬ (و حتی شايد خيلی های ديگر که نمی دانيم!) در مورد تو اتفاق بيفتد و در آن صورت حق ندارم از تو مخفيش بکنم٬ شايد! البته اگر خيلی دير نشده باشد! 
  عجيب است که بعضی وقت ها می انديشم که دوستان من همه٬ به نوعی اين انتظارات را بالا برده اند الا تو٬ که گويی تخته گاز داری می روی به سوی نمی دانم کدام ناکجاآبادی که شرط می بندم خودت هم خبر نداری! پس بلند شو و يک تکانی به خودت بده٬ تا گندش را در نياورده ای! مثل آن دفعه قهر نکن و لوس بازی هم در نياور٬ بعيد می دانم اين بار ديگر دل و دماغ و حوصله ای داشته باشم که مثل هميشه٬ زور بزنم که رابطه مان را تعديل کنم و به حالت عادی در بياورم!

  القصه٬ فکر می کردم شايد اين ها را بايد می دانستی! حالا باز هم می گويم٬ که ظرف صبر و حوصله من هم حدی دارد٬ زنهار که لبريز نشود٬ زنهار! خدانگهدارت عزيزم!
  

یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥

بشری نه مثل ما: دردهای رستگاری

  اين عيد را از همه عيدها بيشتر دوست دارم. خيلی وقت است که اين را فهميده ام٬ دست خودم نيست! از عيد٬ هفده ربيع الاول و از انسان٬ محمد بن عبدالله را... من شيفته پيامبرم هستم!
  تا به حال زياد به اين فکر کرده ام که می شود زندگی رسول خدا را الگو قرار داد يا نه. پيش تر ها برايم بديهی بود که اين امر نه تنها عملی٬ که واجب است... اما انگار بزرگ تر بايد می شدم تا بفهمم که همه چيز به اين سادگی ها هم نيست... 
  در آيه آخر سوره کهف٬ خداوند از برگزيده اش می خواهد که به مردم ابلاغ کند٬ که من بشری هستم از جنس شما٬ [با اين تفاوت که] بر من وحی می شود که خداوند شما پروردگار يکتاست و همه دقيقه مطلب هم همين است. ابواب آسمان بر محمد گشوده شده و او٬ به آن چنان يقينی از جانب خداوند رسيده که بتواند بزرگترين رسالتش را تمام و کمال بگزارد. بی شک اگر بناست انسانی اين بار گران را به دوش بگيرد٬ ذره ای تزلزل در او جايز نيست. ملکوت آسمان تنها بر او گشوده شده و حال٬ زندگی ما زمينيان مهجور پر شک و قصور کجا و حماسه آن انسان - اسطوره کجا؟ ما با هزار شک و گناه و فکر بی راه٬ چه طور مطمئن باشيم بر راه صواب؟!

  اما چه چيز محمد را لايق اين يقين کرد؟ شايد اين به کارمان بيايد٬ اما انگار٬ چندان نمی دانيم. از آن چهل سال٬ خلوت گزينی های هر از چند گاه او را می دانيم در حرا٬ و در سوی ديگر٬ زندگی تمام زمينی او٬ شانه به شانه مردان عرب. محمد چنان می زيد در بين آنانی که بعدها٬ کمر به قتل او می بندند که او را محمد امين لقب می دهند٬ و بزرگش می دارند حال اين که٬ دردها و دغدغه های محمد٬ چيزی فراتر و به کلی متفاوت از ايشان است! محمد بيشتر می فهمد اما٬ اين او را گوشه نشين نمی کند. محرم دردهای او فقط٬ خلوت بکر حراست. دردهايی آن چنان اصيل٬ که سرانجام به قيمت رستگاری بشر تمام شد!

  ما با دردهای مان٬ ره به کجا می بريم؟!

  پی نوشت: اين را بخوانيد٬ جالب است!    


   
  

جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥

من چنينم که نمودم...

  پيش نوشت: اين يک يادداشت٬ از جنس يادداشت های شخصيست. حرفی که از جنس گفتن نيست٬ اين جا می گذارمش برای دوست عزيزم٬ که هر وقت رد شد٬ يادداشتش را بردارد و بخواند. اگر هم بپرسيد چرا اين جا گذاشته امش٬ جواب مستدل و قانع کننده ای دارم: دوست دارم٬ وبلاگ خودم است! حالا برويد پست های نخوانده قبليم را بخوانيد يا که نه٬ به سلامت!  تو هم٬ کلمه را بخوان!:
 

  می دانی از آن شب دردناک تا الان٬ چه احساسی دارم؟ يه جورايی٬ حس زورو دارم! حس مرد عنکبوتی! شايد هم حس غريب دکتر جکيل و مسترهايد!
   شرط می بندم مرد عنکبوتی دو را نديده ای٬ از اين چيزها خيلی خوشت نمی آيد! ولی فيلم بامزه ايست٬ خيلی از يکش بهتر است. آخر فيلم آن کسی که نبايد بفهمد٬ می فهمد مرد عنکبوتی کيست. بعدش ديگر٬ در کنار هم احساس امنيت نمی کنند. حالا من هم فکر کنم احساسم شبيه احساس آن پسره است آخر فيلم دو! يا احساس آنتونی باندراس٬ وقتی آن يارو می فهمد که زوروست!
  کاش آن جمله آخر را نمی گفتی! خيلی سعی کردم که اين طوری نشود٬ ولی نشد. چيزی را ديده ای که به هيچ وجه٬ دوست نداشتم نه تو ببينی نه هيچ کس ديگر. چيزی که به هزار زور٬ اين همه مدت مخفی نگهش داشته بودم٬ که خيلی هم سخت بود اما باز هم دوست داشتم اين طوری نمی شد٬ و تو نمی ديدی آن چه قرار بود ناديدنی و نادانستنی باشد برای همه٬ الا خود او...
   دست خودم نيست٬ شايد بگويی دارم زياده روی می کنم ولی باور کن دارم راست می گويم. نمی دانم چرا يک جورهايی احساس عدم امنيت می کنم! يادت هست گفتی "سعيد٬ عوض شده ای... نمی دانم کجاها سير می کنی..." خوب شد حالا؟ دانستی؟ راحت شدی؟..
  فکر می کنی به نظرت می شود فکر کنيم که چنين اتفاقی نيفتاده٬ همچين شبی نبوده اصلاْ؟ چرا نمی شود!  نقابم هنوز هم سالم سالم است٬ هيچ جور نمی شود از پوستم تميزش بدهند! سخت می گيرم خيلی؟ نه عزيز٬ مهم است برايم!
  پس ديگر بی خودی احوالم را نپرس! چيزی نشده است که٬ من همان سعيدم! نه خانی آمده نه خانی رفته! شتر ديدی نديدی...

 

  

پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥

اين باب بر من بسته شده!

  سوال اين است: وقتی از ته قلبت می گويی خدايا٬ هر آن چه خير است بشود؛ پس آن جا کجاست که يواشکی يک دقيقه بعد می گويد: ولی ترجيحاْ آن بشود!! و تو توی دلت می خندی؟!
  بعضی آدم ها به دعا برای خواسته های ماديشان اعتقاد دارند: خدايا به هر حال٬ انسانم و نيازمند. کاری بکن که اين کنکور را قبول بشوم٬ کاری کن که اين معامله سر بگيرد٬ کاری کن که بله بگويد٬ کاری کن که به او برسم٬ کاری کن که اين درس پاس بشود٬ کاری کن که مرا ببخشد...
  بعضی ها نه٬ اين ها با کلاس ترند. اين ها می گويند خدا عالم است و ما نادان. از کجا معلوم خير تو در قبولی کنکور باشد؟ از کجا معلوم اگر اين معامله سر بگيرد ورشکست نشوی؟ از کجا معلوم اگر بگويد بله٬ بدبخت نشوی تا آخر عمر؟ از کجا معلوم اين درس را پاس بشوی٬ سه تا را ترم بعد نيفتی؟ پس تو که نمی دانی خير در چيست٬ از خدا بخواه که خير باشد هر چيز. انشاالله که خير است...
  به زبان خودمان٬ اين تریپ کلاس هم دارد! اصلاْ خيلی هامان همين طوری هستيم٬ از خدا خير را می خواهيم! خود  تو٬ مگر اين طوری نيستی؟ عاقبت به خير بشويم انشاالله!
  ولی يک لحظه صبر کن٬ فکر کنم يک چيزی هست اين وسط... مگر خدا غير خير هم چيزی می خواهد؟ مگر استغفرالله از ناحيه خدای متعال٬ شر هم صادر می شود گاهی؟ خوب پس اگر خدا فقط خير می خواهد ديگر ما چه را می خواهيم٬ چه را می طلبيم؟ عملمان با اعتقادمان در تضاد است٬ اين طوری يعنی: که خوب من می دانم خدا می خواهد٬ ولی من باب تاکيد می گويم که يک وقت خدا خدايی نکرده يادش نرود!
   آن وقت اين طوری که فکر کنی٬ می بينی آن مرحله وسط وجود ندارد. آن وقت سرانگشت تدبير خداوند حکيم را می بينی٬ در ذره ذره عالم و تک تک وقايع آن. آن وقت٬"راضی" می شوی٬ مرحله رضای مطلق. سناريوی بازيت را کارگردان ناديده ات خط به خط به تو می دهد و تو بازی می کنی٬ بدون اين که بدانی آخرش چه می شود٬ يا اين که بخواهی کارگردان ناديده که به او اعتماد داری٬ خطی از تکستت را عوض کند٬ آن طور که می خواهی! 
  فقط شايد هر شب٬ بعد پايان نمايشت٬ بعد خسته نباشيد و احوال پرسی های معمول٬ با کارگردان بنشينی پای صحبت. از پشت پرده ٬ تا وقتی نمايش هنوز تمام نشده و آن هم نه درباره نمايش٬ که درباره زندگی واقعی... 

دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥

جاده های هر کدام تک نفره

   ۱.دلتنگ شده ای تا به حال٬ ناگهانی٬ سخت٬ که نفهمی چرا٬ شايد از اين دست که من می گويم؟:

   همين طور که داری آرام و مطمئن٬ وشايد حتی فارغ و سرخوش در همان مسير هميشگيت گام می زنی٬ يک لحظه سرت را بلند می کنی و نگاهت را از امتداد قدم هايت بر می گيری و ناگهان کشف می کنی٬ و شايد دوباره فراياد می آوری٬ جاده های بی شمار را که همه٬ درست مثل جاده تو٬ فقط يک مسافر دارند...
   اين راز جاده هاست. هر کسی نمی فهمدش٬ تاب نمی آوردش. جاده هايی در اطراف تو٬ شايد حتی موازيت٬ که می بينی و بسياری ديگر٬ که به حکم همين ها می دانی آن ها هم هستند و هر کدام راه به مقصود خود می برند٬ در دوردست هايی که نمی بينی. و تو مطمئنی در هيچ کدامشان کسی با ديگری همسفر نشده و نخواهد شد٬ حتی تا نيمه راه...
   نه اين که هوس کنی در مسير کس ديگری باشی٬ جلوتر باشی... نه هم اين که نگران شوی٬ که پايان راهت کجاست -که جاده خود رسيدن است- نه... اين کثرت و تنوع حيرت آور و گيج کننده عابران - جاده هاست که قدمت را می لرزاند و زانوانت را سست می کند٬ و دير بجنبی٬ باز می داردت از رفتن... اين همه جاده٬ هرکدامشان جديد؟ اين همه جدا؟ اين همه جد برای چه پس؟..

   رها کن... مگر ممکن است باشد کسی با ذره ای از يقين در قلبش٬ که در راه حق قدم می زند؟ نفس عميقی بکش٬ کوله ات را با شانه هايت بالا بينداز٬ و ادامه بده! جاده ای که فقط متعلق به توست٬ انتظارت را می کشد!

  ۲.الذين جاهدو فينا٬ لنهدينهم سبلنا...

  ۳.ای شب به سحر برده٬ در يارب و يارب تو٬ آن يارب و يارب را٬ رحمت نشنيد٬ آيد؟

  

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥

ورود ممنوع!

   دقت کرده ايد تا به حال٬ ذهن خيلی هامان حسابی کاروانسراييست برای خودش...
   مرجع افکار ناخودآگاه احتمالاْ مبهم ترين و ناشناخته ترينِ زوايای وجودمانند. بيشترمان جريان های سيال ذهنی را تجربه کرده ايم٬ گپ و گفت دوستانه از جايی شروع می شود و در گرماگرم خود ناخودآگاه به ناکجا سر می زند. همين طور است سير افکارمان٬ وقتی عنانش را رها می کنيم. خيلی وقت ها هر چه می کنيم نمی فهميم از کجا به اين جا آمده ايم٬ يا اين گفتگو چه مسيری را طی کرد تا به اين جا رسيديم...
   چه قدر اختيار انديشه های خود را داريم؟ در ورودی ذهنمان چه فيلتری وجود دارد؟ اين فيلتر اگر هست٬ کارامديش تا کجاست؟ نکند بايد از فيلتر شارپ تری بهره بگيريم؟..
   درست است٬ صحبت٬ از يک "مراقبه فکری" ست. می دانم٬ در آموزه های دينی مان از نوعی "وسواس فکری" تحذير شده ايم. اين وسواس از آن جهت مذموم دانسته شده که بيم آن می رود که خود٬ گناه آور شود٬ و اختلال ايجاد کند در زندگی مومن. مومن تمام و کمال توصيه به مراقبه در ساحت عمل شده ولی در ساحت نظر٬ اين موضوع آن قدرها هم سفت و سخت به نظر نمی رسد٬ گويا از همان جهت که گفتم.
   اما منظور من٬ چيز عملی تر و ساده تريست. ما خيلی راحت تر از اين حرف ها به هر فکر بی راه و بی ثمری اجازه عبور می دهيم. به هيچ وجه حتی صحبت از همان ناخودآگاه هم نيست٬ که آن خود مجاهده دشوارتريست. خيلی از فکرهای روزمره مان را خودمان هم می دانيم که چه قدر حقير هستند و با اين وجود٬ مقاومتی نمی کنيم در قبال هجوم آن ها. از اين جنس هستند افکار رکودآور و بی ثمر٬ افکاری که منشاشان غرور باطل است٬ افکار گناه آلود و از همه شرم آورتر و خوارکننده تر٬ کينه. آن چيزی که کارمان را سخت می کند به نظر می رسد لذت نشئه آوريست که اين گونه انديشه های باطل و غير سازنده با خود به همراه دارند.
   مگر دغدغه رشد و سعادت نداريم؟ پس دست کم٬ بپرهيزيم از آن چه می دانيم ره به جز باطل نمی برد...
 
   خودم و خودتان را دعوت می کنم به يک مجاهده لازم و ضروری. تلاشی برای پالايش آن چه می دانيم بايستی پالوده شود٬ اما تنبلی مان می آيد. مراقبه ای در ساحت نظر٬ فعلاْ در مقدماتی ترين مراحلش!

    


پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥

ليلا رفتن است

" خدا گفت: ليلا درد است. درد زادنی نو٬ تولدی به سمت خويشتن!
  شيطان گفت: آسودگيست٬ خياليست خوش!
  خدا گفت: ليلا رفتن است٬ عبور است و رد نشدن!
   شيطان گفت: ماندن است٬ فرو رفتن در خود!
  خدا گفت: ليلا جستجوست٬ ليلا نرسيدن است و بخشيدن!
  شيطان گفت: خواستن است٬ گرفتن و تملک!
  خدا گفت: ليلا سخت است٬ دير است و دور از دست!
  شيطان گفت: ساده است٬ همين جايی و دم دست! "

سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥

الو٬ليلا؟..می بوسمت

پيش نوشت:

اول: ننوشتن، حسابي آزارم مي دهد. يادم مي آيد چند وقت پيش كه داستان هايي را كه قبلاً نوشته بودم مرور مي كردم، در همه آن ها بدون استثنا اثري از آن چيزي ديدم كه مي شود "ناپختگي" ناميدش. چه مي گويند اين كارگردان ها و نويسنده ها، هان؛ مال زمان خودشان بودند! به دلم نمي نشستند. اين شد كه تصميم گرفتم ايده هاي گاه و بي گاه را در گوشه اي از حافظه ام يا صفحه اي از دفترم، نگاه دارم براي آن زماني كه از زندگي، بيشتر بدانم و بفهمم واقعيتي هست كه بشود هر كدام اين ايده هاي گذرا را با آن پيوند زد يا نه. ايده و يا حتي طرح كلي يك داستان و شخصيت هاي آن، متاسفانه حتي نيمه اي از راه نوشتن نيست و من در آن نيمه بيشتر ديگر، بسيار ضعيفم...
و حالا، هنوز اوضاع همان طور است فقط يك اتفاق كوچك افتاد: زورم به اين آخري نرسيد و خودش را به من تحميل كرد!
دوم: محض رضاي خدا يكي از شما به من بگويد، چيست سر اين حضور كم رنگ و عبور بي صداتان؟ نگرانيد كه صاحب خانه بيدار شود؟ نشاني بگذاريد و برويد!..
اين داستان يك هفته از وقت و فكرم را گرفت دست كم، حالا هر چه كه باشد! پس اگر مي خوانيد نظرتان فراموش نشود، حالا هر چه كه باشد!
سوم: به اين زودي ها به روز نخواهم كرد، عجله نكنيد!

1.

- الو، ليلا ... سلام! ليلا؟ الو ... الو ليلا؟ سلام! صداي منو مي شنوي  ليلا؟ الو صدات  واضح  نيست ... برو لب پنجره ... مي گم برو لب پنجره ... اون جا بهتر آنتن مي ده. رفتي؟ الو؟ داري صداي منو الان؟ سلام...
-  صدات مياد الان. خوبي؟
-  خدا لعنت كنه پدر اين مخابراتو اين شب عيدي...
-  صد دفه گفتم تا عيد نشده يه تلفن بخر بيار اين جا. زشته  فردا فاميلا زنگ مي زنند ببينند برا عيد ديدني خونه ايم يا نه، اون وقت هيچ كي گوشي رو ور نمي داره. هزار و يك فكر بي خودي مي كنن راجع بهمون. نمي فهمي كه تو اين چيزارو...
- هزار دفه گفتم رو گنج كه ننشستيم. اين تلفن رو يه روز با خودت بر مي داشتي مي بردي اون جايي كه اون دفه گفتم، نزديك بيمارستان، مي دادي تعمير. اگه حرف گوش مي كردي الان آماده بود ولي تو، بايد حرف حرف خودت باشه. ضمناً فرق پريز برق و تلفن رو من نبايد به اون بچه ياد بدم...
- آره، تو كه اصلاً هيچ كاري نبايست بكني! ولش كن حالا، باز پول قبضت زياد مي شه من بايد بدم. مي خوام ماكاروني بذارم امشب، امير هوس كرده. خونه نداريم. داري مياي سر رات بگير. باز ساعت يازده شب نياي بگي يادم رفت!
-  من امشب دير خونه ميام. همين رو مي خواستم بگم. كار آوردن برامون. زحمت ماكاروني رو هم بايد خودت بكشي.
-  دير يعني كي؟
- يعني دير. منتظر من نمونيد.من نيستم خيلي خوشمزه درست نكني ها!  كاري نداري؟
- نه. ولي اگه تونستي زود بيا. مي بوسمت.
- مي بوسمت.

2.

- ليلا؟ الو؟ برو كنار پنجره ... آفرين!
- الو ... خوبي؟ اين آنتنا اين جوري شده فكر كنم برا ترافيك مخابراتي شب عيده ها، الان همه ديگه دارند برا هم اس ام اس مي زنند ديگه.
- اس ام اس چه دخلي به آنتن موبايل داره خانوم تحصيل كرده؟ ببين، زنگ زدم بگم كه كارا اين جا خيلي بيشتر از اون چيزيه كه فكر مي كردم. من احتمالاً امشب خونه نميام اصلاً، چون اين كارا طول مي كشه. شايد اصلاً امشب تموم نشه.
- يعني چي امشب تموم نشه؟ فردا تعطيل رسميه امير...
- مي دونم ولي كاره ديگه. خيلياشون فردا بعد سال تحويل بايد برن رو آنتن. از اين مصاحبه ها و گزارش الكي ها و اينا. نمي دونم چرا همه كارا امسال اين قدر دير رسيد. من هم بيشتر بچه هاي بخش رو عصري مرخص كردم رفتن. حالا ديگه تقريباً دست تنهام، بايد خودم كار كنم ديگه.
- خب چي كار مي كني امشب؟
- شب مي رم خونه آقا مسعود اينا كه نزديكه. آخه احتمالاً صبح هم بايد برگردم. كاري نداري؟
- كي بر مي گردي؟
- مشكلي اگه فردا پيش نياد، فردا از كشيكت كه برگردي من خونم.
- خودتو زياد خسته نكنيا، خير سرمون فردا سال تحويله...
- چيه نگرون مهموني اي؟ نگران نباش! براي مهمونيت برنامه هاي ويژه اي دارم: بندبازي، شامورتي، پرش از حلقه آتش و كلي برنامه هاي جديد ديگه. حسابي سرشونو گرم مي كنم. باعث افتخارت مي شم، شك نكن!
- خودتو مسخره كن.
- اوكي، مي بوسمت.
- مي بوسمت.

3.

- الو، سلام مسعود آقا…
- سلام ليلا خانوم، خوب هستين شما؟ سال نوتون مبارك!
- خيلي ممنون، شما خوب هستين؟ مينا خانوم خوب هستن؟ سال نوي شمام مبارك…
- اتفاقي افتاده خدايي نكرده اين وقت شبي تماس گرفتيد؟
- نه بابا. فقط امين گفته بود امشب مياد منزل شما…
- بله، بله. امين همين جاست. ولي وقتي اومد خيلي خسته بود، شام نخورده خوابيد. كاري داريد بيدارش كنم؟
- نه، نه اگه خوابه كه هيچي… فقط مي خواستم…
- صبر كنيد يه لحظه، بيدار شد انگار… امين خانو...
- … بده … ليلا خانوم ساعتت عقب افتاده؟
- نه، گفتم كه…
- پس الان وقت زنگ زدن خونه مردمه خانوم تصيل كرده؟
- خوب، نگرانت شدم ديگه…
- خوب الان نگرانيت برطرف شد؟ حالا برو بگير بخواب!
- ناراحت شدي؟
- نه بابا.عوضش منم نيم ساعت ديگه زنگ مي زنم به دوستت فرزانه. خيلي وقتم هست حال و احوال درست حسابي  ازش نكردم. دم عيدي ثواب هم داره. راستي اين خواستگار آخريش رو هم رد كرد، نه؟
- نمي خواد زحمت بكشي من خودم فردا قراره برم ديدنش، سلام تو رو هم مي رسونم. خيلي خوش به حالشون شده انگار اون جا…
- آره، مسعود خوشش اومد. خيلي خركي مي خنده، عين داداشت! فكر كرده شوخي مي كنم … فكر كردي شوخي مي كنم مسعود؟ تو كه منو مي شناسي، من امشب تا ثواب نكنم بي خيال بشو نيستم…فرزانه رو هم كه مي شناسي! مي شناسيش راستي؟!
- از اين شوخيا نكن. دوست ندارم. راستي امين، ‍ژينا رو براي چي نبرده بودي امروز؟ بازم مزاحم آقا مسعود شده بودي؟
- نه بابا، با آژانس رفتم. حوصله و اعصاب رانندگي ندارم، مخصوصاً با اون.
- راه كه مي ره؟
- آره بابا، ولي اذيت مي كنه ديگه. مي خواي فردا ببريش؟
- شايد.
- بنزين فكر كنم داشته باشه، ولي بزن احتياطاً. ديگه عرضي؟
- امري نيست. مي بوسمت.
- من هم. قطع نكن گوشي رو مينا خانوم…
- اي واي مينا خانوم هم بي خواب شدند؟
- نه بابا، يه ساعتي مي شد خوابيده بود، ديگه بايد بيدار مي شد.هه هه … گوشي…
- واي من شرمنده شما شدم مينا خانوم.
- نه بابا، بيدار بودم! شوخي مي كنن آقا امين! ماشاالله خيلي شوخن…
- بله، تخم كفتر مي خورده از بچگي اين جوري شده. شما خوب هستين حالا خودتون؟
- خيلي ممنون…

4.

- الوامين؟
- جانم ليلا؟ بيمارستاني؟
- آره.
- ژينا رو بردي بالاخره يا نه؟
- آره، بردم.
- اذيتت نكردكه؟
-  نه، شانس آوردم انگار.
- امير خونه تنهاست الان؟
- گذاشتمش خونه اين همسايه بالايي ها. فقط ظهري كه رسيدي خونه، ورش دار بيار. خوب نيست ديگه بالاخره، ممكنه اذيتشون بكنه. تو سازماني؟
- آره. من هم مشغولم ديگه… عجب دردسري شده اين كار روز آخر سالي… بخش خط و خلوته. نه كه كار هم يه دفه اي شده، صبح نامه هم نداشتم كه نشون اين نگهبانه بدم. خلاصه تلفني مجوز شفاهي براي ورود جور كردم.
- تا ظهر تموم مي شه كه كارت؟
- ظهر خونم ديگه. كار خاصي داشتي زنگ زدي؟
- ظهر خونه اي يعني چي؟ تا ظهر تموم مي شه يا نه؟
- حالا ببينيم چي مي شه. خيلي كاره اين جا.
- حالا ديگه خودت مي دوني. يه وقت به سرت نزنه امشب دم سال تحويلي بگي كار دارم و اين حرفاها! سال تحويل بايد كنارهم باشيم.
- كنارهم؟ يا كنار مامان و داداش و خواهرا و بقيه فك و فاميلت؟
- هيچ از اين حرفا خوشم نميادا! قول دادي تو، يادت باشه. تازه، بابا كلي ثواب داره. مگه ديشب نمي گفتي هوس كردي ثواب كني؟ مادر من پيره، مريضه. باور كن كلي خوشحال مي شه كه ما رو ببينه اومديم ديدنش . تو فكر كن داري مي ري عيادت يه پيرزن هفتاد ساله. زشت نيست اون وقت اين ادا و اطوارا؟!
- نخير خانوم، هيچم خوشحال نمي شه. تازه دكترهم نيستم كه لااقل يه دردي ازش درمون كنم، منو مي خواد چي كار؟ اگه من هم مثل داداشت دكتر بودم شايد مي تونستم يه كاري هم بكنم...
- مودب باش امين.
- تازه مادرت مريضه، اون داداشت و داماداي گردن كلفتت هم مريضن؟ اونارو براي چي بايد ببينم؟
- براي اين كه بايد ببيني. براي اين كه به اين مي گن رفت و آمد. براي اين كه خوب نيست اين قدر مردم گريز باشي...
- به جون تو من مردم ديدم، هيچ كدوم اين جوري نيستند مثل فاميلاي تو...
- خوبه ديگه، بسه. ببين، هي پول آژانس بي خودي ندي ها!
- صبح ماشين مسعود رو ورداشتم و اومدم.
- اين چه كاري بود كردي شب عيدي، مي خوان ماشينشون رو. من نمي تونم زياد حرف بزنم. مي بوسمت.
- مي بوسمت.

5.

- ليلا؟ سلام. من رسيدم خونه.
- سلام. من هم ديگه كم كم كارم تموم مي شه راه مي افتم ميام. تو كه ديگه نمي خواي بري؟
- ليلا؟
- بله؟
- چي كار كرديا!
- چي كار كردم؟
- خودت تنهايي خونه تكوني كردي؟ خيلي فوق العاده شده. همه جا از تميزي برق مي زنه. آشپزخونه اصلاً شلوغ نيست. هر كي از بيرون بياد تو اولين نگاه مي فهمه كه اين خونه يه كدبانوي بي نظيره. راستي، رنگ اصلي اين پرده مون چه رنگي بود؟
- نه بابا اين حرفا چيه، همشو خودت كمك كردي يادت نيست؟ من  و تو صبح ها سر كار نمي رفتيم اين چند روز آخر، با هم خونه رو مي تكونديم. يادت نيست چند روز پيش هي به من مي گفتي تو اصلاً با اين وضع يه چند ماهي سر كارم نمي خواد بري ديگه، خونه رو هم خودم براي عيد مرتب مي كنم؟
- جدي؟ اين رو چند روز پيش نگفتما، فكر كنم دو سال پيش گفتم.
- نه، جدي؟ از دو سال پيش مي خواستي خونه رو براي عيد مرتب كني؟ آخي!
- نه، ايني كه نمي خواد بري سر اون  كار!
- نه دو سال نيستا، فقط چند ماهه من اين جوريم.
- نه، همون وقتا كه اين جوري نبودي. همون وقتا كه كارتو شروع كردي.
- راستي من بالاخره نفهميدم، شهريه مدرسه اميرو دادي يا نه؟ خوب نيست جلوي همكلاسي هاش هي بگن. بچه اذيت مي شه.
- چي شد؟  يادت اومد هان؟
- قسط تلويزيون رو دادي؟ عقب ننداخته باشي باز يارو بياد دنبالش آبروريزي؟
- تو دادي همشو. آفرين. ببينم اصلاً مگه رشته تو نقاشي نبود؟ مگه دوستش نداشتي؟ خوب مي رفتي معلم نقاشي مي شدي.
- نمي تونستم. آخه من حوصله سر و كله زدن با بچه ها رو ندارم، پس حالا اين قدر سر به سر من نذار!
- ...
- امير خونه س؟
- امير؟ آهان، راست مي گي ها، امير كجاس؟ نيست چرا؟
- امير كجاس؟ يعني چي؟ مگه صبح نگفتم گذاشتمش طبقه بالا؟ نياورديش؟
- اوه، پاك يادم رفت.
- تو يك پدر مسئوليت شناس و بي نظيري. مطمئنم كه امير به تو پيش دوستاش افتخار مي كنه. ببين، من ديگه نمي تونم حرف بزنم. تو هستي كه؟
- من تا يه ساعت ديگه هستم.
- يعني چي؟ كجا مي ري بعدش؟
- كارا مونده.
- خلاصه من گفتم. حواست باشه ديگه. من هم تا نيم ساعت سه ربع ديگه خونه م. ناهار خوردي؟
- نه. فكر كردي برا چي اومدم؟ اومدم تورو ببينم يا خونه تكوني كنم؟
- از ماكاروني ديشب تو يخچال هست. امير رو وردار بيار، گرم كن با هم بخوريد.
- اه، پس اين بوي سبزي پلو با ماهي از آشپزخونه ما نيست؟ فكر مي كردم براي ماست.
- سبزي پلو با ماهي مي خواي؟ امشب بيا خونه مامان من!
- نه، من فقط دستپخت تورو مي خورم. سبزي پلوي مامانت انگار خيلي بهم نمي سازه، نمي دونم چرا پارسال كه خوردم تا يه هفته بعدش عصبي بودم. ترجيح مي دم يه سال ديگه صبر كنم.
- سال بعد هم همين جوريه، حالا خود داني. كاري نداري؟
- نه. مي بوسمت.
- اوهوم...

6.

- الو؟ ببين، كجايي ليلا؟ الو؟ من دارم مي رم، نيومدي پس چرا؟ الو؟ تو خيابوني؟ چه خبره؟
-  ...
- الان صدات بهتر شد. كجا موندي؟ چرا وسط خيابوني انگار؟
- اين آشغال عوضي، آشغال كثافت، اه...
- چي شده؟ كي؟
- همين ژيناي تو منو اين جا گذاشته وسط راه و خودش خوابش برده.
- هه هه.
- زهرمار.كوفت.
- حالا حرص نخور اين قدر. كجايي الان؟
- همون نزديكي هاي بيمارستانم. دارم برمي گردم ببينم يكي رو مي تونم بيارم ببينه اين چه مرگشه يا نه.
- چرا داد مي زني ليلا؟ مگه وسط خيابون نيستي، خوب نيستا! خودتو كنترل كن.
- از كار و زندگيم افتادم چي مي گي تو؟ بايد طرحامو آماده مي كردم برا فرزانه، امير مي خواست يه سر ببرمش پارك، تازه قرار بود شب زود برم كمك مادرم. حالا ديگه فكر كنم مثل پارسال خواهرام برن اون جا و من نرسم و شب گوشه كنايه شون رو بشنوم.
- حالا مگه اينا همه تقصير منه خانوم؟
- عمه من اين ماشين رو خريد پس؟
- نمي دونم،شايد عمه ات هم بود. فقط داداشت و خواهرات رو خوب يادمه كه دائم يادت مي انداختن كه امين ماشين نداره وهيچ به فكر تو نيست و...
- خوب كه چي؟ رفتي ابوقراضه خريدي؟
- ابوقراضه شد حالا؟ مگه خانومي شما خودت نگفتي اسمش رو بذاريم ژينا؟ اون وقتا كه تازه كلي هم بامزه بود، طرح مي كشيدي ازش...
- كه چي؟ حالا فهميدم كه ابوقراضس. اشكالي داره مگه؟ ژيناي ابوقراضه. مي دوني امين، واقعاً فكر مي كنم گنجشك رو مي شه رنگ كرد و جاي قناري بهت فروخت.
- به هر حال اين رو هم يادت باشه كه من هنوز دارم قسطاي اين قناري رو مي دم كه شما هوس كرده بودي. زنگ زدم بگم من دارم مي رم. كاري نداري؟
- نه. برو. ولي بازم گفته باشم، اصلاً حوصله ندارم كه ببينم مي خواي براي برنامه امشب يه بازي اي دربياري ها.
- اوكي، حواسم هست. مي بوسمت.
- ...
- ليلا؟ الو؟ قرارمون؟

7.

- ليلا؟ سلام. ليلا، الو ... برو كنار پنجره خوب ديگه، ده دفه كه نبايد يه چيزي رو بگم. الو؟
- سلام.
- پس خونه اي؟
- آره.
- چي شد؟ ژينا درست نشد؟ لابد حالشو گرفتي و همون جا ولش كردي و اومدي هان؟
- نه، درست شد.
- آفرين به مكانيك بيمارستانتون، حالا چش بود؟
-  بنزين تموم كرده بود.
-  بنزين تموم كرده بود! عاليه! پس تو امروز به جاي ناهار، كلي فحش درست و حسابي به ژيناي بنده خدا دادي، درسته؟ مي خواستي ازش معذرت خواهي كني.
- اصلاً حوصله ندارم امين. خيلي دردسر شد اين، از همه كارام شدم.
- چند وقته الان رسيدي؟
- يه ربع.
- چرا اين قدر دير پس؟ آهان، شرط مي بندم رفتي دنبال بنزين.
- آقاي انصاري رفت، خدا خيرش بده.
- يه چيزي بگم؟ بنزين هم پشت ماشين بود، اون قدري كه برسوندت به يه پمپ بنزين.
-  ... خستم.
-  آي گفتي ليلا، من هم خستم. اين كاراي فشرده روزاي آخر حسابي خستم كرده...
- خوب برا چي همه رو فرستادي برن؟ تقصير خودته ديگه...
- من كه نمي دونستم آخرش اين جوري مي شه. يعني مي دونستم كار ميادها، ولي نه اين قدر. نمي شد كه برا روز تعطيل نگهشون داري. يكي مي گه مهموني داره، يكي مي گه بليط داره بايد بره... حالا مهم نيست، عوضش يه اضافه كار درست حسابي براي ماه بعد رد مي كنند برام!
- درست حسابي يعني چه قدر؟ يه ميليون مي شه؟
- نه، كمتر.
- ببين امين، من الان ديگه بايد برم. فقط كارت كه تموم شد، يه سره نيا خونه مامانم. اول بيا خونه كت شلوارتو بپوش كه تازه از خشكشويي گرفتم، بعد بيا. نكنه يه وقت با همون سر و وضعت پاشي بياي آبروريزي كني ها؟!
- ببين ليلا، همين حوالي سازمان يه بساط كلاه گيس زدن. مي خواي يكي بگيرم برا امشب؟ خيلي بهم مياد! همه اين كچلي هام رو هم مي پوشونه ها!
- نه، ممكنه يه كم تابلو بشه!
- نه بابا نگران نباش، عين طبيعيه، مو نمي زنه با موي واقعي!
- لوس نشو.
- ليلا خانوم، من خسته، تو خسته... بيا و از خير اين مهموني بگذر. بعداً يه شبي با هم مي ريم ديدن مادرت.
- امين من پريشب كلي با تو بحث كردم. تو قول دادي آخر سر! اين حرفا چيه الان؟
- حالا مي بينم نمي تونم ديگه. باور كن من سرم درد مي كنه. بايد استراحت كنم.
- مي خواي من تنها برم ببينن شوهرم نيومده؟
- نه؛ تو هم نرو! بذار امشب رو  با هم باشيم.
- من نمي تونم، قول دادم. تمومش كن ديگه، قول دادي. مرده و قولش. راستي، امير رو هم نياوردي آخر، هان؟
- اي واي هنوز اون بالاس؟
- نخير، آوردمش. خانومش به من درس بچه داري مي داد. مي گفت براي ما زحمتي نبود ولي براي خودتون مي گم، اين طرز بچه داري نيست. حالا خوبه من از لاي در مي ديدم چي جور همه خونه زندگي شون رو به هم ريخته ها!
- آتيش پاره به باباش رفته!
- توهم هيچ كي بالا سرت نبود بزرگ شدي يعني؟
- نخير، اختيار داريد. بنده كه به تمامي زير سايه ملوكانه مادرخوانده و همين طور شما بزرگ شدم. الان پيشته؟
- آره، طفلي حوصلش سررفته از صبح. قول پارك داده بودم بهش. مي برمش خونه دوستش رضا، سرراه خونه مامان هم كه هست. من الان بايد برم خونه فرزانه، ديرم هم شده. تو اومدني ها ورش دار بيار. فقط يادت نره دوباره ها؟
- باشه. چي مي گه حالا الان؟ صداش مياد..
- هيچي بابا، گير داده مي گه ما چرا امسال هفت سين نداريم. من هم كه نمي تونم الان تو اين گير و وير سركه و سمنو جور كنم كه. ببين مي توني يه چيزي بهش بگي، گوشي...
- الو امير؟
- الو؟ سلام بابا!
- سلام بابا! شنيدم كلي همسايه هارو خوشحال كردي امروز؟
- بابا مامان مي گه امسال هفت سين نداريم.
- خوب راست مي گه ديگه. از امسال ديگه هفت سين نداريم.
- نمي خوام. من هفت سين مي خوام.
- بابايي از امسال ديگه هيچ كي هفت سين نداره. تصميم جديد دولته، اقاي احمدي نژاد، رييس جمهور. گفته چون سركه و سمنو و سكه چيزاي خوبي نيستند، از امسال همه ديگه بايد سفره هفت نون بچينند. نون و نمك و اين جور چيزا. يه سفره خلاصه حقيرانه و جمع و جور، مي فهمي كه چي مي گم؟
- نخير، همه جاي دنيا هفت سينه!
- دليل نمي شه كه، خيلي چيزا خيلي جاهاي دنيا يه جور ديگه س. مثلاً مگه هر سال دم عيد ساعتامون رو يه  ساعت جلو نمي كشيديم؟ همه جاي دنيا همين جوريه! ولي از امسال ديگه آقاي احمدي نژاد گفته قرار نيست اين كارو بكنيم! بي خودي يه ساعت جلو بكشيم دوباره يه ساعت عقب بكشيم كه چي؟
- راست مي گي بابا؟!
- آره بابايي. بقيه نون ها رو هم مامانت بلده.
- بابا عيدي امسال بهم چي مي دي؟
- عيدي ... عيدي امسالت پيش مامانته.
- كجاس؟
- تو شكمش ... هه هه هه... ولي چند ماه ديگه بهت مي ده...
- امين مودب باش! اين چه طرز حرف زدن با بچه س؟
- ببخشيد، ببخشيد، الو امير؟ چرا نگفتي مامانت گوش واستاده؟  ببين، عيديت آماده س. يه چيزي كه خيلي دوست داشتي. فقط اگه چند ماه صبر كني و بچه خوبي باشي، مي توني ببينيش!
- داداش؟
- آره، شايد هم آبجي.
- آخ جون...
- حالا بچه خوبي باش و به مامان تو چيدن سفره هفت نون كمك كن و از طرف من ببوسش...

8.

- الو امين؟
- الو...
- چرا جواب نمي دادي گوشي تو؟ صدات چرا اين جوريه؟
- اومدم خونه نفهميدم چي شد خوابم برد. الان با زنگ تو بيدار شدم.
- آخي،طفلي. خسته نباشي. خوب، حالا كه خوابت رو هم كردي ديگه راه بيفت بيا كه هم امير خيلي اون جا حوصلش سر نره و هم خودت هم اگه زود بياي خوبه ديگه.
- خوابم رو كردم؟ ليلا من تو دو شبانه روز گذشته نه ساعت خوابيدم فقط كه حالا شد نه ساعت و ربع.
- لابد تا صبح نشستي با مسعودآقا گپ زدي. خوب بايد ملاحظه مي كردي كه فردا صبح زود كار داري ديگه، بايد مي خوابيدي.
- اِ اِ اِ ... من كه خوابيده بودم، جنابعالي زنگ زدي بي خوابم كردي، يادت رفته؟
- ببخشيد، حالا مي گي چي كار كنم؟
- هيچي، من نميام. اصلاً خودت هم امير رو وردار و برگرد خونه.
- براي چي نمياي؟
- برا چي نميام؟ براي اين كه الان جناب مادرخوانده مثل هميشه خانواده رو جمع كرده دور خودش. من حال و حوصله ش رو ندارم ليلا. من عصبيم، چرا مي خواي اذيتم كني؟ اولين بار كه نيست قراره بيام اون جا. من حالم از عيدديدني ها و اين چرت و پرتايي كه توش مي گن به هم مي خوره: بله، خوبيد شما؟ فلاني خوبند؟ كسالت دارند؟ اي بابا، از اين سرما جديدا خوردند؟ نه؟ از همون قديمي ها خوردن؟  سرد كرد يه دفه هوا امسال دم عيدي آخه. ماهم قصد داشتيم بريم شمال ولي ديديم هوا اين جوريه ديگه نرفتيم... آره بابا ديگه خيلي شمال نمي رن، بيشتر مي رن شيراز و اون طرف ها، مشهد چه شلوغ شده امسال راستي... هي هم معلوم نيست پول از كجا ميارن صحن مي سازن براش. ديگه كم كم مشهد مي شه يكي از صحناي حرم. زمان ما كه اين جوري نبود، بازار و خونه ها ديوار به ديوار حرم بود. يادمه يه دفه با ابوي خدابيامرزمون رفته بوديم...بله، يادمه. خدا رحمتشون كنه، چه مرد خوبي بودند. خانواده دوست، خير، آقا بودن. آدم بودن، مثل شما كه نبودن... بله اصلاً اون دوره زمونه يه صفاي ديگه اي داشت، دلا نزديك تر بود. الان ولي ديگه اون جوري نيست. اصلاً انگار دلا تيره شده ... پسر علي آقا كنكور قبول شده، باباي هوشنگ افقي شده، شهين شوهر كرده، مهين زاييده... الو؟ الو ليلا؟ الو...

9.

- الو امين؟
- قطع كردي؟
- آخه عصبي بودي انگار. چند دفه خواستم يه چيزي بگم گوش ندادي. گفتم آروم بشي.
- ...
- الو؟ كجايي الان تو؟ تو راهي انگار؟
- آره ولي نه راه خونه مامان تو. دارم ميرم خونه مسعود. سال تحويل اونجام.
- لج مي كني؟
- ليلا من سرم درد مي كنه. اون جا امشب خيلي شلوغه، من اذيت مي شم، چرا نمي فهمي؟ آخر سر من از دست تو كمِ كم سيگاري اي چيزي مي شم.
- تو هيچ وقت اين كارو نمي كني. من تو راهم، تو هم راه بيفت و بيا.
- نميام.
- نميام، نميام ... مثل بچه ها. ببينم اگه خونه خواهر خودت هم بود اين حرفارو مي زدي؟
- اختيار داريد از خواهر بنده كه توقعي نمي ره، بي سواده. اين مادر شماست كه فهميده س و انتظار مي ره بفهمه كه بنده سه شبه كه درست و حسابي نخوابيدم و فردا هم بايد هفت صبح سركار باشم.
- خوب ديرتر مي ري.
- پخش زنده س. اتاق فرمان. نمي شه.
- به من مربوط نيست. تو اصلاً از فاميل من بدت مياد.
- بدم مياد؟ معلومه كه بدم مياد، چرا نياد؟ يه جوري بهم نگاه مي كنن كه انگار تو رو ازشون دزديدم، كه انگار من غريبه ام. همه فكر و انرژي شون رو مي ذارن روي من كه يه جوري حال من رو بگيرن.
- ببينم تو فكر كردي مثلاً اگه نياي چه مي شه هان؟ همه چي درست مي شه؟
- نه، ولي آسايش خودم از بين نمي ره. اون مامانت كه مي گي از ديدن من خوشحال مي شه، انگار سال به سال اين روزا همه كينه شو از اين كه داماد سومش دكترمهندس  نشده بايد سر من تخليه كنه. اون مريضه؟ من و تو كه سهله، اون تا امير رو هم كفن نكنه رفتني نيست! هر جاي بدنش كه كوچيكترين دردي مي كنه، مي اندازه بيرون يدكي شو مي ذاره جاش! فكر كنم تا حالا دو سه دور ريست شده.
- راجع به مامان من درست صحبت كن مرتيكه عوضي...
- يا اون داداش الدنگت كه دائم جفنگيات مي گه و هرهر و كركر راه مي اندازه طوري نگام مي كنه كه انگار قاتل باباتونم، انگار خدا خدا مي كنه يه روزي كارم بيفته گيرش! مستقيم و غير مستقيم به روم مياره كه كار تورو اون از طريق آشناهاش جور كرده، كه الان من زير دين آقاي دكترم!هه هه! آقاي دكتر! چرا هيچ وقت هيچ كس تخصص اين آقاي دكتر رو نمي گه؟ آقا تخصصش وازكتوميه! هه هه! مي دوني ليلا، هميشه فكر مي كنم آدم بايد دچار چه جور مشكلات و انحرافات فكري و رواني باشه كه بره سراغ اين گرايش! هه هه! ولي پولي در مياره ها لامذهب!
- حرف دهنتو بفهم كثافت.. صداتو بيار پايين....
- و از همه بدتر خود تو. مي دوني چه زجري مي كشم ها، همين الان وقتي مي گم سرم درد مي كنه مي دوني راست مي گم و سرم داره مي تركه ها، مي دوني من قرص مي خورم، من عصبيم، ولي حاضر نيستي يه ذره كوتاه بياي. مي دوني رفتن اون جا و نشستن وسط فاميل شما و تحمل گوشه و كنايه هاشون چه قدر براي من سخته، چه قدر عذاب آوره، ولي باز هم حرف خودتو مي زني. مي دوني چرا؟ چون هنوز هم دوست داري من دل مادرخوانده رو به دست بيارم. دوست داري يه دفه معجزه اي بشه و من بشم شمع مجلس خانواده تون، مايه افتخار تو، ولي بدون همون كه اون جا ساكت مي شينم و هيچي نمي گم كه بعد سركوفتش رو مدام از تو مي شنوم، خيلي هنر مي كنم و گرنه اولين كلمه كه از دهنم در بياد پشيمون مي شي...
- ببين، صداتو بيار پايين. هر غلطي كه دلت مي خواد بكني بكن، ولي امشب تو خونه مامان من هستي...
- هه! اگه نبودم؟
- اگه نبودي، اون وقت من بر نمي گردم. روشنه؟
- ...
- چي شد؟ چه غلطي مي كني؟
- داد نزن، من ميام. حالا خفه شو و برو پي كارت. مي بوسمت...

.
.
.

10.

- الو؟
- الو؟ به به، آقا امين! چه طوري تو؟ كجايي؟ مراقب ماشين من باش ها!
- من؟ تو رسالت!
- اون جا چه غلطي مي كني پسر؟ برو خونت بابا، چيزي به سال تحويل نمونده ها!
- دارم مي رم خونه مامان ليلا، دعوتيم اون جا شب.
- به به، به سلامتي! ببينم گرفته اي، چيزي شده؟
- نمي دونم.
- يعني چي نمي دونم؟! با ليلا دعوات شده؟
- نه بابا، حرفي مي زني ها! تو كه مي دوني من و ليلا كم تر از گل به هم نگفتيم تا حالا.
- خوب پس چته؟
- نمي دونم...
- ...
- يه جوري ام. دلتنگم. دلم بدجوري گرفته...
- ببين امين، مطمئني با ليلا دعوات نشده؟
- آره بابا، گير دادي تو هم ها... اين هوا چرا اين قدر امسال بده؟ حال آدم گرفته مي شه دم سال نويي گندش بزنن، اين يه هواي افتضاحه،حالم هيچ خوب نيست مسعود.
- چرا؟
- نمي دونم. فكر كنم به خاطر حال و هواي عيده. مي دوني كه، سال نويي يه حال و هواي خاصي داره. من هميشه همين جوري مي شم اين ساعتاي آخر، يه جوري اضطراب مي گيرم و دلشوره...خيلي لحظات خاصيه آخه. يه جورايي چطور بگم، غير زمينيه انگار. آدم نمي تونه آروم باشه ساعتاي قبل سال تحويل. مي فهمي كه چي مي گم؟
- آره، آره. اتفاقاً يادمه ليلا خانوم تعريف مي كرد سه سال پيش چه قدر اضطراب داشتي. مي گفت هر كاري كرده تو رو برا سال تحويل بيدار كنه كه دور هم باشيد نشده...
- هه! هه هه! يادمه، بيچاره چه قدر ناراحت شده بود. ببينم، خيلي وقته گله گذاري هاش رو مياره پيش تو؟!
- چرت نگو. همون سال عيد اومديد خونه ما تعريف مي كرد، خودت هم بودي.
- آره، آره... راست مي گي... خوب يادته ها!
- ...
- چرت گفتم بابا. سال تحويل كيلو چند؟ اون هم يه روزه مثل بقيه روزا... همش يه گنده. مخصوصاً برا من و ليلا كه تو خود عيد هم كار داريم. هيچي فرق نمي كنه، فقط چند تا ديد و بازديد بي خودي و چرت و پرت گفتن و كلي خرج زيادي هم بهش اضافه مي شه. عيد رو فقط بچه مدرسه اي ها مي فهمن، فقط اونا. اين بي انصافي نيست؟
- آره خوب، اونا بيشتر دوستش دارن. البته كار شمام خاصه و سختتونه وگرنه عيد فراغت خوبيه براي تجديد ديدارها و ...
- تجديد كدوم ديدار؟ من نمي خوام با اون مرتيكه داداش ليلا تجديد ديدار كنم، كي رو بايد ببينم، هان؟ مي دوني، من مي خوام تو عيد با كي تجديد ديدار كنم؟ مي خوام با مادرم تجديد ديدار كنم، مي خوام با بابام تجديد ديدار كنم، مي شه مسعود؟ بگو مي شه؟..
- گريه خوبه، آرومت مي كنه...
- ...
- خيلي دلت گرفته س انگار، يه كاري بكن، برو بيرون و چندتا داد درست و حسابي بزن، اتوبان جون مي ده براي اين كار. خاليت مي كنه...

.
.
.


- خوب بود؟ خالي شدي؟
- آره بهتر شدم ولي خالي خالي نشدم! راه بيفتم ديگه...
- رفتي سر قبرشون؟
- نه، خوشم نمياد. ياد مردن مي افتم. يادشون هستم ديگه، برم كه چي؟..
- سيگار؟
- اوهوم، گفتم روش خودم رو هم امتحان كنم ديگه. از كجا فهميدي حالا؟ صداي كبريت اومد؟
- همون جوريه؟
- آره بابا، خوشم نمياد ازش. حالم خيلي خيلي گرفته باشه مثل الان فقط مي كشم. همكارام مي گن خيلي عجيبه ولي فقط ماهي دو سه نخ دانشگاه شده چار پنج نخ. نصيحتم كه نمي خواي بكني؟
- نه! من هنوز هم هيچ دليل قانع كننده اي له يا عليهش ندارم! مي گفتي...
- چي مي گفتم؟ آهان، مردن. البته اخيراً بعضي وقت ها بهش فكر مي كنم. ببين، خيليه ها، همه مون آخر مي ريم تو دو متر جا! حالا يا از بين مي ريم يا كلاً مي ريم يه جاي ديگه، ولي اين جا نمي مونيم. واقعاً ترسناكه ها، يعني يه جورايي پيچيده س. اون وقت تو اين فيلم هاي عيد همش تق و توق همديگرو مي كشن، انگار يه چيز ساده ايه، ولي هيچ كدوم نشون نمي ده كه بعدش چه اتفاقي مي افته. تو اصلاً حق نداري تو فيلمت از اين چيزا استفاده كني اگه نمي دوني چي به چيه، نمي دونم مي فهمي چي مي گم؟!
- آره، ادامه بده، گوشم با توئه...
- اما يه چيز ديگه هم هست. از طرف ديگه بعضي وقتا فكر مي كنم آخر همه قصه ها بايد مردن باشه. داستاني كه تهش مردن نباشه به نظرم داستان نيست. نمي دونم چطوري بهت بگم، به نظر من هيچ داستاني رو قبل از مردن شخصيت اصليش نمي شه تموم كرد. يعني نمي شه قصه هيچ آدمي رو قبل از مردن تموم شده دونست. اين انصاف نيست، مي فهمي چي مي گم؟
- آره، ولي پس بالاخره نويسنده ها بايد چي كار كنن، تكليفشون رو معلوم كن!
- نمي دونم، يهتره فقط شخصيت اصلي رو بكشن. ولي اونا كه كار خودشون رو مي كنن... قبلاًها خيلي به مرگ و اين چيزا فكر نمي كردم. الان زياد فكر مي كنم، به خدا، به مرگ، به اين كه از كجا اومديم، به كجا مي ريم...
- باريك الله! پس دچار شكيات فلسفي شدي!
- شك؟ نه بابا، شك ندارم، بيشتر فكر مي كنم. هه! اصلاً چيزي نيست آخه كه بهش شك كنم! ولي چند وقتيه كه فكر مي كنم آخه كه چي هر روز كار كن و بخور و بخواب و دوباره فردا و ... حوصلت رو سر بردم هان؟
- نه بابا، گوش مي كنم. من كه بي كارم!
- قربونت... آره مي گفتم، شايد بايد يه كاراي مهم تري بكنيم... ببين، بعضي وقت ها به خودم تو آينه نگاه مي كنم و مي بينم همه عمرم رفته و نفهميدم چي جوري... پير شدم مسعود، نه؟ راستش رو بگو!
- پس بگو، خيال پيري زده به سرت! نه بابا، تو فقط سي و سه سالته!
- سي و سه سال... نصف عمرم رفته و من چي كار كردم؟ كجا تاثيري گذاشتم؟ اگه بميرم چي از من به يادگار مي مونه؟ فكر مي كنم آدما بايد يه چيزي از خودشون به يادگار بذارن. نمي شه كه همش بخور و بخواب، هان؟ شايد بايد يه كار مهم تري بكنيم... نمي دونم اين چيزايي كه مي گم برات جالبه يا نه، اصلاً بهشون فكر مي كني يا نه...
- من كه مي دوني امين، زياد به اين چيزا فكر مي كنم...
- آره آره راست مي گي! تو به اين چيزا زياد فكر مي كني، سرت تو كتابه حسابي. شايد دو سه تا كتاب خوب ازت بخوام. يادمه دوره دانشجويي يكي از كتابايي كه مي خوندي به منم دادي، ولي من هيچ خوشم نيومد! عجب دوراني بودها، الان كه عكس هاش رو مي بينم سه تايي مون چه قدر جوون بوديم... من تدوين مي خوندم، ليلا نقاشي مي خوند، تو طراحي مي خوندي...
- طراحي صنعتي، آره يادمه... حالا كتاب چي مي خواي مثلاً؟
- مثلاً كتاب در مورد خدا... مي دوني، كم كم دارم فكر مي كنم يه نيروي ماورايي كه به همه ما مسلطه وجود داره. يه چيزي مثل تقدير. اصلاً شايد شروع كنم به نماز خوندن... آره، شايد نماز بخونم... ببين مسعود، دو ركعت اول كه هر كدوم دوتا سجده داشت، دو ركعت بعدي چي؟
- هه هه هه هه! اونام دو تا داشتن هر كدوم امين جان!
- اي شيطون، خوب بلدي اين چيزا رو ها! آره راست مي گي يه ركوع و دو سجده، الان يادم اومد. من هم كلي از اين چيزهارو بلد بودم وقتي قرار بود برا سازمان استخدام بشم. سه تا كتاب احكام خوندم بابا! چه چرت و پرت هايي تو اون فرم مسخرشون نوشتم... تفتيش عقايد بود به جاي پرس و جو از مهارت و تخصص آدم... يادته چه آدم اهل صلاحي شده بودم؟
- آره، يادمه. شاهدات هم خيلي خوب بودن آخه!
- آره، دستت درد نكنه ... يادش به خير...نه، مي دوني برا چي دو ركعت اول يادم بود؟ آخه بعضي صبح ها قبل رفتن به كار نماز صبح مي خوندم، خيلي كم البته... مي خواستم ببينم چي جوريه...
- حال داد؟
- آره، باحال بود. هنوز هم شايد بخونم يه وقتايي. يه جورايي تسكين بخشه، مثل سيگار مي مونه! تفنني و هرازگاهي خيلي حال مي ده! مرگ، يواش تر بخند مرد! چرا مثل گاو خركي مي خندي؟!
- يه كتاب دارم كه خودم خيلي باهاش حال مي كنم، بيارم برات؟
- چي هست؟ راجع به خداس؟
- قرآن.
- آهان، داريم خونه قرآن. يه دفه فارسي هاش رو خوندم، يادمه خيلي حال كردم با بعضي جاهاش. ببين تو به خدا اعتقاد داري ديگه، هان؟
- خوب البته.
- مينا خانوم خونه س؟
- آشپزخونه س. در تدارك شامه.
- خيلي خانوم خوبي داري، سلام برسون بهش و سال نو مباركي بگو از طرف ما عذر زحمتا!
- سلام مي رسونه، تو حرفت رو بزن!
- دوستش داري؟
- البته!
- عاشقش هستي؟
- سوالايي مي كني ها! نكنه مينا هم اومده پيش تو گله گذاري؟!
- نه، تو بگو، كار دارم...
- نه، خيلي از عشق سر در نميارم، ولي فكر نكنم.
- از اول هم نبودي يا ديگه نيستي؟
- بابا ولمون كن! از اول نبودم، ولي خوب، خيلي دوستش داشتم.
- خوش به حالت! ببين، حالا مينا خانوم رو بيشتر دوست داري يا خدات رو؟
- اين چه سواليه؟ خوب اين دوست داشتن ها اصلاً با هم فرق مي كنه، از دو جنس مختلفه...
- نه ديگه، منو دور نزن! يك كلام بگو كدوم رو بيشتر دوست داري؟!
- خوب ... خدا رو!
- اَي خاك بر اون سرت كه لياقت همچين زني رو نداري!
- هه هه هه هه!... خيلي باحال بود ولي يك كم ملاحظه كن امين جان! ... آره خانوم راجع به شما بود، حالا تعريف مي كنم برات بعداً...
- درست عين اخوي خانوم بنده مي خندي! ... باشه، باشه! از قول من از خدات معذرت بخواه! كاره ديگه، خدارو چه ديدي، يه وقت ديدي خداي ما هم شد و كارمون افتاد گيرش!
- چرت نگو اين قدر مرد! ولي مثل اين كه حالت جا اومدها، نه؟ ... الو؟  الو امين؟ بازم حالت بد شد؟ آخه چت شده تو پسر؟
- ...
-  الو امين، اگه حالت خوب نيست بزن كنار. الان اتوبان شلوغه، خطرناكه... امين؟
-  نه، چيزي نيست. احساساتي شدم يه دفه. بايد سريع برم وگرنه دير مي رسم...
- ...
- ...
- سر چي با هم دعواتون شد؟
- نمي دونم مسعود، نمي دونم...
-بزن كنار.  با همين اوضاع مي خواي بري خونه مادرخانومت؟
- باشه بابا. نگران ماشينتي نگران من كه نيستي... گفتم بهش كه نميام. ازشون برات گفتم كه قبلاً... من سرم درد مي كرد، حالم اصلاً خوب نبود. هنوز هم همون جوريه...
- خوب مرد حسابي، دردتو از اول مي گفتي ديگه! يك ساعت ما رو سركار گذاشته بودي؟
- نمي دونم، شايد. نه اين كه فكر كني همش چرت بود اينايي كه برات گفتم ها، نه. اونام هست. هر از چند وقتي به اين جور چيزا هم فكر مي كنم، به خدا، مردن، زندگي... ولي خوب، ديگه اين حرف ها ديگه از من گذشته! من تنهايي خيلي كشيدم مسعود، تو كه خوب مي دوني... نمي دونم چه جوري بگم، با همه اين حرفا من زندگيم رو دوست دارم، خيلي دوست دارم! هر وقت اين جور خيلي دلم مي گيره يه همچين حسي پيدا مي كنم، شايد هم برعكسش.  و بعد، يه دفه گريه م مي گيره...
- خوب بايد تو بعضي حرفات دقت كني ديگه! اون شوخي چي بود مثلاً ديشب؟
- نه بابا اين حرفا كدومه، اون با اين شوخي ها كه ناراحت نمي شه، تحصيل كرده س خير سرش! يعني ناراحت مي شه؟ نه بابا، هرچي باشه اون كه خودش از همه بهتر مي دوني چه خبره و چي به چيه... اون مي دونه چي كار داره مي كنه، اين منم كه همش بايد نگران باشم... مي فهمي چي مي گم؟.
- ...آره، مي فهمم راحت باش، خالي كن خودتو...
- نه، نه، تو نمي فهمي. من يه سوال از تو پرسيدم و فهميدم كه نمي فهمي، پس دروغ نگو مرد مومن!... مي دوني چيه مسعود؟ قصه من، دلشوره من، پدر من، مادر من، شكيات فلسفي و غير فلسفي من، زندگي، مرگ و حتي شايد خداي من، خيلي وقته كه ديگه همشون براي من يكي شدن، فقط يكي...

.
.
.

11.

- الو ليلا خانوم؟
- سلام مسعود آقا، خوب هستيد شما؟ كاري داشتيد؟
- ببخشيد ليلا خانوم، چند دقيقه پيش من با امين صحبت مي كردم، گويا امشب منزل مادر شما دعوت هستند. غرض از مزاحمت اين كه مي خواستم بگم امين خيلي حالش رو به راه نيست، يك مقدار عصبيه و قرصش رو هم منزل جا گذاشته گويا. اگر ممكنه از مهموني امشبتون معافش كنيد، به صلاح نيست خيلي...
- نمي شه آخه. حالا مياد اين جا با هم صحبت مي كنيم. باور كنيد مسعود آقا اومدنش هرجوري هم باشه خيلي بهتر از نيومدنشه...
- به هر حال از ما گفتن بود. گويا امين براي اين كه به موقع برسه عجله هم داره. با اين وضع امين و شلوغي اين ساعتا كه همه دارن بر مي گردن خونه، ممكنه خدايي نكرده اتفاق بدي بيفته. به هر حال، سال نوتون مبارك و خدانگهدار.
- خيلي ممنون، سال نوي شما هم مبارك باشه آقا مسعود...

12.

- الو امين؟ خوبي؟ ببين، كجايي الان؟
- ...
- مي خواستم بگم براي اومدن خيلي هم عجله نكن. ديرتر از سال تحويل هم اگه برسي اشكالي نداره. خيابونا شلوغه، مراقب خودت باش...

.
.
.

13.

- الو ليلا خانوم؟
- بله بفرماييد؟
- يه اتفاق بدي افتاده متاسفانه.
- چي شده؟
- متاسفانه امين تصادف كرده، الان تو اورژانس بيمارستان خودتونه. خودتون رو تا دير نشده برسونيد...
- ...
- ...
- الان حالش چطوره؟
- حالش جندان خوب نيست. متاسفانه تصادف بسيار شديدي بوده. عجله كنيد لطفاً...
- من الان راه مي افتم...

14.

- الو ليلا خانوم؟
- الو مسعود آقا؟ امين حالش چطوره؟
- مي خواستم بگم كه متاسفانه... مي خواستم بگم كه ... يعني ديگه لازم نيست بياييد بيمارستان... تشريف بياريد منزلتون...
- يعني چي؟ يعني چي تشريف بياريد منزل؟ چي شده خوب؟ به من بگيد ديگه... اي واي...
- تشريف بياريد منزل...
- الو؟ الو چي شده... اي واي...
.
.
.

15.

- من داشتم ميومدم خونه مادرت ليلا، باور كن داشتم ميومدم...
- ...
- همش تقصير اين مسعود شد... ببخشيد ليلا، ببخشيد...
- ديگه مهم نيست امين...
- راست مي گي؟ يعني تو ناراحت نيستي كه من امشب نيومدم؟ داشتم ميومدم ها، تقصير مسعود شد. اغفالم كرد...
- اين آقا مسعود خيلي پررو شده ها ديگه، به چه حقي تو زندگي خصوصي ما دخالت مي كنه؟ نبايد اين قدر بهش رو مي دادي.  دفه بعد كه مينا رو ببينم بهش مي گم...
- ناراحتي از دست من؟
- كم نه.
- قهري؟
- شايد.
- ببين ليلا، با اون حال و روز اگه مي خواستم بيام واقعاً اتفاقاي بدي ممكن بود بيفته... صبر كن... پنج، چهار، سه، دو، يك... سال نوت مبارك! ببين، سال تحويل شد! ديگه نمي تونيم از دست هم ناراحت باشيم! اصلاً خوب نيست! الان ديگه بايد كدورت ها رو دور بريزيم و با هر كي قهر بوديم آشتي كنيم و... روي همديگرو ببوسيم! مي دوني، فكر مي كنم تو يكم بدشانسي آوردي ليلا، خيلي بدوقتي رو براي قهر كردن انتخاب كردي! ده دقيقه بيشتر نمي تونستي قهر بموني! دفه بعد بيشتر دقت كن! حالا مجبوري اول سال نو رو تحويل بگيري و بعد، شوهرت رو!
- ...
- لوس نكن خودت رو ديگه، آفرين، آخيش!
- ...
- ...
- حالا كه چي زل زدي به من و اون جوري مي خندي؟ خيلي پررويي امين!
- اِ، اين حرفا ديگه خوب نيست ليلا! چيه، الان بايد منت كشي كنم نه؟  من كه ده دفه گفتم نمي تونم بيام اون جا...  من خسته بودم، و مي خواستم امشب رو با تو باشم...
- خوب جونت در ميومد و همين رو از اول مي گفتي...
-آِ، من نگفتم؟
- نخير.
- من نگفتم من نميام خودت هم برگرد كه كنار هم باشيم؟
- نخير، مستقيماً نگفتي. همش به فاميل من بد و بي راه مي گفتي...
- حالا اصلاً نگفتم. اگه مي گفتم ليلا، انصافاً تو گوش مي كردي؟
- بله!
- اَي دروغگو! به هر حال ببخشيد كه نيومدم!
- ولش كن، خودم هم خيلي حال و حوصله ش رو نداشتم!
- خيلي نامردي بابا!
- امشب رو گفتم كه حالم خوب نبود، عوضش فردا شب مي ريم...
- حرفي مي زني ها ليلا، من الان تصادف كردم مثلاً! حالا حالاها بستري ام، نمي تونم كه جايي برم عيد ديدني!
- اوهوم، اينو هم راست مي گي...
- يه سوالي ليلا، از اولين تلفن مسعود تا رسيدن به خونه چه حالي داشتي؟
- خوب، ناراحت شدم ديگه...
- گريه هم كردي؟
- گريه؟ براي تو؟ هه هه! بچه شدي؟
- نمي دونم، مسعود مي گفت آخه. مي گفت تلفن دوم رو كه زده گريه مي كردي...
- خوب، اون موقع آره. آقا مسعود خيلي با حس حرف مي زد آخه!
- آره، خيلي مارمولكه پدرسگ!
- درست صحبت كن امين!
- ...
- ...
- كدبانو اينا چيه؟ اينا رو ديگه براي چي گذاشتي بيرون؟ خشك شدن همشون! شورش رو در آوردي ديگه ها!
- ...
- چيه؟ چرا اون جوري نگاه مي كني؟
- اينا چيه؟ اينا شاهكار شماست، سفره هفت نونه! نون بربري، نون لواش، نون سنگك، نون چايي ، نارگيلي، نمك!
- هه! اين كه شد شيش تا؟
- نمكدون!
- هه هه هه هه! آفرين! حالا همه نون ها رو نمياوردي، شام چي بخوريم حالا؟
- سنگ ببند به شيكمت، شام نداريم...
- راست مي گي، ولش كن. برم بخوابم كه صبح بايد سركار باشم. ماشين مسعود رو هم بايد ببرم براش...
- من هم مي خوابم الان، خيلي خستم. از صبح دارم مي رم اين ور و اون ور...
- ...
- ...
- ببين ليلا، يه چيزي؟
- چي؟
- گفتي سفره هفت نون، امير كجاست؟
- اي واي! اميرو يادم رفته بود! كجاس، نياورديش مگه؟
- من؟ شما برديش خونه دوستش، يادت رفته؟!
- شما قرار بود بياريش ولي!
- من قرار بود بيارمش خونه مادر شما كه نيومدم، چيه، مي خواستي امير رو هم وردارم و با هم تصادف كنيم؟
- من پس بايد مياوردمش؟ اگه اين طوريه بايد به آقا مسعود مي گفتي قبل از اين كه خبر فوت جنابعالي رو بده، بهم يادآوري كنه!
- مي دوني ليلا، با اين اوضاع، فكر مي كنم امير بايد خيلي زود ياد بگيره كه پسر متكي به نفسي باشه! كارش خيلي سخته طفلك، با اين بابا و مامان! چي مي شه آخرش يعني؟
- همه چي رو به شوخي مي گيري امين، همه چيز رو. اصلاً نمي شه روت حساب كرد. تو هيچ مي فهمي بچه، شب سال تحويل خونه دوستش، چه قدر اذيت مي شه؟ نمي گه پس چي شد اين باباي من پدرمرده؟ چرا اين بابام مثل باباي بقيه دوستام نيست؟
- شلوغش نكن ليلا، خوبه تو الان هم يادت نبودا! تو هم خيلي دست كمي از من نداري. هيچ وقت حوصله بچه تو نداري، يا مي ذاريش خونه همسايه، يا مي ذاري خونه دوستش...
- خوب چي كار كنم؟ سرم شلوغه. تو چرا مثلاً ظهر كه بهت گفتم نياورديش از خونه بالايي ها؟ به هر حال تو قرار بوده بياريش، امشب نشد فردا صبح. خود داني...
- غلط كردي، من فردا صبح زود سر كارم.
- حالا مي بينيم ديگه، من كه نمي رم.
- من هم نمي رم.
- ببين امين، اين دفه ديگه بي دقتي نمي كنم ها، 364 روز دست كم فرصت دارم...
- من كه خوابم، خواب خواب...

 

 

 

 


شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥

نقطه سر خط

   درصد بسيار زيادی از خوانندگان اين وبلاگ - که گويا بسيار کم هم هستند - بچه های دانشگاه خودمانند و آشنا با نشريه ای به نام "نقطه سر خط". انتشار شماره اخير اين نشريه در اسفند ماه گذشته٬ من و فريد را در نوشتن نقدی و درددلی در باب نقطه٬ چيزی که قبلاْ به فکرش افتاده بوديم٬ مصمم کرد. هر چه باشد نقطه جاييست که ما يک سال خوب را در آن گذرانده ايم و شايد حتی به نوعی به آن٬ احساس تعلق می کنيم و دست کم در مورد خودم٬ می توانم بگويم چيزهای زيادی در آن مدت آموخته ام. اين نکته را هم متذکر می شوم که به خوبی از نظر نه چندان خوشايند عده ای از اهالی نقطه نسبت به خودم آگاهم٬ اما از آن ها هم خواهش می کنم که بزرگواری کنند و لحن اين نوشته را٬ فقط و فقط مشفقانه بدانند:

   اين٬ نوشته فريد است. می شود حتی برای چاپ در شماره بعد نقطه از آن استفاده کرد. به نظر می رسد برای تعيين ملاک های ارزيابیش از "تقرير حقيقت و تقليل مرارت" ملکيان سود جسته و به عقيده من به همين دليل معيارهايی که با آن به بررسی عملکرد نقطه پرداخته٬ اندکی سختگيرانه از آب درآمده اند. اما من٬ نه اين قدر سختگيرم و نه می خواهم و يا حتی می توانم چيزی به اين سبک بنويسم. گيرم من٬ بيشتر درددل می کنم:

   در شماره اخير نشريه "نقطه سر خط" آن چيزی که از همه بيشتر برای من نااميد کننده بود٬ نه صفحه های نيمه خالی٬ نه اشعار بدون ارزش ادبی و يا حتی ذوقی٬ نه محرمانه نقطه و يا حتی نه برخی مطالب بدون هيچ گونه توجيه آن٬ بلکه پی بردن به روندی بود نگران کننده که منجر به انتشار اين شماره در اين زمان و پس از دو شماره قبلی آن شده بود.

   حقيقتاً چشم پوشی از افت چشمگير نشريه در آن دو شماره کار بسيار دشواری به نظر می رسيد که انتشار شماره آخر٬ نشان داد نقطه از پس آن به خوبی برآمده است. پی بردن به اين نکته هم آن چنان کار سختی نيست٬ فقط کافيست آن شماره ها را در کنار نشريه های سال قبل قرار داد و مقايسه کرد. اصلاً همين الان اين کار را بکنيد٬ مثلاً نشريه قبل عيد پارسال را با امسال کنار هم بگذاريد و ورق بزنيد. چيزی که انتظارش می رفت٬ تعويق انتشار نقطه و يک بازنگری کلی بود٬ کاری که خوب يادم است سال گذشته مدام انجام می گرفت و جلسات زيادی برای بررسی روند کار نقطه برگزار می شد٬ که ما الان کجاييم و کجا بايد برويم و چه بکنيم. اما انتشار اين شماره به وضوح نشان داد که اين دقيقاً همان اتفاقيست که نيفتاده٬ و خبر از يک جو رکود نااميد کننده در نقطه می داد. اما مگر در سال قبل آن٬ اوضاع چقدر فرق می کرد؟

   به عقيده من بزرگترين رسالت نشريه ای در جايگاه نقطه سر خط - نشريه ای با اين حد از پشتيبانی و امکانات دانشجويی - کار صنفی-دانشجويی است. در حالی که اين درست همان چيزيست که متاسفانه گويا آخرين آثارش در نقطه نيز در حال محو شدن است: ديگر چيزی به نام سرويس صنفی در نقطه وجود ندارد. مقايسه می کنم اين وضع را با جلسات صنفی پرشور و پرتعداد سال اول نقطه... گويا متاسفانه اين نکته عمده و اساسی مورد فراموشی قرار گرفته که توقع از نقطه سر خط - به علت جميع شرايط خاص آن - بسيار فراتر از مثلاً يک نشريه دانشکده ايست.

   اما گفتم٬ من آن قدر ها هم سختگير نيستم. مثلاً داستان هايی که در آن سال اول در نقطه کار می شد٬ نه در مقام تقرير حقيقتی بود و نه تقليل مرارتی از دانشجويان! اما با اين وجود به باور من٬ کارهای ارزشمندی بود. اساساً در فعاليت های دانشجويی٬ کار گروهی دانشجويان در بستری که منجر به رشد مهارت های فردی و جمعی آن ها شود حتی اگر هيچ کدام از آن دو را در پی نداشته باشد٬ چيزي نيست که بتوان به سادگی از آن گذر کرد. آن روزها هم٬ بچه ها پر می نوشتند و خوب. خود من هم در آن سال٬ کم مطلب و داستان ندادم. دو تا از داستان ها کار شد٬ و چهار پنج تای ديگر در رقابت با کارهای خوب بچه ها کم آورد! يادم می آيد گاهی در يک جلسه ادبی٬ چهار پنج داستان خوانده می شد و در نهايت فقط بايد يکی رای بچه ها را به دست می آورد. بقيه می رفتيم تا برای دفعه بعد٬ کار قوی تری ارائه بدهيم. اين بود جو آن روزهای نقطه٬ که به گمانم خيلی های ديگر هم مثل خود من از آن گير و دار٬ تجربه اندوختند و پيشرفت کردند. اما حالا انصاف بدهيد٬ چه قدر از آن جو پويا در نقطه باقی مانده؟ شماره های آخر که چيز زيادی را نشان نمی دهد. غير از اين است که خيلی از مطالب نقطه اين احساس را القا می کنند که اين٬ مطلبی بوده که بدون توجيه خاصی و فقط برای خالی نماندن صفحه کار شده؟

   و حالا٬ نقطه سر خط برای چه منتشر می شود؟ اين نقطه٬ بر کجای دانشگاه و يا کدام دانشجو دارد تاثير می گذارد؟ کجا حرفی از نقطه است؟ نکند نشريه رنگ بی خاصيتی بگيرد به خود؟ نکند دور هم بودن بشود دليل درآوردن آن؟ نکند ناگهان٬ اين استحاله ناگوار صورت گرفته باشد و درآوردن نشريه ناخودآگاه از وسيله به هدف تبديل شده باشد؟

   می گويند ارزش هر نقدی - مخصوصاً اگر نويسنده ادعای دلسوزانه بودنش را داشته باشد - به توام گشتن آن با يک نظر و يا پيشنهاد است. پيشنهاد که بديهيست٬ نقطه به شدت نيازمند يک بازنگری کلی و اساسی و يک بازتعريف از جايگاه٬ کارکردها و اهداف خويش است. اما با پتانسيل موجود و روال رو به افول نقطه در سال تحصيلی جديد٬ امکان تحولی بنيادی بسيار دور از ذهن به نظر می رسد. با اين اوصاف و اگر قرار باشد اين روال ادامه يابد٬ بهتر نيست که کار نقطه متوقف شود؟ بهتر نيست که بچه ها٬ مخصوصاً بچه های قديمی نقطه به سراغ تجارب تازه و شايد جذاب تری بروند و نقطه را با تمام امکانات آن٬ سهم کسانی بگذارند که بعدتر با انگيزه و توانايی بسيار بيشتر از آن ها برای بهره گيری از آن پا پيش می گذارند؟ تا دوباره يک نفر پيدا شود و عده ای بچه های با انگيزه را آن جا دور هم جمع کند٬ درست مثل آغاز کار خودمان و يا حتی دوره های قبل تر؟ حميد عزيز٬ اين عين حرف خودت به من بود که گفتی اگر ببينم نقطه دارد افت می کند درش را می بنديم تا دو سال ديگر دوباره يک عده ای مثل خودمان بيايند و راهش بيندازند٬ نکند حالا فقط داريم اين دو سال را عقب می اندازيم؟انصاف بده٬ نقطه افت نکرده؟اگر نقطه مي خواهد همين روند را ادامه دهد، واقعاً چه ضرورتي به نشر شماره هاي بعدي آن وجود دارد؟ چه ضرورتي؟

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٥

بهارانه

   ۱.الآن که پرسيدی می گويم عزيز٬ که اگر بخواهی بدانی٬ بهار در يک دوشنبه نمی دانم چندم اسفند گذشته حدود ساعت هشت و نيم صبح سررسيد٬ امسال! حالا پس ديگر از من نمی پرسی که چرا نمی نويسی٬ از نويی و بهار٬ رويش و زايش؟!
   يک بار ديگر کلاس اول صبحم را از دست داده بودم و می رفتم برای دومی. از در که بيرون آمدم چيزی در درونم جنبيد٬ و بهار را به جا آوردم! به همين سادگی! آماده نبودم برای اين حضور زودتر از قرارش٬ اما آمده بود و آن جا به من لبخند می زد. کاريش نمی شد کرد٬ باورش کردم.
   چی؟ تو باور نمی کنی؟ نکن! اما بدان يک چيزی هست در وجود ما٬ بچه های بهار٬ که ناگريز هر وقت که بيايد٬ احساسش می کنيم. انگار بذر يک گياهی هست درونمان که با کوچکترين نشانه های حضورش٬ شروع می کند به ريشه دواندن و بزرگ شدن٬ که بهار آمده. شما بگوييد بچه ها٬ درست نمی گويم؟! 
   آن وقت بهار که می آيد٬ يخ دل تو کم کم آب می شود. سنگ هم اگر شده باشد از تنهايی خزان و سرمای زمستان٬ می شود مثل آينه٬ آن قدر رقيق٬ آن قدر حساس که باور نکنی! آن قدر که گره ای هر چند کوچک بر پيشانی دوستی هر چه قدر دور را تاب نمی آوری! دلت می خواهد هر کاری بکنی تا او جلوه بهارت را ببيند و مثل تو لذت ببرد. دلت می خواهد اين همه شور را که نمی دانی از کجا آمده٬ که سراغ نداشتی در خودت تا همين چند وقت پيش٬ پخش کنی بين همه! دوست داری يک طوری بشود که چند وقتی٬ تو نفهمی٬ و اصالت شادی را هم در کنار غم باور کنی! بزرگ تر هم که باشد دلت٬ می خواهد هيچ کس هيچ کس٬ دردی نداشته باشد و گرفتاری ای٬ ولی مگر می شود؟ و تو آی دلت می سوزد...
   وای که چه قدر هم همه چيز آسان می شود! انگار قرار است زنگ تفريحی٬ استراحتی چيزی باشد برای دل پر دردت. خدا آن قدر آسان می شود که يک دوست آشنای خيلی قديمی٬ ملکوت هم انگار ارتفاعش٬ چند کيلومتری می آيد پايين٬ و می شود هم قد مثلاْ خود تو! مرگ را بگو٬ کوتاه می آيد انگار! می ايستد چند قدمی آن طرف تر و مدتی هر چند کم٬ فقط از دور نظاره ات می کند! شايد هر چند وقتی هم از همان جا که دارد از دور مثل مادری بازی شادمانه تو را با لبخند تماشا می کند٬ تذکری هم بدهد که مراقب باشی٬ و نه بيشتر٬ آن طور که شايد حتی برای يک روز٬ فراموشش کنی! 
   دنيا با همه زينت هايش برای تو جلوه می کند و تو را به لذتی مباح و کوتاه فرا می خواند و تو٬ آماده ای که هزار و يک فکر و خيال را بيرون بريزی از سرت و بروی طرفش٬ و اصلآْ چه می دانم٬ شايد حتی وسوسه بشوی که برای چند روز هم شده آدم مبتذلی باشی! دوست داری با همه وجودت زندگی کنی٬ جوانی کنی٬ دوست بداری و عاشقی کنی٬ اما...
   دلت نمی گذارد! باز هم درد می خواهد و تو٬ آی دلت می سوزد!..

   ۲. فکر می کنم سال مهمی برای همه مان باشد. سالی پر از خير برای شما آرزو می کنم دوستان. اين هم٬ عيدی کوچک من:

زهی عشق٬ زهی عشق٬ که ما راست٬ خدايا!
چه نغزست و چه خوبست٬ چه زیباست٬ خدايا!

چه گرمیم٬ چه گرمیم٬ از این عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان٬ چه پیداست٬ خدايا!

زهی ماه٬ زهی ماه٬ زهی باده همراه
که جان را و جهان را٬ بیاراست٬ خدايا!

زهی شور٬ زهی شور٬ که انگیخته عالم
زهی کار٬ زهی بار٬ که آن جاست٬ خدايا!

فروریخت٬ فروریخت٬ شهنشاه سواران
زهی گرد٬ زهی گرد٬ که برخاست٬ خدايا!

فتاديم٬ فتاديم٬ بدان سان که نخيزيم!
ندانيم٬ ندانيم٬ چه غوغاست خدايا!

ز هر کوی٬ ز هر کوی٬ يکی دود دگرگون
دگربار٬ دگربار٬ چه سوداست٬ خدايا؟!

نه داميست٬ نه زنجير٬ همه بسته چراييم؟
چه بندست٬ چه زنجير٬ که برپاست٬ خدايا؟!

چه نقشيست٬ چه نقشيست٬ در اين پرده دل ها
غريبست٬ غريبست٬ ز بالاست٬ خدايا!

خموشيد٬ خموشيد٬ که تا فاش نگرديد
که اغيار٬ گرفتست٬ چپ و راست٬ خدايا...