خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٤

ما هيچ٬ما گناه

   1.بارها شده بعضی دوستانم با حرارت زیادی خاطره ای از گذشته،مثلاً ایام دبیرستان یا راهنمایی برایم تعریف کرده اند ولی من چیزی از آن را به خاطر نیاورده ام و دوستانم از من که معمولاً حافظه خوبی از خود نشان می دهم تعجب کرده اند.تمایل زیادی به بایگانی خاطره ها و اصولاً گذشته و مراجعه هراز چند گاه به آن ندارم و اساساً آدم نوستالژیکی نبوده ام تا جایی که شاید بتوانم ادعا کنم بهترین لحظات زندگیم حال است،حداقل الان.احساس می کنم گذشته،حال و آینده ما همه قسمت های کوچکی از یک توهم به نام زندگیند و با این اوصاف،ابراز احساسات نسبت به برهه ای از زندگی کار بی معنایی به نظر می رسد.

    و همین طور است در مورد کودکی.آدم های زیادی در اطرافم دیده ام که کودکی خود را بسیار دوست دارند و به یاد می آورند و حتی دائم از معصومیت و بی آلایشی خاص کودکی یاد می کنند و غبطه می خورند اما من،هر اتفاقی هم که بیفتد،این دوران را بیشتر از کودکیم دوست دارم.چون حالا،من می توانم گناه کنم و یا حتی شاید در بعضی لحظات اوج ناامیدی و سردرگمی، کفر بگویم...

   یادمان نرود،ما سیب را قرن هاست که خورده ایم...

 

   2.کی ام؟عابری تنها در گذر غمگین و رخوتناک شمارش ثانیه های مرگ آلود خویش...

 

TRAGEDY - The Bee Gees
 
 
 
 
Here I lie
in a lost and lonely part of town
Held in time
In a world of tears I slowly drown
Goin'home
I just can't make it all alone
I really should be holding you
Holding you
Loving you loving you
 
 
Tragedy
When the feeling's gone and you can't go on
It's tragedy
When the morning cries and you don't know why
It's hard to bear
With no-one to love you you're
goin' nowhere
Tragedy
When you lose control and you got no soul
It's tragedy
When the morning cries and you don't know why
It's hard to bear
With no-one beside you you're
goin' nowhere
When the feeling's gone and you can't go on
 
 
Night and day
there's a burning down inside of me
Burning love
With a yearning that won't let me be
Down I go
and I just can't take it all alone
I really should be holding you
Holding you
Loving you loving
 
 
Tragedy
When the feeling's gone and you can't go on
It's tragedy
When the morning cries and you don't know why
It's hard to bear
With no-one to love you you're
goin' nowhere
Tragedy
When you lose control and you got no soul
It's tragedy
When the morning cries and you don't know why
It's hard to bear
With no-one beside you you're
goin' nowhere

 

سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٤

يک آزمايش سودمند

گزارش کار آزمايش هفت آزمايشگاه مدار منطقی

طراحی يک کانتر بالا پايين شمار با استفاده از GAL.

   وسايل مورد نياز:يک GAL16V8،سون سگمنت،مقاديری مقاومت.

   هدف آزمايش:قرار است در پايان اين آزمايش٬با طرز کار GAL و پروگرم کردن آن توسط CUPL به عنوان شمارنده آشنا شويم و خيلی نکات مهم ديگر را هم در مورد مدارهای منطقی و الکترونيک ديجيتال ياد بگيريم.بسم الله...

   آزمايش به نظر ساده می رسد.برنامه را در پيش گزارش آماده کرده ايم.IC را پروگرم می کنيم و در مدار قرار می دهيم.پايه های assignشده GAL را به پايه های  مربوطه سون سگمنت با يک مقاومت سر راهشان وصل می کنيم.کلاک را به وجود آورده و به GAL می دهيم.امتحان می کنيم.شمارنده می شمارد اما دری وری.۰٬۷٬۴٬۷٬۲٬۰...

   خوب اشکال ندارد٬ما عادت داريم.پايه ها را چک می کنيم٬درست است.زمين و منبع آی سی هم وصل شده.کلاک هم اشکالی ندارد.تصميم می گيريم مقاومت ها را برداريم٬اما فرقی نمی کند.برنامه را چک می کنيم٬درست است.سون سگمنت را جدا امتحان می کنيم٬آن هم کار می کند.به TA(مسئول) می گوييم٬می گويد مدارتان اشکال دارد پيدايش کنيد...

   اولين گروه جواب می گيرند و می روند.می خواهم به همگروهيم غر بزنم که نوبتش بوده٬اما می بينم کارش را کرده و تقصير او نيست.مدار ساده ای است که بايد جواب بدهد.يادم می افتد يک دفعه بردمان بعضی پين هايش خراب بود.مدار  را باز می کنيم و دوباره بالاتر با مقاومت ها می بنديم.فايده نمی کند که هيچ٬بدتر هم می شود:سون سگمنت جای شمردن چشمک می زند!

   راهی به ذهنمان نمی رسد.دو گروه ديگر هم جواب می گيرند و می روند.آی سی وو سون سگمنت آن ها را می گيريم که مطمئنيم درست است و بدون هيچ تغييری جايگزين می کنيم،اما حالا ديگر سون سگمنت هيچی را نشان نمی دهد!

   مستاصل شده ايم.به طرف می گوييم ما مدارمان درست است جواب نمی گيريم.می گويد هيچ وقت نااميد نباشيد مخصوصاْ در آزمايشگاه منطقی.می گويم بابا بيا ببين اشکال چيه٬ما داريم وقت تلف می کنيم٬جواب نمی گيريم.می گويد:اشکال کارتان اين است که از اول با ديد منفی آمده ايد آزمايشگاه!

   بعد چند وقت خودش می آيد سر مدارمان.کاری از پيش نمی برد و می ماند توش.می گوييم چه کار کنيم٬برويم؟می گويد:نه٬بايد جواب بگيريد.فکر کرده ايد اين جا کجاست؟همه قطعات مال ده سال پيش است و مدارها همه به فوتی وصلند.می گويم يعنی ما آمده ايم اين جا عيب وسايلش را پيدا کنيم؟با پررويی می گويد بله!

   کم کم دارم عصبی می شوم.همه رفته اندغير ما و دو نفر ديگر.چند دقيقه ديگر امتحان داريم.بايد برويم.صحبت می کنم:ببينيد ما چه کار کنيم؟می گويد:خودتان را بگذاريد جای من.من چه کار کنم؟می گويم:من اگر جای شما بودم و اگر آدم منطقی ای بودم٬می فهميدم که اين ها کارشان را کرده اند و اشکال از جای ديگر است.در اين جا TA ما با فروتنی خاصی به خودش فحش می دهد:نه٬دليلی ندارد همه آدم های آز منطقی آدم های منطقی ای باشند!

   کلافه ام.از سر نا اميدی منبع را روشن و خاموش می کنم.(همين و نه ذره ای بيشتر).شمارش مثل حالت اول است!باشد٬همين را نشانش می دهيم و هر طور شده می رويم.جناب٬يک لحظه...

   می روم و ميارمش.چند لحظه ای از آمدنش نگذشته که سون سگمنت شروع می کند به درست شمردن!جهت شمارش را معکوس می کنيم،معکوس می شمرد.ريست می کنيم،صفر می شود!بعد از سه ساعت آزمايش به طرز معجزه آسايی انجام شده و هر سه تايی بهت زده می خنديم!

   نتايج آزمايش:

   از اين آزمايش نتايج زير را می گيريم که در تمام مرحله زندگی می توانند برای ما سودمند باشند:

   ۱.در آزمايشگاه ها نبايد با ديد منفی وارد شد.چون هر اتفاق عجيب و غريب و بدون توجيهی ممکن است بيفتد.بلکه بايد فکر کنيم وارد بهترين پژوهشکده های ايران با بهترين امکانات شده ايم.

   ۲.اصولاً ما قرار نيست کار جديدی در آزمايشگاه ها بکنيم.همان بديهيات خودمان را هم مشاهده کنيم کلی هنر کرده ايم.

   ۳.نبايد گمان کنيم که ما آمده ايم با امکانات موجود آزمايشی انجام داده نتيجه مورد انتظار را مشاهده کنيم٬بلکه وظيفه ما اين است که عيب قطعات آزمايشگاه را پيدا کنيم.

   ۳.اسيستان های آزمايشگاه بر خلاف تصور عموم آدم های منطقی ای نيستند.

   ۵.هر کس نيروی ايمان و توکل قوی تری داشته باشد امکان نتيجه گرفتنش در آزمايش بيشتر است.ما در تمامامراحل زندگی به لطف و حمايت خداوند و توکل و ايمان به او نيازمنديم،مخصوصاً در آزمايشگاه مدار منطقی.

جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸٤

ويار

من مرده ام،در آن صورت اين چه قدر می تواند اهمیت داشته باشد؟

  

   1.انگار ویار گرفته ام.شامه ام بدجور تیز و حساس شده،دارد پدرم را در میاورد.ابتذال را انگار از یک فرسخی بو می کشم.کارها و افکار پست،حرف های پوچ،بحث ها و دانستن های بی فایده.روزمرگی که وحشتناک است،دیدنش پاک به همم می ریزد...

   و طاقت نمی آورم.حالم را به هم می زند.حتی افکارم را به هم می زند.دیگر فکرهای خودم را هم فیلتر می کنم:این چه ارزشی دارد؟نه فکر کن مرده ای،این می تواند اهمیتی داشته باشد؟نه!چه چیزی می تواند اهمیت داشته باشد؟چی اصالت دارد؟..فکرش را بکن،خیلی فیلتر شارپی می شود،نه؟

   برای ندیدن و نشنیدن،برای جلوگیری از تهوع،بیشتر پناه می برم درون خودم.این جا امن و امان است،خیال آدم راحت تر است.ویار هم همین طوری است دیگر،دوست نداری کسی نزدیکت شود...

   شوق وحشتناکی به دانستن پیدا کرده ام.باید بیشتر بخوانم و بدانم ولی حواسم هم باید حسابی جمع باشد،که کدام به دانستنش می ارزد و کدام نه.باید بر حذر باشم از علم لاینفع.خیلی هم کار سختی نیست،بس که نمونه هایش را اطرافم زیاد دیده ام.بی شمار،مخصوصاً در این فضای مجازی که توی آن شخصیت های ناقص،خوب پشت کلمات خوش آب و رنگ و متکلفشان می توانند پنهان شوند...

 

   2.بارزترین مصداق این ابتذال،تلویزیون است.تلویزیون خیلی چیز وحشتناکی است،واقعاً ازش می ترسم.لعنتی،برای همه این ملت در دسترس است،غنی و فقیر.و تیشه می زند به هر چیز خوب،هر چیز اصیل.پدر آدم را در می آورد.مثل مخدر می ماند.وظیفه اش این است که کاری کند مردم گرفتار روزمرگی،فراموش کنند در چه نکبتی ای دست و پا می زنند.دروغ پشت دروغ بدهد به خورد این مردم.تو اون سریال های ...ش به مرد دچار روزمرگی ایرانی نشان می دهد که تو باید آدم خوبی باشی،که چه قدر قشنگ است که خستگی را تحمل می کنی و شب به کانون گرم خانواده برمی گردی،حتی جمعه ها می توانی با خانواده بروی پارک و این همه چیز است.به زن روزمره ما می گوید که سر براه بودن،کانون خانواده را گرم کردن و این حرف ها چه قدر خوب است و این همه چیز است...

   و این روزها هم که می دانید،وقاحت را به اوجش رسانده اند.این یارو هم که هنوز جای قبلی خوب نشده دوباره بر ضد اسراییل رفته روی منبر.خوش به حال من که دسترسی به تلویزیون  ندارم،وگرنه صبح تا شب باید به این مرتیکه پ... فحش می دادم.(من درست حرف زدن بلد نیستم،حداقل الان.اگه تو کامنت ها تذکری راجع به این که با فحش دادن کاری درست نمی شه و اینا ببینم پاکش می کنم)

   این حال و هوا،بدجوری یاد کتاب 1984 اورول می اندازدم.اگر هنوز نخوانده ایدش،از دست ندهید این شاهکار را!

 

    3.یادم است دوستی چند وقت پیش نوشته بود حالا که شکست خورده ایم و این یارو آمده،پخش کردن سوتی ها و اشتباهاتش این ور و آن ور کار درستی نیست.حالا دیگر تخریب به ضرر ملت است...

   مخالفم.طاقت هم حدی دارد.گیرم آن وقت نتوانستیم به هر دلیل حالی ملت کنیم که با کی طرفید،حالا که می توانیم.خر که نیستند بلا نسبت،توقعاتی داشته اند که فکر می کردند با آمدن این آدم برآوره می شود،حالا می فهمند اشتباه کرده اند.بد بود که آن سی دی پخش شد و دو هفته بعد تمام آن صحبت ها در مورد هاله نور و غیره تکذیب شد؟بابا مردم می فهمند به خدا،وقت هم که بیشتر از دوره انتخابات داریم.یک موج نارضایتی که راه بیفتد احتمال استیضاح کم نیست.اگر چنین اتفاقی بیفتد،بازخورد های مثبت خیلی زیادی خواهد  داشت.دست کم،نخبه های گوشه نشینمان بر می گردند...

   احساسی شدم و عنان از دست دادم.اشکال ندارد،باشد.فقط دوست ندارم دیگر از این چیزها این جا بنویسم.

 

   4.خوب می شوم،می دانم.آخر ارادی است.دیر و زود دارد،سوخت و سوز ندارد.حالا یا چند روز دیگر،یا آن وقتی که قرار شد خودم زندگی خودم و یا شاید چندنفر دیگر را بچرخانم...

   می خواهم برگردم ولی هر چه بیشتر در این حال و هوا باشم برایم سخت تر می شود.فعلاً که هستیم...

 

    5.وقتی در گرماگرم کاری هستی و سخت مشغول،اگر ناگهان از خودت بپرسی که من برای چه دارم این کار را می کنم و جواب قانع کننده ای برای خودت نیابی،جخ یادت هم رفته باشد،آن وقت سعی می کنی هر طور شده آن کار را زودتر خاتمه بدها.راستی عزیز،قصه تو و زندگیت که این چنین نیست،هست؟..

  

   6.هر که شد محرم دل در حرم یار بماند...

  

 

چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤

لطف خدا يبشتر از جرم ماست

     ای جان دل سخنی هست گوش کن    تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن!

 

   1.دیشب وقتی تعطیلی امروز و فردا قطعی شد،باید بودی و می دیدی این جا جماعت چطور ریخته بودند پایین و سوت و جیغ می زدند و خوشحالی می کردند!انصافاً بچه دبستانی ها را هم از رو بردند!

   ولی من با شنیدن خبر،خوشحال که نشدم هیچ،یکم حالم هم گرفته شد.نمی دانم،شاید من هم اگر آخر هفته امتحان داشتم خوشحال می شدم ولی به هر حال،یک بار دیگر هم متوجه شدم که به چه طرز خطرناکی به دانشگاه و دانشکده وابسته شده ام!قشنگ ترین لحظه ها،ارزشمند ترین تجربه ها و بهترین دوستی هایم در همین دو سه سال و همین جا رقم خورده.شب نشینی های هر از چند گاه با دوستان عزیز،دلتنگی های خاص دانشگاه و پاییزپر کلاغش،افطاری های دانشکده و بوفه،پرسه ها و گپ و گفت های بی هدف و با هدف تو همکف دانشکده،حتی درس خواندن های شب امتحان و کلی چیز دیگر خاطره هاییست که ممکن است یک عمر تحت تاثیرشان باشی و از به یاد آوردنشان هوایی شوی.به همین خاطر هم هست که این آجرهای قرمز لعنتی را این قدر دوست دارم...

   و باز هم نگران شدم.خیلی دیر نیست که باید از این علاقه ها دل بکنم و می ترسم ان موقع برایم کمی سخت باشدانگار کم کم باید تمرین کنیم،برای دل کندن...

   چيزی در مورد معجزه بيست سالگی شنيده ای؟هیچ دوره ای تو زندگی دانشگاه،هیچ مقطعی تو دانشگاه لیسانس،و هیچ سالی تو لیسانس سال سوم نمی شه!موافقی؟!

  

   2.کم کم تبعات آن سه هفته دارد آشکار می شود:نمره کوییزهای سیگنالم با یک افت 1/82 درصدی از 5/17 و 16 به  سه(!) رسید.ولی بر خلاف مرتضی،به هیچ وجه فکر نمی کنم که آن تلاش بی ثمر بود یا حتی نمی ارزید.راستی،خدا وکیلی فکر می کردید مرتضی خودمان این قدر خوب بنویسد؟!

 

   3.این ترم ما یک استاد معارف داریم به نام دکتر فاضلی،که من بالشخصه ارادت قلبی خاصی نسبت به ایشان ندارم.این استاد عزیز ما وقت حضور غیاب اول کلاس،اسم ها را خیلی یواش می خواند.نه که فکر کنی نمی تواند بلندتر بگویدشان ها،نه.عمداً این کار را می کند تا ببیند کی حواسش جمع هست و کی نه.اگر ساکت نباشی ممکن است صدایت کند و صدایش را نشنوی و غیبتی بخوری که دیگر هیچ کاریش نمی شود کرد.باید ساکت باشی و ششدانگ حواست را بدهی به او که هر وقت صدایت کرد بشنویش...

   سکوت اختیار کن و به گوش جان استماع کن،از میان همهمه های پوچ و پست اطرافت،صدای خداوند را خواهی شنید!

 

   4.لطف خدا بیشتر از جرم ماست...

 

پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٤

اين چنين زيستن فراز هيچ٬بيش از اين نتوانم

این چنین زیستن فراز هیچ،بیش از این نتوانم...  

  

   آره عزیز،این طوریاست.اسکرول داون کن می بینی طولانیه.حس خوندنش رو نداری.حکماً محرم نبودی...

   برای اولین بار تنها که شدیم گفت فکر کنم این چارشنبت از اون چارشنبه ها نشه.گفتم حالا زوده.هنوز که شب تموم نشده.آره دوست و همراز قدیمیم،حالا بیا و ببین که این شب پنج شنبم از بقیه شون هم چارشنبه تره...

  یه دفعه ای شد،مثل هر چیز دیگری تو زندگیم.این قضیه چارشنبه ها رو می گویم.یه دفعه دیدم چارشنبه ها برام حرمت پیدا کرده.یه رنگ دیگه شده،عینهو پنج شنبه غروبای شیفت بعد از ظهر دبستان و راهنمایی،وقتی می رسیدیم خونه و کیف رو پرت می کردیم یه طرف و یه جوری تو عوالم کودکیمون ذوق می کردیم که انگار حالا حالا ها تعطیلیم.هیچ رقمه طرف درس و این حرفا نمی رفتیم اون یه شب.اصلاً خوبیت نداشت.انگار با همه بچگیمون هم می فهمیدیم که دست کم امروزه رو گذاشتن برای دلتنگی،دوست داشتن یا چه می دونم یه چیز دیگه که خوب نمی فهمیدیم چی بود،ولی حکماً یه چیزی بود نه از جنس بقیه.

   نه که فکر کنی حالا فهمیده ام ها،نه.حالا هم فرقی نکرده.جخ پنج شنبه مان شده چارشنبه.نه که اینجا هفته مان چارشنبه تمام می شود و پنج شنبه و جمعه هم اگر درس نخوانیم خسر الدنیا می شویم،دلتنگی ها همه جمع می شوند چارشنبه شب،که سرم خلوت باشد و مزاحم نباشند خدایی ناکرده.ولی حیف،این طور سرزده و یکجا که بر من فرود می آیند این مهمانان عزیز،در توانم نیست که شایسته در آیم در رویشان...

   یک ساعتی نیست که می گذرد از آن همه دلتنگی کردن هایت،اما این جا که می نشینی و با کلمه ها که طرف می شوی می ترسی این یار هم نتوانند کمکت کنند.یا می ترسی که حرمتشان را نگاه نداری.کاریش نمی شود کرد،باید بنویسی.او هم می گوید بنویس این هارا برایشان.دوستانت هستند،باید بدانند...

   گفتنی ای نبود اول اما قرار شد برایتان بگویم که اشتباهی نشود.قصه این است که احتمالاً یک اتفاقاتی برای من می افتد-البت نه این که فکر کنید قرار است زیر رو رو شوم ها نه،شاید در ظاهر خیلی تغییر شگرفی هم نباشد- و این وسط  مهم است که شما،بهترین دوستانم،بفهمید چه شده و دیگران چه فکر کنند،ذره ای اهمیت ندارد.از همه مهمتر این که آنچه این چهارشنبه بر من-و البته شما-گذشت به هیچ وجه تاثیری در تصمیم من ندارد.حتی اگر همه چیز هم خوب پیش می رفت من دیگر نمی توانستم ادامه بدهم.این درددل تنها نتیجه یک دلتنگی گذرا نیست،که خدا شاهد است چندین بار خواستم بگویمشان و نگفتم.از ف بپرسید که بیش از هر کس همراز من بوه است.بپرسید چه می گذشت بر سعید،این شب ها و روزها و ماه ها...

   از دبستان گفتم،یادم می آید چهارم دبستان که بودم-همان روزها که اولین تلاش های ناموفقم را برای نماز خواندن انجام دادم-یک کاغذی درست کرده بودم برای خودم و به کارهای روزمره ام امتیاز می دادم:نماز خواندن،دروغ نگفتن،کمک مامان کردن یا هر چیز خوب دیگری که آن وقت ها در ذهن کوچکم می گنجید؛و با آنها خودم را محاسبه می کردم.و خوب یادم می آید که در سال های آخر راهنمایی و دوره دبیرستان،همواره با نگاه کردن به کودکیم احساس غبن معصومیتی از دست داده را داشتم.یک چیز لطیف و خوب،که فکر می کردم دیگر نیست،یا اگر هست کمتر...

  حالا شش هفت ماهی هست که حسابی بی قرارم.یه مرگیم شده که نمی دونم چیه.به هر دری زدم که خوب بشوم یا فراموش کنم اما نشده.طرف هزار و یک چیز رفتم اما فهمیدم دردم از این ها نیست.می دانی رفیق،من نمی توانم دل ببندم!همه دردم همین است  و آخر و عاقبتش هم همین!آخرین چیزی که این وسط برایم ارزشمند بوده،دوستیم با شماها بوده که باید اعتراف کنم که دیگر دلم با جمعمان هم نیست.آره،اعتراف بزرگیست ولی دو سه هفته ای می شود که دیگر بودن بین شما هم ارضایم نمی کند.دیگر حتی می ترسم این دوستی های قشنگمان رنگ تکرار بگیرد.هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای،من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

   نه که فکر کنید تقصیر از شماها باشد ها،نه.شما که گلید.راحت به دستتان نیاورده ام که حالا راحت از دستتان بدهم.بلوف نمی زنم،در عالم رفاقت اگر بشود به جایی رسید ختمش شماهایید دیگر!اشکال از من است،اشکال از این دل صابمرده است که صاحابش ولش نمی کند و دائم چنگ می اندازد به هوایش تو سینه ام.نمی شود دیگر،مالی را که صاحاب دارد باید پس بدهی...

   آره عزیز،گفتم که،اشکال از من است که فقط دل کندن و دل بریدن را بلدم.خوب معلوم است دیگر،این طوری هم که هیچ وقت آرام نمی گیری.یکی عشق خدمت داره،یکی دنبال پول و مقامه،یکی آرامش براش کافیه،یکی اعتبار می خواد،یکی عاشق یکی دیگس و برا اون زندگی می کنه...راستی،عاشق هم که نشد باشیم...

   حالا دیگر کاریش نمی شود کرد.من این طور نمی توانم برای هیچ زندگی کنم.می دانی،با خودم که تعارف ندارم،این جوری وضعم از آنهایی که علاقه های حقیری هم دارند بدتر است که باز آن ها دستاویزی دارند و برای چیزی زندگی می کنند..باید بروم و تکلیف خودم را با خودم معلوم کنم.مدتی باید تنها باشم.باید بفهمم این قضیه مردن چیه،من چه کاره ام این وسط،برای چی هستم،قراره چی بشوم و از این جور حرفا.یا می فهمم چه مرگم است و می روم برای عاقبت به خیری،یا می فهمم که اشتباه کردم و اون وقت دیگه قدر شمارو اون قدری که باید می دونم.و گرنه،این چنین زیستن فراز هیچ،بیش از این نتوانم...

 

   1.گویا در احکام اسلامی روزه سکوت حرام است.پس در این یک هفته فقط به حکم ضرورت حرف خواهم زد.می دانی،ما حرف مفت کم نمی زنیم.باید تمرین کنیم و این شهوت حرف زدن را در خودمان بکشیم.به خدا کلمات حرمت دارند...

 

   2.هی رفیق!تو که می گفتی روزی دو ساعت گریه می کنی!باورت می شود می توانم کلت را بزنم؟!

 

   3.منتظر چیز شگرفی نباشید،من فقط در صدد یک شروع دیگرم.اما این بار،جدی تر از همیشه...

 

سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸٤

 

   ۱.برايت پيش آمده يا نه؟داری کاری را پيش می بری و در اين راه با سختی هايی پيش رو هستی که هر آينه ممکن است از پايت در بياورند و در اين بين٬دلخوشی تو به عده ايست که در عالم دوستی و در مرام رفاقت٬قرار است هوای تو را داشته باشند.مشکلات که تمام نمی شوند٬يکی بعد از ديگری هم که بيايند باز هم به پشتگرمی دوستانت کم نمی آوری و به خاطر آن ها هم که شده ادامه می دهی.اما به يک باره يکی از همين ها٬وقتی عمراْ فکرش را هم نمی کنی و حتی شايد در بدترين وقت ممکن پشتت را خالی می کند...اين يکی را ديگر به اين راحتی ها نمی توان برتافت.شايد با اين يکی ديگر نشود مثل بقيه مشکلات کنار آمد...می دانی٬آخر ممکن است تجربه اش نکرده باشی٬عالم رفاقت حساب و کتابش کلاْ چيز ديگريست.عوالمش جداست...سرت را درد نياورم٬خدا به روزت نياورد٬البته اگر از آن دسته آدم هايی هستی که آن قدر سرت به تنت می ارزد که در زندگی درموقعيت های بحرانی و مرزی قرار بگيری... 

   ۲.آخر پيری و زهد بعضی دوستان فرهنگيمان٬هر از چند گاهی چشممان به چه مطالب مبتذلی که در وبلاگ هايشان روشن نمی شود!

   ۳.دعا کنيد برايم.خيلی...

   ۴.از صدای سخن عشق نديدم خوشتر/يادگاری که در اين گنبد دوار بماند...

چهارشنبه ٢ آذر ۱۳۸٤

 

۱.شب من پنجره ای بی فردا
روز من قصه تنهايي ها
مانده بر خاك و اسير ساحل
ماهی ام ، ماهی دور از دريا


هيچ كس با دل آواره ي من
لحظه ای همدم و همراه نبود
هيچ شهري به من سرگردان
در دروازه خود را نگشود


كو لي ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم


پاي من خسته از اين رفتن بود
قصه ام ، قصه ي دل كندن بود
دل به هر كس كه سپردم ديدم
راهش افسوس جدا از من بود


صخره ويران نشود از باران
گريه هم عقده  ما را نگشود
آخر قصه ي من مثل همه
گم شدن در نفس باد نبود


روح آواره  من بعد از من
كولي دربه در صحراهاست
مي رود بي خبر از آخر راه
همچنان مثل هميشه تنهاست


كولی ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم

۲.از غم نبودن تو گريه کردم تو نديدی   هق هق تلخ صدامو تو نبودی نشنيدی

لرزيدن شانه ها وهق هق گريه های يک مرد در يک بعد از ظهر دلتنگ را تنها خودش می داند٬زيبا نيست؟!

۳.حالا می فهمم که توانايی دوست داشتن٬معيار خوبی برای سنجش ارزش های حقيقی ذاتی انسان هاست...

۴.عهد بسته ام تا آنجا که در توانم است٬در برابر ابتذال زندگی سر فرود نياورم.تلاش خواهم کرد روزهايم هرگز زنگار پوچی و تکرار به خويش نگيرند.هر روز و هر روز خودم را دوباره خواهم ساخت.اکنون شايد اين مبارزه سخت چندان مشکل نباشد ولی بی شک٬روزهای دشوار در راه است.ده٬بيست سی سال ديگر...تصوير وحشتتاک مرده های متحرک پياده رو ها و خيابان های شلوغ...

۵.آهای جماعت٬فکر نمی کنيد يک کتاب مهم نخوانده داريد؟:

 اسرا۴۵: وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا ...

۶.اين روزها سرم شلوغ است٬شايد نرسم اينجا را به روز کنم.راستش کارمان کمی هم به گير خورده.مرامی هر کس کانتر اين جا را يک شماره انداخت يک دعايی هم برای ما بکند...