خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٤

فلسفه بافی از نوع من

فلسفه بافی های نیمه شب من:

 

   فرض کن یک جسم خیلی سنگین و صلب،مثلا یک سپر جنگی قدیمی در اختیار داری و می خواهی این را پرت کنی بالا.می دانی که به علت فیزیک خاصش و قوانین حاکم بر طبیعت (جاذبه در این جا)به همان طرفی پایین خواهد آمد که از اول بوده.این علم تو و در عین حال تقدیر آن شیئ کذاست.

   حالا در مرحله بعد،فرض می کنیم این جسم تو کمی ساده تر(و شاید سخت تر؟)باشد،مثلاً یک تاس که خودت آن را اختراع کرده ای.حالا اگر این تاس را بیندازی بالا،صرف دانستن شرایط اولیه برای پیش بینی نتیجه ای که به دست خواهد آمد کافی نیست.چون این جا روابط حاکم بر حرکت کمی پیچیده تر شده اند.برای مدل کردن هر رویداد و در نتیجه پیش بینی آن،نیاز به داشتن معادله حرکت و در کنار آن شرایط اولیه برای به دست آوردن ثابت هاییست که در فرایند حل با آن مواجه خواهی شد.در واقع این همان پروسه حل دستگاه های معادلات خطی است که به نتیجه ای ناگریز منجر می شود(جواب یکتا،چه تو بتوانی حلش کنی یا نه)که می توانیم اسمش را بگذاریم تقدیر.

   یک مرحله جلوتر می رویم.تاس را تو اختراع کرده ای،پس خوب می دانی چه غلطی می کند.شرایط اولیه را هم که خودت می دانی.پس معادله را حل می کنی و نتیجه یکتا را پیش بینی می کنی.و طبعاً همان می شود.آزمایش در این مرحله،هر چه علم تو بیشتر باشد کار بیهوده تریست.مگر این که بعد ار یک بار امتحان،شیء دیگری اختراع کنی.فرقش با دفعه قبل در این است که در آن جا آزمایش به تو در رسیدن یک مدل تجربی کمک خواهد کرد و در نتیجه مکرر کردنش خالی از لطف نیست.اما در هر دو حال تقدیر(جواب یکتای مسئله)روی خواهد داد و وجود دارد.چه تو از پیش بدانیش چه نه.

   و حالا تعداد تاس ها را در مرحله بعد بیشتر می کنیم.مثلاً 12 تا.حالا قضیه بسیار پیچیده تر می شود.تاس ها از حالت اولیه با نیروی معین تو به هوا پرتاب می شوند و تعاملات پیچیده ای در برخورد با هم،مولکول های هوا،و سپس زمین انجام می دهند و در نهایت در حالت آشفته ای فرود می آیند،ولی با وجود تمام این پیچیدگی ها قضیه خیلی تغییری نکرده و این همان تقدیر یکتاست.

   و فرض می کنیم تو چون خود این ها را ساخته ای،به تمام ویژگی هایشان آگاه هستی.(علم غریبیست نه؟سرچشمه الهی می طلبد.)پس باز هم تقدیر را می دانی.حالا هر چه هم که این تاس ها را بیشتر کنند،فقط معادلات پیچیده تر می شود.ولی باز،تو به جواب علم داری.آزمایش بی فایده است.باید به فکر خلقتی جدید باشی...

   و در آخرین مرحله،باز هم فرض می کنیم علم تو بیشتر شده.یعنی حالا چه شده ای؟آفرین!تو حالا خود خدا هستی.تاس های آفریده تو انسان ها هستند و شرایط اولیه ات آدم و حوا از یک دیدگاه و یا هر روحی که در کالبدی می دمی از دیدگاه دیگرند.از جمله این شرایط اولیه اختیار و فطرت انسان هاست.حالا دو حالت دارد:یا نعاذ بالله گلاب به روتون روم به دیوار تو فاقد علم ازلی و ابدی هستی(مثل کسی که فقط تاس ها را ساخته و به آن ها شرایط اولیه ای داده تا به حالت پایداری برسند.خودش هم یک تماشاچیست در تجربه هایش.اصلاًنمی داند جواب معادله یا تقدیر به کدام پارامترها وابسته است.هی پارامترها را تغییر می دهد و تجربه می کند!)در این صورت با لذت آفریده هایت را تماشا می کنی که ببنی آخرسر به کدام حالت می رسند؟(در واقع تا ببینی تقدیر چیست؟گفتم که نعاذبالله) یا نه،می دانی چه آفریده ای(معادله حالت را هم علاوه بر شرایط اولیه می دانی)در این صورت به تقدیر هم واقفی.یعنی کوچکترین حرکاتشان را،مثلاً این که از کدام ور این کوچه حرکت خواهد کرد آفریده ات،را هم می دانی.راه حلمان در این موارد این بود که هی تجدید خلقت کنی که به نظر هم نمی آید چنین قصدی داشته باشی...

 

   پس چی کار داری می کنی؟چیو داری نگاه می کنی؟خسته نشدی؟ای بابا...

 

   1.از وقتی امور مربوط به انسانیت و خودم را حل کرده ام،نشسته ام جای خدا و دارم سعی می کنم انگیزه هایش را پیدا کنم.نتیجه اش همین می شود دیگر.خدا کند فردا سنگ نشوم...

 

   2.بیکاری نشستی همه اینو خوندی؟از این به بعد اول یه نگاهی به ساعت آپ دیت کردن وبلاگا بنداز بعد بخونشون.آخه آدم حسابی کی این موقع شب حرف حسابی می زنه که من دومی باشم؟هر چی جلوت گذاشتن باید بخونی؟من از عصری نشستم دارم برای مسابقه سوال طرح می کنم.خوب مخم گ...زیده دیگه.چه انتظاری داری؟خود اون که طرف حسابمه فهمیده دارم چرت می گم اون وقت تو گیر دادی به من؟مملکت از دست رفت،تو نشستی شر و ورای منو می خونی؟برو به خودت برس.برو بابا تو هم دلت خوشه...

 

سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٤

آرزو

آرزو

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جه به هر زبانی بود از تو گفتگویی

به ره تو بس که نالم ز غم تو بس که مویم

شده ام ز ناله نایی شده ام ز مویه مویی

همه خوشدل این که مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی

چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویی

شود این که از ترحم دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی

نه به باغ ره دهندم که گلی به کام بویم

نه دماغ این که از گل شنوم به کام بویی

ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم نخواند

رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک کویی

نه وطن پرستی از من یه وطن نموده یاری

نه ز من کسی به غربت بنموده جستجویی

بنموده تیره روزم ستم سیاه چشمی

بنموده مو سپیدم صنم سپیدرویی

نظری به سوی زندانی دردمند مسکین

که به جز تو او ندارد نظری به هیچ سویی

شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٤

اوهام

     تو دنیای افکار و تصوراتم خودم رو تو موقعیت های خیالی زیادی تصور می کنم.تجسم همشون این جوری شروع می شه:رها کنم و...

  

   1.این روزا خیلی یاد اون دختر بچه ای می افتم که اون روز تو مطب دکتر دیدم.دلم می خواد برم و گیرش بیارم و با خودم ببرمش یه جای دور.بعد اون جا من مراقبش باشم و اون بشه همه فکر و ذکر و زندگیم.مراقب باشم که غبار آلوده هیچ گناهی به حریر لطیف روح معصومش نشینه.حتی اگه لازم باشه همه اون آلودگی ها رو خودم به جون بخرم.این طوری اگه نمی تونم جلوی گناه کردنم رو بگیرم حداقل یه توجیه و دلیل خوب دارم.آره،زندگیمو فدا کنم تا شاید فقط همین یک نفر معصوم بمونه حتی اگه لازم باشه وارد دنیای آدم بزرگا نشه.ولی خوب،رسم روزگار چنین نیست.

 

   2.برم و دلقک بشم و همه جا بگردم و ملتو بخندونم!یه دلقک با پشتکار خیلی زیاد که تا طرفش نخنده دست برنمی داره.استعدادش رو هم دارم.حداقل اطرافیانم کم از دست من نخندیدن.ولی می دونم،کار خیلی سختیه.از پس من بر نمیاد.خندوندن تو این دوره زمونه،اون هم با این مردم؟ولی تا جایی که یادم می آید،برای شغل دلقک ها تقدس خاصی قائل بوده ام!

 

   پی نوشت:اگه از موسیقی های روز خسته شده اید و آلبوم جدید سیاوش هم انتظاراتتان را بر نمی آورد و فکر می کنید کارهای محسن چاوشی هم دیگر از خود سیاوش بهتر است،من ستاره های سربی رو پیشنهاد می کنم.خودم که یک هفته ایست دارم باهاش حال می کنم.

 

   حیف پی نوشت:متن زشت و ناامیدکننده ای بود که فقط از یک بچه لوس بارآمده نق نقو بر می آمد.فقط یک چیز را یادت باشد؛از این به بعد سوال های مزخرفت را یا پیش خودت نگه دار یا ببر پیش همان هایی که بیشتر حوصله بازی هایت را دارند.می فهمی که چی می گم...

 

   ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل فسوف یعلمون...لعمرک انهم فی سکرتهم یعمهون(حجر3و72)

   ای پیامبر آنان را به خورد و خواب و لذات حیوانی واگذار تا آمال دنیوی غافلشان گرداند تا نتیجه اش را بیابند...به جان تو قسم آن ها همیشه مست شهوات نفسانی و در گمراهی اند...

 

پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٤

شقايق

  

   1.ساعت حدود هفت عصره و زمان اوج ترافیک.ملت نشسته توی اتوبوس خوابن و ملت ایستاده کلافه.من هم خالی هستم.تقریباً کنار راننده ایستاده ام.یکی از طرف زن ها برای پیاده شدن کلی طول می ده و ملت و راننده را شاکی می کنه.راننده چیزی نمی گه ولی معلومه پاک اعصابش خورد شده.حالا پشت چراغ قرمزیم.جماعت جلو غر می زنن به جان راننده که بذار پیاده شویم و اونم می گه مسئولیت داره.حوصله همه سر رفته.فکر می کنم که زندگی چه چیز نکبتیه و هیچ چیز قشنگ و ارزشمندی توش وجود نداره.در همین موقع فرشته کوچولویی سرشو از پراید جلویی در میاره و چند لحظه ای نگاهمون می کنه. و بعد...یه لبخند خیلی قشنگ می زنه...و من خجالت می کشم از خودم.به چهره اطرافیانم نگاه می کنم.لبخند می زنن و حتی از ملاحت دختر کوچولو حرف می زنن.فرشته کوچک خداوند،دوباره بر می گردد توی ماشین...

 

   2.اندیشمند نام آشنایی جایی گفته:

 

There are three things in your life,which make it tolerable for you and also become the key of your sucsess in it:Belive,Love,and Effort 

     

   سه چیز زندگی را برای تو قابل تحمل می سازند و در عین حال،رمز موفقیتت در زندگی می شوند:ایمان داشتن،محبت ورزیدن و تلاش کردن.

 

   واقعاً به این گفته ایمان آوردم!حتی تکرار نام همین سه تا تو لحظه های سرخوردگی و ناامیدی و بی حوصلگی معجزه می کنه.امتحان کنید!

سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٤

مروتنامه

  1. یادمه اردو شیراز روز اول رفته بودیم شاهچراغ.وقتی که برای این برنامه در نظر گرفته بودند کمی یبشتر از نیم ساعت می شد.وقتی داشتیم از حرم خارج می شدیم،مجید رو دیدم و بهش گفتم فکر می کنم جا داشت برای این برنامه وقت بیشتری هم در نظر بگیرید.ولی مجید گفت بچه ها استقبال نمی کنند.هممین طور که تو صف ساندیس نذری داشتیم جلو می رفتیم بهش گفتم من این طور فکر نمی کنم.حداقل از بین اون بچه های هشتاد و دویی و یکی که خودم می شناسم.ولی مجید در میان حیرت من گفت که هفت تا از هشتاد و سه ای ها اصلاًبرای این برنامه نیامده و خوابگاه مانده اند و عطای بقیه برنامه های شب از جمله دروازه قرآن را هم به لقایش بخشیده اند!

   خلاصه شنیدن این خبر بهانه ای بود برای شروع بحثی که در طول اردو خیلی فکرم را مشغول کرد و اول از همه با مجید در میان گذاشتمش.به نظر می رسد ورودی های دانشکده ما هر سال که می گذرد هرهری مسلک تر و سطحی تر و کم عمق تر می شوند.سال به سال که می گذرد کم تر آدم اهل فکر بینشان پیدا می کنی.مگر غیر از این است که هیچ هشتاد و سه ای سراغ نشریه نقطه سر خط نیامد؟یا مگر کم با رفتارهای بچه گانه شان در طول اردو مشکل به وجود آوردند؟نمی دانم آیا این قضیه در مقیاس کلی تری هم صادق است یا نه،هر چند در همین مقیاسش را هم مطمئن نیستم.

   همین وضع در مورد مقایسه ورودی های ما با هشتادی ها و یکی ها هم وجود دارد.انصافاً چند تا آدم کاردرست تو دوره ما پیدا می شود؟چند تا آدم خوشفکر داریم؟دو سال دیگر،خدا وکیلی کداممان محمد مروتی دوره مان می شویم؟..

 

   2..و محمد عزیز،فردا می رود.شاید دیشب در مهمانی خداحافظیش وقتی آن قدر احساس دلتنگی کردم بود که فهمیدم من محمد را از میان تمام جماعت سال بالاییم بیشتر قبول داشته ام،بیشتر دوست داشته ام...

   رفتن محمد و یا دیگر بزرگترهایمان برای ما هم نگران کننده است.شاید بودن آن ها تا الان به نوعی خیالمان را راحت می کرد که خوب،حالا آن ها هستند و ما هنوز وقت داریم.ولی این رفتن یعنی ما جدی جدی داریم بزرگ می شویم،جدی جدی خود ما داریم می شویم بزرگتر های دانشکده.چیزی که قبولش کمی سخت است.چه قدر برایش آماده ایم؟!

   محمد را که دیگر همه تان می شناسید،وبلاگش را که همه می خوانید.همه تان می دانید برای ادامه تحصیل در رشته اقتصاد دارد می رود آستین در تگزاس.به قول خودش این همان آستین آمریکاست که می گویند دست استکبار این بار از آن بیرون آمده.می خواهم از خودم و آن چه در باره اش فکر می کردم بگویم.

   محمد برای من سنبل آدم اهل فکر بود.آدم هدفمند،آدمی که به این سادگی ها حاضر نیست خودش را به دست جریانی بسپرد که با خود ببردش.آدمی که می داند دارد چه کار می کند و به همین خاطر دیگران برای او و اهدافش احترام قائلند.یک انسان اهل اندیشه به معنای واقعی...

   اما نکته این جاست که این تمام قضیه نیست.من تو این دانشگاه کم با آدم های اهل اندیشه برخورد نکردم.اما هیچ کدام محمد که نمی شدند هیچ،اساساً چنگی هم به دل نمی زدند.چرا؟شاید چون محمد اهل عمل بود،و این چیزی بود که حتی می توانم بگویم بیشتر از هر چیزی در شخصیتش مرا مجذوب می کرد.این طیف گسترده از روابط اجتماعی با کیفیت بالا در اطرافش بود که همواره برایم ستودنی بود.محمد اگر اهل فکر و اندیشه بود،اهل عمل و انتقال تجارب هم بود.محمد تو دوره ای که مدیر اجرایی رسانا بود و بعد اون،رو  آدم های زیادی مثل من تاثیر گذاشت و افراد زیادی از او چیز یاد گرفتند.کاری که آن جماعت اهل اندیشه را در حلقه های بسته خودشان به هیچ وجه قادر به آن نیافتم.

   رمز موفقیتش چه بود؟خود دانید.خیلی از لحظه های اردوی امسال بودکه یاد ارومیه پارسال می افتادم که محمد هم بود.یاد روز آخر که روی رودخونه تاب می بست،طناب به درخت وصل می کرد و خودش و ما از این ور رودخونه می پریدیم اون ور،یاد اون بازی های مافیا که با چه جدیت عجیبی در اون ها شرکت می کرد و بچه ها،که دوست داشتیم برای ما حرف بزند.شاید همین هاست آن چه ان جماعت گوشه نشین بلد نیستند...

   ای بابا چه می گویم،محمد.تو را که می شناسند.القصه خیلی دوستت دارم!یادت می آید اولین کامنت وبلاگم را تو گذاشتی و من نمی دانستم تویی؟!چه افتخاری برایم!:

  

نويسنده: daray

شنبه، 12 دى 1383، ساعت 17:42

همين عنوان وبلاگت برای عمر من کافی است...

E-mail:  وارد نشده است

URLdaray.persianblog.ir

 

 

 

   و یادت نرود قول دادی وبلاگت را حداکثر هفته به هفته به روز کنی!موفق باشی که موفقیت کمترین حق آدم هایی امثال توست!

 

یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤

غم و شادی من

   غم و شادی من:

  

   شادی وجود ندارد...و غم نیز،به آن تعبیر عامه مردم.برای شادی اصالتی نمی توان قائل شد،میزان شادی تو دقیقاً متناسب است با میزان جهل و ناآگاهیت که هر چه بیشتر باشد بهتر می توانی خود را به دست شادی های زودگذر،و حتی شاید پست که ناشی از دنیت روح خود توست،بسپاری و بیشتر هم در نشئه بعد آن می مانی. و همین ها در مورد غم هم صدق می کند.انسان ها به سادگی خود را به دست غم ها و شادی ها می سپارند و گاهی به سختی آن ها را فراموش می کنند.خاطرات روزهای خوش گذشته را تعریف می کنند و حسرت می خورند که چه روز های شادی داشته اند.و یا از زندگانی بی رحم و پر درد و رنج می نالند و زندگانی را پوچ و ظالمانه می خوانند و در گوشه های انزوا صفحه های سیاه کاغذ و یا بلاگ هایشان را پر می کنند. ؛که به هیچ وجه نمی توانم نه برای این غم و نه برای آن شادی اصالتی قائل شوم.

   البته این ها غیر از آن غمیست که در پس زمینه زندگی و تمام رویداد های آن وجود دارد و نازدودنیست-هر چند گروهی نتوانند حضورش را درک کنند-،غمی که از تو،وجودت و جهل و عدم کمالت نشات می گیرد و روحت را به تب و تاب و پویایی وا می دارد.خودم این غم را غم اصیل می خوانم و دیریست آن را همدم و وجود خود یافته ام.و باز هم باید گفت که این به هیچ وجه آن چیزی نیست که عموم به عنوان غم می شناسند،که آن خود از مقوله ای پست تر و حقیر تر و مادی تر از دست همان شادیست.غم از دست دادن فامیل یا دوست یا حتی غم فراق و عشق.هر چه باور این غم اصیل در وجود تو ریشه دار تر شود روحت بیشتر آرام می گیرد و کم تر دچار نوسان می شود.درست بر خلاف آن غم و شادی حقیر و عامیانه.اگر قرار است برای شادی ای هم اصالت قائل شد،قطعاً باید آنی باشدکه این غم اصیل را مرتفع سازد،که نیک می دانیم در چارچوب های مادی این دنیا دست نیافتنیست.پس،غم و شادی برای من وجود ندارد.شاید من یک انسان خالیم...

   من اندیشه ام هستم.ثبت شدم درهفت هزار و چهارصد و چهل و هشتمین روز زندگی.

 

پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٤

 

1.شهریور را دوست ندارم.هوای شهریور متغیرو غیر قابل پیش بینی است شاید مثل فروردین،با این تفاوت که آن طراوت را به هیچ وجه ندارد.

بیشتر یه خاطر بادهایش است.بادهای جانکاه شهریور،معمولاً حوالی عصر بین ساعت پنج تا هفت،قدم زنان در کوچه ای خلوت که درختانش ناامیدانه شاخ و برگ خویش را تسلیم کرده اند،آغاز می شود.کمی آرام در اطرافت می وزد،بعد به یک باره شدت می گیرد و در وجود تو تبدیل به گردبادی می شود که نمی بینیش.گردباد در وجودت چرخ می زند و روحت را از هر چه والا و ارزشمند است،از هر چه خانه دلت را گرم و پرنور می کندخالی می سازد و تو را در خلا و سرمایی بی پایان تنها می گذارد.خالی از احساس،امید،نفرت،ایمان و حتی عشق یا هر چیز خوب دیگر.سموم سیال پراکنده در آسمان شهریور را روح ناگریز تو استنشاق می کند و می افسرد و بیمار و رنجور می شود.چیزی شبیه به بوسه دیمنتورهاست،اگر هری پاتر خوانده باشی...

گاهی اوقات فکر می کنم شهریور با این بادهای بیروحش از هر سه ماه پاییز بیشتر رنگ خزان به خود دارد!

2.وقتی وارد خیابان شدم شروع شد.یک دفعه احساس کردم نمی دانم الان از کجا آمده ام واین جا چه کار می کنم.بدون تمرکزی روی خودم و افکارم مثل مرده ها در خیابان راه می رفتم.بالاخره یادم آمد،می خواستم بدهم پیچ عینکم را بیندازند.وقتی بالاخره رفتم توی یک مغازه و درآمدم،اصلا یادم نمی آمد چه گفته ام.فقط امیدوار بودم چرت و پرت نبوده باشد.همان طور بی خودانه قدم می زدم که مثل این فیلم ها با یارویی که از رو به روم می آمد محکم برخورد کردم:هوی...کوری مگه؟!درست مثل فیلم ها.شاهکار را این جا زدم:یک مغازه لوازم آرایشی را از این ور خیابان عینک فروشی دیدم!وقتی رفتم اون ور،یکی دو دقیقه ای گیج می زدم همون حوالی.پیرمردی رد شد و چپ چپ نگاهم کرد.کم کم نگران شدم.شروع کردم به پرسیدن جدول ضرب.دو سه تا را پانزده تا گفتم و نه سه تا را بیست و چهار تا.بالاخره جایی کارم را راه انداختم.البته بعداً متوجه شدم که پیچی که انداخته اساساً با قبلیش فرق می کرده!ولی به هر حال راضی بودم.حالا فقط می خواستم برگردم خانه،اما مشکلی وجود داشت:یادم نمی آمد از همین خیابان شهرداری باید بروم چهارراه نادری که ماشین سوار بشوم یا از خیابان بالایی که اسم آن هم یادم نمی آمد!

دوشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٤

قمار نابخشودنی

    قمار نابخشودنی:   

 

 ...به چند خبر داخلي ديگر توجه كنيد:مسابقات كشتي آليش قهرماني نوجوانان كشور در سمنان ديروز به پايان رسيد و تقي و نقي و يارممد به ترتيب اول تا هفدهم شدند.پرش نمايشي موتورسواري در ورزشگاه آزادي كه قصد شكستن ركورد آسيايي را داشت ناكام ماند و متاسفانه موتورسوار جان خود را از دست داد.در ادامه هفته شصت و هفتم بازي هاي هندبال قهرماني نونهالان دختر كشور...

   .

   .

   .

   -آيا به نظر شما ايشون موفق مي شن؟

   1.من فكر نمي كنم عملي بشه ولي ايشالا كه بشه.آخه اين جا جاي دور كمه.تازه ايشون تمريني به اون صورت هم نداشته.به خاطر همين من كه فكر نمي كنم.حالا ايشالا به مدد اميرالمومنين موفق بشه...(با پرشي كه ما ديديم،مگر به مدد اميرالمومنين قرار بود ايشون موفق بشه...)

   2.با اين موتور نمي شه.من خودم اين كارم.اين هيچ دستي به موتورش نكشيده.اون طور كه من محاسبه كردم بالاي 120-140 سرعت اوليه مي خواد.بايد طبق موتورو عوض مي كرد،كمكارو تقويت مي كرد،خلاصه من موتورشو آماده نديدم.(كه با صد تا تونست بپره انگار...)

   -چند درصد احتمال موفقيت مي دين؟

   1.هشتاد درصد.ايشالا كه موفق مي شه.(حالا اگه اون بيست درصده شد چي؟!)

   2.والا پنجا پنجاس...(!)

   .

   .

   .

   .شنيده بودي ولي باور نمي كردي.حالا داري مي بيني.براي زدن ركورد آسيايي اتوبوس هايي كه شركت واحد داده بوده كم آمده.اين را حالا فهميده اند كه پانزده تا چيده اند.محاسبه ساده ايست تقسيم 55 متر بر عرض هر اتوبوس براي به دست آوردن تعدادشان.و تو باور نمي كني.مسافتي كه كم مي آيد همان جا خالي مي گذارند و بقيه را مي چينند و تو باور نمي كني و مخت سوت مي كشد.يك فضاي خالي بين اتوبوسها قبل پرش وجود دارد.فضاي خالي اي كه اگر قرار است باشد بهتر است اول باشد كه خطري ايجاد نكند.ساده و منطقيست،نه؟

   .

   .

   .

   نايب رييس فدراسيون:هيچ مشكلي وجو ندارد.ايشان 55 متر را قبلاً پريده اند.حتي بيشتر(پس چرا همه و همه مي گويند نمي شود الا شما؟چرا؟)فقط ما امكانات در اختيارشان قرار داديم كه رسمي اش كنند(رسمي نمي شود...)ما هر شرايطي براي حفظ ايمني آقاي فاليزبانيان لازم بوده كرده ايم و حتي دور اتوبوس ها كاه و لاستيك گذاشته ايم...(حتي براي تنوع و متفاوت بودن از بقيه دنيا يك فضاي خالي بين اتوبوس ها ايجاد كرده ايم...)

   بعد حادثه:شما دنبال مقصر مي گرديد آقا...اين حادثه اي بوده كه انجام شده.همه دنيا هم چنين حوادثي صورت مي گيره .تقي و نقي تو رالي پاريس داكار خوردن به هم جفتشون تركيدن و هر دو از موتورسواران به نام دنيا بودن.

   -ولي فدراسيون جهاني مسئوليت اون حادثه رو قبول كرد.آيا شما اون روز فقط يك تماشاچي بوديد؟

   -بله.من فقط يك تماشاچي بودم.(وقاحت را تاب نمي آوري و از شبكه خبر مي روي روي يكي از همان شبكه هاي ديگر كه قرار بوده آن چنان كه در آغاز گفتم قضيه را لاپوشاني كنند...)

   .

   .

   .

   ما خاك پاي شما مردميم...ما قابل نيستيم...بسم الله الرحمن الرحيم...يا علي...

   به بيست تا از بيست و دو اتوبوس هم نمي رسد.چرخ روي اتوبوس  ما قبل سوراخ مي نشيند.موتور به اتوبوس بعد سوراخ گير مي كند و فاليزبانيان پرتاب مي شود...و به طرز فجيعي مي ميرد...

   .

   .

   .

   آقا من گريه كردم گفتم نرو گوش نداد.گفتم نمي شه،حتي كلاهشو ازش گرفتم...

   .

   .

   .

   احمق هايي مي گفتند بد شانسي آورد خورد درست وسط اون جا.اگر دو تا اتوبوس قبل مي آمد پايين يعني مي توانست كنترل كند موتور را؟يا اگر دو متر جلوتر و وسط دو تا اتوبوس مي آمد؟با اين موتور و اين دام مهيب كه برايش تدارك ديده بودند،چه قدر شانس موفق شدن كه نه،شانس زنده ماندن وجود داشت؟چرا با وجود اين فاصله مهيب اين پرش انجام شد؟چرا فدراسيون مانع از اين انجام اين ريسك كه به باور همگان شكستش محتوم بود نشد؟

   پرش نمايشي يك موتورسوار با اين وضع،از صحنه ها و رويدادهاي بي شماريست كه تنها در ايران مي توان شاهد آن ها بود و پخش آن ها  در جهان همواره باعث بي آبرويي و بدنامي ما ايرانيان شده.بدنامي اي كه با صد تا عسلويه و امثالهم هم نمي شود جبرانش كرد...و حقمان است.

   .

   .

   .

   خداوند در عرش به خشم مي آيد.باورش نمي شود چنين به بازي گرفتن و حقيرانه باختن و نابود كردن آفريده عزيزش را...

   .

   .

   .

   و من منقلب و متاثر شدم،ولي هيچ كس از اطرافيان فهميده ام چيزي از اين باب نگفت و از اين جمعيت كباده كش انديشه كسي فضاي وبلاگش را حرامش نكرد.شاید چون مطلبی بیش از پنج خط می طلبید.شايد به اين خاطر كه پيچيده ترين عقيده ديني اين انساني كه مرد يا علي اي بود كه روي موتورش حك كرده بود و عميق ترين باور سياسيش پرچم ايران كه با آن استاديوم را دور زد.آري،،مسئله خرد و ناچيزي بود،رهايش كنيم...

 

جمعه ٤ شهریور ۱۳۸٤

 

مـرده بـدم زنـده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شــدم

 

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای

رفـتـم و دیـوانـه شــدم سـلسـله بندنده شـدم

 

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفـتـم و سرمست شــدم وز طــرب آکــنــده شــدم

 

گـفـت کـه تو کشته نه ای وز طرب آغشته نه ای

پـیـش رخ زنـده کـنـش کــشــتـه و افـکـنـده شـدم

 

گـفـت کـه تـو زیـرکـکـی مسـت خیـالی و شکی

گـول شـدم هـول شـدم وز هـمـه بـر کـنـده شـدم

 

گـفـت کـه تـو شـمـع شـدی قـبـله هـر جمع شدی

جــمــع نـیــم شـــمــع نــیـم دود پـراکـنــده شــدم

 

گـفـت کـه شـیـخـی وسـری پـیـشرو و راهبری

شــیــخ نـیـم پــیـش نـیـم امـر تـو را بـنـده شــدم

 

گـفـت که با بال و پری من پر وبالت ندهم

در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

 

چـشـمـه خـورشـیـد تـویـی سـایـه گـه بـید منم

چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

 

شکر کند چرخ فلک از ملک وملک و ملک

کز کرم و بخشش او روـشن و بخـشنـده شـدم

 

تابش جان یافت وا شد و بـشـکـافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

 

   گغت که دیوانه نه ای...لایق این خانه نه ای...رفتم و دیوانه شدم...از سر کاشانه شدم...بی سر و سامانه شدم...در طلب دانه شدم...شیوه دزدانه شدم ...شوق مریدانه شدم...زیرک و رندانه شدم...سنجه و پیمانه شدم...از همه بیگانه شدم...واله و پروانه شدم...بی خود و مستانه شدم...عارف یک دانه شدم...گوهر دردانه شدم...لایق آن خانه شدم...

   گفت که دیوانه نه ای،لایق این خانه نه ای،رفتم و دیوانه شدم،گفتی و دیوانه شدم،رفتم و دیوانه منم،رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم...

چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٤

سینما پاره دیزو

به بهانه پخش "سینما پاره دیزو"از سیمای جمهوری اسلامی:

اوه اوه اوه...چه می کنه این سیمای ایران...تیکه تیکه کردن فیلم بنده خدارو.پدرشو درآوردن.مثله کردنش بی دین و ایمونا.خدا کنه یه وقت جوزپه تورناتوره این نسخه ایرانی اسلامی فیام برنده اسکارشو نبینه.شرط می بندم در جا سکته می کنه اگه ببینه فیلمشو به چه چیز مزخرف و بی سر و تهی تبدیل کردن.
تو جمع دوستانم این فیلمو زیاد دیدن.هر کی نظری داده:خوش ساخت،تاثیر گذار،فیلمی که حرف داره و ...ولی یکی یه چیزی گفت که به دلم نشست:ماه!پارادیزو فیلم ماهیه.این فیلم ایتالیایی ساخته جوزپه تورناتوره کارگردان "مالنا" حدوداً سه ساعته و کلی جایزه برده که همون اولش می نویسدشون.جمعه ای باخبر شدم که شبکه سه قراره این فیلمو نشون بده.با عنایت به سابقه صدا و سیما در مورد پخش فیلم هایی که کاملشونو دیده بودم گفتم ببینیم یه کم بخندیم.اما گندش را درآودره بودند.کار از خنده گذشت و به یک اعصاب خوردی حسابی تبدیل شد.
سانسورها از حد گذشته و حتی هوشمندانه هم نبود و رسماً و با وقاحت تمام به شعور مخاطب توهین می کرد.البته این کار صدا و سیمای ماست ویه جورایی حساب کنی حق هم دارد.مثلاً یک صحنه توتو شبانه در جاده ای دنبال رفیقش است که صداهایی مشکوک از جنگل کنار جاده می شنود.وقتی نور چراغ را به تاریکی درون جنگل می اندازد،این جاست که یک کات تاریخی و بی نظیر توسط ضرغامی صورت می گیرد!و تو نمی فهمی که لزوم پخش این صحنه چیست،کما این که علت پخش کل فیلم را نمی فهمی!
دیالوگ های اسلامی شده حالت را به هم می زند.جایی در نسخه غیر اسلامی فیلم که توتو به النا ابراز علاقه می کند و النا می گوید که نمی تواند اورا دوست داشته باشد و این جور مسائل،در فیلم صحبت از ازدواج است.توتو می گوید:"زن من می شی؟" و النا می گوید:"فعلاً شرایط ازدواج رو ندارم!".همین دیالوگ چندین جای دیگر هم جایگزین و مدام تکرار می شود.آن چنان شتهیاتی این دو رد و بدل می کنند که مخت سوت می کشد؛و البته مدام هم بی خودی قرمز می شوند!شاید اگر آن صحنه اعتراف بیشتر طول می کشید دیالوگ ها می رفت حول موضوع مهریه و شیر بها.مثلاًالنا می گفت اصلاً اومدیم و من با تو پسره یه لا قبا عروسی کردم،تو که نمی تونی از پس مهریه و شیربهای سنگین بابای من بر بیای؟!
فکر می کنی فقط این دیالوگ ها عوض شده اند ولی وقتی جایی که در فیلم اصلی پست چی برای توتو نامه می آورد و از او می پرسد:"نمی دانم تو چرا هر روز نامه داری؟"تو می شنوی که توتو به پست چی چنین جمله بی ربطی می گوید:"چه خبرته؟!مگه داری مسابقه می دی؟!"آن وقت است که حسابی گیج می شوی و ناگریزنتیجه می گیری که اصولاً خیلی لزومی برای برگرداندن دیالوگ ها ندیده اند گردانندگان سینما.مخصوصاً که سرعت دوچرخه سواری پست چی در آن صحنه در حد بچه های هفت ساله است...
یا صحنه ای که النا بی خبر بر می گردد.در این صحنه شاهد آهسته و کش دار شدن حرکات توتو یا مثل بازی های فوتبال شاهد تکرار صحنه های قبل هستیم و اصلا النا را نمی بینیم تا فردا که یک دفعه ظاهر می شود و توتو هم تعجبی نمی کند.واقعاً این صحنه را می شد نشان داد.حداقل برای این ها که این قدر روشن فکر شده اند که فیلمی را نشان می دهند که زنی شوهردار با یک دوست قدیمی کنار دریا خلوت می کنند و گپ می زنند.یا قبل و بعد کریسمس که به علت حذف صحنه ای انگار روابط توتو و النا از این رو به آن رو می شود.
و کلی صحنه های دیگر که خودتان دیده اید.ولی همه این ها یک طرف و صحنه آخر فیلم،که شاید اغراق نکرده باشیم که بگوییم تورناتوره فیلم را برای آن ساخته است،یک طرف.در فیلم اصلی توتو به تماشای فیلمی می نشیند که آلفردو برایش قبل از مرگ تهیه کرده.فیلم شامل صحنه های بوسه گرفتن بزرگترین بازیگران تاریخ سینماست از آغاز تا به آن زمان که با توجه به ابراز احساسات توتو و فضای فیلم بسیار تاثیرگذار استومانده بودم سیما با این صحنه چه می کند که شاهکارشان را دیدم:به جای تمام آن صحنه ها مزخرفات دیگری از توی فیلم انتخاب کرده بودند!ماشین هایی که به هم تیر اندازی می کنند،زنی که چند دقیقه ای با تلفن صحبت می کند،و سالواتوره که از دیدن این صحنه ها دچار حس نوستالژیک غریبی شده و اشک می ریزد و به طرز احمقانه و مبهمی ابراز احساسات می کند!و فیلم تمام می شود.
چه کسی این موجودات بله را مجبور کرده سینما پارادیزو یا امثاله نشان بدهند وقتی هنوز نمی توانند فرهنگ یک کشور بیگانه را درک کنند و به جای کلمه دوست دختر به طرز مسخره ای از معادل نامربوط نامزد استفاده می کنند؟یادم است فیلمی نشان دادند که شخصیت اولش مدام نامزد می کرد.مگر پذیرفتن و نشان دادن فرهنگ بیگانه به معنای خوب یا بد بودنش است؟هضم کردن یک کلمه برایشان این قدر سخت است؟پس همان فیلم های قبلیشان را نشان بدهند.چیزی که زیاد است فیلم های درجه دو و سه دهه هفتاد و هشتاد فرانسوی و امریکایی.هیچ کجا این طور به شعور بیننده توهین نمی شود.فیلم تورناتوره این قدر تاثیرگذار بوده که شاید حتی برخی از دیدن همین فیلم قلب شده خوششان بیاید،ولی شک ندارم که این غیر اخلاقیست.این کارگردان فیلمی ساخته که هر کجا که ببینندش طوری تحت تاثیر قرار بگیرند که فراموشش نکنند.القصه،از این که ممکن است روزی سیمای ایران چنین فیلمی نشان داده و من خوشم آمده باشد احساس حماقت می کنم.

1.از مهمترین مزایای زندگی خوابگاهی،دوری از تلویزیون است!

2.در جلسه نقطه گروهی به ناحق به من گیر دادند که فقط بلدم طولانی و بیخودی زیاد بنویسم.این داستان مینی مالیستی را تقدیمشان می کنم که ببینند اصلاً این خبرا نیست و من در این زمینه هم استعداد دارم:

"سکوت مرگباری حاکم شده بود.مرد زن را هدف گرفته و در همین حال اسلحه ای به سوی خود او نشانه گرفته شده بود.هر کدام از آن جمع ده نفره با اسلحه خود معز یا قلب دیگری را هدف گرفته بود و به کشتن و کشته نشدن و دررفتن از این مهلکه می اندیشید.ولی انگار هیچ یک از آن ها جسارت شروع تیر اندازی را نداشتند و هر کدام منتظر دیگری بودند.ندر همین لحظات بود که ناگهان بادی از مرد خارج شد و... همه بی اختیار زدند زیر خنده."