خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤

من٬فعلاْ

   ۱.آدم ها همه به نحو رقت آوری تنها هستند.تنها فرقشان در اين است که چقدر اين را فهميده اند.

   ۲.جايی بايد باشد در زندگی هر آدمی که از آن پس٬سرنوشتش به هيچ کس ديگری گره نمی خورد.

   ۳.مرگ٬چنان نزديک که هر روز صدها هزار انسان می ميرند و چنان دور که هيچ کدام باورش نداريم.وه که چه تناقض پرشکوهی!

پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤

کوئسشن ايز...

تا چه حد می شه به آدما خوش بين بود؟تا چه حد بايد به آدما خوش بين بود؟

   می گويد بد است٬شما بزرگ شده ايد٬ازتان گذشته است اين حرف ها و...می گويم ای بابا٬اين حرفا چيه!خوب اين جوری که هر دومون راحت تريم!کلی انرژی مونم ذخيره می شه!دشمنی هم که نداريم!

   بعضی وقت ها احساس می کنم درک اين که بعضی آدم ها ممکن است با هم مشکل داشته باشند يا اين که از هم خوششان نيايد برای بعضی ها سخت است.ولی به نظر من هيچ لزومی ندارد آدم ها همه از هم خوششان بيايد يا يک نفر به همه آدم ها خوشبين باشد.می شود آدم هايی را ديد که به همه خوش بينند و خيلی از بدی ها و چيزهای نااميدکننده را نمی بينند و تو نا خودآگاه هر لحظه نگرانی که بالاخره از اين طرزفکر ضربه بخورند.اصلاْ جالبيش اين جاست که چنين نظريه ای را از دين يا هيچ جای ديگر هم نمی توان درآورد...

   البته اين که بنشينی و فرضيه بافی کنی که به فلان دليل و فلان دليل بشريت همه را بايد دوست داشت٬بحث ديگريست که منظور نظرم نيست.خيلی ها هستند که هر غلطی می کنند و از اين حرف ها هم می زنند.(مثلاْ درست مثل خيلی ها که بدون کوچکترين تجربه يا حسی از مقوله عشق٬در مورد انواع عشق های مجازی و حقيقی و زمينی و هوايی اظهار نظر می کنند!)اما اگر بخواهی چنين ديدگاهی را در مقام عمل به کار ببندی٬ممکن است چيز مضحک و يا حتی احمقانه ای از آب در بيايد.و گر نه٬مثلاْ می شود به راحتی توجيه کنی که من از فلانی بالذات خوشم می آيد و اصلاْ برای همين است که از اين اخلاق های بدش ناراحت می شوم و دوست دارم سر به تنش نباشد که طفلک اين طوری حيف نشود!

   پی نوشت:يک علت اين که به خودم جرات می دهم که چنين ديدگاهی را به اين شدت نقد کنم٬شايد اين باشد که خودم در مقطعی تجربه اش کرده ام و اثراتش را در در قديم تر های آرشيوم می بينم!به هر حال٬خصلت انسان هاست.بزرگ تر و پخته تر می شوند و عقايدشان هم!

دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

شما ترديدی داريد؟!

   ۱.گمان می کنم اين که آدم ها به هر حال نمی توانند برای هم رو بازی کنند در تراژيک بودن زندگی بی تاثير نيست...

   ۲.از آن جا که يک اتفاقاتی دارد می افتد-چيزهايی انگار تمام می شود و چيزهايی آغاز-بايد کمی جسارت به خرج بدهم.هنوز تک  و توک برگ هايی دست بعضی ها دارم که رو نشده اند...

   ۳."انسان اشتباه چاپی متفکر است.هر دوره زندگی چاپ جديدی است که چاپ قبلی را تصحيح می کند و خودش هم در چاپ بعدی تصحيح می شود تا برسد به چاپ متن نهايی که ناشر به کرم ها تقديم می کندش..."

                                                 خاطرات پس از مرگ براس کوباس

   ۴.کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست٬آن قدر هست که بانگ جرسی می آيد...

  

یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

دانمارک

   يک چيزی جالب است برايم؛بعد قضايای کاريکاتورها داشتم فکر می کردم اين اولين باری نيست که به اسم آزادی بيان به دين و پيامبر ما رسماْ توهين می شود (آن کشيش آمريکايی را که يادتان نرفته؟).اما هر طور پيش خودم حساب کردم ديدم خيلی بعيد است که يک مسلمان حتی به مقدسات مسيحيت اهانت کند چه برسد به اين که مثلاْ کاريکاتور حضرت مسيح را بکشد...

   البته اگر اجباری بيرونی برای حفظ اين حرمت ها وجود داشته باشد و يا ادعا شود که آن آزادی بيان کذايی را ماها نداريم٬آن وقت است که من می گويم تصور توهين به حضرت مسيح به حدس و گمان من حتی راهی به ساحت شخصی و خصوصی ما مسلمان ها هم ندارد٬حالا در هر مرحله ای از اعتقاد که باشيم و به هر فرقه ای  که پايبند.چون در دين ما صريحاْ  آمده که تمام اديان گذشته بر حقند و اسلام ادامه دهنده و مکمل راهشان است.در حالی که اگر اين توهين های رسمی مثلاْ از جايگاه حساس يک کشيش يا نشريه های اروپايی را کنار بگذاري٬آن وقت خدا می داند که در حيطه خصوصی و عقايد شخصی مسيحيان و يهوديان چه جور عقايدی در باب دين و پيامبرمان پيدا می شود..حالا٬کدام يک را بيشتر می پسنديد؟

   من که احساس رضايت خاطر می کنم!يک هيچ به نفع ما!

پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

لفديناه بذبح عظيم

گفت:چشاتم كه قرمزه،كلي هم گريه كردي انگار…

چشماش كم فروغ و خسته بود.سري تكون داد.

گفت:حرجي به عوام الناس كه نيست اما تعجبم مي گيره از تو.نمياد بهت اين كارا.تو ناسلامتي دانشجوي تحصيل كرده اين مملكتي.كلي كتاب خوندي خير سرت.كلي روشني برا خودت.بابات بچه مذهبي بود يا مامانت كه تو اين جوري شدي؟..

-خوب؟

-خوب به جمالت.من و تو بايد يه فرقي با اين جماعت بكنيم يا نه؟فكر مي كني اين جماعت واسه چي گريه مي كنن؟معلومه،وقتي از تيكه تيكه شدن علي اكبر مي گن جوون خودشونو مي ذارن جاش،وقتي از داغ زينب مي گن ياد از دست رفته هاي خودشون مي افتن،يا چه مي دونم،شايد هم وقتي از مظلوميت حسين مي گن،ياد بدبختي ها و تنهايياشون مي افتن.مردم ما هم كه ماشاا… درد و مصيبت كم ندارن.صداي طرف هم كه سوزي داره،مهم نيست چه چرندياتي بگه.فقط كافيه به حد كافي خشونت آميز باشه صحنه هايي كه توصيف مي كنه.باور كن وقتي اينا حضرت عباسو توصيف مي كنن ناخودآگاه من آرنولد و فرانكي مياد تو ذهنم.حالا فكرشو بكن،جفت دستا و جفت پاهاشو قطع مي كنن و يه عمود آهنينم مي زنن وسط كلش.خوب معلومه…

رشته كلامش را بريد:گوشم با توئه عزيز،ولي مختصرش مي كني؟يكم خستم.

-باشه.ببين،نگاشون كن.اين موقع شب اين خانواده ها در ميان بيرون كه برن دسته هاي عزاداري رو ببينن.انگار كارناواله.باورت مي شه بعضي وقتا سر اين كه كي بره زير اين علم چاقوكشي هم شده؟

-فكر نمي كني براي اين وقت شب داري يكم پراكنده گويي مي كني؟من كه نه چاقو كشيدم و نه زير علم رفتم…

-مي دونم اما حرفم چيز ديگه ايه.ببين،نظرت در مورد اينا چيه؟

-واو…عراقه اين جا آره؟

-فكر كنم.

-خوب،من به شخصه خوشم نيومد.

-آهان،حرف منم همينه ديگه.اين چهره اي از ماست كه داره به جهان نشون داده مي شه.حالا اگه اين همه خرافات و بدعت هست كه اين مردم توش غرقن،من و تو اگه رو دينمون تعصب داريم كه نبايد بهشون دامن بزنيم،نبايد مام بشيم قاطي اونا.حداقل از امثال ما اين انتظار هست كه بشينيم محرم به محرم فكر كنيم حسين براي چي قيام كرد.براي احياي امت جدش.براي از بين بردن همين بدعت ها.ماي نوعي هم بايد دينمونو از اين خرافات و بدعت ها كه دامنگيرش شده پاك كنيم…

-پس تو هر سال محرم كتاب مي خوني هان؟

-آره.مطالعه مي كنم،فكر مي كنم،اگه شد با دوتا آدم حسابي بحث مي كنم…

-اوهوم.مي دونم از چي حرف مي زني.يه عادت،يه وظيفه.منم يكي رو مي شناختم كه هر سال محرم نينوا گوش مي داد.

-احساس كردم جملت بار معنايي منفي داشت؟

-نه،اشتباه كردي.من هيچ ارزشگذاري اي نمي كنم!باشه،من الان مي رم خونه و شروع مي كنم به مطالعه.البته شايد هم چون خسته ام بذارم برا فردا صبح.خوبه؟

-بازم مياي اين جا،آره؟

-اوه،البته.اين يكي رو شرمندم.گيرم اين هم عادت محرماي منه!

چند لحظه اي سكوت برقرار شد.

-حرفات هم خيلي خوب و تامل برانگيز بود.جدي مي گم.حالا اگه اجازه بدي من برم.

-باشه،فقط يه سوالي،برا چي مياي؟

-برا حال،برا گريه.ميدوني رفيق،اگه خلق اللهو هدايت كني،امورشونو اصلاح كني،هي تو دينت مطالعه كني،راجع به عقايدت هي فكر كني و با چون و چرا پي حقيقت بدوي خلاصه بالا بري و پايين بياي،اول و آخر اصل يه چيز ديگس.اصل اون دلس كه بايد شكسته بشه.آره عزيز،دل مومن هي بايد شكسته بشه،هي بايد شكسته  بشه…

فكري بود.انگار منتظر بود بيشتر بشنوه.

-دردت همينه هان؟فكر كنم زدم به هدف…

-آره،خودم نمي دونم چند وقته گريه نكردم.اين قدري كه مي ترسم خدايي نكرده مصيبتي هم سرم بياد و باز من همين جوري باشم.راستش دو سه سال پيش ميومدم اين جور مجالسو،اما اصلاً به قول تو دلم شكسته نمي شد.مي گفتم آخه من چرا بايد برا اين چيزايي كه اين از هزار وچارصد سال قبل تعريف مي كنه و اصلاً معلوم نيست راسته يا دروغ گريه كنم؟

-آره،مي دونم چي مي گي.مثلاً دعاي كميل خيلي قشنگه،خيلي تاثير گذاره،اما اگه يه دفه بري مي بيني كه اگه روضه امام علي يا امام حسين يا هر چي بينش نباشه،شايد جماعت اصلاً متاثر نشن!اينا وسيلس…خلاصه بترس از اين چرا،چيز خطر ناكيه اگه مواظبش نباشي…

-تو خودت برا چي گريه مي كني؟

-خيلي چيزا.

-مثلاً؟

-مثلاً اين كه آدم ممكنه كارش به كجاها بكشه و خودش نفهمه.چي به اونا گذشته بود كه تونستن رو نوه پيامبر تيغ بكشن؟كدوم حلالشونو حروم كرده بود يا كدوم حرومشونو حلال كرده بود؟يا شايد خوني به ناحق ريخته بود؟تو خيالشون حسين رو برا كدوم جرمي مستحق اين جزا دونستن؟با خانواده و اهل بيتش براي جنگ اومده بود يا براي اين كه دعوت خودشونو پاسخ بده؟مگه حسين اونايي رو كه شايد نمي شناختنش به تك و توك پيرمردهاي معاصر پيامبر در لشگر كوفيان ارجاع نداد؟مگه كاروان حسين براي جنگ اومده بود كه قتل عام شد؟علي اصغرو برا چي ديگه كشتن؟آب رو برا چي ديگه بستن روش؟چرا فقط يك نفر حر بينشون پيدا شد؟اينايي كه گفتم قوت و سنديتش حداقل به اندازه بقيه تاريخه،حتي اگه بارها و بارها تكرار بشه…

و مصيبت همين جاست كه اونا همه،حتي شمرشون،شبيه شمري نبودن كه تو تعزيه ها مي بينيم.مي تونيم مطمئن باشيم كه اونا هم توجيهايي براي خودشون داشتن،حتي تا آخر عمر.اونا هم آدمايي بودن از جنس من و تو.بدبختي اين جاست كه من و تو هم ممكنه همچي جاهايي باشيم،با اين تفاوت كه فعلاً كربلايي نيست كه عيار مرد و نامردمون محك بخوره…حالا خودت بگو،اين دردآور نيست؟اين تراژدي نيست؟قصه قصه همه آدماس،قصه آزادگيه…

پاك منقلب شده و اختيارش را از دست داده بود.خداحافظي سريعي كرد و رفت…

نمي دانست اين شور گرم بر صورتش را آخرين بار كي احساس كرده بود.

 

 

چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٤

جزيره های کوچک تنهايی

   ۱."باورت می شه اگه بگم از اول محرم يه قطره اشک هم نريختم؟"

   حسابی جا خوردم٬من که می شناختمش.بچه مذهبی بود آخر٬سخت باورم می شد.کمی درددل کرد...

   های آدم ها چه کار می کنيد با صفای دل هاتان؟باور کنيد هر کدام ما٬ظرفيتی داريم برای درگير شدن با دنيا و مافی ها و در عين حال نيالودن روح.زنهار که بشناسيم توانايی مان را و درخطرش نيندازيم.اصل و فرع را گم نکنيم در ميان راه.وسيله و وظيفه هدف نشود برايمان.اگر نمی توانيم حکماْ بر ما نيست٬يا قسمت و روزی ما نيست... 

    ۲.زندگی شاهراهيست به سوی مرگ٬گمان می کنم.

   آدم دل بستن نبوده و نيستم.به قولش قصه ام قصه دل کندن است.دل بريدن از همه چيز و همه کس.چشم پوشيدن از هر چه در اين راه ديده می شود و يا می توان با کمی زحمت ديد.هدف و آرمان تو کت من يکی نمی رود.از ديدگاه من٬عصاره و جان زندگی آدم ها همه٬در لحظه پر شکوه مواجهه شان با مرگ معنی می يابد و محک می خورد.آن جا که هر سراب علم٬معرفت و يا  حقيقتی محک جانانه ای خواهد خورد و صاحبش را حسابی شرمنده خواهد کرد...

     چيزهای محدودی اين اجازه را می يابند که به ساحت ذهن من راه پيدا کنند.بقيه را٬سهل می گيرم و تحقير می کنم.می سپارم به دست خدا.خودش می داند محولات من چه حجم زيادی از پرونده های روی ميزش می شود...آن چه به گمانم در اين گذار به دست می آورم٬آرامش خاطر است...مگر جز اين است که تمام آن چه بايد بکنيم٬آماده تر و آماده تر شدن برای مرگ است؟(البته که به گمان شما٬جز اين خواهد بود و البته که می توانيد کاملاْ در عقيده خود محق باشيد!)

   دغدغه وظيفه؟بر ماست خودهامان!وجودمان هنوز مملو از عيوب است٬قصد نداريم خدمتی به خلق کنيم با کنکاش و برطرف کردنشان؟!به درجه ای که رسيديم٬مرتبه ای که استاد بی همتای زندگی به ما يادآوريش می کند٬آن وقت کم کم نوبت نزديکانمان هم می شود!آن وقت تر اصلاح جامعه مان٬چه قدر عجوليد شما؟!اصلاْ شايد هيچ وقت اين موعد برای شما سرنرسد!

   دغدغه حقيقت؟به خدا اگر فقط شمه ای از اين حقيقت را نزد آن جماعت چراگوی فلسفه باف عقل گرا احساس می کردم٬لحظه ای بر اين عقايدم نمی ماندم٬اما...افسوس!حال باورم اين است که خداوند خودش لياقت و سهممان از حقيقت را قطره قطره خواهدمان چشاند٬اگر عنانمان را يکسره به عقل نسپريم و به هر بيراهه و بيغوله ای سر نزنيم...توکل بايد!

   دغدغه نجات؟!رفقا٬زندگی معلم بهتريست٬باور کنيد!..

  

پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٤

مکس

   اين متن حاصل اولين تجربه مشترک نوشتن من و فريد است  و از آن جايی که تجربه خوبی بود٬کاملاْ محتمل است  که باز هم تکرار شود.اولی را فريد نوشته و دومی را من.در مورد فيلم مکس:

 

 

برداشت اول: در ستایش شادی                                                          
1- این همه کتاب و مقاله و فیلم و اثر هنری که تمام سعی شان را  می کنند تا عمیق باشند و مخاطبشان را به تأمل وادارند یک فیلم بی ادعا پیدا می شود که شعارش این است: فیلمی شاد برای بچه های هفت تا هفتاد ساله .
این فیلم توانسته مرا به مدت یک ساعت و نیم بخنداند و وقتم را شاد کند، توی زندگی جدی و عبوس ما ، که درس ها و امتحان ها شوخی ندارند ، سیاست شوخی ندارد، دین و مذهب شوخی ندارد ، توی این زندگی ای که با ما ، شوخی ندارد جای یک چیز خالی است : شادی و شوخی . و اگر فیلمی توانسته جای خالی شادی و شوخی را حتی برای یکی دو ساعت برایم پر کند ، کم هنر نکرده است « به همین خاطر » هنر خنداندن، ستایش مرا برمی انگیزد . و ستایش من از « مکس » نیز دقیقاً به همین خاطر است .
2- ماحرا از اینجا شروع می شود که نهادی تأسیس شده برای جذب نخبگان ایرانی خارج از کشور . به دعوت این نهاد پزشکان ، دانشمندان و کار درست های ایرانی مقم خارج ، به ایران می آنید ، و با هم میهنانشان وارد تعامل می شوند . این نهاد یک قسمت هنری هم دارد که قرار می شود یک موسیقیدان ایرانی را که شهرت جهانی دارد، به ایران دعوت کند اما به خاطر یک اشتباه کوچولو، دعوت نامه می رسد دست یکی از خواننده های کافه های لس آنجلس ، که تصادفاً هم نام آن موسیقیدان بزرگ ایرانی است. طرف هم با کلی ذوق و شوق می آید ایران اما ...
3- نقش آن خواننده جلف لس آنجلسی را که به او مکس می گویند ، فرهاد آییش بازی می کند . یکجایی از او خواندم که گفته بود : " دوست دارم مسائل عمیق را به شیوه ای سطحی مطرح کنم " به هر حال مکس ظاهرا هیج مسأله عمیقی را مطرح نمی کند  ، هر چند از گوشه و کنایه های اجتماعی و سیاسی خالی نیست . ولی صداقت این فیلم در این است که ادعایی هم ندارد که ما راجع به معضل اجتماعی مثلاً فرار مغز ها کند و کاو کرده ایم ، و به بهانه ی طنز ، مسائل اجتماعی و سیاسی را مطرح کرده ایم . به نظرم فیلم اگر ادعایی داشته باشد ، " خندان و شاد کردن " مخاطبش است که باید بگویم که کاملاً موفق بوده است . برای هیمن خاطر، مسایل سیاسی و اجتماعی ، بهانه ای می شود برای خندیدن و شاد بودن.
3- اگر « مکس» در شرایطی روی پرده می آمد که سینما ها پر بود از فیلم هایی که پی خنداندن مردم هستند ، این قدر در نظرمن ، جلوه نمی کرد . همان اندک فیلم هایی هم که در ژانر کمدی در کشور ما ساخته می شوند ، « معمولاً » موفق نیستند و به همین خاطر توازن سینما که نیازمند فیلم های خوب در همه ژانر هاست بهم می خورد. در ژانر های دیگر پویایی بیشتری وجود دارد که هر چند کافی نیست اما نسبت به ژانر کمدی بسیار موفق تر است . مکس در ژانر کمدی ، کاری می کند که کمتر در سینمای ایران شاهد بودیم . معمولاً فیلم های طنز و سریال های طنز ، طنز شان راز کلام می گیرند و ما اگر مثلاً به" برره"می خندیم  با شیندن جمله ای طنز آمیز است . خیلی کمتر با دیدن تصویری در این گونه فیلم ها خندیده ایم . اما مکس در کنار طنز کلامی ، طنز تصویری قوی ای دارد وبه هر حال آنجه سینما را از غیر سینما ، متفاوت می کند تصویر است .
4-وقتی از یک فیلمی خیلی تعریف می کنند و سپس آدم می رود آن فیلم را ببیند آن قدر انتظارش بالا رفته که ممکن است فیلم راضی اش نکند ، به خاطر همین جای تعریف بیشتری نمی ماند . 
                                                                                                                  


برداشت دوم : احسنت،احسنت،احسنت آقا پیمان!

   مکس رسول شادیست و آیین او،ساده گیری.مکس که سال ها به دور از وطن خویش به سر می برده،بر اثر یک اشتباه به سان میهمانی ناخوانده به سرزمین خود باز می گردد و در یک فرآیند جذاب برای بیننده،تبدیل به پیام آور شادی و نشاط و سهل گیری برای جامعه خسته و رخوت زده خویش می شود و همه مخاطبان خود-حتی کژطبع ترین آن ها –را نیز بر می انگیزد و به طرب وا می دارد!
   اما این بار فرهنگ غرب-حداقل آن قسمتی که مکس برای ما به ارمغان می آورد-مذمت نمی شود.مکس به سادگی همه را به اسم کوچک صدا می کند،آشپزی می کند،جدی نگرفتن زندگی و مشکلاتش را دائم به ما یادآوری می کند،دوست داشتن ساده و بی قید و شرط را تشویق و ترویج می کند و مادر را با فرزند و دوست را با دوست آشتی می دهد و شرقی ها را وامی دارد که دوست داشتن را به زبان آورند.باید اقرار کرد که مکس به این ترتیب چهره متفاوت و البته دوست داشتنی تری از زندگی را به بازیگران فیلم و نیز تماشاگران می نماید.
   فیلم ساختی منحصر به فرد و ساختارشکن دارد و شروع impress کننده اش (بحر طویل خواندن اعضای یک سازمان جدی دولتی!)مخاطب تیزهوش را نگران می کند که فیلم نتواند همین طور در اوج بماند و به بیان ساده تر تو ذوق بیننده بزند.اما در ادامه فیلم نشان می دهد که برگ های دیگری نیز برای رو کردن دارد.
  جایی در فیلم مکس و پسر خانم مهندس دیالوگی در باب رفتن برقرار می کنند.امیر به مکس می گوید که می خواهد از ایران برود،مکس در جواب اندکی احساساتی می شود و حال بیم آن می رود که به روال بقیه فیلم ها و سریال هایمان در ادامه صحبت های ملال آور کلیشه ای و تکراری شنیده شود،اما دیالوگی در کار نیست!یک کلیپ خوش ساخت در میان فیلم،بهتر می تواند حرف های امیر و سازندگان فیلم را منتقل کند.و به همین ترتیب در پایان فیلم،مکس هم با ترانه ای که روی سن می خواند جواب او را می دهد.حالا در این میان،حرف هایی به شیوه ای نو زده شده و حتی اگر به مذاق معدودی ناخوش و یا سطحی به نظر برسد،بیننده خوش ذوق ارضا شده است.
   از این دست نوآوری ها-از قبیل کاربرد انیمیشن- فیلم کم ندارد.نمایش و آواز موزیکال یک سورپرایز واقعی برای بیننده ای است که هر چه در ذهن خود کنکاش می کند چنین چیزی را در سینمای ما به یاد نمی آورد و انتظار ندارد.اگر برای لحظاتی کوتاه هم بیننده ای احساس ملال کند همان دقایقی است که فیلم بر خلاف روالی که در پیش گرفته شروع به صحبت و نصیحت می کند که البته چندان هم طولانی نیست،از جمله قسمت های فرار و بازگشت مکس.در این صحنه ها تماشاگر که توقعش از فیلم بالا رفته،احساس می کند که شاید با حذف این صحنه ها می شد برای اولین بار یک فیلم تمام موزیکال داشته باشیم .شاید هم واقعاً چنین پتانسیلی وجود داشته ،اما طراح حرکات موزون فیلم ادعا می کند که فقط برای کلیپ امیر سه ماه وقت گذاشته شده.
   و در پایان کمی کج سلیقگیست اگر در تحلیل این فیلم نگاهی به شرایط خاص اکرانش نداشته باشیم.مکس پس از سه سال دوری از اکران بنا به دلایلی ،سرانجام در چنین روزهایی به پرده های نقره ای راه می یابد. و از همان روزهای اول،گیشه را از آن خود می کند.با این حساب بعید است مسئولین امور به این فیلم بی توجه باشند.فیلمی که حتی شعار مرگ بر آمریکا را که جزیی از هویت نظام است دستمایه طنز قرار می دهد...
   اما به نظر می رسد در این میان مصالحه ای صورت می گیرد:فرهنگ شادی و ساده گیری تشویق و ترویج می شود و دولتمردان نیز بر خلاف ظاهرشان انسان هایی دارای ذوق و احساس و از جنس بقیه نشان داده می شوند و اهل صلاح ترینشان هم پذیرفته که دوره و زمانه عوض شده و حالا نوبت مکس و امثال اوست.حتی در نشان دادن شخصیت امیر جعفری به عنوان نماد یک انسان خشک اندیش،به اندازه ای اغراق به کار می رود که شخصیت او را غیر واقعی بنمایاند.
   و در پایان،گویا همه دعوت مکس را می پذیرند.همه به جز محمدرضا شریفی نیا که با تقریب خوبی می توان او را آدم بده فیلم دانست چرا که در تیتراژ پایانی تنها اوست که بر سر ذوق نمی آید،کژ طبع ترین جانوران!

چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٤

از ما شرقی ها

   ما شرقی ها را دنيا به سردی و درونگرايی می شناسد...

   همه تان ديده ايد پدرانی که همه فکر و ذکرشان زن و فرزندانشان است٬اما با لفظ دوست داشتن غريبه اند.عار می دانند به زبان آوردن اين چيز ها را.دون شان مردانگی يا چيزی مانند اين...ولی به اعتقاد من٬اين ين ضعف در تکامل است٬عقب ماندگی که شاخ و دم ندارد...

   ذره ای انصاف بدهيد٬اگر علاقه ها و احساسات دوستانه را نبايد بر زبان آورد٬چيزی می ماند اصلا که لياقت گفته شدن٬کلمه شدن را داشته باشد؟!خيلی هامان نمی دانيم نزديکترين دوست هامان درباره ما واقعاْ چه احساسی دارند٬ما حتی ممکن است سال ها کسی را دوست داشته باشيم و او هرگز چيزی در مورد اين احساس ما نداند.چقدر از ما درمورد احساسات نزديکانمان نسبت به خودمان در شک و ترديد هستيم؟!

   و در اين ميان٬تاوان سختی می دهيم.اين وحشتناک است اما خيلی ها در اطراف ما دوست داشتن را از ياد برده و يا فقط کورسوهايی از آن در دل دارند.به خدا زندگی همين طوری هم به قدر کافی سخت و تلخ هست٬اين ديگر چه جنونيست که زندگی را به کام خودمان تلخ تر کنيم؟

   های جان هاتان به در آيد!منتظر چه هستيد؟!..

   ۱.حرف زياد دارم برای گفتن و اين روزها زود به زود به روز خواهم کرد.ننويسم٬می ترکم.

   ۲.آرشيوم به لطف دوستان به راه افتاد.قابل توجه علاقه مندان!بخوانيدش٬ولی با اندکی مساحمه و سهل گيری.آخر بچه تر بودم.بعضی هايشان برای خودم هم غريب و حتی خنده دار است!ولی شکر خدا٬بزرگ تر شده ام.فکر کنم اين مهم باشد...

    ۳.عجيب است اما از خبر نماز خوان شدن يکی از آشنايان بعد مدت ها دوباره از چيزی حسابی ذوق زده و خوشحال شدم.خداوند به همراهش! 

    ۴.  

این جا چرا می تابی ای مهتاب،برگرد!

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست!

جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند،

در دام یک زنجیر زرین دیدنی نیست!

             می خندی اما،گریه دارد حال این شهر...

 

از زندگی این جا فروغی نیست،الاک؛

در خشم آن زنجیریان خرد و خسته،

خشمی که چون فریادهاشان گشته کم رنگ،

با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته،

            واندر سرود بامدادیشان فشردست...

 

زین جا سرود زندگی بیرون تراود؛

همراه گردد با بسی نجوای لب ها،

با لرزش دل های ناراضی هماهنگ،

آهسته لغزد بر سکوت نیمشب ها،

              وین است تنها پرتو امید فردا...

 

ای پرتو محبوس تاریکی غلیظ است؛

مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه!

من تشنه صبحم که دنیایی شود غرق،

در روشنایی های زلال مشربش،آه،

            وین مرگ تلخ و سرخ جانم بر لب آمد...

  

  

  

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٤

پور من کايند!

   ۱.اين عادلانه به نظر نمی رسد.اين همه سراب و ماده و فريب ديگر لازم نبود برای اين که ما فراموش کنيم که تنهای تنهاييم.تو که خودت ما را  بهتر می شناسی٬با خيلی کمتر از اين ها هم کارمان تمام بود!ولی خوب٬کار که از محکم کاری عيب نمی کند٬می کند؟

   ۲.فلسفی هستی يا مذهبی٬روشنفکر هستی يا سنتی٬شاعری يا نويسنده٬هنرمندی يا بی هنر٬با ايمانی يا بی ايمان٬بايد درد داشته باشی٬درد.يک درد اصيل که عيار وجودت را ببرد بالا و جانت را گرانبها کند.وگرنه بين خودمان بماند٬ول معطلی رفيق!

   ۳.خداوند برای تسخير روح من يک رقيب سرسخت دارد:مرگ!

   همين گونه اگر ادامه دهيد٬٬بيم آن دارم که جز ويرانه ای از من برای پيروزتان باقی نمانده باشد!

   ۴.قدح چون دور ما باشد به هشياران مجلس ده٬مرا بگذار تا حيران بماند چشم در ساقی...

شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤

امرو بالمعروف او مروا کراما؟!


   وَالَّذِينَ لَا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا (۷۲ سوره فرقان)

   الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ (۴۱ سوره حج)

     تقريباْ در هر دو آيه توصيف مومنان رفته.اولی توصيف آنانيست که مشمول رحمت خداوند گشته و با سلام و تهيت به بهشت وارد می شوند.دومی هم در ادامه آياتيست که خداوند صفات آن دسته از مومنينی را بر می شمرد که در صدر اسلام به آن ها اجازه جهاد و قتال داده شده.معانی آيه ها هم که روشن و به سادگی قابل فهم است.در آيه بالايی اين مومنان کسانی هستند که چون "لغو"ی می بينند با بزرگواری از کنارش می گذرند.در آيه ديگر اما٬مومنان امر به معروف و نهی از منکر می کنند...

   به هيچ وجه ادعا نمی کنم که اين دو آيه با هم قابل جمع نيستند٬چنان چه به سادگی می توان گفت لغو کار بيهوده ايست که لزوماْ آزاری به کسی نمی رساند و يا اثرش فقط محدود به مخاطب است که همان مومن باشد(مثلاْ چيزی مانند همان توهين به مالک اشتر در بازار شام) که مومن با کرامت از حق خود می گذرد اما امر به معروف برای جلوگيری از تضييع حق النفس و حق الناس و نيز جلوگيری از به بار آمدن مفسده و خروج جامعه مومنين از سير صلاح است.(البته اين هم جای بحث دارد:آيا بيم آن نمی رود که بزرگواری مومن شخص را در لغو جسورتر کند و سرانجام مفسده به بار آورد؟)

   گيرم مفهوم اين دو آيه روشن و احتمال هر گونه عدم اجماعشان به حکم حق بودن منتفی٬می ماند قصه ما آدم های غير ايده آل و زندگی هامان.اول و آخرش از اين دو آيه بتوانيم اين را بفرستيم تو کوله بار زندگيمان که اين جا هم مثل خيلی جاهای ديگر حد و حدودی هست برای من مومن که بايد بشناسمش.آن وقت اين تازه می شود نيم راه٬نيم بيشتر راه(!) می ماند که چه طور اين حد و حدود خودت را بفهمی.کجا گذشت کنی و سکوت اختيار کنی٬کجا نصيحت گری پيشه کنی و کجا مجرم را به جرمش برسانی و مفسده جو را عقاب کنی٬البته اگر در آن درجات باشی که بتوانی...

   تو يک سری از جريانات اخير که حالا گرد و خاکش کم کم دارد می نشيند در اين فضای مجازی٬نيک متوجه شدم که اين هم از آن مرزهای حساس و باريک است که هر اهل صلاحی را می تواند به اشتباه بيندازد.چه طور می توان اين مرز را به دقت خوبی بازشناخت؟حکماْ شناختن اين مرز دقيق٬کار اولياءالله است و بس...  

   ۱.اما اگر اجتهاد کردی که بايد نصيحت کنی فرد خاطی را٬عليک بالضمائر.موقع نصيحت بهترين ضمير اول شخص جمع است که تا جايی که ممکن است بهتر است از آن استفاده کنی:داشتم فکر می کردم اگر ما اين طور بوديم بهتر نبود؛به نظرم ما يه عيب بدی داريم و اون هم اين که يکم اين جوری هستيم؛يا حداقل فکر می کنم اين اخلاق تو يه کم بده٬البته خودم هم تا حدودی ازش رنج می برم...

   خلاصه بايد اين را احساس کند که تو هم آدمی هستی ناکامل و نيازمند.شما که تيزهوش هستيد٬ديگر خودتان بهتر می دانيد اين را چطوری القا کنيد!

   راستی٬اصلاح می کنم:علينا بالضمائر!

   ۲.اما زنهار٬زنهار از اين که بخواهی کسی را نصيحت کنی که رابطه درست و حسابی ای با او نداری.چطور است بگذاری برای دوستان خودش٬هان؟

   دوستی را می شناختم که دوست ديگريم را نصيحت می کرد که فلانی درس بخوان٬اين چه وضعيست!البته نيتش خير بود٬اما اين نکته کوچک را فراموش کرده بود که الان چند ماهيست يک حال و احوال درست حسابی با اين رفيق ما نکرده!عکس العملش می دانی چه بود؟ببين ديگر کارمان به کجا کشيده که فلانی هم نصيحتمان می کند!می بينی٬تنها چيزی که آخز سر عايدت می شود تخريب شخصيتت است!

   خوشحال می شوم نکات ديگری را هم شما اضافه کنيد... 

  

پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٤

فکرش را بکن...

   ۱.هی بالا و پايين می پريدند.شايد فکر می کردند بالاتر آب گيرشون مياد.يکيشون افتاده بود روی يکی ديگه و نمی گذاشت که اونم بپره.فکر می کنم اين يکی رو خيلی وقت بود از آب در آورده بودند.فکر می کرديم اين يکی ديگه مرده ولی اين هم بالاخره از اون وسطا يه جايی برا خودش گير آورد و شروع کرد به بالا و پايين پريدن.فکر کنم از همه هم ديرتر جون داد...

   فکرش را بکن٬اگر آدم ها هم اين طور جان می دادند چطور می شد؟!جلوی چشم اعقاب نگران٬هی بالا و پايين می پريدند و خودشان را به در و ديوار می کوبيدند!فکر کنم دنيا گلستان می شد آن وقت!

  گفت:يک بار کيميا را با خودم آورده بودم٬گريه اش گرفته بود.تو خونه مدام می گفت ماهی کوچولوها مردند!ماهی کوچولوها مردند!

   يکی از لذت هايی که خيلی ها درکش نخواهند کرد٬همين برگشتن به خانه بعد يک ماه است٬مخصوصاْ اگر بعد امتحان ها باشد٬و مخصوصاْ اگر رفيق عزيزت را بعد چندی دوباره ببينی.لذت يک دوستی ناب که مطمئنی فقط با مرگ گسسته می شود...

   گفتم:جان دادن آدم ها هم اين قدر طول می کشد؟

   گفت:معمولاْ نه٬ولی باز بستگی دارد.مثلاْ بابابزرگ من جان دادنش دو روز طول کشيد و همه اين مدت٬پيش چشم ما بود.از يک جايی به بعد ديگر انگار ما را نمی ديد٬داشت با جدش صحبت می کرد.آن آخرها هم که انگار به زبان ديگری صحبت می کرد که ما نمی توانستيم سر در بياوريم...نبايد می گذاشتند اين صحنه ها را ببينم.بعدش چند ساعت گريه کردم.سنی نداشتم آخر...

   ۲.شاد يا غمناک٬خوب يا زشت٬راست يا دروغ٬منظم يا بی قاعده٬دوست داشتنی  و خواستنی و يا بد و عذاب آور٬زندگی فقط يک شعر است٬يک شعر ساده و کوتاه و نه يک نثر پيچيده و متکلف.کمی لطيف تر بخوانيدش آخر...

   ۳.ره ميخانه و مسجد کدام است٬که هر دو بر من مسکين حرام است...

   ۴.گزارش

خدايا ! پر از كينه شد سينه ام
چو شب رنگ درد و دريغا گرفت
دل پاكروتر ز آيينه ام

دلم ديگر آن شعله ي شاد نيست
همه خشم و خون است و درد و دريغ
 سرايي درين شهرك آباد نيست

خدايا ! زمين سرد و بي نور شد
بي آزرم شد ، عشق ازو دور شد
 كهن گور شد ، مسخ شد ، كور شد 
 

مگر پشت اين پرده ي آبگون
تو ننشسته اي بر سرير سپهر
به دست اندرت رشته ي چند و چون ؟

شبي جبه ديگر كن و پوستين
فرود آي از آن بارگاه بلند
رها كرده ي خويشتن را ببين

زمين ديگر آن كودك پاك نيست
پر آلودگيهاست دامان وي
كه خاكش به سر ، گرچه جز خاك نيست

گزارشگران تو گويا دگر
زبانشان فسرده ست ، يا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر

كسي ديگر اينجا تو را بنده نيست
درين كهنه محراب تاريك ، بس
 فريبنده هست و پرستنده نيست 

 علي رفت ، زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت ، و بوداي پاك
 رخ اندر شب ني روانا نهفت

نمانده ست جز من كسي بر زمين
دگر ناكسانند و نامردمان
بلند آستان و پليد آستين

همه باغها پير و پژمرده اند
همه راهها مانده بي رهگذر
همه شمع و قنديلها مرده اند

تو گر مرده اي ، جانشين تو كيست ؟
كه پرسد ؟ كه جويد ؟ كه فرمان دهد ؟
وگر زنده اي ، كاين پسنديده نيست

مگر صخره هاي سپهر بلند
كه بودند روزي به فرمان تو
سر از امر و نهي تو پيچيده اند ؟

مگر مهر و توفان و آب ، اي خدا
دگر نيست در پنجه ي پير تو ؟
كه گويي : بسوز ، و بروب ، و برآي

گذشت ، آي پير پريشان ! بس است
 بميران ، كه دونند ، و كمتر ز دون
بسوزان ، كه پستند ، و ز آن سوي پست

يكي بشنو اين نعره ي خشم را
براي كه بر پا نگه داشتي
زميني چنين بي حيا چشم را ؟

گر اين بردباري براي من است
نخواهم من اين صبر و سنگ تو را
نبيني كه ديگر نه جاي من است ؟

ازين غرقه در ظلمت و گمرهي
ازين گوي سرگشته ي ناسپاس
 چه ماده ست ؟ چه قرنهاي تهي ؟

گران است اين بار بر دوش من
گران است ، كز پس شرم و شرف
بفرسود روح سيه پوش من

خدايا ! غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون است و درد و دريغ
دل خسته ي پير ديوانه ام

                                      م.اميد

سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤

شوخی يا جدی؟مهم يا الکی؟

   ۱.بعضی وقت ها دلم برای آدم های مهم و جدی می سوزد.طفلکی ها موقعيت خطرناک و رقت باری دارند:ممکن است هرگز وقت نکنند با خودشان آشنا بشنوند!

   نگرانم می کند.زياد شدن اين طور آدم ها دور و برم٬مثلاْ بين ورودی های جديد.آدم هايی که با کمی مسامحه می توان آن ها را جاه طلب خواند.آدم های جدی که کارهای مهمی می کنند٬آدم های جدی که برای انجام کارهايی دائم در حال دويدنند.وقتی برای ايستادن ندارند٬ممکن است دير بشود...

   چی؟نمی دانم٬هر چيزی که آنها دنبالش هستند٬هر چيری که برايش می دوند.فرقشان با من همين است ديگر٬آنها هدف های زيادی دارند که بايد بهشان برسند.من ولی نه.من چيز زيادی از دنيا نمی خواهم.من هدف های زيادی را اين جا برای خودم تعريف نکرده ام.من آرامش می خواهم٬دوست دارم فقط چيزهايی ذهنم را پر و فکرم زا مشغول کنند که ارزشش را دارند.من زندگی را جدی نمی گيرم٬پس من آدم مهمی نخواهم شد...

   "هميشه از آدم هايی که به زندگيشان يورش می برند٬ترسيده ام.آدم های جدی که هميشه بايد کارهايی انجام دهند٬کارهای بسيار با سرعت زياد..."

   ۲.نقل به مضمون فرازی از کتاب ديوانه وار بود که اخيراْ خواندمش و بايد اعتراف کنم که هيچ خوشم نيامد!

   ۳.اما از طرف ديگر:از بين تمام حرف های اردوی معارفه امسال ورودی های جديد٬يکيش خيلی خوب يادم مانده.دکتر بابايی زاده می گفت تنبلی نبايد باعث فلسفه بافی شود٬مثل اين که تشنه ای ولی ظرف آب کمی دور است و تو با خودت می گويی اصلاْ آب بخورم که چی؟!

   از آن طرف هم نبايد افتاد.هر کس از زندگی سهمی دارد٬بايد حداقل سهم خود را از زندگی گرفت.من اين کار را می کنم.دوست ندارم نصيحت شوم که زندگی اين است که بين جماعت باشی و تلاش کنی و اين حرف ها که خودم می دانمشان.حرف آخر در اين جا هم مثل همه جاهای ديگر٬اعتدال است.نه بايد زندگی را جنان جدی بگيری و از خودت و نياز های اصيلت غافل شوی و نه بايد تنبلی و گوشه گيری پيشه کنی.سهمت را از زندگی بگير و باقی را برای باقی بگذار!