خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤

از بيست و دوم

   ۱. حدود يک هفته می گذرد از آن چه در دانشگاه ما گذشت٬ و دل همه ما (گويا به جز معدودی) را٬ حالا هر کس به نوعی و به دليلی٬ به درد آورد. من هم مثل خيلی های ديگر٬ همان روزهای اول خواستم يک چيزهايی اين جا بنويسم٬ اما بعدتر٬ ترجيح دادم خواننده باشم: وبلاگ های شناس و ناشناس٬ سايت ها٬ لينک ها٬ بيانيه ها... چيزی که احساس می شد٬ نوشته های بچه ها در آن روزهای اول٬ بيشتر احساسی بود و تحت تاثير فضايی که هنوز وجود داشت. ضمن اين که حق استفاده از فضای مجازی برای تخليه احساسات و درددل را برای همه محفوظ می دانم٬ خودم بالشخصه دوست ندارم در مورد وقايع دنيای اطرافم - مخصوصاْ چنين رويدادی - مطالبی از اين دست بنويسم. شرح تمام وقايع و ما بعد وقايع را٬ جسته و گريخته و از اين جا و آن جا و اين و آن٬ تقريباْ  همه تان می دانيد. فقط بعضی نکات برايم جالب بودند که ديدم بد نيست اشاره ای به آن ها بکنم:

   - قبل از هر چيز آن چه گذشت يک "تکان" درست و حسابی بود در فضای راکد و خموده دانشگاه ما. آن هايی که می گفتند "يعنی چيزی هست که اين دانشجويان به خاطرش صدايشان دربيايد؟" حالا بايد منصف باشند که در به کار بردن اين جمله با لحن استفهام انکاری دچار اشتباه شده بودند. آن عده خيلی قليلی که از هر فرصتی و هر جايی استفاده می کردند تا دانشجويان را متهم به بی عملی کنند٬ بهتر است برگردند به کنج خلوت ها و وبلاگ هايشان و غرغرشان را بزنند٬ که تجربه آشنايی رودرروی من با آن ها در اين سه سال٬ ثابت کرده که اين ها خود مظهر مسلم بی عملی و بی خاصيتی هستند.
   - در تمام اين ماجراها٬ حکايت بيانيه ها٬ گزارش ها و خبرها از افراد و نهادهايی به کلی خارج از جريان دانشجويی برای خودش قصه دردآوری بود. بيانيه دفتر تحکيم وحدت - دايه دلسوزتر از مادر دانشجويان - خنده دار و از مرحله پرت بود. بيانيه بسيج٬ همان طور که انتظار می رفت٬ خشم هر دانشجوی آگاهی را بر می انگيخت:" در حالي كه بخش كثيري از دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف براي استقبال از ورود پيكرهاي شهداي گمنام و تدفين آنها تجمع كرده و لحظه شماري مي‌كنند، عده‌ي قليلي از دانشجو نمايان تحت عنوان اعضاي انجمن‌هاي اسلامي (طيف افراطي علامه) با فراخوان عوامل و عناصر خود از تمامي دانشگاه‌ها و فضا سازي كاذب در محل دفن شهدا حضور يافته و مانع از تدفين اين شهداء مي‌شوند. به طوري كه با بكار بردن بدترين الفاظ و توهين‌آميزترين ادبيات و اصطلاحات، سعي در تحريك دانشگاهيان حاضر در مراسم مي‌كنند اما دانشجويان و دانشگاهيان متدين با آگاهي از نيات دروني اين وابستگان جريانات و گروه‌هاي غير مردمي و دين گريز كه به دنبال ايجاد فضاي دو قطبي و تبليغاتي هستند تمام تلاش خود را براي حفظ آرامش بكارگرفته و از معترضين درخواست همكاري، همراهي و حتي ابراز بيان در چهارچوب منطق و استدلال مي‌كنند و خطاب به آنها مي‌گويند شما براي مردم و خانواده‌ي شهدا و دانشگاهيان چه پاسخي خواهيد داشت وقتي بشنوند كه با اين شهداء چه رفتاري شده است؟ تا اينكه در ساعت  15:30  علي‌رغم ممانعت، توهينات و برخوردهاي فيزيكي مكرر اين اقليت افراطي پيكر پاك سه شهيد گمنام در حيات مسجد دانشگاه شريف تدفين مي‌شوند." تف...  
   و سمبل بی شرمی مسلم٬ وقاحت ناب و بی غش٬ روزنامه کيهان: "به گزارش كيهان بنابر تصميماتي كه مرتباً به صورت تلفني به مسئولان اين تشكل اعلام مي شد، جو متشنج دانشگاه قرار بود تا بعدازظهر ديروز (شب چهارشنبه سوري) ادامه يابد و سپس با حضور اعضاي تحكيم وحدت ديگر دانشگاه ها و عوامل تحريك شده خارجي، نهايتاً ساختمان رياست دانشگاه شريف به آتش كشيده شود و با شعار «چهارشنبه سوري شريف» اين مسئله به خوابگاه هاي دانشجويي همجوار با ساختمان رياست دانشگاه منتقل شود تا ماجرايي مشابه حوادث كوي دانشگاه به وجود آيد" و خزعبلات حال به هم زن ديگری از اين دست٬ اگر خواستيد بيشتر بخوانيد.
   اما برای من از همه دردآور تر٬ عکس صفحه اول کيهان روز بعد ماجراست. وقتی دانشجويان مورد ضرب و شتم قرار می گيرند٬ يکی از دانشجويان گريه می کند و دوستش او را در آغوش می گيرد و دلداری می دهد. من خودم فيلم اين صحنه ها را هم ديدم٬ حتی آن عکاس پ... را. فردا کيهان همين عکس را برای برانگيختن احساسات نسبت به بی حرمتی به ساحت شهدا٬ در صفحه اول چاپ کرد. 
   اما با وجود اين٬ ديده می شد نوشته هايی که هم حرف حساب باشد و هم از دل برآمده باشد٬ مثل کورش عليانی و اين يکی٬ که نمی شناسمش.
   - يک نکته به نظر من خيلی مهم وجود داشت که گويا همان طور که عده ای می خواستند٬ مغفول ماند. در بعضی وبلاگ ها می خواندم که جماعتی موافق٬ و مثلاْ اهل حرف حساب٬ مطالبه دليل می کردند از مخالفين٬ که چرا نمی خواهيد شهدا در دانشگاه دفن شوند؟ ولی انگار اين عده به عمد فراموش کرده بودند که ايشان٬ مبتدا به امرند نه خيل دانشجويان مخالف. آن ها هستند که ابتدا بايد دليل بياورند که چرا بايد اين کار انجام شود٬ در حالی که استدلال ايشان در تمام مراحل٬ بر زير سوال بردن دلايل و انگيزه های مخالفين - مثلاْ دادن وجهه ضد شهيد و ضد ارزش به مخالفت ها - استوار بود. در کمال تاسف٬ نه پيش از مراسم - که خيلی ضربتی تر از اين حرف ها پيش می رفت - و نه در هنگام اجرای آن - که به جز حرف هايی که فقط اين معنا را می رساند که شهيد خوب است حرف حسابی در موافقت زده نشد - خبری از حرف حسابی نبود. بعد از مراسم هم که قضيه سهراب پور٬ مزيد بر علت شد تا با دست آويز قرار دادن آن بيش از پيش اين مسئله مهم مورد بی توجهی ای قرار بگيرد که مطلوب ايشان بود.  
   - نمی دانم چرا بعضی از بچه ها اين قدر روی قضيه کتک خوردن دکتر سهراب پور تاکيد داشتند. آقا زدن بد٬ قبول.اين کار نمی شد بهتر بود٬ قبول. اما قرار نيست اين حادثه رويداد اصلی را برای ما کم رنگ کند. حرف خودمان يادمان نرود. همين واقعه تا الان به اندازه کافی دست آويز عاملين طرح قرار گرفته برای پوشاندن حقيقت ها٬ ما ديگر دامنش نزنيم. اگر سهراب پور را نزده بودند٬ بيست و سی چه چيزی را نشان می داد؟! خوب معلوم است ديگر٬ آن همه دانشجو همه که فرهيخته و اهل منطق نيستند٬ هر حرکتی عواقبی هم دارد ديگر. شايد يکی چه می دانم به حساب مشروطی ترم سه زده ديگری نشان به آن نشان افتادن فلان درس با استاد! اين خاصيت حرکت توده هاست٬ که گاهی خشک و تر را با هم می سوزاند. اصلاْ مگر ممکن بود با آن جوی که ظهر درست کرده بودند و همه حس می کرديم٬ چنين حوادثی قابل اجتناب باشد؟ احمقانه است چنين تصوری! مخصوصاْ اگر قضيه اين طوری باشد٬ خود دکتر هم بيشتر از دانشجويان از عده ديگری شاکی خواهد بود که اعتبار و نفوذش در دانشگاه را زير سوال برده اند و رای خويش را بر او تحميل کرده اند.
   - و به جماعتی که خرده می گيرند که عده ای به همه چيز می پردازند الا اين که هتک حرمت شهيد شده٬ برای خودشان می گويم که چنين ايرادی را بر من يکی وارد نکنند که شأن بعضی اعتقادات در ديدگاه من٬ اجل از آن است که در بوق و کرنا کنم و همه جا فريادشان بزنم تا زمينه را برای سوء استفاده خودم يا ديگران به وجود آورم.
    خوب شد نخواستم احساسی بنويسم! به هر حال٬ گفتنی باز هم دارم٬ اگر اقبالی شود می گويم که اگر نه٬ همين حد هم زياديست! 

   ۲. چرا؟ حالا چه بود اين دلايل نگويشان؟ نمی دانم٬ فقط حس خوبی ندارم. تا اين حد مشخص شد که جاهايی هستند خارج از دانشگاه٬ که می توانند برای دانشجويان و حتی رييسشان به خلاف ميل آن ها تصميم بگيرند. اين خوب نيست٬ و نبايد اتفاق بيفتد. راستی يک سوال خيلی ساده هنوز بی جواب:با مجوز چه کسی آن جماعت به دانشگاهمان وارد شدند و دختر و پسر را زدند تا حکمی را اجرا کنند که خلاف خواست ايشان بود؟..
  

   ۳. خيلی طول نکشيد که عواقب ماجرا را ببينيم. سه شنبه آقای معاون رييس جمهور٬ رييس سابق بسيج٬ چهره محبوب همه مان را بعد مدت ها دوباره ديديم٬ در مسجد دانشگاه. شايد به خيال اين که شب چهارشنبه آخر سال است و خبری نيست٬ آمده بودند که جشن بگيرند اين پيروزی را. من تا شب دانشگاه بودم. بيست و پنج نفر بودند٬ نمی دانم چقدر دانشجوی فعلی و چقدر اسبق شريف. اين را وقتی می خواستند برای شام بروند شنيدم٬ مثل خيلی ديگر از داد و فريادها و شوخی های خاص حال به هم زن خودشان. های جماعت٬ مگر شما ادعا نمی کنيد که دانشجو شهيد را هتک حرمت کرده٬ پس اين ديگر چه بساطيست؟! 

   ۴. حالا بايد ما کاری بکنيم. چه کار؟ مثلاْ مانند آن کاری که در برهه انتخابات خواستيم بکنيم ولی دير شده بود. بايد آگاهی بدهيم٬ کلی هم وقت داريم. چهار سال!
   خودم که شروع کردم. در يک مهمانی (در فاميل ما عده افرادی که به احمدی نژاد رای داده اند کم نيست) چنان از حوادثی که گذشته بود تعريف کردم که جماعت حسابی دلشان سوخت. هی هم می گفتم "يعنی اين تلويزيون واقعاْ هيچی نشان نداد؟" چنان بازی ای درآوردم که يکی از اين جماعت "سياست پدر مادر ندارد" و "بچسب به همين زندگيت" و  "مارا چه به اين کارا؟!" گفت: نه بابا٬ اين عوضی ها که همه اش يا احمدی نژاد را نشان می دهند يا درگيری های فلان دانشگاه فرانسه را!
   عيد فرصت خيلی خوبيست٬ شما هم امتحان کنيد! بين حال و احوال کردن ها٬ گريزی هم بزنيد به سياست٬ برايشان حرف بزنيد٬ استدلال کنيد٬ قانعشان کنيد که مهم است! رگ توده دير می جنبد٬ ولی اگر بجنبد...
 
   ۵. يادم می آيد سوم راهنمايی٬ يکی از علايقمان رفتن به کتابخانه مدرسه و خواندن آرشيو روزهای انقلاب کيهان بود. خواندن خاطرات روزهای بعد بيست و دوم و ديدن جنازه های امثال نصيری و ربيعی و رحمتی هم که جای خود! آن وقت ها پيش خودم فکر می کردم آخر اين ها هر کاری هم که کرده باشند٬ که احتمالاْ کسی را هم نکشته اند٬ چطور می توانند بکشندشان؟ چطور دلشان می آيد حکم به ساقط کردن زندگی يک انسان بدهند؟ ولی حالا کم کم٬ دارم چيزهايی را می فهمم...
   کسانی که بذر نفرت را آگاهانه يا ناآگاهانه در دل مردم می کارند٬ روزی خود يا اعقابشان ناگريز ثمره آن را برداشت خواهند کرد٬ و از عواقبش مصون نخواهند ماند...

   گنجی آزاد شد.

پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤

رميده

   - خانوم برو عقب تر٬ جا که هست!
   - نخير جا نيست. اون آقا بايد بفهمه اين قدر سوار نکنه.
   - آقايون شما که جا داريد٬ بريد عقبو پر کنيد مام سوار شيم ديگه.
   - ...
   - هوی خانوم٬ هل نده!
   - خوب نميری عقب که. لای در بمونم؟!
   - همون جا واستا خوب. شما جوونی٬ جای اين که تحمل کنی مادر پير و مريض منو هل می دی؟
   - خوب مادر پير مريضتو وردار ببر عقب که حرف نشنوی ...

   يکی از خانم ها از عقب داد زد: برا خشنودی آقا امام زمان صلوات!
   - اللهم صل علی محمد٬ و آل محمد!
   همون پيرزنه گفت: برای سلامتی همه مريضامون و اونايی که الان تو بيمارستانان صلوات دوم بلندتر!
   خانم ها صلوات دوم را بلندتر می فرستند. حالا چندتايی از آقايان نيز هم صدا می شوند. خوب دقت می کنم که ببينم٬ تعجب می کنم که حتی همان زن جيغ جيغو هم ديگر کوتاه آمده و صلوات می فرستد. همان پيرزن می گويد: برا شادی روح گذشتگانمون٬ همه اسيرای خاک و مخصوصاْ شهدا٬ تو اين پنج شنبه آخر سال٬ صلوات سوم رو بلندتر ختم کن!
   وقتی پيرزن حکم صلوات چهارم را صادر می کند٬ يکی از آقايان همان سمت٬ می گويد: يه دفه بگو تا ايستگاه آخر صلوات و خودتو خلاص کن ديگه! چندتايی از آقايان می خندند. پيرزن٬ بد خوش ذوقی می کند: برا بخشش اين برادرمون صلوات! پنجمين صلوات که در بين خنده ختم می شود٬ از همه بلندتر است! چه خنده ای می کنند جيغ جيغو٬ زن و مادرش! من هم لبخند می زنم. بوی بهار٬ بدجوری همه جا پيچيده ...

   .
   .
   .

   تا پياده می شوم٬ ادامه دارد. با خودم می انديشم٬ توده را همين نگاه می دارد٬ و چه قدر هم محکم! همين جنس عقايد٬ می تواند کاری کند که آب از آب يقين توی دلشان٬ تکان نخورد تا آخر عمر. می تواند هميشه٬ دلشان را راضی و آرام نگاه دارد. خوش به حالشان...

   ولی اين وسط٬ تقصير ما چيست؟ دل ما کی بايد راضی٬ خاطر ما کی بايد جمع شود؟ يا که نه٬ به حکم کدامين گناه مجهول٬ اين دل بی صاحب محکوم است که تا آخر عمر آرام نگيرد؟..

   .
   .
   .

   صلوات سوم را٬ بلند تر ختم کن.
 


چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤

شکری با شکايت

    های آدم ها٬ کسی هست که بداند چطور اين طور شد؟
    چرا من به اينجا رسيدم؟ چه شد که همه زندگيم را اين جا بنا کردم٬ لا به لای اين آجرهای سرخ؟ همه فکر وذکرم را٬ دوستانم را٬ کار٬ تفريح و عقايدم را؟..
   امروز روز آخر دانشگاه قبل عيد بود. روز خداحافظی هايی که مدام تکرار می شدند! جالب است٬ فقط يک تعطيلات بيست روزه است و نه بيشتر٬ ولی می دانم دلم تنگ می شود! حالا سال بعد همين موقع ها٬ يا نه اصلاْ آخر ترم هشت چه خواهد شد؟
   آماده رفتنم. اين  را که بنويسم٬ راه می افتم. وسايلم را هم بسته ام. کيفم را پر از کتاب کرده ام که خدا می داند چندتاشان قرار است به کارم بيايند!  خيلی سنگين شده٬ اذيتم خواهد کرد!  کوله ام هم سه تا کتاب دارد و بقيه لباس و خرت وپرت٬ يک ساک دستی هم برای بقيه لباس ها. بعد بيش از يک ماه٬ بر می گردم.
   نمی دانم٬ شايد مثل احمق ها رفتار کرده باشم. وگرنه اين همه آدم ازاين جا می روند و انگار نه انگار. خودم وبلاگ خيلی هاشان را می خوانم. حق هم دارند: مگه چيه اين خراب شده که پدر آدم رو هم درمياره؟! با اون همه آدم يه جوريش؟!
   تقصير من است که با کله رفته ام وسط روابط اين آدم های يه جوری مثل خودم. تقصير من است که به هر چيزی که فکر می کنم توی همين جاست٬ همين دانشگاه و همين چهارسال. تقصير من است که برخلاف خيلی ها٬ هيچ خاطره خاصی از قبل دانشگاهم يادم نمی آيد. تقصير من است که به آينده فکر نمی کنم٬ چيز وسوسه کننده ای درآن نمی يابم. من٬ که انگار همه همه وقايع مهم و موثر زندگيم درهمين دانشگاه اتفاق افتاده و آن هم فقط در همين يک سال و نيم ترم سه به بعد. از سال اول هم حتی٬ چيزی يادم نمی آيد. هر چه داشته باشم٬ از همين بيست ماه است!

   آهای٬ آقاي دانشگاه صنعتی شريف! علی رغم همه چيز بايد بگويم دوستت دارم!

  

سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤

کجايی؟

   ۱. ...بوم...

   ۲. من اينجا٬ همکف دانشکده٬ رسانا. تنها.

   ۳. می گفتم؛ حرمت دارند اشک ها. نبايد زياد خرجشان کنی. شأنشان از بين می رود٬ بی حرمت می شوند٬ خالی و بی مايه. دُر٬ به حکم کمياب بودنش گرانبهاست که اگر نه٬ بيش از سنگی نبود. همين است قصه گوهر اشک من و تو٬ که بايد کم خرج شود و به موقع.

   پس نخوان لامذهب٬ نخوان! اين چه دخلی دارد به تو؟ عهديست بين خودم و خودش. گفتم نخوان٬ تو بگير اصلاْ قهريم با هم. تو بگير کَل است٬ حال و حال گيری. تو بگير کار از کار گذشته ... نخوان جان عزيزت٬ خوارم نکن ديگر! تو چه می دانی آخر٬ شايد نخوانی کاری بکنم که کوتاه بيايد...

   تو که نازم به بالا٬ دلربايی!..

   ۴. ...

   ۵. تو که نازم به بالا دلربايی٬ تو که بی سُرم چشمون سرمه سايی٬ تو که مُشکين دو گيسو در قفايی٬ به ما گويی٬ که سرگردون چرايی؟!..

   اَی٬ کار از کار گذشت! باشد٬ شد ديگر... بی خيال...

   بميرم تا دو چشم تر نبينی!

   بميرم تا دو چشم تر نبينی٬ شرار آه پر آذر نبينی٬ چنان از آتش عشقت بسوزم٬ که از ما رنگ خاکستر نبينی!..

   ۶. خاکستر٬ آتش٬ چارشنبه سوری...تَق٬ بوم ... چه خبره اون بيرون٬ قيامته انگار٬ اين جا!

   ۷. برای تو: رها کن اين افسانه افيون عشق را ... بزرگوارانه آغوشت را بر اين شکوه تنهايی و غم اصيل بگشا!

   ۸. همه جور تنهايی داريم٬ به تعداد آدم ها. هرکی در تنهاييش٬ به چيزی فکر می کند. هرکی در تنهاييش٬ به دردش فکر می کند. همه مان در تنهايی هايمان٬ در بهترين بهترين حالتش٬ خودمان را کنکاش می کنيم. منظورم بهترين حالت گسستن از غير است. اوج تنهايی هامان را می گويم٬ آن وقتی که افکار پست روزمره را پشت در ذهن منتظر می گذاريم و تحقير می کنيم٬ که لايقمان نيستند...
   و حالا٬ شده آن را هم کنار بگذاری؟ خودت را می گويم٬ آن را هم هيچ کرده ای چون باقی؟ آن را هم پشت در گذاشته ای و فقط و فقط٬ به باقی انديشيده ای؟

   ۹. دلم دردی که دارد با که گويد؟ گنه خود کرده٬ تاوان از که جويد؟!..
       دريغا نيست هم دردی موافق٬ که بر بخت بدم خوش خوش ببويد...

   ۱۰.ناخودآگاه تن به اشتباهاتی سپرده بودم که ممکن بود تنهاييم را از من بگيرند. حتی من٬ افکاری حقير به سر خود راه داده بودم. شکر که آن را مانند قبل٬ تمام و کمال بازيافتم.

   ۱۱. ز عشقت سوختم ای جان کجايی٬ بماندم بی سرو سامان کجايی٬ نه جانی و نه غير از جان چه چيزی٬ نه در جان نه برون از جان!٬... کجايی؟

   کجايی؟

شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤

نغمه خرم

      ۱.پنج شنبه ای از ساعت دو تا ده دانشکده بودم و درس می خواندم توی عرشه. اين وسط برای تنوع٬ يه سر رفتم جلوی دانشکده و با هشتاد و چاری ها (ورودی های جديد٬ کوچولوها!) يه فوتبالی زديم. هم خوب بازی ای کرديم و هم کلی خنديديم. يه بار يه شوتی زدم و خوردم زمين و ساعتم هم در اومد. داشتم ساعتمو می بستم که توپ دوباره افتاد جلوی من٬ از همون جا نشسته زدم تو گل! کلی خنديديم...غرض اين که٬ شاد بودم کلی. يا دست کم٬ آن قدر هم ديگر تابلو نبودم. مگه نه مرتضی؟!

   همون روز جشن فارغ التحصيلی هم بود. هوا هم ابری و يه نمور سرد. گرم بازی بوديم که دو تا از اين فارغ التحصيلا با اون لباسای آبيشون (که به نظر من اوج بدسليقگيه!) رد شدند. من هم به شوخی گفتم: ببينيد بچه ها٬ همتون تو همچه روز سرد و بی مزه ای فارغ التحصيل می شيد...

   به قول علما کلام منعقد نشده بود هنوز که مجتبی (۸۴ی) نه گذاشت و نه برداشت و به من گفت: سعيد تو خيلی پوچگرا هستی!.. کلی متحير شدم و به اصطلاح فکم افتاد. پوچگرا؟ ول کن بابا اسدا...! گفتم: باريکلا! اون که البته٬ اما تو (يکی) ديگه اينو از کجا فهميدی؟ يعنی من اين قدر تابلوام؟ گفت: آره ديگه٬ تو اردو معارفه ما هم همش نااميد صحبت می کردی!.. من؟ من نااميد حرف می زدم؟ کی؟ خلاصه هنوز تو مراحل سعی هضم نغزش بودم که بعدی را آمد: رسيدن به پوچی آسونه٬ اين نرسيدن بهشه که سخته! خداييش انصاف بدهيد که اين نصيحت آخری را ديگر جا داشت کوتاه بيايد٬ بماند که بعدش من چه نعره ها که نزدم و چه سرها که بر ديوار ندامت نکوفتم...

   آقا! جماعت! يه سوال٬ يه فراخوان مدد عمومی! من به نظر خيلی شاکی ميام؟!‌ (عمراْ که شاکی نيستم!) من پوچگرام؟ من به اين شوخ و شنگی٬ به اين شنگولی؟! ديگه خودم هم دارم شک می کنم کم کم...اصلاْ يه سوال مهم تر٬ اگه من اين جوريم٬ اين قدر (!) تابلوام و خودم خبر ندارم؟هوم؟!
 
 ۲.نگهبان دانشکده که آمد٬ فقط من بودم. جمع کردم و رفتم مسجد...

   يک چراغ سبز خوشگلی را توی محراب مسجدمان روشن می گذارند. دقت کردم که از پشت ميله های در بسته مسجد٬ چه منظره قشنگی دارد. می شود يکی يک شبی عکسی بگيرد ازش برايم؟!

   آب حوض را داشتند عوض می کردند. شلنگ آب می ريخت توی حوض. صدای آب با سکوت بکر٬ نمی دانم چطوری اما خيلی خوشگل با هم کنار آمده بودند. آب رسيده بود تا لب طبقه تويی حوض که من اومدم. کفشامو درآوردم و جورابامو هم٬ نشستم لب حوض. اين جوری پاهام خيس می خورد. آب تازه موج های شفاف کوچولو درست می کرد برای من که تماشا کنم. کف حوض صاف صاف معلوم بود برای من٬ درست مثل کف خودم...

   ... تا وقتی که هنوز ميام اين جا! ... وای٬ وای ... ببين٬ بجنبا! از دستت می ره ها! ... ديوونه! ديوونه! ... حالا ما گفته باشيم! ... وای٬ وای...اَی بی انصاف٬ اَی!..

   ۳. تاريخ  همه مان می دانيم٬ خوب حافظه ای ندارد. اسم خيلی يادش نمی ماند. رسم را دوست تر دارد انگار. ياد و حافظه مردم هم مثل خودشان رفتنيست٬ دوامی فرض نيست برايش. اما..

      دست کم رفيق٬ يک چيزی هست. فکر می کنی قصه زندگی تو در پايان٬ شنيدنی شود؟ روايت تو آخر٬ حکايتی تکراری خواهد بود  يا قصه ای که حداقل ارزش شنيدن را دارد؟ چه حدسی می زنی؟

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٤

نعم الوکيل

 ۱.توکل٬ از مفاهيم ايمانی مورد علاقه من است.

   توکل و وکيل٬ هم خانواده اند. وکيل يعنی کارگزار. يعنی کسی که کارت را به او می سپاری که برايت انجام بدهد يا "بگزارد". کاری که معمولاْ دو شرط دارد: اول اين که برايت مهم است٬ و دوم اين که خارج از حيطه اختيارات و همين طور تخصص توست! اين می شود که تو بعد اين کار سپاری٬ ديگر فقط بايد بنشينی کنار و اميدوار باشی به وکيلت که از پس کارت برميايد. هر چقدر اين وکيل چيره دست تر باشد٬ تو هم خيالت مطمئن تر خواهد بود. چون در آن صورت٬ تو به وکيلت اعتماد داری.

 امور زيادی هست در زندگيم٬ که برای آن ها توکل می کنم به خدا. به عقيده من٬ توکل در زندگی هر فرد٬ محک خوبيست برای خدايی خدای او. راحت می شود ديد که هرکس٬ چقدر از پس خدايش کار بر ميايد٬ در واقع خودش فکر می کند چقدر. ناراحت می شوم وقتی مثلاْ می بينم که فلانی٬ هربار که می خواهد ده دقيقه از اتاق خارج شود در را قفل می کند که فلان چيز مهم توی اتاق است. يا يکی که قبل از هر سفری اضطراب حادثه دارد٬ مثل مادری که نمی گذارد بچه اش برود اردو که مبادا اتفاقی بيفتد. يا مثلاْ جايی که ناگريز٬ پولی يا چيزی را بايد به دست کسی سپرد که می تواند در آن خيانت کند٬ و دل آدم آرام نمی گيرد.بده برود ديگر! مگر پولت را دوست نداری؟ مگر خدايت هم تو را دوست ندارد؟!..يا خيلی مثال های ديگر که حتماْ همه مان سراغ داريم.


   چرا بايد اين طور باشد؟ خدا فقط برای نماز و دعا؟ پس اين خدای ما کجا بايد در زندگيمان جلوه کند٬ اثرش را بگذارد٬ که ما با خداييم؟! چطور بايد معلوم شود که اين خدای ما به چه دردمان می خورد؟ بدون شک آن چه از حيطه همت و اختيار ما خارج است٬ تنها در قلمرو خدای متعال خواهد بود.

   حالا٬ نمی خواهيد خدا را هم کمی بازی بدهيد در زندگيتان؟

   ۲. غزالی در احياء علوم دين حديثی نقل می کند از پيامبر که «اکثر اهل الجنة البُله»! اين دنيا که چيزی نشديم٬ گويا آن طرف هم عاقبت به خير نخواهيم شد!

   ۳.والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا وان الله لمع المحسنین...ميان همه اين تاريکی ها٬ فقط به همين نور اميد است که زنده ام...

چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤

استدلال منطقی

   حضرت آدم برای اولين بار کی خسته شد؟!

   صبح زود بيدارشدن٬ بر خلاف خيلی از دوستانم هر روز برايم آسان نيست. کلاس های هفت و نيمم يکی در ميان دودر می شوند. اين در حاليست که خوابگاه ما با دانشگاه پنج دقيقه فاصله دارد و از طرف ديگر٬ خانه خيلی دوستانم آن سر تهران است و با اين حساب٬ به کلاس های صبحشان می رسند. رضا امروز می گفت فاصله خانه اش تا دانشگاه ۵۳ کيلومتر است و هر روز ساعت پنج و نيم صبح بيدار می شود و مسافرت روزمره را آغاز می کند.

   اين در حاليست که بيدار شدن در اين ساعت٬ حتی اگر شب قبل به قدر کافی خوابيده باشم برايم دشوار است. داشتم فکر می کردم که علتش چيست. اولين دليلی که به ذهن آدم می رسد عادت است. من عادت ندارم٬ رضا و مجيد و سلمان و بقيه عادت دارند. شايد اگر من هم تمرين کنم٬ مثلاْ چهل روز هر روز يکی مرا ساعت شش صبح بيدار کند٬ ديگر برای من هم آسان خواهد شد. يک دليل ديگر هم سيستم نامناسب خواب است٬ خواب عصر =>  بيدار ماندن شب => صبح خواب ماندن!

   بعد به اين فکر کردم که آدم اگر بخواهد٬ احتمالاْ می تواند خواب خود را به هر ترتيبی نظم بدهد و به هر ساعتی منتقل کند و با اين وضع٬ حتی به نظر نمی رسد علت خواب شبانه اکثر آدم ها٬ تاريک شدن هوا و يا نفس خود شب باشد. مثلاْ اگر يک قانون جهانی ساعات کار رسمی را شش شب بکند تا چهار صبح٬ احتمالاْ بعد مدتی خواب همه آدم ها هم به ساعات هشت صبح تا چهار عصر منتقل می شود! اصلاْ به دليل همين ذاتی نبودن قضيه خواب است که با سفر از اين سر دنيا به آن سرش هم انسان قادر است شرايط خواب خود را بعد مدتی با محيط وفق دهد.

   پس چرا آدم ها همه شب می خوابند؟ يک توافق و عادت قديمی! چون از قديم خواب برای شب بوده و شب برای خواب و آرامش. اين قديم هم می تواند خيلی خيلی قديم باشد! پس احتمالاْ اولين باری که حضرت آدم خسته شده و در اولين روز حيات بشريت احساس نياز به چيزی کرده که حالا اسمش خواب است٬ حدود ساعات يازده تا يازده و نيم بوده که متوسط ساعت خواب اکثر آدم هاست! اگر ايشان آن روز اول ساعت هشت صبح احساس خواب آلودگی می کردند٬ شايد ما الان صبح هامان را تاعصر می خوابيديم و نيمه شب مشغول کار و تلاش جدی بوديم!

سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٤

بايد٬ نبايد

   ۱.بعضی آدم ها معتقدند ما هميشه٬ حتی الان٬ درگير يک امتحان بزرگيم. يک بار دوستی برايم کامنتی گذاشته بود٬ و مدعی بود که الان هم عيار آدم ها دارد محکی حسابی می خورد.

   از آن وقت تا به حال٬ خيلی به اين قضيه فکر کرده ام. من بالشخصه با اين نظر مخالفم. هنوز هم ادعا می کنم در زندگی خيلی از ماها چيز خاصی٬ چيز پرارزشی وجود ندارد بلکه زندگی هامان حداکثر مبتذل نيست٬ همين و بس. به نظر من چنين عقيده ای - اين که فردی از اطرافيان من ادعا کند که می داند درگير امتحان بزرگيست٬ و آن را می شناسد - ادعای گزافيست که بيشتر به درد خود فريبی می خورد. فريبی که حتی پايدار هم نيست. من می توانم هر روز صبح که به دانشگاه می آيم با خودم بگويم که افکار بلندی دارم٬ سعی می کنم آگاه و هشيار باشم٬ قصد خدمت به بندگان خدا را دارم يا فلان و فلان. ولی اين ها که هنر نيست٬ حداکثر وظيفه است که از خيلی های ديگر جز من و تو بر می آيد.

    پس در اين محک جدی هنر کدام است که معلوم می کند عيار کی بالاتر است و سره را از ناسره جدا می کند؟ با کدام کار و رفتارمان٬ فکر و عملمان٬ داريم محکی جدی می خوريم و پس می رويم يا پيش می افتیم؟

   با اين حساب٬ بهتر است منصف باشيم. کمی بيشتر فروتنی را ياد بگيريم و وظايف خود را پيش ببريم و اميد هدايت داشته باشيم.

   ۲.با فريد صحبت می کردم. از قشنگ ترين فرازهای نهج البلاغه بی شک آن هاييست که علی در ذم ابتذال و دنيازدگی مردمان عصر خويش فرياد بر می آورد. که من را نيافريده اند که به لذات دنيوی مشغول باشم و مانند بزی مخروبه ها را بر هم زنم و شکم خويش را بيانبارم...

   اما يک چيزی هست. به عقيده من٬ فهميدن اين که چه نبايد کرد٬ هميشه آسان تر از اين است که دريابيم چه بايد کرد. در نهج البلاغه هم سخن بيشتر از نبايد هاست٬ که اولويت هم دارد بر بايد ها. اما فهم و درک بايدها به اين راحتی ها ممکن نيست٬ و اين درست آن چيزيست که خيلی هامان نمی دانيم.

   ما نبايد ها را انجام نمی دهيم و در مورد اکثرشان اتفاق داريم٬ در مورد بايدها هم هر کدام عقايدی داريم که به بوته آزمايش می گذاريمش. پس باز هم توصيه می کنم٬ بيشتر فروتن باشيم.

یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤

سرگشته

عمده طرق وصل به حقيقت٬ بر دو است؛ شريعت و طريقت...

   شريعت در لغت عرب٬ به معنای جوی بلند جاريست٬ مثل شريعه فرات. از کنار شريعه که حرکت کنی٬ محال است به سرچشمه نرسی. ره سپردن در جوار آن شايد٬ مطمئن ترين راه برای رسيدن به مبداش باشد. تو که عادت داشتی در جوارش حرکت کنی اگر٬ غفلت کنی و جدا شوی ازش٬ کارت حسابی سخت می شود. بعيد است که دوباره پيدا کنی طريق را. نبايد گمش کنی.

   به هر حال مطمئن ترين راه است. از سرچشمه تا آن جا که تو هستی٬ که شروع می کنی يا در ميان راهی٬ اين جوی بارها از مسير اصلی خود منحرف شده و در مسيل خود بارها پيچ و تاب خورده. پس اين مسير کوتاه ترين راه به مقصد نيست. مقابل موانع راه٬ آن چنان سرکج می کند و از بيراهه می رود٬ و برمی گردد٬ که ذره ای به زحمت نيفتی. مسيری سرراست و مشخص٬ گيرم فقط بايد حوصله کنی و نااميد نشوي٬اطمينان کنی و تاب بياوريش.

   اما طريقت٬ راه بی راهه هاست. آن يکی راه کوتاه ولی پر خطر ديگر قصه ها٬ به گمانم. به همه رمز و رموز خود٬ به قاعده همه ميان برها که می شناسيم. همان اسراری که فقط٬ يک بلد راه می داندشان. که اگر بدانی٬ با زحمتی از سر می گذرانی آن موانع را٬ و راهت کوتاه می شود. که اگر در اين مسير پرخطر قرار بگيری و ندانيشان٬ ره به ناکجا آباد می بری و حسابت پاک است...

   اصلاْ همين است که راه طريقت را بايد در جوار پير طريقت طی کنی٬ که پيموده ره را پيش از تو. که به انتهايش هم نرسيده باشد٬ از تو جلوتر است...

   پس بلدی٬ مرشدی...بلدی٬ مرشدی...بلدی٬ مرشدی...های٬ دلم گرفت خدايا...

  

جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤

تسويه حساب

   يه دختر نوجوون توی يه کلاس شلوغ دبيرستان که به درس گوش نمی ده و از پنجره بيرون رو نگاه می کنه٬ يه دانشجوی ترم سه که تو صف شلوغ بانکه و احتمالاْ به کلاسش نمی رسه٬ يه زن متاهل بيست و هشت نه ساله که داره تو شلوغی ايستگاه آخر مترو به سمت بالا مياد و يا حتی يه مرد ميانسال که برای فرار از بارون سنگينی که يه دفه گرفته و اونو بدون چتر غافلگير کرده و داره تو پياده روی شلوغ -کيفش رو سرش- می دوه و زير لب غر می زنه٬ هرکدومشون تک تک می تونن قصه استثنايی و منحصر به فرد و حتی تراژيکی داشته باشن که نمی ذاره اگه يه کم عاقل باشيم٬ دست کمشون بگيريم...

   با اين حساب٬ فکر می کنی آيا زندگی باز هم چيزی به ما بدهکار می مونه؟!

چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٤

جان های پريشان

   کاشی کاری گنبد مسجد دانشگاهمان آبی است. يعنی وقتی درست شود٬ مسجد ما می شود آبی...

   تمرين هايم را حل می کنم٬ کوييزها را می دهم٬ وقت تلف نمی کنم٬ بين کلاس ها می روم سالن مطالعه٬ مطالعه هم٬ کم تر می کنم...

   مدت زيادی می شود که در دست ساخت است٬ اما حالا می گويند که سه ماه بيشتر نمانده. نصف ارتفاع کاشی کاری گنبد فقط بالا رفته٬ ولی به حکم گنبد بودنش٬ بالاتر که بروی انگار بالاتر رفتن آسان تر می شود.آن پايين هاست که طول می کشد بالا بروی... 

   معدلم از دو ترم قبل بيشتر شده. برنامه ام برای اين آخر هفته فکر می کنی چه باشد؟ برای عيد چی؟ درس! تا ببينم چه می شود!

   حالا تو که مرا می بينی فکر می کنی که من هم از همان هام.حالا ديگر اين طوری ممکن نيست که فکر کنی من هنوز هم فقط کافيست دو دقيقه دم غروب تنها پای پنجره باشم تا...

   اذان دارند می زنند. مسجدمان خيلی خوشگل است٬ اين را همه می دانند. حالا هم که قرار است يک گنبد خوشگل هم داشته باشد٬ که هر وقت دلت تنگ شد بروی توی شبستان ها٬ و يا نه اصلاْ اگر شلوغ بود توی ۳+٬ و فقط نگاهش بکنی٬ يک دل سير اگر بشود...فقط زود باش٬ روزهای ما دارد تمام می شود.

   اما با همه اين حرف ها٬ تو باور نکن اگر گفتند دردهايش فراموش شده. گيرم فقط در بوغ و کرنا نمی کندشان٬ نه؟!حرمتشان را از بين نمی برد٬ هان؟ شايد هنوز هم خيلی ها را نامحرم می داند؟..

   به خدا هنوز هم حواسم هست. هنوز هم حواسم هست به دور و اطرافم٬ که نکند جايی کسی چيزی را پيدا کرده باشد و من بی خبر بمانم. که نکند کسی راهی را دارد می رود٬ کاری را دارد می کند و يا چيزی را می داند که همان است که اين دل بی صاحب من برايش بی قراری می کند٬ که مرهمی هست برای دردهايم. اما افسوس هيچ نمی بينم٬ تمام آن چه آن ها نزدشان دارند٬ حکماْ آن طلب من نيست٬ که اين دل آرام نمی گيرد به وعده شان! و مرا باز٬ بی آبرو می کند و غمگين٬که چه می خواهد٬ که نمی دانم٬ که دردش چيست٬ مرگش چيست٬ که نمی فهمم.امانم را بريده است اين دل...

   آجر های دانشگاه ما سرخ است. بهش می گويم سرخ مادی يا مثلا قرمز زمينی! می دانی چرا؟ چون رنگ گنبد مسجدمان فرق می کند با بقيه دانشگاه.آبی است٬ آبی آسمانی... 

   يکی از اپلای هايش می نويسد و اين که قرار است امشب شام بروند پيش فلانی که قرار است چقدر هم خوش بگذرد انگار. يکی آدم جدی ای است. کلی چيزی از اقتصاد و سياست می داند. ولش بکنی وضع تمام مملکت را رو به راه می کند. گيرم وضع خودش همچين تعريفی نداشته باشد٬ يا ۴ تا دوست نداشته باشد. يکی منتظر است که اتفاقی بيفتد و به روز کند. البته همه اين اتفاقات در بيرون می افتند. انگار وجود اين آدم برهوتيست که هيچ اتفاقی در آن نمی افتد٬ که به خدا دنياييست که خبر ندارد...

   دو نفر هندوانه زير بغل هم می زنند٬ يکی توهم حاد خودبزرگ بيني٬ خود متفاوت بينی٬ خود مهم بينی و خيلی خودبينی های ديگر را يکجا دارد. يکی نشسته فقط مثل پيرزن ها غرغر می کند که من از زمين و زمان بدم می آيد و به خدا خود آدم تنها منم. بالاخره آدم اين ها را در وبلاگ شخصی خودش هم نتواند بنويسد کجا بنويسد٬ در دفتر خاطراتش؟!

   يکی ديگر هميشه نالان است و اگر انگ بی عملی يا از آن بدتر "افسردگی" بخورد احتمالاْ فقط نگاه عاقل اندر سفيهی به تو می کند. دو نفر هم قلم های خوبشان را تيز کرده اند برای هم تا در اين عرصه محک بخورد٬ من هم که اين وسط٬ از همه بدترم...ول معطل...بدون هنوز دست آويزی٬ بهانه يا دليلی برای زنده بودن٬ زنده ماندن...عوضش خوب است٬ خيلی هايمان درد داريم حداقل...

   همه اين ها را گفتم که بگويم شب مسجدمان چيز ديگريست. آرام و تنها٬ آن قدری که بتوانی هفت دور حوض قشنگش را طواف کنی و هيچ احدی هم نيايد سراغت.

  

دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤

کدام استاد؟!

   مصطفی ملکيان شب عاشورای امسال٬ سخنرانی ای داشت در حسينيه ارشاد با عنوان "خشونت عشق". ملکيان اين مفهوم را پيش می کشد و سعی می کند تا آن را تشريح کند و به بيان مصداق هايش - مخصوصاْ واقعه عاشورا - بپردازد.سخنرانی خواندنی (و ترجيحاْ  شنيدنی!) ايست. خلاصه مختصری از آن٬ اين جاست.کاملش را توی اينترنت اگر گير آورديد٬ ما را هم بی خبر نگذاريد!

   جايی در اين سخنرانی٬ مفهوم خشونت عشق را از پارادوکس های معنوی می خواند و برای ايجاد زمينه فهمش٬ چندتايی از آن ها را برمی شمارد٬ و از اين جمله است مفهوم زندگی با مرگ.

   ملکيان می گويد: "انسان تا مرگ را نچشد٬ زندگی را نمی فهمد". از طرفی يک انسان مرده يک انسان مرده است و ديگر زندگی نخواهد کرد٬ و اين همان تناقض نهفته در اين معنیست. گمان می کنم اين جمله ملکيان از نظر حسی برای شما هم مانند من تا حد خوبی ملموس باشد...

   و حالا سوال اين جاست: اگر به واقع اين چنين است٬ اين همه تلاش و تکاپو و بی تابی برای فهم حقيقت چگونه توجيه پيدا می کند؟ به عبارت ديگر٬ چه سهمی از حقيقت برای انسان  در زندگانيش مقدر و مقدور است؟ تمام حقيقت٬ نيمی از آن٬ بهره کم تری و يا٬ هيچ؟ و اين بهره آيا هر ميزانی از تلاش را توجيه می کند؟

   و سوال ديگر٬ اگر قائل به اين معنا شديم که جرعه ای حتی قليل از چشمه حقيقت برای مان قابل دسترسی است٬ کدام راهنما ما را بهتر به سمت آن هدايت خواهد کرد؟ کدام استاد سهم بيشتری در شناساندن گوشه ای از آن به ما خواهد داشت؟ سهم هر کدام چقدر است؛ عقل پرسشگر و ناآرام٬ دين و ايمان يقين آورش٬ و يا خود استاد زندگي٬ و آدم ها و تجربه های تازه و تمام ناشدنيش؟

شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤

تيمورک!

 ۱.بالاخره تمام شد اين پروژه مان!خوب بود و لذتبخش.يک کار تيمی واقعی.مخصوصاْ اين يک هفته آخر که با هم فکر کرديم و کار کرديم و گفتيم و "لول" (!) زديم و خنديديم.درست است که خيلی وقتمان را گرفت (چيزی حدود دويست سيصد نفرساعت) ولی هنوز هم فکر می کنم می ارزيد.آخرش هم کار خوبی از آب درآمد٬ يعنی فکر می کنم بيشتر از اين در توانمان نبود و کم نگذاشتيم...

   سلمان٬ هادی و مجيد عزيز٬ خسته نباشيد!

   ۲.ولی حالا که پروژه - که اين يک ماه عادتمان شده بود - تمام شده٬ يک چيزی هست که يکم اذيت می کند:حالا ديگر به چه بهانه ای درس نخوانيم؟!

   ۳.نه ديگر٬ بهانه ای فکر نمی کنم وجود داشته باشد.دوباره زندگی بايد به حالت عاديش برگردد.هفته قبل فقط ۴ ساعت سر کلاس بودم.روال زندگی بايد دوباره تا حدودی نظم پيدا کند.بعد اين روزهای شلوغ به کمی خلوت هم به شدت نيازمندم.به قول يکی از دوستان بايد بروم انزوا!

   آری آخر زندگی بايد همين باشد؛ تکرار مداوم نظم و بی نظمي٬ کار و استراحت٬ گرفتاری و آسايش٬ اقبال و ادبار٬ غم و شادی٬ تنهايی و تنهايی...

   ۴.

ما سرخوشان مست دل از دست داده​ایمبر ما بسی کمان ملامت کشیده​اندای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده​ایپیر مغان ز توبه ما گر ملول شدکار از تو می​رود مددی ای دلیل راهچون لاله می مبین و قدح در میان کارگفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست همراز عشق و همنفس جام باده​ایمتا کار خود ز ابروی جانان گشاده​ایمما آن شقایقیم که با داغ زاده​ایمگو باده صاف کن که به عذر ایستاده​ایمکانصاف می​دهیم و ز راه اوفتاده​ایماین داغ بین که بر دل خونین نهاده​ایمنقش غلط مبین که همان لوح ساده​ایم

پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤

و ارسل عليهم طيراْ ابابيل...

   ۱.اين درست که باخت ما در خانه به توپچی ها ديگر هيچ توجيهی ندارد٬اما باور کنيد وسع ما چندان هم زياد نيست.حداقل به پای شما نمی رسد.آن مهاجمی که از من هم کوچکتر است و ديشب ستاره بود٬ يا آن دو بازيکن تنها بيست و چند ساله سيه چرده که چه کارها که نمی کنند٬ يا آن خط دفاع بی نقص و نيمکت پرمهره تان!ميانگين سنی تان ۴-۵ سال از ما کمتر است٬ ما پير شده ايم ديگر!باور کنيد همين طور هم که در ليگ نتيجه  بگيريم و دوم هم که بشويم خودش کليست!

   ۲.هر شکست آن مرد مغرور در هر حال برايم خوشايند بوده.آدم ها را تا حدودی می توان از شخصيت های مورد علاقه شان شناخت...

   ۳.بين دو نيمه بود که اولين بار ديدم.اين قدر دلم گرفت که...بغض گلویم را پر کرده بود و اشک چشمانم را٬ولی با دوستان بوديم...الان هم هست...

   دنيای بدی شده٬ هيچ چيز انگار ديگر جلودار بعضی آدم ها نيست.هيچ چيز حرمت ندارد و هدف هر وسيله ای را توجيه می کند...

   کار سنی هاست؟خيلی بعيد است.چيزی برایشان ندارد٬ حماقت است.فکر می کنم هنوز هم برای همه شان حرمت دارد.کار اشغالگرهاست که آتش تفرقه قومی و طايفه ای و شيعه و سنی شعله ور بشود؟که چی؟اصلاْ اگر چنين هدفی هم داشته باشند می توانند اين طوری بهش برسند و خودشان را از اين شعله ها دور نگه دارند؟کار برخی شيعه های افراطی يا آنهاييست که با شيعه ها منافع مشترک دارند؟اصلاْ مگر نه اين که گفتند حرم تقريباْ خالی شده بوده؟..

   مهم نيست.مهم اين است که دلمان شکسته٬درست می گويم؟

   ۴.از همه آزار دهنده تر بعضی دوستان هستند که سريع عکس مخروبه بی گنبد به جا مانده را گذاشته اند توی وبلاگشان٬که خيال می کنی يک عکس هنری و قشنگ پيدا کرده اند که حيف است از دستشان برود... 

سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

جستاری در باب رفاقت!

   از چينی نازک تنهايی آن شاعر فقيد شکننده تر٬چيزی وجود دارد به نام روابط انسانی.روابط انسانی علی الخصوص آن دسته عميق ترش که دوستی ناميده می شود از معادلات پيچيده و بسيار حساسی به نظر می رسد پيروی کند...پيچيدگی اصول و قواعد مربوط به يک رابطه معمولی و يا دوستی مطلوب به قدريست که به گمانم هوش خاصی می طلبد که همه کس از آن بهره مند نيستند.اما حداقل می توانيم قواعد ساده اش را رعايت کنيم.

   يک قانون ساده اين است که وقتی حرف بدی زدی يا مرتکب اشتباهی در حق دوستت شدی٬حتی الامکان مرتفع کردنش را به دست زمان نسپاری:"به نظر می رسد کمی زياده روی کردم ولی سعی می کنم بعدتر جبران کنم.با زمان فراموش می شود..."و اين درست اشتباه است!به محک تجربه می توان نشان داد که اين اتفاق می افتد:تو فراموش می کنی در حالی که کنايه آن روز تو هنوز از ياد طرف مقابل نرفته حتی اگر در اين مدت چندين بار هم حسن نيت نشان داده باشی.نمی دانم چرا٬ولی انگار آدم ها حافظه بيشتری برای وقايع  بد و سوءتفاهم ها دارند تا اتفاقات خوب.ا

   بنابراين اگر با"هوش" باشی و دوستی هايت برايت مهم باشد از کنار اين جور چيزها به سادگی نمی گذری.اگر هم خودت در چنين موقعيتی قرار بگيری در فرصتی مقتضی و حتی الامکان به شوخی دلخوريت را مطرح می کنی.کدورت های حتی کوجک اگر انباشته شوند کيفيت رفاقت را حسابی تحت تاثير قرار می دهند.برای برطرف کردن هرگونه سوءتفاهم يا مثلاْ عادت بدی لازم هم نيست که مدام بخواهی ديگران نقدت کنند و نظرشان را درباره ات بگويند.اگر حواست جمع باشد و برايت مهم باشد چيزهای زيادی در رفتارشان می بينی که از هيچ احتمالی نبايد به سادگی بگذری-البته اگر زرنگ باشی و اين چيزها برايت مهم باشد.کسی که حواسش به دوستانش نيست٬به هيچ وجه نبايد توقع زيادی از روابطش داشته باشد.

   خلاصه٬اين يک نمونه ساده از همان چيزيست که به نظر من نوعی هوش است.نمی دانم٬شايد خود هوش اجتماعی باشد يا بخشی از آن.کسانی که از اين هوش کم بهره اند٬معمولاْ نه به سطح قابل قبولی از روابط انسانی می رسند و نه در پيدا کردن دوستان خوب موفقيت خاصی کسب می کنند.کسانی هم که حد قابل قبولی از اين هوش را دارند٬روابط با کيفيت و خوبی با آدم های اطرافشان برقرار می کنند و در دوستی هم هی پيش می روند و پيش می روند.برای خودشان هم٬دنبال کسانی هستند که بتوانند در اين هوش با آن ها برابری کنند...

   به دوستی ها و روابط انسانی بعضی وقت ها زياد فکر می کنم.دوست دارم!شايد باز هم بنويسم!

   پی نوشت:پروژه سنگين درس تحليل سيستم ها کلی مارا به خصوص اين دوهفته ای گرفتار کرده.دعا کنيد به خير شود٬خدا می داند زحمت کشيده ايم و لياقتش را داريم.

   هوی ميم عزيز که می گی اين پروژه کاش نبود اگه نبود کلی کار مفيد ديگه می کردم٬برا من خيلی هم اين طوريا نبود!اين چند شب با هم بودن برا من يکی که کم چيزی نبود٬تو رو نمی دونم!هيچ می دونی همه اين نوشته رو به خاطر تو نوشتم؟تقديم به تو!