خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤

شريعتی و عشق

   ۱.اوج بهار اوج و بهار زندگانيم در راه است.بويش را حس می کنم٬صدايش را می شنوم و جلوه اش را محظوظ می گردم!

   ارديبهشت دل انگيز دارد می آيد و با قدرت خويش زمين را به اوج می برد.گلها و سبزه ها انگار فراموش می کنند که ماندنی نيستند٬از ياد می برند کوتاهی عمرشان را به برکت قدوم پر ناز اين موهبت الهی٬ارديبهشت عزيز!در باغ و دشت و دمن٬همديگر را طوری دوست می دارند که انگار جاودانه اند و هرگز خزانی نبوده و نخواهد آمد.گويی تا ابد می توانند چنين بزيند...

   و من...در من هم مانند هر سال نيرويی تازه دميده شده.چطور می توانيد بی تأثير بمانيد؟صدای پرندگان را بشنويد و نخواهيد درس و امتحان و همه چيز را رها کنيد و عشق بورزيد و شکر بگوييد؟

   ارديبهشتتان مبارک.اين کارها را نکنيد اما حداقل:

   معجزه لبخند را فراموش نکنيد!

   ۲.امروز رکوردی را جابجا کردم.۱۵ ساعت و ۱۵ دقيقه خوابيدم با يک وقفه کوچک برای نماز.خودم خيلی حيرت کردم وقتی بعد از ظهر هم ۲ ساعت و نيم خوابيدم.بهار اين بدی ها را هم دارد ديگر!

   ۳.دوستان تا اطلاع ثانوی آی دي بنده در اختيار خودم نيست و به عبارت ديگر هك شده ام.بالاخره اين شهرتم كار دستم داد!بنابراين اگر تماسی از طرف من داشتيد به هيچ وجه گول نخوريد من نيستم.قبل از هر عملی مرا مطلع سازيد و سعی كنيد مكالمه را كش دهيد تا محل طرف شناسايی شود.هيچ حرفی نبايد شما را ناراحت كند حتی فحش های بدبد.

   جناب هكر:من اهل معامله ام.می توانم در قبال پسوردم هم امتيازی بخواهيد بدهم.پذيرای نظرات دوستان برای آی دی جديد هستم.فكر می كنيد چی به من می آيد؟    

   ۴.داستانی را که نوشتم خيلی دوست دارم.برايم جالب بود که ديدم کسانی اين داستان را خواندند که فکرش را هم نمی کردم هر چند انگار کم از خود دانستند پيام گذاشتن را.خياليم نبود که به گفته آن دوست قسمتان بدهم برای کامنت اگر نمی دانستم برخی دوستان در محظور قرار می گيرند.به گفته دوست دوستم وبلاگ روی کامنت می چرخد.هنوز هم دير نشده!

   ۵.سالگرد درگذشت شريعتی چند روز پيش بود.يادم است ترم ۳ كه خيلی با اين مسائل مواجه بودم به طور اتفاقی اين مقاله از كتاب كويرش را خواندم و حيرت كردم كه به تمامی حرف من بود!:

  

دكتر علي شريعتي

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن ازعشق برتراست .عشق يك جوشش كوراست و پيوندى ازسرنابينايى .اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و ازروى بصيرت روشن و زلال . عشق، بيشترازغريزه آب مى خورد و هرچه ازغريزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيزهمگام با آن اوج مى يابد .
عشق درغالب دل ها ، درشكل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى ، متجلى مي شود وداراى صفات و حالات و مظاهرمشتركى است ، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هركدام رنگى وارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ويژه ى خويش دارد ، مى توان گفت كه به شماره ى هرروحى ،‌ دوست داشتنى هست . عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبورسال ها برآن اثرمى گذارد ، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان ومزاج زندگى مى كند و برآشيانه ى بلندش روز و روزگار را دستي نيست ...
عشق ، درهررنگى وسطحي ، با زيبايى محسوس ،‌ درنهان يا آشكار، رابطه دارد . چنانكه شوپنهاورمى گويد : شما بيست سال بر سن معشوق تان بيفزاييد ، آنگاه تا ثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه كنيد !
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى هاي روح كه زيبايى محسوس را بگونه اى ديگر مي بيند . عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عشق با دورى و نزديكى در نوسان است . اگر دورى به طول انجامد ضعيف مى شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مى كشد . و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و«ديدار و پرهيز» زنده ونيرومند مى ماند .اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا ست . دنيايش دنياى ديگرى است .
عشق جوششى يكجانبه است .به معشوق نمى انديشد كه كيست .يك «خود جوششى ذاتي » است ، و ازاين روهميشه اشتباه مى كند و درانتخاب به سختى مي لغزد و يا همواره يكجانبه مى ماند و گاه ميان دو بيگانه ى ناهمانند ،عشقى جرقه مى زند و چون تاريكى است ويكديگررانمى بينند، پس ازانفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايى آن ، چهره ى يكديگر را مى توانند ديد و در اينجا ست كه گاه ، پس ازجرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره ى هم مى نگرند، احساس مى كنند كه همديگر را نمى شناسند و بيگانگى و نا آشنايى پس ازعشق ـ كه درد كوچكى نيست ـ فراوان است .
اما دوست داشتن درروشنايى ريشه مى بندد و درزيرنور،سبزمى شود و رشد مى كند و ازاين رواست كه همواره پس ازآشنايى پديد مى آيد .‌ و درحقيقت ، درآغاز، دو روح خطوط آشنايى را درسيما و نگاه يكديگر مى خوانند ، و پس از«آشنا شدن» است كه«خودمانى» مي شوند ـ دو روح ،‌ نه دونفر، كه ممكن است دو نفر با هم درعين رودربايستى ها احساس خودمانى بودن كنند و اين حالت به قدرى ظريف و فرار است كه به سادگى از زيردست احساس و فهم مى گريزد ـ و سپس طعم خويشاوندى و بوي خويشاوندى و گرماي خويشاوندى از سخن و رفتاروآهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و ازاين منزل است كه ناگهان ،‌خود به خود ، دو همسفر به چشم مى بينند كه به پهن دشت بى كرانه ى مهربانى رسيده اند وآسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاى سرشان خيمه گسترده است و افق هاى روشن و پاك و صميمى «ايمان» دربرابرشان باز مى شود و نسيمى نرم و لطيف ـ‌ همچون روح يك معبد متروك كه درمحراب پنهانى آن ،‌خيال راهبى بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه ى دردآلود نيايشش مناره ى تنها وغريب آن را به لرزه مى آورد ـ‌ هرلحظه پيام الهام هاي تازه ى آسمان هاي ديگر و سرزمين هاى ديگر وعطر گل هاى مرموز و جانبخش بوستان هاى ديگر را به همراه دارد و خود را ،‌ به مهر وعشوه اى بازيگروشيرين و شوخ ،هرلحظه ، برسرو روي اين دو مى زند .
عشق ،‌جنون است و جنون چيزى جزخرابى و پريشانى «فهميدن» و «انديشيدن» نيست . اما دوست داشتن ،‌ دراوج معراجش ،‌ازسرحد عقل فراتر مي رود و فهميدن وانديشيدن را نيزاز زمين مى كند و با خود به قله ى بلند اشراق مى برد .
عشق زيبايى هاى دلخواه را درمعشوق مى آفريند و دوست داشتن زيبايي هاى دلخواه را در «دوست» مى بيند و مى يابد .
عشق يك فريب بزرگ و قوى است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمى ، بى انتها و مطلق .
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .
عشق بيناي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد .
عشق خشن است و شديد و درعين حال ناپايدار و نامطمئن . و دوست داشتن ،‌ لطيف است و نرم و درعين حال پايدار و سرشا ر ازاطمينان .
عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .
از عشق هرچه بيشتر مى نويسم ،‌سيراب تر مى شويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر ،‌تشنه تر .
عشق هرچه ديرتر مى پايد كهنه تر مى شود و دوست داشتن نوتر .
عشق نيرويى ست درعاشق كه او را به معشوق مى كشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، كه دوست را به دوست مى برد .
عشق ، ‌تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگى محو شدن دردوست .
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا درانحصار او بماند ،‌زيرا عشق جلوه اى از خودخواهى و روح تاجرانه يا جانورانه ي آدمي است .‌و چون خود به بدى خود آگاه است ، آن را در ديگرى كه مي بيند ،‌از او بيزار مي شود و كينه برمى گيرد . اما دوست داشتن ،‌ دوست را محبوب وعزيزمى خواهد و مى خواهد كه همه ى دل ها آنچه را او ازدوست درخود دارد ، داشته باشند ؛ كه دوست داشتن جلوه اى از روح خدائى و فطرت اهورايى آدمى است و چون خود به قداست ماورايي خود بيناست ، آن را در ديگرى كه مي بيند ، ديگرى را نيز دوست مى دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد .
در عشق ،‌رقيب ، منفور است و در دوست داشتن است كه «هوادارن كويش را چو جان خويشتن دارند» ؛ كه حسد شاخصه ى عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه ى خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگرى از چنگش نربايد و اگر ربود ،‌با هردو دشمنى مي ورزد و معشوق نيز منفور مي گردد . ولى دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است .‌ يك ابديت بى مرز است ،‌از جنس اين عالم نيست .
... عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح .
عشق يك «‌اغفال» بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگى مشغول گردد و به روزمرگى ـ‌ كه طبيعت سخت آن را دوست مي دارد ـ‌ سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده ى وحشت ازغربت و خودآگاهى ترس آورآدمي دراين بيگانه بازار زشت و بيهوده .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
عشق غذا خوردن يك گرسنه است و دوست داشتن «همزبانى درسرزمين بيگانه يافتن » است .
... عشق گاه جابه جا مى شود و گاه سرد مى شود و گاه مى سوزاند ،‌اما دوست داشتن از جاى خويش ،‌ از كنار دوست خويش ،‌ بر نمى خيزد ؛‌ سرد نمي شود كه داغ نيست ؛‌ نمى سوزاند كه سوزاننده نيست .
عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و «خودپا» و حسود ،‌و معشوق را براى خويش مى پرستد و مى ستايد ،‌اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مى خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست .
عشق ،‌اگر پاى عاشق در ميان نباشد ،‌نيست . اما دردوست داشتن جزدوست داشتن ودوست، ‌سومى وجود ندارد ...
... كه دوست داشتن از عشق برتر است و من ،‌هرگز خود را تا سطح بلندترين قله ى عشق هاى بلند ،‌پايين نخواهم آورد .
 
   پس:
 خدايا به هر كه دوست ميداري بياموزكه:عشق از زندگي كردن بهتر است ،و به هر كس دوست ترميداري، بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر !
 

      

شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٤

سيزده بدر قسمت آخر

   و اينک٬پايانی بر يک عاشقانه:

   چيزی که ليلا گفته بود مثل آواری رو سرم خراب شد.تعادلم رو از دست دادم و ولو شدم روی ميز.خودم؟خودم را می پرستم يا خدايم را؟چه جمله جالبی اين مال کی بود؟ما چه فرق هايی داريم با هم؟حتما فرق داريم ديگه نه؟صدايم بی روح و ناتوان بود:چی می گی ليلا؟

   چشمانش برق می زد و با فهميدن ضعف من انگار می خواست انتقام بگيرد.محکم و قاطع همان طور که هميشه دوست داشتمش نه مثل چند دقيقه پيش:آره٬چيه کسی اينو تا الان بهت نگفته بود؟کسی جرأت نکرده بود هان؟ولی اين يه حقيقته بيچاره...

   -ولی من موجود ضعيفيم ليلا.من ناتوانم.من که کامل نيستم...

   -ولی نداشته هاتو هم می پرستی چون يه روز به اونا می رسی.يه روزی بالاخره همونی می شی که می خوای و تو از همين الان عاشق اونی.ولی از حالا به بعد ديگه راحت نخواهی بود می فهمی؟خداحافظ!

   چه قدر برنده و ناگهانی!داشت می رفت و به حال من رحم نمی آورد!به حال خودش هم!نه بايد می ماند و برايم بيشتر می گفت.ما تازه می توانستيم و بايد کلی با هم حرف می زديم.نه نبايد می رفت!به يک باره به خودم آمدم و خودم را از ضربه ای که خورده بودم جمع و جور کردم و رفتم دنبالش...

   بيرون٬هوا تازه تاريک شده بود.باران سيل آسا می آمد و تن همراهان پير چهارساله ام را می شست و همه چاله چوله های دانشگاه را لبريز می کرد.احساس می کردم آسمان هم تاب نياورده و بالاخره از ديدن اين صحنه ها به گريه افتاده.فکر کنم از طرف در اصلی برود.خوش بختانه ديدمش:ليلا صبر کن...ما بايد با هم صحبت کنيم.من هيچ وقت بهش نمی رسم هيچ وقت...گوش می کنی چی می گم.می خوام بهت بگم اشتباه می کنی....بهت ثابت می کنم تو فقط بمون.ما بايد با هم حرف بزنيم...

   فايده نداشت.داشت تندتر و تند تر می رفت.چه می توانستم بگويم که او را نگه دارد حتی برای لحظه ای؟:صبر کن ديوونه کجا می ری؟تو بدون من نمی تونی زندگی کنی...بذار کمکت کنم...

    ديدم که لحظه ای درنگ کرد و برگشت:خيلی پررويی اما متأسفانه اين بار هم راست می گی.من بدون تو سقوط می کنم ولی مطمئن باش که تورو هم راحت نمی گذارم.تو هيچ وقت منو فراموش نخواهی کردولی من نمی خوام کمکت کنم.آخرين خواهشم اينه که ديگه دنبال من نيای و تو حتما گوش می کنی.خداحافظ...

   رفت و من باز ماندم...نبايد آخرش اين طور می شد.من اشتباه کرده بودم و بايد زودتر از اين ها اين قصه را تمام می کردم.کاش دلم به حالش نمی سوخت آن اول که با آن همه شوق آمده بود پيش من.

   کاری نمی شد کرد.انبوه کارها در آزمايشگاه باقی مانده بود و من احيانا بايد شب در دانشگاه می ماندم.در حالی که با اکراه برمی گشتم فکر می کردم کاش می شد همه چيز را بی خيال شوم و بروم خانه.با اين همه فکر و خيال چطوری بايد کار می کردم؟

   تو همين فکر و خيالات بودم که رسيدم در آزمايشگاه.خدای من!در را بسته بودم و کليدم تو جيب کاپشنم پيش ليلا مانده بود!چه چيز مزخرفی خواسته بودم!برگشتم و دويدم.با تمام وجود حتی سريعتر از سه سال پيش و امتحان تربيت يک.هيچ اتفايق نيفتاده بود و من حتما می توانستم اوضاع را مرتب کنم.ليلا که واقعا نمی توانست اين قدر برايم مهم باشد.حتما می رسم بهش..شالاپ!

   گودال آب و لجنی که جلويم دهان باز کرد و نمی دانم به کدام علت به درازا داخلش قرار گرفتم طولش درست برابر قدم بود.عالی شد!بلند شدم و ادامه دادم ولی نه با آن سرعت چون پايم حسابی درد گرفته بود.با اين حساب من در امتحان fail شده بودم...

   وقتی نزديک شدم به در اصلی درست وقتی بود که ليلا داشت ماشين سوار می شد.از دور با همه وجودم فرياد می زدم:ليلا...ليلا صبر کن با توام...ليلا کاريت ندارم ديگه فقط کليدمو می خوام...راست می گم به خدا...مگه نمی شنوی من بايد تا صبح کار کنم...ليلا...

   رفت.

   چند لحظه ای بر جا ماندم و باران را گذاشتم نوازشم کند.مثل فيلم های رمانتيک.چرا رفت؟مگه نشنيد؟من که حنجره ام جر خورد چرا وای نايستاد؟ديگه صدام در نميومد.و اينک٬تراژدی تکميل شده بود و اصالتش را با ذره ذره وجود خيسم حس می کردم.

   سنگينی نگاه هايی بر پشتم بالاخره نگاه من را از خيابان و عبور بی معنای ماشين ها برگرداند.دو تا نگهبان بودند که از اتاقشان خارج شده و مرا نظاره می کردند.چقدر از ماجراهای امروز را ديده بودند؟خنده ام گرفت وقتی خودم را جای آنها گذاشتم که شب سيزده فروردين توی باران پسری را ديده بودند که بدون لباس درست و حسابی و با هيکل گلی و در حالی که داد می زد ليلا ليلا از دانشگاه بيرون دويده و حالا مثل ديوانه ها ايستاده و به خيابان خيره شده بود.امان از دست اين استادها بس که به مخ اين بيچاره ها فشار می آورند دیوانه می شوند ديگر!

   حالا چه کار بايد می کردم؟بر می گشتم و در آزمايشگاه را می شکستم و تا صبح کار می کردم انگار نه انگار اتفاقی افتاده؟جوک بود...

   دستانم را در جيبم کردم و در امتداد شرق به غرب به سوی آزادی راه افتادم.cpu ussageمخم صد در صد شده و حسابی هنک کرده بود.نمی دانستم به يک دست لباس نويی که نابود کرده بودم فکر کنم يا به سرما که تا مغز استخوان هايم نفوذ می کرد.به پايم که درد می کرد يا به غوغايی که ليلا در درونم به وجود آورده بود.به خود ليلا که انگار برای هميشه رفته بود يا به بچه های گروه و استاد که فردا بايد مقابلشان جواب پس می دادم.به گزارشی که فردا نگهبان ها خواهند داد و برايم دردسر ساز خواهد شد يا...

   با اين همه درد حکما بايد گريه می کردم.اصلا اول فکرمی کردم همين کار را دارم می کنم تا اين که سرهايی که از ماشين ها بيرون می آمدند حاليم کردند که دارم می خندم.آری من بر فراز تراژدی ايستاده بودم و می خنديدم.چنان بی اختيار می خنديدم که ساکنين عابران فلزی خيابان شک نکنند اين مرد که در اين سرما با اين يک لا پيراهن گلی اين چنين می خندد ديوانه است.هم چنان به سوی آزادی می رفتم و در حالی که می خنديدم  با خودم می خواندم:      

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس         زين چمن سايه آن سرو روان مارابس

من و همصحبتی اهل ريا دورم باد           ز گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند   ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس

بنشين بر لب جوی و گذر عمر ببين      کاين اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان              ار شما را نه بس اين سود و زيان مارابس

يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم ز جهان صحبت آن مونس جان مارابس

از در خويش خدارا به بهشتم مفرست   که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس             

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافيست طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس

                                                                                             تمام شد.

*****

   پی نوشت مهم:تو اين ماه خيلی برای اين داستان وقت گذاشتم  برای همين وظيفه اخلاقی هر کسی اين داستانو خونده می دونم که نظر بده و کامنتشو ببينم.با اسم يا بی اسم.يا حق.         

جمعه ۱٩ فروردین ۱۳۸٤

سيزده بدر قسمت پنجم

   ...ادامه:

   بغض کرده و کاملا به هم ريخته بود.نااميدانه گفت:شوخی می کنی.تو شوخی حميد مگه نه؟

   -من شوخم ولی احمق نيستم و کاملا موقعيت خطير تورو درک می کنم.الان وقت شوخی نيست.فاميل دورمونه.امروز هم قرار بود همديگرو ببينيم که نشد.

   -کی هست؟از بچه های دانشکدس؟

   -نه ليلا.چی فکر کردی تو؟اگه قرار بود کسی از بين اينارو انتخاب کنم شک نکن تو بودی.

   واقعا نمی دانستم چه بگويم.فکر کردم بهتر است سکوت کنم شايد با قضيه کنار بيايد اما يک دفعه بغضش ترکيد.نزديکش شدم و دستم را آرام گذاشتم روی شانه اش.خيلی آرام چون امکان هر عکس العمل تندی را می دادم:گريه می کنی ليلا؟زشته.من از تو انتظار نداشتم.سرتو بالا کن.نگاه کن منو.سرم را خم کردم و گفتم:يه سال ديگه همينام رو کله ام نيست ديگه...

   برگشتم و نشستم.نه.آرام نشده بود.گفتم:ولی ليلا ما هنوز با هم دوستيم مگه نه؟من هنوز می تونم دوستيمو خالصانه تقديمت کنم.ما دوستای خوبی می مونيم برای هم.هان؟

   بغض و خشمی زيبا و آميخته در هم بر من هجوم آورد:دوستی؟مثل همه دوستای ديگت؟اين دوستيتو به چند نفر مثل من تقديم کرده ای؟تو واقعا نمی خوای اينو بفهمی؟من عاشقت بودم حميد.تو اصلا می دونی عشق چيه؟

   -آره.از نظر فيزيولوژی تحريک سلول های عصبی مغز نسبت به زيبايی را عشق می نامند.

   -لعنت به تو و اون خونسردی نفرت انگيزت.تو لياقت عشقو نداری.

   -لياقت عشق؟من اصلا عشقو قبول ندارم.اين دوستی ارزشمندترين چيزيه که در خودم می بينم که البته تو از پذيرشش سر باز زدی.

   -نه نه.تو هرگز نمی فهمی من اون لحظه هايی که پيش تو بودم چه احساسی داشتم.در سايه قدرت عشق ديگه هيچی برام مهم نبود و احساس قدرت می کردم.توی عوالمی سير می کردم که تو از درک لذتش برای هميشه محرومی.تو و هر کسی که لياقت اينو نداره که خدای عشق قدم بذاره روی جسم و جانش.

   -نمی فهمم؟من؟می دونی من تو اين چار سال رازدار عشق چندنفر بودم؟قصه عشق و عاشقی جند نفرو ديدم؟فکر می کنی الان چند تاشون با همن؟عشق بازی کودکانه آدماييه که فکر می کنن بزرگ شدن.برای همينه که از تو انتظار داشتم معقول تر باشی.اين بازيا برای ترم سه و چار بود نه الان.انگار شما دخترا اينجا هم عقب مونديد.

   -يعنی تو هيچ وقت حال اونارو درک نکردی؟نخواستی برای يه مدتی هر چقدر هم که شده جای اونا باشی؟برات متاسفم...

   -حال اونا؟کدومشون؟رضا رو می شناختی؟پسره رتبه ۱۱ کنکور بود.سر همين بازيا دو ترم مشروط شد و کلی زور زدم تا بالاخره تقريبا بی خيال شد.حيف اون همه استعداد.وحيدو که حتما يادته.اين قدر دنبال اين دختره پريسا بود که ديگه تابلوی تابلو شد.ميومد دردشو به من می گفت.می گفتم خوب حالا چقدر می شناسيش؟باورت نمی شه می گفت الان لازم نيست بشناسمش.وقتی ازشون می پرسيدی خوب حالا به فرض رسيدی بعدش چی؟يا اگه اين قيافه رو نداشت اون وقت بازم می خواستيش؟نمی تونستن جواب بدن.تو نمی دونی چه کينه ها و رقابتای بچگانه ای بين بچه ها به وجود اومد و من همه اينارو می ديدم و غصه می خوردم.اونا دوستای من بودن و اون موقعا فکر می کردم که چقدر بچه می شن بعضی موقعا.چقدر انرژی و استعداد که هدر رفت و در عوض چی به دست اوردن؟همين تو.خود تو.چرا بايد کنکورتو خراب کنی؟چرا بايد مشروط بشی؟می بينی که اون قدراهم بی خبر نيستم.تو خودت چی به دست آوردی به من بگو...

   -چه فايده تو که نمی فهمی.لطافت احساساتم٬لحظه هايی که هرگز فراموششون نمی کنم٬لحظه هايی که برای همه عمرم کافيه و از همه مهم تر تو.اگه تو هم می فهميدی و همه چی اون طور که می خواستم می شد.شايد اشکال کار من اين بود که چند سال صبر کردم تا بشناسمت.تا مطمئن بشم انتخابم درست بوده.تا مثل اون مثالايی که زدی نباشم.اما افسوس.حالا می بينم که هم دير شده و هم تو لايقش نيستی...

   -می خواستی منو به دست بياری؟اون وقت اگه من توقع تورو بر نمی آوردم چی؟بگو ببينم تجربه های من اشتباه بوده:غير از اينه که تو از من يه بت ساختی که يک انسان کامل و حلال همه مشکلاتته؟طوری که هر وقت مشکلی داشتی فکر می کردی اگه من کنارت بودم ديگه هيچ غمی نداشتی؟اما حقيقت اينه که من اون بت نيستم و می خوام فقط اينو بفهمی.زندگی هايی که با عشق شروع می شه دوومی نداره.همين مريم.هيچ کدوم عاشق اون يکی نيستيم ولی همديگرو می شناسيم و قبول کرديم.با همه نقطه ضعفامون.عشق يه دروغه ليلا...

   -تو به همين سادگی عشق رو انکار می کنی در حالی که هميشه و همه جا در وصفش گفتن و نوشتن؟نمی فهمم پس چی تورو برام متفاوت کرده بود.هميشه فکر می کردم تو هم مثل خودمی... 

   -من عاشق پيشه ام ليلا.من هم عاشقم.عاشق يه موجود کامل که هر روز که بيشتر می شناسمش بيشتر می فهمم همونيه که دنبالشم.نه هرگز نااميدم می کنه و نه می دونم که رسيدن بهش کی و چی جوريه که از يکنواختی بعدش بترسم.می بينی؟اين ايده آل ترين حالت ممکن عشقه.کشش و شوق وصل که هرگز تمومی نداره.تعليقی دوست داشتنی که من عشق می خونمش...

   -خوبه.ديگه گريه نمی کرد.بلند شد و رو به رويم ايستاد و گفت:فکر کنم حالا دارم می فهمم تو عاشق کی هستی...

   حسابی احساساتی شده بودم و خوشحال از اينکه ليلا بالاخره انگار فهميد چه می گويم:خوب٬بگو اگه فهميدی؟

   -می خوای بهت بگم؟تو عاشق خودت هستی حميد.آره خودت...

                    

پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٤

سيزده بدر قسمت چهارم

   ...ادامه:

   در آزمايشگاه را که می بستی از آن طرف فقط با کليد باز می شد.کليد را از جيب کاپشنم در آوردم و پشت سر ليلا داخل شدم.به اطراف اتاق نگاه کردم.کامپيوتر٬جزوه های روی ميز٬دستگاه ها؛انگار درگوشی با هم از من می گفتند و به من می خنديدند و من فکری شده بودم.گفت:چه قدر هوا سرد شده...

   بر گشتم.نگاهش مستقيم توی نگاهم بود:نمی خوای منو گرمم کنی حميد؟

   چيزی نگفتم.کاپشن را درآوردم و انداختم روی تنش.کجاها سير می کرد؟

   -چه قدر خوش گذشت امروز.می دونی حميد٬الان که فکر می کنم می بينم چه کارای بچه گانه ای می کرديما.جای اين که مثل آدم همه چيو بگيم به هم کله شق بازی در مياورديم.اما حالا ديگه همه چی درست شده.مگه نه حميد؟

   سرش را بالا گرفت و زل زد به من.اين چه آتشی بود در نگاهش که گويی می خواست با من قسمتش کند؟سعی کردم صدايم تا جای ممکن عاری از  احساس باشد:ليلا هوا سرد شده و الانا تاريک ميشه.خونه نگرانت نمی شن؟

   -خونه چه اهميتی داره؟وقتی پيش توام ديگه هيچ جا نمی خوام برم.اصلا ديگه هيچی برام مهم نيست.

   چه می گفت ليلا؟انگار جايی اشتباه کرده بودم.شايد نبايد می گذاشتم کار به اين جاها می کشيد.

   -با اين حال مزاحمت نمی شم اگه کارات مونده من می رم.فقط ازت می خوام که از اين به بعد بيشتر با هم باشيم.تو هم منو دوست داری مگه نه؟

   -البته٬اما چرا اينو از من می خوای؟

   -يعنی تو جدا هنوز اينو نفهميدی؟من عاشقم حميد می فهمی؟عاشق.برای همينه که الان اينجام.اومدم همه چيو بهت بگم تا ديگه از دستت ندم.تو تمام اين سه سال هم بايد همين کارو می کردم.اما هنوزم دير نشده.حميد می خوام بدونی که زندگی بدون تو ديگه برام غير قابل تحمله...

   کار از کار گذشته و آن چه نبايد روی داده بود.بی شک هر دو بايد تاوان سختی می داديم.گفتم:عاشق چی شدی؟تو از من چی می دونی ليلا؟

   -اين که تو با بقيه فرق داری.اين که تو بيشتر از همه اون موجودات ناقص اينجا می فهمی.چيزهايی تو وجودته که من اونارو دوست دارم و پيش کس ديگه ای پيداش نکردم.دغدغه هايی ارزشمند تر و راستين تر...

   -شعار نده ليلا.فکر می کنی بيشتر فهميدن چيز خوبيه؟يا صرف دغدغه های بلند داشتن؟تو فکر می کنی من توی اين چهار سال به کجاها رسيدم و اين به قول تو دغدغه ها چی داشت برام جز اين که زندگی توی اينجا و تحمل آدم های مبتذلی که اکثريتش رو تشکيل می دادن برام غير ممکن می کرد؟و من چه ساده بودم که اينجا به دنبال جواب سوالاتم می گشتم در حالی که يا بايد همه چيو رها می کردم و يا منم مثل اونا می شدم.من هيچ کدومو نکردم و حالا يه بازنده ام.

   -اما اونا تورو قبول دارن حميد!

   آرامش صدايش مرا هم آرام کرد.نشستم.چه قدر الان به پیپم نياز داشتم.سرم را بلند کردم و به ليلا گفتم:تو می دونی من اهل دودم؟

   -نه دروغ می گی تو سيگار نمی کشی.

   -سيگار نه ولی پیپ چرا.

   خنديد و گفت:اون که اشکال نداره.تازه کلی هم کلاس داره!

   -کلاس چيه ديوونه ضررش ده تای سيگاره.

   -عوضش اعتياد که نداره!

   گيج شده بودم.چه بايد می گفتم؟:ببين ليلا مثلا من خيلی آدم کاری و همتی ای نيستم.

   -اشکال نداره من به جای تو کار می کنم.تو هر کاری دوست داری بکن.تو هدف های بلندتری داری.

   -ولی باور کن ليلا من به هيچ جا نرسيده ام.من هيچی نيستم.

   -من اين طور نمی بينم!

   نه.گوشش به اين حرفها بدهکار نبود و همين طور زل زده بود به من و لبخند می زد.پس بايد کار را تمام می کردم و خودم را برای مواجهه با تبعات سنگينش آماده:با تمام اين حرفا٬چيزی در مورد من وجود داره که بايد بدونی.چيزی که شايد ناراحتت کنه و اون لبخندو از صورتت پاک کنه...ليلا با لبخند پهن تری به من دهن کجی کرد:مثلا چی آقا حميد؟نکنه می خوای بگی تا الان تو عمرت سه تا آدم کشتی؟

   -نه.چيزی که می خواستم بهت بگم اينه که...سه چهار ماه ديگه جشن نامزدی منه!..سرم را بلند کردم.حالا نه تنها لبخند نمی زد بلکه مثل مرده ها بی حرکت شده بود...

       

     

      

دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٤

سيزده بدر قسمت سوم

   ...ادامه:

   حالا نشسته بوديم روی چمن ها که نمی دانم چرا خيس بودند و مشغول خوردن ناهاری دير وقت و عجيب که ليلا با خودش آورده بود.هوا ابری شده بود طوری که غم و خستگی ساختمان های پير دانشگاه را می توانستی احساس کنی.و من هنوز با اينکه از صبح يک نفر را هم نديده بودم نگران مراقب اطراف بودم.طوری که می ترسيدم که هر لحظه استاد پيدا شود و ما را ببيند ولی ليلا عين خيالش نبود و تازه انگار گرم شده بود. با دهان نيمه پر گفتم:خيلی حال دادی.مونده بودم چی کار کنم برای ناهار.می دونستم ميای برنامه شامو هم باهات هماهنگ می کردم.خوب می گفتی...

   -آره بعد اون جشن هم که اردوی بين دو ترم بود ديگه.اردوی اصفهان.يادته؟

   ـآره يادمه سنگ مينداختی طرف من بعدش اون طرفو نگاه می کردی!

   -برو بابا عمرا.خودتو نمی گی با دوستات کرکر خنده راه مينداختين از جلوی ما رد می شدين؟

   -نذار بگما يادته وقتی می خواستيم بريم سر کلاس از من جلو می زدی که هميشه انگار من دارم پشت سرت ميام.يادته؟

   -من؟کی؟خودت يادته تو کلاس هميشه نزديک من می نشستی اما نگاهم نمی کردی؟

   -يادته يه دفعه داشتی با دوستات راجع به من صحبت می کردی من يه دفعه اومدم بحثو عوض کردی؟

   -نه يادم نيست.ولی تو حتما يادته جلوی من می رفتی از بقيه جزوه می گرفتی.

   -ااا...ديگه داری خالی می بنديا...من که جزوه بگير نبودم.خداييش خالی بستی ديگه؟

  -آره.مثل خودت.

   -نه تا الان من هر چی گفتم راست بود هنور خالی بنديارو شروع نکردم!

   خنديد و من هم ولی آرام.مبادا کسی شنودمان کند.ولی کم کم من هم بی خيال شدم.خاطره ها ميهمانمان شده بودند و تمام ناشدني.از خودمان از بچه ها.آن هايی که مثل ما چهار سال از بهترين سال های عمرشان را اينجا گذرانده و بزرگ شده بودند و آن هايی که نه.آمار عروسی و نامزدی بچه ها هم جالب بود اگر تصاويری که از بچگی تر هاشان داشتی کنارش می گذاشتی.خلاصه آن قدر گرم گفت و گو شديم که ديديم چند ساعتی گذشته و اگر باران نبود شايد بيشتر هم می گذشت.رگبار تند بهاری٬از آنهايی که اگر بخواهی خيلی احساسی برخورد کنی بايد قيد سلامتی را يکی دو هفته بزنی.برگشتيم....    

شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٤

سيزده بدر قسمت دوم

   ...ادامه:

   ليلا بود.حسابی جا خوردم.برای چی الان آمده بود اينجا آن هم با اين ديالوگ عجيب و غير معمولی؟:سلام اينجا چی کار می کنی؟چی جوری اومدی تو؟     

   -ديگه حالا...

   -آخه عجيبه.اين روز اينجا.حتما کار مهمی داشتی...

   -اومده بودم همينو بگم.

   - فقط همين؟

   -اوم...همين همين هم که نه...سال نو رو هم تبريک بگم.

   خنديدم و گفتم:سال نو؟حالا چه عجله ای بود؟هنوز که ۳۵۲ روز مونده!

   او هم خنديد.گفت:همين امسالو می گم.گفتم:ای بابا اين ملت دو هفته قبل و بعد عيد پيشاپيش و پساپس دارن به هم تبريک می گن.

   -خوب مگه بده؟دوستی مياره.اصلا از ۶ ماه قبل تا ۶ ماه بعد تبريک بگن.چه اشکال داره؟

   -آره خوبه.صندلی ای رو کشيدم جلو و تعارفش کردم بنشيند.خودم هم روبرويش نشستم.چند دقيقه ای نگاهش می کردم و او سر به زير داشت.هنوز حضورش برايم غير قابل باور و مبهم ولی شيرين بود.ميان دخترها از او بيشتر از بقيه خوشم می آمد چون در اين چند سال به نظرم عميق تر و با شعورتر از بقيه شان رسيده بود و از معدودشان بود که صحبت کردن با او حوصله ام را سر نمی برد.ولی بعضی کارهايش عجيب بود مثل اين.يعنی برای گفتن همين آمده بود؟در اين صورت چه کار سختی داشتم...

   احساس کردم سکوت طولانی شده و ليلا حسابی تحت فشار است.بايد کمکش می کردم:راستی کنکور چطور بود؟

   -خيلی تعريفی نداشت.چند واحدی نگه داشته ام برای سال بعد.می دونی-سرش را بالا کرد و نگاه پر معنايی به صورتم انداخت-شرايط روحی خيلی خوبی نداشتم...

   ابراز تأسف کردم و گفتم:نمی دانستم.ايشالا امسال حقتو می گيری ازش.گفت:بايد هم با خبر نباشی ديگه خيلی مهم شدی اصلا پيدات نيست تو دانشکده.حتما کنکور رو هم ترکوندی!

   -نه بابا مارو چه به اين غلطا.ولی احتمالا همين جا قبول می شم.خيلی هم کم پيدا نيستم ولی خوب آره٬کلاسارو حتی الامکان دودر می کنم.اصلا همين پروژه که می بينی برای همين دودره بازيا رفته تو پاچم ديگه!

   -چی کارا می کردی که نميومدی؟

   -ديگه به هر حال گرفتاری زن و زندگی و اهل و عياله ديگه...

   حتی لبخند هم نزد پس خودم هم منصرف شدم.نگاهی به دور و بر انداخت و گفت:خوب٬چی کارا می کنی اينجا؟

   -يعنی نمی دونی؟نمی خوای بگی که داشتی امروز اتفاقی از اينجا رد می شدی و ديدی يه صداهايی مياد؟

   -نه خوب...می دونستم اين جايی.

   -چی جوری؟چند ثانيه نشد که خودم جواب خودم را پيدا کردم:مسعود٬هان؟درست گفتم؟اون گفته نه؟تصديق کرد.ادامه دادم:بابا اين مسعود پسر خوبيه اين قدر اذيتش نکن.نمی دونی چقدر اصرار می کرد که من امروز تنها بيام اينجا.چی گفته بودی بهش؟خنديد.خوب آمارم را که از مسعود در مياوردی.نگفتی جه طوری راهت دادند؟

   -اگه گفتی؟

   -من که فقط شنل نامريی کننده به ذهنم می رسه.هری پاتر يادته؟

   -نه.من با مجوز اومدم.

   -چه مجوزی؟نکنه مجوز گرفتی روز تعطيلی بيای کف دانشکده رو تی بکشی؟

   -نخير.از همون مجوزا که تو باهاش اومدی تو.می دونی که اسم بچه هارو مسعود رد کرد برای استاد...

   حقا که انگار ليلا اين بار جهدی عظيم کرده بود.تو يک حرکت ناگهانی کف دستانم را کوبيدم روی ميز و وزنم را ولو کردم رويشان.صدايم را هم کردم صدای آلن دلون:آه خدای من پس شما منو بازی داديد...اينا همش يه بازی بود برای اينکه تو و اون رفيقات منو اينجا گير بيندازيد و به اهداف کثيفتون برسيد.ولی آخه چرا؟

   ديگر حسابی می خنديد و معلوم بود نگرانی اوليه اش برطرف شده ولی کاش ذره ای می فهميد که مرا در چه موقعيت دشواری قرار داده:چرا ليلا؟صدای خودم بود:من که باورم نمی شه.همه اين کارا رو کردی که همينو بگی؟  

   -اين رو بگم و از تو بپرسم که...

   وای يعنی چه می خواهد بگويد؟همان که می ترسيدم:تو هم منو دوست داری؟

   سعی کردم بی درنگ جواب بدهم:ای بابا طبق تعريف دوست ها همديگرو دوست دارن.من و تو هم با هم دوستيم ديگر.اين که اين قدر دردسر نداشت.زودتر هم می پرسيدی می گفتم.خوب پس٬حالا که مشکلت حل شد ديگه برو!

   -جدی که نگفتی؟کجا برم کسی خونمون نيست.همه لواسونن.

   -ای بابا حيف لواسون نبود اومدی اينجا؟می گفتی من برم جات.الان که نحسی سيزده ميمونه بهت...

   -مثلا سالای قبل که نحس نبودن چه گلی به سرم زدم حالا يه سالم نحس باشه.اصلا خودتو چرا نمی گی؟

   -خوب من چی کار کنم؟من هر چی بدبياری بيارم امسال تقصير تو و اون دوستت مسعوده...

   -دوست من نيست...

   -نه بابا؟ولی کارايی می کنه برات که دوست هم نمی کنه.

   -ولی می تونيم ماهم سيزدمونو درکنيم.اگه بدونی تو کولم چيا دارم...

   -کجا بريم٬مکانيکی؟تو ابن خيابون که جايی نيست.

   -چرا راه دور می ری؟همين دانشگاه.يک روز در دامان دانشگاه به همراه خانواده...

   انصافا پيشنهاد وسوسه کننده و غير قابل مقاومتی بود:ای بابا ما که هميشه تو دامنشيم می بينی که عيد هم نداريم ولی باشه اينم روش.

   در آزمايشکاه را بستم و راهی شديم.شايد برای ليلا همه چی خوب بود ولی من نگران بودم از عاقبتش.کنايه آخرش را هم کاملا نشنيده گرفتم...              

جمعه ۱٢ فروردین ۱۳۸٤

سيزده بدر

   فکر می کنی سيزده را در دانشگاه بدر کردن چطور می تواند باشد؟شک نکن که اصلا جالب نخواهد بود چون من تجربه اش کردم.می توانست روزی به غايت کسل کننده باشد اگر آن اتفاق عجيب نيفتاده بود...

*****

   صبح در حالی بيدار شدم که خانواده سخت در تکاپوی تدارکات مراسم روز سيزده فروردين بودند.مادرم با اينکه روزهای قبل هم به دانشگاه رفته بودم قانع نمی شد و می خواست کار را عقب بيندازم و هر طور شده بيايم.از خانواده اصرار و از من انکار تا بالاخره رفتم.راستش خودم هم دوست داشتم يک جوری از زير اين کار در می رفتم ولی نمی شد.بدشانسی که شاخ و دم ندارد.کاش روزهای قبل کمتر دودر کرده بودم و کار تمام شده بود.من به علت کم تر کاری از دو نفر ديگر اين روز آخری به تنهايی مسئول جمع و جور کردن پروژه شده بودم.پروژه کاری ای که برای نمره اضافی گرفته و حالا حسابی پشيمان شده بوديم٬حداقل من.

   ورودمان ار قبل هماهنگ شده بود.سلام و عليک گرمی با نگهبان ها کردم.هم درد بوديم آخر.هوا فعلا آفتابی بود ولی نمی شد روش حساب کرد چون توی اين چند روز آسمان مدام ابر و آفتاب می شد.نتايج آزمايش ها و يادداشت های بچه ها همه توی آزمايشگاه بود.فورا کارم را شروع کردم که هر چه سريع تر کلکش را بکنم.دو سه ساعتی کار پيش رفت تا اينکه يک دفعه در آزمايشگاه باز شد و يکی آمد تو:

   -سلام حميد!دوستت دارم!..

                                                                 

دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤

خاطره شيرين

   ديشب اولين بار نبود که می ديدمش.قبلا هم ديده بودمش.بيشتر توی مهمونی های فاميلی دايی و خاله و بقيه.هنوز اولين بارو يادمه.مهمونی پايان خدمت پسر دايی محسن بود و همه اومده بودن.خيلی شلوغ بود و من به طور اتفاقی اونو ديدم و اونم به من چشمک زد.واقعا وسوسه انگيز بود به طوری که تا آخر مهمونی نتونستم چشم ازش بردارم.قبول دارم که رفتارم احمقانه بود ولی ظاهرا اون شب کسی متوجه نشد.

   اون مهمونی تموم شد ولی من دائم به فکرش بودم و نمی تونستم از خيالش بيرون بيايم چون بعدها باز ديدمش.تو مهمونی های ديگه.از همون لحظه اول مهمونی چشمم به دنبال اون بود و تا از بين شلوغی جمع ايستاده و نشسته توی مهمونی پيداش نمی کردم و از حضورش مطمئن نمی شدم آروم نمی گرفتم و بعد باز اون به من چشمک می زد و منو به سمت خودش جذب می کرد.من هم با تمام وجود می خواستم برم سراغش اما هميشه در وضعی بودم که اين کارو برام غيرممکن می کرد.يعنی بين پدر و بقيه فاميل که کلی پيششون اعتبار داشتم و معمولا هم مخاطبشون من بودم و دائم با کنکور و درس و دانشگاه سوال پيچم می کردن و رموز موفقيتم را برای دختران پشت کنکوريشان می پرسيدن طوری که نگاه کردن بهش هم سخت بود چه برسه به هر اقدامی برای رفتن به طرفش چون معمولا از بدشانسی من هميشه از من دور بود.

   اوضاع بر اين منوال بود تا ديشب و جشن نامزدی پسردايی محسن.دوباره همون چشمک های ناملموس برای بقيه و وسوسه های غير قابل مقاومت ولی اين بار اوضاع فرق می کرد.من از قبل تصميم خودمو گرفته بودم و بی خيال کلاس و اعتبارم دلو زدم به دريا و رفتم طرفش و بدون توجه به تذکرهای عصبی مادرم و شرمندگی پدرم پيش بقيه و دخترهای فاميل که ظاهرا ديگه ازم نااميد بودن و بالاخره به قصه اين وسوسه طولانی پايان دادم...

   عجب کيک خامه ای خوشمزه ای بود!

چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤

يار دوازدهم

   هياهويی به راه انداخته اند اين ها اين روزها...

   يار دوازدهم!مدام صحبت از يار دوازدهم است.ما که نغهميديم اين يار دوازدهم بالاخره رسانه مليست٬صد هزار تماشاگر است٬يکی از آن صد هزار تاست٬داور است٬ائمه معصومند٬شخص مقام ولايت است...

   دوباره تيم ملی ای را يادشان افتاده که اگر عرف جهانی اش نبود اسمش را می گذاشتند تيم ملی-مذهبی٬يا شايد هم فقط مذهبی.که ايران بيايد و ژاپن را ببرد و ملت همه بدبختی هايشان را فراموش کنند.فراموش کنند که چقدر بدهی بالا آورده اند در اين روزهای تمام نشدنی جشن سال نوی ايرانی.مثل همان موقع ها که ايران به سختی تايلند را تو آزادی می برد و ملت بيخودی می ريختند توی خيابان.يا مثلا برويم جام جهانی که شايد بخوريم به آمريکا تا "پشت شيطان بزرگ را به خاک بماليم".

   حالا مگر استاديوم پر شود چه می شود؟ژاپنی ها دو ماه است تماشاگرهايشان را هر روز می برند استاديوم تمرين کنند تشويق ملی پوشانشان را.تا مثل کره ای ها استاديوم را تحت تاثير تعداد اندک و سر و صدای زياد و هماهنگشان قرار دهند.اصلا همين به تک و تا انداخت اين هارا.ولی ما استاديوم پر را هم ديده ايم.بوده ايم... 

   از پنج شش ساعت قبل با تمام وجود شروع می کنند به تشويق.ولی وقتی بازی شروع می شود همه تخمه می شکنند و بازی را مثل تلويزيون نگاه می کنند.تنها هر چند وقت يک بار به جلويی می گويند:بشين بابا.

   اما نه.فقط اين هم نيست.هر از چند گاهی استاديوم يک صدا می شود.مثلا وقتی يکی از مامورها به يکی گير می دهد يک صدا می خوانند:ولش کن٬ولش کن!يا موقع آمدن برانکار در صحنه ای با شکوه صد هزار نفر صدای آمبولانس می آورند.يا وقت آمدن سربازها همه با هم شمارش نظامی می کنند.صحنه هايی که در هيچ جای دنيا قابل مشاهده نيست.موج مکزيکی هايشان را جه نگو.بی نظير است.هنوز ننشستی موج  استاديوم عظيم را دور زده همين کنار است.ديگر ننشين.خوب راست می گويند ديگر اين تماشاچی ها را هيچ جای دنيا ندارند.اين ها سرمايه های ارزشمند فوتبال ما هستند. ... بابا.