خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

در باب غرور

   «آگاه باشيد به خدا سوگند ابابکر جامه خلافت به تن کرد در حالی که می دانست جايگاه من نسبت به حکومت اسلامی چون محور آسياب است به آسياب که دور آن حرکت می کند.او می دانست که سيل علوم از دامن کوهسار من روان است و مرغان دور پرواز انديشه ها به بلندای ارزش من پرواز نتوانند کرد...»       

   «دور باد رأی کسی که با من مخالفت کند...»

   «خدا پدرشان را مزد دهد!آيا يکی از آنها تجربه های جنگی سخت و دشوار مرا دارد؟يا در پيکار توانست از من پيشی بگيرد؟..»

   «به يارى دين برخاستم ، در روزگارى كه همه در كار سستى مى‏نمودند . و در آن هنگام كه هركس سر در لاك خود فرو برده بود ، اين من بودم كه سر برافراشتم . [ و در آن هنگام ، كه زبان همگان بسته بود ، اين من بودم كه به سخن آمدم . ] و در آن هنگام كه همه در راه مانده بودند ، اين من بودم كه به هدايت نور خدا راه خويش پى گرفتم .

   ادعايم از همه كمتر بود و حال آنكه ، بر همگان پيشى جسته بودم و زمام كارها به دست گرفته و پيش مى‏تاختم و بتنهايى ، از همه گرو مى‏بردم . همانند كوهى كه تندرها نجنبانندش و توفانها برنكنندش . هيچكس بر من عيبى نتوانست گرفت و در غيبت من سخنى نتوانست گفت ...»

   «من در خردسالی بزرگان عرب را به خاک افکندم . شجاعان دو قبيله مضر و ربيعه را در هم شکستم!شما موقعيت مرا نسبت به رسول خدا در خويشاوندی و مقام و منزلت ويژه می دانيد...»

                                                 خطبه های شقشقيه٬۴٬۲۷٬۳۷٬و۱۹۲

   غرور چيز خوبيه ولی به شرط اين که متناسب با حد و اندازه های آدم باشه وگر نه تو ذوق می زنه.نمونه های خوبی از اين عدم تناسب رو می شه تو دخترايی ديد که شايد غرورو با متانت اشتباه می گيرن در حالی که کمشون شايستگی غروری رو دارن که بروز می دن.اين حد و اندازه خوب خودش به دست مياد و در اين صورت زيباست ولی هيچ وقت نبايد به تکبر تبديل بشه که خاص ذات باری تعاليه.برای تعيين اينی که تا چه حد خوبه و متناسب با شخصيتت اطرافيان ملاک خوبی هستن البته اونايی که سرشون به تنشون بيرزه و حسود و بخيل و يا از اون طرف تملق گو نباشن.اين غرور خود به خود متناسب با رشد شخصيتی آدم شکل می گيره و زياد می شه و در عين حال شخص مقابل خالقش خضوع بيشتری پيدا کنه...                                                       

   پی نوشت:اون يه داستان بود و هر کی می خوند بايد کامنت می ذاشت.اين شماره انداز حضور بی اثرتان در اين جا را ثبت می کند.خوب است حرام کنم بر شما داستانم بی کامنت خواندن را؟هنوزم دير نشده...

شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤

درد

   ادامه:

   اگر در اين لحظات در اين اتاق بيمارستان بوديد به گفته نويسنده ايمان می آورديد که لرزيدن شانه های محکم يک مرد از ناب ترين تابلوهای بشريست.

   ليلا کنارش نشست.دستانش را گرفت و بعد چند لحظه ای سکوت گفت:بهروز اين طوری نگو.اينا امتحان الهيه.مبادا کم بياری...

   -مرد هق هقش را فرو خورد.يعنی سعی کرد:ليلاباورت نمی شه اما اصلا برای خودم ناراحت نيستم.يعنی هستم ولی نه اندازه تو.نمی دونی از اين که تو اين بيست سال هيچ کاری نتونستم برات بکنم چقدر خودمو سرزنش می کنم.تو به روم نمياری اما خودم که يادم هست چه قولايی بهت دادم.خواهرات همه خوشبخت شدن اما تو...نگا کن شرمم می شه...چند ساله حتی يه النگو هم به اين دستای تو نبوده؟آخه چی تو من ديدی که گفتی آره؟هيچی هم نمی گی هيچ وقت گله و شکايت نمی کنی.آخه چرا؟تو دوست نداری خودتو بچه هات زندگی راحت تری بکنن؟يه چی بگو تا خودمو نکشتم...

   -معلومه که دوست دارم بهروز.من هم بعضی موقعا دلم يه چيزايی می خواد که ندارمشون.ولی چه می شه کرد؟تقديره ديگه.دوست دارم حداقل داشته هامو از دست ندم.

   -خوبه.خوب شد لااقل نگفتی هیچی نمی خوای.ليلا با خودم فکر می کنم اگه خودش می تونست حرف بزنه راضی می شد اين پولو بديم؟ولی راست می گی.هيچ کاريش نمی شه کرد.فعلا که اين خط سبزا دارن می گن زندس...

   خط های سبز و شکسته با فاصله زمانی يکسان می آمدند و می رفتند.بهروز يادش آمد از بچگی از خط راست بيشتر از خط شکسته خوشش می آمده.راستی اگر اين خط ها هم يک خط راست می شدند قشنگ تر نبود؟

   -وای...

   -چی شد بهروز؟

   -ليلا می خوام يه اعتراف وحشتناکی بکنم.

   -چی؟

   -بعضی وقتا به سرم می زنه خودم يه جوری کارشو بسازم.يه جوری که بی درد باشه.که هم خودش از اين زندگی نکبتی که ديگه فقط زنده موندن با بدبختيه راحت بشه هم من و تو بتونيم...

   -بهروز...

   -چيه؟گفتم که وحشتناکه.

   -نگا کن!بابا!

   باور کردنی نبود اما پيرمرد داشت به آنها نگاه می کرد و جويبار اشک چشمه چشمانش روی سطح ناهموار گونه های پرچروکش جاری بود...

   -وای...وای...وای...

   -بهروز حالا گريه می کرد و فرياد می زد و بی هدف راه می رفت.از سر و صدای او دکترها آمدند و حيرت زده بر جای ماندند:مرد گريه می کرد در حالی که پدرش نمرده بود و پيرمرد گريه می کرد در حالی که ماه ها می شد که اين توانايی زندگان را هم مثل خيلی چيزهای ديگرشان از دست داده بود!..

 

جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٤

درد

   تقديم به مصاحبان مصائب:

   -چی شد؟دکتر چی گفت؟

   بهروز جوابی نداد و نگاهی به تختی انداخت که يک سالی می شد ميزبان پدرش بود:اين به هوش نيومد؟

   -نه دکتر چی گفت؟خطر که جدی نيست؟

   -تا به چی بگی خطر.ليلا می دونی چی گفت؟گفت بايد بازم عمل بشه.

   -يعنی عمل بشه زنده می مونه؟

   -تا به چی بگی زنده.ولی آره٬اگه عمل کنه بايد بازم اکسيژن بسوزونه.

   -خوب اين که خيلی خوبه بهروز!

   -خوبه؟ليلا مثل اين که يادت رفته واسه دوتا عمل قبليش هنوز زير قرضيم.پول اين يکی رو از کجا جور کنم؟به خدا ديگه هيچی برام نمونده.شهريه دانشگاه لعيا رو چی کنم؟يا کامپيوتری که دو ساله قولشو به بهزاد دادم؟ديگه نمی تونم ليلا...

   ولو شد روی صندلی و به عادت همه مردهای دردمند سرشو محکم گرفت بين دستاش:ليلا بعضی موقعا فکر می کنم خدا با من دشمنی داره...

   -کفر نگو بهروز توکلت به خودش باشه.پولشم جور می شه.بچه های ما هم ديگه بزرگ شدن.عاقلن.اگه شرايطو براشون توضيح بدی متوجه می شن.

   -به فرض هم که با هزار جور قرض و قوله پول اين دفعشم جور شد.آخه برای چی؟اومديم و شيش ماه ديگه گفتن دوباره عمل می خواد.از دهن تو و بچه ها بزنم که اين يه سال ديگه بيشتر بمونه؟که چی؟يه سال بيشتر يا کمتر عمر کردن اين که نه فرقی به حال من داره نه خودش...

   -بهروز اون پدرته...

   بغض يک مرد ترکيد:ليلا باورت نمی شه ولی ديگه حتی نمی تونم بهش بگم بابا.خدا ببخشدم ولی از پدرياش هيچی يادم نمونده.انگار از وقتی من به دنيا اومدم رو اين تخت و تو اين اتاق سفيد  کثافت بوده و اين شيلنگا هم از همون موقع سوراخ سوراخش کردن و ازش آويزون بودن.اين لعنتی هم با اون خط های سبز کجکيش وظيفه داشته از همون اول بهم يادآوری کنه که بيچاره بابات هنوز زندس...

 

یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٤

اجابت؟

   چه سريع الاجابه ام...

   دقيقا از همان جا آمد که بهش فکر هم نمی کردم.بايد حدس می زدم.مگر دوستی در قاموس من ارزشمندترين نبود؟

   بلا را می گويم.جمعه در خانه ما بهترين دوست دوران دبيرستانم دچار حادثه ای شد که ممکن بود تا آخر عمر اثرش باقی بماند.و اين همه در حضور من صورت گرفت و من خونسرد بودم.حتی در تمام آن دو ساعت اول و آن ضجه های جانکاه در اورژانس بيمارستانی در روز جمعه٬حتی آن هنگام که ديدم خانواده ای دارند عزيزانشان را تک تک از دست می دهند...

   هفت نفر از خانواده شان (خانواده ای مستضعف.چرا هر چی سنگه برا پای لنگه؟)درگير حادثه تصادف بودند و يکی يکی از ليست مشغولين به دنيا خارج می شدند.دو تا يشان وقتی ما بوديم جان دادند.آخر دو بار طوری گریه کردند(و دختر ها جيغ زدند) که بيم حادثه ای می رفت بر جانشان...

   و من مصيبت را ديدم که چهره اش را فراموش کرده بودم.و به يادم افتاد که هست٬که در گوشه گوشه اين مملکت اسلامی چه می گذرد و من و امثال من اينجا نشسته ايم و فقط به خود و آن عده به زعم خويش زيادی می انديشيم که با آنها در ارتباطيم و شايد هم اصلا فکر نمی کنيم و ناز پرورده ايم و فلان و فلان...نگذاريم کليشه ای شدن اين جمله ما را از توجه به آن باز دارد که در اين مملکت حاکمان داعيه برقراری حکومت علوی دارند اما...

   نه...نه...خيلی جدی نگيريد.تحولی در من صورت نگرفته اين ها فقط تلقين بود.هنوز هم به سادگی می گويم مصيبت زده ها و مستضعفان بايد ايمانشان قوی باشد.دنيا و ما فیها که ارزشی ندارد(خوب مگر دارد؟).مهم استفاده ار اين فرصت برای تعالی روح بشری و بازگرداندن امانت الهی به شايسته ترين وجه است...

   بس است ديگر حالم به هم خورد.اين هم فايده نداشت و من هنوز منتظرم.خطر رفع شد اما اگر اتفاق غير قابل جبرانی هم می افتاد به دوستم با خونسردی پيشنهاد می کردم که ايمانش به خدا باشد.در حالی که نمی دانم اگر به جای او بودم می توانستم حتی همين درد را تحمل کنم؟ديگر دارد حالم از اين ايمان به هم می خورد.اصلا من هم می خواهم در وبلاگم مثل بقيه از بيهودگی و تکرار روزها بگويم٬کفر بگويم٬به جای غزل شعر نوی بی سرو ته بنويسم و...اصلا کی گفته من ايمان دارم؟حالم از خونسردی دکتران سفيد پوش در مقابل ضجه های محتضران به هم می خورد...

   و من در بيمارستان مردی را در سکرات موت ديدم...   

جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤

 

   ۱.آی دی من برگشت.دوستان از اين پس می توانند با همان آی دی قبلی با بنده تماس بگيرند.از تمام کسانی هم که ممکن است در اين مدت توسط هکر برايشان مزاحمت ايجاد شده باشد عذر می خواهم.

   ۲.من خودم فصلشو درست حدس زدم.تابلو بود که پيامبر بهاريه.اما وقتی فهميدم متولد خرداده نه ارديبهشت يه خورده خورد تو حالم.خيالی نيست.

هيچ تا حالا به اين فکر کرديد که چقدر جالبه پيامبر ما تونسته خديجه-شايد تنها عاقله زن اون روز حجاز-رو راضی کنه که با سرمايش تجارت (بعدتر تبليغ دين) بکنه و آخر سر هم دل ازش برده؟!

   ۳.از اسفار کاتبان:«همچنان قول رب اعلی را باز می گوييم که آدمی به عين ذات باريتعالی فناناپذير است.چنان که آنچه می ميرد و فرو می ريزد قالبی از جنس خاک است و آنچه باقی است تا ابد الآباد قالب مثالی است که از جنس هشياريست که به اذن حضرت حق حامل سکنات آدميست که لطافتی به عين سيالی عطر گل دارد و صلابتی همچون فولاد يمنی٬و چون سواری بر مرکبی از جنس خاک نشيند...»

   ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم٬

   ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب٬

   ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار٬

   گر نکوبی شيشه غم را به سنگ٬

   هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.

سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤

يا مصطفی!

آب زنيد راه را هين که نگار می رسد   مژده دهيد باغ را بوی بهار می رسد

   تو اين سه چار روز بين الميلادين شور و حال عجيبی داشتم.آخه اين عيد هميشه برام يه چيز ديگس هميشه قبل از اومدنش دلمو حسابی آب و جارو می کنم و کوچه پس کوچه هاشو چراغونی.مخصوصا امسال که با ارديبهشت متقارن شده!می دونی چرا؟آخه من حب نبی دارم!

   از امشبه که جهان ارزشمند می شه.که معنی می گيره به وجود مبارک و نازنين بنده برگزيده و محبوب و حبيب خداوند٬فخر موجودات و کائنات٬محمد مصطفی که خداوند او را لايق ترين دانست برای مخاطب بودنش.اللهم صل محمد و آل محمد...

   محمدو نمی پرستم چون خدا نيست٬اما از همه عالميان دوست تر دارم.نهايت آمالم نزديک شدن به سيره رسوله.پيامبر ما محمد پيامبر زندگی بود و بهترين الگو برای بشريت٬چون درست زندگی کردن واقعا کار سختيه.اما مثلا زندگی عيسی نمی تونه برای پيروانش الگو باشه.اگه زندگی محمدو نگاه کنيم٬گوشه گوشش رنگ زمينی و خاکی گرفته و معنی واقعی جمع اضداده:تجارت می کنه٬زن می گيره٬هزار و يک سختی می کشه که هر کسی طاقت تحملشو نداره٬عشق می ورزه٬جنگ می کنه٬با سنت شکنی هاش به مردم درس می ده(وای که چقدر لذت بخشه وقتی تو تاريخ حيرت اعراب جاهلو می بينی وقتی پيامبر خدا يا لااقل محمد امين کارای عجيب غريبی می کنه که توش می مونن.مثلا شب جنگ می ره چادر همسرانش!يا اون قصه سوره تحريم يا...).اصلا همين جوری به پيامبری رسيد٬يعنی درست از بين مردم و نه فقط از تو غار حرا.مثلا اگه پيامبر مثل عيسی تا قبل نبوت يه نجار گوشه گير بود که ديگه برای کشتنش نيازی به چهل نفر از چهل قبيله نبود.می بينی چقدر زيباست؟!

   آره...پيامبر ما جنگ می کنه و اگه يه سيلی به گونه چپش بزنن گونه راستشو جلو نمياره.دين ما جنگ داشته می دونی يعنی چی؟نه من و تو نمی دونيم.جنگ اون جاييه که ارزشمند ترين چيزتو٬زندگيتو هر لحظه ممکنه به خطر بندازی.هر لحظه ممکنه «بميري».اگه ندونی برای چی٬اين کارو می کنی؟اونا برای دينی که محمد آورده بود اين کارو می کردن.جنگ يه فرصت خوب بوده برای اين که ايمان اونا حسابی محک بخوره و آب ديده بشه.تو سوره توبه آيه هشتاد خدا به پيامبر می گه ببين اگه هفتاد بار هم برای منافقون و اونايی که از جنگ در ميرن طلب مغفرت کنی من کوتاه نميام.البته اين جوری می گه ولی می دونم آخرش تو رودرواسی حبيبش می مونه...زيبا نيست؟پيامبر اين قدر طلب مغفرت می کرده برای منافقون و شايد حتی همون هايی که به اذن خدا و خودش تو جنگ مسلمونا کشتو بودنشون...

   نا منسجم بود نه؟می دونم.مخلص کلام همين که پيامبر من پيامبره و نه حضرت ابوالفضل يا حضرت رقيه يا امام رضا يا حتی امام حسين و امام علی  و استبرا می جويم از هر شيعه ای که قولا يا عملا جز اين عقيده ای داره و اول از همه اميدوارم به شفاعت اون.شک نکنيد که محمد بن عبدالله محبوب ترين بندگان خداوند در همه زمان ها و مکان هاست.يا مصطفی!

   پی نوشت:حدس می زنيد پيامبر متولد چه فصلی باشه؟و چه ماهی؟

   

جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

تولدم دوباره

   امروز٬روز ميلاد تن من است.پس حدودا بيست سال و شش ماهه شدم...

   حدود بيست سال و شش ماه پيش از نمی دانم کجا-شايد از عدم-به وجود آمدم.توجه کنيد که خودم را می گويم نه قالب ۹/۱ متريم را.سن او را اگر بخواهيد سه ماهی بزرگ تر از من می شود و نيک می داند از کجا و چه طور آمده.خوش به حالش.به هر حال جالب اين جاست که هيچ کداممان بيست ساله نيستيم.حکما چون ولادت با به وجود آمدن فرق دارد...

   اين روح بيست و نيم ساله اين روزها بد جوری به تکاپو افتاده.می خواهد بداند جواب سوالش را.بشناسد مبدأش و مقصدش را.هر چه هم می گويم هنوز که دير نشده آرام نمی گيرد.احساس می کنم مدام فرياد می زند.کأنه طفلی که شير می خواهد تا رشد کند.قديم ترها اين قدر ناآرام نبود.می دانستم چه می خواهد.می توانستم ارضايش کنم.آن موقع ها با آدم هاي دور و برم خوب می توانستم عطشش را فرو بنشانم اما اين روزها نه.همه را پس می زند.آنهايی را که از خيلی هايشان چيزها گرفته تا به همين جا رسيده اما حالا ديگر به آنها راضی نمی شود.

   خوشحال بودم که در پشت تکراری که در ظاهر زندگيم به نظر می رسيد حرکتی روبه جلو وجود داشت که احساسش می کردم(و می کردند).اما حالا چند وقتيست که انگار اين نحوه زندگی ديگر چيزی برايم ندارد.تعامل با اين آدم ها ناخواسته مرا مغرور می کند و بعد حسابی می ترساند.دست خودم نيست.هنوز هم زندگيم را تکراری نمی بينم٬هنوز هم کسی را تحقير نمی کنم اما بايد دنبال چاره ای باشم.

   رها کردن درس و زندگی و رفتن به دنبال ندای درون وسوسه انگيز ولی اصلا ناپسند و غير ممکن است.دو راه به ذهن خودم رسيد:آدمی سر راهم قرار بگيرد که با تمام وجود تحت تأثيرش قرار بگيرم و يا موقعيتی که روحم را حسابی بيازمايد و زندگيم را از اين حال بی دردی استدراج وار درآورد تا در هر دو حالت پی به کاستی ها و ضعفهای يقينا بی شمارم ببرم.آری من از خداوند طلب مصيبت کرده ام.آن قدر که کم بياورم.اميدوارم اگر دعايم مستجاب شد همه گير نباشد.

   دلم لک زده است برای مردن٬اما... 

   سوره احزاب آيات ۱۰ و ۱۱:
   إِذْ جَاؤُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا