خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۳

بی پرده سوم

   پرده آخر:

   آتش می باريد از سقف مسجد.مثل روز عاشورا.مثل بارون نيزه ها رو تن لب تشنه ها تو هرم گرمای صحرا.

   حالا سقف برزنتی مسجد آتش گرفته بود و پاره پاره بر اجساد نيمه جان و بی جان می ريخت.ابراهيم هم.چيزی که حالا جز آتش پاره ای نبود مانند خيمه ای تن او را در بر گرفته بود.آخرين مناجات های ابراهيم بود:يا امام حسين!به عباست قسمت می دهم تن نيمه جان برادرت در کنار القمه را غرق که نکردند٬کردند؟به فريادم برس زينب!وقتی خيمه ها را آتش می زدند اهل حرم که در آنها نبودند٬بودند؟روا مدار چنين مرگ دردناکی بر من.راضی ام به قضايت...اشهد ان لا اله الا الله...

   آتش بر ابراهيم سرد شد اما...

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست

تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز...

   پرده آخر سوخت.

  

شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۳

بی پرده دوم

   پرده دوم:

   حالا پرده دوم هم آتش گرفته بود.نفهميد زينب خودش را رساند بيرون يا نه.دويد طرف پنجره.يعنی سعی کرد.جمعيتی وحشی و زياد٬خيلی زياد٬حالا عزم همان طرف را کرده بودند.ابراهيم فرياد می زد:محض رضای خدا مراقب همديگر باشيد.گذشت کنيد همه خارج می شويم ان شا ا...چه کار می کنيد مسلمانان٬مومنان؟گذشتتان کجا رفت؟آرام بگيريد همه خارج می شويم به وا...اين طوری همه بی خودی زير دست و پا تلف می شوند.راه بدهيد به هم...

   کسی گوشش بدهکار نبود.علی گريه می کرد حالا.به خيالش آمد اگر اين ها کربلا بودند لابد به همين وضع امام را ترک می کردند.باز هم آن ياران امام حسين...

   چيز زيادی نمانده بود و تقريبا جلوی جمع بود که کنارش يکی افتاد:کمکم کن آقا تورو خدا کمکم کن الآن له می شم.علی هم تازه ديده بود و صدايش می کرد.فورا تصميم گرفت.زير بغل های مرد را گرفت و بلندش کرد ولی حتی تشکرش را هم نشنيد.چون همان يک لحظه درنگ کافی بود تا آن توده افسار گسيخته انسانی خودش را به زمين بيندازد.سعی کرد بلند شود اما نشد.خدايا مگر او را نمی ديدند؟نا مسلمانها شما را چه می شود؟لگد کوب می شد.حالا ديگر هر شانسی از بين رفته بود.پايش اصلا ضربات آخر را احساس نمی کرد.مايوسانه دستش را دراز کرد به سمت علی.از پيش تر ها شنيده بود سوختن و غرق شدن بدترين مرگ هاست...

   بعد مدتی بالاخره مسلمانی پيدا شد و علی را ديد در امتداد دست ابراهيم و وقتی رسيد آن جلو او را برد با خودش...يا امام حسين کمکم کن!راضی نشو که علی بی پدر شود و زينب بی ياور.به بچگی علی رحم کن و جوونی زينب...ولی يادش آمد علی بی در بود و زينب بی ياور...قربون غريبيت آقا...خدا را شکر که گريه اش را نمی ديدند که بر غريبی و مظلومی حسين بود و بی پناهی زينب و نه درماندگی خودش.باشد...باشد...بيت هفتم بی اختيار يادش آمد:

بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگريز...

   رندی حافظ رند!ابراهيم نيمه جان آرام گرفت...

   .

   .

   .

   مرد آمد بيرون:علی ام!پسرم!عزيزم بابات کجاس پس؟بی بابا شدی علی ام؟تنها شدم من..؟

   -خواهر آروم باش.ان شاا...سالمه آقاتون.شما بايد شيرزن باشی.اين چفيه رو هم بنداز سرت نگه دار حجابتو...

   پرده دوم سوخت...

جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۳

بی پرده اول

   تقديم به سالار آزادگان٬ياران باوفايش و روح جان باختگان فاجعه ارک...

                                       بی پرده 

   پرده اول:

   يادش آمد زينب خيلی اصرار داشت بيايد مراسم امشب را.به قدری پافشاری کرد که ابراهيم قبول کرد بيايد و علی کوچولو را هم خودش آورد.نگاهش کرد:آرام آن گوشه نشسته بود و بابايش را نگاه می کرد که داشت برای نماز مغرب و عشا آماده می شد.لبخند زدند به هم...

   ابراهيم نمونه يک بچه شيعه واقعی بود.چون برای رسيدن به سرچشمه همه کمالاتی که در بقيه می ديد يا نمی ديد فرمول خاص آنها را برای بازی داشت:توسل به اهل بيت.هر سال همه عزاداری ها جشن ها-که محرم از همون اول چيز ديگه ای بود اين بين-تا ديشب که خواب ديده بود...

   خواب غريبی بود.يادش آمد ديوان حافظ توی جيبش است.مثل هميشه.ديوان حافط جاش تو خونه کنار قرآن بود يا توی جيبش تو مراسما و زيارت ها.اصلا مگه عزاداری اباعبدا... و محرم بی حافظ می شد؟يا حرم امام رضا؟تفألی زد:

                 دلم رميده لولی وشيست شور انگيز...

   قد قامة الصلوة...قد قامة الصلوة...اون قدری با حافظ دمخور شده بود که بقيه بيت های غزل را پيش خودش از بر مرور کند.به بيت ششم که رسيد شانه هايش بنا گذاشت به لرزيدن.اول يواش بعد بی اختيار٬ديوانه وار٬زار زار...

فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمی 

که جز ولای توام نيست هيچ دستاويز...

   رندی حافظ رند!مگه نه اينکه امشب شب عزاداری سيدالشهدا بود؟که ابراهيم اومده بود اينجا تا دلشو بده؟تا بار گناهاشو سبک کنه تا ياری بخواد از مولاش تا توسل کنه بهش؟خسته...آره تنش خسته بود.بيشتر روحش...اين همه «ماده» از صبح تا شب روح آدمو خسته می کنه آزار می ده و کثيفش می کنه اگه آدم بفهمه اون چيزی نيست که می خواد.فقير؟فقير بود.همه فقيرند.بعضيا می دونن بعضی تر نه.بعضی ها هيچ ندارند و بعضی ها ولا را دستاويز.رها کن اشک ها را تا بشويند دلتنگيها را...

   رکعت آخر بود که جيغ و فرياد ها از طبقه بالا شروع شد.نماز را زودتر تمام کردند.قيامتی بود آن بالا...يا امام حسين!انگار آتش سوزی شده بود.چادر های شعله ور بود که از سر زن ها می افتاد اين طرف و آن طرف.در مقابل چشمان حيرت زده ابراهيم شعله ای به پرده بزرگ بالا گرفته و سوختن آغاز کرده بود...يا حضرت زينب!زينب کجاست..؟

   -ابراهيم...صدای زينب را شناخت.جلوتر در بين جمعی بود که وحشيانه هجوم می آوردند پايين.مواظب باش زينب...نکند لغزشی کند يا خطايی؟نکند بيفتد؟مجال برخاستن نيست.يا حضرت فاطمه زينبم را به تو سپردم...

   -ابراهيم علی!علی من!

   وای علی فراموشش شده بود.هنوز آن گوشه کنار پنجره بود.حالا مردها هم به سمت در می دويدند.می دانست که از در نمی تواند خارج شود.پس بايد علی را از همان پنجره می برد بيرون.برگشت.جمعيت رميده از وحشت زينب را با خود می برد.با تمام وجود فرياد زد:زينب همانجا کنار پنجره باش.علی را می رسانم پيشت قول می دهم...

   پرده اول سوخت...                                            

   

                                                                                       

دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۳

نيم دوم

   ...چند لحظه ای سکوت برقرار می شود:استاد ايشان خانم مينا موحدی هستند.

   -بفرماييد داخل خانم موحدی.استاد نگاهی به راهرو می اندازد و سپس در را می بندد.دختر و پسر نشسته اند.استاد هم پشت ميزش می نشيند:شما کاری با من داشتيد خانم موحدی؟

   -نخير استاد من با اشکان اومدم.استاد اشکان پسر خوبيه.من می دونم که واقعا به اين نيم نمره نياز داره.

   -پسر خوب؟پس چرا من هيچ وقت اين پسر خوب رو سر کلاسا نمی ديدم؟

   -نفرماييد اينو استاد.غيبتای من فقط ۱ جلسه از شما بيشتر بود.کم سعادتی من بوده که هر وقت شما بوديد من نبودم و هر وقت شما نبوديد من بودم.

   دختر به آرامی می خندد و سرش را پايين می اندازد.پسر کمی فکر می کند و ادامه می دهد:در ضمن در مورد اون کارتون با بابای من هم گفتم که واقعا وقتش گذشته بود و سمت ايشان در آن اداره هم آن قدر...

   -بسه ديگه.دختر پقی می خندد و استاد چپ چپ نگاهش می کند.بعد کمی سکوت استاد می گويد:به هر حال کاری از دست من بر نمی آيد.نمره ها را به آموزش رد کرده ام.

   -نفرماييد اينو استاد.من که بی دليل مزاحم وقت ارزشمند شما نمی شم.قبلا از آموزش پرسيده ام.نمره هاتون نيامده بود...

   صدای خنده آرام دختر می آيد ولی سرش پايين است.استاد کلافه شده.ليستی را از جلوی خودش بر می دارد:باشه اينم ۱۰ از ۱۰.ميان ترماتم که ۵ بود ديگه؟اينم ۲۰.حالا برو.

   -ممنون استاد واقعا ممنون. شما...

   -خوبه ديگه بسه برو.

   -چشم استاد واقعا ممنون.

   دختر و پسر به سمت در می روند و در را باز می کنند...راستی خانم موحدی شما ديگه...

   -چشم استاد.خيالتون راحت باشه.من فقط همين يه دوست صميميو دارم...دختر و پسر نگاهی به هم می کنند و لبخند زنان از اتاق خارج می شوند.  

 

یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۳

نيم اول

   تذکر:اين داستان بر اساس تخيل نوشته شده و اسامی اشخاص و مکانهای به کار رفته در آن همگی واقعی هستند.

   «تق تق تق!»                                                               

   -بفرماييد.

   -سلام استاد.

   -بازم تويی؟

   -استاد بابت نمره امتحان...

   -خودم می دونم.چند دفعه بگم نمی شه.دانشجو به سماجت تو نديدم به خدا.به اميد چی دوباره اومدی مگه من الان با دفعه های قبل فرق کردم؟

   -نفرماييد اينو استاد.من فرق کردم.معلوم نيست يعنی؟به توصيه سال بالايی ها خوش تیپ کردم اومدم خدمتتون.

   -خيالاتی شدی حرف من همونه.حالا هم برو بيرون کلی کار دارم.

   -استاد من سیریش نيستم...

   -درست صحبت کن.

   -ببخشيد استاد.من سمج نيستم واقعا به اين نمره نياز دارم.

   -چه نيازی؟من که نمی فهمم واقعا اين نيم نمره به چه کارت می ياد؟

  -استاد قبلا که عرض کردم خدمتتون ما چند تا رفقا هستيم کل داريم با هم سر نمره اين درس.بعد نمره ميان ترمامو هم که در جريان هستيد.خوب حيفه ديگه به خاطر نيم نمره فقط.حيفه آدم ۵/۹ بشه ۱۰ نشه حيف نيست؟!

   -خوب می گی من چی کار کنم؟

   -يه لطفی بکنيد ديگه جای دوری نمی ره.شما هم تا چند سال پيش روی همين صندلی ها بوديد ديگه.

   -محض اطلاعت جوون٬من الان ۵۳ سالمه و درسمو قبل انقلاب تموم کردم.اونم توی دانشگاه اميرکبير نه اينجا.

   -به!پس از بچه باحالای پلی تکنيک هم که هستيد!چه جالب من خودمم برای ارشد می خوام برم اونجا.حالا که اين طوريه يه لطفی بکنيد ديگه.در ضمن منظور من صندلی نوعی بود...

   -استاد سعی می کند لبخند نزند:به هر حال من کاری نمی تونم بکنم همين جوری هم نمره بهت زياد دادم.باور نداری ورقتو بدم دوباره ببين.

   -نه ممنون استاد.اون که جنبه رحمانيت شما بوده و لطف عامه که شامل همه می شه.ما می خواستيم شامل رحيميتتون هم بشيم اگه خدا بخواد. 

   -مگه من خدام؟تازه با کی رحيم بودم که تو دوميش باشی؟

   -نفرماييد اينو استاد يه چيزايی می گن بچه ها...

   -يعنی چی؟چی می گن؟

   -در مورد نمره خانم موحدی...

   -من نمی فهمم اين آدمای بی کار چرا جای درس خوندن اين مزخرفاتو می سازن.برو بيرون ببينم برو بيرون.

   -من که هنوز چيزی نگفتم استاد...

   استاد عصبانی به سمت پسر می آيد و او را به سمت در هدايت می کند.دستگيره در را هم باز می کند که با ديدن دختری پشت در متوقف می شود.دختر که دست هايش را ضربدری روی کلاسورش قرار داده سرش را بلند می کند:سلام استاد...

                                                          ادامه دارد...

پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۳

فردا که بهار آيد...

   ۱.«اعلاميه امروز حکومت نظامی حدعه و خلاف شرع است و مردم به هيچ وجه به آن اعتنا نکنند.»

   يادم می ياديه ماه پيشو شب امتحان انقلاب.خوندن جزوه استاد کار سختی بود چون اولا دری وری بود بعضی جاهاش و ثانيا اين که فردا امتحان الکترومغناطيس هم داشتم و ثالثا اين که می خواستم يه جوری بخونم که ۲۰ بشم.تو اين هيری ويری يه دفعه رسيدم به اين جمله.نا خود آگاه درنگ کردم...

   نمی دونم می دونی اين از کيه مال چه وقتيه يانه.ميگم.اين آخرين بيانيه و ضربه انقلاب يه ملت بود.به اين بيانيه يه ملت ريختند تو خيابون و کار يه رژيم رو يه سره کردند.خوب دقت کن که نه با يه بيانيه طولانی٬يا تحريک کننده احساسات ملی يا مذهبی٬يا هر جور ديگه ای٬بل با همين جملات ساده.با همينا يه ملت جونشون رو گذاشتند کف دستشون و...

   بايد اين جور آدما رو بيشتر شناخت اگر بگذارند بعضی ها.اصلا ببينم٬تا حالا کلمه «کاريزما» به گوشت خورده است؟

   ۲.عجب برفی می آيد!هر قدر هم نگاهش می کنی از رو نمی رود!ياد ندارم نظيرش را الا به خاطراتی گنگ از بچگی تر هايم.دوست داشتنيست.حداقل برای ما کم درد تر ها...خدايا چه می شود که گاهی کسی رقص دانه های ريز و درشت برف در آغوش باد را دوست ندارد؟می دانم...می دانم.دعا می کنم...

  راستی چيزی فکرم را مشغول کرده.اگر ۲۶ سال پيش اين روزها چنين برفی می آمد آيا...؟ 

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۳

از موروا

   آندره موروا منتقد و نويسنده معروف و معاصر فرانسوی مقاله ای داره درباره کامو و آثارش و ديدگاهاش که من تو مقدمه کتاب طاعون خوندمش.کامو عميقه و قلمش گيرا.اما اين مقدمه يه چيز ديگه بود.يه بخشش رو خلاصه کرده ام:

   ‌‌«خدايان سيزيف را محکوم کرده بودند که مدام صخره ای را تا قله کوهی بغلتاند.از آنجا سنگ با وزنی که داشت پايين می افتاد.آنها پی برده بودند که هيچ تنبيهی وحشتناک تر از کار بيهوده و بی اميد نيست.اين افسانه تصويری از زندگی بشری است.انسان ها زندگی کوتاه و يگانه شان را صرف چه می کنند؟برخاستن٬کار٬غذا٬کار٬استراحت و فرداهای ديگر به همين روال...»

   «در اين جهان عاری از آرزو انسان خود را بيگانه احساس می کند زيرا در خانه خودش نيست.اين جهان نه برای پاسخ گويی به آرزو های او ساخته شده و نه برای پاداش دادن به کوشش های او.گسيختگی بين انسان و زندگی بين هنرپيشه و صحنه دقيقا همان احساس پوچی است که از مقابله بين ندای انسان و سکوت بی منطق جهان زاده می شود.اين بايد انسان پوچ را به سوی خودکشی براند.آيا انسان شريفی که تقلب نمی کند٬پس از دانستن اين که زندگی به درد نمی خورد می تواند به زندگی ادامه دهد؟با اين همه خودکشی نادر است.قضاوت جسم بر قضاوت روح می چربد و جسم در برابر نابودی عقب می نشيند.بيش از آنکه به انديشيدن عادت کنيم به زيستن عادت کرده ايم.»

   «همچنين گريزگاهی وجود دارد:اميد به يک زندگی ديگر که سعادت آميز خواهد بود(رستگاری).يا تقلب کسانی که زندگی می کنند نه برای خود زندگی بلکه برای مقصود والايی که از زندگی فراتر می رود و ظاهرا مفهومی به زندگی می دهد ولی به آن خيانت می کند.مثلا کسانی که می گويند من برای عدالت مبارزه کرده ام که روزی پيروز خواهد شد و اين پس از من به عمل من مفهومی خواهد داد.تقلب است زيرا مرگ مطلق است.»

   «احساس پوچی وقتی زاده می شود که اين ظواهری که واقعيت را از ما پنهان می داشتند يکی از روزها سر انجام فرو بريزند.پوچی نه در دنياست و نه در انسان بلکه در همزيستی اين دو است.راه حل چيست؟آگاهی به پوچی خود به خود هيچ قاعده ای را برای عمل القا نمی کند اما عصيان بر می انگيزد.بايد با پذيرفتنش بر آن مسلط شد.لذت بردن ار تداوم حال٬چنين است کمال مطلوب پوچی.»

   «سيزيف وضع فلاکت بار خود را می شناسد و عظمت او در اين است.عظمت انسان در اين است که می داند خواهد مرد.سيزيف قضاوت می کند که همه چيز خوب است و اين جهان در نظر او نه بی حاصل است و نه بی ارزش.هر حبه اين سنگ و هر درخشش اين کوه برای او دنيايی می سازدوهمان تلاش به سوی قله ها کافيست که قلب انسان را آکنده کند.بايد سيزيف را خوشبخت شمرد.در برابر سر نوشت آرامش ناپذير آنچه اهميت دارد استشعار به آن است و حقير شمردن آن و در حد توانايی انسانی تغيير دادن آن.»        

  

شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳

بهانه

   اين شعر بايد اينجا می بود.اول دنبال بهانه می گشتم برای گذاشتنش.اما...

اي عشق همه بهانه از توست
من خامشم اين ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمه شبانه از توست

من اندوه خويش را ندانم
اين گريه بي بهانه از توست

اي آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ترا زبان نيست
ور هست همه فسانه از توست

کشتي مرا چه بيم دريا؟
طوفان ز تو و کناره از توست

گر باده دهي و گر نه؛ غم نيست
مست از تو ؛شرابخانه از توست

مي را چه اثر به پيش چشمت؟
کين مستي شادمانه از توست

پيش تو چه توسني کند عقل؟
رام است که تازيانه از توست

من مي گذرم خموش و گمنام
آواره جاودانه از توست

چون سايه ؛مرا ز خاک بر گير
کين جا سر و آستانه از توست...

هوشنگ ابتهاج

چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۳

مشوش نامه رضوی خراسان(۲)

   سعيد!کجا ميري حرم؟التماس دعا.باشه التماس کن...التماس کن.

   حاج آقا رفت رو منبر.۱۰ دقيقه از قرارم گذشته.حاج آقا اول از همه فکر ملتو مي خونه.فکر کنم علم غيب داره:۹۸٪ شما که اومديد اينجا يا زن مي خواين يا ماشين يا پول يا...هيچ کدوم به فکر آخرتتون نيستين.فکري ميشم که ۹۸٪ خيلي زياده.حکما منم توشم.ولي هر چقدر فکر مي کنم مي بينم هيچ حاجت مادي از امام رضا ندارم حداقل براي خودم.بعد حاج آقا يه مثال مي زنه که قشنگ قضيه رو تبيين کنه برامون:پيامبر بني اسراييل به يارويي ميگه سه حاجتتو برآورده مي کنم.ميگه زنم خوشگل ترين زن دنيا باشه.بعد يه مدتي از همه دنيا ميان ديدن زنش و اونم اصلا تحويل نمي گيره يارو رو ديگه.پس ميگه زنمو تبديل به يه ماچه خوک کن.(رسم الخط حاجي حفظ شده اينجا).بعدتر ميبينه زاغارته پيش درو همسايه و فاميل.پس آخر سر با خفت و خواري مي خواد زنش به حالت اول برگرده.نتيجه اخلاقي اينه که چي؟خواسته مادي فايده نداره.بده.اخه.

   به به!چه چه!عجب مثالي!من نغهمينم اين يارو اختلال رواني داشت اين کارارو مي کرد؟حکما مازوخيسم داشته.اينم زبان و بيان مبلغ دين ما.ياد آخوند مسجد دانشگاه افتادم که مي گفت اين آمريکا هر جا ميره اونجارو خرابش می کنه.نابودش کن.اون وقت قشر نخبه دانشگاهی ما با هر اعتقادی سر و دست می شکنن برن آمريکا.واقعا که چقدر علمای دين ما آشنا به زبان و درد روز جوونای ما هستن.فقط من نمی دونم اين جريان روز افزون دين گريزی از کجا اومده؟تو می تونی بهتر مبلغ دين باشی يا من و امثال من؟رها کنيم...

   سه رکعت نماز می خوانم برای ريا قربه الی الله.والله به خدا.الان اين طرف فکر می کنه من چه کار درستم و از اونايی ام که صبح تا شب گير ميدن به خدا و دست از سرش برنمی دارن.ولی دست خودم که نيست.به خدا عمدی نيست.نمازم زودتر تموم ميشه از جمع.شکستس آخه.معصوميت بچه ای که يک متر اون ورتر از منه و با آرامش نماز خوندن باباشو نگا می کنه ديوونه کنندس.اين قدر که آدم های اهی دلش به حال خودش می سوزه.می فهمی که چی ميگم؟می خندونمش.نمی دونم چرا.شايد چون می خوام نبينه اشکامو.چون ازش خجالت می کشم.چيزی نمونده باباهه هم خندش بگيره.نماز تموم ميشه...   

   سحر آخره.وقت رفتنه.هيچ وقت فکر نمی کردم آخرش اين جوری بشه.اين قدر دلم تنگ شه براش موقع رفتن.موج جمعيت منو با خودش به سمت ضريح می بره.گله ای نيست.رها می کنم.حس خوبيه.ديگه به ضريح که نگا می کنم بی اختيار...خواستنی ها رو خواسته ام.اصلا می دونه تو دلم چه خبره.مهمونی ديگه تموم شده.يه زيارت خداحافظی و يه سلام.شارژ شده ام حسابی.حالا بازگشت به زندگی با تموم درگيری ها و سختی هايش!

   حالا می فهمم که اينجا با نمازخانه خوابگاهمان فرق داشت...  

دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳

مشوش نامه رضوی خراسان(۱)

                                سفر(مشوش)نامه مشهد

   دستانم بی اختيار بر روی صفحه کليد خواهد لغزيد...

   گنبد ديده شد.گلدسته ها هم.سلام!ما اومديم!کم پيدايی؟چند وقت بود سری نزده بودی؟گرفتاريه ديگه.مهمونی شروع شد.عجله کن که خيلی وقت نداريم...شور عجيبيه.عزيزی رو بعد کلی وقت می بينی که دلت براش حسابی تنگ بوده.مگه می شه حالا جلوشو گرفت؟اگه با کلی حرف و احساس اومده باشی.مخصوصا اگه کلی از دست اين و اون شاکی بوده باشی يا کلی گرفتاری داشته باشی...همه رو ميگم.همه رو ميريزم بيرون.وای...اينجوری که برای شبای بعد چيزی نمی مونه؟!...

   پس شما چتونه؟يه کاری بکنيد.يه حرکتی.وقت نداريم.به خدا ضرر می کنيما.فرصتو از دست نديد.ای بابا...چرا اينا اين جورين؟چرا نمی فهمن نبايد اين فرصتو از دست بدن؟بابا اين همه گناه دورو برتونه.نمی ترسيد؟اين همه ضعيفيد مقابل همشون مقابل حملشون.يا لطيف ارحم عبدک الضعيف...اصلا انگار همه از يه قشرای خاصين.چرا با هيچ کدومشون هم حسی نمی تونم بکنم؟وقتی تسبيح می اندازه بی اختيار ياد چرتکه حجرش می افتم:۲ تا الان خوندم ۱۵ تا هم تا شب.هر کدوم به حسابی اين قدر ثواب.اين قدر هم ملتو پيچوندم می کنه به عبارتی اين قدر.تهش ميمونه...

   يا بعضی که انگار از ترس مرگ و نزديکيش ديگه صبح تا شب نماز می خونن و دعا می کنن.خوب چی کار کنم؟دست خودم که نيست.حضور اين همه پيرزن و پيرمرد اينو تو آدم القا می کنه ديگه.ولی خوب٬قشنگيش به همينه ديگه.برا تک تکشون ثواب می نويسن.الکی که نيست حرم امام رضاس.حساب دو دو تا چار تای طرفم قبوله تازه٬درسته.اگه قرار باشه اينا اينجا ثواب نبرن٬برای امثال من که همون گوشه نمازخونه خوابگاه تو خلوت بعد نماز صبح کافيه... 

   يه چيز ديگه هم هست:اينا خيلياشون هر روز ميان اينجا.حرم امام رضا تو شهرشونه.مثل مسجد ما تو دانشگاهمون.پس اين يه عادته.وای...وای...وای اگه عبادت بشه عادت.خيلی از اين می ترسم.دوست ندارم تو مشهد بودم يا امام رضا تو شهرمون.يا کربلا بودم يا امام حسين پيشمون يا حتی مدينه بودم يا پيامبر خدا همسايمون.اصلا شايد همينه که يه چيزايی راجع به مردم شهرهای مذهبی ميگن.بگذريم...همه زیارت اينه که با کلی حرف و احساس از يه راه دور بيای به ديدنش و بعد هم بری بعد يه مدتی.اون وقت اگه دلت يه کم لطيف باشه همه چی اينجا آماده ميشه برای يه حال اساسی.يه مهمونی چند روزه.ولی لطافت قلب خيلی مهمه.همينه که ديگه می خوام کمتر با اونا بپرم.انگار راهشون مستقيم ميره به سمت قساوت قلب.وقتی که بعضی شوخياشون حتی خنده دار هم نيست و صرفا فقط زشته.شوخی نيست که.مهمترين داشتمه.به اين سادگيا که حاضر نيستم به خطرش بيندازم....   

   وای...بسه ديگه بی انصاف.جيغ نزن.آخه من نمی دونم جيغ تو کدوم مرحله از مراحل کشف و شهود قرار داره؟چيکار دارن می کنن اين زنا اون ور؟می خوای سرتو بکوبی به ضريح خوب بکوب.بقيه رو برای چی هل ميدی و می زنی؟نمی تونی بشينی يه گوشه آروم مناجاتتو بکنی؟همينه ديگه که بين اين همه پيامبر که می شناسيم و ۱۴ معصوم يکيشون همش زن بوده.اين چه خلقت نابرابريست؟عدل الهی چيز غامضيه.استغفرالله...چی ميگم؟بروم.هول ندی آقا هول ندی.گيريفتاری شوديما.اينجام هول ميدن.آخه اين عيبادتی تو می کونی؟...

   هيچی نماز صبح تو صحن گوهرشاد نميشه.مخصوصا تو ابن سرما.سرما که سريع از مهره های پشتت ميگذره و ميره و يه رعشه کوچيک بهت دست ميده.مثل خدا بعضی موقعا...آقا پسر نکن.اذيت نکن کبوترا رو.خادم ميگه.اينا مهمونای سفارشی امام رضان.خيلی زودتر و بيشتر از من و تو می شناسنش.مگه نمی بينی بيخيالش نمی شن هيچ رقمه؟من ميگم.

   سحر اول خيلی خوب بود.خيلی بهتر از اون چه که فکر می کردم.شکر.  

         

سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۳

يه حرف داشتم ناتموم...

   زندگی مثل يه آمپوله.سخته.مخصوصا اگه عضله هاتو سفت بگيری.ولی اگه شل بگيری ديگه اون قدر درد نداره.آره بيخيالش.اين قدر سفت و سختو جدی نگيرش.

   قصه از اونجا شروع می شد که می ديدی در مقابل يه قدرت خيلی بزرگ ضعيفی و جاهل.اون وقت ديگه هيچ راهی نداری جز اين که هر طور شده خودتو بهش نزديک کنی.آخه من و تو که اهل زندگی مبتذل نيستيم٬هستيم؟

   نمی گم چی جوريه.نمی گم می دونم.هر کی يه راهی برای خودش داره.منم برای خودم.ولی راهش اين نيست.همون دسته دوم رو ميگم ديگه.اگه گوشه گيری و بريدن از مردم حداقل خيلياشون درست بود٬اون وقت يه جامعه ايده آل چطوری می شد؟ قابل تصور هم نيست.واقعا آدم ناراحت ميشه وقتی جوونارو دوستاشو اينجوری می بينه.هر از چند وقتی نه دير افسرده و خسته.تو جوونی!همون که هر کی سن و سالی ازش گذاشته دوست داره دو کلوم هم صحبتت بشه تا ازت انرژی بگيره.آخه اگه تو٬دانشجوی رشته خوب دانشگاه خوب مملکت٬اين طوری هستی پس وای به حال قشر آسيب پذير جامعه!تو اين مملکت نااميد شدن کار سختی نيست.کافيه يه کم خودتو ول کنی تا موج ببردت.هنر اونه که خلاف جريان شنا کنی. 

   پيامبر ما(ص) نمونه انسان کامل بود.به قول دوستم خدا ازش يه دونه آفريده تا بقيه فقط نيگا کنن.دو نداره شک نکنيد.يه روزی داشته عسل می خورده که زنانش شاکی می شن که تو رسول خدايی٬عسل می خوری؟برو عبادت کن!بقيش رو هم که می دونيد٬آيات اول سوره تحريم نازل می شه که ای پيامبر حلال خدا رو به خودت حروم نکن.چيزی که بارها تو قرآن بهش تاکيد شده.ديگه از پيامبر که کارمون درست تر نيست؟آره٬رسم زندگی همينه.زندگی کردن وسط ماده٬بدون اين که بهشون تعلق داشته باشی.اين ناشی از همون ياد مرگس که دلو لطيف می کنه.بايد وسط زندگی بود و همزمان تعلق خاطرها رو هم بريد.پول٬دوست٬درس٬کار٬حتی خانواده و خيلی چيزای ديگه رو می شه دوست داشت و تعلق نه.مثل رسول خدا.کی از اون بهتر؟

   راه های رسيدن به خدا به تعداد آدماس ولی همش از وسط خلقش می گذره شک نکنين.درست وسط نه يه کم اينورتر نه يه کم اونورتر!

   پی نوشت۱:اين پست ادامه داره يا نه؟نمی دونم.شايد ادامش يه جورايی ادامه وبلاگم باشه...

   پی نوشت۲:خداوند زيباست و زيبايی ها را دوست دارد.ما نيز.پس عشق است فوتبال!عشق است رئال مادريد!

   پی نوشت۳:ما رفتيم.نايب الزياره همتون!        

شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳

انسانم آرزوست

                                    يا ضامن آهو

  آدم زدگی بد درديه.اصلا هست همچين چيزی يا نه نمی دونم.اينه که ميگم:يه موقعايی از بس آدم دور و ورت هستن که حوصلت از دستشون سر ميره.تا جايی که ناشکری می کنی و ميگی کاش اين قدر دوست نداشتم.خيلی بده وقتی کمبودای آدما برات بزرگتر ميشن مخصوصا اگه دوستات باشن.از خودت هی میپرسی اين چرا اين جوريه؟چرا تا الان نفهميده بودم؟از دست رفتارهای احمقانشون عصبانی میشی و هی از خودت می پرسی آخه اينا چرا مثل آدم زندگی نمی کنن؟اون قدر که تو اين وضعيت حساس حالتو بهم ميزنن.مثل يه جور ويار گذرا...

    اون قدر شاکيشون ميشی که نگران خودتم ميشی:من چمه؟فلانی تو بگو من چمه؟بگو چه آدم عوضی ای شدم.بشکن منو.بگو...

   اما اين راهش نيست.راهش تنها بودنه.می خوای تنها باشی.بيخيال همه چی و راحت.تا دوباره دلت براشون تنگ بشه و ببينی که چقدر دوستشون داری٬چقدر برات مهمن و چقدر بهشون نيار داری.اون وقت ميای که دوست داشته باشی٬کمک کنی و بگيری.

   حالا اگه اين خلوتت يه جای عالی هم باشه که ديگه معرکس.مثلا خلوت نماز خونه خالی خوابگاه بعد اذان صبح.که تو باشی و دو هفته حرف و بغض که مجال نمود نداشته بودن.يا يه جای عزيز که ممکنه شلوغ باشه ولی حريم دلت توش حسابی خلوته.پس:

   ميام پيشت با يه عالمه بغض٬يه عالمه حرف.آخه شنيدم حرفت برو داره پيشش حسابی.پس آماده باش که من دارم با اينا ميام.می دونم که وقتی زدم زير گريه نمی پرسی چرا.مگه وقتی بچه برای گريه کردن به آغوش مادرش پناه می بره ازش می پرسه اول بگو چرا؟آخه سوال سختيه شايد نتونه جواب بده.

   بنده خاص خداوند!تو که مورد عنايتش هستی!وساطت ما رو هم بکن.يا ضامن آهو دلمو پاک کن و با صفا.منبع عشقمو دوباره حسابی شارژش کن که تو کار خودم و خلق خدام نمونم.کمکم کن کمکشون کنم و کمکم کنن.که دوستشون داشته باشم.که...

   بقيشو فقط به خودت ميگم.     

026

پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳

 

   تابلوی اول:

   سه...دو...يک...

   سلام.از من خواستن براتون صحبت کنم.بگم که اشتباه کردم و پشيمونم.آره پشيمونم.۴ ماه پيش همه بهم می گفتن اين کارو نکن با خودت پشيمون ميشيا.اما من گوشم بدهکار نبود.می گفتم نه بابا من حواسم جمعه.نمی ذارم کار بالا بگيره و به جاهای باريک بکشه.اما حالا پشيمونم ولی ديگه کار از کار گذشته.هر چند ميگن می تونی جبران کنی ولی برا دلخوشيمه می دونم...

   مخلص کلام؛از ما که گذشت.شما دقت کن.شما حواستو جمع کن.آدم بايس از تجربيات بقيه هم استفاده کنه آخه.اينو منی دارم بهت ميگم که ضربه خوردم از اين اشتباه.پس؛خوب حواستو جمع کن تو انتخاب واحد.مخصوصا دقت کن بين امتحانا فاصله کافی باشه.اين خيلی مهمه.پاس کردن ۱۴ واحد تو سه روز خيلی کار سختيه آخه.خيلی سخت تر از اونيه که فکرشو می کردم.ديگه عرضی ندارم.

   کات!

   تابلوی دوم:

   تموم شد.الان فقط خسته ای.خيلی خوشحال نيستی.يعنی نمی تونی باشی.خسته تر از اين حرفايی.پس اول از همه ميری و تلافی اين بی خوابيا رو در مياری.حالا وقت برگشتنه.ديدن خونواده بعد ۱ ماه سخت واقعا عاليه.کلی احساس ذخيره کردی براشون و اونام کلی تحویلت می گيرن.وقتی ساعت ۱۰ از خواب بيدار می شی عجله ای برا بلند شدن نداری.ميتونی دستاتو بذاری زير سرت و لبخند بزنی به دنيا.با خودت ترمی رو که گذشت مرور می کنی و بعضی جاهاش لبخند می زنی بی اختيار.بعضی جاهاشم فکری می شی و ناراحت حتی؛ولی ديگه مهم نيست...

   آخ جون!می شينی پای اون بازی خوره هه.۱ ساعت ۲ ساعت...مامانه شاکی می شه.نه اون جوريا؛خيلی ملايم:۲ روز اومدی ببينيمتا!پس می ری و بهشون می گی که دوستشون داری.حالا وقت دوستاس.نه همشون.خيلياشون فقط تلفنی.آخه برای آرامش اين لحظاته که اومدی.برا دلت که بد شاکی شده بود.برای اينکه فقط چيزی رو که دوست داری بخونی٬ببينی٬گوش بدی٬بنويسی...

   نگا کن!برف مياد!چه قشنگ!اونجا از اين خبرا نبود.ليوان چای داغو بر ميداری و می شينی پای پنجره و با ذهنی نه چند روزيه خيلی آزاد تر شده به اون چيزايی فکر می کنی که دوست داری.به اون چيزايی که بايد فکر کرد...

   خوب؛ديگه وقت برگشتنه.وقت شروع تلاشه.آره اين چرخه تلاش و اميده.اين زندگيه...

   پی نوشت:از پوچی تسلسل نگو.از باطل بودن دور هم.فقط بگو ببينم؛تابلو قشنگ بود؟