خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آذر ٩۳
- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۳

زندگی سخت می شود!

   برنامه امتحانی من:

شنبه ۲۶ دی ساعت ۹ صبح امتحان رياضی مهندسی

دوشنبه ۲۸ دی ساعت ۹ صبح امتحان مدار۱

سه شنبه ۲۹ دی ساعت ۹ صبح الکترو مغناطيس

همون روز عصرش ساعت ۲ انقلاب

فرداش ساعت ۹ آمار

عصرش ساعت ۲ هم آشنايی با جبر خطی

   همون طور که می بينيد و می دونيد برنامه امتحانی من تا حدودی فشرده است و همون طور که نمی دونيد تو چند تا شون شانس خوبی برای افتادن دارم.بچه های اتاقمون گفتند دوشنبه ميری تا همه امتحاناتو ندادی بر نمی گردی خونه!(از اين تالار به اون تالار:نفس کش؛امتحان بعدی!)بنا بر اين می خوام چند روزی کرکره اينجارو بکشم برم تعطيلات(!)

   يه نکته؛چند تا از دوستام تذکر دادند که زود به زود و يکی هم گفت که برای کامنت ننويس.بازم ميگم من ميخوام حرفامو برا بقيه هم بزنم.ميخوام يه عده آدم داشته باشم به عنوان مخاطب تا ازشون چيز ياد بگيرم.می خوام براشون بگم و کمکم کنن.براشون داستان بنويسم و نظر بدن.پس:من برای کامنت هم می نويسم.ديديد بعضی وبلاگارو که يه چيزايی می نويسن که هيچکی نفهمه بعد چند تا از اونا که نفهميدن ميان يه کامنت سنگين تر ميذارن که يعنی ما فهميديم حالا اگه راست ميگی تو بفهم...

   مثلا يارو تو وبلاگش می نويسه:عاشق بی پا و سر در تيه بی پايان عشق چون حديث وصل بشنيد از سر جان درگذشت.بعد ملت ميان کامنت ميذارن که به به و چه چه فکر کنم از صايب بود يا از فلانی بود و چند تا شعر تو همين مضمون می نويسن بعد طرف ميگه شعر از مجری تلويزيون و يک معما بود که جوابش ميشه آشتيان!(دقت کنيد!)

   بعضيا هم كه از وبلاگ به عنوان دفتر خاطرات خصوصی استفاده می كنن.اين خوبه اما اگه هيچ كس و دقيقا هيچ كس بهش دسترسی نداشته باشه.مثلا چيزايی می نويسن كه به هيچ وجه دوست ندارن فلانی بخونه.من برای اين كار؛يه دفتر جدا دارم كه توش فقط برای دل خودم می نويسم.پس اينجا؛برای بقيه هم می نويسم...

   در مورد زود نوشتن؛آخه فعلا خيلی حرف دارم خيلي.بعدا رو نمی دونم.هيچ تضمينی نيست كه بعدا هم اين طور فكر كنم.به هر حال اين طرز تفكر منه.حداقل الان.تو امتحانای زندگی موفق باشيد... 

 

پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۳

خيال پروری های بيخوابی نويسنده آماتور کوچک

گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را    گفت هشياری بيار اينجا کسی هشيار نيست

   اين داستانو بعد از نيم ساعت غلت زدن و بی خوابی نوشتم.اسمش هم اينه:دست چپ زير چونه٬دست راست مماس بر سطح ميز٬نگاه رو به بالا٬يک بالن مجازی بالای سر...!:

   می دانست که چند متر جلوتر يک پاساژ وجود دارد اما نمی دانست چند متر و چند وقت است که دارند اين پياده رو را با هم طی می کنند.اين بار دختر جلوی او افتاده بود و با همان قر و عشوه راه می رفت و هر چند وقت يک بار نگاهی هم به عقب می انداخت طوری که پسر ديد که آرايش بسيار غليظی دارد و جلوی موهايش را هم چتری کرده است.پارچه کوچکی که به طور سمبليک به نشانه روسری بر فرق سر داشت موهای پشت سرش را نمی پوشاند و آنها جلوی چشم پسر تاب می خوردند.مانتوی کوتاهش طوری چسب تنش بود که انگار بر تنش دوخته اند و هيچ وقت نمی تواند از تنش در آورد مگر اينکه بی خيالش شود.شلوار برموداييش هم آن قدر تنگ بود که می توانست حتی هر پسر بچه ۱۲-۱۳ ساله ای را در فکرو خيالاتی ببرد که برايش تازگی داشته باشد و خودش هم نداند ماهيتشان چيست.آن قسمت از پايش هم که بيرون مانده بود آدم را ياد نمونه کالاهای کلی فروشان می انداخت...

   به پاساژ نزديک می شدند و وقتش بود.پسر سرعت خود را زياد کرد و به دختر نزديک شد و در سمت راستش يعنی سمت پياده رو قرار گرفت.در لحظه حساس عبور از کنار هم گفت:دختر خانوم شربت سينه رو تا تهش خوردی اين جوری شدی يا با شيشه خورديش؟...

   دختر ناگهان برافروخت و به عنوان اولين عکس العمل قابل انتظار با کيفش به او حمله کرد:مرتيکه عوضی بيشعور پدر سگ تو خجالت نمی کشی؟مگه خودت خواهر و مادر نداری؟وقتی پسر مچ دستش را گرفت ساکت شد اما کوتاه نيامد و با حرکتی که نشان از آمادگی بدنی و تمرينات ورزشی داشت پای مخالفش را به سمت پسر پرتاب کرد.اما پسر انگار پيش بينی همه جا را کرده بود.ساق پای برهنه دختر در اختيار پسر قرار گرفت.چند ثانيه ای در همين حالت ماندند و بعد در يک لحظه پسر دست و پای دختر را رها کرد و در حالت عدم تعادل او را به سمت عقب هل داد.دختر عقب عقب رفت و توی جوی پهن و پر از آب و کثافت خيابان افتاد و جيغ و دادش به هوا بلند شد.پسر لبخند زنان و سريع وارد پاساژ شد...

   پی نوشت:چرا هيچکی ايهام اون بيتو نگفت؟ 

سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۳

شور و حال کودکی برنگردد دريغا...

  فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش   گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

(برای تو.يادت هست زمانی پرسيدی چه ميخواهم بگويمت؟:)

   ديروز حسابی فکری بودم و تو خودم.آخه يه شعری خوندم که خيلی عميق و تاثيرگذار بود و خيلی خوشم اومد ازش.اسم شاعرش دقيقا الان يادم نيست.فقط يادمه از شاعرای معاصر بود و خيلی هم معروف نبود.بی خيال اين حرفا ببين چی گفته.به قول امام علی من قالو بيخيالش.ما قالو بچسب.ميگه:

خدای خوب و مهربان            داده به ما گوش و زبان

بخشيده ما را دل و جان        چشم و سر و دست و دهان

از لطف نعمت های او           ما زنده ايم و پرتوان...

   ديگه نمی تونم ادامه بدم به خدا.شوخی نيست که؛شعر سنگينه.چطور بود؟جو شما رو هم ترکوند؟

   آره ميدونم٬اينو قبلا هم يه جايی شنيده بودی.اصلا تو هم بلد بودی٬ميخونديش.آخه اون موقعا هنوزم دوستش داشتی.کلی خوشحال ميشد وقتی اينو ميخوندی اما حالا...

   حالا اون هنوزم دوستت داره.تو رو می بينه و غصه می خوره.می خواد همه جوره خودشو بهت نشون بده تا دوستش داشته باشی دوباره.اما تو نمی فهمی و خيلی از اين ناراحته.می خواد کمکت کنه اما نمی خوايش.نمی بينيش.اون وقت اون هرروز غصه می خوره٬هر روز هر روز.نمی خواد از اين وری بری؛به خطا بری.چرا سرکشی می کنی؟چرا لج می کنی؟جنبه بزرگ شدن نداشتی؟اصلا مگه اين شعر چش بود؟خيلی هم قشنگ و پر معنی بود.مثل شعرای شاملو...

   آخه با کی داری لج می کنی؟هم خودتو جون به لب کردی هم اونو که دوستت داره.چرا به طرف هر کی و هر چی ميری جز اون؟حالا از هيچ کدومشونم جواب نمی گيريا؛انگار فقط دوست داری لج کنی.اگه نمی تونی بزرگ باشی پس حداقل دعا کن دوباره بچه بشی تا دوباره دل کوچولوت خالی بشه.تا دو باره بتونين دوست همديگه بشين مثل اون موقعا.اون وقت همه چی دوباره قشنگ ميشه...

   پی نوشت۱:بچه ها ميشه هر کی اينارو ميخونه برام پيام بذاره؟من نياز دارم بهشون آخه.

   پی نوشت۲:می تونين تو اون شاه بيت حافظ يه ايهام کوچولوی نی ناز پيدا کنين؟       

 

یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۳

از مرگ٬يک شروع (۳)

حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو      که کس نگشود و نگشايد به حکمت این معما را

   چشمات با منه خوب؟خوبه....اما بعديا اونايی هستند که خيلی فکر می کنن.اينا کلا زياد فکر می کنن و به تبعش بيخودی هم.مثلا اون دسته ای که انگار هيچ رقمه نمی خوان با مرگ کنار بيان.انگار اون جهل رو باور ندارن و مدام به اين در و اون در ميزنن.دنبال فلسفه میرن٬کتابای خاص میخونن پوچگرامیشن و دنیا رو تیره و تار و تکراری میبینن.قضیه همون علم لا ینفعس دیگه.تقریبا هیچ وقت هم نمی دونن چی میخوان و هیچی ارضاشون نمی کنه.

   یکی نیست به اینا بگه بابا چی میخوای از زندگی مگه؟مثل اینکه خیلی جدی گرفتیشا!خوب معلومه این جوری میشی اگه جدی بگیریش.مگه مرگو تهش نمیبینی؟تو این بازه زمانی خیلی خیلی محدود انتظار داری چیکار بکنی؟نمی بینی چقدر جاهلی؟نمی بینی چقدر ضعیفی در مقابل قدرت برتری که این جهل رو به هر دلیلی که بوده فعلا برات مقرر کرده؟نه...نه...ضعیفی.خیلی ضعیف تر از اون که عصیان کنی.این جوری فقط خودتو نابود می کنی.در حالی که می تونی لحظه لحظشو ارزشمند بکنی و رویايی.می تونی کاری کنی که خودت حس کنی که روزات ديگه تکراري نيستن.چی جوری؟صبر کن...

   فقط اينا نيستن.يه عده ديگه رو هم تو اين دسته ميذارم.اونايی که مدام دعا و قرآن میخونن فقط به خاطرترس از مرگ.صبح تا شب بهش فکر ميکنن و هيچی هم دستگيرشون نمی شه و معمولا تهش از همون ترسه تبديل ميشن به آدمای خشکه مذهبی.آدمایی با سوال های پیچیده و سختگیری های افراطی مذهبی.سوال های معمولا حل نشدنی مثل سوالهای فلسفی اون دسته قبلی.

   چی؟اينا چه ربطی به هم دارن؟دارن.يه چيزی بينشون مشترکه.اگه گفتی؟آره درسته...اين آدما به تدريج توانايی ارتباط برقرار کردن با خلق خدا رو از دست ميدن غير عده ای خاص و محدود مثل خودشون.در نتيجه روز به روز درون گراتر و منزوی تر ميشن.

   تو که دائم اون کتاب دعا دستته...خوب به دور و ورت نگاه کن!اينا همه آفريده های خدا هستن.تک تکشون رو دوست داره و براشون نگرونه.تو چی؟تو کی هستی که از اونا ببری و حتی بدت بياد؟اون وقت بگی خالقشونو دوست داری؟تا عاشق نشدی اونو دستت نگير عزيز.آره!

                                                                                     ادامه دارد...

شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۳

از مرگ٬ يک شروع(۲)


   ...آره عزيز.بعدش آدما سه دسته ميشن(می کنمشون!).يه دسته اونايی هستند که با تقريب خوبی اصلا به اين چيزا فکر نمی کنن.اينا کلا زياد با فکر کردن حال نمی کنن انگار.همه جوره هم دارن نماز خون٬بی نماز٬موفق٬نا موفق و...ولی يه چيزی تو زندگيشون مشترکه که من اسمشو زندگی مبتذل ميذارم...


   آره ديگه٬ اينا همشون زندگيشون يه جوريه.من اين اسمو می پسندم.خيلی متنوعن.از اون آدم بدی که هی خلاف می کنه تا اون دانشجويی که صبح تا شب درس می خونه و اصلا فکر نمی کنه و نمی پرسه برای چی اين همه و آيا تو دراز مدت واقعا به کارش مياد؟اصلا چی به کارش مياد؟منظورم از اين دراز مدتهای معمولی نيستا.منظورم درازتر از اين حرفاس٬خيلی درازتر!


   مثالو متمرکز می کنم رو آدمايی که بيشتر دور و برم هستن.دانشجوها.اون دسته شون که بعضی موقعا واقعا عصبانيم می کنن.زندگيشون به معنای واقعی دچار عدم تعادله وحتی بعضی وقتا قادر به برقراری ارتباط معمولی و سالم هم نيستن.استادی داشتيم که می گفت طرف ميره ليسانس بعد فوق بعد دکترا بعد يه دفعه بر ميگرده پشت سرشو نگاه می کنه و با تعجب می پرسه خوب که چی؟من ميگم وضع از اينم بدتره.خيلی از اينا تو روزمرگی غرق ميشن و هيچ وقت از خودشون نمی پرسن که چی؟تا لحظه حسرت:در سکرات موت.آخه ميدونی چيه؟يه اتفاق وحشتناک برای اونا می افته:اونا عادت می کنن به خودشون دروغ بگن... 


   آره حسرت يه ويژگی ديگه زندگی ايناس.احساس غالب من نسبت به اين آدما ترحمه(دوست دارم که باشه)اما متاسفانه بعضی مواقع تبديل به نفرت ميشه!ولی چی دارم ميگم؟يه خورده احساساتی شدم.می دونم٬من و تو که تو اين دسته نيستيم.پس بعديو داشته باش...      


                                                                                 ادامه دارد...          

پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۳

از مرگ٬يک شروع (۱)

پنج شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۳

   ساعت ده و نيم شبه ولی نه٬ خبری نيست.تجربه ديگه تکرار نشده .همه چيز مدتهاست دوباره زمينی و ملموسه. اتفاقات آن دو شب ديگه تکرار نشد.فکر کنم ميدونم چرا.بگذريم...

   دو پست قبل اولين بازخوانی های دفتر خاطراتم بود و عينا چيزی که آنجا نوشته بودم .اين تجربه ها چيز منحصر به فردی نيست.چند نفر در بين دوستانم می شناسم که کم يا بيش چنين تجاربی داشتند که همه مثل خودم مقطعی بوده .شايد به هر دليلی که در آن زمان به طور خاص وجود داشته و فکرشون را مشغول می کرده.در مورد خودم٬فکر می کنم نوعی جواب بود.هميشه بر اين عقيده بودم که هر لحظه آماده مرگ هستم و هراسی از آن ندارم تا اين دو شب.هنوز آنچه پررنگ تر از همه خاطره های آن لحظات است ترس است و ترس.فرصت زندگی اين گونه عزيز تر شد...

   برای شروع کار يک وبلاگ گفتن از مرگ چطوره ؟به نظر من که بهترين گزينس.آخه تو فلسفه کوچولوی زندگی خودم همه چيز از اون شروع ميشه٬جالبه نه؟از اونجا که ميبينی هيچی از مرگ و بعدش نمی دونی.می بينی که میراث چند هزار ساله علم نياکانتم هيچی بهت نمی گه و با وجود پيشرفت تو همه جنبه ها دونستنی هات از مرگ از بابابزرگای خودت تو عصر حجر تجاوز نمی کنه٬تازه اگه مطمئن باشی اونا بيشتر نمی دونستند!خيلی جالبه ها٬تو رو خدا بهش فکر کن!بعد می فهمی که موجود ضعيفی هستی چون جهلی عظيم بر تو مقرر شده.حد اقل تا وقتی که نفس می کشی و زنده هستی...  

                                                                                    ادامه دارد... 

یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۳

 

سه شنبه ۲۴ آذر


   ساعت ۴ بامداد است.باور کردنی نيست ولی تجربه دوباره اتفاق افتاد.همين يک ربع پيش و من هنوز شوکه ام.دو صدای آشنای شبهای ما امشب انگار رساتر شده اند:اولی خروسی است که بی وقت می خواند و اما دومی چيز غريبيست:صدايی شبيه ترمز دستی کشيدن مکرر يک اتومبيل در بازه های زمانی يکسان در جايی دور يا اصطکاک دو فلز عظيم.صدايی آشنا و غريب از دوردست...


    درختان حياط خوابگاه چه بلندند.از اينجا به زحمت می توانم نوکشان را ببينم.اينجا که طبقه دوم است...


   کلاس در الف۱ بايد تشکيل ميشد.اما وقتی وارد شدم همه جا تاريک بود.يک نفر بيشتر نبود.ته کلاس بود و تاريک.شروع کردم به حرف زدن.عمدا با لحنی ترسناک و مناسب محيط.احساس کردم کم کم چشمانم دارند به تاريکی عادت می کنند ولی حقيقت اين بود که برق کلاس رفته بود و حالا دوباره آمده بود.در حين صحبت بااو بودم که حس کردم مثل دو جسم سبک در حال بالا رفتنيم.سعی کردم با گير دادن خودم به جايی ممانعت کنم اما ممکن نبود.جالب اينجاست که پاهايم را به طبقه دوم يک تخت بند کرده بودم٬تختی دو طبقه در اتاق ۲۱۰ بلوک ۱ خوابگاه زنجان...


   بعد انگار نتوانستم خودم را نگه دارم و بالاتر رفتم و دوستم را به وضوح خوابيده در تختش ديدم.اين انتقال کاملا ناگهانی و در کسری از زمان صورت گرفت.آه٬خدايا مرا چه ميشود؟آرام پسر خوب٬آرام...


   اينجا ترس شروع شد.ظاهرا آگاهی در اين لحظه صورت گرفته و بقيه خواب بود.تخت من تخت بغلی بود ولی گويی قصد برگشتن نداشتم.آه٬ بيا بيا همين کنار است ٬بيا ديگر همين بغل ۲ متر اين ورتر محض رضای خدا برگرد...


   واقعا ترسيده بودم.می گفتم اين بار ديگر بر نمی گردم(نمی گردد).چون تجربه واقعا طولانی تر شده بود.بالاخره بازگشت(م).جريان گرم زندگی را به وضوح در دستها و اين بار پاهايم حس کردم.بعد از چند دقيقه برخاستم.جزييات روشن بودند و غير قابل انکار.روح باز در بدن آرام گرفته بود...


   الان که چند دقيقه ای گذشته است می انديشم که ترسناک ترين قسمت تجربه اين بود که من با آن پرنده احساس بيگانگی می کردم.انگار فقط آن ديگری بودم.شايد هم نه...


   تصور ترسناک ديگری نيز در ذهنم پيش آمده است:آيا ما بعد مرگ ارواحی تا ابد سرگردان نخواهيم بود؟ارواحی که جسمی را که قرض کرده بودند و فرصت اندک زندگی را از دست داده اند و اکنون با حسرت به زندگان می نگرند...


  خدايا کمکم کن.می ترسم .آيا اين تجربه ها ادامه خواهند داشت؟احساس می کنم به خواست خودم خواهد بود.چرا تمام شوند؟مگر نه اينکه بالاخره٬روزي٬ناگريز٬حتمی٬من هم خواهم مرد...؟


                                                                                        ادامه دارد...      

شنبه ٥ دی ۱۳۸۳

 

دوشنبه ۲۳ آذر

   يک تجربه ناب.اسمش را خودم غافلگير کردن روح گذاشته ام .اولين بار نيست که اين اتفاق برايم می افتد.در خواب ناگهان جسم به يک آگاهی و بيداری بی موقع و بی دليل می رسد در حالی که روح حضور ندارد.روح من يا چيزی که اين طور حسش کردم در همان حوالی در حالتی بود که می شد با کمی سهل گيری آنرا پرواز ناميد.چيزی کاملا بيرنگ  بی شک.بعد از اين آگاهی و بيداری بی موقع٬خيلی ترسيدم(ترسيدم يا ترسيد؟هنوز نمی توانم با اطمينان بگويم کدام بودم.)و به سرعت به سمت جسمم برگشتم و شروع به حرکت دادن دستها کردم.در اين لحظه در اوج هشياری بودم...

   چرا آن قدر ترسيدم؟مگر من خودم را آماده مرگ بی درد نمی دانستم؟حالا این که فقط خواب بود يا حد اکثر کمی بيشتر٬ولی چرا من از جدايی روح اين قدر نگران شدم؟چرا روح اين قدر در قيد جسم است و تا وقتی مجبور نشود از آن مفارقت نمی کند؟ تا وقتی آن را کاملا از کار افتاده و تمام شده ببيند٬اين ماشين مستهلک را...آيا واقعا بهترين و مطمئن ترين جا برای روح انسان همين کالبد است؟آيا جايی بهتر برای اين قدرت نامحدود متصور نيست؟

   جزييات اين حادثه نيز مثل يکی دوبار قبل به تدريج رنگ خواهند باخت ولی تاثير کليش هرگز.

                                                                                        ادامه دارد...   

چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۳

 

   به نام خدا

   مام اومديم!خيلی وقت بود که به راه انداختن يه وبلاگ فکر می کردم تا اينکه ديروز بالاخره عمليش کردم.چه وقتيو هم انتخاب کردم:يه ماه مونده به آخر ترمو اوج کار درسو امتحانات!

   چرا وبلاگ؟مهم ترين دليلش اينه که عاشق نوشتنم.۴ ساله که يه دفتری دارم که توش يه چيزايی می نويسم.بنا بر اين حداقلش اينه که برای دل خودمه...

   اما فقط همين نيست.چند وقت پيش حس کردم صفحات اون سررسيد(که خودم قبلا بهش می گفتم وبلاگ)ديگه طاقت همه اين حرفارو ندارن و انگار بهم ميگن آدمای ديگه هم بايد اينارو بدونن٬بخونن...

   وقتی تو وبلاگای دوستام می گشتم تو همشون يه جور نااميدی حس می کردم.به قول دوستی هر وبلاگی در اثر يه ياس فلسفی عميق راه می افته.اين جور حسا تو دوستام کم نبود٬ آدمايی با سوالها و مطالعات فلسفی يا مذهبی عميق ولی در نهايت نااميد و بدبين به زندگی.با خيلياشون بحث کردم ولی واقعا زياد بودن.وقتی اين قشر دانشجو که حداقل موقعيت مناسبتری دارن اين همه آماده نااميدين٬چه انتظاری از بقيه ميشه داشت؟پس می خوام بگم من چه جوری فکر می کنم و چرا زندگيو قشنگ ميبينم.(چقدرشو تو متن قبلی تونستم بگم؟!)در نتيجه٬برام مهمه که مخاطبای وبلاگم زياد باشه٬ولی اگه نه٬خيالی نيست.کار دليه که هست! 

   يه سوالايی هم بعضی موقعا برای خودم پيش می ياد که به جوابشون نياز دارم.اگه آدمای زيادی اينجا بيان٬کجا بهتر ازش برای اين؟

   اگه چيزی تو اون وبلاگ قديمی و در واقع از خاطرات شخصی خودمم باشه که فکر کنم جالبه ميارم.يه نکته خيلی جالب ديگه که تو وبلاگ نويسی به ذهنم اومد امکان مقايسه عقايد الان با مثلا ۲ سال بعده.جالبه نيست؟

   و آخر اينکه هر از گاهی داستانکی هم می نويسم حداقل به خيال خودم.مثلا همين ديروز ساعت ۲بامداد که می خواستم احتمال بخوانم اما ساعت ۴:۳۰ با تعجب ديدم که داستان نوشته ام!

   فعلا چيز ديگری به ذهنم نميرسد.اينها حداقل انگيزه های اوليه ام بوده اند.تا بعد...