خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٤

ملاقات با پيرمرد مرموز

خرم آن روز کزين منزل ويران بروم  راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

 

   تازه به جاهای جالب کتاب رسيده بودم که صدای در سکوت بکر اتاقم را شکست.اصلا حال و حوصله مهمان نداشتم.امتحانات تازه تمام شده بود و می خواستم با فراغ خاطر ناشی از آن چند روزی به خودم و علاقه هايم بپردازم.صفحه کتاب را به خاطر سپردم و با اکراه از تختم که طبقه دوم بود جست زدم پايين.چيزی انداختم تنم و رفتم تا ببينم اين مهمان وقت نشناس کيست که چنين نا بهنگام عيشم را منقض کرده.

 

   -سلام آقا سعيد...تعارف نمی کنی بيايم تو؟

 

   چند ثانيه ای بر چارچوب در خشکم زده بود.يک سورپرايز دم در ايستاده بود که اسمم را می دانست و به من لبخند می زد.طوری نگاهم می کرد انگار مهمان هر روزه من است و من دچار فراموشی شده ام.درست است که تا حالا دويست و ده تايی از بچه های دانشگاه آمده بودند دويست و ده ولی مطمئنم اين يکی ديگر بينشان نبود.پير مردی شصت هفتاد ساله که کت و شلوار مشکی ای به تن کرده بود و پاپيونی زده بود که به طرز مضحکی قرمز و تابلو بود.موهای کم پشت ولی نسبتا سالمی داشت و از لبخندش مصنوعی يا طبيعی بودن دندان هايش قابل تميز نبود.آدم را ياد اين اشراف نيمه اول قرن بيستم اروپا می انداخت.شرط می بندم که زنجير ساعت طلايش هم خراب شده و بالاجبار آن را در جيبش قرار داده بود وگرنه بايد می ديدمش.

 

   ديگر خيلی حوصله ام را نکرد و آمد تو.داشت دور و بر اتاق را ديد می زد.جوری که انگار می خواست بفهمد چه جور آدم هايی ممکن است در چنين اتاقی زندگی کنند ولی مطمئنم که موفق نمی شد چون همين امروز بعد يک سال اتاق را مرتب کرده بودم.گفتم:تو ديگه کی هستی پيری؟اينجا چی کار داری؟اصلا چی جوری تورو راه دادن بالا؟

 

   کلا من آدم مؤدب تری هستم ولی حضور بی موقع پيرمرد و اين که احساس نمی کرد لازم است توضيحی بدهد کمی گستاخم کرده بود.پيری هم همين جوری به زبانم آمد چون چيز بهتری پيدا نکردم.

 

   بالاخره انگار براوردش از اتاق تمام شد.کتاب ماشين۱  را گرفته بود دستش:ماشين  ۱  داشتی؟خيلی درس بی خوديست.چند شدی؟

 

   داشتم شاخ در می آوردم.انصافا اين جواب کمی در برابر سوالات من نامربوط و غير منتظره به نظر می رسيد:۵/۱۵.شمام مگه گذرونديش؟

 

   چيزی نگفت و فقط لبخند زد.روی يکی از تخت ها نشست:تو اين اتاق تنهايی؟نشستم تخت کناری.سعی کردم نگاهم طوری باشد که متوجه شود که با وجود اين که دارم باهاش صحبت می کنم٬هنوز هم منتظر توضيح در مورد خودش و علت حضورش هستم:نه.امتحانا يه هفته ايه تموم شده.بچه ها برگشتند خونه.فقط من موندم.

 

   -برای چی موندی؟تو چرا نرفتی؟تنهايی اذيت نمی شی؟

 

   به نگاهم که از حفظ اون حالت پيچيده ای که گفتم خسته شده بود استراحت دادم.نخير طرف از رو نمی رفت:نه.تنهايی رو خيلی دوست دارم.تازه از درسا خلاص شدم.اصلا موندم که تنها باشم.يکم با خيال راحت فکر کنم٬به خودم برسم٬به علاقه هام به کتابايی که دوست دارم٬خلاصه هر چی که درسا نمی گذاشت.يه جور ريلکسيشن.ريلکسيشن می دونی چيه؟

 

   -اوهوم.پس فهمیدم که درسا اذيتت می کنن و آدم درون گرايی هستی؟

 

   -درسا؟نه.حقيرتر از اونين که اذيتم کنن يا حتی علاقه ای بيش از اون چيزی که لايقشونه بهشون ابراز کنم.آدم درونگرا رو هم نمی دونم.فقط می دونم که با دو تا دنيا  طرفم.دنيای بزرگ اطرافم با آدمای فراوون و يه دنيای بزرگتر توی خودم.ولی خوب٬از پرسه زدن تو کوچه پس کوچه های دومی بيشتر حال می کنم.

 

   -خب اين يعنی درون گرا ديگه؟

 

   -آخه اين يه جوريه.آدم ياد اين آدمای دپرس می افته که همش نشستن يه گوشه ای دارن کتابای خف می خونن و اصلا حرف نمی زنن.يا اگه حرفم می زنن چارتا کلمه قلمبه بلغور می کنن که طرف در جا متواری ميشه.من کلی دوست و رفيق دارم و با اونام حال می کنم.از اون آدمايی که تو می گی هميشه يه جور خمود و سستی در برخورد و تعاملشون با دنيا و آدمای اطرافشون می بينم ولی من هر چی هم که در درونم بگذره٬حداقل سعی می کنم که با تمام انرژی با زندگی و دوستام روبرو شم.

 

   -ولی با اين وجود تو درونگرايی.اين که چيز بدی نيست!اصلا اون چيزی نيست که تو گفتی!

 

  -باشه.هر چی شما بگين پيری!

 

   اين يکی را محض شوخی گفتم که بخنديم که خنديديم!خودمانيم٬خنده اش چقدر دوست داشتنی بود!بی اختيار مرا ياد بابابزرگ مهربان مرحومم می انداخت که اصلا نديده بودمش!صميميت غريبی در نگاهش احساس می کردم.صميميت يک دوست قديمی٬خيلی قديمی.تعجب کردم که چه راحت سفره دلم را برايش گشوده و از خودم گفته ام و ديگر حتی يادم رفته ازش بخواهم خودش را معرفی کند.در ميان خنده گفت:کتری آبش تموم نشه!

 

   اوه...يه شوت از راه دور ديگه خورد درست زيرطاق دروازم.اين ديگه چی بود؟۲۰  دقيقه ای می شد کتری را گذاشته بودم سر گاز ولی اين از کجا می دونست؟بهت زده از جايم برخاستم و رفتم سمت در:تو از کجا می دونستی من کتريو گذاشتم؟

 

   دستگيره هايمان را(صفحات روزنامه دانشگاه که مولتی تسک بودند و سفره مان هم می شدند)برداشتم و رفتم.تو راه هر چی فکر می کردم به جايی نمی رسيدم.يعنی اين پيری که می توانست باشد؟چرا ابايی نداشتم از در ميان گذاشتن کوچکترين جزييات زندگيم با او؟و چرا او چيزهايی زيادی می دانست؟و اصلا چطور و چرا آمده بود سراغ من؟..

                                                                                ادامه دارد...

سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٤

 

   اعتصاب غذای اکبر گنجی وارد هفته ششم شد٬خودش هم به بيمارستان ميلاد منتقل.

   اين قضيه اين روزها موضوع بحث خيلی ها از جمله من و دوستام شده.می شه اين قضيه رو از ابعاد مختلف بررسی کرد.مثلا بعد سياسی-اجتماعی؛اين که حرکت گنجی چه نتايج مثبتی از اين نظر به بار مياره و چه عواقبی داره؛اين که اين حرکت يک حرکت هوشمندانه بوده؛يا تنها راه ممکن در اين مقطع برای پيشبرد اهدافی که پشت اين حرکته يا حتی صرفا يک اشتباه بزرگ و بی نتيجس.يا مثلا آزادی يا مرگ گنجی هرکدوم چه عواقب سياسی و اجتماعی برای رژيم و مردم در عرصه داخلی و خارجی داره و اين جور حرفا.

   اما مثل هميشه تو اين قضيه هم چيزی که نظرمو جلب می کنه بعد انسانی قضيس.اين که من اين حرکتو چطور تعبير می کنم؟حماقت يا شجاعت؟چون بحث بر سر جان انسانه بايد يکی از اين دو باشه(حتی با وجود اين که اين جا ايرانه!).هر دوی اين ها در عنصر ريسک و خطر کردن مشترکن.می مونه بحث بر سر اون چيزی که براش اين ريسک صورت گرفته.که آيا ارزششو داره؟(شجاعت) يا نه؟(حماقت) و آيا در اين مورد خاص(جان انسان)اساسا چيزی هست که اين ريسکو توجيه کنه؟يا حتی خود من با شناختی که از خودم دارم حاضر بودم چنين اقدامی بکنم؟اگر شروع می کردم تا کجا ادامه می دادم؟

   می تونم برای تحليل راحت تر کمکتون کنم:می شه مثلا با توجه به نتيجه محتمل بررسی کرد.(مثلا شما می گيد که اون طور که به نظر می رسه احتمالا می ميره ولی نمی تونه به علت حافظه تاريخی مردم تاثير گذاری لازمو داشته باشه پس حماقته).يا اين که شايد بتونيد نظر عام تری بديد مثلا اين که مستقل از نتيجه اين حرکت شجاعته يا اين که نه٬هيچ آرمانی در دنيا وجود نداره که ارزش جان يک انسانو داشته باشه؟اين يعنی يک تحليل انسانی بر مبنای شرايط انسانی و نه مثلا شرايط سياسی و اجتماعی موجود!و اين موضوع خاص هميشه مورد علاقه خاص تر من بوده!(ر.ک.داستان آرمان۶٬ خرداد)زود باشيد فکراتونو به کار بينداريد فکر می کنم موضوع جالبی باشه و ارزششو داشته باشه.

شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٤

هم فيها خالدون

   ۱.خداوند بزرگ در قرآن بهشت را برای ساکنان صحراهای سوزان حجاز چنان به تصوير می کشد که در فهمشان بگنجد و نهايت آمال آن ها باشد.نهر های روان و سايه های جاويد و حوريان زيبا و...فکر می کنيد اگر خداوند بهشت را مطلوب شما مجسم می کرد چگونه می بود؟جالب خواهد بود٬نه؟

   بهشت من شايد چنين باشد:دشت هايی سر سبز و پرگل-طوری که تا هفتاد هشتاد رکعت نماز را قشنگ جواب دهد-گذر گاه هايی ميان صخره هايی بلند و پر شکوه-که آبی سرد و روح افزا در بين آنها جاريست-و در پايان آن آبشاری چنان بی نظير و مجرد که مطمئنت کند پای به قلمرو خدا نهاده ای!و البته در کنار بهترين دوستانت به جای حوری ها!اردوی تنگه واشی خوش گذشت واقعا ديدنی بود..دست بچه ها درد نکند!

   ۲.يوستين گردر نويسنده نروژی دنيای سوفی و راز فال ورق کتاب کوچکی هم دارد به نام سلام کسی اينجا نيست؟.داستان برای روزهاييست که آرمسترانگ تازه آن گام کوچک و بزرگ کذا را يرداشته است.جايی مسافر فضايی زمين در داستان يک شک فلسفی مطرح می کند:با توجه به اين که برای رفتن به ماه از روی زمين بلند می شويم و در آخر بر روی ماه فرود می آييم پس حتما جايی در اين بين جای بالا و پايين عوض می شود!

   به مرور در يافته ام که زندگی نيز چنين است:جايی آن وسط هايش بالا و پايين عوض می شود.دوست دارم همان جا ترکش کنم٬در اوج!   

یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٤

ليلا

من کزين فاصله غارت شده چشم توام  چو به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟   

   درو تقريبا با لگد باز کردم و اومدم تو.يه چيزی از جلو پام پريد و سکندری خوردم و زير لب به شلوغی نکبتی که انگار از ازل با دويست و ده بوده فحش دادم.بلند داد زدم:ليلا هستی؟جواب بده...

   همه اتاقو گشتم نبود.پاک عصبی شده بودم.می دانستم که هست.بويش تو اتاق بود.بويی شبيه خاک خيس  خورده پس از باران٬شبيه بوی رنگين کمان.تراس را يادم افتاد.همان جا بود:

   چی بهت گفتن ليلا؟اومدن اين جا؟چيزی گفتن؟هر چی گفتن مزخرفه ها٬دروغه.می فهمی؟نبايد هيچ کدومشونو باور کنی حاليته؟اينا يه سری آدم حسود و بيکارن.چشم ديدن من و تو رو ندارن.من که عمرا جز تو به هيچ کس فکرم نمی کنم.اينا رو بايد يه دفعه حسابی باهاشون گرت گيری کنم.تو اصلا نبايد حرفشونو باور کنی٬می فهمی؟

   همين جور يه بند داشتم می گفتم و بهش حتی نگاهم نمی کردم.اين قدر گفتم و گفتم تا اين که فهميدم دارم سرش داد می زنم.اون وقت نگام افتاد تو نگاهش:..

   ببخشيد ليلا بازم زياده روی کردم.اصلا حواسم نبود.آره درسته.خودتم که می دونی.فکر و ذکرم بعضی موقعا پيش اوناس.آره ديگه بعضی موقعا.فقط بعضی موقعا می شه خيلی موقعا.خوب چی کار کنم آخه...تقصير من که نيست.تو خودت هيچی نمی گی.اصلا انگار کرم داری.می خوای من کم بيارم که بعدش بياری تو روم.هيچ وقت هيچی نمی گی که بهم يه ذره٬نه خيليا فقط يه ذره٬اميد بده.مثلا همين الان.من خيلی ناراحتم ولی تو هيچی نمی گی که يه کم آرومم کني.يه کلمه اگه بگی برات می ميرم.می دونی که راست می گم.اما اين جوری که نمی شه.فکر می کنی تا کی می تونم تو هيچی نگی و طاقت بيارم؟ده سال ديگه؟بيست سال ديگه؟يه روز بالاخره ولت می کنم و با يکی از همينا می رما!اون وقت بد می بينيا!بی چاره می شما!بيا و تمومش کن ليلا!خلاصم کن ليلا خلاصم کن!گريه نمی کنما من مردم!

   و باز مثل هميشه عين بچه ها نتونسته بودم جلوی خودم را بگيرم و ناودون ناودون اشک می ريختم.ليلا نوازشم می کرد و مانند هميشه ناظر اشک ها و لبخندهايم بود:چرا هيچی نمی گی؟من دارم می ميرما ديگه نمی تونم بدون تو زندگی کنم.اصلا چطوره يه کاری بکنيم ليلا.من طناب ميارم بيا منو اينجا رو اين تخت با طناب ببند کنار خودت.اون وقت ديگه هميشه کنارتم.خوبه هان؟نه؟آره٬اين جوری که به درد نمی خوره.اصلا فايده نداره.اگه جدی جدی ولت کنم چی کار می کنی؟می دونم که حسودی!بعضی موقعا به سرم می زنه برم و تا می تونم ازت دور شم مثلا برم صحرای زيمبابوه و ببينم چی کار می کنی.دنبالم ميای يا نه!برم؟ولی اگه نيای دنبالم چی؟نمی تونم نه؟يا يه کار ديگه می کنيم.به زور می برمت يه جا که فقط من و تو توش باشيم.مثلا اورانوس.چطوره؟..

   ديگر نمی فهميدم چه می گويم.می دانستم که چند دقيقه ديگر خوابم می برد و وقتی هم که بيدار شوم اثری از ليلا نيست.ولی آن وقت٬مثل هميشه حسابی آرام شده ام بدون اين که ليلا چيزی گفته باشد.خيلی عجيب است!يک چيزی بينمان بماند٬اين ليلا انگار جدا معجزه می کند!

يک بيک با مژه هايت دل من مشغول است  ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤

 

   حالا کم کم دارد يادم می آيد...

     نه٬نه...هر چقدر هم که اصرار کنيد و از معجزه تلاش و پشتکار بگوييد قبول نمي کنم.سر رياضی زيادی وقت گذاشته بودم.برای همين چند تا سوال فيزيک را اصلا نزدم و گذاشتم برای آخر که نشد و وقت کم آوردم.در تنيجه ۸ سوال فيزيک را نگاه هم نکردم.(۸ تا خيلی است قبول داريد؟).احساس می کردم افتضاح کرده ام تا آمدن کارنامه. مندرجات آن کارنامه دخلي به من نداشت.با يک نزده رياضي را چسبانده بودم به سقف (نفهميدم کسي بهتر از من آن سال رياضي زد؟)و بقيه معمولي!من اين نتيجه را به دست نياورده بودم.وقتی نمره درخشان رياضی يک را گرفتم ديگر مطمئن شدم.به همين دليل کنکور برای من همواره خاطره ای به مراتب متفاوت از ديگران است.   

   حالا من اين جا هستم و اين جا را با تمام خوبی ها و بدی ها و آدم های غير عاديش دوست دارم.به رشته ای که دارم می خوانم علاقه دارم و حتی از بقيه رشته ها بدم می آيد در حالی که بدون هيچ ديدی وارد شده ام.چنان به اين جا و آدم هايش عادت کرده ام که تصور بودنم در هر جای ديگر برايم عجيب است.آن قدر شيفته اين آدم ها و داستان های عجيبشان شده ام که به شدت وسوسه می شوم که روزی داستان زندگی شايد عاديشان را در حماسه ای بسرايم!

 

    ۱.می خوام فيلم پيشنهاد کنم:unfaithful قشنگ بود.فقط يه چيزی توش اذيت می کرد:تجهيزات صدا دايم ميومد توکادر!تعجب کردم از فيلمی که نامزد اسکار شده.

   ۲.خداحافظ گاری کوپر٬رومن گاری:"اين حال اصطلاحی داشت که باگ پيدا کرده بود:«آزادی از قيد تعلق».چيز فوق العاده ای بود.وقتی از قيد تعلق آزادی يعنی تنهايی.نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی.همين.باگ می گفت که بزرگترين مسئله جوانان اين است که چطور اين اکسير را پيدا کنند.البته خيلی مشکل است.ولی وقتی به آن رسيدی از هر چيزی که فکر کنی بهتر است .يادتان نرود٬آزادی از قيد تعلق٬وقتی به آن رسيديد خبرش را به من بدهيد."به من هم!

   ۳.می گن آينشتاين اواخر عمرش تو بيمارستانی بستری بوده.به خاطر نوع خاص بيماريش بهش می گن که يا سيگارو ترک می کنی و يا مجبوريم پاتو قطع کنيم.اون در جواب می گه:سيگار را ترک نمی کنم٬پايم را نمی گذارم قطع کنيد٬می ميرم!حکايت من هم شده همين٬کوتاه نمی نويسم٬از آف گذاشتن لينکم برای ملت هم دست بر نمی دارم و ...حتی نمی ميرم! 

       

پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٤

چرا ظرفم را نشکست؟

اگر با من هنوزم هست ليلی  چرا ظرف مرا نشکست ليلی؟  

   امروز و فردا کنکور است.هفته قبل هم بود.

   رفتم سلف.بهزاد را ديدم که نشسته بود و ناهار می خورد.من هم نشستم پيشش و مشغول شدم.همون جور آرام و خونسرد که نظيرش را نديده ام که می خورد گفت:آخر هفته کنکوره.بی چاره کنکوريا.من که اصلا الان حال و حوصله کنکور دادن ندارم.خيلی چيز شاخيه.نتيجه يک سال تلاش آدم تو يه روز معلوم می شه.گفتم آره.ما هم خوب در رفتيما.گفت آره.شانس آورديم.ما چی جوری کنکور داديم واقعا؟گفتم خداييش.من که اصلا يادم نيست.بعد هم گفتم بايد بروم.غذای بهزاد مانده بود و خداحافظی کردم.۴۸ دقيقه بعد توی سايت ديدمش.گفت که همين الان از سلف آمده و دو نفر ديگه بعد من نشستند جلوش ناهارشونو خوردند و رفتند...

   من اصلا يادم نيست؟هی پسر٬همه اگر يادشان رفته باشد تو که نبايد!..

   تلفن زنگ زد.فريد بود:سلام سعيد!تبريک می گم!رتبه ۶۱ شدی!چه شادی صادقانه ای در صدايش بود!جمله تاريخی من آب سردی بود بر آتش خوشحالی و داغی خبرش:۶۱ چيه؟يعنی خوبه؟..

   گاهی اوقات در زندگی حرف های غريبی زده ام يا کارهای عجيبی کرده ام و يا دچار احساسات مرموزی شده ام که خودم را نيز حيرت زده کرده اند.(ر به پست همدمی عزيز!)گويی اين اعمال از يک روح بدوی و از کنجی ناآشنا از درونم برخاسته اند.(شما چطور؟!)اين هم از همان ها بود.به جای من فريد بهت زده شد:چی می گی؟۶۱ منطقه خيلی خوبه ديگه!تو بعد من رتبه دوم شهر شدی!..   

   آخی طفلی فريد!الان که اين ها را می خوانی لبخند می زنی هان؟!شرمنده دست خودم نبود.تو که نديدی٬خبر قبولی برق را حتی سردتر برگزار کردم!با وجود اين که غير منتظره تر بود و هيچ کس با رتبه ۶۱ منطقه ۲ پيش بينيش را نمی کرد.چرا؟شايد شوکه شده بودم و بهت زده.آخر کارنامه های سنجشم را فقط چند روزی قبل کنکور گرفته بودم و هنوز يادم نرفته بود رتبه های چهاررقمی ام را.بهت ديگران-مثلا معلم ديفرانسيلی که يک بار مرا با يک پا بالا گوشه کلاس جريمه کرده بود-از اين موفقيت پسری که معدل دبيرستانش هيچ وقت به ۱۹ هم نرسيد دست کمی از خودم و خانواده ام نداشت...

   تمام تابستان گيج بودم.هی يادم می آمد که نه خودم برای کنکور دعا کرده بودم نه به اطرافيان سپرده بودم.اما در عوض٬هر شب و هر شب آن سال عجيب چيز ديگری را از خدا خواسته بودم که...هرگز و هنوز بر آورده نشد!

خدا گر به رحمت گشايد دری   ز حکمت ببندد در ديگری

                           شايد ادامه دارد...   

دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٤

ادرکو الکامو قبل ان يدرککم الموت

   ادرکو الکامو قبل ان يدرککم الموت:

   ولی از همين حالا رضايت خاطر مرا بسنجيد.من از سرشت خودم لذت می بردم و همه می دانيم که خوشبختی جز اين نيست...

   مثلا در راهروهای کاخ دادگستری زن يکی از متهمان که تنها برای خاطر عدالت و ترحم يعنی به طور مجانی از او دفاع کرده ايد جلوی شما را بگيرد٬وقتی بشنويد که اين زن زير لب می گويد که هيچ چيز نمی تواند آنچه شما برای او کرده ايد قدر بشناسد . شما جواب دهيد که همه اين ها کاملا طبيعی بوده و هر کس ديگر هم همين کار را می کرده است٬حتی کمکی هم تقديمش کنيد و دست زن بيچاره را هم ببوسيد و همانجا ختم کنيد.باور کنيد آقای عزيز٬شما به جايی بالاتر از جاه طلبی های عامه رسيده ايد.٬شما خود را به درجه ای از رفعت رسانده ايد که در آنجا فضيلت جز از خود مايه نمی گيرد...

   یک ايوان طبيعی پانصد يا ششصد متر بالاتر از دريايی آشکارا و غرق روشنايی برای من مکانی بود که در آن آسوده تر از همه وقت نفس می کشيدم!مخصوصا اگر تنها بودم و کاملا بالاتر از موران آدمی صورت...بدين طريق بود که من از زندگی و کمال خويش لذت می بردم...از اين گذشته بالاتر از ديگران زيستن هنوز تنها راهيست برای اين که اکثر مردم انسان را ببينند و به او احترام بگذارند...

   آقای عزيز آيا در واقع اين همان بهشت نبود؟:مستقيما با زندگی در آميختن؟زندگی من همين بود و هرگز نيازی نداشتم که زيستن را بياموزم.من در صورت لزوم صميمی و در موقع ضرورت ساکت بودم.می توانستم شوخ طبع يا به همان اندازه موقر باشم.مصاحبتم راحت و طبيعی بود از اين رو محبوبيت زيادی داشتم و موفقيت هايم در اجتماع حد و حصر نداشت.اين صميميت بی ريا باعث می شد که به ارزانی محبت همه را که برای شکفتن استعداد های من ضرورت داشت به خود جلب کنم.ريخت و قيافه ام هم بدک نبود.هم رقصنده ای ماهر بودم و هم دانشمندی خويشتندار.موفق شده بودم که در عين حال-واين نه چندان آسان است-هم زن را دوست بدارم و هم عدالت را...بله کم کسی از من طبيعی تر بوده است.توافق من با زندگی کامل بود.من هستی را به هر گونه ای بود از عرش تا فرش می پذيرفتم بی آنکه از قبول ريشخندها و عظمت ها يا ذلت هايش شانه خالی کنم... در واقع از فرط انسان بودن٬آن هم با اين درجه از سرشاری و سادگی خود را کمی مافوق بشر می ديدم...

     من هميشه با حيرت و اندکی سوءظن به اين موجودات عجيب که برای پول می مردند يا برای از دست دادن مقام مأيوس می شدند و يا با حالتی تبختر آميز خود را برای سعادت خانواده فدا می کردند می نگريستم...

   شايد ما زندگی را چنانچه بايد دوست نمی داريم.آيا توجه کرده ايد که احساسات ما را تنها مرگ بيدار می کند؟

   هموطن عزيز بايد با کمال فروتنی اعتراف کنم که من هميشه سرشار از غرور بوده ام.من من من اين است ترجيع بند زندگی گرامی من.اين که من هميشه آزاد و مقتدر زندگی کرده ام کاملا حقيقت دارد منتها فقط به اين دليل فوق العاده که برای خود نظيری نمی شناختم احساس می کردم از هر قيدی نسبت به ديگران آزادم.من هميشه خود را با هوشتر و زبردست تر از همه مردم تصور کرده ام.حتی در زمينه هايی که به سهولت می توانستم ناشيگريم را به خود بقبولانم به دشواری می توانستم اين فکر را از ذهنم بيرون کنم که اگر فرصت کافی برای تمرين داشتم از بهترين ها پيشی می گرفتم.من در خود جز برتری چيزی سراغ نداشتم.همين علت نيکخويی و آرامش مرا توجيه می کند.وقتی به ديگری می پرداختم فقط از طريق بنده نوازی بود و اجرش بی کم و کاست نصيب خودم می شد:در عشقی که نسبت به خودم داشتم يک پله صعود می کردم...

   انسان چنين است آقای عزيز٬نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد ديگری را دوست بدارد...

   در می يافتم که احساس عظيمی از قدرت و کمال در درونم اوج می گيرد و به قلبم انبساط می بخشد.قد راست کردم و خواستم سيگاری روشن کنم٬سيگار خشنودی٬که در همان لحظه قهقهه خنده ای از پشت سرم برخاست...

   مدت کوتاهی نگذشته بود که من به موضوعی پی بردم:وقتی نابينايی را روی پياده رويی که با کمک من به آنجا رسيده بود ترک کردم کلاهم را از سرم برداشتم و به او سلام دادم.مسلما برای او نبود که کلاه از سر بر می داشتم٬چون او نمی توانست ببيند.پس اين سلام خطاب به که بود؟به تماشاگران؟

   من هميشه فکر می کردم مردمی که مرا نمی شناسند در صورتی که باب مراوده با من را بگشايند نمی توانند از دوست داشتنم خودداری کنند و حال آنکه چنين نبود!من در بين کسانی که ار دور مرا می شناختند و من آنها را نمی شناختم با کينه و دشمنی روبرو می شدم.لابد گمان می کردند که در سعادت مطلق غوطه می خورم و اين گناهی نابخشودنی بود...

    احتياج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند.تصور کردم که عاشق شده ام.به عبارت ديگر خودم را به حماقت زدم.با تعجب می شنيدم که می پرسم:دوستم داری؟و می دانيد که در چنين مواقعی رسم است که در جواب بگويند:تو چطور؟اگر جواب مثبت می دادم تعهدی را بر عهده می گرفتم که از حد اخساسات حقيقيم بالاتر بود.اگر جرأت می کردم که جواب منفی بدهم با اين خطر مواجه می شدم که ديگر دوستم ندارند و از آن رنج می بردم...

                                                         سقوط٬کامو

   ۱.سقوط عالی بود.به زودی نقدی بر آن خواهم نوشت.شما هم حتما بخوانيدش.

   ۲.اميدوارم که شيفته کتاب شده باشم و نه ژان باتيست کلمانس.هر چند تميزش سخت است.

   ۳.علاوه بر خلبانی و نويسندگی يک شغل ديگر هم که لايق انسان باشد يافتم:وکالت دعاوی!             

    

    

  

جمعه ۱٠ تیر ۱۳۸٤

!ميهمانی گرامی٬همدمی عزيز

   ميهمانی گرامي٬همدمی عزيز!

   در حال کار کردن با اينترنت توی سايت٬فکری بودم که اين روزها چقدر خبر بد زياد شده.برادر خانم شهاب٬پدر بهمن٬استاد برکشلی.به نظرم عجيب می آمد.تو همين فکرها بودم که يکی از دوستان دبيرستان پی ام داد: 

?reza_samq:salam saeed khoobi 

?saeed3332002:salam mamnoon to khoobi

?reza_samq:mer30 tehrani

saeed3332002:are

...reza_samq:ye khabar barat dashtam motaassefane khabare khoobi nist

   دلم ريخت.يعنی خبر چه بود؟نكند...پايين صفحه trillian پيغامی ديده نمی شد.نوبت من بود و منتظر.با ترس و دلهره انگشتانم بر روی حروف سي٬اچ و آي لغزيد...

...reza_samq:pedare yusuf rahimi fot karde

   ...اووووووف!

    خدا بيامرزی ای گفتم و گفتم كه چقدر اين خبرها زياد شده و گفتم كه ان شاء الله برای مراسم هفتم خودم را خواهم رساند...

   پنج دقيقه بعد سايت تعطيل شد.فريد را ديدم.پيشدستی كرد٬نه در سلام٬بل در آن چيزی كه به طرز غريبی در ذهن هر دومان می گذشت:چقدر اين روزها خبر مرگ و مير زياد شده.گفتم:پس تو هم با خبر شدي؟گفت:از چي؟گفتم:خبر تازه ای شنيدی مگر؟گفت مهرداد فلان نامی از دوستانم٬كه فكر نكنم بشناسيش...گفتم:مهرداد؟می شناسمش.با هم مسابقات علمی كشوری رفته بوديم.نكند اين هم پدرش مرد؟گفت:متاسفانه خودش فوت كرده...با دوستانش توی جاده شمال...

   خودش مرد؟يعنی چه؟مگر همسن خودمان نيست؟چه طوری می شود؟دانشجوی مكانيك امير كبير بود و از رتبه های خوب دوره ما در شهرمان.به عبارتی چشم و چراغ يك فاميل...و حالا مرده.مادرش چه می كند؟كی حاضر است به او خبر بدهد؟شوخی كه نيست.تازه اول زندگيش بود.آخر همسن خود ما بود.مثل اين كه خود من مرده باشم...

   اين سوالات همه برای لحظاتی بعد بود.چون اولين حسی كه بعد از شنيدن اين خبر نا خود آگاه به من دست داد٬صادقانه می گويم٬اين حس عجيب بود كه كاش جای او بودم.وسوسه عجيبی بود كه خيلی زود رفت.هنوز هم از تجزيه و تحليل اين احساس آنی و گذرا در مانده و پاك متعجبم.

   بعدتر كه كمی فكر كردم٬ديدم اين كه به كنار ولی بعضی از اين خبرها خيلی هم اتفاقی نيست.خيلی از ماها اكنون به سنی رسيده ايم كه شايد بايد خود را كم كم آماده شنيدن چنين حقيقتی در روزی محتوم و احتمالا نه چندان دور بكنيم.از دست دادن بزرگتر هايی كه به بودنشان در بينمان عادت كرده ايم.می دانم اين حرف ها قشنگ نيست اما حق است ديگر.تلنگری كوچك برای خودم و خودتان.

 ******* 

   ۱.و آری اين چنين است ای برادر.فرشته با شكوه مرگ اين روزها هم نفس ماست.و حضورش انصافا كه لحظات اصيل تر و با ارزش تری برايم ساخته.آن قدر مجذوبش شده ام كه چه بسا زود باشد كه در تكريم اين ميهمان آسمانی داستانی بنويسم.

   ۲.هيچ وقت دعا نكنيد كه زودتر از والدينتان٬حداقل مادر٬بميريد.خيلی خود خواهانه است.چون در اين صورت در واقع دو نفر می ميرند.شوخی نيست٬مادران ما مادران ايرانی هستند.موجوداتی عجيب كه هميشه از دركشان عاجزم با احساساتی عاشقانه كه گاهی آن ها را عمری از خودشان باز می دارد و زندگيشان را در زندگی فرزندان خلاصه می كند.و عجيب تر٬ارزش گذاری هايی است كه برای همين احساسات می شود.نمی دانم...

   ۳.و در پايان٬به بهمن عزيز كه از وقتی به ياد دارم يك گام در مسير نسبتا مشابهی كه در زندگی پيموده ايم از من جلوتر بوده است!:

   وه كه چقدر ازدوستی تو بر خود باليدم وقتی در آن جامه سياه  چنين راست قامتت ديدم! كه خوب می دانم داغ بزرگت هنوز تازه تازه بود.شنيده بودم كه می گفتند فلانی مردانه بار سنگين غم را بر دوشش تاب آورده٬اما بايد می ديدمت تا بفهمم چه می گويند.خوب می دانم كه اينك سرفراز به ميانه برگشته ای و آماده رويارويی با زندگی و تحقير مصائب آن با عظمت روح خود هستي!زهی سعادت من كه دست دوستيم را بار ديگر بفشاري!            

سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤

raise up!

   بس است ديگر.بس کن.حوصله ام سر رفت...

   می دانی کجا داريم زندگی می کنيم؟اينجا هيچ کس دلش به حال ديگری نمی سوزد.اگر پايمان اين لبه بلغزد٬تا آخرش رفته ايم.هيچ کس دستمان را نمی گيرد.پس بلند شو...

   کاش کمی از اين همه رنجت می گفتی.عجيب است.آخر من و تو چه می فهميم از رنج؟من که چيزی نمی فهمم.اين را تازه متوجه شدم..با ديدن چين و چروک های بی شمار صورت پيرزنی که در همهمه ايستگاه اتوبوس به نقطه ای دور در گذشته می نگريست.با ديدن آن پسره که انگار مخش کمی قاطی داشت و بنا به حکمتی ناگريز بود يکباره فرصت زندگيش را چنين بزيد.يا پيرمردی که بعد از عمری آقايی حالا در گوشه ای از خانه سالمندان حتی نمی تواند خودش را از به گند کشيدن جايش بازدارد.يا با ديدن چهره فروريخته آن همکلاسمان که برادر دکترش را٬برادر جوانش را از دست داد٬و ميدانی که اين ها همه را تخيل نمی کنم.

   زندگی همه رنج نيست.معجونی از شادی ها و غم های کوچک و بزرگ است که بايد يکباره با هم سر کشيد و خلاص..برآنم که نه رنجی حقيقی وجود دارد و نه شادی .آن چه برايش آفريده شده ايم عبور از تمام اين هاست.چيزی ورای همه شان.می دانی٬هميشه زندگی را به يک مسابقه دوی سرعت تشبيه می کنم.در يک چشه به هم زدن تمام می شود و تو فقط وظيفه داری مبارزه کنی.فرصت نداری ناراحت شوی که عقب افتاده ای٬به هزار و يک دليل حق و ناحق.يا اگر بيفتی هر چقدر هم از تنه ای که شايد ناجوانمردانه خورده ای بنالی آنها برای تو نخواهند ايستاد.و اگر چنين کنی يقين بدار فقط چند لحظه بعد پشيمان خواهی شد!   

   و به راستی هم که لمحه زندگی مجال چنين بازی های بچه گانه ای نيست و انسان های لايقش را می طلبد نبايد بگذاريم زندگی ما را از پا درآورد .فقط بايد جنگيد.بايد ايستاد و فرياد زد و زندگی را با همه دردها و رنج هايش به مبارزه طلبيد تا از گذار اين نبرد آبديده تر شد..فکر کنم طعم گس ولی لذت بخش زندگی در تراژدی را به اندازه کافی چشيده ای٬اينک بيا و اندکی داروی تلخ تلاش را امتحان کن.ضرر نمی کنی٬بامن! 

   پس بلندشو و تکانی به خودت بده.خودت را به آنها که نه٬به خودت ثابت کن!برخيز و بجنگ!اگر در اين جنگ نا برابر پيروز شدی بر بلندای انسان ايستاده ای٬و اگر هم نه حرجی بر تو نخواهد بود مبارز!چرا که تو با سلاح روح مقيد و دربندت به جنگ روح بی انتهای هستی رفته ای!

 

   ۱.هنوز و هميشه دوست من٬اکنون که کمی آرام تر شده ای بگو ببينم..:

   به راستی سزاوار بودم اين چنين بی رحمانه تاختنت را؟که شب و روز برايم نگذاشته ای...

   ۲.بی قرارم.بی تابم.به هيچ آرام نمی گيرم.نه کتاب نه موسيقی نه دوستان نه شطرنج نه فيلم نه نوشتن...انگار کسی چيزی جايی دارد مرا صدا می زند نه تا نروم پيشش آرام نمی گيرم....فقط هر که هستی کمی بلندتر که بشنوم...نکند تويی ليلا؟ 

یکشنبه ٥ تیر ۱۳۸٤

غم اين خفته چند

   غم ابن خفته چند٬خواب در چشم ترم می شکند..؟

   تراس اتاق دويست و ده٬يه شب تير با يه نسيم خنک که قشنگ خستگی يه روز پر دغدغه رو از تن بيرون می کنه.با اپرای يکنواخت گروه جيرجيرک های نيمه شب تابستان.بی خيال خوابيده و نگران نوک درختهای محوطه خوابگاه که خيلی هاشون در تيررس ديد نيستند.خيلی فکری و...تنها.

   بقيه بچه ها هفته پيش امتحاناشون تموم شد و من امروز.يه هفته ای می شه که جز ما دو تا کسی تو اتاق نمونده.حالا هم که رو به روی هم دراز کشيده ايم.من می گويم:اين ديالوگو دو تا از برقی های خوابگاه ردو بدل کردن ديروز شنيدم:اولی:رای دادی؟دومی:آره.اولی:به کی؟دومی:احمدی نژاد.اولی:چرا؟دومی:پس می خواستی به هاشمی رای بدم؟دومی(بعد کمی فکر):آره خوبه.حداقل مياد اين سوسولارو جمع می کنه.

   فلانی رو که می شناسی؟رفيق خودمون!آره همون که دور اول به معين رای داده بود.ديروز به احمدی نژاد رای داده.اومده بود تعريف می کرد و کلی می خنديد.گفتم چرا؟گفت آخه خلج از هاشمی حمايت کرده بود.من هم که هيچ دل خوشی ازش ندارم خواستم حالشو بگيرم.جدی می گی؟همين؟آره همين!

   بهمانی رو که يادته؟همونی که همه فکر و ذکرش ... اونم طرفدار احمدی نژاد بود.می گفت:هاشمی بياد بچاپه؟گفتم آخه ديگه تو چی می گی؟اگه اين يارو بياد که تو ديگه هيچی گيرت نمياد؟!

   بهش(يکی ديگه) می گم چرا رای می دی؟می گه ساده زيسته.مثل رجايی.به تحول نيازه.می گم:زن رجايی گفته هيچ سنخيتی با رجايی نداره.می گه تخريبه.می گم دو ساله بيلان مالی به دولت نداده می گه چون دولت کارشکنی می کنه.می گم اين همه آدم نخبه اين همه استاد دانشگاه ازش حمايت کردن.خيلياشون گفتن اگه اون انتخاب بشه باهاش همکاری نمی کنن.می گه آخه مواضعشون در خطره.می گم علوی زيمنس آلمانو ول کرد اومد ايران٬کدوم منافع؟می گه:بايد جوونگرايی بشه.و مافيای قدرت ساقط.می گم پس فردا ما بايد با جهان بشينيم پای ميز مذاکره امتياز بديم امتياز بگيريم.بايد اهل مصالحه و کوتاه اومدن باشه.بايد با سياست آشنا باشه.پله هايی که طی کرده خيلی غير عادی و سريعه.می گه از سياست خارجه بی خودی يه غول ساختن اين جورام نيست.می گم چرا تو اردبيل کمترين رايو آورده که استاندارش بوده؟می گه همشهری بازی دراوردن به مهرعليزاده رای دادن.می گم تندروئه.می گه از کجا می دونی؟می گم اطرافياش٬آدمايی که ازش حمايت می کنن.می گه کارشو بلده.مطمئن باش از من و تو روشنفکر تره.می گم در مقابل آدمايی که ازش حمايت می کنن تعهد داره و اگه خودش تندرو نباشه اونا هستن.می گه هيچ کی ازش حمايت نمی کنه.می گم بسيج و سپاه؟می گه تعهدی در مقابل اونا نداره.می گم اما من اين جوونا رو می شناسم٬مثلا يکی از معاوناش رييس بسيج سابق دانشگاه خودمونه و بقيه به همين ترتيب.می گه خوب که چی؟می گم هيچی.بايد جای من بودی٬اون روز تو آمفی تئاتر مرکزی يا اردو مشهد بين دو ترم.شايد مثل من يه خاطره٬يه احساس بدی پيدا می کردی.اون وقت ديگه نيازی به استدلال هم نداشتی.می گه...

   هوی ی ی!

   ليلاست.انگار ديگر خيلی شلوغش کرده بودم:حواست کجاست؟بی خيال!من که هنوز اين جا کنارتم!لبخند می زنم.لبخند می زند.می خندم.لبخند می زند... 

   ۱.حضرت علی گفته هر حکومتی لايق همون مردميه که بهشون حکومت می کنه.(به مضمون)

   ۲.بنا دارم زود به زود آپ کنم٬اگر اتفاقات غير منتظره ای نيفتد.يا حق!