اینجا دو نفر می نویسند، یلدا و سعید!

خانه
نامه
جواني ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا
- روزانه های یک دوشیزه
- پیش نویس
- اعترافات یک قلم
- گوریل فهیم
- روزنگار خانم شین
- رضا رشیدپور




- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
- بهمن ۸٧
- دی ۸٧
- آذر ۸٧
- آبان ۸٧
- مهر ۸٧
- شهریور ۸٧
- امرداد ۸٧
- تیر ۸٧
- خرداد ۸٧
- اردیبهشت ۸٧
- فروردین ۸٧
- اسفند ۸٦
- دی ۸٦
- آذر ۸٦
- آبان ۸٦
- مهر ۸٦
- شهریور ۸٦
- امرداد ۸٦
- تیر ۸٦
- خرداد ۸٦
- اردیبهشت ۸٦
- فروردین ۸٦
- دی ۸٥
- آذر ۸٥
- آبان ۸٥
- مهر ۸٥
- شهریور ۸٥
- امرداد ۸٥
- تیر ۸٥
- خرداد ۸٥
- اردیبهشت ۸٥
- فروردین ۸٥
- اسفند ۸٤
- بهمن ۸٤
- دی ۸٤
- آذر ۸٤
- آبان ۸٤
- مهر ۸٤
- شهریور ۸٤
- امرداد ۸٤
- تیر ۸٤
- خرداد ۸٤
- اردیبهشت ۸٤
- فروردین ۸٤
- اسفند ۸۳
- بهمن ۸۳
- دی ۸۳
- آذر ۸۳




  RSS 2.0  








پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

از من به وبلاگم

عید را خوب کار کردم چون می‌دانستم روزهای شلوغی در پیش است. درست چهارده فروردین رفتم پیش استادی که قرار است با او کار کنم. مقاله‌ای که باید ریویو می‌کردم و نیز کار خودم در عید را ارائه دادم. استاد حجم کار را دید و خوشش آمد. طوری‌که جوگیر شد و گفت تا کی می‌توانی مقاله ژورنالت را آماده کنی؟ خندیدم و گفتم از سون از پاسیبل، و استاد این طور برداشت کرد که پس قرار ما این طور باشد که تا دو هفته بعد همین موقع همین جا تحویل من بدهی! من هم با لبخندی خداحافظی کردم و در دل گفتم که "ندانستی که این دریا، چه موج خون‌فشان دارد!"

پنج‌شنبه‌اش امین آمد ایران و رفتیم دیدنش. راجع به شرکتی که خودمان زدیم حرف زد و پروژه‌هایی که می‌توانیم انجام دهیم. من هم سعی کردم مراتب سرشلوغی خودم را توی شرکتی که کار می‌کنم به اطلاع برسانم. گفتم که آنجا شده ام مدیر آموزش. دوره آموزشی از یک ماه دیگر شروع می‌شود و انبوهی از مستندات مورد درخواست برای سیستم مورد نیاز است و همین‌طور مطالب و مدرس کافی برای یک دوره آموزشی حداقل یک ماهه. در حالی که ما با در نظر گرفتن راننده و منشی و حسابدار و انباردار و مسئول خرید و ... باز هم بیست نفر آدم نمی‌شویم. که یعنی هم دست تنها هستیم و هم دست خالی.

ولی به هر حال کار آماده‌سازی مستندات جدی شروع شد. جلسه رفتم با کارفرما برای دوره آموزش. سعی کردیم دوره را عقب بیندازیم. تمرینات و پروژه‌ها هم از راه می‌رسیدند. آخر فروردین، آخرین مهلت برای تعیین استاد راهنما تعیین شد. استاد انتخابی خودم به خاطر تازه وارد بودن، اجازه کار با دانشجوی دکترا نداشت. در حقیقت استاد اول، فقط سه سال از خودم بزرگتر است. این شد که استاد دیگری را به عنوان استاد اصلی پیشنهاد کرد و خودش را به عنوان مشاور. هر طوری بود بالاخره آن یکی استاد را دیدم و امضایش را درست در روز آخر گرفتم. حالا این استاد اصلی می‌شود استاد دوم من. استاد انتخابی خودم هم می‌شود استاد اول من. فروردین هم گذشت و من همچنان به دیدن استاد نرفتم. امین هم با وصیت‌های خاص خودش در مورد پیگیری کار شرکت خودمان، از ایران رفت.

شروع اردیبهشت با تولد خودم را که برایت تعریف کردم. در اردیبهشت همچنان پرفشار مشغول جمع‌آوری مستندات بودیم. روزهایی که دانشگاه نبودم و شرکت بودم، معمولا باید برای پیش بردن کار تا شب و تاریک شدن هوا هم می‌ماندم. سعی می‌کردم کارها را پخش کنم. این وسط یکی گله می‌کرد که این کار به من چه ربطی دارد. سعی می‌کردم با اشاره به تعداد قلیل‌مان و کارهای بی ربطی که خودم هم انجام می‌دهم، قانعش کنم. شرکت ما با این اصل مورد توافق تمام کتاب‌های مدیریتی در مورد اهمیت دادن به نیروی کار چندان موافق نیست، به همین دلیل است که از صد نفر به زیر بیست نفر رسیده‌ایم و بعضی‌ها کار ده نفر را انجام می‌دهند. یکی از همین انبوه آدم‌هایی که از این شرکت جدا و حالا در جایی با شرایط بهتر مشغول به کار شده، به من زنگ می‌ِزند و دعوت به همکاری می‌کند. برای او هم یاد آوری می‌کنم که فعلا سرم چقدر شلوغ است و شاید هفته بعد بهشان سر زدم.

موعد تحویل پروژه درسی که به طور مستمر از عید روی آن وقت گذاشتم نزدیک شد. دهم اردیبهشت. کارش آنقدر زیاد بود که با این همه وقت گذاشتن، هنوز کلی کار داشت. اما تعطیلی سه روزه در راه بود: بهترین فرصت برای برگشتن به شهرستان و وقت گذاشتن برای آن. اما از خواهرم خبر رسید که برای تعطیلی برنامه‌ یک سفر کوتاه خانوادگی یک روزه چیده. فکر کردم حالا یک روز را می‌شود کاری کرد، که خبر رسید برنامه  دو روزه شده. زنگ زدم و اعلام عذر حضور کردم. خواهرم هم عصبانی شد و گفت که من فقط به فکر خودم هستم. در نهایت برنامه به صورت یک روزه و در طالقان اجرا شد. جالب آنکه درست آخرش یک روز برای پروژه کم آوردم که با تمدید یک روزه مهلت، جبران شد، و درست فردای همان روز پروژه بعدی درس با مهلت ده خرداد اعلام و هشدار داده شد که این یکی جدیتر از قبلی است.

یکشنبه ده اردیبهشت، تا هشت شب برای کلاس فوق‌العاده دانشگاه بودم، و وقتی کلاس تمام شد تازه استاد دومم مرا دید و خواست سه شنبه بروم پیشش. سه‌شنبه استاد دوم خبر راه‌اندازی آزمایشگاه جدیدش و نیز پیشنهاد رسمی کار کردن در آنجا را داد. در نتیجه و به ناچار، از وضعیت قرارداد کاری سالانه من با خبر شد، و گفت به هر حال این پیشنهاد در ذهنتان باشد. البته جمله کمی نگران کننده‌ای هم گفت که "به هر حال ما قرار است چهار پنج سال با هم کار کنیم". سه شنبه تا دیروقت مشغول کار تهیه مستندات دوره آموزشی بودم که از شنبه بعد شروع می‌شد، که همکار قدیمی زنگ زد که چرا خبری ازت نشد؟ تازه یادم افتاد که پاک فراموشش کرده بودم! بهش می‌گویم که من تا تابستان به شدت درگیر هستم و وقتی ندارم، اگر تابستان تمایلی داشتند خدمت می‌رسم. تازه شماره تلفن یک نفر دیگر را هم به عنوان پیشنهاد بهش می‌دهم! فکر می‌کنم قضیه تمام شده اما پنج‌شنبه باز زنگ‌ می‌زند و درخواست می‌کند که حداقل یک جلسه حضوری بروم آنجا و بعد نظرم را بگویم! فقط برای این که دیگر زنگ نزند می‌روم!

آنجا متوجه می‌شوم که به مدیرانش نگفته که من قبلا تقریبا نه گفته‌ام. این است که آنها مشتاقند کار را از شنبه شروع کنیم. شروع کار جدید و تجربه جدید در جایی که قطعا به بی صاحابی و بی حساب و کتابی محل کار فعلی‌ام نیست وسوسه‌ام می‌کند. مخصوصا که پولی که پیشنهاد می‌دهند بسیار بیشتر از محل فعلی است. اما از آن طرف کار فعلی هم مزیت‌های خودش را دارد. این که چندین سال است آنجا هستم و راحت ترم، این که افراد آنجا بعد این همه سال بیشتر از همکار و عملا رفقای من هستند، این که آدم دوست دارد نتیجه کار چندین ساله‌ را ببیند و این که فضایش مثل اینجا بیش از اندازه مذهبی نیست. بالاخره قانع می‌شوند به این حد که تا تابستان، فقط پنج‌شنبه‌ها ساعت دو تا شش بروم آنجا تا ارتباط حفظ شود.

یکشنبه در راه رفتن سر کلاس از دور آشنایی می‌بینم. نکند خودش باشد؟.. بله. خودش است. استاد اول که تقریبا از بعد از عید از دستش متواری شده‌ام. قرار بر این می‌شود که سه‌شنبه بروم دیدنش. یلدا بعد از گذراندن دوره آموزشی، در محل کارش استخدام شده است. دوشنبه با هم جشن کوچکی به این مناسبت می‌گیریم و خوش می‌گذرانیم. سه شنبه استاد اول را می‌بینم. خبر می‌دهد که اسمم را برای یک ورکشاپ رد کرده و یکشنبه آینده باید دو سشن ارائه داشته باشم. خبر دیگری هم که می‌‌دهد اینکه او هم در آستانه راه‌اندازی آزمایشگاه است که در این صورت، باید حداقل سه روز کامل در هفته را برای کار کردن در آنجا خالی کنم. دوره آموزشی شروع شده. دیروز برای آموزش بیابان بودم. الان هم ساعت دو و نیم پنج‌شنبه است و من باید خیلی زودتر از این‌ها کار روی ارائه یکشنبه را شروع کرده باشم و الان در محل کار جدیدم باشم که هیچ کدام از این کارها را نکرده‌ام...

و در عوض نشسته‌ام اینجا و برای تو که پرسیده بودی چرا این روزها سراغی از تو نمی‌گیرم توضیح می‌دهم. نمی‌دانم امیدوارم توضیحاتم کافی و قانع کننده باشد، چون دیگر کم کم باید آماده رفتن بشوم. کجا؟ راستش باید بگویم که یلدا هم این هفته سر کار، حسابی سرش شلوغ است و از طرفی امشب هم می‌‌خواهد برود عروسی دوستش. حالا هم وقتش حسابی تنگ است و باید بروم دنبالش. هر جور هم حساب کردم، دیدم نمی‌توانم ساعت دو در محل کار جدید باشم و دو و نیم آنجا را ترک کنم که بروم دنبال یلدا. این شد که برای همکار قدیمی پیامک زدم که کاری برایم پیش آمده و ممنون از لطفت و انشاالله دیدار به تابستان! فکر نکنم از این پیام، حس خوبی در مورد من بهشان دست بدهد. شاید اگر خوب نه گفتن را بلد بودم و توی تصمیم­‌گیری بهتر بودم کار اصلا به اینجا نمی‌کشید. چه اهمیتی دارد. حالا که باید پرفشار بنشینم و ورکشاپ یکشنبه را آماده کنم، البته بعد اینکه برای تو توضیح دادم چرا این روزها کم پیدا هستم، و البته بعد از دیدن یلدا. یادم به ای­میل مجید از امریکا افتاد که گفته بود در یک برهه زمانی چون کارش کم شده بوده، دپرس شده بوده! خدا را شکر ما توی این مملکت دست کم از این یک نگرانی به دوریم! چقدر حرف زدم، وقت رفتن شد دیگر. خداحافظ.

 

 

شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

بیست و هفت سالگی

بیست و هفت ساله شدم. گفتم قبل این که امروز منقضی شود و وارد بیست و هشت بشوم این را بگذارم اینجا، تا ایشالا نیمه دوم هم به خیر و خوشی تمام شود و توضیحات تکمیلی را متعاقبا ارائه کنم!

...

بله. بیست و هفت ساله شدم و همه چیز در امن و امان است و اوضاع به نظر مرتب می‌رسد. حقیقتش بیست و هفت سالگی خیلی مزه داد و سرشاراز اتفاقات خوب بود. البته می‌دانم که در این اوضاع و احوال رکود که انگار بوی الرحمن وبلاگستان بلند شده است، برای دیگران خیلی جذاب و هیجان‌­انگیز نیست که یک نفر بیاید و بنویسد که همه چیز خوب است (نمی‌دانم چرا علاقه بیشتری به خواندن ماجراهای تلخ و احوالات نامساعد وجود دارد، ولی سمت و سوی وبلاگستان این را به خوبی نشان می­ دهد) اما چه کنم که انصافا بیراه نمی‌گویم و اوضاع طوری شده که حتی تیم محبوب آدم هم بعد سال‌ها شکست و ناکامی در شب تولدش در خانه حریف در یک بازی حساس برنده می‌شود و لیگ را می‌برد!

البته از یک نظر بابت تاسف است و آن هم اینکه کاشف به عمل آمد بابای یلدا طرفدار بارسا است و احتمالا در این غم سوگوار. اصولا فکر می‌کنم همه باباها اگر فوتبال را تعقیب کنند باید طرفدار بارسلونا باشند (مثل بابای خودم که برخلاف بازی‌های گذشته امشب بعد بازی بهم زنگ نزد) چون اصولا مسی و گواردیولا برای تربیت فرزندان باید الگوی بهتری به نظر بیایند تا کریس رونالدو و ژوزه مورینیو. مع‌الوصف جای شکرش باقیست که خود یلدا در این غم سوگوار نشد. البته علاقه اصلی‌اش زمانی که فوتبال را دنبال می‌کرده، بارسلونا بوده، اما از وقتی این حقیقت را برایش آشکار کرده‌ام که طرفداران بارسا بسیار بسیار زیادتر از آن چیزی هستند که فکرش را بکند، در اینکه طرفداری از چنین تیمی در خور او هست یا نه دچار تردید شده و فعلا بر سر یک دو راهی برای تصمیم به سر می‌برد!

اما جدای از این‌ها، درس و کار کماکان پیش می‌روند. روزشماری می‌کنم برای پایان این دو ماه و رسیدن تابستانی که همان شیرینی تابستان‌های کودکی را خواهد داشت، با اتمام کورس­های درسی و کاهش فشار کاری. دوست دارم بتوانم با فراغ بال، چیزی بخوانم و فکرهایم را حلاجی کنم و افکارم را منتقل کنم و چهار کلمه حرف حسابی بنویسم، این طور وقت‌هاست که به خودم دلگرمی می‌دهم که بگذار این سختی‌ها بگذرد، و سعی می‌کنم توجهی نکنم به این مزاح قدیمی که پس ذهنم وول می‌خورد و می‌گوید زندگی صد سال اولش سخت است.

الان ساعت از سه صبح گذشته و من فردا صبح هم کلاس درس دارم و هم باید سر کار بروم. بعد از بازی به تلافی این چندسال، حسابی توی فیس بوک کری خواندم! چندسال پشت سر هم باختن خیلی ناامید کننده است، ولی عوضش اگر این طوری ببری بعد عمری کلی حال می‌دهد! بنابراین در واقع الان که این‌ها را می‌نویسم، ساعت سه صبح است و از تولد رسمی من چند ساعتی گذشته است، اما دیگر این مقید بودن‌ها به زمان دوی اردیبهشت دیگر چندان هم مهم نیست، چون امسال برای اولین بار، مراسم سنتی تولد را در پنج‌شنبه، و روزی غیر از تولد رسمی برگزار کردیم! مراسمی که یلدا تدارکش را دید و با محبتش یک عالم شرمنده‌ام کرد.

القصه این که اوضاع به نظر روبراه می‌رسد، ولی باز آدم است دیگر. طمعکار است. همه چیز عالی باشد و یک چیز نه، باز هم ممکن است فکرش به آن یک چیز برود. این‌طوری می‌شود که حتی وقتی در کنار محبوبش و دوستانش هم خوش است، باز ممکن است فکرش برود سراغ آن دوستانی که در این سرزمین نیستند و با خودش فکر کند که اگر آنها هم بودند چطور می‌شد، و باز امیدوارانه و بی‌دلیل، به روزی فکر کند که همه با هم هستند.

خلاصه که در این آب و خاک، درست است که وقتی سخت بگذرد سختش خیلی سخت‌تر از بقیه جاها است، ولی هنوز هم می‌شود گاهی خوش گذراند. نمونه‌اش همین عکس پایین که کلی انرژی و محبت دارد توش! ایده شمع چیدنش هم از خود یلدا بود که به جای عدد گذاشتن، برای تک تک سال‌هایی که از من گذشت شمع بچیند. حالا خیلی دقیق نشوید که چقدر زیاد است و نشمرید شمع‌ها را، که من کلا خیلی وقت است که کاری با این اعداد ندارم!

 

جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱

از چشمانی پیرتر از آنچه بودند

یک زمانی از سبک زندگی سیمون دوبووار خیلی خوشم می آمد. عقایدش نبودند که مرا مجذوب می کردند.عمل کردن به این افکار بودکه برجسته و قابل احترامش می کردند. در کتاب خاطراتش از عدم علاقه اش به بچه و بچه دار شدن می گفت. این که هیچ وقت احساس نکرده که باید بچه داشته باشد تا نسلش ادامه پیدا کند یعنی اساساً با این ادعا مخالف بود. اولین باری بود که من با همچین عقیده ای روبرو می شدم. هنوز هم نمی توانم کامل بپذیرمش، یعنی مشروط می پذیرمش آن هم به یک دلیل زیستی- تکاملی. علم جانورشناسی در رده بندی هایش انسان را هم یک جور جانور حساب می کند با همان رفتارهای لازم برای حفظ و تداوم بقا که یکی از آنها همین تولید نسل است. البته انسان به خاطر سبک زندگی اش رفتارهای زیادی را خلاف ذاتش انجام می دهد اما یک حد آستانه ای هم دارد. یعنی مثلاً می تواند بیشتر از نیازش مصرف کند اما یک حداقل هائی هم دارد برای نیاز های ضروری اش که اگر کمتر از آنها را داشته باشد، بالاخره از چرخه بقا حذف خواهد شد. حالا این نیاز شدید به تداوم نسل شاید دستخوش تغییرات زیادی شده باشد اما هنوز هم نمی توان از کنار تعصبات حاکم بر اجرای آن، بی اعتنا گذشت.

یک بار تو مترو حرف بچه دار شدن بود. یکی از خانم ها با دیدن یکی دیگر که حامله بود، سر حرف را باز کرد. با بغض و درد حرف می زد. تعریف می کرد از اینکه بچه دار نمی شود و مدت هاست که دارد دوره های درمان ناباروری را می گذراند.این که همسرش و خانواده اش خیلی اصرار دارند و او هم مشتاق است که بچه داشته باشد (واقعاً؟!) این که هزینه درمان بالاست و درد آن طاقت فرسا. نگاهش که می کردی هم دلت می سوخت هم احساس خشم می کردی. ظاهرش با آن چشم های پر اشک گود افتاده و شیارهای ظریف زیر چشم ها که می رفتند عمیق تر شوند، ترحم بر انگیز بود. به نظر سی و چند ساله می رسید اما آخر که گفت باید در بیست و پنج سالگی اینقدر پیر شده باشم، همه جا خوردند. فکر کردم ادامه نسل این قیمت را ندارد. که یک نفر به خاطر نجات بقای خاندانی که قطعاً به این سادگی محو نخواهند شد، خودش از بین برود. سیمون دوبووار این یک مورد را خیلی راست می گفت.

چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱

از آنهایی که در یک تابلوی فلزی خاک می خورند

رعایت کردن نکات ایمنی برای ما یک جور دشواری خاصی دارد. یک دلیلش می تواند این باشد که اساساً خود قوانین تمام و کمال اجرا نمی شوند و به تبعیت از این قاعده، به درستی رعایت نمی شوند. مثال که فراوان است. پیش و پا افتاده ترینش اینکه وقتی ثانیه شمار چراغ قرمز به صفر می رسد، زمان عذاب آوری ساکن می ماند و خوب آدم زورش می آید صبر کند یعنی اصلاً چرا صبر بیخود بکند، آن هم بعد از یک انتظار طولانی برای صفر شدن ثانیه شمار؟ چراغ عابر هم که سبز شود می بینی برای ماشین هائی که به چپ یا راست می روند قرمز نیست و تو دوباره باید مراقب باشی زیر ماشین نروی.

دلیل دیگر شاید این باشد که توی صف نایستادن، چراغ قرمز را رد کردن و خیلی چیزهای دیگر، یک نوع زبان درازی حساب می شود که لذتش به پرداختن بهایش می چربد یا شاید از یک جور تنبلی ذاتی سرچشمه می گیرد.

وقتی پایان نامه ام را شروع کردم، خیلی حواسم بود که به نباید ها درست توجه کنم. فقط من اینطور نبودم. بقیه هم ورودی ها هم به خیلی نکات حساس بودند. مثلاً اینکه وقتی لامپ UV روشن می شود، از اتاق بیرون بروند، چند تا دستکش دست کنند تا یک وقت به اتیدیوم بروماید آلوده نشوند و موقع حل کردن  پارافرمالدئید هود را روشن کنند و ماسک بزنند. در مورد ما هم استثنا وجود داشت. نکاتی بودند که از دست ما فرار می کردند. عینک ایمنی نداشتیم و موقع باز کردن تانک ازت باید نگران ترکیدن ویال سلول ها می شدیم و یا حتی در آزمایشگاه جعبه کمک های اولیه نداشتیم. قضیه فقط این نبود که از مردن می ترسیدیم. داستان این بود که دوست نداشتیم به عنوان آدم بی توجه شناسائی بشویم. یک جور احساس مسئولیت در برابر سلامت دیگران هم داشتیم. اما شدت این احساس دوام زیادی نداشت. ما از طلب کردن و پیگیری زود خسته می شدیم. تا جائی که می توانستیم مراقب بودیم مشکلی پیش نیاید اما در مواردی که نیاز به توجه بیشتر داشتند پافشاری نمی کردیم. بعضی ها هم کلاً بی خیال بودند. کسی را دیده بودم که ژل آغشته به اتیدیوم بروماید را جا به جا می کرد و در برابر تعجب من، لبخند زنان داستان استادی را تعریف می کرد که آنقدر دست غیر مسلح به اتیدیوم بروماید و دیگر کارسینوژن ها زده بود تا از سرطان مرده بود. می گفت آره من هم باید حواسم را جمع کنم. داستان به اینجا میرسد که حتی تلفات دادن هم تغییری در نگرش ما نمی دهد. دو نفر از بچه های جانورشناسی برای جمع آوری نمونه رفته بودند به یک روستا و شب به همراه راننده در مسجد آنجا خوابیدند و هیچ وقت بیدار نشدند. بعداً گفتند سال قبل هم در همان مسجد، یک خانواده به خاطر گاز گرفتگی از بین رفتند.

در یکی از آزمایشگاه های دانشگاه تربیت مدرس، کپسولی ترکید و دانشجوئی که داخل آزمایشگاه بود را تکه تکه کرد. دو ماه پیش با مسئول آموزش حرف می زدم، یک نفر از دانشجوها آمد گفت برق فریزر منفی هفتادشان قطع شده و آنجا ماده ای هست که اگر دمایش از حدی بالاتر برود، احتمالاً منفجر می شود. نه خود طرف و نه شنونده اش نگران به نظر نمی رسیدند. انگار که قضیه حتمی و بدون راه حل باشد.

می شود گفت که فقدان امکانات و بی توجهی راس کاری ها به عواقب فقدان ایمنی و عدم اجرای قوانین ، منجر به بروز حادثه می شود اما حداقل در مورد ایمنی در آزمایشگاه ها و مراکز تحقیقاتی، خود فرد هم مقصر است. تقصیر کار است که پیگیر نمی شود و موضوع را جدی تلقی نمی کند. شاید هم همان تنبلی ذاتی و میل به سرکشی و مایه گذاشتن از سلامتی برای گذر از باید ها ، لذتی مبهم دارد. بعد از حادثه از دست رفتن بچه های جانورشناسی ، غلیان احساساتی بین بچه ها پیدا شد که با قول پیگیری به سرعت فرو نشست و هرگز ادامه نیافت. از آن سه نفر هم فقط یک تابلوی فلزی برای یادبود که به دیوار دانشکده نصب شد بود باقی ماند که آنقدر کم رنگ است که توجه احدی را به خودش جلب نمی کند.

 

 

 

دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

قصه نود

نود که آمد راستش هیجان‌زده بودم. به نظرم خیلی باحال بود که بتوانی یک سال را این‌قدر صمیمی، فقط با سه حرف صدا بزنی. این شد که گفتم امسال باید یک سال حسابی بشود که بعدن‌ها بگویم نود بود که فلان شد. این شد که من و نود صمیمی شدیم. این شد که نود، خوب حال داد به من. نود دیگر سال رفتن نبود. رفتنی­‌ها رفته بودند. دیگر معلوم بود کی می‌­رود و کی می­‌ماند. خبری از ماجراهای پرسوز و گداز که ختم می­‌شد به فرودگاه نبود. الان که می­‌بینم هیچ اتفاق تلخ دیگری هم نیفتاد و شاید آینده بهتر نشان بدهد که همین هم خودش حسابی غنیمتی است. توی نود همه چیز آرام بود. حالا این که اتفاق بدی نیفتاد یک طرف، و این که نود کلا بشود نقطه عطفی در زندگیم یک طرف دیگر...

اول سال گفتم نودی که بر دو و سه و پنج و شش و... بخشپذیر است،  باید فرق کند با مثلا هشتاد و نهی که عدد اول است، ولی دیگر انتظار این را نداشتم که زندگی­‌ام تبدیل شود به قبل از نود و بعد از نود. توی کار به تکرار افتاده بودم و دور بودن از فضای زنده علمی اذیتم می­‌کرد. دکترا را هدف قرار دادم و خدا را شکر بهش رسیدم. هرچند کار با درس سخت بود و هست، ولی ارزشش را قشنگ داشت. اما از آن مهم‌­تر، فقط کارم نبود که به تکرار افتاده بود، کل زندگی­‌ام همچین وضعیتی را داشت. وقتی اول همین سال گفتم که قرار نیست دیگر تنها بمانم، خودم هم فکر نمی­‌کردم که خواسته‌­ام به این طرز عجیب و غریب و باور نکردنی برآورده بشود. حالا ما کنار هم هستیم، و بعد از گذراندن تقریبا یک سال با هم، از لحظات خوب آرامش گرفته‌­ایم و لحظات بد هم حسابی حالی­مان کرده که آنقدر همدیگر را دوست داریم که بالاخره از پسش بگذریم، و می­‌خواهیم با آنچه از هم فهمیده‌­ایم و یاد گرفته­‌ایم، لحظات بهتری بسازیم برای هم. خلاصه که گفتم حالا که پست قبل ادای احترام بوده، ادای احترامی هم بکنم همین‌جا به نود عزیز و پرخاطره و یگانه.

چند ساعت دیگر سال نو می­‌شود و نوروز می­‌آید. به نظر من هر کسی از این کشور می‌رود، باید حتما با نفرت و با انگیزه­‌ای قوی برای فرار یا هر چیز دیگری این خاک را ترک کند، وگرنه اگر همچنان درگیر نوستالژی­‌های ایرانی بماند، اذیت خواهد شد چون برای کسی که خارج از ایران زندگی کرده، بازگشتن به ایران و زندگی در این کشور، با استانداردهای خاص و مهارت­‌های زندگی مورد نیاز عجیبش، بسیار دشوار خواهد بود. و در این راه‌ِ دل کندن از وابستگی­‌ها به عقیده من، آخرین و سخت­‌ترین خوان، همین نوروز است. کنار کوالیفیکیشن­‌های زبان و مقاله و... اگر کسی دید که حس و حال نوروز و شروع  نو هم در او مرده است، کوالیفیکیشن­‌اش کامل است برای رفتن، خوشا به حالش، سفرش به سلامت! اگرنه هم که بهتر است هرطور شده فراموش کند این ماجرا را، تا راحت­‌تر ریشه بدواند در خاکی جدید. سال نو مبارک! نود و یک خوب باشد بر شما!

 

جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

وصال جلال و سیمین

کتاب ادبیات پیش‌دانشگاهی کتاب محبوب و متفاوتی بود و توش می‌توانستی حتی از اخوان هم شعر پیدا کنی. اگر اشتباه نکنم درس "سووشون" هم توی همین کتاب بود. معلم ادبیات ما هم توی مقدمه‌ای، حسابی تعریف کرد از این داستان. فقط یک جمله هم گفت که راز این جمله را هنوز که هنوز هست نفهمیدم! گفت این کتاب را حتما بخوانید ولی صفحه هجده را نخوانید!

خوب نتیجه همچین حرفی توی یک دبیرستان پسرانه قابل پیش‌بینی بود. هر کسی شده از هرجایی یک کتاب گیر می‌آورد و صفحه هجدهش را می‌خواند! بعید است واقعا معلم ما انتظار داشته بوده باشد که این بچه‌ها، بروند کتاب را بگیرند و بخوانند تا صفحه هفده، بعد بپرند صفحه نوزده و تا آخرش بخوانند! ولی خوب من کتاب را خواندم تا آخر و شیفته‌اش شدم. طوری که وقتی "جزیره سرگردانی" رمان دیگر سیمین دانشور را گرفتم، می‌ترسیدم به آن خوبی نباشد، که بود! اگر اشتباه نکنم داستان جزیره سرگردانی، توی اواخر دهه چهل شمسی می‌گذرد و ماجرای هستی، یک دختر امروزی از یک خانواده سنتی است که نامزدش مراد، سابقه مبارزاتی علیه حکومت سلطنتی دارد، و از آن طرف هم مادربزرگش به شیوه سنتی، سلیم پسر یک خانواده ثروتمند را برایش در نظر گرفته و هستی بین این دو سرگردان است. یادم هست که فضا و زمان داستان برایم بسیار متفاوت و هیجان‌انگیز بود و شبیه هیچ داستان دیگری نبود، آنقدر که می‌دانم اگر می‌شد از رویش فیلم یا سریالی ساخت حتما بسیار پرطرفدار می‌شد. خود سیمین دانشور هم در نقش استاد هستی، در داستان حضور دارد و این فکر را به ذهن آدم القا می‌کند که شاید به نوعی سرگذشت زندگی واقعی یکی از دانشجویان خودش را روایت کرده. ویکی‌پدیای فارسی معرفی نسبتا جالبی دارد از جزیره سرگردانی. [+]

ساربان سرگردان نیز ادامه‌ای بر جزیره سرگردانی است  که در آن داستان به زمان بعد از انقلاب نیز می­‌کشد. این سه‌گانه قرار بوده ادامه دیگری هم داشته باشد به نام کوه سرگردان، که با فراموشی گرفتن سیمین دانشور در سال­های آخر عمرش تبدیل به یکی از معماهای ادبیات ما شد. ظاهرا خود سیمین دانشور ادعا می­‌کرده که این دنباله را نوشته اما دست­نویس آن گم و یا دزدیده شده، درحالی­که بعضی نزدیکانش ادعا می­‌کنند که او هرگز چنین دنباله­ ای را ننوشته و ماجراهای آن فقط در خیالش می­‌گذشته! شاید سال­ها بعد بیشتر بشنویم از کوه سرگردان!

سیمین دانشور متولد اردیبهشت هزار و سیصد، دیروز در هشتم مارس، روز زن درگذشت. زنی که اولین نویسنده زن ایرانی بود، استاد دانشگاه بود، حتی با مساله بچه­‌دار نشدن توی پنجاه شصت سال پیش خیلی امروزی برخورد کرد، اما هیچ­‌وقت سنت­‌ها را هم زیرورو نکرد. حقیقتش من از خواندن رمان­‌های او بیشتر لذت می­‌بردم تا داستان­‌های جلال و به نظرم به تعریف داستان نزدیک­­تر بودند و شعارزدگی توی­شان دیده نمی­‌شد و خلاصه‌­اش به زبان عامیانه این­که فکر کنم سیمین از جلال سر بود! این شد که لازم دیدم با این نوشته، ادای احترامی بکنم به نویسنده­‌ای که زمانی، لحظات فوق­العاده خوبی را به من هدیه کرده است، روحش شاد.

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠

هفته سینمایی - چهار

والا حقیقتش این است که کار فیلم دیدن ما به همان یک هفته ختم نشد و این ضیافت با سه تا فیلم دیگر هم ادامه پیدا کرد، اما نترسید، قرار نیست برای هر کدام یک پست جدا بگذارم چون همین حد از توجه به سینما هم در این وبلاگ بی‌سابقه است و در نتیجه این ماجرا به همین نوشته ختم می‌شود!

ضدگلوله که امسال جایزه بهترین فیلمنامه را گرفت، ماجرای یک فروشنده نوارهای غیرمجاز در زمان جنگ با بازی مهدی هاشمی است که در همان اوایل فیلم، متوجه می‌شود که سرطان دارد و یکی دوماه بیشتر زنده نیست. از آن طرف هم زنش بهش سرکوفت می‌زند و زن همسایه را به رخش می‌کشد که شوهرش شهید شده و همسایه‌ها عز و احترام می‌گذارندش و کوچه‌ را به نامش کرده‌اند! این‌طور می‌شود که ضدگلوله برای شهادت به جنگ می‌رود اما هر کاری می‌کند کشته نمی‌شود! کمدی‌ای که بی‌اختیار آدم را یاد لیلی با من است می‌اندازد و اگرچه به آن قوت نیست، اما به شعور مخاطب هم احترام می‌گذارد و در مجموع فیلمی است که برای سرگرم شدن بسیار گزینه مناسبی خواهد بود.

تیزرهای تهران 1500 را هم حتما دیده‌اید. فکر کنم اولین فیلم بلند انیمیشن ایرانی محسوب شود. ماجرای فیلم در تهران سال 1500 می‌گذرد و مهران مدیری، گوهر خیراندیش، هدیه تهرانی، بهرام رادان، حسام نواب صفوی، حبیب رضایی و محمدرضا شریفی‌نیا به جای شخصیت‌های فیلم صحبت می‌کنند. داستان فیلم هم که بسیار سرراست و قابل پیش‌بینی است و جذابیت فیلم نه در آن که در شوخی‌هایش با آینده است و در مجموع بعید است کسی از دیدنش ناراضی برود بیرون.

آخرین فیلم هم روزهای زندگی، برنده جایزه بهترین فیلم جشنواره بود، جشنواره‌ای که اقبالی غیرعادی به فیلم‌های جنگی نشان داد. به طور مثال در مورد همین فیلم روزهای زندگی من نه در خود فیلم چیز خیلی خاص و شگفت‌انگیزی دیدم نه در بازی هنگامه قاضیانی که جایزه بهترین بازیگر زن را برد. داستان ماجرای یک بیمارستان صحرایی در پشت خطوط مقدم جبهه‌ها است که مورد تهاجم عراقی‌ها قرار می‌گیرد و در نتیجه پزشکان و مجروحانش در پناهگاه زیرزمینی محبوس می‌شوند. اصلا خود نام فیلم که هرچیزی جز یک فیلم جنگی را تداعی می‌کند، به خاطر این که داستان فقط در یک روز می‌گذرد نامفهوم است. کارهای قهرمانانه شخصیت‌های داستان به خصوص دو بازیگر زنش هم، تا حد زیادی آن‌ها را باورناپذیر می‌کند. بعد فیلم باز داشتم به همین مساله همیشگی فکر می‌کردم که چطور می شود که توی یک فیلم از دقیقه‌ سی شخصیت‌هایش را باور کرده‌ای و وارد داستان شده‌ای، ولی یک جای دیگر صد دقیقه هم کافی نیست برای این که لحظه‌ای یادت برود که داری فیلم می‌بینی، یعنی داستانی غیرواقعی با شخصیت‌های غیرواقعی.

خلاصه این که امسال پوشش قابل توجهی به جشنواره فیلم دادیم! فیلم جنگی، اجتماعی، روشنفکری، مذهبی، کمدی و حتی انیمیشن! توی این شش فیلم از تماشای نارنجی‌پوش خاطره و حس بهتری برایم به جا ماند، برف روی کاج‌ها را دوست داشتم، با ضدگلوله خوب خنیدم، تهران 1500 تجربه تازه‌ای بود، در مورد روزهای زندگی حس کردم که ممکن است برای خیلی‌ها قابل توجه و جذاب باشد اما برای من نبود، و در انتظار معجزه هم که هیچ حرفی برای گفتن نداشت!

 

شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

هفته سینمایی - سه

ماجرای فیلم سوم هم از وقتی شروع شد که اتفاقی توی فیس‌بوک، اطلاعیه نمایش خیریه فیلم برف روی کا‌ج‌ها از طرف بنیاد کودک را دیدم و گفتم حالا که دور فیلم دیدن است چی بهتر از این، هم "فیلم برتر جشنواره از دید تماشاگران" را می‌بینیم و هم ثواب می‌کنیم! این شد که با کلی زحمت دو تا بلیط جور کردم. راستش فک می‌کردم قرار است پول دیدن معمولی فیلم را کمک کنیم به بنیاد، و به هیچ وجه خودم را برای این حجم از ثواب و کار خیر آماده نکرده بودم، حتی با وجود حضور کارگردان و بازیگران اصلی فیلم، ولی دیگر چه می‌شد کرد، ثواب کرده به جوی برنمی‌گردد! خلاصه که هرچی فیلم مجانی دیده بودیم و بعدا دیدیم و خوراکی‌هایی که خوردیم تلافی شد!

موضوع فیلم خیانت است. طبیعتا هم به علت محدودیت‌های سینمای ایران، خائن، مرد داستان است. یادم هست جشنواره امسال، داد یک عده‌ای درآمده بود که وااخلاقا، این چه وضع سینما است و چرا این همه فیلم درمورد خیانت داریم در یک جشنواره. از دو جنبه فکر نمی‌کنم خیلی این انتقاد روا باشد، اول این‌که ظاهرا تعداد این فیلم‌ها هرچقدر هم که باشند نسبت به کل فیلم‌های جشنواره، آنقدر زیاد نیست و ثانیا هم این‌که کلا، موضوع "رادستی" است! یعنی شاید بهترین گزینه است برای گره انداختن در داستان و خدا می‌داند چقدر فیلم در موردش ساخته شده و خواهد شد. به خاطر همین گزینه خوبی به نظر می‌رسد برای این که هر کارگردان تازه‌کاری مثل پیمان معادی، خودش را با آن محک بزند.

پیمان معادی وقتی جایزه ویژه فیلم تماشاگران را گرفت، از اصغر فرهادی هم تشکر کرد که به نوعی رفیقش محسوب می‌شود. فرهادی‌ای که در همین هفته گذشته، افتخاری شاید تکرار نشدنی را نصیب ایرانیان کرد. من خودم جدایی را دوست داشتم اما به هرحال نه مثل درباره الی که چهار بار دیدمش. اما این آخری‌ها دیگر یادم رفته بود که اصلا فیلم چی بود و فقط دلم می‌خواست فرهادی این افتخار را که به هرحال به‌خاطر سابقه کاری‌اش، لایقش است، از آن خودش و کشورش کند. مثل دو سال پیش که هرچقدر بیشتر به روز انتخابات نزدیک می‌شدیم، کم‌کم آن چیزهایی کوچکی از نماینده محبوب‌مان که شاید به مذاق‌مان جور در نمی‌آمد را فراموش می‌کردیم و فقط به پیروزی‌اش امید بسته بودیم، با این تفاوت که آن یکی نشد و این یکی چرا...

اتفاقا موید ادعایم در پرطرفدار بودن سوژه خیانت، خود همین آقای فرهادی که سوژه دو فیلم‌ قبلی‌اش قبلیش خیانت زنانه ایرانی شده (بی‌وفایی) توی درباره الی و خیانت مرد در چهارشنبه سوری بود. به هرحال آدم دوست ندارد هنرمندانی که بهشان دل بسته یکجا درجا بزنند. مثلا هیجان‌انگیز است که آدم بداند بعد از ساخت این همه فیلم جنگی، اصغر فرهادی ما که مقبول آکادمی اسکار هم افتاده اگر قرار باشد به جنگ نگاه کند چطور می‌بیندش، یا اعتیاد، یا خیلی موضوع‌های دیگر؟ همین را هم می‌شود برای پیمان معادی آرزو کرد، کارهای خوب و متفاوت در آینده.

اما خود فیلم و زاویه دید معادی به این سوژه همیشگی. فیلم خیره کننده نیست، اما خوب است مخصوصا برای تجربه اول یک کارگردان. فیلم موفق شده فضا و شخصیت‌های خودش را خلق کند، که مقبول بیننده می‌افتند. سیاه و سفید بودن فیلم هم به خلق این دنیای خاص کمک کرده است. و همین‌طور بازی خوب و متفاوت مهناز افشار، که باعث می‌شود خودت را در دنیای دیگری ببینی. دنیای بسیار کوچک یک زن سنتی. آنقدر کوچک که حتی نمی‌فهمی در کدام زمان است و در کدام مکان. زنی که زندگی‌اش، ورزشش، دوستش، عشقش و حتی کارش در همان محله خلاصه می‌شود. زنی که رانندگی بلد نیست و حتی علاقه‌ای هم بهش ندارد، و به قول یلدا از اول تا آخر فیلم هم یک روسری کلفتی سرش است! آن‌وقت است که باور می‌کنی خواسته‌های چنین زنی از زندگی، نمی‌تواند آنقدری هم زیاد باشد، و فقط وقتی این خواسته‌های خیلی کوچک هم برآورده نشود، آن وقت است که تازه ممکن است به یاد بیاورد که چه چیزهای دیگری را نیز در زندگی نداشته است... تقریبا تمامی سکانس‌های مشترک مهناز افشار و صابر ابر، بسیار خوب پرداخته شده و دلنشین هستند، و فیلم هم آنقدر خوب فضاسازی شده که حتی تا مدتی، آن سکانس دلتنگ کننده برف روی کاج‌ها، از یادت نرود...

 

جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠

هفته سینمایی - دو

دومین فیلم نارنجی‌پوش بود و با یلدا دیدمش. یک‌طورهایی خواهرم بدشانسی آورد که بلیط‌ها را جور کرد و سهم خودش آن فیلم شد، چون نارنجی‌پوش فیلم خیلی خوبی آمد به نظرم. آخرین ساخته مهرجویی در یک خانواده سه نفره، بیشتر حول پدر خانواده می‌چرخد، که شغل اولش عکاسی است. اما همان آغاز فیلم و بدون این‌که به چیز اضافه‌ای پرداخته شود، پدر خانواده از طریق کتاب فنگ شویی یا به قول خود اهالی فیلم، فنگ شوای، تحت تاثیر تعالیم خاص آن قرار می‌گیرد و معتقد می‌شود که زدودن آلودگی‌ها و انباشتگی‌ها از محیط بیرون، درون انسان را هم پاکیزه می‌کند، و آن‌قدر این موضوع برایش مهم می‌شود که به عنوان شغل دوم، به استخدام شهرداری در می‌آید و سپور می‌شود! درست در گیر و دار همین ماجراها هم، همسرش که در نروژ دکترا می‌خواند برمی‌گردد ایران، به هوای این که خانواده را با خود ببرد آن‌طرف، که با این وضع روبرو می‌شود!

تصمیم رفتگر شدن شاید خیلی عجیب به نظر بیاید، اما شخصیت بی‌مبالاتی که تا آن زمان از پدر خانواده تصویر شده و عوالم خاص خودش، تا حد ممکن به باور چنین تصمیمی کمک می‌کند! آن‌قدر که بعضی جاهای فیلم و به خصوص زمانی که با همسرش – لیلا حاتمی – سر رفتن و ماندن جر و بحث می‌کنند، می‌تواند حرص تماشاچی را هم حسابی در بیاورد! حالا فکر کنم بشود حدس زد برای بازی در این نقش و این خل‌بازی‌ها، کدام گزینه مناسب‌تر است، حامد بهداد!

اصولا بازی‌های فیلم بزرگترین نقطه قوتش حساب می‌شوند. فکر کنم بازی هیجانی ولی کنترل شده بهداد در یک نقش بی‌مبالات که مناسب خودش است، برای بیشتر تماشاچیان دلنشین باشد. درست یادم نیست کدام بازیگر امسال برنده سیمرغ شد و بقیه فیلم‌ها را هم که ندیده‌ام، اما با بازی‌ای که از بهداد دیدم فکر می‌کنم محروم ماندن امسالش از جایزه، برای چندمین سال متوالی، بیشتر به خاطر حضورش در برنامه هفت سه چهار شب قبل از اعلام برنده‌ها بود که با همان سبک خاص خودش و همان شلوغ بازی‌ها، شاید آخرین حضور تلویزیونی خودش حداقل تا مدتی طولانی را رقم زد. برنامه‌ای که اتفاقا خود جی.را.نی هم تاکید کرد که بازی‌اش بیشتر منتقدان را تحت تاثیر قرار داده. توی آن برنامه بهداد گفت که سینمای ایران به سرعت به سمت سفارشی شدن در حرکت است و فیلم‌ها یا سفارش دولت هستنند یا سفارش نظام. وقتی هم خواست هامون را مثال بیاورد از فیلم‌هایی که چون سفارشی نبودند و دغدغه کارگردان و فکر و ذکر او بودند موفق و محبوب شدند، هیجان ‌زده شد و جلوی دوربین تلویزیونی گفت که آقای مهرجویی هامون رو همین‌طوری نساخت، یک عمر باهاش لاس زد!

بازی لیلا حاتمی با همان سردی خاص خودش هم قابل توجه است و به خصوص از آن‌جا که در این‌جا نیز کماکان در حال طلاق گرفتن است، شاید بشود حتی به نوعی با جدایی مقایسه‌اش کرد. پس از این‌که لیلا حاتمی به ایران برمی‌گردد و حامد با ترک ایران مخالفت می‌کند، از دادگاه درخواست طلاق و حضانت بچه را می‌کند که موفق نمی‌شود. لیلا حاتمی یک منولوگ بسیار تاثیرگذار دارد که فکر کنم این صحنه از فیلم به خاطر بازی خوب او، برای هر تماشاچی‌ای برجسته شود. وقتی دادگاه درخواست طلاق لیلا حاتمی را قبول نمی‌کند، به خانه حامد می‌رود و اتفاقا با معلم پسرش با بازی میترا حجار روبرو می‌شود، و خیلی آرام و منطقی، شروع می‌کند به تعریف کردن از او و این‌که باعث پیشرفت درس پسرش شده و هنرمند هم که هست و اصلا شاید به خاطر او است که شوهرش نمی‌خواهد ایران را ترک کند و بدفکری هم نیست که بالای سر پسرش باشد و همین‌طور می‌گوید و می‌گوید تا یک‌دفعه لحنش تند و تیز تر می‌شود و در یک منولوگ سرشار از احساسات زنانه و همین‌طور گویای استادی حاصل از تجربه سال‌های زندگی و کار کارگردان فیلم،  تقریبا با فریاد، از معلم پسرش شکایت می‌کند که به چه حقی وارد زندگی او شده و همه‌چیز را به هم ریخته است...

فیلم در مجموع، قرار نبوده فیلم تلخی باشد و نیست.  اگر قرار بر این بود، می‌شد داستان را همان‌جا در پارک جمشیدیه تمام کرد که لیلا حاتمی پس از شکست در دادگاه، حامد را پیدا می‌کند و ازش می‌خواهد که حداقل بگذارد برای مسافرتی چند روزه پسرش را ببرد، و البته از نزدیک با جاروی رفتگری شوهرش هم آشنا می‌شود. اما تم فیلم طوری‌است که در پایان، تماشاچی حسی از سرخوشی داشته باشد و شاید باید به همین حساب، با برخی نکات فیلم هم کنار آمد، مثل اخبار زندگی خصوصی خانواده حامد - حالا معروف به نارنجی‌پوش – که هر روز تیتر صفحه اول تمام روزنامه‌هاست. توگویی از تماشاچی خواسته می‌شود که برای یکی دو ساعت، باور کند که در چنان سرزمین سرخوش و بی‌دغدغه‌ای زندگی می‌کند که مهمتر‌ین موضوعات اخبار، قصه زندگی خانواده نارنجی‌پوش است. اتفاقا با در نظر گرفتن همین فضاست که مشخص می‌شود کارگردان، چه حدی از استادی را نشان داده وقتی که در فیلمی که بالذات تلخ نیست، چنان صحنه تلخ و گیرا و باورپذیری که در بالا توصیفش شد را گنجانده است، انگار که خواسته باشد یک چشمه بیاید!

و در آخر هم این‌که به نظرم توی کارهای دهه اخیر مهرجویی نارنجی‌پوش حتی بهتر از مهمان مامان است. و اینکه بعد از فیلم مایوس کننده آسمان محبوب ساخته شده هم خودش حسابی امیدوار کننده است. ظاهرا به خاطر مضمون فیلم که زباله‌زدایی بوده، شهرداری هم در مراحل ساخت از فیلم حمایت کرده است. کارکرد موثر سینمای خوب در انتقال صحیح مضمون را هم می‌شد حتی توی همان سینما هم حس کرد،‌ وقتی می‌شنیدی که پدر و مادری حین فیلم به بچه‌شان یادآوری می‌کنند که ببین، نباید زباله‌ها را هر جایی ریخت. پیام چنین فیلمی اگر خوش‌ساخت و تاثیرگذار باشد، تا مدت‌ها گوشه ذهن تماشاچیانش خواهد ماند. حتی اگر ساخت فیلم به کلی هم به سفارش شهرداری انجام شده باشد، نمونه‌ای صحیح برای کار سفارشی غیرسیاسی است، که البته مورد بی‌توجهی داوران قرار گرفت، اما بعید است در برخورد با تماشاچی‌ها در اکران هم بی‌توجهی ببیند.

چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

هفته سینمایی - یک

هفته‌ای که گذشت حسابی یک هفته سینمایی بود. باز هم به لطف دانشکده پر امکانات خواهرم، یک تعداد بلیط نمایش ویژه فیلم‌های امسال جشنواره فجر دستم رسید. اولین فیلم را با خود خواهرم دیدم که بعدش دیگر تهران نماند و بلیط‌ها را سپرد به من. و البته خیلی بدشانس بود که سهم خودش، شد فیلم امسال صدر عاملی، اگر بشود روی این چیزی که ما دیدیم اسم فیلم را گذاشت.

اولا خدمت شما عارض شوم که عنوان این فیلم بود "در انتظار معجزه" و از جایی شروع می­شد که حمید فرخ­نژاد به همراه زن و دختربچه‌اش با قطار تهران را ترک کردند. حالا فقط با استفاده از همین عنوان، حدس بزنید که این خانواده راهی چه شهری بودند، فرزند خانواده چه وضعیتی داشت، به چه منظور به آن شهر سفر می‌کردند و پایان داستان چه شد. اصلا هم لازم نیست خودتان را به زحمت بیندازید و پیچیده فکر کنید.

حدس می‌زنم حدستان درست است. البته ما کمی خوش‌شانس بودیم که داستان برای ما خیلی لو نرفته بود چون اسم فیلم را اولش نمی‌دانستیم! خواهرم توی ترافیک شریعتی گیر کرده بود و نیم‌ساعت دیر رسید و تا مستقر بشویم و احوالی از هم بپرسیم و با خوراکی مجانی دلی از عزا در بیاوریم، سه ربع از فیلم رفته بود و تازه فهمیدیم که اسم فیلمی را که در حال تماشایش هستیم نمی‌دانیم! به هرحال خانواده در مشهد از قطار پیاده شدند و رفتند هتل-آپارتمان. از تهران با پدر تماسی گرفته شد که باید برگردد. مادر هم دختربچه فلج را برد حرم برای شفا، اما نمی‌دانم چه شد که حرم تعطیل شد و درها را بستند. پدر که ظاهرا اعتقادات مذهبی‌اش به قوت مادر نبود، یک آژانس دربست گرفت از مشهد به تهران (چقدر بشود کرایه‌ اش!) و شبانه راهی شد. من به شوخی به خواهرم گفتم الان امام رضا می‌زنه به کمرش. توی سکانس بعدی ماشین چپ کرد. وقتی ماموران امداد از راه رسیدند و دختر را از ماشین درآوردند، دختر روی پایش ایستاد و مادر و پدر در همان حالت افقی توی ماشین چپ کرده، معجزه را به هم نشان دادند، و در شوک کامل من، تیتراژ بعد از یک ساعت و ربع که ما تازه سه ربعش را هم ندیده بودیم بالا رفت! حدستان درست بود، نه؟!

بعضی وقت‌ها می‌گویند ایده فلان فیلم، مناسب فیلم بلند نبود، یا برای فیلم کوتاه خوب بود، یا حداکثر یک فیلم چنددقیقه‌ای. اما به نظر من چنین ایده ناپخته‌ و سرسری‌ای حتی برای همان چند دقیقه هم مناسب نبود و باید از روندی که منجر می‌شود کارگردانی با سابقه‌ای نسبتا قابل قبول – ترانه و دختری با کفش‌های کتانی - چنین طرحی را قابل ساختن بداند تعجب کرد. یک بار در زمان برگزاری جشنواره فجر، خود شم.قد.ری مهمان ویژه برنامه هفت بود و داشت دیدگاه‌ها و سیاست‌گذاری‌هایش برای آینده سینما را شرح می‌داد. می‌گفت وقتی امام جمعه‌ها پای منبرها حرف می‌زنند، آدم خیالش راحت است، چون این‌ها امین نظام هستند. نظام به آن‌ها اعتماد دارد و اجازه داده که از طرفش حرف بزنند. همین‌طور نماینده‌های مجلس، چون این‌ها هم امین نظام هستند و معتمد آن، و اجازه دارند از طرفش حرف بزنند (من قبلا به اشتباه فکر می‌کردم نماینده‌ها باید از طرف مردم حرف بزنند)، ما هم باید به جایی برسیم که فیلم‌سازها، امین نظام باشند و از طرفش حرف بزنند. بعد از دیدن در انتظار معجزه، فکر کردم فیلم‌های این چنینی، طلیعه‌دار ظهور چنین تفکر تنگ و سطحی‌نگری هستند که خود را اهل هنر می‌داند اما هنرمند را با امام جمعه مقایسه می‌کند. افکار کوچکی که از مواهب پرشمار آزادی که شاهکارها در هر زمینه‌ای، در سایه آن خلق می‌شوند غافلند. با وجود چنین طرز تفکری و جدی شدن بحث اجرایی آن و در کنار حذف نهادهای صنفی مثل خانه سینما، احتمالا اوضاع از این هم بدتر خواهد شد و فیلم‌ها هر چه بیشتر به سمت سفارشی شدن می‌رود و سرمایه‌ها به سمت اعتقاداتی خاص روانه و منجر به ساخت فیلم‌هایی می‌شود که متاسفانه نه تنها باعث فراگیر شدن مضامین خودشان نمی‌شوند، که با پرداخت‌های سطحی این‌چنینی، موجبات وهن این معانی را هم فراهم می‌کنند.

راستی آن سوتی معروف جی.را.نی که احتمالا دیده‌ باشیدش هم درست آخر همین گفتگویش با آقای رییس بود که وقتی صحبت‌هایش تمام شد، انگار فراموش کرد اصلا دوربینی هست و باید کاتی داده شود و ...، و همین‌طور باعجله از جایش بلند شد و گفت اوه اوه باید برم دستشویی که دارم می‌ترکم!