خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








جمعه ٢۸ امرداد ۱۳۸٤

تجربه جديد نوشتن

   هفته ای که گذشت:

 

   تو طبقه دوم دانشکده برق و مکانیکم.بزرگترین دانشکده خاورمیانه.اشتباه نمی کنم.امیرو می بینم،همدوره ایمون که اونجا قبول شده و خیلی وقته ندیدمش.حال و احوال می کنیم.می گه 76 واحد پاس کرده.بیست،بیست،نوزده،بیست که ترم سه سه واحد حذف کرده.همین موقعاس که یه دفعه می بینمش،و سعی می کنم هر چه سریع تر با امیر خداحافظی کنم.لباسش آبیه...آب میوه گیری مون هم که حسابی قاطی کرده،هویج بهش می دی آلبالو می گیره...چه قدر احساس بدی از دیدن اینایی که تی شرتشونو می کنن تو شلوارشون بهم دست می ده...روح انسان اینرسی عجیبی نسبت به عدم حضور توی این دنیا داره.صبح ها و موقع برخاستن از خواب به وضوح ناراحته و نسبت به برگشت عدم تمایل نشون می ده.بالاترین درصد نومیدی از زندگی هم مربوط به همون موقس:اوه خدایا این چرندیات چی بود من دیروز به عنوان طنز نوشتم،چه طور این قدر احمقم که می خواستم اینو بدم بچه ها بخونن؟اصلاً نکنه من جداً فکر می کنم یه نویسندم؟نه الان داری شلوغش می کنی،دو ساعت دیگه که کاملا بیدار بشی می بینی این قدر هم غیر قابل تحمل نبوده.چی شد،تجربه کرده بودینش تا حالا؟..

   اما دیر شده.یه لحظه از تیررس نگام خارج می شه و گمش می کنم.بعد دوباره،تو یه جایی شبیه تالار افتخارات از پشت می بینمش.جسارت عجیبی به خرج می دم و به اسم کوچیک صداش می کنم،ولی نه،عوضی گرفتم...این آخونده چه قدر کارش درسته،برای این که وقت تلف نشه از همون دفعه اول برای بار سوم پرسید!..پسره چه قدر دورو بود.جلوی اونا می گفت من قهرمان کشورم بشم برای دانشگاهم با عشق بازی می کنم،اما حالا به من گفت براشون دو تا مدال آوردم هیچ کاری نکردن برام.نمیام قهرمانی کشور که قدرمو بدونن.سمنان هم شد جا؟ولی راست می گه ها،سمنانم شد جا برا مسابقه؟از بد شانسی درست هم خورده وسط اردو شیراز بچه ها.چی کارش کنم؟..چیز بهتری گیر نیاوردی بزنی باهاش تو سرت؟..اوه اوه باز سوتی دادم.هول نشو و به هیچ وجه در صدد جبران بر نیا.این جوری فقط روش اسکی می کنی.بهترین کار اینه که حلشو به زمان بسپاری...پیشانی ای که بر روی آن مهر وحشتناکی خورده:این شخص تا ابد دوست داشته نخواهد شد!..آخیش!بالاخره این متنو نوشتم!همچین دلم خنک شد!..آقای سررشته داری؟مسابقات شطرنج کنسل شد...بازم ظرفمو نشکست...

   باید عجله کنم.باید برم پایین.آهان!اونجاس!با دوستش.رد می شم و سلام می دم.به جای جواب بر می گرده و نگاه سردی بهم می کنه و حرف زدنشو ادامه می ده.شوکه می شم.خیلی.آخه چرا؟نمی فهمم.به سرعت از کنارشون رد می شم و می زنم به خیابون...بچه ها یعنی همه این آب معدنیا جدا معدنین؟آره دیگه بابا همه مال چشمن.پس فکر کنید یه کارخونه آب معدنی چی جوری می تونه باشه:یه سوله بزرگ که کار توش راس ساعت هفت صبح شروع می شه؛در سوله رو باز می کنن و کارگرا همه بطری به دست می رن طرف چشمه و بر می گردن...انگار ویار دارم،هر چیزی که رنگ و بوی عوام و روزمرگی داشته باشد دلم را به رقت می آورد،حالم را به هم می زند.آن سرباز،آن پیرزن.سعید باورت نمی شود من این صحنه ها را قبلا به خواب دیده ام.اول دبیرستان.من و تو توی اتوبوس داریم راجع به علی کریمی حرف می زنیم و اون ور خیابونو کندن.خوب،الان چی می شه؟یادمه یکی می گفت داشته کاری می کرده که قبلا تو خواب دیده بوده،خواسته یه کار غیر عادی بکنه که خوابش غلط شه یادش افتاده تو خوابم همین قصدو کرده بوده!..سعید جنگ می شه.یا حضرت خرس نکنه باز خواب دیدی؟نه احساس می کنم.اگه خواب دیده بودم مطمئن باش الان این جا نبودم...آهان!فهمیدم!این صندلی وجود نداره،مجازیه.همین طور این در و دیوار و هر چیز دیگه.اعتبارش به جسمه که اون هم فانیه.مثل فضای یه بازی کامپیوتری،مثل ماتریکس.کل شیی هالک الا وجهه... دوست ندارم اینو باور کنم که مدرَک و مدرِک نمی تونن یکی باشن و شناخت از دیگران شروع می شه...نظر خودت چیه؟نمی دونم،احساس می کنم اون چیزی که خودم هم به عنوان دینم می شناسمش،که به شدت اعتقاد دارم که یک باور خود ساخته نیست، چیزیه که نه خیلی بعد ایدئولوژیکشو دوست دارم و نه حتی می شه یک ایدئولوژی رو،به هر اسمی، از اون ساخت یا حتی بدتر،با اون رنگ کرد.ماهواً قلب می شه.

   حالا تو انقلاب منتظر ماشینای آزادی بودم.یکی واستاد،خواستم سوار بشم،اما دیدم چند تا خانوم چادری هستن که اگه من سوار شم باید منتظر بمونن و ماشین هم حالاحالاها گیر نمیاد.گیو آپ کردم.یکیشون دعا کرد:پیر شی جوون.داغ عزیزتو نبینی!جمله عجیبی در جواب گفتم که هنوز در حیرتم:ای بابا،دعا کنید یه نگا به ما بکنه! به خودم می گفتم نیتم خیره اما در واقع منتظر بودم اون بیاد.ولی متاسفانه همین جا شفاف ترین خواب زندگیم تمام شد.خوابی با تمام جزییات.خوابی که به طور تجربی در آن برایم ثابت شد که انسان ها خواب رنگی می بینند...

 

   تجربه جالبی بود،آن قدر که به شما هم توصیه کنمش.

 

 

 

چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٤

رشد بی رويه انسان

   تقدیم آنانی که هنوز بزرگ نشده اند،تنبیه دیگرانی که بزرگ شده ایم:

  

   1. ما بزرگ شده ایم؛ ما به حمدالله از رسیدگی به احوال و امور خودمان در درجه اول و اطرافیان و جامعه مان در مرحله بعدی فارغ شده ایم و هر از چند گاهی از روی فراغت سرمان را در آخور اقتصاد . سیاست و فلسفه زیادی فرو می بریم.

 

   2. ما بزرگ شده ایم؛ ما آدم های مهم و جدی ای هستیم.برخی حرکت های غیر عاقلانه و حتی جلف در اطرافمان آزارمان می دهد.شخصیت ما خیلی وزین است و آن را به سختی به دست آورده ایم.نباید در مورد آن ریسک کنیم.

 

   3. ما بزرگ شده ایم؛ما مسئولیت پذیری مان خیلی بالاست و می توانیم کلی کار بکنیم.آن قدر که همه وهمی شوند که الان است جانمان در آید.

 

   4. ما بزرگ شده ایم؛ما برآنیم که باید به هر قیمتی شده همین گونه زندگی کنیم که هستیم.شق دیگری وجود ندارد.

 

   5. ما بزرگ شده ایم؛ما نمازمان را اول وقت و به موقع می خوانیم و درست به موقع تمام می کنیم.

 

   6. ما بزرگ شده ایم؛ما به موسیقی ملایم و سنتی علاقه مندیم و هر روز آن را سر ساعت معینی گوش می دهیم چون ما حقیقتاً به معجزه برنامه ریزی اعتقاد داریم.  

  

    7. ما بزرگ شده ایم؛ما از عشق متنفر نیستیم،اما ترجیح می دهیم به آن فکر نکنیم و ندیدش بگیریم.چیزی هم اگر بوده جایی در پستوی خانه در کنار یادگارهای  پوسیده  و خاک خورده دیگری نهان کرده ایم تا چشممان به آن نیفتد.

 

    8. ما بزرگ شده ایم؛ما دوست نداریم دوستانی مدام به ما یادآوری کنند که در گذشته ای نه چندان دور دوستشان داشته ایم و دوستمان داشته اند.

 

   9. ما بزرگ شده ایم؛ما هر از چند گاهی اگر با دوستان به بازی ای بنشینیم،مدام از فرط ملال خمیازه می کشیم.

 

   10. ما بزرگ شده ایم؛ما بر آنیم که هیچ لذتی به حسرت ابدی اش نمی ارزد.

 

   11. ما بزرگ شده ایم؛اگر کسی به ما بگوید خدایت را قبول ندارم،برایم از او بگو جوابش می دهیم که این یک احساس درونی و وجدانی من است،نمی توانم توضیح بدهم؛و از دستش راحت می شویم.ما به قدری به خدا یقین داریم که دیگران بیم کفر برمان می برند.

 

   12. ما بزرگ شده ایم؛زندگی ما چیزی نیست جز یک موج متناوب تقریباً سینوسی با دامنه بسیار کم که روی یک مقدار دی سی (کم یا زیاد؟منفی یا مثبت؟) سوار شده است.اگر دقیق تر به این شکل موج بنگری در کمال حیرت در می یابی که همین نوسان ها هم میراست.

 

   13. ما بزرگ شده ایم؛حتی شاید آن قدر که مرده باشیم...

 

جمعه ٢۱ امرداد ۱۳۸٤

جويبار رخوت آلود زندگی

جویبار رخوت آلود زندگی...

 

   1.زل زده بودم تو چشای سیاه دختره که خیره شده بود بهم.از رو هم نمی رفت.یه کل حسابی بود.با خودم فکر کردم که باید خیلی پررو باشه که دو سه دقیقس همین جوری زل زده به من.ولی خیلی خوشگل بود.درست از همونایی بود که در برابرشون نقطه ضعف دارم.از اونایی که می خوام بپرم برم بغلشون کنم و یه ماچ آب دار ازشون بگیرم.براش ادا در آوردم.همین موقع باباش اومد تو اونم رفت طرفش:بابایی من نمی خوام برم دهتر!

   موهاش که از دو طرف بسته بودشون،نه صاف بودن نه فر.یه جور خیلی بامزه ای بودن.من بهش می گم گیزگیزی.خیلی داشت می شد شیش سال چون دندوناشم هنوز سالم بود.دو تا سکه از مامانش گرفت و همون جا رو زمین باهاشون مشغول بازی شد.بعد اون یکی خواهرشم اومد که دو سه سالی بزرگتر می زد و با خودش فرق داشت.مثل اروپایی ها بود،یه لیدی حسابی.چشا رنگی و موها کوتاه همرنگ موهای خودم.رو کاشی های کف مطب بنا گذاشتن به لی لی!ولی مگه مامانه می ذاشت؟!:دستو زمین نزن،سر و صدا نکن بده،بیا این جا بشین،اون جوری نکن زشته خجالت بکش...فکر کردم این مامانا هم بعضی وقتا خیلی بی خودی سخت می گیرنا!خیلی از این تذکرا رو اگه نمی داد هیچ اتفاقی نمی افتاد.مامانن دیگه...عادت کردن،نگرانن.

   خلاصه این قدر گیر داد که اومد نشست و یه گریه نمایشی رو شروع کرد.مامانه محل نمی کرد.خواهره اومد بغلش گرفت.گیزگیزی که دهنشو کج کرده بود بهش گفت:من نوموخوام برم دهتر!لیدی گفت:چرا؟دکتر که خیلی خوبه...آقا دکتره معاینت می کنه،آمپول داره این هوا!اندازه ای که با دستش نشان داد حتی منو هم ترسوند،اما اون دوتا زدن زیر خنده.شرط می بندم هیچ کدوم آمپول به اون هوارو تا الان تجربه نکرده بودن.

   گیزگیزی هوس آدامس کرده بود.مامانه می گفت دوره و الان وقت ناهاره و اینا اما لیدی گفت من می رم می خرم.خیلی حال کردم با تریپشون.حتی حاضر بودم پونصد تومن بدم که ببینم رابطه اینا سی چل سال دیگه چی جوریه.یعنی همین جوری میمونه؟

   یه دختر دیگه تو همون سن هم اون جا بود که با مامان و مامان بزرگش اومده بود.موهاش صاف صاف بود و رو سرش بسته بودشون و این مدل موهاش چهره تپلشو با نمک تر کرده بود.تا الان همش روی پای مامانش بود و با چادرش ور می رفت یا مقنعشو می کشید رو سرش.مامانه می گفت زشته نگاه می کنن.همین که دید لیدی برای خواهرش آدامس آورده حسودیش گل کرد:منم آدامس موزی می خوام!مامان بزرگ گفت تو کیفم دارم و بهش داد اما تپلی گفت:نه می خوام بخرم!اما بالاخره همونو قبول کرد و پرید بغل مامانش و نگاه پیروزمندانه ای به گیزگیزی کرد.گیز گیزی هم نگاه رقیبشو با یک نگاه متفکرانه نسبتا طولانی جواب داد و مامانشو محکم تر چسبید.از این جا بود که رقابت جانانه ای آغاز شد و هر کدوم شروع کردن به بالاتر رفتن از مامانشون.من دیگه حسابی داشتم می خندیدم.مامانا هم.مامانه لبخند زنان بهم گفت:بچن دیگه،حسودن!

   داشتم با خودم فکر می کردم که چی جوری اینا رو می فرستن مدرسه؟باید اون جا خیلی مواظبشون باشن،خیلی.آخه اینا...

   -آقای سررشته داری! بفرمایید داخل...

 

   2.این یکی خواهرم گفت:این سعید چرا مرغ شده؟چرا این قدر زود می خوابه؟اون یکی گفت:آره تازه ساعت دوازده و نیمه.(لحنش طوری بود که انگار دارم با شب بخیرکوچولو می خوابم.حق هم داشت.در خانه ما دوازده و نیم تازه سر شب روشنفکراس.)من از تو جام داد زدم:یکی از مهمترین برنامه های من برای این تابستون خوابه.مامانم گفت آره بابا بذار جبران بی خوابی های سال بشه حداقل.گفتم:آره مثل خرسا.سه ماه سال خوابم.جخ الانم تو خواب تابستونیم.مزاحم خوابم نشین که ممکنه چرخه طبیعیمو به هم بزنین.آره...

 

سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٤

يادبودهای نوستالژيک من

یادبود های نوستالژیک من...

 

   1.مواجهه با جزییات،همان چیزی که عوام دیتلز امور می خوانندش،همیشه برایم آزاردهنده بوده است.قصه چیست؟کمدی در خانه ام دارم پر از خرت و پرت های دوران مدرسه.دیروز به ناگه جهدی عظیم کردم بر دادن ترتیبشان.هر چه که بود یک دفعه بیرون ریختم:توده ای از یادبودهای نوستالژیک!

   خدای من چه قدر چیزی نوشته بودم!از 5 سالگی می نوشتم.انگار نافم را با نوشتن بریده اند.خاطرات پراکنده دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان به همان سبک گزارش گونه ای که از یادداشت های یک بچه مدرسه ای انتظار می رود(صبحانه را سریع خوردم که دیرم نشود.زنگ اول ریاضی داشتیم.امتحان دادم بد نبود.زنگ دوم ورزش داشتیم.4 تا تیم شدیم دو تا گل زدم.خوب بود و ...)؛اطلاعات عمومی که از این ور و آن ور جمع کرده بودم؛توده انبوهی روزنامه قدیمی که جداولشان را در دوره دبیرستان حل و یا طرح کرده بودم؛داستان هایی که تحت تاثیر کتاب های پلیسی و یا بازی های ساده اما خلاقانه دوران کودکی ام نوشته و یا نیمه کاره رها کرده بودم و...فقط کم مانده بود آن داستان کذایی مربوط به سال اول ابتدایی ام را لای خاطرات گاه حتی پوسیده ام بیابم!

   با تمام این کاغذها و دفترها و خرت و پرت ها دیواری دور خودم ساختم به ضخامت ده دوازده سال و برای ساعاتی در ورایش از دیگران گم شدم.شیرجه ای زدم به عمق دریای نه چندان دور کودکی و نوجوانی و در پایان این آب تنی با طراوت شادمانه لبخند زدم.

   اما یک مشکل وجود داشت:با خیلی هایشان واقعا نمی دانستم چه باید بکنم.تصمیم گیری در موردشان آزارم می داد.آخر به این عادت نداشتم.عادت ندارم که جزییات زندگی افکارم را درگیر خود کنند.اصلا به همین علت است که در خیلی از امور معمول و روزمره زندگی سهل انگاری می کنم.به همین دلیل است که هرگز به برنامه ریزی اعتقادی نداشته ام و برنامه تقدیر را که کلی تر هم هست پذیرفته ام.به همین خاطر است که غوطه ور شدن برخی اطرافیانم در جزییات بی ارزش بعضی علوم و امور گیج و نگرانم می کند.تضاد میان ابدیت انسان و جزییات زندگیش همواره برایم شگفت انگیز بوده؛و من در این میان طرف اولی را گرفته ام.

 

   2.اون روزا ما دلی داشتیم   واسه بردن جونی داشتیم  

     واسه مردن کسی بودیم،کاری داشتیم   پاییز و بهاری داشتیم

     تو سرا ما سری داشتیم   فکری و باوری داشتیم   عشقی و دلبری داشتیم...

 

    این آهنگای قدیمی سیاوش بعضی وقتا بدجور فاز می ده؛بدجور.امتحان کنید.

  

    3.ســودای تـــو را دارم    مـن از دل و از جـانـم

       گـفـتـنـد کـه پـیـدا شــو    دیـدنـد کـه پـنـهـانـم

       گـفـتـنـد کـه پـیـدا کــن    خود را و تو را با هم

       گـفـتـم که پـیـدا هـسـت    در هــر نـفـس آدم  

      

       پـیـداست و من پـنـهان    من در تن و او در جان

       یک آن نـظـری کـردم    در خـود گـذری کردم

       دیـدم کـه نه در دوری    نـزدیـکتر از نـوری

       در راه عــبـور از تـو    من این همه دور از تو

       یـک عـمـر بـیـنـدیـشم    هـیـهـات تـو در پیشم

       چشم است که بینا نیست  در عشق که اینها نیست

                      

 

سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٤

خيلی دور٬خيلی نزديک

      فرید می گفت برایت خوابی دیده ام.خواب دیده ام ای ال اس گرفته ای.همان بیماری دکتر برکشلی.از این رو حسابی لاغر(تر)و زرد(تر)و نزارتر شده ای.بعد تر شنیدم مرده ای.خیلی ناراحت شدم اما یادم آمد خیلی هم از مرگ بدت نمی آمد.احساس می کنم این خوابم اهمیت دارد.وقتی پرسیدم یعنی چی گفت نمی دانم.

   .

   .

   .

   کشف غريبی کرده ام:انسان بعد از مرگ ديگر به زندگی بر نمی گردد!پس از الان طوری زندگی می کنم که انگار مرده ام و به درخواست خودم دوباره بازگشته ام.امروز اولين روز زندگی دوباره من است و فردا سه باره!

   .

   .

   .

   شیشه دیگر فشار بیرون را تاب نمی آورد وصدای ترک برداشتنش سکوت را می شکند.شن ها داخل اتومبیل سرازیر می شوند.مرد،می رود تا ساعاتی دیگر در میان شن ها مدفون شود.در این ساعات می تواند فقط به مرگ فکر کند.می تواند خود را برای پذیرفتنش آماده کند.

   .

   .

   .

   کویر وسوسه کننده است.چه چیز در کویر می تواند تو را به زندگی پیوند دهد؟کدام وسوسه حقیری می تواند تو را از سیر در افلاک به زیر بکشد؟می دانم این ها دخلی به زندگی ندارد،اما یک هفته را که در کویر می شود زندگی کرد؟!کویر وسوسه کننده است.

   .

   .

   .

   فیلم خیلی دو ر خیلی نزدیک به معنای واقعی فیلمی خوش ساخت است.مضمون و درون مایه آن جالب ،بکر و به خوبی قابل پرداخت است.فیلم برخوردار از فضاست و دیالوگ های آن به خوبی تاثیرگذارند.(مانند مکالمه پرستار و پسر دکتر.) تغییر فضای شگرف موجود در فیلم نیز چنان معقول صورت می گیرد که تاثیر بدی بر بیننده نمی گذارد.

   ظرافت های تکنیکی به کار رفته شده در فیلم نیز بیننده را به خوبی ارضا می کند.مثلا اصلاح صورت دکتر که در صحنه های مختلف بسیار دقیق است و رعایت چنین نکاتی در سینمای ایران برای ما که عادت کرده ایم کارگردانان با گذشتن از جزییات به شعورمان توهین کنند جای امیدواری دارد.فیلم برداری و زوایای به کار گرفته شده دوربین نیز فوق العاده است و از پتانسیل موجود در کویر به خوبی بهره گرفته شده.موسیقی متن در فیلم چندان کارکردی ندارد چون آهنگ زمینه فیلم سکوت گویا و پرشکوه کویر است و بس.اما بازیگری حداقل فوق العاده نیست.این را می توان با تصور مثلا بازی رضا کیانیان به جای نقش اول فهمید.

   اما از نظر شخصی فکر می کنم گفتگوی دکتر و روحانی کاملا ظرفیت پرداخته شدن بیشتر از این را داشت.و این که،آخرداستان اصلا به دلم ننشست؛و این یک نظر کاملا شخصیست.

   .

   .

   .

   شن ها شهر را هم پر می کنند.تقریبا همه جا را فرا گرفته اند.به جز دو سه تا کوچه و محله مدتیست که دیگر تحرکی در شهر دیده نمی شود.چراغ ها همه خاموشند...

   کم کم دارد تمام وجودم را تسخیر می کند.خوب می شناسمش،این نه خداست و نه شیطان.مرگ است.زندگی تنها در همان دو سه تا کوچه پس کوچه ای جریان دارد که مرگ هنوز به آنها دست نیافته.سعی کنید خیلی به من نزدیک نشوید.اوضاع خطرناک است.فکر نکنم خیلی بتوانم دوام بیاورم.دیر یا زود؛ احتمال سقوطم می رود.

   .

   .

   .

   خداحافظ آقای رييس جمهور!

                                   

                         خاتمی در مسکو در هیاتی متفاوت! 

 

  

  

 

 

یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤

مدعيان در طلب

   مدعیان در طلب...

  

 [ اولی وارد پارک می شود و دوستش را از دور می بیند.لبخند می زند و به سمت او می رود.]

    -سلام.خوبی؟چه خبر؟

   -تمام طول مسیر خونه تا پارک خدا خدا می کردم این سوالو نکنی ولی نمی شه کاریش کرد.یه جور عادت و عرف دشه دیگه.خبری نیست.بی خبری،سلامتی.تابستونه و مرداد.مگه شک داری بدترین موقع ساله؟منم که نشستم خونه.می خوابم،می خورم،یه چیزایی می خونم،می بینم،می نویسم.شکر.خبرا که پیش شماست.ما که مسافرت نرفتیم.شمال خوش گذشت؟هوا خوب بود؟

   -نه بابا چه خبری.مسافرت خانوادگی بود دیگه.هوا هم همچین خوب نبود.

   -پس تو هم خبری نداری؟

   -نه بابا.

   -چون ما بی کاریم خبری نداریم؟

   -نمی دونم.این جوریه به نظرت؟

   -اووووم...ولی نه فکر نکنم.یکی از دوستام هست تو تهران.هزار و یکی کار تو این تابستون برای خودش تراشیده.اما اگه از اونم بپرسی فکر نکنم خبر خاصی داشته باشه.شما چی تو دانشگاهتون فکر می کنی کسی خبری داشته باشه؟

   -نه بعید می دونم.دانشگاه ما که تو شهرستانه.دانشگاه شما بالاخره اعتباری داره شاید اون جا کسی خبری داشته باشه.

   -کی یعنی؟وضع دوستام که فکر نکنم خیلی با خودم فرق داشته باشه.استادامون هم که اصلا مال این حرفا نیستن.یعنی کی ممکنه خبری داشته باشه؟

   -نمی دونم.فکر می کنی این پیرمرده خبری داشته باشه؟

   -فکر نکنم.بهتره مزاحم آرامشش نشیم.این یارو دختره چی؟چهره خیلی معصومی داره؟

   -با این سر و وضعش؟به ریسک کردنش نمی ارزه.

   -اون مرد و زنه؟

   -اونا با 4تا بچه این قدی؟بهشون نمیاد.

   -عجیبه،پس کی خبر داره؟یعنی کی ممکنه خبری داشته باشه؟

   -واقعا نمی دونم.یعنی مهمه به نظرت؟

   -آره مهمه.چطور ممکنه این همه آدم خبری نداشته باشن ولی بتونن زندگی کنن؟

   -آره راست می گی.تا الان خیلی به این موضوع فکر نکرده بودم.خیلی عجیبه.حتی یه جورایی باور نکردنیه.

   -و حتی شاید ترسناک،هان؟

   -آره شاید هم ترسناک.

   -و می دونی،عجیب تر اینه که هیچ کدومشون حتی از بابت این موضوع نگران هم به نظر نمی رسن.اگه اولیو بشه باور کرد اینو دیگه نمی شه.چطور ممکنه این طوری زندگی کردن؟

   ] گفتگو با توافقی ناگفته به پایان می رسد.هردو خسته فکری و شاید غمگین در سکوت راه خود را به سمت پایین پارک ادامه می دهند.[

   نه نه صبر کن.کروشه را نبند.شما چی؟شما خبری ندارید؟کسی را نمی شناسید که خبری داشته باشد؟محض رضای خدا اگر می دانید یا می شناسید به من هم بگویید...

  

 

 

چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٤

 

                                        

   هلیا برای دوست داشتن هر نفس زندگی،دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز؛

   و برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه را؛

   و برای عاشق عشق بودن؛عاشق مرگ بودن را.

 

   قسمت پايانی:

   

   یادم می آید یک شب زمستانی بود،بهمن ماه بود یا اسفند خوب نمی دانم.این که آن روز به خاطر چه برنامه ای در دانشکده مانده بودیم هم اصلا یادم نیست.خلاصه آن برنامه کذایی تمام شد.بچه ها رفتند و من ماندم توی دانشگاه.آخر بارانکی می بارید و آدم وسوسه می شد یک کمی روحش را خیس کند و به چترها بد و بیراه بگوید و در چاه عمیق جهالت بشری را بردارد و نگاهی به درونش بیندازد و خداوند را در قطرات باران غافلگیر کند.وخلاصه تر که یادم است صفایی رفت آن شب و اگر پرواز که نکردم و کندن که نکندم،دست کم صد و هشتاد نود سانتی از زمین جستم و تو فکر نکنی که این کم است،خیلیست.همان جا و درهمان ارتفاع مجموعه کامل سوالات بشر به همراه جواب ها،پاسخ های تکوینی،قرار دارد و برای همه قابل دسترسیست،اما افسوس که جاذبه زمین خیلی زیاد است و مارا نمی هلد.

   و اکنون در چنین شبی و در چنین جایی و یا در آن شب  و آن جا بودم  باز.اراده ام همان حضورم شده بود و این را به تجربه هم می دانستم.این قدرت بی انتهای روح بشریست.تمام فواصل زمانی و مکانی هر دو واقعه ای،به محض تثبیت در ذهن تو از بین می رود و همه آن چه بر تو گذشته،و یا نگذشته و می توانی تخیل کنی،در اختیار و فراروی داری.

   در شبی که دوست داشتم قدم می زدم و به ساختمان های سرخ دانشگاه می نگریستم که مانند تصاویر احجامی در آبی متلاطم ناپایدار بودند و می توانستم تصور کنم که حتی توان عبور از دیوارهایشان را هم دارم.در همین حال،پیری و مرگ به سراغم آمد:انتخاب خوبیست،جایی که در آن رشد کرده ای،شبی که دوست داری،وباران!ولی اصلا وقت زیادی برای لذت ازش نداریم جوون!

   وه که چه رویایی!من و مرگ دوشادوش هم قدم برداشتیم و کائنات اطرافمان در زیر باران گویی در رقصی عارفانه بودند:زندگی پیری،از زندگی بگو.زندگی چه بود؟

   -خوب سوالی پرسیدی و از خوب کسی،فکر کنم هیچ کس بهتر از من-و شاید هم عده ای از اونایی که زیاد با من دمخورن-جواب این سوالتو ندونه.اما توضیحش برای تو کمی مشکله.در واقع زندگی چیز غریبیه.هیچ نیست و همه چی هست.خودت چی فکر می کنی؟

   -من؟من گاهی اوقات می شد که احساس می کردم زندگی مجموعه ای از فریب ها و دروغ هاست و نه دیگر هیچ.یک چیزی در زندگی کم بود،یک چیزی را در هیچ جا و در هیچ چیز نمی یافتم. حقیقت را در هیچ چیز پیدا نمی کردم.هیچ اندیشه ای،کاری یا هدفی  آن چیزی نمی شد که می توانست روح مرا ارضا کند و آرام ببخشد.و این،اولین چیزی بود که بعد از آن مکاشفه تاریکی به یاد آوردم و احساس کردم که حقیقت داشت.حقیقتی تلخ فراتر از تحمل و باور من.چه چیزی اصالت دارد پیری؟یعنی هیچ چیز؟

   -و الان این کدام مفهوم است که این نام را،اصالت را،بر آن گذاشته ای؟

   -به من بگو چه چیز می ماند؟چیست که از بین نمی رود؟بوسه های گرم و پر مهر و نوازش ها و ایثارهای مادران در قبال فرزندان،راز و نیازهای ناب عشاق در نیمه شب های مهتابی،خالصانه ترین دوستی ها که گاهی فداکاری های باور نکردنی به دنبال می آورد،فریاد های عدالت خواهی مبارزان نستوه و شهیدان راه آزادی و آرمان های والای انسانی،تلاش های بی دریغ عالمان و اندیشمندان برای کشف رازهای خداوند در جهان،مناجات ها و عبادت های عابدان و زاهدان دنیاگریز و خداپرست،رنج ها و مشقت های بی پایان مبلغان راه خداوند،این ها و بعضی دیگرهمه و همه آن چیز هایی هستند که بشر در طول تاریخ ستایش کرده و همیشه مورد توجه شاعران و نویسندگان و هنرمندان بوده اند.بگو کدامشان اصالت دارد؟

   -آن چه می ماند عمل توست.این عمل توست که اصالت دارد.می بینی،تمام آن هایی که بر شمردی رفتنی هستند.حتی مدح چیره دست ترین ستایشگران هم قادر به جاودانه ساختن آنها نیست.به همین دلیل می گویم زندگی هیچ نیست.قبولش کمی سخت و رنج آور است اما حقیقت همین است که در زندگی چیزی ارزش دل بستن انسان را ندارد.یادت است راجع به تعلق چه چیز هایی گفتی؟انسان باید از همه آن ها بگذرد چون روزی مشابه آن چه که تو دیدی او هم هیچ را خواهد دید.همه مثل موانع و یا جایزه های یک بازی می مانند که به خودی خود ارزشی ندارند.آن چه ارزشمند است امتیازیست که تو در آخر بازی به دست می آوری.و این بازی برای بازیگرهای مختلف عرصه های متفاوتی دارد که سقف و کف امتیازی ممکن متفاوتی را برای آنها به وجود می آورد.

   -و چرا می گویی همه چیز هست؟

   -چطور بگویم،چون در واقع چیزی جز زندگی نیست.آن چه که بر تو خواهد گذشت همان عمل توست.عمل تو جاودانه است و سرنوشتت را رقم خواهد زد.

   -یعنی عمر محدود زندگی در مقابل بی نهایت جاودانگی،فراموش شدنی و قابل صرف نظر کردن نیست،درست فهمیدم؟

   -نسبتاً.روح تو که پس از مرگ مسافر ابدیت است با عمل تو،آن چه در زندگی به دست آورده ای یکی می شود.خیلی خوب نشد ولی بهتر از این نمی توانم برایت توضیح بدهم.فهم ودرک تو هنوز محدود است.

   -و این طور که می گویی،زندگی پس از مرگ تجسم اعمال ماست؟

   -بله و این طور است که به همین سادگی می بینی گناه نباید کرد.روح را نباید به پستی و عمل دون و بی ارزش آلود.جبرانش خیلی سخت است،خیلی سخت.

   -بعضی ها گناه نمی کنند اما به نظر می رسد عمل ارزشمندی هم در زندگی انجام نمی دهند.این ها چی؟سرنوشت اینان چه خواهد بود؟

   -وحشتناک است،وحشتناک.حتی برای من.زندگی اینان معمولا نوعی تسلسل و بیهودگی و تکرار در بر دارد که هیچ گونه پویایی ای برای روح در آن نیست.این بیهودگی تا ابد ادامه خواهد داشت و آن ها شاید حتی مرگ خود را نیز متوجه نشوند.می دانی،اتفاق وحشتناک که در مورد آن ها می افتد چیست؟روح آن ها در زندگی می میرد...

   آن چه برایم تصویر کرد بی نهایت خوفناک و فراتر از تحملم بود.چه قدر از این آدم ها در اطرافم می شناختم؟عابران جاده بی انتهای تاریکی،قایق رانان رودخانه زندگی دلخوش به بلم هایی شکستنی که غافلند از آبشار نابودی که در انتهای راهشان قرار دارد،سیزیف های محکوم در کوه های پوچی و تکرار.آنان که این چنین بی رحمانه و مجدانه به مبارزه با روح خویش برخاسته اند و چنان می زیند که گویی مرگی وجود نداشته،ندارد و نخواهد داشت...

   ومن...چه چیز تضمین می داد که من نیز از آن ها نباشم؟

   -وقتی نمانده ها!

   -و خداوند...

   -چی؟چه چیز را می خواهی در مورد خدا بدانی؟

   -گاهی اوقات احساس می کنم خداوند کمال روح بشریست.جاودانگی روح بشر برایم مسلم است  خدا هم ابدیست.پس خداوند چیزی نمی تواند باشد غیر از پایانی بر این مسیر تکامل.و گاهی هم برایم حقیقتی مستقل می شود که بربندگانش کتابی فروفرستاده،و آن اولی این دومی نمی تواند باشد.خداوند چیست؟

   -به این سوال نمی تونم جواب بدم.چون در این صورت اختیارت رو از دست می دهی.

   -یعنی دیگه نمی گذاری زندگی کنم؟

   -یعنی دیگه نمی تونی زندگی کنی!خداوند هست جوون،واین تموم چیزیه که باید ازش بدونی!

   سکوت معناداری برقرار شد و لحظاتی بعد اتفاقات عجیبی افتاد.هر آن چه در اطرافم بود به تدریج شروع کرد به محو شدن.من تمام آن چیزی بودم که می شد مطمئن بود در لحظه وجود دارد.پرده های زندگی من یکی از پس دیگری می گذشتند و در هم فید می شدند و من خودم را در دانشگاه،سر کلاس،جلسه امتحان،خوابگاه،اردو،جلسه کنکور،دبیرستان،خانه و... می دیدم.آن چه زیسته بودم به سرعت ولی بدون کم و کاست از مقابلم می گذشت و هر چه کوچک تر می شدم تصاویر برایم غریبه تر بود.هیچ چیز از قلم نیفتاده بود درست همان طور که قبلا شنیده بودم.بدین ترتیب مرگ من آغاز شده بود.پایان این پلی بک آغاز فیلم زندگیم بود و لحظاتی بعد خود را در جایی دور می یافتم.جایی که از آن جا آمده بودم...

   جایی حوالی 14 سالگی مقدسم بود که فریاد زدم:نه!

   .

   .

   .

   -چرا؟

   باز هم در شب رویایی بودیم،اما این بار اوضاع کمی فرق کرده بود.باران نمی آمد.ساختمان ها هم دیگر آن گونه خیال انگیز به نظر نمی رسیدند.خشن تر شده بودند.و از همه مهم تر،او دوباره کنارم بود.سعی می کردم به چشمانش نگاه  نکنم.انگار کار زشتی کرده بودم و خجالت می کشیدم:احساس کردم این طور بهتر است.

   -چرا؟

   بالاخره نگاهش کردم.بازهم لبخند می زد،درست همان طور که بار اول دیدمش.تعجب کردم که او چطور می توانست برای عده ای ترسناک باشد در حالی که امشب این قدر به من آرامش داده بود.و حالا دیدار باور نکردنیمان به آخرین لحظات خود نزدیک می شد:بیشتر به خاطر صحبت های تو.احساس کردم روحم برای مردن آماده نیست.هنوز چیزهای زیادی هست که باید بدونم.فرصتی دارم که می تونم ازش برای رشد و پیشرفت استفاده کنم.

   -و از کجا معلوم که پیشرفت کنی و نه سقوط؟این یه ریسکه درسته؟هیچ چیز معلوم نیست!

   -نه این طوری هم نیست.من هرگز نمی تونم این ملاقات رو فراموش کنم،فرصت بی نظیری که به من داده شد.مطمئنم که مسیر زندگیمو عوض می کنه.

   -امیدوارم که این طور باشه.ولی آیا می تونی مطمئن باشی آن چه بر تو گذشت به همین شفافی در ذهنت باقی می مونه؟می تونی مطمئن باشی که شاید فقط یک سال دیگه،حتی شاید شش ماه دیگه، خاطرات مبهمی  رو که خواهی داشت توهمات پریشان یک دوره سخت بیماری ندونی؟

   -نمی دونم،فقط امیدوارم.

   -من هم امیدوارم جوون.دستش را به سویم دراز کرد:من دیگه باید برم.و تو هم.شب خوبی با هم داشتیم از پذیراییت هم ممنون!

   دستش را مانند صمیمی ترین دوست هایم فشردم.جدایی از او و این که شاید حالاحالاها دوباره همدیگر را نبینیم ناراحتم می کرد:من هم ممنون.هرگز این شب رو و شما رو فراموش نخواهم کرد!خدانگهدار!

   -خداحافظت جوون!به امید دیدار!..

   .

   .

   .

   -سعید...سعید...بیدار شو!

   نیم ساعتی می شد خوابیده بود که یک دقیقه پیش یک دفعه فریاد زد.نگرانش شده بودم.سرش را از روی میز بلند کرد و با چشمان بی روح به من زل زد:چشات چرا خونه؟گریه کردی؟احساس کردم هنوز هوش و حواسش این جا نیست:این جا کتابخونه فیزیکه.اومده بودیم ماشین بخونیم تو خواستی یه چرتی بزنی.حالا هم یه ربع دیگه این جا تعطیل می شه.جمع کن بساطتو بریم دیگه.

   خودم مشغول جمع کردن وسایلم بودم که صدای جیغ کوتاهی از سمت دخترها شنیدم.برگشتم و دیدم ولو شده کف زمین.مسئول کتابخانه و شش هفت نفر دیگری که تا آن ساعت آن جا مانده بودند دویدند به طرف من.گفتم:هیچ چی نیست رفیق منه.فکر کنم فشارش افتاده.

   همون دختره که جیغ زده بود گفت:چی می گی آقا این داره می میره.

   پیرمرد مسئول آن جا هم گفت:آره آقا این اصلا حالش خوب نیست.من زنگ می زنم ماشین بهداری بیاد.شما هم با آسانسور ببریدش پایین.

   مثل این که راست می گفتند.اصلا حالش خوب نبود.انگار داشت جان می داد.تازه یادم افتاد قبلا هم نارسایی قلبی داشته.از فکر این که ممکنه اتفاق بدی بیفته خیلی هول شدم.دست و پامو گم کرده بودم.نمی دونستم چی کار باید بکنم.یکی از پسرها بلندش کرد و به من گفت:زیر بغلشو بگیر برسونیمش پایین.

   بردیمش بیرون.جماعت تا دم آسانسور دنبالمان آمدند.توی آسانسور با خوشحالی دیدم که به حرف آمد:ممد رضا!

   -چیه؟

   -تا حالا شده با یکی خداحافظی بکنی و اون بگه به امید دیدار و بره،و تو ناراحت باشی که نتونستی ازش بپرسی چرا اینو گفت؟

   وای که چه قدر مزخرف گفتنش برایم در این لحظات امیدوار کننده بود:خواب دیدی هان؟همش خواب بود دیگه تموم شد.می دونم که هیچ طوریت نیست و همین فردا دوباره سرحال می شی.

   -نه!این خواب نبود!

   -چرا تو داشتی خواب می دیدی.همش خواب بود...

                                                                          پایان.   

 

یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤

 

   به درخت بادام گفتم:با من از خدا بگو

   و درخت بادام شکوفه داد که:

      خداوند سخن می گوید:

         آن کس که مرا یافت مرا می شناسد،

         آن کس که مرا شناخت مرا دوست می دارد.

         کسی که مرا دوست بدارد،من او را دوست می دارم،

         و من،هر آن کس را که دوست بدارم،می کشم.

 

   رعشه ای تنم را فراگرفت.مثل رعشه پایان یک دوش نیم ساعته آب سرد،بلکه هم یخ:شوخی خیلی بی مزه ای بود پیری،حالا هم بهتره بری.خیلی از مصاحبتت خوشحال شدم.اصلا هم برام مهم نیست که تو کی هستی و از کدوم جهنم دره ای اومدی.دیگه می خوام بخوابم .

   -دوباره لبخندش برگشته بود.از دیدن ضعف من لذت می برد؟:بد جور عرق کرده ای.

   نگاهی به خودم انداختم.راست می گفت.نمی دانم از کجای بحث بود که شروع کرده بودم به عرق کردن.بدجور:مال گرماست.این خراب شده بد جوری گرمه.اصلا انگار هیچ وقت تابستون این قدر گرم نبوده.در تراسو باز کنم یکم هوا عوض شه.

   در را باز کردم و خواستم نگاهی به بیرون بیاندازم.ولی آن چه که دیدم غیر قابل توصیف بود.من هیچ دیدم!به جای محوطه با صفای خوابگاه با درختان بلندش،و به جای خیابان آن طرفش و کمی دورتر،به جای چیزی که تا ساعتی پیش جهان می نامیدمش؛حفره ای عظیم مملو از خلا وجود داشت.من در اتاقم،مانند مسافر تنهای یک سفینه فضایی بودم که در خلای تمام ناشدنی رهسپار مقصد نامعینیست و اکسیژن سفینه اش هم به زودی تمام خواهد شد و امیدی به بازگشت ندارد.همه چیز تمام شده بود و دیگر چاره ای جز باور این حقیقت نداشتم که مرگ چنین ناگهان مرا نیز در ربوده و حتی فرصت خداحافظی با پدر و مادر و دوستانم را هم نداده است.پاس شدن یا نشدنم در فلان درس،آینده شغلی ام،نتیجه انتخابات اخیر و شکست ما با وجود تلاش هایی که کرده بودیم:آینده مملکت،رو به راه شدن کار تدریسم،قرار آخر هفته ام با بچه ها برای خوشگذرانی،دختری که دوستش داشتم و این که در مورد من چه فکر می کرد،این ها همه انگار وقایع و افکاری دروغین  ومتعلق به خوابی گذرا بوده وهرگز وجود نداشته اند.انگار تمام آن چه از آغاز وجود و حقیقت داشته آن چیزیست که رو به رویم گسترده است:منظره ای رویایی از هیچ!بیش از این دیدن این صحنه را،این عدم را،دوام نمی آوردم.در تراس را بستم .منتظر بودم وقتی بر می گردم پیرمرد را ببینم که مثل فیلم ها به هیبت هیولایی شوم و مخوف در آمده و با زهرخندی رعب آلود به سوی من حمله ور شده است.دیگر طاقت نداشتم.ناگهان برگشتم و...

   ولی او هنوز آن جا نشسته بود و به  من لبخند می زد.تاب و توانم را از دست دادم.همان جا روی زمین ولو شدم و باران اشک هایم باریدن گرفت.چقدر داغ بودند!..

   .

   .

   .

   کمی صبر کردم تا آرام گرفت.نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم.آخر خیلی هم وقت نداشتیم:خوب،خالی شدی؟حالت حالا بهتر شد؟

   -آره،ممنون.بلند شد و آمد سر جای قبلیش نشست:من الان مرده ام؟

   -نه کاملا.

   -پس این چی بود؟اینی که اون بیرون دیدم چی بود؟

   -چطور بهت بگم،یه جور باز کردن دید ملکوتیت،قدرتی که به روحت داده شد تا سریع تر باورم کنی،البته فقط تا حدی.چون ملاقات من و تو صورت معمولی نداره،یعنی مثل بقیه کارای من نیست.آخه یادته که داشتی منو از اتاق بیرون می کردی و ما هم وقت زیادی نداریم.

   -وقت برای چی؟وقت هنوز معنی داره؟من بالاخره الان مردم یا زندم؟

   -هیچ کدوم.

   -یعنی چی هیچ کدوم؟

   -خودت بگو.

   -گیج کنندس.کمی فکر کرد:خواب؟من خوابم درست گفتم آره؟

   -آره ولی این خواب تو یکم با خواب های معمولی فرق داره.می فهمی که چی می گم؟از جنس همون تجربه های قبلیته.ولی این بار به مراتب اصیل تر و ناب تره.

   -و تو...واقعا مرگی؟

   فقط بهش نگاه کردم.سعی می کردم لبخند را حفظ کنم چون احساس می کردم واقعا بهش نیاز داشت.انگار با شنیدن کلمه خواب روزنه امیدی پیدا کرده و می خواست تمام آن چیزی را که لحظاتی قبل با تمام وجودش دریافته بود انکار کند.خودش هم فهمید:سوال بی خودی کردم.خودم می تونم حس کنم که این با اون رویاهای قبلی خیلی فرق داره.یه تجربه فرا متا فیزیکیه!این را گفت و بعد مدتی بالاخره دوباره خندید.تبسم قشنگی داشت.گفت:پس من الان کجام؟

   -می تونم مختصات دقیق جسم تورو تو هر چاربعد دنیایی برات بگم.اون الان در حدود ساعت 5/5 عصر قبل از امتحان پایانی ماشین یک و توی کتابخونه دانشکده فیزیکه.خسته شده بودی و خواستی که همون جا یه چرتی بزنی.همون کاری که دوستش داری!ماشین بدنتو ترک کردی و اومدی اینجا و من این جا گیرت آوردم!

   -پس من خوابم؟ولی چقدر حقیقی به نظر می رسه.پس با این حساب من نمی میرم.این خواب کی تموم می شه؟

   -او او.صبر کن.تند نرو و زود نتیجه گیری نکن.من این قدر ها هم بیکار نشدم که برای گپ و گفت دوستانه به خواب هر کسی برم.

   -پس چی؟

   -الان می گم.ببین،نمی دونم چرا ولی تو یه مورد خاصی.به تو یه فرصت استثنایی داده شده.در واقع،به من ماموریت داده شده که به تو بگم:"اگه بخوای امشب و فقط همین امشب،می تونی بدون درد بمیری."

   -او خدای من...دستی محکم به میان موهایش کشید وسرش را چند مرتبه تکان داد.به وضوح عینیت رویا و خواسته اش فراتر از درک،باور و تحملش بود:فرصتی برای فکر کردن و تصمیم گیری ندارم؟همین الان باید باید بگم؟

   -نه.فرصت داری.وقتی زمان تصمیم گیری فرا برسه خودت متوجه خواهی شد.و تا اون موقع من پیش توام.

   سرش را بلند کرد:تو چقدر خوبی.بهم آرامش می دی.همین جوری سراغ همه می ری؟

   -نه.بستگی داره که هر کسی چقدر به من فکر کرده باشه،تو رویا و خیالاتش چه احساسی نسبت به من داشته باشه.می تونی تصور کنی که اون وقت دیدن من برای بعضی ها چقدر سخت و وحشتناک می شه.

  از جا برخاست وقدم زنان گفت:اوه خدای من.پس با این حساب من احتمالا وقت کمی دارم و کوله باری از پرسش ها به سنگینی سوالات بشر از آغاز تا اکنون.این یعنی یک موقعیت ویژه!روی میز رو به روی من نشست:ولی پیری،اگه من الان بمیرم،یعنی اگه بخوام و بمیرم،چطور ممکنه؟این که مخالف قوانین طبیعیه.می دونی،یعنی مردن من،این جوری ناگهانی تو کتابخونه فیزیک مخالف قوانین علی و معلولیه و این قوانین همون مشیت خداوندن،هان؟

   -البته یک بار به تو یادآوری کردم که تو یک مورد خاص هستی.ولی با این وجود باز هم چیزی از این قوانین در مورد تو نقض نمی شه.کسی بعد تو پی نخواهد برد که تو در معرض چنین انتخابی قرار داشته ای.در مورد مرگت هم،ناگهانی هست ولی کاملا توجیه پذیره.همین الان که داری با من صحبت می کنی ضربان قلبت حدود نود تاس و سیستم خون رسانیت دچار اختلال و نارسایی شده.طوری که هر لحظه ممکنه یک ایست کامل قلبی روی بده.و در مورد تو که سوابق نارسایی هایی از این دست رو هم از قبل داشتی اتفاقی که در پایان می افته ممکنه برای دیگران خیلی هم شوکه کننده نباشه.

   -اوهوم.و اما یه چیز دیگه.من الان اختیار دارم که بین مرگ و زندگی یکی رو انتخاب کنم..احساس می کنم این بالاترین حد اختیاره.حتی چیزی فرای انسان و روح انسانه.نمی تونم بفهمم برای چی این به من داده شده؟

   -من فقط می تونم مسائل رو تا اون حدی که می تونم برای تو روشن کنم.اولا این که این خواسته تو یا به عبارت بهتر دعای تو بوده و چیزی که تو روی اون پافشاری می کردی و نه بقیه.در ثانی اگه کمی هم فکر کنی می بینی اختیاری که اکنون به تو داده شده،اگه مستقل از این شرایط پیچیده بررسی بشه،چندان هم از مقوله عجیب و متفاوتی نیست.تو در نهایت انتخابی خواهی کرد و این انتخاب هر چه که باشه همون چیزیه که در سرنوشت محتوم تو نوشته شده و خداوند ازش آگاهه.بنابراین می بینی که این قضیه در ذات چندان تفاوتی هم با مقوله اختیار و سرنوشت،آن چنان که در زندگی عادی مردم هم جاریه،نداره.

   -و تو چی؟تو از تصمیم نهایی من اطلاع داری؟

   سوال زیرکانه ای بود:نه!

   -خوبه،این خیلی خوبه.حالا می تونم راحت تر با تو صحبت کنم چون چیزی از من جلوتر نیستی.

   -پیشنهاد می کنم بقیه وقتمونو که خیلی هم زیاد نیست جای دیگه ای بگذرونیم.هر جایی و هرزمانی که دوست داشته باشی.اکنون تو بر تمام 4بعد جهان تسلط داری!

   -پیشنهاد خوبیه،موافقم!..

                                        ادامه دارد...

 

شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٤

 

هر که سودای تو دارد چه غم از ترک جهانش   نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

  

   حدس می زدم که کتری الان دیگر باید توی مدار زمین باشد چون آبش کم بود و شعله اش تا آخر زیاد ولی یک شیر پاک خورده ای خاموشش کرده بود:چای می خورید یا قهوه؟این جا هر دوتاشو داریم.

   -ما قدیمیا فقط چای می خوریم جوون.ممنونت می شم.

   در کتری گم شده بود.عوضش از همان روزنامه ها استفاده کردم.زیرچشمی نگاهی به مهمان عجیبم انداختم:پیری،نمی خوای هیچی از خودت بگی؟

   -صبر کن به موقش.وقت اونم می شه.فعلا دوست دارم از تو بشنوم.البته اگه دوست داشته باشی.

   چای را آوردم و دوباره نشستم کنارش:نه اشکالی نداره من که بی کارم تازه اول شبم هس. اتفاقاً نمی دونم چرا یه جورایی ازت خوشم اومده.انگار قبلا دیدمت.چی بگم برات؟

   -از همون علاقه ها که گفتی،از همونا بگو.

   -خوندن،نوشتن،فکر کردن.فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه.

   -همین؟علاقت فقط تو همینا خلاصه می شه؟درس ها،خوش گذرونی با دوستان،بودن با خانواده،سفر،ورزش،هنر،هزار و یک چیز دیگه.اینا چی؟فکر نمی کنی زندگی ابعاد خیلی گسترده تری داره؟

   -اگه منظورت تجربس کم ندارم.خیلی از این چیزایی که گفتی رو،ابعاد مختلف زندگی،تا الان تجربه کردم.به طور نسبی می گما.اما مشکل سر همین علاقس.

   -یعنی چی؟

   -یادمه یه دفه دنبال ریشه این کلمه می گشتم تو لغت نامه.دیدم ازعلق میاد که چارتا معنی داره:خون بسته،هر چیز آویزون،یه تیکه گل که به دست بچسبه و یه معنی حال به هم زن دیگه تو همین مایه ها.چی بود خدایا...آهان،زالو!آره خودشه.این کلمه کوفتی از هر کدوم از اینام که بیاد یه جوریه؛ملتفتی که چی می گم  پیری؟اصلا حالت خوشی نداره.

  -هوم...ادامه بده.

   -حالا اینو که خیلی جدی نگفتم ولی راستیتش نمی تونم دل به چیزی بدم.یعنی یه کمشو نمی تونم،یه کمشو نمی خوام.خیلی کارا کردم و می کنم که فقط انجامشون می دم.خوبم انجام می دم ولی انگار ارضام نمی کنه.مثلا یه دفعه با بچه ها مشغول یه بازی بودیم و بازی هم تو اوج هیجان بود.ولی من اصلا فکرم اونجا نبود.

   -باختی؟

   -نه.بازی پانتومیم بود.اتفاقاً خوبم بازی می کردم.یعنی یه جوری که هیچ کس نمی تونست فکر کنه که من اصلا تو اون عوالم نیستم.خیلی خوب بازی می کردم،حدس می زدم،حتی موقع اجرای حریف تیکه می انداختم.کلا به این راحتیا اجازه نمی دم کسی بفهمه توی من چی می گذره.ترجیح می دم تو اون گشت و گذار ها تنها باشم.مثلا در حالی که با دوستام بگو بخند می کنم ممکنه همون موقع دچار یک بحران فکری و روحی عمیق و پیچیده باشم.

   -او چه جالب!حالا تو چه عوالمی بودی؟به چی فکر می کردی؟

   -مرگ.

   خیره شدم تو چشاش.لبخند نمی زد و فکری به نظر می رسید.این طوری چین و چروک های صورتش رو بهتر می دیدم و فهمیدم از اون چیزی که حدس زده بودم باید پیرتر باشد.خیلی رک  و ناگهانی گفته بودم و انگار زده بودم تو ذوقش.آخه پسر تو تو عمرت پیرمرد به این شادابی دیده بودی که درس ماشین یکش هم یادش باشه؟برا چی این جوری زدی تو حالش؟می خواستی یادش بندازی که یه پاش لب گوره؟حالا خیالت راحت شد؟خیلی بی انصافی بابا.ولی خوب حقیقت را گفته بودم.خدا کند دوباره حرف بزند تازه داشت ازش خوشم میامد.

-این که تو اون موقعیت به مرگ فکر می کردی یعنی خیلی بهش فکر می کنی،آره؟

-آره.شما چطور؟

چه چیز بی ربطی پرسیدم.خواستم جمع و جورش کنم:ناراحت نمی شید که از مرگ صحبت می کنم؟چایتون سرد نشه.

-نه نه،اصلا.اتفاقاً من هم زیاد بهش فکر می کنم.تقریبا همیشه.

-چه جالب.من هم همین طور.

   -یعنی تو هم همیشه به مرگ فکر می کنی؟در مورد من این به دلایلی قابل توجیهه ولی تو چرا؟تو که جوونی.می دونی که کلا از یه حدی بیشتر فکر کردن به مرگ نهی شده؟چرا زیاد بهش فکر می کنی؟

   -آره می دونم.تا اون حد که روال معمول زندگی آدمو به هم نزنه.خوب این کاریه که فکر کنم دارم می کنم.می دونی فکر کردن به مرگ خیلی خوبه.باعث می شه آدم یه جور احساس بی نیازی بکنه،یه جور احساس قدرت.یه وقت می بینی مثلا دنیا زیر و زبر شده و تو به هیچ جات هم  نیست.اون وقت این بهت یه جور ثبات می ده.همیشه آرومت می کنه.احساساتت،زندگیت،رفتارت دیگه خیلی دچار تغیر نمی شه.حتی یه جورایی ناخودآگاه بالاتر از اونایی قرار می گیری که واسه هزار تا چیز کوچیک و بزرگ بی ارزش جون می کنن و حتی مرتکب گناه می شن.آره شاید حتی زیاده روی هم می کنم چون این چیزی که برات توصیف کردم واقعا برام لذتبخشه و بهم آرامش می ده.دیگه کاریش نمی شه کرد.

   -اون موقع تو همون بازی،داشتی به همینا فکر می کردی؟

   -اووووم...نه دقیقاً.

   -پس چی؟

   -اون موفع داشتم به مردن فکر می کردم.خیلی بهش فکر می کنم.

   -یعنی دوست داشتی بمیری؟

   -آره.آماده بودم.داشتم به این فکر می کردم که اگه امشب مرگ بیاد و بگه فقط امشب اگه بخوای می تونی بدون درد بمیری،حاضرم یا نه.بعد حاضر بودم.حتی اینو از خدا خواستم.بعد همین جا کلمه گروه مقابلو حدس زدم.یه مصدری بر وزن تفاعل بود.

   -تعاون؟

   -آره همین بود.تو از کجا می دونی؟

   -فقط یه حدس هوشمندانه بود.احتمالا اون موقع یه روز و حتی شاید یه مقطع زمانی خیلی بد رو سپری می کردی و بعد مثل همه آدمای ضعیف چنین چیزی رو خواسته بودی،درست می گم؟

   -نه اینجا اشتباه کردی.اون روز ما یه اردوی خوب با جمعی فوق العاده از دوستان داشتیم.همه چیز در اردو خوب  و همان طوری بود که می خواستم حتی خودم.یادم نمی یاد هیچ وقت آن قدر احساس قدرت کرده باشم.اصلاً به همین دلیل بود که اینو خواستم.

   -حالا چی؟هنوز چنین چیزی می خوای؟هنوز حاضری؟

   -آره.

   آخرین جرعه چایش را با طمانینه خاصی فرستاد بالا:تو از مرگ چی می دونی؟

   قیافه اش کمی زیادی جدی شده بود.یک لحظه احساس کردم که اشتباهی صورت گرفته و این باید من باشم که اورا در این مورد سوال و جواب کنم.درست است که مرگ از رگ گردن به ما نزدیک تر است؛اما می توانستم نود و نه درصد احتمال بدهم که به رگ گردن پیری نزدیک تر باشد تا من:ادعا نمی کنم خیلی بیشتر از بقیه می دونم.اما از بچگی بهش فکر می کردم.یه تجربه هایی هم دارم،تجربه هایی بین خواب و بیداری.بیشتر مال وقتاییه که تو یه حالت آن استیبل می خوابی،منظورم یه حالت غیر طبیعیه.مثلا وسط درسا روی میز یه چرتی میری،یا تو اتوبوس،یا حتی یادمه یه دفعه یه کار جالبی کردم:سرمو تکیه دادم به دیوار و خوابیدم.خیلی هم خسته بودم.می تونی امتحانش کنی،یه کم سخته ولی می ارزه.بی برو برگرد یه تجربه متفاوت خواهی داشت.

   برخلاف انتظارم خیلی شوقی نشان نداد.یادم افتاد که نیازی به این کارها ندارد و فقط کافیست حداکثر دو سه سال صبر کند تا تجربه ای برتر از من داشته باشد:خوب،حالا اینا چی جوری بودن؟

   -یه تجربه های روحی بین خواب و بیداری که خیلی نمی تونم-و اگه ناراحت نشید نمی خوام-در موردشون توضیح بدم.فقط لحظه ای که بیدار می شی مغزت،روحت،ریست ریسته.پاک پاک.این لحظات اوج لحظات بی تعلقیه.در لحظه یه کم ترسناکه ولی بعدتر حتی وسوسه انگیز و خواستنی می شه.

   -ولی این ها فقط در صورتی قابل توجهه که مرگ چیزی از جنس خواب باشه.اما اگه مرگ کلا از مقوله متفاوتی از خواب باشه چی؟تا حالا به این مسئله توجه کرده بودی؟

   سوال خوبی بود و لحظاتی مرا به فکر فرو برد.انصافاً تا الان به این فکر نکرده بودم.گفتم:اما خواب برادر مرگ است...

   -اما همه برادرها لزوماً به هم شبیه نیستند،هستند؟

   -نه ولی فکر می کنم شباهت هایی حتی اگه شده خیلی کم می شه بین همشون پیدا کرد.این طور نیست؟

   پاسخی نداد و شروع کرد به قدم زدن.جو اتاق سنگین و نگران کننده شده و حالا دیگر کاملاً از حالت عادی خارج شده بود.حس غریبی داشتم.انتظار داشتم که هر لحظه اتفاق غیر عادی ای بیفتد.کاش اصلاًسر صحبت را با او باز نکرده بودم.او که نمی دانستم حتی کیست.ناگهان برگشت و خیره در چشمانم نگاه کرد:در چشم های من نگاه کن و بگو ببینم،آیا به راستی تو از مرگ و پایان زندگیت وحشتی نداری؟

   حالا دیگر به هیچ وجه مرا یاد پدربزرگم نمی انداخت.آب دهانم را قورت دادم تا این جمله را تحویلش دهم:بر این باورم که مرگ بیش از آن که به عنوان پایانی بریک زندگی نگران کننده و ترسناک باشد،به عنوان آغازی بر یک دنیای جدید و ناشناخته مرموز و مهیب است.

   -و لابد پر شکوه،هان؟

   -آره.و پر شکوه.

   قدم زدن از سر آغازیدن گرفت.دیگر طاقت نداشتم.احساس می کردم این پیرمرد مرموز به کلی مرا به دنیای دیگری برده که بازگشتی از آن نیست.گویی کتاب خواندن و خلوت تنهایی من نیز مربوط به سالیانی دور در عمری دیگر بوده و نه ساعتی پیش.بر احساس نگرانیم غلبه کردم و از او پرسیدم:فکر نمی کنید وقتش رسیده که خودتون رو معرفی کنید و بگید برای چی این جایید؟

   -چرا،چرا.اتفاقاً خیلی به موقع پرسیدی.

   -خوب،شما کی هستید؟

   متوقف شد،چشم در چشم من دوخت و بعد از وقفه ای برای تاثیر بیشتر کلامش گفت:من فرشته مرگم،عزراییل!..

                                                                 ادامه دارد...