خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٤

آخرين جد زنده من

آخرين جد زنده من

   آخرين جد زنده من اين روزها در حوالی هشتاد سالگيش در بيمارستان بستری شده.تا همين چند وقت پيش سر پا بود و بگی نگی از پس خودش بر می آمد که هفته قبل يک دفعه سرش گيج خورد و بد جوری خورد زمين و بيهوش شد.استخوان های لگنش شکسته.عمل دارد به زودی.می ترسند بيهوشش کنند.ممکن است بر نگردد.پير است ديگر...

   راستي٬می دانی آدم ها دقيقاْ چطور می ميرند؟ماشين شکستنی و ظريفی که خداوند در اختيارمان قرار داده ٬ماشينی که با چند دقيقه زير آب بودن يا بدون هوا بودن از کار می افتد٬چطور به مرگ طبيعی مستهلک می شود؟بهش می گويند فرتوتی.يعنی پير که می شوی کم کم بدنت می پوسد و شروع می کند به از کار افتادن.آن وقت است که هر جايت که چيزيش بشود ديگر برگشتنی نيست.ديگر درست نمی شود.می افتی تو يک سرازيری بی بازگشت.عجيب است که اين بدن اين چنين شکستنيست.راستی٬نمی شد به جای مرگ تدريجی-که مکافات سنگين نمی دانم کدام گناهمان است-انسان ها ناگهان می مردند٬بر خلاف قانون جاری طبيعت؟

   آره٬داشتم می گفتم٬می ترسند بر نگردد.به همين خاطر عملش را عقب انداخته اند.تازه اگر عمل موفقيت آميز هم باشد نمی تواند ديگر خودش سرپا بايستد.چند شبانه روزی می شود که بستريست.پشتش زخم شده٬اگر گفتی چرا؟آفرين!نمی تواند وقتی صبح تا شب آنجا خوابيده مثل ما غلت بخورد!می دانی رفيق٬اين ها به کنار٬حالا ديگر حتی کنترلی به ادرار و مدفوعش هم ندارد.بايد برايش لگن بدهند و پوشاک٬مثل همان اول ها...هی روزگار بی وفا هی...

   آره عزيز٬وقتی به آن جا رسيديم٬اگر چهارتا دل نباشد که برايمان بتپد و رفتنمان را تاب نياورد٬شک نکن پاک باخته ايم.حالا هر غلطی هم که می خواهيم وهر شق القمر ديگری هم که فکرش را بکنيم قبلش کرده باشيم.هيچ کدام آن چهار نفر با چشمان پر اشک نمی شود کنار تخت بيمارستان که شايد منزلگاه آخرمان باشد٬همان طور که اوليش بود.

   بس نيست دل شکستن هايمان؟غرورمان؟اين انسان چقدر زيانکار است...چرا عبرت نمی گيريم؟

   دعا کنيم.اول برای او٬بعد برای خودهامان.دعا کنيم ستار رحم بياورد و نديده بگيرد حماقت هامان را٬که وای به حالمان اگر بخواهد به ميزان محاسبه مان بکند... 

  

پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٤

در ستايش مرگ

  1. آهای!چی کار داری می کنی؟مرگ را فراموش کرده ای؟حيات ابدی را؟مرگ،حیات ابدی...نگذر،بیندیش...

 

   مرگ پرشکوه٬مرگ آرام بخش٬مرگ عزيز٬مرگ معز٬مرگ طاهر٬مرگ مطهر٬مرگ لطيف٬مرگ ملطف٬مرگ عادل٬مرگ حق...

 

   آدمی نيستم که خيلی ياد گذشته هام بيفتم و دچار حس نوستالژيک بشوم.اما ديروز٬ياد تابستان دوم دبيرستان افتادم.داشتيم می رفتيم شيراز برای مسابقات قهرمانی کشور.من و کيان و منصور٬مربی آن روزهای شطرنج و زندگيم .ياد حرف هايی می افتم که با هم زديم.می گفت همين کاری که الان داريم می کنيم بيهوده و عبث است٬مثل خيلی کارهای روزمره ديگرمان که از فرط عادت٬ضروری به نظر می رسند.می گفت اگر می دانستيم و می فهميديم چه خبر است٬یک لحظه هم این چنین وقتمان را تلف نمی کردیم.

    آره،فقط کافی بود می تواستیم خودمان را بگذاریم آن طرف و از آن جا به زندگیمان نگاه کنیم:اوه خدای من،هیچ معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟ چه کار می کنی با خودت؟چی فکر می کنی؟به خودت بیا لعنتی به  خودت بیا،وقت نداری... اما نمی دانیم و به راستی  در جهل و خسرانیم و تنها به رحمت خداوندی امید داریم که ما را با تمام این ضعف ها و نیاز ها آفریده و بر حال ما آگاه ترین است.

   مرگ پرشکوه ترین پدیده هستیست.هر آنچه دیگر ،در برابر عظمتش حقیر است و رنگ می بازد...و این چنین است که مرگ به مصاحبان خویش چنان عزت نفسی  ارزانی می کند که آنان را از تن در دادن به تمام پستی ها و حقارت ها باز می دارد...

 

   2.چه کسی به ما گفته باید اوضاع خلق الله را زیر و رو کنیم؟علیکم بانفسکم...خودهایمان واجب تر است برما.و غیر از این،هر آن حدی از خدمت به خلق الله که تکلیف را از ما ساقط کند کافیست.مگر ما رسول خداوند هستیم؟خدا خودش خوب می داند چه طور پیش ببرد کار خلقش را.اگر ادیسون هم لامپ برق را اختراع نمی کرد یکی دیگر پیدا می شد اما اگر اعوذ بالله محمد نبود دین خدا ناتمام می ماند.تویی و تنهاییت،سپس هرآن چیز و کس که غیر توست و جاده کمال که پیچ و خم هایش درست از بین همین جمع می گذرد و انتهایش که باید به آن برسی.در این گذرگاه نه باید ملول شوی و به عقب برگردی و نه باید به هر دلیلی مشغول گذرنشینان شوی که هدفت را از یاد ببری.این جا،این پل،جای ما نیست که در آن هدفی برای خویش تعریف کنیم و برایش اصالتی قائل شویم.دنیا محل گذر و اندوختن است...

 

  

 

  

    

 

 

  

 

دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٤

از طرف او٬سه

از طرف او،از طرف من(قسمت پایانی)

  

  در هر صورت این حقیقت-هر چند کمتر مورد توجه قرار گرفته باشد-غیر قابل انکار به نظر می رسد که زنان،شاید به علت روحیات حساس و لطیف،بسیار سخت تر از مردان حاضر به تن دادن به ابتذال زندگی می شوند.آن ها هرگز نمی توانند به سادگی مردان خود را در مورد آن چه برشان می گذرد فریب دهند.این ویژگی مشترک در کنار مشکلات و محدودیت های خاصی که زنان در جامعه ما دارند،گاهی عرصه زندگی را بر آن ها تنگ می کند که بعضاً حتی منجر به نوعی غوغاسالاری  فمینیستی و بی ثمر می شود که هر از چند گاهی با آن مواجه می شویم.

   و در آخر این که شاید به علت همین محدودیت هاست که عشق زنان جامعه ما بیشتر در رابطه با فرزندان متجلی می شود،پدیده غریبی که فکر می کنم همه به خوبی تجربه کرده ایم.پدیده ای که من،مدت هاست از درک و فهم کامل آن عاجزم.

   به هر حال،شاید به نوعی برای ما جای امیدواری باشد که اگر فردا در برابر روزمرگی و ابتذال زندگی تسلیم شدیم،بهانه ای داریم!شما چطور؟!

 

   "مردها مثل ما از موضوعات لطیف غمگین نمی شوند.ان ها خود را با زمدگی وفق می دهند.خوش به حالشان.مادر من به هر قیمتی بود می خواست مرا از موسیقی و کتاب و شعر دور کند.می خواست قوی تر شوم.او برایم داستان های پرماجرا و پر از حوادث خونین عاشقانه تعریف می کرد به امید این که شاید حالتی دفاعی در من به وجود بیاورد ولی من گریه می کردم.می گفت حیف،دلم می خواست تو زن خوشبختی می شدی...

   با ترحمی ناگهانی از زن بودن خود سراپا لرزیدم.به نظرم می رسید ما موجودات خوب و بدبختی هستیم؛مادرم،مادر او،زن های نمایشنامه هافزن های پشتپنجره،زن های دیگری که در خیابان می دیدم،با نگاه هایی غمگین.حس می کردم صد سال بدبختی روی بدنم سنگینی می کند...نومیدانه پرسیدم:مادر،ایا گاهی هم می شود به خاطر عشق احساس خوشبختی کرد؟او گفت:البته من فکر می کنم که می شود.باید صبر کرد و منتظر ماند.گاهی شاید تا آخر عمر..."                   

 

شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٤

از طرف او٬دو

از طرف او٬از طرف من:يک نگاه مردانه(قسمت دوم)

   توصيفات پدس از دست نيافتنی ترين زوايای ذهن و افکار زنان٬بديع و کم نظير است.نوسانات روحی و فکری آلساندرا(سندی)-شخصيت اول داستان-به بهترين شکل ممکن در قالب تنگ کلمات در آمده.سندی دختريست احساسي٬که مصرانه در زندگی به دنبال عشق می گردد و حاضر به تسليم نيست و به مانند مادرش و تحت تأثير تربيت او-که در اولين فصل داستان به زندگی خود پايان می دهد-روحی عصيانگر دارد.در بيست سالگی عشق خود را در فرانچسکو-مبارز نهضت ضد فاشيسم-می يابد و بعد از قصه ای عاشقانه با او ازدواج می کند.به مرور زمان چهره تلخ و نه چندان رمانتيک زندگی آشکار می شود و زندگی مشترک اين دو را درگير مشکلاتی می کند.ديگر خبری از عشق  روزهای اول به آن شدت نيست.اگرچه هنور فرانچسکو-که همه او را مرد نمونه ای می دانند-به همسر خود علاقه دارد٬اما گويا سندی از مادر خود هم تندروتر استو به هيچ وجه کم توجهی از جانب فرانچسکو را بر نمی تابد و همين موضوع کش و قوس ها و درگيری های احساسی بقيه داستان را پيش می آورد.

   و درست همين جاست که تو٬با وجود اين که می دانی قهرمان داستان سنديست٬خود را همراه فرانچسکو می يابی!تو هم گاهی حوصله ات از دست سندی سر می رود و احساس می کنی که او زياده روی می کند٬در حالی که به مدد نويسنده حتی بيشتر از فرانچسکو در مورد سندی می دانی.شايد دوست نداشته باشی ولی بايد اعتراف کنی که تو هم در بهترين حالت يک فرانچسکو هستی...

   و پايان داستان(اگر قصد خواندن کتاب را داريد اين قسمت را نخوانيد) که بر خلاف انواع و اقسام داستان های پايان باز اين روزها عالی ترين قسمت آن و يک کلاس آموزشی تمام است.زمينه سازی برای يک پايان درخور٬استادانه انجام می شود:سندی با فداکاری و دشواری عشق تومازو را رد می کند تا آن را تمام و کمال در اختيار فرانچسکو بگذارد؛و اين اتفاق او را در موقعيتی خطير و بحرانی قرار می دهد که فرانچسکو پس از آزادی از زندان متوجه آن نمی شود و همين باعث می شود که داستان تنها در دو صفحه ناگهان به پايان برسد:سندی در يک جنون آنی شبانه فرانچسکو را به قتل می رساند و در دادگاهی که هيچ چيز به نفع او نيست و در صفحات پايانی محکوم به حبسی بلند مدت می شود...

  و تمام اين ها در حاليست که نويسنده به شيوه بقيه داستان که اشاره هایی به آینده دارد صفحاتی را از قول فرانچسکو پر می کند تا پايان داستان باورنکردنی تر شود:اکنون فرانچسکو با لحنی پر از لطف و دلسوزی به من می گويد:آلساندرا مرا عفو کن٬مرا ببخش...چگونه می توان مردی را که چنين لحن عاشقانه ای دارد نبخشيد؟و از آنجايی که اين مرد فرانچسکو است٬من فوراْ تسليم می شوم...                      

جمعه ٢٠ آبان ۱۳۸٤

از طرف او٬يک

از طرف او٬از طرف من:يک نگاه مردانه

   حدود ساعت ۵ صبح است که آخرين سطور کتاب را می خوانم.کتاب را می بندم و بی اختيار دست می زنم.حس سپاس و تحسين نسبت به نويسنده-در کنار شوک ناشی از پايان ناگهانی و استثنايی داستان-در من شکل می گيرد.تا صبح نمی خوابم.

   آن روزهای ما گذشت که هر کتابی به دستمان می رسيد بی پروا می خوانديم.حالا اين روزها خيلی به ندرت اتفاق می افتد که ۶۵۰ صفحه کتاب-آن هم از نوع رمان-بخوانی و بعدش احساس غبن نکنی.اين دقيقاْ همان اتفاقی بود که بعد خواندن "از طرف او" برای من نيفتاد.و حالا حتی احساس می کنم که اگر اين کتاب را نمی خواندم چيزی را از دست داده بودم..:

   بی شک از طرف او شاهکار "آلبا د سسپدس" بيش از تمامی آثار ديگر او آينه روحيات زنانه و بازتاب تجارب شخصی اين بانوی نويسنده چيره دست ايتالياييست.داستان از همان صفحات آغازين با ساختار محکمی که دارد خواننده را با خود همسفر می کند و او را به دنيای شگفت انگيز و غريبی می برد که حتی برای او باورنکردنی به نظر می رسد:دنيای زنان٬که نويسنده با هنرمندی و قلم روان و جذاب خود به بهترين وجه ممکن آن را جای جای کتاب به تصوير می کشد.

   داستان در روزهايی خاکستری در ايتاليای نيمه قرن بيستم روی می دهد و نمايانگر آمال و آرزوها و دغدغه های زنان اين جامعه بحران زده است.در اين دوران٬مشکلات زندگی که با وقوع جنگ چند برابر می شود مجالی برای انديشيدن به امور انسانی و اصيل باقی نمی گذارد.دغدغه هر شب٬نگرانی فرداييست که از پس خواهد آمد.در اين ميان٬مردها گويا با اين قضيه کنار آمده اند و می توانند بدون احساس حسرت روزهای بی ارزش خود را به شب هايی بی ارزشتر برسانند.اما زنان هم چنان از خلال تلاش های طاقت فرسا و غير انسانی روزانه به دنبال چيزی اصيل تر و با ارزش تر می گردند که زندگيشان را معنايی بخشد و از ابتذال در آورد:عشق!اين تمام آن چيزيست که آن ها از زندگی می خواهند!:

   "زن هايی که هر روی می ديديم داستان های شاعرانه ای داشتند...آن ها از هم پپشتيبانی می کردند تا همه با هم بر ضد مردها نبرد کنند.نبردی با استبداد و خودخواهی آن ها٬و کينه ای داشتند که از نسلی به نسل ديگر منتقل می شد.مردها وقتی بيدار می شدند قهوه شان حاضر بود٬لباس هاشان اتو شده بود...فنجان های کثيف و رختخواب به هم ريخته را بر جای می گذاشتند و رأس ساعت معينی بر می گشتند:ناهار حاضر است؟اسپاگتی وا رفته٬برنج خام است...و با چنين جملاتی جهان را تلخ می کردند...هرگز از زن ها نمی پرسيدند حالت چطور است؟..به خيال آن ها عشق برای همسرانشان قصه کوتاهی بوده است که بوی آشپزي٬سنگينی زنبيل خريد٬وصله پينه ابدی و... می تواند جايگزين آن شود.نمی فهميدند آن فداکاری زنانه عمليست که از آرزوی عشق سرچشمه می گيرد..."

                                                             ادامه دارد...

سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٤

دقيقه ای در باب روابط انسانی

   دقيقه ای در باب روابط انسانی

   ۱.انسان جايزالخطاست.اين جمله ساده که در نگاه اول بسيار بديهی و معمولی به نظر می رسد٬می تواند به عنوان يک اصل طلايی و موثر در برقراری ارتباط با اطرافيان٬اعم از دوستان و غير٬مورد استفاده قرار بگيرد.هر چه قدر بيشتر اين را درک کرده باشی٬راحت تر می توانی اشتباهات و حرکات ناخوشايند ديگران را بپذيری٬تنها و تنها با تکيه بر اين اصل ساده که او نيز اشتباه می کند٬مثل خودم.با اين تفاوت که من اشتباهات او را بهتر می توانم ببينم و بيابم تا خودم...

   و در مرحله بعد٬ديگر کمتر رفتاری از اطرافيانت می تواند تو را آزرده کند٬چرا که تو حالا آن ها را بهتر می شناسی و می دانی چنين حرکات و اشتباهاتی در بعضی مواقع حتی لازمه وجود و جزء تعريف آن هاست.در اين مرحله به جای جا خوردن و عصبانی شدن و قطع رابطه کردن٬با آرامش و سعه صدر به خودت می گويی:او هم مثل من اشتباه می کند٬اگر اين کار را نمی کرد که او نبود!و معجزه صورت می گيرد و تو به يک شبکه ارتباطی با کيفيتی بالا دست پيدا می کنی!اگر در اين سلوک بيشتر پيشرفت کنی به جايی می رسی که حتی می توانی رفتارهايی که به قول معروف در مرام دوستی نيستند را هم بربتابی!(البته به شرطی که نامردی نبوده باشد.)اين اصل ساده تا به حال که برای من خيلی کارساز بوده است٬وگرنه در همين چند وقت اخير تعدادی از نزديکترين دوستانم را از دست داده بودم!اکيداْ پيشنهاد می کنم بهش فکر کنيد!

   ۲.اما نکته ظريف ديگری هم وجود دارد:بديهيست لازمه برقراری چنين روابطی کم رنگ کردن احساساتی از قبيل تعلق خاطردر روابط دوستيست.هر چه در دوستی هايت بيشتر دل ببندی٬اشتباه و بی مرامی برايت نا پذيرفتنی تر خواهد بود و سخت تر می توانی از کنارش بگذری.شايد حتی بعضی با اغراق چنين روابطی را منفعت طلبانه بدانند اما به هر حال٬همين است که هست!

   ۳.کدام را بيشتر دوست داری و برايت خوشايند تر است:دوست داشتن يا دوست داشته شدن؟تا حالا بهش فکر کردی؟بدون شک سوال جالبيست که ارزش توجهت را دارد...

   ۴.خدايا شکر!شکر!شکر!چه طوری بهت بگم که بفهمی؟!خيلی خفنی.همه چی عاليه خدايا عالی.از اين بهتر نمی شه.صد هزار مرتبه يه جا شکرت!منو بکش...

جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸٤

عيد مبارک

عیدتان مبارک!

  

   1.بالاخره عید رمضان هم آمد.حدوداً بیست شکر که این آمد و شصت حیف که آن رفت،چون انصافاً ماه رمضان برای ما خوابگاهی ها یک کم سخت می گذرد.اما به هر حال،ماه خدا الطاف خاص و بی نظیر وخودش را دارد...

   یادم نمیاد آخرین باری که ماه رمضون سی روز شد کی بود.چهارشنبه شب وقتی بالاخره قطعی شد که فردا عید نخواهد بود،بی اختیار به  فکر بچه دبستانی ها افتادم و این که چه قدر ناراحت می شوند از این خبر.به این که چند تایشان به زور خودشان را بیدار نگه داشته اند تا خبر عید  و در نتیجه تعطیلی یا به قول خودمان دودر شدن کلاس های فردا را بشنوند.آخی.،بمیرم...طفلکی ها!

   یاد بچگی های خودم افتادم و یک چنین شبی.هر چند خیلی هم دیگر بچه نبودم،اما باز با تمام وجود می خواستم فردا عید اعلام شود.شب خوابم برد و صبح وقتی بیدار شدم،ساعت 9 بود و صدای نماز عید از بلندگوی مسجد محله مان می امد.چه لذتی داشت!

   و کمی دورتر،تو دوره دبستان و راهنمایی،مثل چنین شادی هایی کم نداشتیم.بگذار یک خاطره مشترک تعریف کنم:یادتان هست شبهایی که برف می آمد؟چه قدر ذوق می کردیم و دعا می کردیم که "خدایا!این برف همین طور تا صبح ببارد که فردا مدرسه مان تعطیل شود!"اگر خبر را شب اعلام می کردند که همان موقع شال و کلاه می کردیم و می زدیم بیرون،اگر هم خوابمان می برد و تعطیل  می شد،فردا صبح مامان میی گذاشت حسابی سر صبر بخوابیم!چه قدر شاد می شدیم از همین یک روز تعطیلی،یادم نمی رود...انگار دنیا را بهمان داده بودند.انگار دیگر قرار نبود برویم مدرسه!بهانه های شادی مان چه خرد بودند،یادتان می آید؟..

   و حالا،چه چیز می تواند دوباره ما را شاد کند؟مگر معجزه ای بتواند این زنگار را از دل های ما بزداید...دیگر نه شوقی به یک روز برفی در ما باقی مانده و نه اشتیاقی به یک روز تعطیل...چه فرقی می کند،تعطیل یا غیر تعطیل،فردا هم نکبتی خواهد بود مثل امروز...

   و وحشتناک ترین قسمت این داستان این جاست:خودمان هم نمی دانیم که برای شاد بودن و دوست داشتن،به چه چیزی نیاز داریم که لااقل،همان را از خدایمان طلب کنیم،ره به کجا خواهیم برد؟

 

   2.آدم ها را خیلی بیشتر از آن چیزی می شود دوست داشت که به نظر می رسد.درست است که کمی دیر این را با تمام وجودم درک کردم،ولی هنوز فرصت باقیست.کینه ساکن قلوب تنگ است.هر چه قوی تر باشی،راحت تر و بیشتر می توانی دوست بداری،هر کسی را،هیچ نباشد،حد اقل به حرمت خالقش...

 

   3.هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست...

 

  

چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٤

جنگ

   1.اخبار شاهکارهای ا.ن. و کابینه مهرورزی را که دیگر همگی در جریان هستید و حتماً کامنت های درای را هم تعقیب می کنید.یه سری هم به این جا و اين جا بزنید.گويا روز به روز مسئوليت آن دسته از آگاه ترها که به ا.ن. رای دادند يا انتخابات را تحريم کردند بيشتر می شود.شکر که جای آن ها نيستم.

   من فقط يک چیزی بگویم:یادمه موقع انتخابات که ما علیه این آدم و تقریباً به نفع هر کس دیگر فعالیت می کردیم،وقتی می گفتیم این آدم نمی تواند سیاست های خارجی ما را درست پیش ببرد،آن ها می گفتند ای بابا،بی خودی از سیاست خارجی یه غول می سازید شماها...حالا می بینم حق با آن ها بود،سیاست خارجی این قدر هم چیز پیچیده ای نبود!به قول سِر،اقتضای فهم کودکان دبستانی در زمینه دیپلماسی چیزی بیش از این است! 

    

   2..گفتم:بچه ها،جنگ خیلی چیز پیچیده ایه،تا حالا بهش فکر کردید؟

    درسته که ایران نه عراقه و نه افغانستان،اما یه احتمالی-حتی اگه کم-وجود داره که حمله نظامی به ایران تو شورای امنیت تصویب بشه.فکرشو بکنید،اگه این احتمال کم عملی بشه اون وقت نه خیلی دیر ما یه جنگ درست و حسابی دیگه رو خواهیم داشت.تا حالا بهش فکر کردید؟

   گفتم:فکر می کنم خوبه فکر کردن بهش.جنگ حتی از خودکشی هم پیچیده تره،چون اونجا تکلیفت معلومه،بالاخره می میری اما این جا باید جونتو بذاری کف دستت و بری جلو.هر لحظه ممکنه بمیری،هر شب ممکنه شب آخرت باشه و تو هیچی نمی دونی،می تونی بفهمی چی می گم؟

   اون وقته که یه چیزی باید باشه که تو رو نگهداره،به یه چیز حسابی بند باشی،وگر نه عمراً دووم نمیاری.اصلاً واسه همینه که با این جنگای صدر اسلام حال می کنم.اسلام آوردی؟آفرین،حالا وقتشه که اعتقادتو بیاری وسط که یه محک اساسی بخوره...آره،جنگ از اون چیزاییه که بهش می گن موقعیتای مرزی زندگی...

   می گفت:دوره زمونه عوض شده.نسل جدید،نسل بدون آرمانه.فکر می کنی امروز اگه جنگ بشه چند نفر حاضرن برن؟چه کسی،چه چیزی می تونه آدما رو به معامله ای بر سر جونشون راضی بکنه؟همین تو،اگه جنگ بشه،می ری؟

   گفتم تو این جور چیزا تا شرایطش پیش نیاد نظر آدما خیلی ارزش و اعتباری نداره ولی با این وجود،آره.شاید باورش یه کم سخت باشه،ولی از احتمال وقوع جنگ هم احساس خوبی بهم دست می ده!حالا شاید وقتی پیش بیاد نظرم حسابی برگرده ولی فعلا ًکه  این طوریه.

   تازه،قبول دارم که دوره بی آرمانیه ولی به نظر من این فقط باعث می شه قضیه یه کم فرق بکنه.اگه اون موقع مردم برای آرمان و اعتقادشون یا به خاطر چیزهایی به نظر من موهومی مثل عرق ملی یا دفاع از مرزها و تمامیت سرزمینشون می رفتن به جنگ و این بود که اونارو تو اون اوضاع دشوار و حتی غیر انسانی نگه می داشت،این دفعه دست آویز خیلیاشون یه چیز دیگس که می تونه حتی به محکمی قبلی باشه،و این چیزی نیست جز یک پوچی عمیق...اون وقت جنگ پر می شه از آدمایی که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارن.دور و ورمونو نگاه بکنی،می بینی که کم هم نیستن...

   فیلم های جنگ ویتنام را دیده اید؟

 

   3.آدم کشتن...آدم کشتن به خاطر عقیده،به خاطر باور...آدم کشتن حتی نه به خاطر عقیده...آدم کشتن و دچار عذاب نشدن...توانایی آدم کشتن...آیا هانیبال را دیده یا خوانده اید؟ناخودآگاه مجذوب شخصیت دکتر هانیبال لکتر نشده اید؟

   فکر می کنید چه کسری از آدم ها می توانند آدم بکشند؟خود تو چی؟می توانی؟اصلاًفکرش را کرده ای؟

   همه مان می دانیم آن طرف ها جان آدم ها ارزش بیشتری دارد.درجوامع بیشتر مادی و دنیازده،بعضاً همه چیز در زندگی خلاصه و محدود می شود.جان آدم ها برایشان عزیزتر و عزیزتر می شود.کسی نمی تواند،جرات ندارد،انسانی را که حتی شش هفت نفر را کشته به مرگ محکوم کند.کسی نیست که این مسئولیت را به گردن بگیرد چون می ترسند،آن چنان که بر جان خودشان.از همین رو،حکم قصاص ما برایشان حتی نشانه ای از توحش است.اما آن جا که امکان توجیهی در میان باشد،همان ها غیر مستقیم کشتارهایی به راه ما اندازند که در تاریخ ثبت شود...

   آره،می گفت نمی دونم،تا حالا بهش فکر نکردم.اگه برم جبهه قرار نیست که برم آشپزی،باید برم آدم بکشم...اونو هم که نمی تونم...

   حالا تو چی؟تو چی کاره ای؟

 

   4.گفت ولی می دونی تو جنگ چند سال یه کشور عقب می افته؟چه سرمایه هایی رو کشور از دست می ده؟چه تجاوزایی می شه و چه خانواده هایی بدبخت می شن؟این طرز فکرت خودخواهانس...

   این شد حرف حسابی!

 

  

      

 

شنبه ٧ آبان ۱۳۸٤

 

   1.بعضی اوقات آدما ناخودآگاه می افتن تو یه جریان تند و هی از خودشون دورتر و دورتر می شن.این جور وقتا تنها راه چاره اینه که همون طور که ناخودآگاه افتادی تو جریان،همون طورم یه مدتی ازش بیای بیرون،مثلاً به خاطر یه اتفاق.وگرنه،کلات پس معرکس..آخه سرعتش نماییه،هر چی دیرتر بجنبی،بیشتر تو اون گندی که خودت نمی فهمی چیه فرو میری...

   این چار پنج روز هم که برگشتم خونه،یه همچین چیزی بود.با وجود این که اولش اصلاًاحساس خوبی نداشتم،اما عالی بود.چند روز تو آرامش و به دور از آدما و دغدغه های دانشگاه،باعث شد-شاید ناگریز-که بشینم و حسابی فکر بکنم.اون وقت بود که دیدم چه چیزای بیخودی فکرمو مشغول کرده بودن،چه مسائل بی ارزشی برام بیخودی مهم شده بودن،چه چیزایی رو به اشتباه فکر می کردم مهمن و ازچه چیزایی غافل شده بودم.

   می دونی،در واقع این طوری تو از اون جریان موقتاً خارج می شی و از بیرون به خودت و همه چی نگا می کنی.خوب معلومه دیگه،این طوری بهتر می بینیداری به کجا می ری  و می تونی تصمیمای بهتری هم از این به بعد بگیری.به همتون پیشنهاد می کنم قبل از این که غرق بشین،تو هر چی،یه تکونی به خودتون بدین و ببینین واقعاًچی کاره هستین و چی کار دارین می کنین...

   و نتیجه این که،نگاه کردم و دیدم بعضی چیزا هست تو خودم که باید درستشون کنم،فرصت هایی در گذشته بوده که با برخی اشتباهام از دست دادم یا تخریب کردم،و حالا،می خوام جبرانشون کنم.می خوام ریست شم پس از همین جا می گم،هر کی دشمنی ای،دلخوری ای،خورده حسابی،گنده حسابی با من داره،لطف کنه و پاکش کنه،که می خوام از اول شروع کنم!

 

  2.تو این چند روز کارایی کردم که برای خودم هم سابقه نداشت و یا مدت ها بود از من دیده نشده بود در نتیجه باعث حیرتم شد.از جمله دو سری تمرین نوشتم که موعد تحویل یکی یکشنبه بود،فوتبال ایرانی نگاه کردم و همین طور،بعد مدت ها دوباره نشستم پای تلویزیون که ببینم حرف حسابش چیه،که همان طوری که انتظار می رفت حرف حسابی نداشت!

 

سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸٤

نامه ای به دوست

بسم الرب الرفقاء المخلصین

 

بوسیدن لب یار،اول ز دست مگذار/کاخر ملول گردی، از دست و لب گزیدن...

  

   سلام.خوبی عزیز؟ما را نمی بینی خوش می گذرد؟می دانم سرت حسابی شلوغ شده دیگر این روزها،اما اندازه خواندن این عریضه ناقابل که وقت داری بگذاری برای من؟هان؟یا نکند اشتباه می کنم؟آخر آن جمله ای که دو شب پیش بعد افطار به دور از گوش نامحرمی با آن صداقت آشکار و غیر قابل انکار که از صدایت می بارید به من گفتی باعث شده این طور فکر کنم.یادت آمد کدام را می گویم؟..

 

   اگر حوصله داشته باشی می خواهم کمی درددل کنم برایت.کمی دلتنگی کنم پیشت.هان،چی شده؟نکند تو هم پیش خودت فکر می کنی سعید و این حرف ها؟بابا آخه ما هم آدمیم،کرگدن که نیستیم.نگاه نکن دور هم که هستیم خوب چرت و پرت می گویم و می خندم،گاه نکن که این جا خیلی چیزی ازشان نمی نویسم که این به حرمت اسمش است،و گر نه خدا را چه دیدی،جخ یک روز هم حوصله ما  سر رفت و طاقتمان طاق شد و جانمان به لبمان رسید و یه تف سربالا انداختیم طرف اونی که صاحب این جاست و کردیمش زرزرکده و درست و حسابی زدیم به خاکی.اون تابلوی خوشگل سردرش را هم برداشتیم و عوضش آهن پاره ای آویزان کردیم که مثلاً "جان کندن های مردی در مرداب"،این هم آهنگ زمینه اش که:من همونم که یه روز/می خواستم دریا بشم/می خواستم بزرگترین/دریای دنیا بشم و الخ...یک سقوط درست و حسابی...

 

   آه،چه پریشان گفتم!آخر جانم پریشان است،خسته است...می بخشی،دلتنگی همین است دیگر.خودت حتماًدلتنگ شده ای،می دانی.شروع که می کنی دیگر نمی فهمی چه می شود.کلمه ها خودشان همین طور می آیند و می روند.اجازه می دهی قلمم را بشکنم که کمی صمیمی تر بشود حال و هوامان؟دمت گرم!می گفتم،حالا هم که می بینی برای تو درددل می کنم به این خاطر است که فکر می کنم بالاخره محرمی پیدا کرده ام برای کلمه.می دانی چرا؟هان!به خاطر همان جمله ای که با آن صداقت آشکار در گوش من گفتی!یادت آمد کدام را می گویم؟!.

 

   روزگار غریبی شده نازنین...رفاقت،رفاقت ناب،این روزها گنج کمیاب ،بل حتی نایابیه.نمی دونم می دونی کدوم یکی رو می گم یا نه،ببین،این رفاقتی که من می گم یه چیز اصیلیه،یه چیز ارزشمند که با هیچی نتونی تاختش بزنی،یعنی نخوای.یه چیزی که فقط به خاطر اون زنده باشی،به خاطر اون بمیری.صفای خالصی که جسم و جونتو همچین جلا بده که حال بیای.یا از قول عزیزی،همون شب بعد از رفتن تو و بچه ها،دوستی ای که برای معامله نیست.آره،اون به من می گفت حالش از دوستیایی که برا معاملس دیگه به هم می خوره...راست می گفت دیگه...مثلاً اگه بعد کلی مدت بفهمی فلان دوستت تو رو فقط برا خوشگذرونی می خواد وگرنه اصلاً قبولت نداره،به این می گن معامله دیگه.دل آدم می شکنه دیگه،مگه این که خودشم اهل معامله باشه.اون وقته که این می شه قصه پر ملال و تلخ دوستی هایی که من و تو،دوستشون نداریم...دوستی هایی که من تا الان به قیمت گزافی ازشون گذشته ام.همون چیزی که خودم اسمشو گذاشتم "دافعه".تف به اون دوستی ای که من جلو دوستم یه سلام چاکرم پرت کنم و پشت سرش سیر غیبت کنم.اگه بقیه بهش می گن موقعیت شناسی من بهش می گم نامردی.آره،نا مردی.اگه دین نداریم آزاده که می تونیم باشیم،نمی تونیم؟

 

   یه نگا بنداز دور و ورت ببین چی مونده از رفاقت؟بعضیا که دائم دارن معامله می کنن و زبون می ریزن،یه عده جمع شدن دور و ور یکی و دارن مثل لاشخور از احساسات و مشکلاتش سوء استفاده می کنن،دو نفردیگه یه طرف مدام هندونه می زنن زیر بغل همدیگه که عقده های حقارت و عدم مقبولیت همدیگرو جبران کنن،یکی به قول همون دوست عزیز جای خدا نشسته و همه فکر و ذکرش تسخیر جسم و روح بقیس،دو نفر دیگه  هم که دست روزگار از فرط بلاهت و حماقت انداختدشون به هم،با اون دید محدود و فکر مرغیشون،فکر می کنن دوستی و رفاقت دقیقاً همینه که دارن تجربش می کنن.چار پنج نفرم اون طرف جمع شدن دور هم و اسم خودشونو گذاشتن رفیق،در حالی که تنها جنبه مشترک بین همشون اینه که خیلی به ندرت سرشونو از تو اون آخورشون در میارن که یه نگاه به خودشون و اطرافشون بندازن.ما بقی هم که فکر می کنن خدایان روی زمینن،آشغالایی هستن که لیاقت همین رفاقتارو هم حتی ندارن....آره عزیز،فکرشو بکن،تو چنین حال و روزی بود که دو شب پیش،تو با اون صداقت آشکار جمله ای رو تو گوشم گفتی که حالا حالا ها یادم نمی ره و منو به زندگی امیدوار می کنه،یادت اومد کدومو می گم؟..

  

   راستی،هنوز حرف هایی که اون شب تابستونی تو راه برگشتن از اردو زدیم یادت هست؟یادت هست من یه چیزایی می گفتم و تو می خواستی مخالفت کنی اما نمی تونستی؟یادته می گفتم من نباید این حرفارو به تو بزنم؟به جون لیلا،به جون عزیزت قسم،به همون صداقت آشکاری که دو شب پیش بعد افطار تو صدات بود قسم،من هنوز همون جوریم!هیچی عوض نشده!دلیلای زندگی من خیلی کمه،خیلی کم!ولی حداقل هنوز،دلیلای خیلی محکمین.حالا می خوام بهت بگم مطمئن باش یکی از همین دلیلای قلیل من،جمله ایه که اون شب،با اون صداقت آشکار،به من گفتی!یادت اومد کدومو می گم...

 

   و در اخر،شورای اجرایی که سهل است،صد تا کابینه و وزارت و ریاست جمهوری فدای یک دقیقه نشئگی شراب کهنه رفاقتمان!فدای دوی اردیبهشت ها ،بیست و شش تیر ها و بیست سه تیر ها و آبان هایمان!(ببخشید،یک لحظه یادم رفت تو مثل من دفتر خاطرات نداری!) با تمام وجود امیدوارم در این مرحله تازه زندگیت،موفق و سربلند باشی و به هر هدفی که می خواستی برسی،که چشم امید خیلی ها به توست!

 

   خیلی طولانی شد انگار.باقی بقای رفاقتمان...

 

   پی نوشت:راستی یه چیزی یادم رفت.اصلاً همه این ها را برای همین گفتم:این شب ها برایم دعا کن!یادت نرود!نمی دانی،بدجور محتاج دعا هستم،بدجور...