خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








یکشنبه ۳٠ اسفند ۱۳۸۳

نارگيل٬ترقه و سال نو

   و آن گاه نارگيل آفريده شد که آن خود از غرايب روزگار و عجايب جانوران است اگر حوصله داشته باشيد...

   عجب موجودات سختکوشی بوده اند اين آبا و اجداد ما.من امروز نارگيل را کشف کردم.چيز جالبيست.بيخودی گنده است.مثل اين قلعه های قديمی هفت تا لايه دارد و البته کلی هم پشم.خواهرم هوس کرده بود.وقتی بعد از کلی سختی و مشقت تونستيم با چکش و پيچ گشتی پوستشو بگيريم يه دفعه ياد اين فيلمهای راز بقا افتادم که اين ميمونها دارند نارگيل می خورند.الان تازه فهميدم که چه پشتکاری دارند.ما هم به اجدادمان رفتيم ديگر.تصميم گرفتيم امسال جلوی مهمانان عيدمان به عنوان يک تجربه هيجان انگيز نارگيل بگذاريم.البته نه توی پيشدستی و با چاقو بلکه توی سينی و به همراه يک جعبه ابزار کامل!

*******

   حالا که افتادم روی دور چرت گويی می خواهم جالب ترين تجربه ۴شنبه آخر سالم را هم بگويم:

   پسر همسايه روبرويی مان آمده بود توی تراسشان توی طبقه سوم و توی اون محشر دم غروب٬از اين ترقه های تفنگا آورده بود و با يه گوشکوب دونه دونه می زد تو سرشون.اونا هم نامردی نمی کردند و صدايی از خودشان در می آوردند که ببخشيدا ولی اگه پسره خودش می گوزيد هم هيجانش بيشتر بود هم صداش!من که ديدم اين جوريه دلم سوخت و يه چيز درست حسابی آتيش کردم و پرت کردم طرفش.يه پرتاب جانانه که تقريبا دوتا حياط بينمان را طی کرد و درست جلوی يارو ترکيد.خدارو شکر پسره هم نترسيده بود و با ما می خنديد!

*******

   سال نوتون مبارک!ايشالا سالی پر از دوستی داشته باشيد که ماندگارترين و باارزشترين دارايی هاست!        

شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳

عمليات در برق شريف۲

   ادامه:

   حالا نوبت يارو خرخونه بود:خوب من ديگه بايد برم.

   -کجا؟

   -تمريناي ماشين هاي الکترونيکي و امواج ۲ رو ننوشته ام هنوز.

   -اي بابا.خوب منم ننوشتم.بعد کلاس بنويس.

   -نمي شه.دير مي شه.استاد به ازاي هر ۴۳ ثانيه تأخير ۷۴ صدم از نمره پاياني کم مي کنه.

   -خب بعد کلاس کپ مي زنيم...

  در اين لحظه ديدم که يارو نيک از جاي بشد و برافروخت و بگفت:نه نه هرگز!هرگز کپ نخواهم زد.به راستي که اين تمرين ها آينده من را مي سازند و سعادت دنيوي و اخروي و موفقيتم در کار آينده در گرو آنان است.هرگز به اين ذلت تن در نخواهم داد و به آنهايي که سرمايه مملکت را روي من گذاشته اند خيانت نخواهم کرد.اين بگفت و از کلاس کلا بشد.

   من ماندم و رقيب و دختره.آها نه.يه مافنگي هم ته کلاس بود که وقتي ازش پرسيدم و فهميدم ۷۳ي است در جا کلت کاليبر ۶۲/۷ را که به هزار زحمت از شوراي صنفي دودر کرده بودم از جيبم در آوردم و خلاصش کردم.رقيب خيلي ترسيد و گفت:مي خواي با ما چي کار کني؟پول؟خونه؟جواب تمريناي اين سري منطقي؟ هر چي بخواي بهت مي دم فقط بذار برم.گفتم:نه بابا اين حرفا چيه فقط مي خوام بگم با اين دختره چي کار داري ولش کن.من...

   گل از گلش شکفت:همين؟باشه.قول مي دم ديگه نگاه هم نکنم بهش.من برم؟گفتم:برو فقط سر کلاس معارف براي من هم حاضر بزن شايد کارم طولاني بشه.قبول کرد و شادان رفت.

   من ماندن و دختره.بهش گفتم:دوستت دارم.با من دوست مي شي؟گفت:برو بابا آخه تو چي داري؟گفتم:من هنرمندم کلي سواد دارم آدم پر و قوي اي هستم.من...

   -زود تسليم شو اينجا محاصرس.تو هيچ شانسي نداري.

   دکي!رييس دانشکده پشت بلندگو بود.پس يکي از آن نامردها مرا لو داده بود.گفتم:همه چي که دارم چي ندارم؟گفت شرط معدلشو نداري...

   واي راست مي گفت.چرا به فکر خودم نرسيده بود؟خيلي عصباني شدم.ادامه داد:من مي خوام اپلاي کنم برم آمريکا.تو به چه دردم مي خوري؟گفتم برو بابا من که مي دونم آخر سر مي موني ور دست بابا ننت.

   داشت مي رفت جدا.گفتم صبر کن بابا تو مثلا گروگان مني.گوش نمي داد.آرپي جي اي را که به زحمت از نگهباني دودر کرده بودم از جيبم درآوردم و شليک کردم اما تيرم به خطا رفت توي آز مخابرات داده ها که همان بغل بود.واي خدا کند به خاطر اين اشتباه من اندازه گيري هاي بچه ها غلط نشود.

   دختره رفته بود.الان بود که بريزند تو و دمارم را درآورند.منو نگا براي کي اين همه آدم کشته بودم.کلت کاليبر۶۲/۷ را گذاشتم روي شقيقه ام و ماشه را چکاندم اما...

   هميشه آخرين لحظه بيدار شده ام و هيچ وقت توي خواب نمرده ام.

جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۳

عمليات در برق شريف يک

   امان از اين کلاس های ظهر که هيچ وقتی بينشان خالی نيست.ناهارم که تمام شد با عجله رفتم سر کلاس.می خواستم به خاطر کاری که داشتم به موقع برسم ولی همين الان هم ده دقيقه ای دير کرده بودم.کلاس در برق چند تشکيل می شد.عجب!چرا خود استاد سر کلاس حل تمرين بود؟وقتی وارد کلاس شدم گفت:بازم شما اومدی سر کلاس؟ببخشيد مگه من ترم شمارو حذف نکردم؟

   -آخه استاد برای چی اين کارو کرديد؟

   -حذف ترمو زدم ببينم چی کار می کنه ديگه حوصله نداشتم درست کنم.بعدم که سيستم آموزش بسته شد ديگه.به هر حال الان ترم شما حذف شده.

   عصبانی شدم و خيلی زودتر از قرار قبلی برنامه را شروع کردم:مسلسل برتای خوشدستی را که به هزار زحمت از رسانا دودر کرده بودم از جيبم در آوردم و گفتم:هی برقيای کثيف دستا بالا!اين يک گروگانگيری مسلحانه و کاملا جديه...

   کلی وحشت کردند و برای رهايی از اين وضع به ماکسول و کيرشهف متوسل شدند.گفتم:هيچ کس نمی تواند تا اطلاع ثانوی از کلاس خارج شود چون بيرون سه تا اشک آور زده ام(يادم افتاد با چه زحمتی اينهارا از سلف دودر کرده بودم).يکی از بينشان گفت:تو هيچ شانسی نداری رفيق.زود باشد که هر آينه پليس های يکصد و ده اين محل را محاصره و ترتيبت را بدهند.

   اين يارو را می شناختم.پدرسوخته بد خرخونی بود.نمی دانم آدم های اضافه ای که سر کلاس بودند چی شدند شايد کشتمشان.به هر حال فقط همان هايی ماندند که کارشان داشتم يعنی رقيبم و دوستانش.گفتم:ببينيد من دوست ندارم حادثه بدی برای کسی اتفاق بيفتد.فقط با اين دو نفر(با دست اشاره کردم)کار دارم.بقيه می توانند بروند بيرون.دوست صميمی رفيق پرسيد يعنی اين اطلاع ثانوی است؟گفتم بله.برگشت طرف رقيبم و گفت:

   -ا...راستی٬من ديگه بايد برم روزفروش الان تموم می شه.

   -غذا چی هست؟

   -کباب.

   -ای بابا تو که کباب دوست نداشتی پايه باش بعد کلاس می ريم بوف يه چيزی می زنيم مهمون من ديگه.

   -نه ديگه قربونت.اومديم و تو مردی من بی ناهار بمونم؟نمی شه که.باشه برای دفعات بعد.  

   -راست می گی. پس غذای منم رزرو کن شايد اومدم.

   دوست کارت رو گرفت و داشت می رفت که رقيب گفت:ای وای کارت من که شارژ نداره.کارتم را در آوردم و در جا به دوست دادم و گفتم:فقط يه کم بد قلقه.بايد اين جوری(با دست اشاره کردم)بکشيش تو کارت خون.فهميدی؟

   -آره.اين جوری ديگه.فعلا خداحافظ بچه ها...

                                                      ادامه دارد...

  

شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۳

چتر ها را فرو شکنيد تا خداوند بر شما نازل شود

   چترها را نبايد بست.بايد شکست.زير باران نبايد رفت.بايد ماند.زير باران می مانم تنها در شبی بهاری و قدم می زنم در دانشگاه.شب دانشگاه مثل هميشه رويايی است.شريف خسته از هياهوی روزانه استراحت می کند اما اين بار انگار می گريد.باران می بارد...

   نمی خواهم بروم.می خواهم بمانم.حسابی خيس می شوم چون چتر ندارم.هرگز نداشته ام.از چتر بدم می آيد پس خيس می شوم و با طراوت.موسيقی باران-سنفونی ای دل انگيز و الهی-گوش های روحم را می نوازد و با حيرت در ميابم که تنها نيستم٬مهمانی دارم:قطرات باران خدا را با خود آورده اند!

   زير باران سر تا پا خدا می شوم.همه جا خداست چه وقتی که چشمانم را می بندم و دل به نجوای باران می سپارم و چه وقتی که چشمانم را باز می کنم و آن عابر تنها٬آن تصوير آن قدر مبهم که نبودنی٬را می بينم که از رو به رو می آيد.چشم ها را که می بندم و باز می کنم التذاذی وافر و ماندگار است.باران نورها را می شکند و در لحظه رنگين کمان ها پديد می آورد.چشم و دل هر کدام می خواهند بيشتر ببينند خدا را٬بهتر ببينندش.

   از خورشيد مظهر قدرت مادی خبری نبوده امروز.حالا نوبت باران است.نماد رحمت خداوند بر ما.دلش به حالمان سوخته است.کاش ببينيمش وقتی محکم بر شيشه می کوبد و يا وقتی آرام و بی صدا-به قدری آرام که حضور چيزی را احساس نکنيم-از زير ناودان جاری می شود پيش پايمان.دل خودم هم می سوزد.خوبی باران همين است که می توانی يک دل سير اشک بريزی و کسی نفهمد.همه فکر کنند باران است...

   و سپس؛وای چه بگويم که در لحظه ای به گران قدری تمام هستيم دغدغه هايم را بس پوچ می يابم و سرشار می شوم از حسی غير مادی.حسی از دنيايی ديگر.اين را غنيمت می شمارم حتی اگر نتوانم هميشه در پستوی دلم نهان داشته باشمش...

   چتر ها را فرو شکنيد تا خداوند بر شما نازل شود... 

 

جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۳

 

   کمال متصور انسان کمال روحانيست و روح آنيست که جسم نيست.سالک(جوينده راه حق)مسير کمال را می پويد و در اين مسير بهره می برد از هر آنچه برايش قرار داده شده که اهم آنها روح های ديگر است.روح سالک از تعامل و اثر گذاری متقابل و روح های پوينده و غير پوينده ديگر بارور و به حقيقت نزديک تر می شود.در هر گام به جلو دلتنگی ها و اشتياقش در لحظه های با خود برای دستيابی به حقيقت کمال و سعادت بيشتر می شود و در لحظه های بی خود پويا تر و عازم تر و ساعی تر به تعامل با جهان هستی می پردازد.به اين ترتيب هر آينه روح سالک مانند شاخه گلی می رويد و می پويد تا با رشد در جهت نور به روح کامل برسد.روح کامل٬خداست...

*******

بمیرید بمیرید در این عشق بمیریدبمیرید بمیرید و زین مرگ مترسیدبمیرید بمیرید و زین نفس ببریدیکی تیشه بگیرید پی حفره زندانبمیرید بمیرید به پیش شه زیبابمیرید بمیرید و زین ابر برآییدخموشید خموشید خموشی دم مرگست

در این عشق چو مردید همه روح پذیریدکز این خاک برآیید سماوات بگیریدکه این نفس چو بندست و شما همچو اسیریدچو زندان بشکستید همه شاه و امیریدبر شاه چو مردید همه شاه و شهیریدچو زین ابر برآیید همه بدر منیریدهم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۳

بازنده

   اتاق ۲۱۰ خوابگاه زنجان به قول ف قلب تپنده خوابگاه است.اتاق خودمان را می گويم.دوستانمان هر از چند گاهی سر می زنند به ما٬تا از همديگر چيز ياد بگيريم و خوش بگذرانيم.البت هدفی مجازی اي هم هست به نام درس خواندن.اصلا همين است كه در اصل جمعمان می كند دور هم.ولی معمولا ميسور نمی شود...

   چه می خواستم بگويم؟آهان!بچه هايی كه می آيند اتاق ما غالبا بچه های تهران هستند.خوب معلوم است ديگر.ما از اين ها يادگاری می گيريم.معمولا خانه شان را روی نقشه مان علامت می زنند.

   چند وقت پيش دقت كردم و ديدم كه بالای نقشه (رسالت به بالا)پر شده از علامت ولی پايين خبری نيست.شايد يكی از ۲۰ تا!ناراحت شدم.چرا؟مگر اين دانشگاه دولتی نيست؟پس چرا فقط بالانشينان؟

    بعدتر كه دقت كردم ديدم بچه خوابگاهی ها هم دست كمی ندارند.خيلی ها بابايشان خانی است در ديار خودشان!

   و بعدترين ديدم آدم هايی هم هستندكه خانواده شان راحت می تواند خرج تحصيل همزمان پسر يا دخترش را تو ۵-۶ تا دانشگاه آزاد و غير انتفاعی بدهد و اصلا به مشكلی برنخورد.

   چيز غريبيست اين عدالت خداوند.مگر بچه های بالاشهر باهوش ترند؟من كه بچه اينجا نيستم٬نمی دانم.شايد.

   نمی فهمم...

*******

   تا الان احساس كرده ای يك بازنده بزرگ هستي؟اگر نه تخيل كن اين را:

    شب امتحان مدار۲ جای درس خواندن ۳ ساعت نشستم پای تماشای فوتبال و شاهد باخت تدريجی تيم محبوبم بودم.(تدريجي!كاش حداقل وقت اضافه نمی شد!)ميان ترم را خراب كردم(باختم!)و دو تا شرط نسبتا سنگين را هم باختم!

******* 

   ياد باد آنكه نهانت نطری با من بود... 

شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۳

 

   چندتايی بودند از بچه هايمان که سيگنال را اين ترم گرفتند که درس ترم بالاتر بود اصلا.دوست خوش ذوقی دارم که در همين رابطه چنين شعری را برايم می خواند:ای ياوه٬ياوه٬ياوه...از برق هنوز مانده دو ترمی.ور تائبيد و پاک و خرخوان٬سيگنال را از استاد راهنما نيامده بانگی!الخ...کلی شعر شده بود برای خودش.خواستيد از خودش بپرسيد بقيه اش را بگويد....
  
   بعدتر اصل شعر را پيدا کردم.از معدود شعرهايش بود که هم حسی در من ايجاد می کرد.هر چند انگار به مناسبت خاصی سروده شده:

با چشمها ز حيرت اين صبح نا به جاي
خشكيده بر دريچه خورشيد چارطاق
بر تارك سپيده اين روز پابه زاي
دستان بسته ام را آزاد كردم از زنجيرهاي خواب
فرياد بركشيدم :
اينك چراغ معجزه ، مردم !
تشخيص نيمه شب را از فجر، در چشمهاي كوردليتان
سوئي به جاي اگر مانده است آنقدر
تا از كيسه تان نرفته، تماشا كنيد خوب :
در آسمان شب، پرواز آفتاب را
با گوشهاي ناشنوائيتان ،اين طرفه بشنويد :
در نيم پرده شب، آواز آفتاب را
ديديم. (گفتند خلق نيمي) پرواز روشنش را، آري
نيمي به شادي از دل فرياد بركشيدند : با گوش جان شنيديم آواز روشنش را
باري من با دهان حيرت گفتم :
اي ياوه، ياوه، ياوه ! خلايق مستيد و منگ؟
يا به تظاهر تزوير مي كنيد
از شب هنوز مانده دو دانگي
ور تائبيد و پاك و مسلمان، نماز را ازچاوشان نيامده بانگي!

هر گاوگند چاله دهاني، آتشفشان روشن خشمي شد :
ـ اين گول بين كه روشني آفتاب را از ما دليل مي طلبد !
(طوفان خنده ها)
ـ خورشيد را گذاشته، مي خواهد با اتكا به ساعت شماطه دار خويش، بيچاره خلق را متقاعد كند كه شب از نيمه نيز برنگذشته است!
(طوفان خنده ها)

من، درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزي نظير آتش در جانم پيچيد!
سرتاسر وجود مرا گوئي چيزي به هم فشرد،
تا قطره اي به تفتگي خورشيد، جوشيد از دو چشمم،
از تلخي تمامي درياها ، در اشك ناتواني خود ساغري زدم . . .

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا كه آفتاب تنهاترين حقيقتشان بود،
احساس واقعيتشان بود،
با نور و گرميش مفهوم بي رياي رفاقت بود،
با تابناكيش مفهوم بي فريب صداقت بود،
اي كاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در دردها و شادي هاشان
حتي با نان خشكشان !
و كاردهايشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند . . .

افسوس،
آفتاب مفهوم بي دريغ عدالت بود و آنان به عدل شيفته بودند و اكنون با آفتاب گونه اي آنان را اينگونه دل فريفته بودند !

اي كاش مي توانستم خون رگان خود را من قطره، قطره، قطره بگريم تا باورم كنند!
اي كاش مي توانستم، يك لحظه مي توانستم اي كاش، بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را، گرد حباب خاك بگردانم، تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست و باورم كنند !
اي كاش مي توانستم . . .

__________________________________________________

پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳

 

   قديم ترها يادم است اين قدر ديگر لمس نشده بودم و امتحانی را اگر بد می دادم حسابی که نه ولی ناراحت می شدم.يک ساعت پيش هم امتحانی داشتم که پر بود از کميت ها و نمودارهايی که خيلی حال نکردم ازشون استفاده کنم ولی ظاهرا بقيه استفاده کرده بودند.حالا بعد اين شاهکار خيلی نگرانم که چرا نگران نيستم.جخ چند وقت ديگر همين هم نخواهد بود...لمس لمس!

                                         *******

   اين امتحانارو می شه بيخيال شد٬چون هر چی بشه بعدش بازم زندگی جريان داره٬اما يه امتحان هست که نمی شه بيخيالش شد چون اگه قبول نشی بعدش ديگه زندگی نيست.آخه اين امتحان خود زندگيه!پس حسابی بپا و گر نه..:

   fail شدی که عزيز!افتادی جونم!افتادی از پل صراط!ديگه هيچ کاريش هم نمی شه کرد...

                                                *******

   تا حالا اسم بدشانسی به گوشت خورده است؟نه آن نيست.و تو چه دانی که بدشانسی چيست...

   ۱-۰ عقب بوديم که يه پنالتی گرفتيم.گل کوچيک بود.يارمان زد خورد به پای دروازه بان حريف و قل قل خورد و راست آمد تو گل خودمان!يا للعجب!جل الخالق!همان جا وسط زمين سجده کرديم و عظمت خالق يکتا را ستوديم!و در آخر ۲-۱ باختيم جای اين که ببريم!

   و من ناراحتم.قسم می خورم اگر من پنالتی را می زدم حتما گل نمی خورديم!

                                         *******

   ياد باد آنکه نهانش نظری با ما بود...         

دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۳

بچه های ميز هفت قسمت آخر
  چند دقيقه بعد نيما را با استفاده از يارويی صدا کرديم.آمد.همه چيز را گفتيم و عذر خواهی کرديم.می خنديد و می گفت شما واقعا بازيگريد برويد تست بدهيد!خوش به حالتان که اين قدر خوشيد!بنده خدا فکر می کرد ما بی کاريم و هر روز می ريم يه جايی و تيارت بازی می کنيم و می خنديم !نمی دانست کوييزها و تمرين ها و امتحانات و پروژه هايمان را.شماره اش را داد بهمان که دفعه بعدی از اين برنامه ها داشتيم خبرش کنيم و در مقابل چشمان حيرت زده اش م شماره را در گوشی پی۸۰۰خودش ثبت کرد!

.

.

.

   اين داستان يک خاطره واقعی بود که برای ما ۴تا اتفاق افتاد.ما جدا مصمم بوديم ظرف بشوريم ولی ديگه نشد.آشپزخانه نطلبيدمان.برنامه تولد خوب از آب درآمد و ما مغرورانه خوشحال بوديم از اينکه به جای اينکه مثل خيلی ها يا خيلی دفعه های ديگه يه شام معمولی بخوريم و مزخرف بگيم و معمولی بريم٬سعی کرديم متفاوت باشيم و کاری کنيم که نه خودمون فراموشش کنيم نه اون تماشاچيايی که شب متفاوتی داشتند و شايد الان دارند خاطره اون شب تو پيتزا پدربزرگو برای فاميل تعريف می کنند.شايد با اين بازی از دام تکرار و يکنواختی فرار کرده بوديم و می توانستيم به اين افتحار کنيم.

   راستی اين بازی يه برنده هم داشت:نيمای خوب که با وجود سر و وضعمان فکر کرد ممکن است حتی درصدی اين ها واقعا نيازمند باشند-که با بازی خوبمان غير محتمل هم نبود-و اين که اگر برخورد خوبی با ما نداشته باشد-مثلا مثل پدرش-شايد فردا روزی جايی اين طرف يا اون طرف کارش گير بيفتد.اين واقعا برای من قشنگ و احترام آميز بود...

   خاطره اين شب برای ما واقعا فراموش ناشدنی خواهد بود.

                                                        تمام شد.             

 

 

 

یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۳

بچه های ميز هفت قسمت سوم

   ...ادامه:

   نيما گفت:من واقعا خجالت می کشم يعنی هيچ کاری برای شما پيدا نميشه؟منم خودم دانشجو بودم آزاد معدن ولی کار بود.ف گفت:نه بابا همه جا رفتيم دنبال کار.کل تابستون دنبال کيس تدريس بودم نشد.همه جا سر زدم حتی قلمچی رو صد بار بالا پايين کردم.گفت:نمی دونم چی بگم يعنی کار پاره وقت هم برای شما پيدا نمی شه؟م گفت:کارايی که کرديم ولی نشده.مثلا من برای يه شرکتی برنامه نوشتم ۵۰ تومن دادن خوب که چی؟بعدش چی؟

   ديگه همه تو کار ما بودن.جلوتريا فهميده بودن قضيه چيه و ديگه نمی خنديدن بلکه حالا داشتن به حال دانشجو جماعت و مملکتی که وضع نخبه هاش اين باشه تاسف می خوردن و احتمالا در مورد خواهر و مادر آخوندا صحبت می کردن.عقب تريا هم بيشتر بهت زده بودن و سر از قضيه در نياورده.

   اين قدر نيما قضيه را جدی گرفته بود از گريه کردن پشيمان شديم و گر نه او هم زار زار گريه می کرد:آخه من چی کار کنم براتون ما که کار نداريم.دستی به سرش کشيد و گفت:آخه پس چرا اين قدر خوردين؟در جا گفتم:ببخشيدا ولی ما اين اصلا کارمونه.جاهای ديگه هم اين کارو کرديم مثلا طلاييه هيچ مشکلی هم پيش نيامده بود(حقا تيارت مشابه و خفيف تری تير امسال تو رستوران با کلاس طلاييه داشتيم.)ب گفت:در ضمن ناهار هم نخورديم ما.آقا نيما جلوی راه مردميم يه ساعت هم گذشته.کار ما رو راه بنداز ديگه...

   رفت و به باباش گفت.اون هم از همان آشپزخونه گفت:تو با اون هيکلت پول نداری؟پس چرا سفارش تپل دادی؟(راست می گفتا!اون اول فکر اينجاشو نکرده بوديم!)يا تو با اون سر و وضعت پول نداری؟(کاپشن تن ب کم کم ۵۰ تومن قيمتش بود.يه اشتباه محاسباتی ديگه!)ب شروع کرد به توضيح که پول داريم اما فلان.اونم گفت:هی فلانی!۲ برابر چيزی ازشون بگير تا پولو بيارن!

   نخیر يارو پايه گفتمان نبود!م به ب که داشت توضيح می داد گفت ولش کن بيا بريم من ديگه تحمل توهين ندارم توکل به خدا!راه افتاديم برای حساب.نيما از برخورد پدرش با قشر تحصيل کرده و آسيب پذير دانشجو مشخصا ناراحت شده بود.چند تا از کارکنان دنبالمان آمدند.چشم همه در آن مسير تنگ به ما بود.موقع حساب کردن پول ها را درآورديم.فقط ۹۰ تومن(اشتباه نکنيد ۹۰ هزار!) همراه من و ب بود و جلوی چشم همه حساب کرديم و درآمديم!

                                   

                                ادامه دارد.فقط اندکی...

 

 

 

شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳

بچه های ميز هفت قسمت دوم

    ...ادامه:                        

   نيما آمد.چهره اش شگفت زده بود:شما جدی هستيد؟چرا هنوز اينجاييد؟«ب» گفت:بله.ما می خوايم ظرف بشوريم.من خوب می شورم اين خوب خشک می کنه اينم برامون آواز می خونه اينم خوب ليس می زنه.می خوايد تا شما بگيد به باباتون ما شروع کنيم؟نيما در حالی که اينور و اون ورو نگاه می کرد گفت:ای بابا چیه دوربين مخفيه؟ما نگاهی به هم کرديم و گفتيم:ببين چی ميگه!نه آقا ما فقط می خوايم کارکنيم.يعنی شما اصلا پول نداريد؟خوب ساعتتونو بذاريد.من گفتم:چرا آقا اما اين پولمون بايد تا عيد بمونه.برا همين می خوايم کار کنيم.م گفت:می خواين ساعتامونو بذاريم کار کنيم بعد بگيريم.شما برو به بابات بگو.گفت خودتون بگيد.م گفت:آخه ما رومون نمی شه شرممون می شه شما بگو ديگه گفت:ای بابا و رفت.

   ديگه همه حواسا تو اون پيتزايی کوچيک به ما بود.جمعيت که بيشتر دختر و پسر بودن از حرفای مزخرف هميشگی دست کشيده بودن و راجع به ما حدس می زدن.ما هم جدی جدی بوديم هم تو قصدمون هم تو بازيمون.نيما برگشت:از فردا صبح بيایيد هر روز يکيتون.ف در جا جواب داد نمی شه که آخه ما درس داريم اون واجبتره.نيما گفت:شما دانشجوييد؟گفتيم بله.کدوم دانشگاه؟همسايتونيم همين شريف درس می خونيم.برقی در چشمانش درخشيد.انگار کشف جديدی کرده بود:کارت دانشجويی هاتون؟!درجا دستا رفت تو جيب ها و در اومد.ب گفت:عنايت بکنيد لطفا ايناهاش برق شريف درس می خونيم! 

   اينجا اوج داستان بود.يادمه دو سه تا ميز زدند زير خنده.هر کی هم حواسش نبود ديگه رفت تو کار ما چون بغلدستيش گفته بود اونارو اونجارو!ببين چی ميگن اينا!

   گفتم:بله ما بی پول و مفت خور نيستيم.ف را نشون دادم که برای منطورم بهترين بود و گفتم:همين آقا شايد عکسش را در روزنامه کنکور ۸۲ ديده باشيد از رتبه های برتر هستن.حسابی شوکه بود:اتفاقا ميگم چهره شان آشناست!

   ما کف کرديم و خودمان هم ديگه کمپوت شده بوديم ولی هر طور شده نخنديديم.نيما گفت آخه به قيافه هاتون نمی خوره.گفتم اگه توجه کرده بوديد به کارت ها ما بچه شهرستان هم هستيم.قزوين.جمعه ها هم که خوابگاه غذا نداره تازه ما نهار هم نخورديم!ب هم گفت:اگه با سر و وضع گره گوری می آمديم اصلا غذا بهمان می داديد؟شما بيا خوابگاه ببين پول ندارن لباس بخرن برا خودشون!

                                                                       ادامه دارد...

جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳

بچه های ميز هفت

   شام تموم شد اما نگاهامون به هم می گفتن که اون قدی که بايد يه شب تولد٬خوش نگذشته.اين شد که وسوسه قديمی دوباره زنده شد.آخه خود اونا سر شوخيو باز کرده بودن و با يه سيب زمينی از آشپزخونه «ف» رو زده بودن.هر چند ما هم چيزی پرت کرديم که خورد تو خال ولی بايد بيشتر خوش می گذشت.طولی نکشيد که چهارتايی مصمم شده بوديم پس يکيشونو صدا کرديم:ببخشيد٬برای اين غذايی که خورديم چقدر بايد ظرف بشوريم؟!

   خنديد و رفت ولی ما شوخی نداشتيم.به يکی دو تا ديگه گفتيم که اونا هم.تصميم گرفتيم بلند شيم که مردم منتظر بشينن.آخه شلوغ بود اونجا حسابی...

   هماهنگ کرديم:ما پول داريم ولی می خوايم کار کنيم و ظرف بشوريم عوض غذا اگه ممکنه.گفتند سرشون اومد.نيما که پسر رييس هم بود.باورشمان نميشد.می خنديد و می رفت پی کارش که زياد بود ولی ما مصمم بوديم...

   جا تنگ بود و ما جلوی راه.جلوی سطل.وقتی آشغالا رو خالی می کردن «م» گفت:شما چرا؟ما انجام می ديم!اين کارارو بلديم!فقط می خنديدن.گفتيم عزيز کار مارو زودتر را بنداز ديگه حسابمون چقدر ميشه !فقط می خنديد.نيما آمد...

                                             ادامه دارد...

    

چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۳

 

   يادم نمی ره اون شبو.آخه اون شب يه جور ديگه حرف می زد.انگار نه انگار ما دوست بوديم.انگار واقعا عصبانی شده بود.اول فکر کردم شوخيه٬آخه شوخی جدی هم شروع کرده بود٬اما کم کمک باورم شد که نه٬قضيه اين بار جديه:

    

بشر المنافقين بان لهم عذابا اليما (138)الذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤمنين ا يبتغون عندهم العزة فان العزة لله جميعا (139)و قد نزل عليكم في الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا في حديث غيره انكم اذا مثلهم ان الله جامع المنافقين و الكافرين في جهنم جميعا (140)الذين يتربصون بكم فان كان لكم فتح من الله قالوا ا لم نكن معكم و ان كان للكافرين نصيب قالوا ا لم نستحوذ عليكم و نمنعكم من المؤمنين فالله يحكم بينكم يوم القيامة و لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا (141)ان المنافقين يخادعون الله و هو خادعهم و اذا قاموا الى الصلاة قاموا كسالى يراؤن الناس و لا يذكرون الله الا قليلا (142)مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا (143)يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين اولياء من دون المؤمنين ا تريدون ان تجعلوا لله عليكم سلطانا مبينا (144)ان المنافقين في الدرك الاسفل من النار و لن تجد لهم نصيرا (145)

  

   به منافقان بشارت ده كه مجازات دردناكى در انتظار آنهاست! (138)همانها كه كافران را به جاى مؤمنان، دوست خود انتخاب مى‏كنند. آيا عزت و آبرو نزد آنان مى‏جويند؟ با اينكه همه عزتها از آن خداست؟! (139)و خداوند (اين حكم را) در قرآن بر شما نازل كرده كه هرگاه بشنويد افرادى آيات خدا را انكار و استهزا مى‏كنند، با آنها ننشينيد تا به سخن ديگرى بپردازند! وگرنه، شما هم مثل آنان خواهيد بود. خداوند، منافقان و كافران را همگى در دوزخ جمع مى‏كند. (140)منافقان همانها هستند كه پيوسته انتظار مى‏كشند و مراقب شما هستند; اگر فتح و پيروزى نصيب شما گردد، مى‏گويند: مگر ما با شما نبوديم؟ (پس ما نيز در افتخارات و غنايم شريكيم!) ; و اگر بهره‏اى نصيب كافران گردد، به آنان مى‏گويند: مگر ما شما را به مبارزه و عدم تسليم در برابر مؤمنان، تشويق نمى‏كرديم؟ (پس با شما شريك خواهيم بود!)» خداوند در روز رستاخيز، ميان شما داورى مى‏كند; و خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلطى نداده است. (141)منافقان مى‏خواهند خدا را فريب دهند; در حالى كه او آنها را فريب مى‏دهد; و هنگامى كه به نماز برمى‏خيزند، با كسالت برمى‏خيزند; و در برابر مردم ريا مى‏كنند; و خدا را جز اندكى ياد نمى‏نمايند! (142) آنها افراد بى‏هدفى هستند كه نه سوى اينها، و نه سوى آنهايند! (نه در صف مؤمنان قرار دارند، و نه در صف كافران!) و هر كس را خداوند گمراه كند، راهى براى او نخواهى يافت. (143)اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! غير از مؤمنان، كافران را ولى و تكيه‏گاه خود قرار ندهيد! آيا مى‏خواهيد (با اين عمل،) دليل آشكارى بر ضد خود در پيشگاه خدا قرار دهيد؟! (144)منافقان در پايين‏ترين دركات دوزخ قرار دارند; و هرگز ياورى براى آنها نخواهى يافت! (بنابر اين، از طرح دوستى با دشمنان خدا، كه نشانه نفاق است، بپرهيزيد!) (145)

 

   ترسيده بودم...فهميد.اينو گفت٬آروم شدم:

  

الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دينهم لله فاولئك مع المؤمنين و سوف يؤت الله المؤمنين اجرا عظيما (146)ما يفعل الله بعذابكم ان شكرتم و آمنتم و كان الله شاكرا عليما (147)

  

مگر آنها كه توبه كنند، و جبران و اصلاح نمايند، به (دامن لطف) خدا، چنگ زنند، و دين خود را براى خدا خالص كنند; آنها با مؤمنان خواهند بود; و خداوند به افراد باايمان، پاداش عظيمى خواهد داد. (146)خدا چه نيازى به مجازات شما دارد اگر شكرگزارى كنيد و ايمان آوريد؟ خدا شكرگزار و آگاه است. (اعمال و نيات شما را مى‏داند، و به اعمال نيك، پاداش نيك مى دهد.) (147)

   احساس کردم هر چند وقت يه بار بايد اينا رو تکرار کنم برای خودم...