خرده هوشی دارم،
سر سوزن ذوقی،
و خدایی که در این نزدیکیست.

خانه
نامه
جوانی ها







- تراموا
- پاگرد
- ورطه
- درای
- گذر عمر
- مای من
- شراگیم
- پوتشکا
- خوابگرد
- هومهر
- عابر پیاده
- کوچمولو
- گیس طلا
- تا رهایی
- اسپایدرمرد
- کافه اقتصاد
- غریب نامه
- وسوسه ها
- خاتون نامه
- دارالمجانین
- توکای مقدس
- سبوی تشنه
- من و ام اس
- سه روز پیش
- خلیل جوادی
- مازیار ناظمی
- لبخندانه گی
- دست به لاگ
- و اینک آخر دنیا
- تلخ نوشته ها
- احمد شریفی
- باز هم از سر نو
- دختر اردیبهشتی
- نگین می نویسد
- عقاید یک دلقک
- گمشده در بزرگراه
- یادداشت های نوید
- کلاشنیکف دیجیتال
- دانشگاه با طعم باران
- صید قزل آلا در اینترنت
- قصه های عامه پسند
- حرف های بی مخاطب
- ایستاده در رنگین کمان
- گیلاس خانومی هستم
- چند قدم نزدیکتر به خدا
- زندگی بعد پنجاه سالگی
- زباله دانی یک ذهن مبهوت
- خاطرات یک دانشجوی پزشکی
- یادداشت های یک دختر ترشیده
- زمانی که خورشید می درخشید
- هنوز سه انگشت به سمت خودت است
- یادداشت های معلم کوچکترین مدرسه دنیا




-




  rss 2.0  



جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸

سرهم‌بندی

آدم مریض‌احوال که می‌شود، کنار آن حس ترکیبی نشئگی و اعصاب‌خوردی فکر و خیالات عجیب و غریب و بی‌معنا، بعضی وقت‌ها یک حس و حالات تلطیف‌شده‌ای هم بهش دست می‌دهد. از این جنس‌ها که ای بابا! من چرا فلان موقع فلان کار را نکردم؟! چرا به فلانی فلان حرف را نگفتم؟! یا مثلا اِااِااِ، این چه کاریست که من الان دارم می‌کنم؟! قرار بود من این‌کاره بشوم واقعا؟! انگار آن پرده‌ای که آخرش قرار است برود کنار و همه‌چیز را ببینی، یک آن همچین یک‌هوا می‌رود کنار. آن‌وقتی که نقطه آغازت را دوباره می‌بینی و می‌فهمی از این همه راه که توی عمرت دیدی و همه‌شان را دلت خواست، کدامش را تو باید می‌رفتی و به کجا باید می‌رسیدی. حالا لازم نیست آن‌چنان مریض هم باشی که، اغراق که می‌توانی بکنی! خلاصه یکی از این چراها هم این بود که اِ، من چرا دارم نمی‌نویسم الان؟!

شاید تنها خوبی این امتحان‌دادن‌ ها که در تقدیر ما تثبیت شده انگار (امتحان‌های دشوار روزگار را نمی‌گویم‌ها، مدارهای الکتریکی و این‌ها منظورم است!) همین حس خوب آزادی بعدش است. به‌خصوص که هوا هم آفتابی شده باشد که تو دوست داری و حالت هم تازه خوب شده باشد و آن‌قدر انرژی توی خودت برای انجام کلی کارهایت پیدا کنی که از الان عید را احساس کنی! به نظر من آدم تا وقتی که تغییر برایش معنی و امکان دارد، می‌تواند عید را هم حس بکند. اگر واقعا چیزی توی خودت می‌بینی که می‌خواهی تغییرش بدهی، چه اشکال دارد که خودت را با فرکانس طبیعی طبیعت هماهنگ کنی؟! چه اشکال دارد که قبول کنی در گذار از این روز به فردا، این ساعت به آن ساعت و اصلا این ثانیه به آن ثانیه اتقافی می‌افتد؟! و اتفاقی نیز قرار است بیفتد در تو؟!

دوست دارم سال 89 طور دیگری باشد و اتفاقاتی بیفتد که به هر دلیل در 88 نشد. 88 هم سال عجیبی بود واقعا. یکی از خوش‌ترین اتفاقات عمرم (زدن توی گوش سربازی ظرف مدت دو هفته!) و نیز سیاه‌ترین آن‌ها تا به حال در این سال اتفاق افتاد. در مجموع غصه زیادتر بود فکر کنم. به خاطر ماجراهای انتخا.باتٰ، و درک عمیق ملالی که داریم از دوری تنها گوهر لایق انسان، آزادی. سرتحویل سال یاد نداها و سهراب‌ها هم هستیم ولی دعا می‌کنیم تکرار نشود این سال سیاه. شاید یک پستی هم از آن‌چه در هشتاد و هشت گذشت بنویسم. شاید هم ننویسم. فعلا که خوره یک داستان افتاده توی سرم. شب امتجان نمی‌گذاشت بخوابم! فقط همان مشکل همیشگی را دارم که به جای نوشتن، فکر و خیال می‌کنم و مدام قصه را شاخ و برگ می‌دهم! مثل این‌که ایده یک داستان کوتاه چخوف را در حد جنگ و صلح تولستوی بپرورانی!

فعلا همین دیگر. این بود پست سرهم‌بندی شده من برای شروع مجدد. خوش باشید این روزها را لطفا!

پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸

روز واقعه

سرانجام آن زمان سررسیده بود. خواب و بیدار بود که صدای کر کننده آلارم را شنید و چراغ قرمز گردان عظیم را دید. باورش نمی‌شد که بالاخره بعد از میلیون‌ها سال، قرار بود آن کاری را انجام بدهد که به خاطرش استخدام شده بود. یادش نمی‌آمد شیپورش را کجا گذاشته و فکر می‌کرد که آخرین بار حدود صدهزار سال پیش دیده بوده‌اش. بعد از کلی گشتن توی خرت و پرت‌های خاک گرفته هزاران ساله‌اش، شیپور را پیدا کرد. اول یک فوت محکمی از جلو تویش کرد که گرد و غبار این سال‌ها خالی شود و یک وقت از صلابت صدا چیزی کم نکند. بعد هم نفس عمیقی کشید، و با تمام نفس‌های ذخیره شده در این میلیو‌ن‌ها سال در آن دمید...

متعاقب این اقدام، اتفاقات هولناکی افتاد. آسمان از هم شکافته شد، خورشید در هم پیچیده و بی‌نور شد، ستارگان پراکنده شده و فرو ریختند، کوه‌ها به حرکت درآمدند و چون پشم حلاجی شده به این سو و آن سو متلاشی شدند، دریاها برافروخته شد، وحوش از وحشت جمع شدند و شتران حامله بار خود بر زمین گذاشتند، و کلا فاتحه زمین و آسمان خوانده شد.

اما عجیب این بود که در اثر این واقعه مهیب، حتی یک نفر انسان هم در روی زمین کشته نشد. چرا که الان دیگر صدهاهزار سال می‌شد که انسان‌ها به دلیل ابهامات روزافزون در زمینه لزوم ادامه نسل، با استفاده از تکنیک‌های پیشرفته تنظیم خانواده، موفق به کاستن جمعیت خود شده بودند تا همین دویست و سه هزار و چهارصد و پنجاه و هشت سال پیش، که سارا و جیکوب، آخرین زوج باقی‌مانده روی زمین، که اتفاقا خواهر و برادر هم بودند، بعد چندین سال بحث و درگیری بی‌حاصل در این زمینه که نزدیک بود خدای نکرده کارشان را حتی به طلاق بکشاند، با حَکَم قرار دادن عموی خود، آخرین بازمانده روی زمین به جز این دو نفر، با دو رای موافق و یک رای مخالف تصمیم به پیشگیری دائمی از بارداری گرفته بودند.

پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸

مبادا که ترک بردارد

بچه که بودیم شاید هر دوماه یک‌بار می‌شد، که برای مراسم ختم فامیل دوری، و یا شب‌های جمعه برای فرستادن فاتحه‌ای برای درگذشتگان، با مادرم سری به قبرستان شهر که برای کودکی ما خیلی بزرگ بود می‌زدیم. تصویری هست که در آن، خودم و خواهرم را به یاد می‌آورم که از لابه‌لای سنگ‌ها با احتیاط قدم‌ها‌مان را برمی‌داشتیم و دنبال هم می‌کردیم و مراقب بودیم که نکند پا بر مزاری بگذاریم و به صاحبش بی‌احترامی کنیم. اصلا آسان نبود چون سنگ‌ها، زیاد بودند و نامنظم و تودرتو. همین احتیاط را بعدتر، زمانی داشتیم که توی یک باغ می‌دویدیم، مثل گعده‌های فامیلی سیزدهم عید، که نکند پا به روی شاخه گلی بهاری بگذاریم. آن هم ساده نبود، مخصوصا هم اگر دلت می‌شکست با شکستن حتی ساقه گل‌های کوچکی که به این سادگی‌ها دیده هم نمی‌شدند. بزرگ‌تر که شدم، فهمیدم که قصه عبور تو از بین بلورهای شکستنی دل آدم‌های دور و ورت هم قصه همین ظرافت قدیمی است، که باید مراقب باشی نشکنی غرورشان را، احساس‌شان را، دل‌شان را.

بچه که بودیم، گاهی خسته می‌شدیم از این مراقبه سخت، و آزادانه می‌دویدیم به دنبال هم، روی سنگ‌مزارها، و ساقه‌های ظریف و شکستنی گل‌هایی که شاید حتی نمی‌دیدمشان.

جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

رویایاب!

خبر فوت سلینجر را که فکر کنم همه فهمیده‌اند دیگر. همان خالق معروف ناتوردشت و هولدن هفده ساله سرگردان محبوبش، که تا کنون ۶۵ میلون نسخه ازش فروش رفته. ناتوردشت خوب، کتاب خوبی است و به نظرم کمی عجیب است اگر کسی جز این بگوید، ولی بدجور من را یاد انبوه آدم‌های درب و داغانی می‌اندازد که فورا با هولدن هم‌ذات‌پنداری می‌کنند و به این ترتیب همه ناکامی‌های‌شان را می‌اندازند گردن جامعه‌ای که به راستی و درستی آن‌ها نیست! اما عوضش از به یادآوردن فرنی و زویی، فقط یک حس بسیار شیرین یادم می‌آید!

داشتم زندگی‌نامه سلینجر را می‌خواندم. پدرش یهودی بوده و مادرش هم بعدا یهودی شده. این‌ها را حتما می‌دانید که کلا پابلیکیشن‌هایش بسیار کم بوده و به طرز بیمارگونه‌ای از شهرت فرار می‌کرده تا جایی که آدم‌های زیادی را به خاطر تجاوز به حریم خصوصی و حقوق آثارش سو کرده، به خاطر همین چیز زیادی از زندگی خصوصی‌اش نمی‌دانند. یکی از همین آدم‌ها هم مارگارت دخترش از همسر دومش بوده که کتاب "دریم کچر" را در وصف خلقیات و زندگی پدرش می‌نویسد و نفرین او را به جان می‌خرد. راستی کسی می‌تواند ترجمه‌ای به خوبی ناتور دشت برای اسم این کتاب پیدا کند؟ من که نتوانستم!

سلینجر در جنگ دوم جهانی هم حضور داشته. یکی از نقاط عطف زندگیش، آشنایی و برخورد با همینگوی غربت‌گزیده در پاریس بوده، که به سلینجر جوان که داستان‌های کوتاهش آن‌زمان یکی یکی از طرف نیویورکر رد می‌شده، می‌گوید: پسر، تو فوق‌العاده‌ای! اگرچه قطعا تجمید این نویسنده افسانه‌ای در موفقیت جهانی  سلینجر بی‌تاثیر نبوده، اما به نظرم نقطه عطف اساسی زندگی او اتفاق دیگری است که در همین سال‌ها می‌افتد.

ماجرا از این قرار بوده که سلینجر قبل از رفتن به جنگ، با اونا اونیل دختر شانزده ساله یوجین اونیل نویسنده نامدار آن روزها و برنده جایزه نوبل، دیدار می‌کرده و این رابطه عاشقانه را در زمان جنگ با نامه‌نگاری‌های طولانی و پراحساس ادامه می‌داده. فکر کنم ایده اصلی یکی از داستان‌های کتاب "نه داستان"ش هم همین است. اما ظاهرا در برابر رقیب قدری که از بد روزگار سر راهش سبز می‌شود، مشمول قاعده از دل برود هر آن‌که از دیده برفت می‌شود. حالا اگر گفتید این رقیب قدر کی بوده؟ راهنمایی، یک اسطوره سینمایی دوران! سر چارلز اسپنسر چاپلین، که اونا حاضر می‌شود با ٣٧ سال سن اختلاف سنی همسر چهارم او نام بگیرد. اتفاقا این تنها ازدواج پایدار چاپلین بی‌قرار بوده و منجر به هفت فرزند هم می‌شود که فکر کنم در سوزاندن دل سلینجر خیلی بی‌اثر هم نبوده! اگرچه خود سلینجر هم توی این زمینه کم نمی‌آورد و سه ازدواج و دو زندگی مشترک را تا آخر عمر تجربه می‌کند، اما تاثیرات ماندگار این حادثه تلخ را تا پایان عمر او هم می‌شود در افشاگری‌های دخترش دید، هم ریشه اکراه بسیار سلینجر نسبت به سینما و فیلم‌سازها تا آخر عمر را در آن پیدا کرد که بالاخره حاضر نشد امتیاز برداشت سینمایی ناتوردشت را به یکی از خیل متقاضیان نامی‌اش بدهد و حتی ول کن این مهرجویی کارگردان مملکت بدون کپی رایت ما هم نبود و توانست اکران‌های اروپایی پری را کنسل کند، و از همه مهم‌تر بالاخره آن سرخوردگی اساسی‌ای که باعث شده نوشته‌های از دل برآمده‌اش به دل این جماعت دل‌سوخته و جامعه‌گریز بنشیند را یافت!

جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸

یک روز با پدر و آشنایان!

کلا سیستم من طوری هست که خیلی نمی‌توانم چیزی را با قطعیت در مورد آینده خودم پیش‌بینی کنم اما این که قرار باشد آینده‌ام هم یک‌جورهایی به این شهر کوچک زادگاهم گره جدی بخورد دیگر خیلی بعید است. درست است که هنوز به این نتیجه نرسیدم که پایتخت و کلا این کشور هم برایم کافی نیست، ولی دیگر در مورد زادگاهم مطمئنم. با این حال همین شهر کوچک هم آن جاذبه‌های خاص خودش را دارد که هنوز برایم جالب است. چیزهایی که عمرا توی تهران ببینی، مثلا این‌که تقریبا همه همه را می‌شناسند!

گفته بودم که همسایه‌های فهمیده ما، علاوه بر خالی کردن باد ماشین یک یادگاری هم از خودشان گذاشته بودند و با دنده عقب در ماشین من را برده بودند تو. بیمه بدنه چون خسارتش از یک حدی کم‌تر بود چیزی نداد، این شد که با پدرم رفتیم صافکاری‌ای که صاحب گاراژش آشنای پدرم بود. آن‌جا مکانیکش که شاگرد پدرم در مدرسه راهنمایی بوده، برای پدرم تعریف کرد که حاج یوسف که پدرم هم می‌شناخته چطوردیشب  وقتی براثر جروبحث با همسرش با حواس پرت داشته از عرض خیابان می‌گذشته، یک مینی‌بوس بهش زده و از دنیا رفته و چقدر گیر خانمش می‌آید حالا که ماه حرام هم هست و دیه دوبل حساب می‌شود! از آن‌جا رفتیم سلمانی آشنای خودمان. مثل شش‌سالگی که پدرم مرا می‌آورد و من منتظر که می‌نشستم، ابرار ورزشی یا اطلاعات را برمی‌داشتم و پدرم با غرور در جواب مشتری‌های کنجکاو که فکر می‌کردند من فقط عکس‌های روزنامه را نگاه می‌کنم می‌گفت نخیر، خواندن و نوشتن بلد است! تقریباً صددرصد مشتری‌هایی که توی این مدت وارد شدند را پدرم می‌شناخت. مثل مربی شطرنج تیم دبستان استان‌مان توی مسابقه کشوری و یا حاج کاظمی که ظاهرا قبلا با سلمانی قهر بوده و پدرم کنجکاو بود که این‌ها چطور با هم کنار آمده‌اند بالاخره. بعدش هم رفتیم شهرداری برای پرداخت عوارض ماشین و آن‌کسی هم که بعد ما آمد برای همین‌کار و اگر می‌خواست برود هفتاد تومنش را از عابربانک بگیرد و بیاید دیر می‌شد، شانس آورد که دوست جوانی پدرم درآمد و با قرض کردن کارش راه افتاد. از همه جالب‌تر هم وقت برگشتن بود که پدرم دلش به حال بنده‌خدایی سوخت و خواست زیر باران سوارش کند، اما وقتی دید طرف آشناست و خاطره خوبی هم ازش ندارد منصرف شد! پدرم این وسط‌ها خواهرش را هم دید که یادم رفت بگویم!

حالا این شهر کوچک که می‌گویم یک چیزی تو مایه‌های روستای جمال آباد کالو توی ذهنتان نیایدهاٰ، همین شهر نزدیک به یک‌میلیون جمعیت دارد! اما به هر حال آن ساختار سنتی و خانوادگی‌اش را حفظ کرده است. در عوضش هم امنیت و راحتی‌ای که آدم در گم بودن احساس می‌کند، این‌جا حسابی به خطر می‌افتد.  خلاصه این‌که عیب ماشین بدچیزی نیست، وقتی به این بهانه بعد مدت‌ها سوار ماشین پدرت بشوی و اگرچه نه مثل گذشته‌ها، که حداقل به یاد آن‌ها دوری با هم بزنید!


چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸

برخورد نزدیک از نوع سوم

باور کن یکی از بدترین اتفاقاتی که ممکن است برای یک محیط کار نرمال بیفتد، این است که وارد توالتی بشوی که همکار تازه‌وارد که هر روز توی راهرو باهاش سلام علیک داری یادش رفته درش را از تو قفل کند و تو هم عکس‌العمل سریعی نشان ندهی.

یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸

باشگاه پنچرگیران جوان!

دیروز مثل عادت صبح‌ها که یک‌کم دیر بیدار می‌شوم سریع پریدم توی ماشین و راه افتادم که تاخیر زیادی نخورم سرکار. فرمان زیادی سفت شده بود. اول فحشی به فرمان غیرهیدرولیک دادم اما دیدم قضیه جدی‌تر از این حرف‌هاست. یکی باد یکی از لاستیک‌ها را خالی کرده بود.

ماشین را برگرداندم سرجای اولش. یک خانمی میانسالی با پراید قرمز از پارکینگ خانه شان درآمده بود و زل زده بود به من. چند دقیقه‌ای همین‌طور زل زدیم به هم که حرکت کرد سمت من و گفت: می‌خوای دیگه ماشینتو جلوی پارکینگ ما نذاری؟! با تعجب نگاه کردم که جای پارک ماشین من چه ربطی به پارکینگ این‌ها دارد؟! پرسیدم شما پنچر کردی؟ نیشخندی زد و گفت مردهای ساختمان‌مان. پرسیدم مشکلش چیه؟ گفت همسایه‌مون ماشینش آردی‌ه نمی‌تونه درآد بیرون! تو دانشجوی دانشگاه فلانی نمی‌دونی ماشینو نباید اون‌جا بذاری؟!

خیلی وقت است که به این جمله تکراری "تو دانشجوی فلان‌جایی مثلا، اینو نمی‌دونی؟" عادت کرده‌ام. دکتر دانشگاه، فامیل، هر کسی که بداند چه‌کاره‌ای. انگار مدت‌ها منتظر فرصتی بوده‌اند که این را بگویند. گفتم: زاپاس ماشین منو دزدیدن. با این کار کلی دردسر برام درست کردید. فک نمی‌کنید اگه یه کاغذ لای برف‌پاک‌کن من می‌ذاشتید و تذکر می‌دادید همین تاثیری رو داشت که الان این کارتون قراره بذاره؟! جوابی که داد آچمزم کرد رسما. گفت خیلی بچه‌ای!!! مثل صدا و سیما داشت فرار به جلو می‌کرد! من هم ماشینم بادش خالی بود و هم ظاهرا بدهکار بودم و باید از ایشان چرت و پرت می‌شنیدم! دلش نیامد دوباره قبل رفتن تکرار نکند که از شما انتظار نمی‌ره که فلان و بهمان. گفتم ولی از شما اهالی این محل همه‌چی انتظار می‌ره! چرخ پنچر کنید، معرکه بگیرید، سروصدا راه بندازید و آسایش مارو بگیرید... یک‌کم فکر کرد و فقط توانست بگوید این یکی را باهات موافقم! و رفت.

لاستیک را با آژانس بردم پنچری. همین سوار شدم خواستم چیزی در وصف مردم این محل بگویم که با نگاه به راننده جوان به جایش پرسیدم شما مال همین محلی؟! همسن و سال خودم بود با این تفاوت که کم کم این سال‌ها را که من درس خواندم حسابی وقت داشته برای رسیدن به هیکل و بازوهایش. گفت بله. گفتم ماشالا خیلی مهمون نوازنا! گفت اینا همه قدیمین، بومی‌ان، اینه که کسی جدید بیاد ممکنه اذیت شه!

در این تصویر می‌توانید عمق فاجعه رانندگی ساکنان آن ساختمان را ببینید. ماشین من هم توی تصویر هست تا ابعاد را بهتر به دست بدهد. برش دار بگذارش یک‌کم جلوتر روبروی آن در پارکینگی. حالا خودت بگو ببینم، تو الان نمی‌توانی آردی را ببری اون تو یا در بیاوری؟ من که خودم توی این فاصله هجده چرخ را هم با حداکثر چهارفرمان درمی آورم. چی؟ حالا هجده‌تا هم نه یازده دوازده‌تا چرخ را دیگر راحت درمی‌آورم. مادر من هم که الان تازه کلاس آیین‌نامه‌اش تمام شده می‌تواند ماشین را از آن پارکینگ دربیاورد.


تازه دوزاریم هم افتاد که مالیدن‌ قبلی هم کار خودشان بوده. فکر نمی‌کنم که باید چیز بیشتری می‌گفتم یا جواب آن خانم را می‌دادم. آمد نوک زبانم که این که شما رانندگی بلد نیستی (با بدترین اصطلاح ممکنی که به فکرت برسد یا نرسد!) دلیل نمی‌شود که به ماشین من بزنی یا بادش را خالی کنی، اما نگفتم. چه فایده دارد درگیر شدن. من اگر خودم بودم مطمئنا همان راه‌حل گذاشتن کاغذ را امتحان می‌کردم، این‌ها هم این راه را بلدند. وقتی نمی‌دانندٰ، چه فایده دارد که بیندازی‌شان روی دنده لج. اگر تذکر دادن راه حل متمدنانه‌اش اثری نداشته باشد، هیچ چیز دیگری هم ندارد. عوضش من خوب حواسم جمع می‌شود که اگر بخواهی این‌جا بمانی، باید هزینه‌هایی را هم برای زندگی کردن کنار این مردم بپردازی! هزینه‌هایی که در این مورد، دو تومن پول آژانس و یک‌ساعت وقت برای تعویض چرخ و رفت و برگشت بود، و البته توفیق اجباری‌ای که نصیبم کرد، یعنی عضویت در باشگاه مردانی که چرخ ماشین‌شان را تعویض کرده‌اند!


سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

سقفی بالای سر، نتی دم دست

بالاخره بعد کلی گشتن توی نیازمندی‌های همشهری، خانه مورد نظرم را انتخاب کردم. به هر حال می‌دانید که شرایط من یک کم خاص است و هر خانه‌ای با هر شرایطی به کارم نمی‌آید. اما شرایط این بد نبود و قابل قبول به نظر می‌رسید:

تکواحدی - نوساز - نشیمن مجزا - سوپرلوکس با کلیه امکانات - لابی مجلل - آشپزخانه مبله - مشاعات بی‌نظیر - 4 خوابه - 450 متر - فرشته.

از همه بیشتر هم این آشپزخانه مبله و مشاعات بی‌نظیرش توجهم را جلب کرد و گفتم هر طور شده باید این‌جا را بگیرم که بفهمم این‌ها یعنی چی. طرف شماره موبایلش را هم گذاشته بود. یک پیامک با لحن قاطعی زدم که مبلغ رهن و اجاره را لطف کنید، که طرف جدی بگیردم. به دقیقه نکشید که جواب داد ششصد و پنجاه میلیون تومن رهن کامل قابل تبدیل. خیلی بامزه است که ششصد و پنجاه میلیون تومن بدهی و یک چیزی را نخری. حساب کردم دیدم اگر تا پنجاه سال آینده قیمت این خانه ثابت بماند و من هم تمام حقوقم را کنار بگذارم و خرج نکنم و چیزی نخرم و نخورم، می‌توانم در سن هفتاد و پنج سالگی این‌جا را رهن کنم، و در سن دویست و سی و هفت سالگی آن‌جا را بخرم و مال خودم کنم. ایده‌هایی هم برای پیامک‌های بعدی مطرح شد که در نهایت برای این‌که فضای اعتماد از بین نرود و بعدا هم بقیه بتوانند قیمت رهن این خانه را بپرسند و جواب بگیرند و کمی بخندند ارسال نشد. تمرکز ایده‌ها بیشتر روی "قابل تبدیل" بود:

- سلام. من یک مقدار از نظر مالی در مضیقه هستم. می‌خواستم بدونم با یک مقدار تخفیف، شرایطتون قابل تبدیل به 10 میلیون ماهی 200 هزار هست؟!

- سلام. من متاسفانه 649 تومن بیشتر ندارم. می‌شه به 649 تومن ماهی سی تومن تبدیلش کرد؟!

- سلام. من نقد الان ده تومن تو دستمه. می‌خواستم بدونم شرایطتون به 10 میلیون تومن پیش ماهی 20 میلیون اجاره قابل تبدیل هست؟!

شهر جالبی است‌ها. کل درآمد تمام عمر بیشتر مردمش به پولی که یکی برای رهن این خانه قرار است بدهد نمی‌رسد. حالا از شوخی گذشتهٰ، چون دفاع کرده‌ام احتمالا ترم بعد نمی‌توانم خوابگاه بمانم و کم‌کم باید تو فکر یک سقف باشم. دو تا مورد یکی توی زنجان جنوبی و یکی توی یکی از این مجتمع های نواب حوالی بریانک بد نبودند. دسترسی سریع به اتوبان‌ها - در اولی نواب به‌خصوص بعد از راه‌اندازی احتمالی تونل توحید و دومی یادگار - فکر کنم امتیاز مهمی باشد. چطورند این‌جاها؟ هرچند همکارانم می گفتند اصلا نباید به این آگهی‌ها اکتفا کنی، چون شاید روی دست صاحبان‌شان مانده باشند، بلکه باید بروی و همه بنگاه‌های محلی را که می‌خواهی آن‌جا بنشینی زیر و رو کنی تا بهترین شرایط را گیر بیاوری. البته مجرد بودن یک‌کم کار را سخت می‌کند، اگرچه فکر نکنم برای متراِژهای پایین‌تر از یک حدی مشتری دیگری گیر بیاورند. این است که از محله‌های پیشنهادی شما استقبال می‌شود به شرطی که اولا جزو مرکز، شرق یا بالای شهر محسوب نشود، ثانیا امتیاز دسترسی خوب را داشته باشد و ثالثا ای دی اس الش به راه باشد! پیشرفت‌های احتمالی در صورت وقوع به اطلاع‌تان خواهد رسید!


شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸

خلقکم ل...

اولین باری که به چنین جایی رسید نوشت: "چون بر شما رحم آوردم". کمی به فکر رفت تا دفعه دیگر، که این‌بار گفت: "تا شما را بیازمایم و خوب و بدتان آشکار شود". یک بار دیگر هم حرف کشید به این‌جا. این دفعه نوشت: "تا مرا بپرستید". چهارمین بار اما چند دقیقه‌ای با قلمش بازی کرد، و آخر هم چیزی ننوشت و به آرامی گذاشت روی میز. دست‌ها را زیر چانه قفل کرد و از آن بالا به زمین نگاه کرد که مثل ستاره‌ بازیگوشی در دوردست برایش چشمک می‌زد.

چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸

همان‌طور که خوب کردیم

بله، سردار گفت که متاسفانه در جریان این اغتشاشات هفت نفر هم کشته شدند. ایشان در ادامه توضیح داد که "تقصیر ما نبود که. چرا؟ چون که از این هفت نفر که کشته شدند یک نفر از روی پل افتاده که از رو پل قبول نیست اصلا، دو نفر هم به علت بی‌دقتی توسط ماشین‌های سنگین مخصوص تسطیح مردم و عبور و مرور از روی شهروندانِ شهرداری که مشغول انجام وظایف روزمره خود بودند دچار حادثه فوت شدند، دو نفر هم متاسفانه به تیر برخورد کردند. تیر تفنگه دیگه، همیشه تو شهر وله. همین‌طور میاد و می‌‌ره. نباید در سر راهش قرار می‌گرفتند و باید خودشان را کنار می‌کشیدند. دو نفر هم که اصلا بالکل مُردند." ایشان هم‌چنین توضیح داد که اصلا نیرو.های تحت کنترل‌شان سلا.ح گرم نداشته‌اند و این‌هایی که از قول این شاهد واقعی می‌خوانید خیالات است، چون تلویزیون که این‌ها را نشان نمی‌دهد.

قصه ما نه قصه انقلا.ب است، نه شبیه داستان عاشو.راست. شبیه جن.بش سبز است. آن‌قدر بزرگ شده برای خودش که بشود بهش افتخار کرد بدون چسباندنش به جایی و گذاشتش کنار بقیه قصه‌های یونیک تاریخ. اما این که آن‌هایی که مردم را کش.ته‌اند خودشان را بگذارند جای حق بدجور زور دارد. فعلا که با دست‌پاچگی پای دوازده ا.مام و صد و بیست و چهار هزار پیامبر را کشیده‌اند وسط برای تحریک احساسات مردم. در اوج این دست‌پاچگی بود که اما.م جمعه محبوب موقت تهران موفق شد جمله سال 1388 را بگوید. وی در حالی‌که به شدت هول شده و مغزش از کار افتاده بود چنین گفت: "حرکات‌های آن‌ها مذبوحانه و بی‌نتیجه است. من معتقدم جریان فت.نه به پایان خط نزدیک است. همان‌طور که رژ.یم شا.ه در جنایت 17 شهریور به پایان خط نزدیک شد." به نظر شما کلمه کلیدی "همان‌طور که" در این‌جا چه نوع ارتباط منطقی‌ای را بین جملات بعد و قبل خود برقرار می‌کند؟! با این اوصاف انتظار می‌رود در ادامه شاهد اظهار نظرات دیگری از ایشان شبیه این‌ها باشیم: "پاسخ مردم به آ.شوبگر.ان بسیار محکم بود، همان‌طور که حضر.ت اما.م همیشه نزدیکانشان را به ساده زیستی توصیه می‌کردند."، "مردم چشم فتنه را در خواهند آورد همان‌طور که مصد.ق یک وطن‌فروش به تمام معنی بود."ٰ، "من به اغ.تشا.شگران می‌گویم که به زودی مادرتان را به عزای‌تان می‌نشانیم همان‌طور که شا.ه سالِ... همان‌طور که در زمان جنگ... همان‌طور که خاک بر سرتون کثافتای ان."