خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤

نيم از عالم خاک

 نیم از عالم خاک...

 

   1.می گفت:یه مرغ عشق داشتم که از جوجگی پیش ما بود.اصلاً تو قفس به دنیا اومده بود.همه دنیاش تصاویری از ما بود تو زمینه تکراری اتاق.قفسش کنار پنجره بود.از اون ور پنجره هم چیز دندون گیری نصیبش نمی شد،یه خیابون خلوت بود و یه پارک کوچیک اون ورش،درست رو به رو خونه ما.آروم آروم همین جا پیش خودمون بزرگ می شد و بزرگ می شد.ما بهش عادت کرده بودیم،اونم به ما و زندگیش.کسی هم حرف از آزاد کردنش نمی زد.چون فکر نمی کردیم بتونه اون جوری زنده بمونه،یا اصلا بدونه همچین چیزی هم هست.آخه گفتم که،اون از همون اول پیش خودمون بود.طبیعی بود که فکر کنیم همه دنیاش ماییم و بس.

   خیلی دوستش داشتم.با وجود این که روزهای یکنواخت و مشابهی پیش ما داشت،اما دوست داشتم هر روز چند دقیقه ای از دور نگاش کنم.خوب یادمه که همه روزاش هم مثل هم نبود.اون اولا گهگاهی قفسشو بر می داشتیم و می بردیم با خودمون بیرون که هوایی بخوره.حتی یه بار روز سیزده بردیمش که طبیعت رو ببینه.اما اون روز،روز آخر بود.همین رسدیم،بنا گذاشت به بی تابی،جیغ می زد وخودشو به میله های قفس می کوبید.وقتی هم برگشتیم،تا یه روز صداش در نمی اومد.عین همین بی تابی ها رو وقتی می کرد که پرنده دیگه ای از پشت پنجره بهش خیره می شد...

   مونده بودیم چی کار کنیم.نمی شد آزادش کرد،آخه زنده نمی موند.تازه هنوز هم نمی تونستیم قبول کنیم که می خواد از پیش ما بره و آزاد باشه و این جور حرفا.مخصوصاً این که دو روز نمی شد دوباره می شد مثل قبل،قبراق و سر حال..انگار همه چی یادش می رفت دوباره.انگار تو اون لحظه ها،یه چیز آشنا و غریبی رو حس می کرد که می خواست با همه وجود پر بکشه طرفش.یه چیزی که چنگ می انداخت به جون کوچیکش و اونو حسابی بی قرار می کرد.اما زود یادش می رفت،چون این جا آب بود،غذا بود،راحت بود...انگار می فهمید این حس غریب،هر چی که هست،یه موقعی براش غریب نبوده.شاید خیلی خیلی قبل،شاید خیلی خیلی بعد...

   بزرگ تر که می شد این بی قراری هاش هم بیشتر می شد.بالاخره طاقت نیاوردم و آزادش کردم،در حالی که مطمئن بودم دو روزم زنده نمی مونه.شاید اگه همون حوالی می گشتم دنبالش جسدشم پیدا می کردم.آخه من که می دونستم،طفلی جای دوری نمی تونست بره که...

   و حالا،هنوزم نمی دونم اون کارم یه کار خوب بود یا یه اشتباه بزرگ...

 

   2.«قم اللیل الا قلیلا...»

   خیلی برام عجیب و جالب بود وقتی اولین بار این آیه رو با اون واج آرایی قشنگش شنیدم.شب را به پا دارید الا اندکی از آن...از این هم صریح تر هم مگر می شود؟والله که در خسران مبینیم...

 

     بسم الله الرحمن الرحیم/یا ایها المزمل/قم اللیل الا قلیلا/نصفه او انقص منه قلیلا/او زد علیه و رتل ال قرآن ترتیلا/انا سنلقی علیک قولا ثقیلا/ان ناشئه اللیل هی اشد وطئاً و اقوم قیلا/ان لک فی نهار سبحا طویلا/و اذکر اسم ربک و تبتل الیه تبتیلا...

 

  

  

 

 

 

چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٤

زين جمع پر شکايت گريان شدم ملول

ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم/موجیم که آرامش ما در عدم ماست...

 

   1.آرامم...

   نمی دانم چرا،ولی آرامم.وجودم مملو از اطمینان غریبیست.اگر نگویم هیچ،کمتر چیزی می تواند آرامشم را به هم بزند.کم حادثه ای در جهان واقع روی می دهد که ارزش آن را داشته باشد که با این آرامشم تاخت بزنم.انگار دیواری کشیده ام بین دنیای درون و بیرون؛واین جا همه چیز در یک سیستم بسته و ایزوله  به  پیش می رود.

نه این که هیچ چیز برایم مهم نباشد یا اصلاً دلتنگ نشوم،ولی دلتنگی هایم هم گمان می کنم از بقیه متفاوت است.چگال است و گذرا،پر حجم و دشوار.ولی بعد،سریع آرام می شوم و سعی می کنم چنان خود را به دست زندگی بسپارم که دیگران گمان برند مبتذل ترین و الکی خوش ترین آدم روی زمینم...

تا به حال توجیهی برای این آرامشم نداشتم.همین که وجود داشت،خوب و لذتبخش،کافی بود.اما چندیست که اندکی نگران شده ام.اطرافم پر شده از آدم هایی که درد ها و غم هایشان را که گویی هرگز تمام شدنی نیست در رفتار و گفتارشان برای همگان فریاد می کنند.دوستانی که بی امان،گلایه می کنند از زمین و زمان.و شگفتا که این دردهایشان از جنس پست و مبتذل هم نیست.و من دچار تردید می شوم که نکند این آرامش من نه چنان که گمان می برم برانگیخته از منبعی معنوی و فرازمینی،که این حقیقت حقیر و تلخ باشد که سر به ابتذالی نابخشودنی فرود آورده ام؟..

 

   2.می گفت:هر جا را که بگردی  وفادارتر از او پیدا نمی کنی.هر کاری هم که بکنی،اول و آخرش هموست فقط که می ماند برایت.خوب قدرش را بدان  و  حرمتش را نگه دار.هر چه باشد،این غم ها و درد ها،میوه  و بار تلخ و ناگریز،اما مفید و سازنده دانستن های توست که دیگران از آن محرومند.تنها تویی که لیاقت او را داری،پس چون عاشقی وفادار و حق شناس باش برایش،و او را مانند روسپیان بدکاره به آغوش هر کس و ناکسی نفرست!زنهار که نالایقی، نامحرمی...

 

   صدای ناله هایتان گوش فلک را هم پر کرده!محض خدا کمی خوددارتر!ای خلق خوب خدا،از جایی به بعد دانستن و شکوه و درد، دیگر کافیست،باید زندگی کرد.والله که من اگر بخواهم کم نمی آورم از شما در شکوه از چرخ روزگار و بی وفایی عاشق کش یار و...اصلاً تحدی می کنم،شما با تمام ترانه های سوزناک و شعر های سپیدتان  بیایید و و من تنها (حتی بدون  ابر بهار استاد)،ببینیم کدام بیشتر گریه می کنیم!یا نکند صادق تر از اشک،حکم یا گواهی بر دعوای  دل سراغ دارید؟..

 

   3.افطاری هشتاد و یکی ها مثل یک بازی خداحافظی بود.یعنی آن ها جدی جدی  دارند می روند.کم کم این ماییم که باید جایشان را پرکنیم در حوض جلوی دانشکده...

 

   4.در خبر است که طوفان ویرانگر و پر سر و صدایی چند فروند از وبلاگ های دوستانمان را  تا کنون در نوردیده.دادار دادگستر را شکر که سر و کله اش این طرف ها پیدا نشده،حداقل هنوز.

 

   5.زین جمع پر شکایت گریان شدم ملول...

 

یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٤

بازخوانی ادبيات فولکلور

   ای برادر قصه چون پیمانه است/معنی اندر وی بسان دانه است...

 

   این روزها با دیدن حال و روز برخی اطرافیان و دوستانم ناخودآگاه یاد داستانی پندآموز می افتم که در کودکی مادربزرگم برایم تعریف کرده بود.اکنون که غبار زمان بر پیکر این خاطره نشسته،شاید نتوانم آن را با جزییات برایتان بازگو کنم اما سعی می کنم هر آن چه از کلیتش به یاد دارم نقل به مضمون کنم که ممکن است کمی هم نادقیق باشد (اگر چهره صمیمی مادربزرگ را در حال تعریف قصه برای نوه هفت ساله اش تجسم کنید،حس نوستالژیک و شیرینی را تجربه خواهید کرد.):

 

   یکی بود یکی نبود.یه روز آقا خرگوشه که تو همه جنگل به زرنگی معروف بود،پایه دویدن می شه و در به در را می افته دنبال یه رقیب جدی و خفن.بعد پرس و جو متوجه می شه که گویا از همه قدرتر،فیله.خلاصه،خرگوشه می ره خونه فیله و اونو به مسابقه دعوت می کنه.آقا فیله می زنه زیر خنده و می گه:برو جوجه با همقد خودت دربیفت.اما خرگوش قصه ما،خیلی سیریش بوده و هر چی فیله می گفته بابا،کرکر خنده می شی! بیخیال نمی شده.آخر سر فیله هم پایه می شه  و خرگوشه می ره برای تمرین تا روز مسابقه.اما فیله که خیلی از خودش مطمئن بوده،همشو می ره پی علافی...

   خلاصه،روز مسابقه فرا می رسه.حیوونا از اقصی نقاط دنیا جمع می شن تو جنگل برای تماشا.همه به خرگوش می گن بابا خودتو الکی ضایع نکن هیچ حیوون عاقلی رو برد تو شرط نمی بنده،اما خرگوشه پاشو کرده بوده تو یه کفش که الا و بلا من باید مسابقه بدم.

   القصه،مسابقه شروع می شه.خرگوشه خیلی تلاش می کنه و تند تند می دوه اما باز هم کلی از فیل عقب می افته.چرا؟چون فیله خیلی قوی بوده.آخرای مسابقه  فیله که دیگه از بردش مطمئن شده بود می رسه به یه سایت.با خودش می گه حالا که خرگوش خیلی عقبه،برم یه آفی چک کنم.باری،فیله می شینه پای سیستم و همین وقت هم دوست عزیزی on می شه و سلام و احوال پرسی و x: و...خلاصه فیله گرم چت و چک میل و وبلاگ خونی و این حرفا،مسابقه پاک از یادش می ره.وقتی سایت تعطیل می شه یادش می افته که ای دل غافل...شروع می کنه به دویدن ولی دیگه خیلی دیر شده بوده.خرگوش با هوش و تلاش  قصه ما تو مسابقه اول شده بود!

 

   قصه ما به سر رسید/کلاغه به خونش نرسید.

 

جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤

چون پرده بر افتد

   چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من...

   ۱.بعد سحر بيدار مانده ام و اگر بخواهم به همين وضع ادامه بدهم هيچ چيز از کلاس را نمی فهمم.پس سعی می کنم سنگين باشم،جزوه را می بندم و می گذارم کنار.دست ها را روی صندلی به هم قفل و بالش قابل قبول تری از ميز چوبی فراهم می کنم.چون از قبل امکانش را پيش بينی می کردم ته کلاس نشسته ام.مشکلی نيست...

   و لحظه بيداري-waking up-و هجوم بی امان آگاهی در لحظه،در کسری از ثانيه.وجودم سراسر نفرت و پوچی و يأس و هراسی بی انتها می شود.حالم از دنيا و هر چه در آن است به هم می خورد.ميل وحشتناکی برای ترک هر چه سريع تر عالم وجود جانم را فرا می گيرد.باور می کنم که ديگر قادر نخواهم بود به زندگی ادامه دهم.حقيقت تلخ و غير قابل تحمل و وحشتناک آن،زندگي،عريان در برابرم قرار می گيرد...

   اما اين بار هم به ثانيه نمی رسد که می گذرد.جزوه مصطفی را می گيرم که برای خودم را کامل کنم...

   تجربه سنگينيست که تکرار آن می تواند به تدريج اراده زندگی را حتی از من بگيرد و اعتمادم به کائنات را سلب کند.خيلی ترسناک است.وحشت می کنم که چه طور اين همه پوچی از درون من برخاسته است!شکر که به ثانيه هم نمی رسد.در يک آن،احساس می کنی همه پرده ها برافتاده و با جهل بی انتهای خودت مواجه می شوی.و بعد از اين ضربه (ايمپالس) ناگهانی يأس و وحشت،دوباره همه چيز به جای خود بر می گردد و من،زودتر از آن چه فکر می کردم،دوباره خود را به جريان زندگی می سپارم...

   اين تجربه ها معمولاً در لحظه بيدار شدن از خواب در زمان و مکان نامناسب (مثلاً سالن مطالعه) به سراغم می آيند و با وجود اين،اکراهی نيست از قرار گرفتن در مجالی مشابه،که گاه شوقی غريب نيز هست.اين ها نمونه جدی تری از یأس پس از برخاستن صبح زود هستند.اين را که ديگر حتماً تجربه کرده ايد؟ديده ايد برنامه های صبحگاهی چه تلاشی برای تزريق زورکی اميد به مردم می کنند؟انسان ها کمتر يا بيشتر بسته به پارامتر های متفاوتی برای ماندن در عالم خواب و برنگشتن به جهان واقع اينرسی غريبی دارند.اما عجيب است،اين تجارب من به اين کيفيت برای غالب آدم ها ناآشنا می نمود...

   ۲.دوستی که عزيز از دست رفته اش را در خواب ديده بود،يک بار از قول او نقل می کرد که ما در اين دنيا خدا را با تمام ذرات وجودمان احساس می کنيم.فکر می کنم حالا بدانم که چرا لقای خداوند بالاترين پاداش مومنان است،و اين که جهنم حقيقی بايد دوری از ذات هستی بخش باشد که در آن غافلان غوطه ور در جهل و هيچ،شايد به کيفيتی مشابه تجارب من در مقياسی بالاتر،جاودانه عذاب می شوند.پس حق دارم بترسم،اين طور نيست؟!...

   ۳.تو مگو ما را بدان شه بار نيست...

   ۴.از قيل و قال مدرسه حالی دلم گرفت...از قيل و قال مدرسه حالم گرفته شد...از قيل و قال مدرسه بدجور دلم گرفت...بدجور...

  

چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٤

سه

  

   آه،محرم کدامین دردهایم می خواهی بشوی لیلا…

      که آن چنان چشمان معصومت-دلیلان زندگیم-را بر من دوخته ای؟

 

   نه لیلا جان،شیرینم…

      من به تو نخواهم گفت،شکوه سر نخواه داد.

        آخر هر چه باشد آن ها جز من کسی را ندارند!

 

   این دردها لیلا،

      آشنایان جان من،جسم و روان من و همدم روزان و شبان منند!

   می دانی لیلا،

      این ها دردهای مردند،که مرا نیز شاعر کردند!

 

   چه می خواهی بشنوی،بدانی؟

      مرثیه های ناسروده واژگان تنهاییم را؟

         حدیث مکرر گریه های بی خوابیم را؟

 

    محرم کدامین دردهایم می خواهی بشوی لیلا…   

       من به تو نخواهم گفت،شکوه سر نخواهم داد…

 

   تو که می دانی؛

      تاب نمی آورم تاب پیشانیت را،

      چشمه جوشان چشمان نمناکت را،

      و نگاه نگرانت که در من می نگری،نگار من!

 

   و قصه ام این ها نبود،امروز هم اگر این جایی!

      بگذار بگویم جان کلامم را:

        تنها معجزه چشمانت را در این راه سخت باور دارم؛

         نگاهت را به من قرض می دهی لیلا؟..

 

   آه،محرم کدامین دردهایم می خواهی بشوی لیلا…

    

 

شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٤

کفش سيندرلا

  کفش سیندرلا

  

   امسال پنجمین سالی بود که من تو این دانشگاه تحصیل می کردم و بالاخره موفق شدم مدرک لیسانسم رو بگیرم.مراتب اداری بررسی و پذیرش تقاضای من برای ادامه تحصیل توی یک دانشگاه نسبتاً معتبر کانادا هم تقریباً به پایان رسیده و به نظر نمی رسه برای گرفتن ویزا هم با مشکل خاصی مواجه بشم.بنابراین من احتمالاً تحصیلاتم رو تو مقطع کارشناسی ارشد اون جا پی خواهم گرفت.

   توی این دو سه سال آخر،من ناخواسته به الگوی یک دانشجوی موفق برای بعضی از هم دوره ای ها و عده زیادی از سال پایینی هامون تبدیل شدم.وضع درس ها و نمره هام خوب بود،توی دانشکده اعتباری داشتم و حتی یک سال رییس دفتر فعالیت های فوق برنامه دانشکدمون شدم،تو اردوها و فعالیت های فوق برنامه شرکت می کردم و با گروه کوچک و صمیمی دوستانم-که خیلی به هم وابسته ایم- خوش می گذراندم و رابطه تنگاتنگی با سال پایینی ها داشتم.اونا خودشون می گن که تو واقعا موفق و تاثیر گذاری،با اون کیفت و اون شلوار پارچه ای و پیراهن ساده و اون عینک نیم فریم و ته ریشی که همیشه به صورت داری؛خیلی مردانه و حتی جذاب به نظر می رسی.اونا همیشه از من از رمز و رموز موفقیتم می پرسن و من هم یه چیزایی بهشون می گم،اما جواب هام به یه سوالشون انگار قانعشون نمی کنه:"تو با این ویژگی های مثبت چی جوری تو این همه سال تقریباً هیچ ارتباطی با دخترا نداشتی؟"

   انگار این موضوع معضل خیلیاشونه و همه فکر می کنن که یه رمز و راز و قلق خاصی تو کارمه.فکر می کنم حالا که دارم از ایران می رم،دیگه پنهون کردن این داستان خیلی توجیهی نداشته باشه.داستانی که مربوط به خیلی وقت پیش می شه؛یعنی اواخر ترم یک و سر کلاس حل تمرین فیزیک:

   .

   .

   .

   تو دوره ما یه خانم خیلی باوقاری بود به نام خانوم راد.دقیقاً "بود" چون دیگه نیست.درسش پارسال تموم شد و دیگه ادامه نداد. یادمه بین خود دخترا خیلی مقبولیت داشت.این خانوم البته خیلی زود معروف شده بود چون کفش های صورتی رنگ بامزه ای داشت و یه عادت عجیب که سر کلاس پاهاشو از تو کفشش در می آورد و تکون می داد.بچه ها بهش می گفتن سیندرلا.اون روز هم طبق عادتش همین کارو کرده بود.یادمه سمت چپ کلاس فقط ما پسرا بودیم و سمت راست دو ردیف دخترا و دو ردیف پسرا.اتفاقاً تو اون ردیف فقط یه صندلی پشت اون خالی بود.با دیدن این صندلی خالی فکر وسوسه آمیزی به سرم زد و با رضا دوستم که کنارم بود در میون گذاشتم:رضا اون صندلی پشت خانوم رادو می بینی؟می خوام یه کاری بکنم.

   -چی؟

   -می خوام برم پشتش بشینم کفشاشو بردارم.

   -که چی بشه؟خلی مگه؟

   -ای بابا جالبه دیگه،می خندیم!

   -همین؟می خندیم؟

   -همین که نه،آخر کلاس کفشاشو بهش می دم و با هم آشنا می شیم!یه شوخی کوچیکه دیگه.فکر نکنم بد برخورد کنه.بهش نمیاد.

   -بابا بی خیال شو این یارو خیلی سنگین و رنگینه.این یکی رو بی خیال شو.

   اما من تصمیممو گرفته بودم:فقط یه شوخی کوچیکه.شروع کردم به حرکت به اون سمت کلاس.مثل یکی از بازی های دوران بچگیم که n خونه داشت و n-1 مهره جامو مدام با بغلدستیم عوض می کردم و می رفتم اون ور.همین رسیدم استاد برگشت و خطاب به من با لحن تحقیر کننده ای گفت:شما!یاد بازی های دوره دبستانت افتادی؟برو بیرون ببینم.خجالتم نمی کشه یه ساعته دارم نگاهش می کنم.

   بیرون رفتن خیلی سیت بود.مطمئن بودم بعد کلاس رضا کلی می خندید بهم.هر طور شده با عذرخواهی سرو ته قضیه رو هم آوردم ولی حسابی تابلو شدم.حالا وقت عمل بود اما انگار نقشه خوب بررسی نشده بود و ایراد اجرایی داشت:استاد تند تند مسئله حل می کرد و خانوم راد و دوتا دوست کناریش مدام سرشون پایین و تو جزوشون بود.وقت می گذشت و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم.چیزی از کلاس نمونده بود.چند دفعه اومدم خطر کنم اما منصرف شدم.مدت زمان نگاه کردنشون به تخته به ثانیه هم نمی رسید.مونده بودم معطل و نزدیک بود بی خیال بشم که استاد گفت:یک لحظه حواستون به تابلو باشه،این مطلب مهمه!

   مجال درنگ نبود.یا الان یا هیچ وقت.نشستم و دستمو دراز کردم.یکیشو به زحمت برداشتم اما اون یکی خیلی دور بود.دستم بهش نمی رسید.توضیح استاد تموم شد و اگه سقلمه بغل دستی نبود گندش در می آمد.بالاجبار به همان یک لنگه قناعت کردم و سریع دستمو کشیدم و ازش تشکر کردم.درسته که کمکم کرده بود ولی حالا همه می دونستن چی کار می خوام بکنم.

   حالا کفشو باید چی کار می کردم؟بگیرم دستم؟همین یک کارم مونده بود که استاد منو با یه لنگه کفش به دست سر کلاسش ببینه و رفاقتمون عمیق تر بشه.آهان!خوبه بذارم تو کیفم.او،شت!کیفم اون ردیف مونده بود.مجبورشدم کفشو بذارم جلوی پام و با علاقه ای ساختگی درسو تعقیب کنم تا این چند دقیقه هم بگذره...

   اما دو سه دقیقه نگذشته بود که احساس کردم ردیف ته اون ور یکم شلوغ شده.سعی کردم توجهی نشون ندم.ولی صبر کن...نکنه...وای خدای من!کفش جلوی من نبود!بس که خودمو تابلو کرده بودم.برگشتم و نگاهی به عقب انداختم.چشمتون روز بد نبینه،چارتا بچه از من کله خرتر و شر و شورتر کفش سیندرلارو گرفته بودن دستشون و نیششون رو هم برام تا بناگوش باز کرده بودن!

   -وحید اونو بده من!

   -نوچ.

   -بده من.من اونو برداشتم.

   -چند می دی بهش نگیم؟حاضری ده متر جلوش کلاغ پر بری؟

   -جون مادرت سهیل!اذیت نکن بده...

   چه افتضاحی!اینا از کجا پیداشون شد؟نه،باید به هر قیمتی شده کفشو از دستشون در می آوردم.پا شدم و یه نگاه به استاد کردم که داشت مسئله حل می کرد و رفتم طرفشون.کفش رو که مدام بینشون دست به دست می شد به چه زحمتی از دستشون در آوردم و می خواستم برگردم سر جام که...

   -تو چه غلطی داری می کنی اون عقب؟این جا کلاسه ها!برو گم شو بیرون ببینم.نمره حل تمرین هم از من نخواه...

   بیرون؟این بهترین راه بود.فیزیک یکو که بدون نمره حل تمرین هم می شد پاس کرد ولی عوضش کفشو از چنگ اون عوضیا درآورده و خوشحال بودم.ممکن بود بدجور ضایع بشم.کفشو تو لباسم کردم و پشت به ردیف دخترها و به وضع خنده داری با بدرقه جملات نه چندان محبت آمیز استاد سریع از کلاس خارج شدم:خجالت نمی کشن اسم خودشونم گذاشتن دانشجو.شعور بچه ابتدایی رو هم ندارن...

   خوب،حالا باید صبر می کردم این چند دقیقه هم بگذره و کفشو بدم.ولی کفشو باید چی کار می کردم؟نمی شد همین جوری تو راهرو دستم باشه یا تو لباسم.تصمیم گرفتم کفشو یه گوشه ای بذارم که جلب توجه نکنه و خودم مواظبش باشم که وقتی کلاس تموم شد بدم به سیندرلا.

   ولی باز هم بدشانسی آوردم:فراموش کرده بودم که کفش سیندرلا تو دانشکده حسابی تابلوئه.اولی نه دومین نفری که رد شد چشش افتاد بهش.دو نفر دیگه هم همراش بودن.یه نگاه به این ور و اون ور کرد و با قیافه ای متعجب رفت طرفش.فهمیدم می خواد برش داره.چطور بود کاری نمی کردم و هردومون می رفتیم پی کارمون؟نه نمی شد.اگه سیندرلا بعد کلاس دنبال کفشش می گشت حتما وحید اینا بهش می گفتم من برش داشتم.اون وقت قضیه رو رسماً مردم آزاری جلوه می دادن و خیلی بد می شد.چاره ای نبود باید خودم تا آخرش وامیستادم:مرتضی اونو برندار!

   -به،چطوری؟مگه مال توئه؟

   -آره.

   -ولی دخترونس،فکر نکنم بهت بیاد.

   -مال خواهرمه.(خودمونیم،عجب چیز مزخرفی گفتم!این اوج فشار روانی رو نشون میده!)

   -می شه بگی چرا کفش خواهرتو گذاشتی این جا و از دور می پاییش؟

   باید ماله می کشیدم:آقاجان راستشو می خوای؟می خوام اینوهدیه بدم به یکی از دخترا.منتظرم کلاسش تموم شه.

   -ولی کاش اون یکی لنگشو هم بهش می دادی.این جوری یکم زشت نیست؟فکر می کنی با یه لنگه کفش چه کارایی می تونه بکنه؟هان،نکنه برای دعوا بهش دادی؟

   چاره ای نیود.پنج شیش نفر داشتن نگاهمون می کردن و باید دیگه راستشو می گفتم.قضیه رو تعریف کردم با یه تغییر جزیی:من کفشو برداشته و طبق نقشه قبلی خودم از کلاس خارج شده بودم.

   اون سه نفر هم گیر دادن که بریم پشت کلاس منتظر بشیم که آخرشو ببینیم.دلم فقط به این خوش بود که وقت کلاس تمومه.اما جشنواره بدبیاری های من تمومی نداشت.صدای رسای استاد این بیرون هم شنیده می شد:این پسره بی شعور کیایی کلی وقتو حواسمو گرفت.یه ربع بیشتر بمونین که مسئله های این فصلو تموم کنیم...

   و تو این یه ربع کذایی بقیه میخ های تابوتم هم فرو رفت.مرتضی و بقیه هم احتمالاً فهمیدن که داستان دقیقاً اون طوری نبوده که تعریف کردم.البته اگه الانم نمی فهمیدن وحید اینا بعداً به همه می گفتن.کم کم بقیه هم جمع شدن و وقتی کلاس تموم شد اون جا یه ازدحام حسابی بود.من مقاومتی نمی کردم چون دیگه هیچ کاریش نمی شد کرد و هیچ جور نمی شد در رفت.نفهمیدم چند دقیقه شد که کلاس تموم شد.من در آخرین لحظات و به زحمت خودم را عقب کشیده بودم.اول از همه سیندرلا از کلاس خارج شد. به چنان وضعی که فکرنکنم تا عمر دارم از یادم برود:لی لی کنان در میان خنده های کلاس و سپس در بین هروکر وحشیانه جماعت بی کاری که منتظر یک نمایش خنده داراساسی بودند.وقتی چهره اش را که از خشم و شرم قرمز شده بود دیدم،پا گذاشتم به فرار...

   .

   .

   .

   بله عزیزان این بود قصه من.نگین که به قیافت نمیاد.هنوزهستن معدود کسانی که می تونن وقوعشو تایید کنن.بعد از اون همیشه با نگاه های خشمالود جماعت نسوان مواجه می شدم و هیچ وقت جرات نزدیک شدن بهشونو پیدا نکردم.ولی در عوض،سرم حسابی خورد به سنگ و بچه خیلی سر به راهی شدم چون ذاتاً شر نبودم و ترم یکی جوگیر شده بودم.بدجوری هم جوگیر شده بودم.بله،این بود رمز موفقیت من...

  

  

    

سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٤

ستايش

   ستایش

  

   1.شکر و سپاس می گویم مر تو را که نگهدارنده من از غرقه شدن در دریای بی کران جهل هایم هستی،تویی که همواره آخرین پناه من در برابر طعن طاعنان و جهل جاهلان بوده ای..تویی که زندگی مرا در بستری امن از آرامش و اطمینان به پیش می بری..تویی که گنج ناشناخته محرومان دنیایی.تویی که تسکین دهنده و ماوای  من  پس از اشتباهات و گناه های کوچک و بزرگ زندگانیم بوده ای.تویی که به من فرصت رشد و پیشرفت و توجه به دنیای شگفت انگیز درون انسان ها را داده ای.تویی که مرا از چنگال پوچی و ابتذال جاری در اطرافم رهانیده ای.تویی که رسالت حقیقیم را از پس گرد و غبارهای حقیر دنیایی به من شناسانده ای.شکر و سپاس مر تو را،الهه یزرگوار وجاویدان  سکوت!

 

   2.ظریفی می گفت آدم ها 2 سال طول می کشد حرف زدن یاد بگیرند،60 سال طول می کشد حرف نزدن را بیاموزند!

 

   ۳.سخن گفتن برایم این روز ها سخت تر می شود و در کنارش نوشتن خواستنی تر.به قول دوست عزیزی فیلترینگم حسابی شارپ شده.هر حرفی را نمی توانم به زبان بیاورم.تک تک جملاتم را سختگیرانه بررسی می کنم و از صافی ریزی می گذرانم.در نتیجه،مدام کم حرف تر می شوم.نمی توانم هر کلمه ای را به زبان آورم،نمی توانم محارم زیادی برای کلمه های عزیزم بیابم.احساس می کنم حرمت کلمه را می دانم.بین خودمان بماند،زیاده روی نباشد گاهی فکر می کنم کلمه را هم می دانم...

 

  

شنبه ٩ مهر ۱۳۸٤

دو

   سیال اتاق دگرگون می شود.بوی خاک خیس خورده پس از باران زیر طاق رنگین کمان مثل همیشه که یعنی لیلا اینجاست.با من،پیش من.چابک جستی می زند بالای تخت کناری من.یاد ژیمناست های زن رومانیایی المپیک های دهه هشتاد می افتم.سریع در پوزیشن سابق من هم قرار می گیرد که یعنی راحت باش.حالا هر دو کنار هم دست ها را زیر سر قلاب کرده ایم و به آسمان بی ستاره سقف چهل ساله اتاق چشم دوخته ایم.

   -خوبی؟

   -به به،گویا به سلامتی ناخوشی تان مرتفع شده و دوباره می توانید صحبت کنید...

   -حرف می زدم،نمی شنیدی.

   -حالا شنوا شده ام؟

   -تنهایی؟

   -قدر خدا.

   -ناراحت نیستی؟

   -مگه اون ناراحته؟

   -آخه قبلاً این طوریا نمی دیدمت.دور و ورت حسابی شلوغ بود قدیما،بیا و برویی داشتی برای خودت...

   -اگه اومدی این جا به حال من دل بسوزونی برات متاسفم.من خودم اینو انتخاب کردم .راضیم.

   -برای ترحم کردن نیومدم.خودت خواستی یادت نیست؟خوب حالا،حالت چطوره؟..

   ناب ترین لبخند دنیا بر لبان لیلاست.بر آنم که باقی لبخندهای دنیا را می توان در چنددسته پوزخند،نیشخند،لبخند احمقانه،لبخند مزورانه و ... تقسیم کرد:

   -آرامم لیلا.

   -آرام شده ای!

   -راضیم لیلا.

   -راضی شده ای!

   -قادرم لیلا.

   -قادر شده ای!

   - شاکرم لیلا.

   -شاکر شده ای!

   -بی نیازم لیلا.

   -بی نیاز شده ای!

   -مغرورم لیلا.

   -مغرور شده ای!

   -عاشقم لیلا!

   -عاشق بوده ای...

    رندانه جملات کوتاه و مقطع را بر می گزینم که در پایان هر جمله سرم را برگردانم و لیلا را نگاه کنم.لیلایی که هرگز برای من نبوده و انگار هرگز هم فراموشم نکرده.خودم در حیرتم که چگونه هر بار با دیدنش این آتش فروزان از زیر خاکسترهای دلم حتی شدیدتر از دفعه قبل شعله ور می شود و هر آن چه جز او را از بین می برد.عجیب است،پس چه شد آن آب سرد زمان بر زبانه های عشق؟ده سال از زمانی که گفتم دوستش دارم می گذرد،کافی نیست؟..

 

 

 

دوشنبه ٤ مهر ۱۳۸٤

احيا

   بخشی هایی در کتاب و صحنه هایی در فیلم "آخرین وسوسه مسیح" کازانتزاکیس و اسکورسیزی هست که در آن ها خداوند برای آغازین دفعات با پسر مریم سخن می گوید و کمابیش او را از رسالتش مطلع می سازد.اما عیسی حاضر به پذیرفتن چنین مسئولیت خطیری نیست و از آن سر باز می زند و خود را در کار خویش غرق می کند.عیسی جوان نجار،برای فرار از صدا و وحی پروردگار و بدون انگیزه خاصی،دیوانه وار شب و روز کار می کند و برای قربانیان صلیب و تابوت می سازد...

   حالا از دیدن وضعیت خودم یاد این کتاب و فیلمش می افتم.از ساعت 7 آمده ام این جا-مثبت 3 یا همان طبقه سوم ساختمان خودرو دانشگاه شریف-و تا همین الان که بالاخره خلاصی یافتم دیوانه وار مشغول کارهای مربوط به دکور سمینار شدم و کار چهار پنج نفر را یک شبه به تنهایی به سرانجام رساندم.اول سه نفر بودیم،ساعت 9 شدیم دو نفر و از ساعت 11 به بعد من تنها بودم.فقط یک نکته ای وجود دارد،آن هم این که آیا من هم اساساً در حال فرار هستم و اگر هم باشم از چی؟

   دوستان بی شک فردا از حجم کار پیش بینی نشده و ناخواسته انجام شده ای که با آن مواجه خواهند شد حیرت خواهند کرد.فقط امیدوارم چیزی در مورد انگیزه ام نپرسند چون خودم هم نمی دانم دقیقاً برای چی این کار را کردم...شما چی،ایده ای ندارید؟

   بروم مسجد که اذان را زدند.صفايی دارد شب ماندن در دانشگاه!همه جايش را تنهايی می گردی و کسی کاری به کارت ندارد.کجای عمرت چنين حالی را می بری؟چنين آزادی و استقلال و چنين فرصت هايی داری؟

   حالا بروم تا دير نشده که بعدش اگر شد چرتکی هم بزنم.فردا هشت صبح کلاس دارم و باز هم درس و کار.الهی به اميد تو!

 

   پی نوشت:راستي٬ساعت پرشين بلاگ هنوز ساعت قديم است انگار!

یکشنبه ۳ مهر ۱۳۸٤

بازگشت ليلا(۱)

   الان حدوداً دو هفته قبل است.یک هفته به شروع ترم مانده.چندین ساعت تو دانشگاه بالا پایین رفته ام و حالا کلی خسته ام و برگشته ام به خوابگاه.از صبح کارگرها داشتند این جا را رنگ می کردند.موکت ها را جمع کرده اند و تخت ها را کشیده اند وسط اتاق.بقیه اثاث و وسایل مثل میز و کمد ها هم دور تخت ها جمع شده موقعیت عجیب و نادریست.با شروع ترم باید از این جا برویم اتاق 205..یا کفش وارد اتاق می شوم و با لباس می پرم روی تخت.حس و حال عوض کردن لباس نیست.جخ عوض هم بکنم،کجا بگذارمش تو این شلوغی؟

   دست هایم را زیر سرم قلاب می کنم و سعی می کنم پاهایم را توی تخت صاف کنم.در نتیجه کله ام می خورد به میله بالای تخت.نه جهت بالا،در واقع شمال اتاق.برایم جالب است که بعد یک سال هنوز این اتفاق می افتد.با کش و قوس خودم را توی تخت جا می دهم .کمی درازم آخر.بعد کمی خیالبافی کم کم چرتم می گیرد،اما یک دفعه متوجه می شوم  حالا که تختم تخت دیوار نیست این ورش لبه ندارد و ممکن است اگر بخوابم بیفتم زمین و مخم بپاشد.چون نه فرشی در کار است نه موکتی.و بعد فکر می کنم چه مرگ مبتذلی!چقدر حیف می شوم این طوری!چطور است اصلاً یه داستان بنویسم با همین تم.یه یارویی که فکر می کند کو تا مرگ،همین طوری سقط می شود...

   پایی که روی پای دیگر است را عوض می کنم و می اندیشم که چه قدر الان خالیم.کاش تمام وسوسه های انسانی را نشناخته بودم تا می توانستم دل به افکار حقیر بسپارم.چه قدر نسبت به آدم های دیگر فاقد احساس خاصیم.چه قدر از هیچ کس بدم نمی آید.چه قدر عاشق هیچ کس نیستم.عاشق هیچ کس نیستم؟اراستی از لیلا چه خبر؟دلم تنگ شده برایش.از دفعه قبل که یه کم تند صحبت کردم،دیگر خبری ازش نشده.یعنی خودم تقریباً یادم رفته بودش...

   تو همین فکرها که کاش الان بود هستم که ناگهان می بینمش.دستانش را گذاشته رو لبه تخت و به من لبخند می زند.هول می شوم و پاهایم را جمع می کنم.آرام می گویم:سلام.یعنی شنید اصلا..ً؟

  

     پی نوشت سوم(!):از جوجه روشنفکرهای زنباره بدم می آید.زیادی تو دست و پا هستند!(عيناْ به نقل از وبلاگ دوست عزيزی)