اینجا دو نفر می نویسند، یلدا و سعید!

خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- آبان ٩۳
- شهریور ٩۳
- خرداد ٩۳
- اردیبهشت ٩۳
- اسفند ٩٢
- آذر ٩٢
- امرداد ٩٢
- خرداد ٩٢
- اردیبهشت ٩٢
- فروردین ٩٢
- اسفند ٩۱
- بهمن ٩۱
- آذر ٩۱
- آبان ٩۱
- مهر ٩۱
- شهریور ٩۱
- امرداد ٩۱
- تیر ٩۱
- خرداد ٩۱
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳

حسب حالی بنوشتیم و شد ایامی چند

این شب یلدا دهمین سال نوشتن در این وبلاگ است و فرصت خوبی برای پایان آن در کنار یلدای خودم. نوشتن در این وبلاگ تقریبا با دهه سوم زندگی‌ام همپوشانی داشت، و حالا هم که سی‌سالگی در راه است. تابستان امسال هم که قرار است عروسی بگیریم و برویم سر خانه و زندگی مشترکمان. پس از یک طرف پای اعداد، تاریخ‌ها و مناسبت‌ها در میان است، ده سال به روز کردن، رسیدن به سی‌سالگی، پایان مجردی. آدم‌ها دوست دارند به این اعداد معناهای خاصی ببخشند. مثل انتخاب شنبه اول ماه برای شروع یک تغییر جدید می‌ماند. تا جایی که یادم می‌آید همه وبلاگ‌نویس‌ها در سی‌سالگی با خیال اینکه با عبور از این عدد، گذار شگرف و مهمی در زندگی‌شان رخ داده است، متنی را به آن اختصاص می‌دادند، که مثلا در آن از عباراتی مثل "از یک جایی به بعد" یا "آدم است دیگر" یا این‌طور چیزها استفاده می‌شد. بماند که تصور خاص بودن این اعداد مثلا در برابر میلیون‌سالی که این سیاره در جمود و سکوت به دور خودش و خورشید چرخیده و عمر حداکثر چندده‌هزار ساله آدم‌ها روی آن چقدر خنده‌دار است.

از یک طرف هم نوای الرحمن وبلاگ‌نویسی با رسیدن رسانه‌های جدید اجتماعی خیلی وقت است به گوش می‌رسد. حالا دیگر آدم‌ها به سختی قانع به خواندن متنی بلند می‌شوند و اگر هم جایی حاضر به این کار بشوند در شبکه‌های اجتماعی است نه وبلاگ. برایم جالب است که خیلی آدم‌ها که روزی اگر می‌شنیدند که وبلاگ می‌نویسی، طور عجیب و غریبی نگاهت می‌کردند، حالا این روزها در مورد طیف وسیعی از مسائل از شرکت مردم در عزاداری یک خواننده تا لزوم مشارکت در چالش سطل آب یخ و روند پیشرفت مذاکرات ایران و پنج بعلاوه یک اظهار نظر می‌کنند و یا مطلب به اشتراک می‌گذارند. این اتفاق البته به ذات خود اتفاق بدی نیست. در این سال‌ها و سال‌های پیش رو، سیل آرا و عقاید و نظرات متفاوت است که سرازیر می‌شود بدون اینکه کسی بتواند در غیاب این جریان آزاد اطلاعات، نظری را در طیفی گسترده برقرار کند. دوران تک‌گویی‌ها و تحت تاثیر قرار دادن‌ها گذشته است و روز به روز اطلاعات (درست یا غلط، راست یا دروغ)، بیشتر جای عقاید را می‌گیرد. هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.

من اما روز به روز در نوشتن سختگیرتر شدم. برای نوشتن یا به اشتراک گذاشتن کوچکترین چیزی سوالات سختگیرانه‌ای از خودم پرسیدم و حالا دیگر کار از کار گذاشته است. البته خدا را شکر این روزها دیگر در مورد هر موضوعی به اندازه کافی اظهار عقیده در اختیار خواهیم داشت و لابه‌لای همهمه این صداهای متداخل و متناقض و بی‌شمار شکل گرفته در بستر جریان تشدید شونده اطلاعات، هیچ سکوتی به چشم نخواهد آمد. ضمن اینکه باید اعتراف کنم که حالا دیگر چندان علاقه‌مند به شنیدن نظرات دیگران درباره موضوعات مختلف نیستم و به همین ترتیب متقابلا به دیگران نیز حق می‌دهم که تمایلی به دانستن عقاید من نداشته باشند. غیر از اظهار عقیده وجه دیگر وبلاگ‌نویسی ثبت احساسات و تجربیات شخصی است که حالا دیگر برای در میان گذاشتن آن با دیگران هم دلیل روشن و معنی واضحی نمی‌بینم. نوشتن را هنوز هم دوست دارم و برای خودم خواهم نوشت. شاید هم اگر از پس پرسش‌های سختگیرانه برآمدم و هوس به اشتراک گذاشتن چیزی به سرم زد، مثل بقیه در شبکه‌های اجتماعی این کار را بکنم. به هر حال از این که این دوران را در این وبلاگ گذراندم، بسیار خوشحالم. از این که در سال‌‌های اولیه این دهه، بدون آن پرسش‌های پیچیده هیجانات درونم را به اشتراک می‌گذاشتم حس خوبی دارم، چون فکر می‌کنم هر چیزی دوران خاص خودش را دارد. حالا هم صد البته دوران دیگری آغاز شده است. خوش باشید و سلامت.

جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳

عصر پاییزی

مرتضی پاشایی برای من توی رادیوی ماشینم شروع و تموم شد. یه ظهر بهاری امسال که مثل هر روز از شرکت می رفتم دانشگاه و رادیو روی موج رادیو جوان و برنامه آهنگ های درخواستی بود، یه صدا و ترانه میخکوبم کرد که وقتی فردا و پس فردا هم باز هم به درخواست مردم پخش شد فهمیدم عصر پاییزیه و کار خواننده ای به نام مرتضی پاشایی. آهنگ، صدا و ترانه به قدری برام متفاوت و متاثرکننده بود که با وجود این که آهنگ رو دانلود کرده بودم، هر روز ظهر بازم دوست داشتم رادیو پخشش کنه. چرا این طوری بود نمی دونم. بعد به هوای این آهنگ، رفتم و بقیه کارهاشو پیدا کردم و گوش دادم و به خودم تبریک گفتم از پیدا کردنش، هرچند هنوز برام عصر پاییزی یه چیز دیگه بود.
همین چند روز پیش یه جایی خوندم که این آهنگ، قرار بوده تیتراژ سریالی به همین نام بشه که ظاهرا از تلویزیون پخش شده، اما مدیران شرط این کار رو تغییر شعرش می دونن، خواننده هم زیر بار نمی ره و به قول تهیه کننده همون سریال، حسرتش به دلش می مونه، و حالا دیگه شاید به دل همه. فقط به شعر این آهنگ دقت کنید و به مغزهای کوچک، کوته بین، بی منطق، فرسوده، مستعمل، و ناتوان مدیران آن اتلافکده عریض و طویل. صد البته که این آهنگ با همین کلام اگر از تلویزیون قابل پخش نبود برای رادیو موردی نداشت و این از آن اموری بود که ذیل عنوان مصلحت توسط آن مغزها تعریف می شود و ربطی هم به منطق ندارد.
آن قدر کارهایش را دوست داشتم که هرچندوقت یک بار سری به سایت ها می زدم شاید آهنگ جدیدی بیرون داده باشد، تا این که خبردار شدم درگیر بیماری است و خبری از آهنگ جدید نیست. امشب همین یک ساعت پیش که داشتم از جایی راهی می شدم به سمت خانه ام، رادیو را که باز کردم بعد مدت ها دوباره عصر پاییزی را شنیدم، و بعد که یادم افتاد موج روی رادیو ورزش است و الان هم ساعت یازده شب، گفتم نکند که... تا آهنگ تمام شد و مجری از شنوندگان درخواست فاتحه برای درگذشته کرد. اولین واکنشم این بود که حالا شاید اشتباه شنیده باشم و وقتی برسم خانه و توی اینترنت بگردم خبری نباشد اما مگر می شد.
شش ماه پیش من نمی دانستم چنین آدمی روی زمین وجود دارد، رادیوی ماشینم را روشن کردم و شناختمش، آهنگ هایش را بارها و بارها گوش کردم و منتظر کارهای جدیدش ماندم، حتی به این که شاید اگر فرصتی دست بدهد به کنسرتش بروم فکر کردم، امشب رادیوی ماشین را روشن کردم، خبر رفتنش را شنیدم، و حالا می دانم که چنین آدمی روی زمین وجود ندارد.

جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳

کمی حیوان باشیم

دقیقا یادم نیست آن مورچه معروفی که قصد داشت دانه‌ای را به همراه خود از دیواری بالا ببرد و در این راه هفتاد بار با افتادن دانه در میانه راه ناکام شد و از ابتدا شروع کرد تا به موفقیت رسید در داستان‌ها الهام‌بخش کدام شخصیت تاریخی بوده است. تیمورلنگ؟ ناپلئون؟ هیتلر؟ گاندی؟ دکتر شریعتی؟‌ حسین پناهی؟ فقط می‌دانم که احتمالا از معروف‌ترین جانوران تاثیرگذار در زندگی انسان بوده است. چند ماه پیش یک گربه مادر و بچه‌اش مهمان حیاط شرکتمان بودند. گربه مادر فهمیده بود که این بچه‌اش بی‌بخار است و احتمالا بقیه توله‌هایش را راهی کرده بود پیش این یکی مانده بود که از آب و گل دربیاید. خانه‌شان هم در فاصله بین ساختمان ما و ساختمان کناری بود که به جز از نرده‌های حیاط ما راه دیگری به بیرون نداشت. هر روز این بچه گربه از صبح شروع می‌کرد و بالای نرده‌ها حرکت می‌کرد و جرات نمی‌کرد بپرد پایین. مادرش هم پایین نرده‌ها می‌رفت و می‌آمد و او را تشویق به پریدن می‌کرد. حتی چندباری هم می‌پرید بالا کنارش و دوباره برمی‌گشت پایین تا به بچه‌گربه نشان بدهد که کاری ندارد. بچه گربه اما تنها هنری که از خودش نشان می‌داد حفظ تعادل بالای نرده‌ها بود و کافی بود مادرش بیش از حد دور شود تا صدای میو میو اش بلند شود.

هر روز این داستان ادامه داشت و من هم به تماشا می‌ایستادم تا پایان این داستان را ببینم. گربه مادر هر روز و هر روز این فرایند فرسایشی چندین ساعته را تکرار می‌کرد و من در تعجب بودم که چرا حوصله‌اش سر نمی‌رود! چرا اخم‌هایش تو هم نمی‌رود، و چرا لحن میوهایش در جواب به بچه گربه بی دست و پا تغییری نمی‌کند که آدم به عنوان فحش دادن حسابش کند! حتی آن روزی هم که بالاخره بچه گربه تقریبا با افتادن به جای پریدن به دنیای بزرگ بیرون راه پیدا کرد هم پایان ماجرا نبود و فردایش دوباره روز از نو روزی از نو تا بچه کی دوباره جرات پریدن پیدا کند! اگرچه سرانجام یک روز اول هفته وقتی به شرکت آمدم دیگر اثری از گربه مادر و بچه‌اش نبود، ولی در این مدت برایم به وضوح روشن شده بود که گربه مادر، می‌توانست آن فرایند روزمره  را در صورت لزوم، با همان صبر و حوصله تا ماه‌ها ادامه بدهد...

در دنیای هولناک اطرافمان این روزها، خانه‌ها بر سر کودکان بی‌گناه آوار می‌شوند و مردمان وحشیانه سر بریده می‌شوند. همه بارها از دیدن چنین صحنه‌هایی متاثر شده‌ایم و شاید وقتی خواسته‌ایم اوج ناراحتی‌مان را بروز بدهیم، گفته‌ایم عجب حیوان‌هایی هستند اینها! برای خودم پیش آمده و بعد فورا از خودم پرسیدم چرا حیوان؟ انگار همین الان که این را گفته‌ام همه حیوانات با زبان بی‌زبانی به من زل زده‌اند که بی‌انصاف آخر چرا حیوان؟ مگر ما با تو چه کار کرده‌ایم که این انسان‌ها را به ما تشبیه می‌کنی؟ بعد هم دست من را می‌گیرند و می‌برند توی اینترنت و برایم کلیپ پخش می‌کنند از شیری که صاحبش را می‌شناسد و وقتی بعد مدت‌ها او را می‌بیند در آغوشش می‌گیرد، از مادری که می‌خواهد فرزندش را تنبیه کند اما سگ خانواده اجازه نمی‌دهد، از گربه‌ای که سگی را که قصد حمله به کودک صاحبش را دارد فراری می‌دهد، و کلی ماجرای دیدنی دیگر... آن وقت کم می‌آورم که پس من حالا از چه واژه‌ای برای بیان احساسات برانگیخته شده‌ام نسبت به این جنایت‌ها استفاده کنم؟

حیوانات می‌توانند یک مسیر را هفتاد بار برای رسیدن به هدف طی کنند. حیوانات بی‌حوصله و عصبی نمی‌شوند. حیوانات به جز برخی گونه‌های نادر، همنوع خود را نمی‌کشند. حیوانات به هم فخر نمی‌فروشند. چیزی در مورد حسادت در میان حیوانات نشنیده‌ام. همچنین نشنیده‌ام که حیوانات تهدید جدی‌ای برای حیات کره زمین ایجاد کرده باشند. آنچه که حیوانات جمع می‌کنند حداکثر برای زمستان در پیش رو است. حیوانات در یک گله، به فرقه‌ها و طبقات مختلف تقسیم نمی‌شوند، حیوان حیوان است دیگر. بعید است کسی در گله خود را برتر از دیگری بداند. هنگامی که شیری که به گله آهوان می‌زند، آنها تنها به فرار فکر می‌کنند. اگر جان سالم به در بردند، بدون اینکه افسرده شوند، بدون اینکه از خود بپرسند که این چه خلقتی است، که چرا شیر به ما حمله می‌کند اما کسی به شیر حمله نمی‌کند، که چرا ما شیر آفریده نشدیم، تا جا دارد در دشت‌ها خوش می‌گذرانند و حتی بدون نیاز به خلق مفاهیمی که شرایطی را که هست عادلانه جلوه دهد، قادر به لذت بردن از طبیعت هستند، تا نوبت بعدی که حیوان درنده دیگری به گله‌شان بزند. حیوانات فقط به پیش می‌روند. حیوانات سوالی ندارند و تسلیمند.

پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

من و فوتبال

الان دقیقا بیست سال است که من طرفدار فوتبال هستم، بازی های مهمش را می بینم و وقایعش را دنبال می کنم! فوتبال برای من هم مثل خیلی از هم دوره ای هایم با جام جهانی 1994 شروع شد. با برزیل و روماریو. پس من طرفدار این دو شدم، و قهرمان شدند! بعدتر اولین بازی پرسپولیس استقلال را دیدم که صفر صفر شد. فک کردم پرسپولیس همان تیم ملی است چون همه آنجا بودند. به خاطر همین طرفدار پرسپولیس شدم. اولین فوتبال باشگاه های اروپا را هم که کامل دیدم فینالی بود که رئال با گل میاتوویچ یوونتوس را برد. تکرارش را دیدم اما نتیجه را نمی دانستم. پس طرفدار رئال شدم، مخصوصا که روبرتو کارلوس هم آنجا بود. رئال مادرید تا چهار سال بعد دو بار دیگر هم قهرمان اروپا شد، و ستاره هایی مثل فیگو و زیدان هم به آن اضافه شدند. حالا رئال نه بار قهرمان اروپا شده بود و هر سال چشم به قهرمانی دهم یا لادسیما داشت. البته منچستر هم در اوج بود و بکام را داشت و سانترهای ویرانگرش و برای همین دوستش داشتم! راستش همیشه از این که همدوره ای هایم طرفدار آرژانتین، استقلال یا بارسلونا شده بودند تعجب می کردم، همان طور که در سال های اخیر تعجب می کردم اگر بچه های امروزی طرفدار برزیل، پرسپولیس یا رئال می شدند!

اوج هیجان فوتبال برای من، جام جهانی 1998 فرانسه بود. بقیه را نمی دانم اما برای من هیجان فوتبال دنبال کردن توی نوجوانی هرگز تکرار نشد. در موردش همین قدر بگویم که عاشق یک بازیکن شده بودم! رونالدوی بزرگ! هنوز می توانم به خاطر بیاورم چطور تا ساعاتی قبل از این که برزیل به میدان برود و رونالدو پا به توپ بشود، هیجان زده بودم و بی قرار! لحظه به لحظه بازی ها منتظر بودم توپ را به رونالدو پاس بدهند تا با سرعت خوب و دریبل های خودش مدافعان را جا بگذارد و با مهارت بی نظیرش توپ را به دروازه حریفان برساند! هرگز هیچ بازیکن فوتبالی تا این حد برایم محبوب نبوده است و نخواهد بود. هنوز یادم هست که در جام کنفدراسیون های سال قبلش، چطور در کنار روماریو حریف ها را تکه و پاره کرده بودند، با یک تیم یکدست کچل! یادم هست آن روز تلخ چند روز مانده به جام جهانی که خبر دادند روماریو به علت مصدومیت اردوی برزیل را با چشمان اشکبار ترک کرده است! عشق اولی رفته بود و حالا همه امیدم به دومی بود!

خوب یادم می آید بازی برزیل و اسکاتلند، بیست خرداد بود، یعنی درست شب آخرین امتحان من که امتحان دینی بود! امتحانات تمام شده بود و قرار بود جام جهانی شروع شود با بازی برزیل! داشتم از هیجان دیوانه می شدم! واقعا ممکن است کسی چنین هیجانی را که وامدار بی خیالی دوران نوجوانی هم بود در سال های پس از آن هم تجربه کند؟ واقعا انگار خودت هم بازیکن تیمی بودی که دوستش داشتی! برزیل در مرحله گروهی خوب نبود اما در حذفی درخشید! بازی های تمام هجومی و به یاد ماندنی مقابل شیلی، دانمارک و هلند! به همین دلیل هم شب فینال که برزیل دست بسته در برابر فرانسه با سه گل باخت و زیدان چپ و راست توپ را به دروازه برزیل فرستاد، شد از غمگین ترین شب های دوران نوجوانی من!

جام جهانی تمام شد و مصدومیت های رونالدو شروع. مصدومیت هایی که تقریبا چهارسال بعد با شروع جام جهانی بعد به پایان رسید. زمانی که دیگر کسی حساب چندانی روی رونالدویی باز نمی کرد که مدت ها از سطح اول فوتبال دنیا مانده بود. به خاطر همین با همان شور و شوق چهار سال قبل، دقیقه دقیقه بازی هایش را دنبال می کردم و دوست داشتم همان طور بدود، دریبل کند و گل بزند و همه منتقدها را ساکت کند! مثل 98 ندوید اما ثابت کرد که همچنان بهترین مهاجم بلامنازع فوتبال دنیاست هیچ کس مثل او دروازه را نمی شناسد! تا فینال شش بار دروازه ها را باز کرد و با لبخندهای بعد گلش با تمام وجود خوشحال شدم! در ساده ترین فینال سال های اخیر هم دو گل به آلمان زد و برزیل باز هم قهرمان شد! هشت گل رونالدو در این جام جهانی بهترین رکورد گلزنان در یک جام در ده دوره اخیر است، و بعید است این متوسط بیش از یک گل در هر بازی باز هم تکرار شود.

درست بعد جام جهانی اتفاق هیجان انگیز دیگری افتاد و رونالدو هم به قهرمان اروپا، رئال مادرید اضافه شد. چقدر حرص خوردم وقتی قرعه مرحله یک چهارم نهایی اروپا رئال و منچستر محبوبم را مقابل هم قرار داد، بازی ای که بعد آن، انگار به بقیه ثابت کرده بودم که چرا باید طرفدار رئال و منچستر بود! در شبی به یاد ماندنی در تاریخ فوتبال جهان، گل زنی های دیوید بکام در برابر هت تریک رونالدو بی اثر ماند! آن شب رونالدو در حالی تعویض شد که آرزوهای منچستر را بر باد داده بود اما تمام الدترافورد، ایستاده او را تشویق می کردند! لب خوانی فردوسی پور از فحش فرگوسن به بکامی که دو گل هم زده بود از آن خاطره های فراموش نشدنی است! دیگر همه از اختلاف فرگوسن و بکام خبر داشتند و منچستر جای ماندن نبود! بکام ازمنچستر رفت، به کجا؟ رئال مادرید!

رونالدو اما کم کم اضافه وزن پیدا می کرد و روز به روز از سرعت بازی اش کاسته می شد، در حالی که هنوز سی ساله هم نشده بود. شاید خیلی ها ندانند رونالدو وقتی در سال 2006 آخرین جام جهانی اش را تجربه کرد، تنها 29 سال داشت. مثل تمام فوتبالیست های بزرگ دیگر، مثل همین مسی یا کریس رونالدوی الان، ژورنالیست ها منتظر بودند تا فرصتی پیش بیاید و درباره افت انگیزه ها یا توانایی او حرف بزنند. اگرچه در سال 2002 جواب قاطعی از رونالدو گرفتند، اما در 2006 دیگر فقط یک معجزه می توانست دهان آنها را ببندد. من دقیقا جام جهانی 2006 را به شوق اتفاق افتادن این معجزه دنبال کردم. رونالدوی بزرگ در بازی دوم شروع به گلزنی کرد، و تا مرحله یک چهارم سه گل زد. شرایط رونالدو و برزیل طوری بود که حتی گل زدنش هم چیزی از انتقادات کم نمی کرد، اما من هنوز منتظر معجزه بودم. در یک چهارم برزیل دوباره به فرانسه رسید، و در رقت انگیزترین نمایش خود در این سال ها، بدون این که بتواند حتی یک موقعیت گل خلق کند یک بر صفر مغلوب فرانسه ای شد که با زیدان، دوباره زنده شده بود. آن شب حسرت به دل ماندم که حتی برای یک موقعیت نصفه و نیمه نیم خیر بشوم. زیدانی که قبل جام جهانی اعلام بازنشستگی کرده بود، به خواست مردم به تیم ملی برگشت، فرانسه را به فینال در برابر ایتالیا برد، در فینال 2006 نیز مانند 1998 گل زد، در جواب به توهین ماتراتزی با سر به سینه او کوبید، اخراج شد و فرانسه را نایب قهرمان جام جهانی کرد، و از فوتبال کناره گرفت. چقدر دراماتیک و تاریخی! همیشه شنیده بودیم مارادونا یک تنه آرژانتین را قهرمان جام جهانی 1986 کرده، و حالا فکر می کردیم شاید کاری که کرده شبیه به کار زیدان بوده که فرانسه را به فینال 2006 رساند!

معجزه اتفاق نیفتاده بود، فوتبال برای رونالدوی محبوب من خیلی زود تمام شده بود. انگار دوباره هشت سال پیش شده بود و رونالدو هم مثل روماریو نامنصفانه از فوتبال کنار رفته بود. پس از سال ها تلاش در حاشیه فوتبال به امید بازگشت، در فوریه 2011 رونالدو از فوتبال کناره گیری کرد، با چشمانی اشکبار مثل روماریو در سیزده سال قبل پیش. "خیلی سخته که چیزی رو ترک کنم که من رو خیلی خوشحال می کرده، هنوز هم دلم میخواد ادامه اش بدم، اما حالا دیگه باید قبول کنم که من بدنم رو از دست دادم". رونالدو اعلام کرد که بدنش، دچار اختلالی بوده که سوخت و ساز را پایین می آورده و داروهای حل این مساله هم مشمول دوپینگ بوده اند. بدن رونالدو جور دیگری هم با مصدومیت های مکرر به حسابش رسیده بود. همه این ها در کنار هم، دنیای فوتبال را خیلی زود از رونالدو محروم کرد. شاید خیلی های دیگر هم مثل من از خودشان بپرسند چه می شد اگر روماریو در فینال 98 حضور داشت، یا رونالدو که این حضور محدود این طور تاریخ ساز شد، چه چیزهای دیگری را می توانست به تاریخ فوتبال اضافه کند اگر روند معمولی اغلب بازیکنان فوتبال را داشت؟! حداقل این بود که شاید یک جام جهانی دیگر را تجربه می کرد، رکورد پله و زیکو را در گلزنی برای برزیل می شکست، و در حسرت جام قهرمانان اروپا نمی ماند!

برزیل از بازیکنان محبوبم خالی شده بود، بازی فرانسه را که می دیدم بی اختیار می گفتم کاش الان زیدان هم توی زمین بود. جالب است که رونالدو و جالب است که با رفتن رونالدو و زیدان، افول برزیل و فرانسه هم شروع شد! رئال هم خالی شده بود. رونالدو، زیدان، بکام همه رفته بودند. دیگر هیچ نوک حمله ای به پای رونالدو نرسید،  هیچ فرمانده میانه میدانی زیدان نشد، و هیچ کس مثل بکام سانتر نکرد و کاشته نزد. اما همنام رونالدو و هم شماره و هم تیم بکام، یک جوان جاه طلب پرتغالی به منچستر آمده بود! تا همین جای ماجرا عجیب بود، چه برسد به اینکه او هم مانند بکام پس از قهرمانی در اروپا با منچستر در سال 2009 سر از رئال مادرید درآورد! مگر می شد طرفدار بازیکنی با این مختصات عجیب نشد؟ بازیکنی که در فوتبال برای پیشرفت خودش سقفی نمی دید، و نمی بیند. از دیدن پیشرفت های او در فوتبال همیشه لذت برده ام. رونالدو وقتی وارد منچستر شد، آماج حملات منتقدان بود. کسی او را لایق پوشیدن لباس کانتونا و بکام نمی دانست. اما کریس رونالدو در تمام این سال ها، توانست روز به روز در متمرکز شدن بر حوادث داخل زمین و دور شدن از حواشی موفق تر شود. پشتکار او برای رسیدن به اهدافش یک الگوی کامل است. بارها – به خصوص در بازی های حساس – دوربین های تلویزیونی تصاویر او را شکار کرده اند که با عصبانیت از نحوه بازی تیمش، هم تیمی هایش را به جلو، به حمله فرا می خواند. بالاخره بعد از دوازده سال و پس از کنار گذاشتن مربی حاشیه ساز سال های اخیر، در فصل فوتبالی ای که گذشت رئال به لادسیما رسید و در همین سال، رونالدو نیز بهترین بازیکن جهان شد. افتخاراتی که به نظر نمی رسد سقفی برای ارضای جاه طلبی رونالدوی رئال باشد و من، همچنان مشتاقانه به تماشای بازی های رئال خواهم نشست!

این وسط جام جهانی 2010 برگزار شد و اسپانیا مثل یوروی قبل و بعد از آن قهرمان. من طرفدار کجا بودم؟ شاید مثلا برزیل. ولی خوب باختش به هلند و حذف در یک چهارم خیلی برایم مهم نبود. طبیعی بود که حالا، آمار طرفدارهای اسپانیا همین طور برود بالا، چون خیلی از آنها برزیلی را که هجومی، زیبا، بی ترس و تماشاگرپسند بازی می کرد و در جام جهانی 98 چهارده و 2002 هجده گل زده بود را ندیده بودند و قهرمان شدن با بردهای یک هیچ متوالی اسپانیا خیلی هم برایشان دافعه نداشت. یکم قدیمی ترها همیشه برایمان از مارادونا و پلاتینی و رود گولیت می گفتند، حالا ما هم می توانیم برای طرفداران جدید فوتبال سر تکان بدهیم که یعنی چه فایده از دیدن این فوتبال ها، وقتی رونالدو و زیدان را درک نکرده اید و ندیده اید!

و حالا بیستمین دوره جام جهانی 2002 از امروز در برزیل آغاز می شود. چقدر از بازی ها را خواهم دید؟ شاید به نصف نرسد! چقدر از هیجان آن بچه سوم راهنمایی در من باقی مانده است؟ اوووه، هزاران روز آمده اند و رفته اند، این چه انتظاری است! قابل مقایسه نیست! با این حال هنوز دوست دارم فوتبال زیبا ببینم! فوتبال هیچ چیز از هنرهای دیگری که توسط هوادارانش دنبال می شود کم ندارد، و آن چه در بالاترین سطح با کوشش و پشتکار فراوان بازیکنانش اجرا می شود، اتفاقی خارق العاده و تماشایی است. طرفدار چه تیمی هستم؟ طرفدار برزیل؟ نمی دانم. مثلا. اگر بگویم نیستم بد است؟! همچنان از دیدن بازی کریس رونالدو لذت می برم. طرفدار پرتغال هستم؟ شاید! ایران چی؟ هرچند بازی هایش مثل گذشته دیدنی نیست، اما دنبال می کنم چون به نظر من حرفه ای تر شده است. بعید به نظر می رسد که ایران خیلی گل بخورد و در این جام هم بهترین فرصت برای صعود فراهم شده است. گروه ایران در این جام ضعیفترین گروه طبق آخرین رده بندی فیفا است. بحث سر این نیست که سطح توقعات بی دلیل بالا برده می شود یا نه، بحث این است که اگر واقعا فرصتی برای صعود در این چهار دوره وجود داشته باشد همین فرصت است. بنابراین اتفاقا این حرف باید روحیه دهنده باشد. حالا این که واقعا ایران در چه سطح کیفی ای است و با بوسنی و نیجریه قابل مقایسه هست یا نه بحث دیگریست. اما شاید طرفداری اصلی من در این جام جهانی، از نوع سلبی است نه ایجابی!

رونالدو با سه گلی که در جام جهانی 2006 به ثمر رساند، رکورد گرد مولر را پشت سر گذاشت و با 15 گل، بهترین گلزن تاریخ جام جهانی شد. میروسلاو کلوزه آلمانی در سه جام اخیر، چهارده گل زده است و متاسفانه در این جام هم قرار است حضور داشته باشد و این شرایط رقابت او با رونالدو را کاملا نابرابر می کند! وقتی از رونالدو پرسیدند که نگران نیستی در این جام کلوزه رکوردت را بشکند، با خنده گفته بود رکوردها برای جابجا شدن هستند اما کلوزه باید تا الان بازنشسته می شد! خود من هم چهار سال پیش فکر نمی کردم که آلمان با این همه بازیکن مطرح، چهار سال بعد هم بازیکن اصلی خط حمله اش این پیرمرد 36 ساله ای باشد که در فصل گذشته برای تیم نهم ایتالیا بازی کرده و هشت گل زده است! به هر حال از صمیم قبل امیدوارم کلوزه در این جام کاملا در گل زدن ناکام بماند (یک دلیل دیگر برای طرفداری از پرتغال!) چون نه محبوبیت آلمانی که کلوزه برای آن در جام های قبل گل می زده با برزیل فینالیست آن سال ها قابل مقایسه است و نه محبوبیت  و توانایی خود کلوزه با رونالدو! اگر این اتفاق بیفتد می توانم بعدها با همین شور و هیجان، خاطراتم را از بهترین گلزن تاریخ جام جهانی برای نسل های بعد روایت کنم! پیش به سوی جام جهانی!

 

 

جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

طبقه حساس

آدم وقتی فیلمی یا کتابی را به کسی توصیه می‌کند طوری به واکنش‌های طرف دقت می‌کند انگار که خودش آن فیلم را ساخته یا آن کتاب را نوشته. حالا قصه من است با فیلمنامه‌های پیمان قاسم‌خانی که همیشه کارش برای من تحسین برانگیز بوده. هر بار که فیلمنامه‌ جدیدی از قاسم‌خانی روی پرده زنده می‌شود، فکر می‌کنم که یعنی همچنان کارش خوب است؟‌ و این بار هم در مورد طبقه حساس برای من جواب مثبت بود.

طبقه حساس را بسیار دوست داشتم. "پختگی" کلمه­ای است که با دیدنش به ذهنم رسید. اگر کارهای گذشته­ قاسم­خانی بییشتر به طنز صرف نزدیک بوده باشند، اما حالا کم­کم در گذار از میان­سالی، تجربیات شخصی و مواجهه­های خود او با زندگی نیز انگار قرار است به آثارش راه پیدا کنند. جالب است که بعد دیدن فیلم وقتی به یادش می­افتادم، انگار که یک فیلم تلخ دیده بودم تا طنز. وقتی پرده طنز داستان را کنار بزنی، ماجرای زندگی رقت­انگیز همسر حاجی هم دردناک است و هم دور از واقعیت نیست. شاید خیلی­ها را در اطرافمان بشناسیم که اگر به تماشای این فیلم می­نشستند، شاید خود را با حاجی و همسرش هم­حس می­دیدند. بازی رضا عطاران هم آن­قدر خوب و تاثیرگذار است که به سختی می­شود کس دیگری را در نقش او تصور کرد.

قبل از نوشتن این متن داشتم چرخی می­زدم توی اینترنت و چندتایی نقد خواندم. نقد از اساتید منتقد، که عموما منفی است. استاد اساتید منتقد و یک بابای دیگر معتقد بودن که فیلمنامه­نویس نتوانسته کمدی را در بیاورد. حقیقت این است که روز تماشای فیلم نظر مردم چیز دیگری بود که  می­شد آن را هم در داخل سالن و از خنده­هایشان فهمید، و هم در بیرون سالن از دیدن آن عده­ای که در این اوضاع نابسامان فرهنگی اقتصادی مملکت برای این فیلم بی­بلیت مانده بودند. به هر حال من معتقدم التزام این بار قاسم­خانی به روایت واقعی­تری از زندگی، بدون شک فرصت خلق صحنه­های طنز را محدود کرده است. مثلا شاید اگر حاجی با آن همه ادعای اعتقادی­اش از مرده و مردن می­ترسید فرصت­های کمیکی به خصوص در صحنه قبرستان پیش می­آمد، اما آن­وقت دیگر آن شخصیت یکدست و واقعی در کار نبود. به هر حال حقیقت این است که پس از تمام این کشمکش­ها، حاجی در آن سکانس پایانی که من به شدت دوستش داشتم، حداکثر دلتنگ فروغ می­شود و بعد هم احتمالا، زندگی در جریان است.

در آخر هم اینکه اصولا فکر می­کنم اگر قرار بود تنها در یک کشور در دنیا شغلی رسمی به نام منتقد وجود نداشته باشد، آن کشور همین کشور ما بود که مردمان خودش به اندازه کافی روحیه "منتقد" دارند به جای روحیه "انجام­دهنده". ولی خوب به هر حال همین مردم حالا به اعتبار قاسم­خانی به سینما می­روند و می­خندند و این یعنی موفقیت و حالا اگر کمدی برای خنداندن استاد هم درنیامد و استاد نخندید هم ... بهتر.

سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

آخرین بیست و چند سالگی

بعضی وقت‌ها خاطره‌های خوب سفرمان را به یاد می‌آورم و فکر می‌کنم چقدر ایران جاهای دیدنی دارد که نقطه به نقطه‌اش را باید با هم ببینیم! البته جا به جای دنیا هم پر از شگفتی‌هاست، اصلا حیف است آنها را نببینیم! بعضی وقت‌ها به تجربیات مشترکی فکر می‌کنم که دوست دارم با هم داشته باشیم! در گذشته مثل احتمالا خیلی‌های دیگر، دوست داشتم نویسنده شوم، بعضی وقت‌ها هنوز فکرهایی به سرم خطور می‌کند. بعضی وقت‌ها دوست دارم بیشتر مطالعه کنم، بیشتر از ادبیات کهن کشورو خودم. مثلا یک پروژه طولانی و حسابی که طی آن آثار همه بزرگان ادبیات کشورم را مرور کرده باشم! بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم باید بروم ورزش، یا حتی رقص یاد بگیرم، یا چیزی از آشپزی، یا...

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که به زودی فرصتم بیشتر خواهد شد و بیشتر در کنار شریک زندگی‌ام خواهد بود. بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که چطور می‌توانستم حضور موثرتری داشته باشم در زندگی خانواده‌ام که در شهری دیگر زندگی می‌کنند، خدا را شکر که کشور دیگری نیستند هنوز. بعضی وقت‌ها می‌خواهم بعد سال‌ها به بعضی دوستان دبیرستانم سر بزنم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم رشته درسی‌ام که من فقط در یک شاخه باریک آن متمرکز شده‌ام چقدر وسیع است و باید مدام بخوانم و بیشتر و بیشتر بدانم. گاهی وقت‌ها ایده‌های دور و درازی برای ادامه کار تحقیقاتی فعلی‌ام به نظر می‌رسد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم برای انجام یک تحقیق حسابی و ماندگار چقدر باید تلاش کرد و چقدر فضای دانشگاه‌ها دور است از چنین اهدافی. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم باید سیستم فشل دانشگاه‌ها را درست کنم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم باید سیستم فشل کار و تعریف و انجام پروژ‌ه‌ها در سطح کشور را درست کنم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم باید یک شرکت بزنم و سخت کار کنم و پروژ‌ه‌های درست و به درد بخور انجام بدهم و به کشورم خدمت کنم و به جلو ببرمش. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم باید سیستم فشل کشور را درست کنم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چاره‌ای نیست جز این که تکثیر شوم و چندتا باشم!..

بعضی وقت‌ها شکم قار و قور می‌کند و باید چیزی برایش جست. بعدش هم باید ظرف‌هایش را شست. بعضی وقت‌ها به هم ریختگی خانه واقعا غیر قابل تحمل است. بعضی وقت‌ها خاک در قلمروی زندگی بیش از حد هجوم آورده است و گویی می‌خواهد زودتر از موعد تسلیمت کند، فعلا باید با ابزار گردگیری و تمیزکاری عقب راندش! گاهی نیاز قدرتمندی در درونت خواب را بر هر آن چیز دیگری که هست تحمیل می‌کند! گاهی باید در ترافیک ماند و فقط به رادیو یا موزیک تکراری گوش کرد! گاهی وظایف خانوادگی بر همه چیز مقدم است!

بعضی وقت‌ها همین‌طور که درگیر کاری هستم، فکر همه این‌ها یکی یکی به سرم می‌‌زند. بعد می‌نشینم و زمان همه‌‌شان را جمع می‌زنم با در نظر گرفتن این‌که قابلیت تکثیر شدن به چند نفر وجود ندارد! بعد به بیست و نه سالی فکر می‌کنم که این‌طور گذشت و چقدری که مانده، و از این عدم تناسب و بی‌ربط بودن این دو زمان به هم که مفهوم فردیت را از بین می‌برد، فقط می‌توانم بخندم و بی‌خیال، برگردم سر کارم!

پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢

بهارتان مبارک!

این ماجرای عید و سال نو توی زندگی من برخلاف خیلی موضوعات دیگر، هیچ‌وقت کم نیاورده. هر سال همین موقع‌ها که می‌شود، یک‌دفعه حال و هوا عوض می‌شود و جایی برای نظریه "عید چیه دیگه؟ امروز هم یه روزه مثل بقیه دیگه" نمی‌ماند! یک‌دفعه سرخوش می‌شوی و فکرهای مثبتی که خیلی وقت بوده پشت ترافیک گرفتاری‌ها مانده بودند، سر و کله ‌شان پیدا می‌شود.

عید برای من مثل تسبیحی می‌ماند که دانه‌های سال‌های زندگی را به هم وصل می‌کند. حال و هوای آدم‌ها در گذر سال‌ها خیلی تغییر می‌کند، اما حال و هوای عید، همیشه چیزی ثابت و دچار تغییر نشدنی در خود دارد. وقتی به لحظه تحویل سال نزدیک می‌شوی، انگار تمام حس و حال خودت را در عیدهای دوران کودکی، نوجوانی، دانشگاه، و همه سال‌ها و مقاطع بعدی‌اش را هم می‌توانی به یاد بیاوری. در بیست و نه اردیبهشت یا شش آذر هر سال، نمی‌توانی به یاد بیاوری در بیست و نه اردیبهشت چهارده سال یا شش آذر هشت سال قبل چه حس و حالی داشتی، آخر آدم دیگری شده‌ای، اما خاطرات عید، حال و هوایش، انگار همیشه همین کنار و دم دست است و فقط کمی غبار بر خود دارد که چاره‌اش اولین نسیم بهاری است! این‌طوری شاید حس و حال عیدهای سال‌های مختلف آدم – و البته روزهایی که حتی اگر در مقایسه با بقیه زندگی اندک بوده اما برایش از عید هم عیدتر بوده! -  بشود خلاصه سیر احوالات زندگی‌اش!

البته روتین‌هایی هم هست که همیشه کم یا بیش بی تغییر بوده و کمک کرده به این حال و هوای مشترک عیدهای آدم. عید تعطیلی می‌آید، تا این جا که اینطوری بوده! کار و گرفتاری تمام می‌شود، یک فرصت مغتنم برای خودت داری، برای همین آرامشی به دست میاوری و کم کم، بهتر می‌بینی که به قول امروزی‌ها، دنیا هنوز هم قشنگ‌هایی خودش را دارد! قبل عید اگر حس و حالت به موقع برگشته باشد، تبریکی می‌گویی به دوستانت که شاید آخرین تماس تو با خیلی از آنها- به خاطر همان جبر روزهای غیر عید زندگی! – دقیقا یک سال پیش و یا حتی خیلی دیرتر بوده! خوب آنها هم سمبلی از گذشته تو هستند و شاید خودت هم باورت نمی‌شده که هنوز بتوانید با هم اینجوری گپ بزنید، و اینطوری دوباره گذشته زنده می‌شود و زنجیره حلقه‌های عید به هم متصل می‌شوند!

و البته برای من، فاکتور انرژ‌ی بخش دیگری نیز چند سالی  است که اضافه شده و هر سال نیز هیجان‌انگیزتر می‌شود! من الان که اینجا نشسته‌ام، بیست و چهار ساعت هم نمی‌گذرد از زمانی که حقوق عقب افتاده چهار ماه خودم را به همراه عیدی دریافت کرده‌ام! این هم یک روال هر ساله است که تا آخرین لحظات، استرس این را داشته باشیم که بالاخره پول به ما می‌رسد یا نه! اگرچه هر سال این لحظه موعود بیشتر عقب افتاده و هیجان را بالاتر برده است، اما به هر حال وقتی فرا می‌رسد، همه چیز عید و بهار قشنگ‌تر می‌شود! دیروز پس از آن لحظه تاریخی به همکارانم می‌گفتم که دیدید سرانجام، آب حیات عشق در رگ ما روانه شد و حال بنگرید که دنیا چه زیباتر، آسمان چه آبی‌تر، هوا چه خوش‌بو تر، نسیم چه روح‌نواز تر و آواز پرندگان چه خوش‌آهنگ تر شده است!

و پرندگان، که هر سال در این روزها آواز سرخوشانه سر می‌دهند که برای من، سمبلی از فراخواندن به خوشی، بی‌دغدغه بودن، و غنیمت شمردن لحظات اندک زندگی است. صدایشان همین الان هم از شاخه‌های درخت‌های کوچه تنگ محله خانه اجاره‌‌ای من به گوش می‌رسد. درست همین الان که اینجا نشسته‌ام، و دور و برم حسابی شلوغ شده از تجمع وسایلی که برای سفر در پیش روی مان به نگین کویر ایران کنار گذاشته‌ام!

ما فردا راهی هستیم. من و همسرم یلدا. سال 92 سالی بسیار پررنگ در خاطره زندگی ما خواهد بود، سالی که رسما زن و شوهر شدیم و یک قدم بزرگ دیگر هم با هم برداشتیم! سال 92 برای من سال سخت و پر از انواع گرفتاری‌ها بود، اما حالا که تمام شده، تنها چیزی که دیده می‌شود، آن اتفاق شیرین و فرخنده آن ظهر پاییزی دهم آبان است! یک عید بزرگ در میان دو عید سال نو، یک عید دیگر در زندگی من، از جنس همان عیدهایی که قبلا هم گفتم، سر آخر تنها همان هاست که در کفت می‌ماند!

بزرگترین برنامه ما در سال نو، تجربه بیشتر یاد گرفتن، سعی برای بهتر با هم بودن، پیش رفتن و لذت بردن است، و در سال بعد، و در تمام سال‌های بعدش! امیدوارم شما هم سال بسیار خوبی در پیش رو داشته باشید، سالی با سلامتی، خوشی و موفقیت، سالی که به آرزوهایی که در قلب دارید نزدیک و نزدیک‌تر شوید!

جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢

هانگر گیمز

هانگر گیمز بازی‌هایی است که در آن دوازده پسر و دوازده دختر در مقابل دوربین‌هایی که مبارزات آنها را برای تماشاگران ثبت می‌کند در سرزمینی که به همین منظور طراحی شده تا سرحد مرگ با هم می‌جنگند تا بالاخره یکی پیروز از این میدان خارج شود. ترجیح دادم از همین عنوان استفاده کنم چون هم به اندازه کافی معروف است و هم ترجمه راضی کننده‌ای نه به ذهنم می‌رسد و نه دیده‌ام. در نگاه اول ترجمه بازی‌های گرسنگی به ذهن آدم می‌رسد، اما با وجود اینکه گرسنگی یکی از تم‌های داستان است، ولی لزوما ربطی به این بازی‌ها ندارد. به خاطر همین احتمالا معنی دوم هانگر مد نظر بوده که چیزی در ردیف عطش، حرص یا ولع است. بنابراین ترجمه صحیح چیزی شبیه مبارزات یا بازی‌های حرص و عطش و ولع است که خوب بهتر است خیلی بهش فکر نکنیم، ولی به هر حال ترجمه مترجم فارسی کتاب یعنی عطش مبارزه هم نیز اگرچه باسلیقه است، اما به وضوح معنی این عبارت نیست.

بگذریم. معنای اسم کتاب به بهترین شکل در همان تصاویر تاثیرگذاری منعکس می‌شود که نویسنده اثر – سوزان کالینز – از این حرص کشتن و زنده ماندن خلق کرده است. یک‌ جایی در مصاحبه‌ای از او خواندم که می‌گفت در نوشتن این کتاب تجربیات پدرش از جنگ ویتنام بسیار تاثیرگذار بوده و جرقه اولیه آن از دیدن اتفاقی تصاویر دعوای گروهی از بچه‌ها در تلویزیون زده شده است. پسر قهرمان داستان که می‌تواند به یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌های داستانی هر خواننده‌ای تبدیل شود، تلاش می‌کند که این بازی‌ها چیزی را در او عوض نکند. ولی خوب حقیقت این است که در نبرد برای حیات، بسیاری از اصول فراموش می‌شوند. سازمان‌های اعتقادی و اخلاقی انسان‌ها و گروه‌های مختلف، معمولا در شرایط بدون تهدید بنا می‌شوند و انگار برای همه آنها، یک محک جدی مثل هانگر گیمز لازم است تا معلوم شود کدامشان اصالتی مستقل از شرایط دارند.

هانگرگیمز یک داستان به قول معروف "آخرالزمانی" از دورانی است که جنگ‌های سهمگین هم نسل بشر و هم منابع زمین را به خطر انداخته و باقی‌مانده انسان‌ها در پهنه وسیعی از زمین، یک دولت متمرکز بهره‌ور از امکانات و دوازده سرزمین محروم، فقیر و گرسنه است. هانگرگیمز در ظاهر یک داستان تخیلی است اما در واقع، قرابت خوبی با همین شرایط کنونی روزگار ما دارد. توصیفات هانگرگیمز از شرایط مردمانی ستمدیده و مصیبت‌زده  که هیچ کنترلی بر سرنوشت خود و آنچه بر سرشان می‌آید ندارند – به خصوص در فصول سیاه آغازین کتاب دوم - بسیار ظریف و تاثیرگذار است، اما حقیقت این است که این تصویر می تواند حالت نهایی (اکستریم) چیزی باشد که در همین دنیای کنونی در حال وقوع است. از همین سرزمین‌های مجاور ما، یک روز خبر سنگسار کردن دختری برای استفاده از فیس‌بوک می‌رسد، یک روز کسی برای اعتقادش مقابل دوربین خفه می‌شود یا سر بریده‌ شود، و یک روز هم پسربچه چهارساله‌ای پیدا می‌شود که از هول جنگ یکه و تنها به قصد فرار به بیابان زده است. تصاویر آن چیزی که از بعضی شهرهای سوریه باقی مانده است، بیشتر مناسب استفاده در فیلم‌های جنگی هالیوودی و شاید حتی کتاب سوم هانگر گیمز است. وقتی حال و روز دنیایی که هنوز محدودیت منابع آن به مرز تهدید حیات نرسیده این چنین باشد، این داستان تخیلی نیز می‌تواند تصویری از واقعیتی در آینده باشد و آدم را به فکر فرو ببرد که از خودش در هانگر گیمز چه باقی خواهد ماند؟ (توضیح عکس: صف آوارگان سوری برای دریافت کمک های غذایی سازمان ملل در یرموک، نزدیکی دمشق)

 

نکته هیجان‌انگیز دیگر برای من این بود که وقتی این کتاب را در دست می‌گیرم و می‌خوانم، احساس می‌کنم مثل یک گوشی هوشمند با قابلیت‌های فراوان یا ابزارهای پیشرفته دیگر، جدیدترین نمونه از یک تکنولوژی رو به پیشرفت را در دست دارم. اگر اتصال به یک شبکه موبایل نسل چهار قرار گرفتن در جدیدترین مرزهای این تکنولوژی باشد که به بهترین نحو خواسته‌های مشترکین امروز را برآورده می‌کند، به نظر من خواندن هانگرگیمز آخرین پیشرفت‌ها در خلق ادبیاتی است که خواسته مخاطب شتابزده عصر امروز را برآورده می‌کند. هانگرگیمز با وجود اینکه از عناصر رایج و کلاسیک مورد توجه منتقدین ادبی چندان بهره‌مند نبود، از سوی آنها به خوبی پذیرفته و تحسین شد، در کنار این نقد که متن به غیر از توصیف "اکشن" ها، کمتر به چیزهای دیگر می‌پردازد. نقدی که البته به جا است و نویسنده در پیشبرد ریتم بسیار سریع داستان، به ندرت درگیر توصیفات جزییات مکان‌ها و احساسات شخصیت‌ها می‌شود. اما این دقیقا به نظر من همان ویژگی‌ای است که باعث می‌شود با داستانی نفسگیر روبرو باشیم که در هدف قرار دادن جامعه مخاطبینی به وسعت کل دنیا موفق بوده باشد، و این چیزی است که به نظر من پس از این نیز مورد الگوبرداری قرار خواهد گرفت. بدون شک امثال همینگوی و سلینجر می‌توانستند از درگیری‌های درونی قهرمان اصلی داستان با توجه به موقعیت‌های استثنایی‌ای که در آن قرار می‌گیرد – به عنوان مثال شوک جلد دوم – چندین جلد کتاب خلق کنند اما در هانگر گیمز، تجربه احساسات درونی شخصیت‌های داستان در موقعیت‌های بحرانی‌ای که خلق می‌شود به خود خواننده واگذار می‌شود. دقیقا به خاطر همین حس هم بود که من باید بارها حداقل برای دقایقی کتاب را کنار می‌گذاشتم و احساسات و افکارم را در مواجه با موقعیت‌های دراماتیک و تراِژیک خلق شده سر و سامان می‌دادم و بعد ادامه می‌دادم!

تخمین زده می‌شود که از سه‌گانه هانگرگیمز تا کنون در سراسر جهان بیش از پنجاه میلیون نسخه فروخته شده است. فیلم کتاب دوم (کچینگ فایر (آتش می‌گیرد (؟))) در سال گذشته، فروشی هشتصد و شصت میلیون دلاری را تجربه کرده و دومین فیلم پرفروش سینمای آمریکا بوده و بیش از شش برابر هزینه تولید خود را برگردانده است. یک بار دیگر به اعداد دقت کنید! اگرچه همان‌طور که قابل پیش‌بینی بود، این فیلم سهمی از جوایز اصلی سینمای دنیا نداشت، اما این آمار و ارقام موید فرضیه "تکنولوِژی و صنعت نوشتن" است. بدون شک امثال سلینجر و همینگوی نیز اگر در دوران بالزاک و دوما و تولستوی ظهور می‌کردند، متهم به سرسری گرفتن جزییات داستانی می‌شدند و حالا نیز به نظر می‌رسد اقناع مخاطب عصر پرشتاب امروزی برای به دست گرفتن کتابی چندصد صفحه‌ای، تکنولوژی و قواعد خاص خود را پیدا کرده است، مثل طراحی شخصیت‌ها و موقعیت‌های پیچیده و شوک‌های مداوم. اگرچه حیات نویسندگانی که در دنیاهای محدود و بسیار خاص خود می‌نویسند و قادر و حتی مایل به تاثیرگذاری گسترده نیستند و برای مخاطبان خاص خود می‌نویسند و توسط هم‌مسلک‌های خود نقد می‌شوند در تمام دنیا نیز مثل کشور ما ادامه دارد، اما به نظر می‌رسد در کشور ما جز این قشر گروه دیگری وجود ندارد. کتابخوان کردن جماعتی که اگر هم اهل خواندن باشند توییتر و فیس‌بوک را به وبلاگ و اینترنت را به کتاب ترجیح می‌دهند، بدون شک از دور هم جمع شدن تفکرات منزوی و یا از تفکرات در خلوت تنهایی برنمی‌آید. در شرایط فعلی و با در نظر گرفتن موفقیت این کتاب و نمونه‌های موفق مشابه در تمام دنیا در دهه گذشته،‌ این‌طور به نظر می‌رسد که پناه بردن به عذر نبود امکانات، صرفا پوششی برای مخفی کردن یک عقب‌ماندگی گسترده است، از تکنولوژی ارتباطات، کامپیوتر، عمران و ... بگیر تا صنعت ادبیات!

به هر حال اگر کسی  این کتاب را نخوانده، ترجیح این است که در درجه اول برود سراغ متن اصلی انگلیسی که اصلا متن دشواری نیست. منتها یکی از دوستان ترجمه فارسی را هم خوانده و ظاهرا متن قابل قبولی بوده، پس در مرحله دوم می‌تواند برود سراغ متن ترجمه شده که اسم جلد اول آن عطش مبارزه است و باقی را نمی‌دانم. در مرحله بعد و ترجیحا بعد از خواندن کتاب هم می‌تواند برود سراغ فیلم، چون در فیلم اول که بسیاری از جزییات اساسی داستان از جمله احساسات و روابط دو قهرمان اصلی داستان در میدان مبارزه که در طول هفته ها شکل می‌گیرد حذف شده است. و آخر سر هم این که نوشتن این مطلب بعد از این همه مدت در این وبلاگ، می‌تواند یک‌جور ادای دین تلقی شود به نویسنده‌ای که با همخوانی کتابش، من و یلدا تجربه لذتبخش و خاطره‌انگیزی را پشت سر گذاشتیم!

 

 

یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢

یلدای دهم

سلام. امشب دهمین یلدایی است که اینجا راه افتاده، سومین یلدایی که اینجا با یلدا در کنار هم می نویسیم، و اولین یلدایی که اینجا با یلدا در کنار هم – لیترالی اند فیزیکالی – می نویسیم! طبیعتا شما هم انتظار ندارید که ما که در شرایط معمولی خیلی به این وبلاگ نرسیده ایم، در این مقطع حساس کنونی چیز زیادی برای گفتن در اینجا داشته باشیم! بنابراین گفتنی ها محدود می شود به فصل مشترک نوشته های سالگرد، یعنی آرزوی شب یلدایی خوش برای شما! ما هم کماکان همزمان با ننوشتن در اینجا، چشم به راه روزهایی هستیم که دوباره ما تند و تند بنویسیم و مردم هم به جای فیس بوک و توییتر و ...، دوباره برگردند به وبلاگ و تند و تند نوشته های ما را بخوانند!

پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢

نبرد آخر

همان‌طور که می‌دانید ماجرا از این قرار بوده که یک گروه کوهنوردی، تصمیم می‌گیرند راه جدیدی را برای صعود به قله بالای هشت هزار متری برودپیک باز کنند، یا ظاهرا تلاش گذشتگان در این راه را تکمیل کنند، اما به هر دلیلی از فدراسیون کوهنوردی مجوز نمی‌گیرند. در نتیجه پس از به جا گذاشتن نامه‌ای پرشور و احساسی، با تدارکات شخصی عازم پاکستان می‌شوند. این گروه در راه بازگشت از قله، اشتباها از مسیر اصلی منحرف و در ارتفاع بالاتر از هفت‌هزار گرفتار می‌شوند. شرایط سخت امداد و نجات در این ارتفاع باعث می‌شود که از شنبه شب که آخرین تماس با این گروه برقرار شده، تلاش‌ها برای نجات ناکام بماند و عملا متوقف شود تا با یقین بتوان گفت یک تراژدی اتفاق افتاده است.

دو رویکرد می‌توان در مقابل حادثه اتفاق افتاده داشت. اولی همان چیزی است که عصاره‌اش در نامه مربوطه آمده است. یعنی شاید عده‌ای برآن شوند که این راه حماسی را ادامه دهند. اما دومی بیشتر فکر مرا مشغول می‌کند. در واقع تفاوت اولی و دومی این است که کوه را یک مبارز قدرتمند بدانی که قرار است در یک نبرد سرافرازانه او را شکست بدهی، یا فرو رفتگی‌های لایه‌های زمین در یکدیگر که در گذشت قرن‌ها به صورت برآمدگی درآمده‌اند. شاید اگر مطمئن باشم کسانی که به چنین شرایطی دچار می‌شوند تا آخرین لحظات هم فکر نمی‌کنند که کاش به جای من روبروی کولر در گرمای تابستان لم داده بودند، من هم به این تلاش حماسی ایمان بیاورم. کوهنوردی را به عنوان یک ورزش شاید تا حدی درک کنم، حدی که آخرش پلنگ‌چال است. ولی از آن‌طرف همین ادراکم بهم‌ می‌گوید که هوا در ارتفاع هشت‌هزار متری سرد و نامناسب است و شرایط جالبی برای زندگی یک انسان فراهم نیست. این را که چند هزار متر بالا رفتن و پایین آمدن – که کار انجام شده در آن از نظر فیزیکی معادل نیرو ضربدر جابجایی و بنابراین صفر است – باعث شود که دیگران را غرق شده در باتلاق عاشقان میز و صندلی بدانی و در خود حس پا گذشتن بر گلوی دیگران و یا برتری و متفاوت بودن پیدا کنی را درک نمی‌کنم.

من خودم هم از همین گرفتاران میز و صندلی‌ام و ابدا قصد توجیه این مدل متداول زندگی را ندارم. اما از آن‌طرف، این‌که برای فرار از واقعیت سخت و گاهی تلخ زندگی، دنبال معانی متفاوت بخشیدن به چیزهای دیگر باشی و به هر دری بزنی را هم نمی‌فهمم. حسی که از چنین تلاشی به آدم دست می‌دهد اگر در خود طعمی از تفاخر و متفاوت فرض کردن خود داشته باشد، از نظر من فرقی با فخر فروختن با ماشین میلیاردی ندارد، هرچند که در ظاهر حاوی معانی متعالی باشد. حقیقیت این است که زندگی سخت است و پشت میزنشینی اگر راه درستش نباشد، خیلی چیزهای دیگر هم نیست و فریب است. شاید بزرگترین کاری که آدم‌ها می‌توانند در موردش انجام دهند، صرفا تلاش برای قابل تحمل کردنش است. اگر بالا رفتن از ارتفاع، باعث می‌شود که آدم خلق و خوهایی به دست بیاورد که دنیا با حضورش جای بهتری شود حتما قابل تامل است. در غیر این صورت، فکر می‌کنم دیگر نیازی به هشت‌هزار متر بالا رفتن نباشد.

اصلا همه این‌ها را گفتم که این را بگویم. نزدیک‌تر بودن به مادرم، نمی‌گویم دلیل اصلی نرفتنم از ایران بعد از فوق لیسانس بود، اما هروقت می‌خواستم به تصمیمی که گرفتم فکر کنم، این که مادرم مرا نزدیک خودش می‌داند و فرصت دیدار زود به زود دست می‌دهد و زندگی‌اش از آنچه که هست، سخت‌تر نمی‌شود، دلگرمم می‌کرد. شاید همه مادرها این‌طور هستند اما به هرحال، کل دلخوشی مادر من محدود می‌شود به بچه‌هایش و بس. از جمعه که خبر گرفتار شدن کوهنوردان رسانه‌ای شد – شرایطی که با انتخاب خود به آن رسیده بودند – بیشتر از حس و حال آن‌ها به حال و احوال کسان دیگری فکر می‌کردم که بدون انتخاب خودشان و به ناچار در این شرایط گرفتار آمده بودند. مادری با هزار ترس و نگرانی، فرزندش را بدرقه چنین سفری می‌کند (نمی‌توانم تصور کنم مادری دلش راضی باشد). فردایش از تلویزیون خبر می‌دهند که فرزندش در ارتفاعات گیر افتاده‌ است. دوباره فردایش می‌شنود تماس با فرزندش قطع شده. روزهای دیگر می‌شنود که تلاش امدادگران ناکام می‌ماند و آخر هم شنود که کلیه تلاش‌های نجات متوقف شده و امید به زنده ماندن فرزندش نیست. درک حسی که به یک مادر از تصور هر روزه فرزندش در حال یخ زدن در جایی دور از دسترس بقیه انسان‌ها دست می‌دهد از توان من خارج است. شاعرانه‌ترین دلیل‌ها هم از نظر من، وارد کردن چنین ظلمی را توجیه نمی‌کند. در طرفداری از این قهرمانان‌، و مادران احتمالا ساده، پشت‌میزنشین، سجاده‌نشین و یا آشپزخانه نشین‌شان، بدون شک من طرف دومی هستم. فقط خدا بهشان صبر بدهد.